فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

بیان برخی از اختلافات که میان علی (ع) و عثمان در دوره حکومت عثمان پیش آمد

بدان که اقتضای این کتاب چنین است که برخی از بگو و مگوهایی را که به روزگار حکومت عثمان میان امیر المومنین علی علیه السلام و عثمان پدید آمده است بیان کنیم و این خطبه هم که اکنون به شرح آن پرداخته ایم همین اقتضا را دارد، و هر چیز با اموری که نظیر آن است به خاطر می رسد و تداعی معانی می شود، عادت ما هم در این شرح آن است که هر چیز را ضمن چیز دیگری که مناسب و مقتضی آن باشد تذکر می دهیم و بیان می داریم.
احمد بن عبد العزیز جوهری در کتاب اخبار السقیفة چنین می گوید: محمد بن منصور رمادی، از عبد الرزاق، از معمر، از زیاد بن جبل، از قول ابو کعب حارثی که معروف به ذو الاداوة (دارای مشک چرمی) است نقل می کرد که چنین می گفته است.
ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری می گوید: ابو کعب از این جهت به «ذو الاداوة» معروف بود که خودش می گفته است به جستجوی شتری که بسیار گم می شد بیرون آمدم در خیکچه یی شیر ریختم سپس با خود گفتم: در این کار با خدای خود انصاف ندادم که آب برای وضو ساختن چه می شود این بود که شیر را خالی و ظرف را از آب انباشته کردم و گفتم: این برای آشامیدن و وضو ساختن به کار می آید و در جستجوی شتر خود بیرون آمدم و همین که خواستم وضو بسازم از آن ظرف آب ریختم و وضو ساختم، و چون خواستم بیاشامم و از خیکچه در ظرف ریختم ناگاه دیدم شیر است و نوشیدم و سه شبانروز با آن سپری کردم، در این هنگام زنی به نام اسماء نحرانی از سر استهزاء از او پرسید: ای ابو کعب، آیا دوغ شده بود یا شیر گفت: تو زنی یاوه گویی، آن مایع به هر حال رفع گرسنگی و تشنگی می کرد و توجه داشته باش که من این موضوع را با تنی چند از قوم خودم و از جمله علی بن حارث سالار بنی قنان در میان نهادم و علی بن حارث مرا تصدیق نکرد و گفت: گمان نمی کنم آنچه گفتی همان گونه باشد. گفتم: خداوند به این موضوع داناتر است و به خانه خود برگشتم، آن شب را در خانه گذراندم سحرگاه و هنگام نماز صبح او را بر در خانه خود یافتم، به سویش دویدم و گفتم: خدایت رحمت کناد چرا خویش را به زحمت افکنده ای کاش پیام می دادی من به حضورت می آمدم که من به این کار از تو سزاوارترم.
گفت: دیشب همین که خوابیدم سروشی به من گفت: تو کسی هستی که آن کسی را که از نعمت خداوندش سخن می گفت تکذیب کردی و دروغگو پنداشتی.
ابو کعب می گوید: سپس در مدینه به حضور عثمان بن عفان که در آن هنگام خلیفه بود آمدم و در مورد مسئله ای از مسائل دینی خود از او پرسیدم و گفتم: ای امیر المومنین، من مردی یمانی و از قبیله بنی حارث بن کعب هستم و می خواهم مسائلی را بپرسم به حاجب خود فرمان بده که مرا باز ندارد. عثمان به حاجب خود گفت: ای وثاب چون این شخص پیش تو آمد به او بار ده.
گوید: هر گاه می آمدم و در می زدم می گفت: کیست چون می گفتم: منم حارثی، می گفت: وارد شو. روزی وارد شدم دیدم عثمان نشسته است و بر گرد او تنی چند ساکت نشسته اند که «گویی بر سرشان پرنده نشسته است»، سلام دادم و نشستم و چون حال عثمان و آنان را چنان دیدم از چیزی نپرسیدم، در همین حال تنی چند آمدند و گفتند: او از آمدن خودداری کرد. عثمان خشمگین شد و گفت: از آمدن خودداری کرد بروید بیاوریدش و اگر خودداری کرد او را کشان کشان بیاورید.
گوید: اندکی درنگ کردم آنان برگشتند در حالی که مردی سیه چرده و بلند قامت که سرش اصلع بود و فقط چند تار مو جلو و چند تار مو پشت سرش داشت همراهشان بود. پرسیدم: این کیست گفتند: عمار بن یاسر است. عثمان به او گفت: تو همانی که فرستادگان ما پیش تو می آیند و تو از آمدن خودداری می کنی گوید: سپس سخنی به او گفت که نفهمیدم. زان پس بیرون رفت، آنان هم از حضور عثمان رفتند تا آنجا که کسی جز من باقی نماند. عثمان از جای برخاست، با خود گفتم: به خدا سوگند از هیچ کس در این باره چیزی نمی پرسم که بگویم فلان کس برایم چنین گفت تا آنکه بفهمم چه می کند، من از پی عثمان رفتم تا وارد مسجد شد، در همان حال عثمان کنار ستونی نشسته بود و گرد او تنی چند از یاران رسول خدا نشسته بودند و می گریستند عثمان به حاجب خود وثاب گفت: شرطه ها را پیش من بیاور، چون شرطه ها آمدند گفت: این گروه را پراکنده سازید و آنان را پراکنده ساختند.
سپس نماز بر پا شد، عثمان پیش رفت و با مردم نماز گزارد، همین که عثمان تکبیرة الاحرام گفت صدای زنی از میان حجره اش برخاست که نخست گفت: ای مردم و سپس سخن گفت و از پیامبر (ص) و آنچه خداوند او را بر آن مبعوث فرموده است یاد کرد و پس از آن گفت: فرمان خدا را فرو نهادید و با پیمان خدا مخالفت و ستیز کردید، و سخنانی از این دست گفت و سکوت کرد. پس از او زن دیگری نیز همین گونه سخن گفت و معلوم شد عایشه و حفصه اند.
گوید: پس از اینکه عثمان با سلام نماز را خاتمه داد روی به مردم کرد و گفت: این دو زن فتنه انگیزند و دشنام دادن آن دو برای من رواست و من به اصل و ریشه آن دو دانایم. سعد بن ابی وقاص گفت: آیا این سخنان را برای دو حبیبه رسول خدا می گویی عثمان گفت: تو کجای کاری و چه اطلاعی داری و سپس شتابان به سوی سعد دوید که مضروبش کند و سعد از پیش او گریخت و از مسجد بیرون رفت، عثمان هم در تعقیب او بیرون دوید کنار در مسجد با علی علیه السلام روبه رو شد، علی (ع) به او گفت: کجا می روی گفت: این مرد این چنانی و آن چنان یعنی سعد بن ابی وقاص را تعقیب می کنم و سعد را دشنام می داد. علی علیه السلام فرمود: ای مرد این کارها را رها کن و همچنان میان آن دو گفتگو بود تا آنکه هر دو خشمگین شدند. عثمان گفت: مگر تو همان نیستی که رسول خدا (ص) در جنگ تبوک تو را جا گذاشت و با خود نبرد علی گفت: مگر تو آن نیستی که در جنگ احد از یاری دادن پیامبر (ص) گریختی گوید: مردم میان آن دو قرار گرفتند.
ابو کعب می گوید: آن گاه از مدینه بیرون آمدم و چون به کوفه رسیدم دیدم میان مردم کوفه هم شر و فتنه ریشه دوانیده است. آنان سعید بن عاص را بیرون کرده بودند و اجازه نمی دادند به شهر و پیش ایشان وارد شود و چون اوضاع را بدین سان دیدم به سرزمین قوم خود بازگشتم.
زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات از قول عموی خود، از عیسی بن داود، از قول رجال او آورده است که ابن عباس که خدایش رحمت کناد می گفته است: چون عثمان خانه خویش را در مدینه ساخت مردم بر او بسیار خرده گرفتند و سخن گفتند.
چون به اطلاع او رسید، روز جمعه یی پس از اینکه خطبه خواند و نماز گزارد دوباره به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند و درود فرستادن بر رسول خدا (ص) گفت: اما بعد، چنین است که چون برای کسی نعمتی حادث می شود به همان اندازه برایش دشمنان و رشک برانی پدیدار شود در حالی که خداوند برای ما نعمت پدید نمی آورد که چنین نتیجه یی داشته باشد و به این منظور نعمت ارزانی نمی دارد.
این خانه که برای خود ساخته ایم به این منظور نبوده است که در آن اموال را جمع کنیم یا خویشاوندان دور و نزدیک را در آن مسکن دهیم، از قول برخی از شما برای ما خبر آورده اند که می گویند: عثمان غنایم ما را گرفته و دارایی های ما را هزینه کرده است و اموال ما را ویژه خود قرار داده است، چرا پوشیده گام برمی دارند و آهسته سخن می گویند، گویی قصد فریب ما را دارند یا ما از آنان خود را پنهان داشته ایم گویی آنان از رویاروی شدن با ما می ترسند و این بدان سبب است که می دانند برهان و دلیل ایشان باطل است و چون از نزد ما می روند برخی پیش برخی دیگر آمد و شد می کنند و درباره ما سخن می گویند و در این راه یاران و دستیارانی همانند خود یافته اند، نفرین و شکست بر آنان باد او سپس دو بیت خواند که گویی در آن دو بیت به علی علیه السلام اشاره می کند و نظر دارد: «هر کجا هستی آتش بیفروز و آتش بگیر و از آنچه می کنی شفا نخواهی دید: تو همچنان ستیز می کنی و آنان که شایسته اند کار را انجام می دهند و چون از موضوع جدا افتاده و دور باشی فرا خوانده نمی شوی».
آن گاه گفت: مرا با غنیمت و گرفتن مال شما چه کار است مگر من از توانگرترین قریش و آنان که خداوند بر آنان نعمت ارزانی داشته است نیستم مگر من پیش از اسلام و پس از آن این چنین نبوده ام بر فرض که چنین بپندارید که من خانه یی از بیت المال ساخته باشم مگر این خانه از من و شما نیست، مگر من کارهای شما را در آن سامان نمی دهم و مگر من در پی برآوردن نیازهای شما نیستم شما از حقوق خود چیزی را از دست نداده اید چرا در فضل و بخشش آنچه را دوست می دارم انجام ندهم در آن صورت به چه منظور امام و رهبر باشم و همانا از شگفت ترین شگفتی ها این است که از قول شما به من خبر می رسد که گفته اید: فلان کار را نسبت به او انجام می دهیم و انجام خواهیم داد. نسبت به چه کسی می خواهید چنین کنید خدا پدرتان را بیامرزد «فکر کرده اید با سرزمینهای خالی و بوته های بیابان روبه رو هستید» مگر من سزاوارترین شما نیستم که اگر مردم را فرا خواند پاسخ داده می شود و اگر فرمان دهد از فرمانش اطاعت می شود ای وای بر اندوه من که پس از یاران خویش میان شما مانده ام و پس از مرگ همسن و سالهای خودم هنوز میان شما زنده باقی مانده ام ای کاش پیش از این در گذشته بودم ولی دوست ندارم با آنچه که خدای عز و جل برای من دوست می دارد مخالفت کنم به ویژه اینک که شما می خواهید و همانا راست گفتار تصدیق شده از سوی خداوند، یعنی محمد (ص) درباره آنچه میان من و شما پدید خواهد آمد سخن گفته است و این نشانه و آغاز آن است و چگونه ممکن است از چیزی که مقدور و حتمی شده است گریخت همانا پیامبر (ص) در پایان سخن خود مرا به بهشت مژده داده است بی آنکه به شما چنین وعده ای دهد، در صورتی که شما با من ستیز کنید.
بدانید آن کس که پشیمان شود رستگاری نخواهد دید.
گوید: عثمان چون آهنگ فرود آمدن از منبر کرد چشمش به علی بن ابی طالب علیه السلام افتاد که عمار بن یاسر- که خدای از او خشنود باد- و گروهی از هوادارانش با اویند و آهسته سخن می گویند عثمان گفت: دیگر بگویید دیگر و همچنین پوشیده و آرام سخن بگویید که یارای آشکارا سخن گفتن ندارید. همانا سوگند به کسی که جانم در دست اوست، من بر ملت و امت خود خشم نمی گیرم و چنان نیست که به سبب ضعف نیرو غافلگیر شوم. و اگر نه این است که در کار خود و شما می نگرم و با خویشتن و شما مدارا می کنم شما را شتابان فرو می گرفتم چرا که فریفته شده اید و از خود هر چه می خواهید می گویید.
عثمان سپس دستهای خود را بر آسمان افراخت و گفت: بار خدایا، تو خود می دانی عافیت را دوست دارم، پروردگارا جامه عافیت بر من بپوشان و تو می دانی که صلح و سلامت را بر می گزینم، پس همان را روزی من فرمای گوید: آن قوم از گرد علی علیه السلام پراکنده شدند و در این هنگام عدی بن- خیار برخاست و خطاب به عثمان گفت: ای امیر المومنین، خداوند نعمت را بر تو تمام فرماید و در کرامت نعمت تو را افزون بدارد به خدا سوگند، اگر بر تو رشک برده شود بهتر از آن است که رشک بری و اگر با تو همچشمی شود بهتر از آن است که همچشمی کنی، به خدا سوگند که تو در دل و جان ما جای داری، اگر فراخوانی پاسخ داده می شوی و اگر فرمان دهی اطاعت می شوی، بگو تا انجام دهیم و فراخوان تا پاسخ دهیم. حق مشورت و اختیار و انتخاب بر عهده یاران رسول خدا نهاده شد تا کسی را برای خود و غیر خود برگزینند و آنان منزلت تو و دیگران را دیدند و تو را با میل و رغبت و بدون کراهت و اجبار برگزیدند، و تو نه از آیین جدا شدی و نه بدعتی آوردی و نه مخالفتی کردی و نه چیزی را مبدل ساختی. به چه سبب این گروه بر تو مقدم باشند و اندیشه و رأی آنان در مورد تو بدین گونه باشد. به خدا سوگند، در این مورد همان گونه هستی که آن شاعر کهن سروده است: «کار خود را باش که حسود جز جستجوی تو در سایه مرگ و نابودی نیست...» گوید: عثمان از منبر فرود آمد و به خانه خویش رفت مردمی هم پیش او آمدند که ابن عباس هم با ایشان بود و چون در جایگاههای خویش نشستند عثمان روی به ابن عباس کرد و گفت: ای ابن عباس مرا با شما چه کار است و میان من و شما چه پیش آمده است چه چیز شما را این چنین بر من شورانده است و شما را به پیگیری کار من واداشته است آیا در مورد کار عامه مردم بر من خرده می گیرید که از عهده حقوق ایشان برآمده ام و اگر در مورد کار خود اعتراض دارید که شما را چنان رتبت و منزلتی داده ام که مردم آن را آرزو می کنند. نه، به خدا سوگند، چنین نیست که انگیزه آن کار رشک و ستم و برانگیختن شر و زنده ساختن فتنه و آشوبهاست، و به خدا سوگند که پیامبر (ص) این موضوع را به من القاء فرموده است و از یکایک اهل آن به من خبر داده است، به خدا سوگند دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است.
ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین آرام باش، به خدا سوگند به خاطر ندارم که راز خود را چنین آشکار بگویی و آنچه را در دل خودداری چنین فاش سازی، چه چیز تو را این گونه بر انگیخته و هیجانزده ساخته است کاری ما را بر تو برنینگیخته است و به هیچ روی کار تو را پیگیری نمی کنیم، دروغ به تو گفته اند و کاری نادرست به تو گزارش داده اند. به خدا سوگند، ما بر تو در مورد حقوق خودمان و عامه مردم اعتراضی نداریم، که از عهده حقوق ما و ایشان بر آمده ای و آنچه را که برای ما و ایشان بر عهده تو بوده است ادا کرده ای. اما رشک و ستم و فتنه انگیزی و زنده کردن شر و بدی، کدام زمان عترت پیامبر و اهل بیت او به این کارها راضی بوده اند این چگونه ممکن است و حال آنکه ایشان از او و به سوی اویند. آیا برای دین خدا فتنه انگیزی می کنند و برای خدا فتنه ها را زنده می کنند هرگز که رشک و ستم در سرشت ایشان نیست. ای امیر المومنین، آرام باش و کار خویش را بنگر و خوددار باش که حال نخستین تو بهتر از این حالت توست. به جان خودم سوگند، بر فرض که در محضر رسول خدا برگزیده بودی و بر فرض که راز خود را که از دیگران پوشیده می داشته است به تو می گفته است و بر فرض که نه دروغ بگویی و نه به تو دروغ گفته شده باشد با این همه شیطان را از خویش بران که بر تو سوار نشود و بر خشم خود پیروز شو که بر تو پیروز نشود، و چه چیزی تو را به این کار واداشته است عثمان گفت: پسر عمویت، علی ابن ابی طالب، مرا بر این کار واداشته است.
ابن عباس گفت: شاید آن کس که به تو گفته دروغ گفته باشد عثمان گفت: او مردی مورد اعتماد است. ابن عباس گفت: آن کس که خبر چینی کند و بشوراند نمی تواند مورد اعتماد باشد.
عثمان گفت: ای ابن عباس، تو را به خدا یعنی تو نمی دانی به چه سبب از علی شکایت می کنم گفت: چیزی از او نمی دانم جز اینکه همان سخن را می گوید که مردم می گویند و او هم همان گونه که مردم خرده می گیرند خرده می گیرد و تو باید بگویی از میان همه مردم چه چیزی تو را واداشته و بر این تشویق کرده است که از او سخن بگویی و گله بگزاری عثمان گفت: آفت بزرگ من از آن کسی است که خود را برای ریاست آماده می سازد و او علی بن ابی طالب است که پسر عموی توست و به خدا سوگند که همه این گرفتاریها از نافرخندگی و بدسرشتی اوست. ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین، آرام باش و استثنا بکن و ان شاء اللّه بگو: عثمان ان شاء اللّه بر زبان آورد و سپس گفت: ای ابن عباس تو را به حق اسلام و خویشاوندی سوگند می دهم که دقت کنی. همانا به خدا سوگند که من گرفتار و مغلوب شما شده ام، به خدا سوگند دوست می داشتم که این حکومت به جای آنکه در دست من باشد در دست شما می بود و شما بار آن را از دوش من برمی داشتید و در آن حال من برای حکومت یکی از یاران شما می بودم و به خدا سوگند در آن حال مرا برای خودتان بهتر از آن می دیدید که من اینک از شما می بینم، این را هم می دانم که حکومت و این کار از آن شماست ولی قوم شما مانع آن شدند و شما را کنار زدند و آن را از شما در ربودند و به خدا سوگند نمی دانم این شما بودید که حکومت را از خود را ندید و دفع کردید یا آنان بودند که شما را از حکومت کنار زدند.
ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین آرام بگیر ما هم همان گونه که تو سوگندمان دادی تو را به خدا و اسلام و حق خویشاوندی سوگند می دهیم که مبادا دشمن را در مورد ما و خودت به طمع اندازی و حسود و رشک برنده را نسبت به ما و خودت شادنمایی و بدان که کار تو تا آنجا که در حد اعتقاد و سخن باشد در اختیار خود توست ولی چون به مرحله عمل در آید دیگر در دست و اختیار تو نیست. به خدا سوگند اگر با ما مخالفت و ستیز شود ما هم ستیز و مخالفت می کنیم، و این هم که تو آرزوی این را داری که حکومت به ما می رسید و به تو نمی رسید فقط برای این است که برخی از ما همان سخن را می گوید که مردم می گویند و همان گونه که مردم خرده و عیب می گیرند خرده گرفته است، اما سبب اینکه قوم ما حکومت را از ما ستاندند رشک و ستمی بود که نسبت به ما داشتند و به خدا سوگند تو خود آن را می دانی و خداوند حاکم میان ما و قوم ماست.
اما این سخن که می گویی: نمی دانی حکومت را از چنگ ما ربودند یا ما را از حکومت کنار زدند، به جان خودم سوگند، می دانی که اگر حکومت هم به دست ما می رسید بر قدر و فضیلت ما چیزی نمی افزود که ما خود اهل فضل و منزلیتم و هیچ کس به فضیلتی نرسیده است مگر به فضل ما و هیچ کس به سابقه و پیشروی نرسیده است مگر به سابقه و پیشی ما و اگر رهنمود ما نمی بود هیچ کس هدایت نمی شد و از کوری به دادگری نمی رسیدند.
عثمان گفت: ای ابن عباس تا چه هنگام باید از دست شما بر من این گونه غم و اندوه برسد. فرض کنید که من شخص بیگانه و دوری می بودم، آیا این حق من بر شما نبود که مورد مراقبت قرار گیرم و با دیده محبت نگریسته شوم سوگند به خدای کعبه که می باید چنان باشد، ولی تفرقه اندازی برای شما سخن گفتن در مورد مرا آسان ساخته است و شما را واداشته است که با شتاب بر من حمله آورید. و از خداوند یاری می جویم.
ابن عباس گفت: آرام بگیر تا علی را ببینم. سپس از دیدگاه او و به اندازه ای که او مصلحت بداند پاسخ برای تو بیاورم. عثمان گفت: این کار را انجام بده که من موافقم و چه بسیار که در جستجو بر آمده ام ولی علی به خواسته من پاسخ نداده است و هیچ جوابی فراهم نکرده و در صدد اصلاح بر نیامده است.
ابن عباس می گوید: از پیش عثمان بیرون آمدم و به ملاقات علی رفتم و دیدم خشم و آتش اندوه او چند برابر عثمان است، خواستم او را آرام کنم نپذیرفت به خانه خود رفتم و در را بستم و از هر دو کناره گرفتم، این خبر به عثمان رسید کسی را فرستاد، پیش او رفتم، خشمش فرو نشسته بود به من نگریست و لبخند زد و گفت: ای ابن عباس چه چیز تو را از آمدن پیش ما به کندی واداشته است، اینکه پیش ما برنگشتی دلیل آن است که پیش دوست خود چه دیده ای و حال او را دانسته ای و خداوند میان ما و او حکم است اینک از مقوله دیگر سخن بگوییم.
ابن عباس می گوید: پس از آن هر گاه از علی خبری و سخنی به عثمان می رسید و من می خواستم آن را تکذیب کنم می گفت: ولی نمی توانی روز جمعه ای را که از آمدن پیش ما درنگ کردی و نزد ما نیامدی تکذیب کنی و من نمی توانستم چگونه پاسخش دهم.
همچنین زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات از ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، آورده است که می گفته است: هنگام سحر و پیش از سپیده دم از خانه ام بیرون آمدم تا برای کسب فضیلت به مسجد بروم و زودتر برسم، پشت سر خود صدای نفس و سخنی را شنیدم، گوش فرا دادم متوجه شدم صدای عثمان است که دعا می کند و متوجه نیست که کسی سخنانش را می شنود. او می گفت: پروردگارا، تو خود نیت مرا می دانی مرا بر ایشان یاری فرمای و کسانی را از خویشاوندان و نزدیکانم که گرفتارشان شده ام می دانی. بار خدایا مرا برای ایشان و ایشان را برای من اصلاح فرمای و آنان را برای من اصلاح کن.
ابن عباس گوید: من قدمهای خود را کوتاه تر کردم و او تندتر حرکت کرد، به یکدیگر رسیدیم، عثمان سلام داد پاسخش دادم. گفت: امشب برای طلب فضیلت و زودتر رسیدن به مسجد از خانه بیرون آمدم. گفتم: همان چیزی که تو را از خانه بیرون آورده است مرا هم بیرون آورده است. عثمان گفت: به خدا سوگند، اگر تو به کار خیر پیشی می گیری همانا از پیشگامان فرخنده ای و همانا که من شما را دوست می دارم و با دوستی شما به خداوند تقرب می جویم. گفتم: ای امیر المؤمنین خدایت رحمت کناد ما هم تو را دوست می داریم و حق پیشگامی و بزرگتری و خویشاوندی و دامادی تو را برای تو می شناسیم. عثمان گفت: ای ابن عباس، مرا با پسر عموی تو و پسر دایی خودم چه کار است گفتم: با کدام پسر عموی من و کدام پسر دایی خودت گفت: خدایت بیامرزد آیا تجاهل می کنی گفتم: نه که گروهی بسیار پسر عموهای من و پسر دایی های تو هستند، منظورت کدامیک از ایشان است گفت: منظورم علی است و نه هیچ کس دیگر جز او. گفتم: ای امیر المؤمنین نه، به خدا سوگند که من از او چیزی جز خیر نمی دانم و چیزی جز نیکی نمی شناسم. گفت: آری، به خدا سوگند، او را شاید که آنچه را برای غیر تو آشکار می سازد از تو پوشیده دارد و آنچه را برای دیگران شرح و بسط می دهد از تو باز گیرد.
ابن عباس می گوید: در این هنگام عمار بن یاسر به ما رسید، سلام داد پاسخش دادم، سپس گفت: همراهت کیست گفتم: امیر المومنین عثمان. گفت: آری، و به عثمان با کنیه اش سلام داد و بر خلافت بر او سلام نداد. عثمان پاسخش داد. عمار پرسید: درباره چه گفتگو می کردید و من بخشی از آن را شنیدم. گفتم: همانی است که شنیده ای. عمار گفت: چه بسا مظلوم که بی خبر است و چه بسا ستمگر و ظالم که خود را به نادانی می زند. عثمان گفت: ای عمار، تو از نکوهش کنندگان ما و از پیروان ایشانی و به خدا سوگند که دست برای فرو گرفتن تو گشاده و راه برای کوبیدن تو آسان است و اگر نه این است که من عافیت را ترجیح می دهم و جلوگیری از پراکندگی را دوست می دارم تو را چنان تنبیه می کردم که گذشته ات را کفایت و از آنچه باقی مانده است جلوگیری می کرد. عمار گفت: به خدا سوگند هیچ گاه از دوستی خود نسبت به علی پوزشخواه نیستم، دست هم گشاده و راه هم آسان نیست، من بر حجت خود پیوسته ام و بر سنت پایدارم و اینکه تو طالب عافیت و جلوگیری از پراکندگی هستی همچنین باش ولی از تنبیه من دست بدار که آنچه معلم من به من تعلیم داده است تو را کفایت می کند.
عثمان گفت: به خدا سوگند تا آنجا که می دانم تو از یاران و تشویق کنندگان بر بدی هستی و از باز دارندگان و رها کنندگان کار نیک. عمار گفت: ای عثمان آرام باش که همانا خودم شنیدم پیامبر (ص) مرا به گونه دیگر توصیف فرمود. عثمان پرسید: چه هنگام عمار گفت: روزی که آن حضرت از نماز جمعه برگشته بود و هیچ کس جز تو در محضر ایشان نبود، جامه خود را در آورده و در حالی که جامه خانه پوشیده و نشسته بود، من پیشانی و گلو و سینه حضرتش را بوسیدم و فرمود: «ای عمار، همانا که تو ما را دوست می داری ما هم تو را دوست می داریم و تو از یاران خیر و از بازدارندگان از بدی و شری». عثمان گفت: آری همین گونه است ولی تو دگرگون شدی. گوید: عمار دست خویش را بلند کرد که دعا کند و به من گفت: ای ابن عباس آمین بگو و سه بار گفت: پروردگارا، هر کس دگرگون شده است با او دگرگون شو ابن عباس می گوید: در این هنگام وارد مسجد شدیم، عمار به جایگاه نماز خویش رفت و من هم همراه عثمان به جانب قبله مسجد رفتیم، عثمان وارد محراب شد و گفت: وقتی خواستیم برگردیم پیش من بیا. عمار همینکه مرا تنها دید پیش من آمد و گفت: آیا دیدی هم اکنون چه به من رسید گفتم: به خدا سوگند تو هم سخت با او در افتادی و او هم با تو سخت در افتاد در عین حال باید رعایت سن و فضل و خویشاوندی او را کرد.
گفت: آری، اینها برای او محفوظ است ولی برای کسی که حقی ندارد حقی نیست و برگشت.
چون عثمان نماز گزارد در حالی که به من تکیه داده بود با او برگشتم. گفت: آیا شنیدی عمار چه گفت گفتم: آری، هم خوشحال شدم و هم افسرده، سبب افسردگی من آن بود که بر تو رسیده بود و شادی من از تحمل و بردباری تو بود. گفت: علی با همه نزدیکی چند روزی است از من کناره گرفته است و عمار پیش او می رود و هر چه می خواهد می گوید، تو بر این کار مبادرت کن و پیش علی برو که از عمار در نظرش راستگوتر و بیشتر مورد اعتمادی و کار را همان گونه که بود برای او نقل کن، گفتم: آری. ابن عباس گوید: برگشتم تا علی علیه السلام را در مسجد ببینم. دیدم که از مسجد بیرون می آید. همین که مرا دید از اینکه ثواب نماز جماعت را از دست داده ام اظهار تأسف فرمود و گفت: به نماز جماعت نرسیدی گفتم: نماز به جماعت گزاردم و با امیر المومنین عثمان بیرون رفتم، و سپس داستان را برای علی (ع) نقل کردم. فرمود: ای ابن عباس به خدا سوگند، او قرحه و دملی را می فشرد که درد و رنجش به خودش باز خواهد گشت. گفتم: برای عثمان موضوع سن و سال و پیشگامی و خویشاوندی و دامادی او مطرح است. فرمود: آری، این امور برای او محفوظ است ولی کسی را که حقی نباشد برای او حقی نیست.
ابن عباس گوید: سپس عمار به ما پیوست، علی از دیدنش گشاده روی شد و بر او لبخند زد و از حالش پرسید. عمار گفت: ای ابن عباس، آیا آنچه را که بین ما گذشت به علی گفتی گفتم: آری. عمار گفت: ولی به خدا سوگند که تو از زبان عثمان و به هوای دل او سخن گفتی. گفتم: تا آنجا که بتوانم از حق تجاوز نمی کنم و این کار من نیست و تو خود می دانی که کدامیک از این دو بهره برای من محبوبتر و کدامیک از این دو حق بر من واجب تر است.
ابن عباس می گوید: علی پنداشت که پیش عمار اخبار دیگری غیر از آنچه من گفته ام وجود دارد بدین سبب دست او را در دست گرفت و دست مرا رها کرد و دانستم که حضور مرا خوش نمی دارد، این بود که از آن دو فاصله گرفتم بعد هم به دو راهی رسیدیم، آن دو به راهی رفتند و چون علی (ع) مرا فرا نخواند من به خانه ام رفتم.
همان دم فرستاده عثمان آمد و مرا فرا خواند و من به خانه عثمان رفتم و دیدم مروان و سعید بن عاص و گروهی از رجال بنی امیه پیش اویند، به من اجازه ورود داد و نسبت به من لطف کرد و محل نشستن مرا نزدیک خود قرار داد و سپس گفت: چه کردی موضوع را همان گونه که بود و سخنانی را که علی (ع) گفته بود به او گفتم ولی این سخن علی که گفته بود «عثمان قرحه و دملی را می فشارد که درد و رنجش به خودش برمی گردد» را به احترام او نگفتم و موضوع آمدن عمار و شادی علی از حضور او را و اینکه علی (ع) پنداشته است که پیش عمار اخبار دیگری غیر از آنچه من گفته ام خواهد بود و رفتن آن دو را به راهی که رفته بودند گزارش دادم. عثمان گفت: آن دو چنین کردند. گفتم: آری. روی به سوی قبله کرد و عرضه داشت: پروردگارا، ای خدای آسمانها و زمین، ای دانای آشکار و نهان، ای بخشنده مهربان علی را برای من و مرا برای علی به صلاح در آور. و به من گفت: ای ابن عباس آمین بگو و من آمین گفتم و سپس مدتی طولانی سخن گفتیم و از او جدا شدم و به خانه خویش آمدم.
زبیر بن بکار همچنین در همان کتاب از قول عبد الله بن عباس نقل می کند که می گفته است: من هرگز از پدرم در مورد عثمان نشیندم که در کاری او را نکوهش کند و گناهی را برگردنش نهد یا او را معذور بدارد، من هم در این موارد از بیم آنکه مبادا او را به کاری در آورم که موافق آن نیست، هرگز از پدرم نمی پرسیدم، تا آنکه شبی در خانه پدرم مشغول شام خوردن بودیم، که گفته شد امیر المؤمنین عثمان بر در خانه است پدرم گفت: اجازه ورودش دهید و روی تشک خویش برای او جا باز گرد و عثمان اندکی از شام او را خورد و چون سفره را جمع کردند هر کس آنجا بود برخاست و رفت و فقط من ماندم. عثمان نخست حمد و ثنای خدا بر زبان آورد و سپس خطاب به پدرم گفت: ای دایی جان من به حضورت آمده ام تا در مورد برادرزاده ات علی شکایت کنم و از کاری که ممکن است پیش آید پوزش بخواهم، او مرا دشنام داده و کار مرا به رسوایی کشانده و خویشاوندی مرا بریده است و در دین و آیین من طعنه زده است. ای فرزندان عبد المطلب من از شما به خدا پناه می برم. اگر شما را حقی است که تصور می کنید در آن مورد مغلوب شده اید شما خودتان آن حق را در دست کسانی که آن ستم را به شما روا داشتند رها کردید و حال آنکه من از آنان به لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و هیچ کس از شما جز علی را نکوهش نمی کنم، به من پیشنهاد شد که بر او دست یازم [او را بکشم ]و من برای خاطر خداوند و به پاس خویشاوندی او را رها کرده ام و اینک می ترسم که نه او دست از من بدارد و نه من دست از او بدارم.
ابن عباس می گوید: پدرم حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اما بعد، ای خواهر زاده، اگر تو برای خودت علی را نمی ستایی من هم تو را برای علی نمی ستایم و چنین نیست که علی تنها این سخنان را درباره تو گفته باشد، کسان دیگر غیر از او هم گفته اند. اینک اگر تو خود را برای مردم متهم داری مردم هم خود را درباره تو متهم سازند و اگر تو از آنچه فرا رفته ای اندکی فرود آیی و مردم اندکی از آنچه فرو رفته اند فرا آیند و تو فقط حق خویش را از آنان بخواهی و ایشان هم حق خود را از تو بخواهند که در این کار عیبی نیست.
عثمان گفت: ای دایی جان این کار بر عهده تو، تو خود واسط میان من و ایشان باش. پدرم گفت: آیا این موضوع را برای مردم بگویم و از قول خودت بازگو کنم عثمان گفت: آری و برگشت. چیزی نگذشت که دوباره گفته شد: امیر المومنین بر در خانه برگشته است. پدرم گفت: اجازه ورودش دهید. عثمان آمد و ایستاد و بدون آنکه بنشیند گفت: دایی جان در آن باره شتاب مکن تا من بگویمت.
نگاه کردیم دیدیم مروان بن حکم بر در خانه نشسته و منتظر بیرون رفتن عثمان است و معلوم شد این مروان بوده که او را از رأی نخست او برگردانده است. پدرم روی به من کرد و گفت: پسرکم این مرد را در کار خویش اختیاری نیست و سپس گفت: پسرکم، تا می توانی زبان خویش را نگهدار مگر در مواردی که ناچار باشی. سپس دستهایش را برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا، در مورد چیزهایی که در فرا رسیدن آن برای من خیری نیست مرا زودتر فروگیر و ببر. هفته یی نگذشت، که در گذشت، خدایش رحمت کناد.
ابو العباس مبرد در کتاب الکامل از قنبر- برده آزاد کرده و وابسته علی علیه السلام- نقل می کند«» که می گفته است: همراه علی پیش عثمان رفتم، آن دو خلوت را دوست می داشتند، علی علیه السلام به من اشاره فرمود که دور شوم. تا حدودی دور رفتم. عثمان شروع به پرخاش نسبت به علی کرد و علی سکوت کرده بود، عثمان به او گفت: تو را چه می شود که چیزی نمی گویی فرمود: اگر سخن بگویم چیزی جز آنکه ناخوش خواهی داشت نمی گویم و حال آنکه برای تو پیش من چیزی جز آنچه دوست می داری نیست.
ابو العباس مبرد می گوید. تأویل این سخن علی این است که اگر سخن بگویم همان گونه که تو در گفتار خود بر من ستم روا داشتی من هم ستم روا دارم و پرخاش من تو را اندوهگین می سازد و من عهد کرده ام که این کار را نکنم و بر فرض که بخواهم توضیح دهم یا عتابی کنم جز آنچه دوست داری نخواهم کرد.
ابن ابی الحدید گوید: مرا در مورد این سخن تأویل دیگری است و آن این است که بر فرض بگویم و معذرت بخواهم کدام کار را درست و پسندیده کرده ای وانگهی این موضوع را تصدیق نمی کنی بلکه نمی پذیری و ناخوش هم می داری و خداوند متعال می داند که برای تو در باطن و اندیشه و سراپای وجودم چیزی جز آنچه دوست می داری نیست هر چند که تو معذرتهایی را که بگویم و گرفتاریها را بیان کنم نخواهی پذیرفت بلکه ناخوش خواهی داشت و خود را از آنها پاک و برتر می دانی.
واقدی در کتاب الشوری از قول عبد الله بن عباس که خدایش رحمت کناد، نقل می کند که می گفته است: روزی شاهد پرخاش و گفتگوی عثمان با علی علیه السلام بودم، عثمان ضمن سخنان خود به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که مبادا برای تفرقه دروازه یی بگشایی که به خاطر دارم از عتیق و پسر خطاب [ابو بکر و عمر ]همان گونه اطاعت کردی که از پیامبر (ص) اطاعت می کردی، من هم کمتر از آن دو نیستم بلکه از لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و از لحاظ خویشاوندی سببی هم با تو پیوسته تر، اگر می پنداری که این حکومت را پیامبر (ص) برای تو قرار داده است ما خود به هنگام رحلت او تو را دیدیم که نخست نزاعی کردی و سپس به حکومت تن در دادی و اگر به راستی آنان سوار بر کار نبودند چگونه برای آن دو اذعان به بیعت کردی و فرمانبرداری را پذیرفتی و اگر می گویی آن دو در کار خود پسندیده رفتار کردند من هم در دین و حب و نزدیکی خودم کمتر از آن دو نیستم برای من همان گونه باش که برای آن دو بودی.
علی علیه السلام فرمود: اما در مورد تفرقه و پراکندگی به خدا پناه می برم که برای آن دروازه یی بگشایم و راهی را هموار سازم ولی من تو را از آنچه خدا و رسولش تو را از آن منع فرموده اند باز می دارم و می خواهم تو را به رشد و هدایت راهنمایی کنم. اما ابو بکر و عمر اگر چه آنچه را که رسول خدا (ص) برای من قرار داده بود گرفتند و تو و مسلمانان بر این موضوع داناترید، مرا با حکومت چه کار که مدتهاست رهایش کرده ام، اما آن چیزی که حق من تنها نیست و مسلمانان همگی در آن برابر و شریک اند گلوگیر است و کارد به استخوان می رسد ولی هر چیز که حق اختصاصی من بوده است برای آنان رها کرده ام و این کار از صمیم جان بوده است و به منظور اصلاح دست از آن شسته ام. اما اینکه تو با ابو بکر و عمر مساوی باشی چنین نیست و تو همچون هیچیک از ایشان نیستی چرا که آن دو حکومت را عهده دار شدند و خود و خویشاوندان خویش را از آلودگی بر کنار داشتند و حال آنکه تو و خویشاوندانت چنان در آن شناور شدید که شناور ورزیده در ژرفای آب. اینک ای ابو عمرو به سوی خدا باز گرد و بنگر آیا از عمر تو بیش از فاصله دو بار آب خوردن خر باقی مانده است آخر تا کی و تا چه هنگام آیا نمی خواهی سفلگان بنی امیه را از اموال و آبرو و شرف مسلمانان باز داری به خدا سوگند، اگر کارگزاری از کارگزاران تو آنجا که خورشید غروب می کند ستمی انجام دهد گناهش مشترک میان او و تو خواهد بود.
ابن عباس می گوید: عثمان گفت: آری که تو باید خشنود و راضی شوی، هر یک از کارگزاران مرا که ناخوش می داری یا مسلمانان او را ناخوش می دادند عزل کن. عثمان و علی از یکدیگر جدا شدند و مروان بن حکم عثمان را از آن کار بازداشت و گفت: در آن صورت مردم بر تو گستاخ می شوند، هیچیک از کارگزارانت را عزل مکن.
همچنین زبیر بن بکار در همان کتاب از قول رجالی که اسنادشان به یکدیگر پیوسته است، از قول علی بن ابی طالب علیه السلام نقل می کند که می گفته است: نیمروزی در شدت گرما عثمان کسی پیش من فرستاد، جامه پوشیدم و پیش او رفتم، به حجره اش که وارد شدم او روی تخت چوبی خود نشسته بود و چوبدستی در دست داشت و پیش او اموال بسیاری بود، دو انبان انباشته از سیم و زر، به من گفت: هان هر چه می خواهی از این اموال بردار تا شکمت سیر و آکنده شود که مرا آتش زده ای. گفتم: پیوند خویشاوندیت پیوسته باد. اگر این مال را به ارث برده باشی یا کسی به تو عطا کرده باشد یا از راه بازرگانی به دست آورده باشی من می توانم دو حالت داشته باشم: بگیرم و سپاسگزاری کنم یا آنکه خود را به زحمت و کوشش وادارم و بی نیاز گردم، و اگر از اموال خداوند است و در آن سهم مسلمانان و یتیمان و در راه ماندگان باشد، به خدا سوگند که نه تو حق داری به من عطا کنی و نه مرا حقی است که آن را بگیرم. عثمان گفت: به خدا سوگند، جز این نیست که فقط قصد خودداری و سرکشی داری. سپس برخاست و با چوبدستی خود به سوی من آمد و مرا زد و به خدا سوگند که من دستش را نگرفتم تا آنچه خواست زد، جامه خود را پوشیدم و به خانه ام برگشتم و گفتم: خداوند حاکم میان من و تو باشد اگر دیگر تو را امر به معروف یا نهی از منکر کنم.
همچنین زبیر بن بکار از قول زهری نقل می کند که می گفته است: هنگامی که گوهرهای خسرو را پیش عمر آوردند در مسجد نهادند و چون خورشید بر آنها تابید همچون آتش می درخشیدند، عمر به گنجور بیت المال گفت: ای وای بر تو مرا از این راحت کن و میان مسلمانان قسمت کن که دلم به من می گوید: بزودی در این مورد بلاء و فتنه یی میان مردم پدید می آید. او گفت: ای امیر المومنین، این را که نمی توان میان مسلمانان تقسیم کرد زیرا به همه نمی رسد کسی هم نیست که بتواند بخرد زیرا بهای آن سنگین است، صبر می کنیم در آینده شاید خداوند پیروزی دیگری بهره مسلمانان قرار دهد و کسی پیدا شود که بتواند بخرد. عمر گفت: آن را بردار و در خزانه بگذار. عمر کشته شد و آن گوهر همچنان بر جای بود و چون عثمان به خلافت رسید آن را برگرفت و زیور دختران خود قرار داد.
زبیر بن بکار می گوید: زهری گفته است: هر دو پسندیده رفتار کرده اند چه عمر که خود و نزدیکانش را محروم ساخته است و چه عثمان که رعایت پیوند نزدیکان خود را کرده است. زبیر بن بکار می گوید: محمد بن حرب، از سفیان بن عیینه، از اسماعیل بن- ابی خالد نقل می کند که می گفته است: مردی به حضور علی علیه السلام آمد و تقاضا کرد برای او پیش عثمان شفاعت کند. علی فرمود: او بر دوش کشنده خطاهاست، نه، به خدا هرگز پیش او بر نمی گردم و آن مرد را از عثمان ناامید ساخت.
همچنین زبیر بن بکار، از سداد بن عثمان نقل می کند که می گفته است: به روزگار حکومت عمر شنیدیم عوف بن مالک می گوید: ای بیماری طاعون، مرا بگیر به او گفتیم: تو که خود از رسول خدا (ص) شنیده ای که می فرمود «درازی عمر بر مومن چیزی جز خیر نمی افزاید» چرا چنین می گویی می گفت: آری ولی از شش چیز بیمناکم: به خلافت رسیدن بنی امیه، امیر شدن جوانان سفله ایشان، گرفتن رشوه در مورد صدور حکم، ریختن خونهای حرام، بسیار شدن شرطه ها و ظهور و پرورش گروهی که قرآن را همچون مزمارها می گیرند و می خوانند.
همچنین زبیر، از ابو غسان، از عمر بن زیاد، از اسود بن قیس، از عبید بن حارثه نقل می کند که می گفته است: خود دیدم و شنیدم که عثمان خطبه می خواند و مردم گرد او ریخته بودند، عثمان گفت: ای دشمنان خدا، بنشینید. طلحه بر عثمان فریاد زد که آنان دشمنان خدا نیستند بلکه بندگان خدایند و کتاب خدا را خوانده اند.
همچنین زبیر، از سفیان بن عیینه، از اسرائیل، از حسن نقل می کند که می گفته است: روز جمعه در مسجد حاضر بودم عثمان بیرون آمد مردی برخاست و گفت: می خواهم کتاب خدا را بخوانم. عثمان گفت: بنشین که برای کتاب خدا خواننده یی غیر از تو هست. او نشست مرد دیگری برخاست و همان سخن را گفت. عثمان به او هم گفت: بنشین. او از نشستن خودداری کرد. عثمان به افراد شرطه پیام فرستاد که او را بر جای بنشانند. مردم برخاستند و میان او و آنان حایل شدند و سپس شروع به ریگ پرانی کردند و چنان شد که بگویند از شدت پرتاب ریگ آسمان را نمی بینیم، عثمان ناچار از منبر فرود آمد و به خانه خویش رفت و نماز جمعه نگزارد.

بگو مگویی که میان عثمان و ابن عباس در حضور علی (ع) صورت گرفت

زبیر بن بکار همچنین در کتاب الموفقیات از قول ابن عباس که خدایش رحمت کناد، نقل می کند که می گفته است: روزی پس از اینکه نماز عصر گزاردم بیرون آمدم و این به روزگار خلافت عثمان بن عفان بود، ناگاه او را تنها در یکی از کوچه های مدینه دیدم، برای بزرگداشت و احترامش پیش او رفتم. گفت: آیا علی را ندیده ای گفتم: چرا در مسجد بود که من از او جدا شدم و بر فرض که اکنون در مسجد نباشد در خانه اش خواهد بود. گفت: نه، در خانه اش نبود، برو در مسجد پیدایش کن و از همانجا او را پیش من بیاور. [گوید: ]من و عثمان سوی مسجد رفتیم در همین هنگام علی علیه السلام را دیدم که از مسجد بیرون می آمد.
ابن عباس می گوید: روز قبل از آن روز نزد علی بودم که از عثمان و ستمش بر او سخن گفت و فرمود: ای ابن عباس به خدا سوگند یکی از چاره ها این است که با او دیگر سخن نگویم و دیدار نکنم. من به علی (ع) گفتم: خدایت رحمت کناد چگونه می توانی این کار را انجام دهی اگر او را ترک کنی و او کسی را پیش تو بفرستد و تقاضای ملاقات کند چکار خواهی کرد فرمود: تمارض می کنم و عذر می آورم، چه کسی می تواند مرا بر آن کار مجبور کند گفتم: هیچ کس.
ابن عباس می گوید: علی (ع) در همان حال که از مسجد بیرون می آمد و متوجه ما شد چنان حالت گریز از دیدار به خود گرفت که بر عثمان پوشیده نماند.
عثمان به من نگاه کرد و گفت: ای ابن عباس، می بینی پسر دایی ما دیدار ما را خوش نمی دارد گفتم: چرا باید چنین باشد و حال آنکه رعایت حق تو لازم تر و او هم به فضیلت داناتر است. چون آن دو نزدیک یکدیگر رسیدند نخست عثمان سلام داد و علی پاسخ سلامش را داد. عثمان گفت: اگر به مسجد بر می گردی ما تو را می خواهیم و اگر جای دیگر می روی در جستجوی تو هستیم. علی فرمود: هر کدام را تو دوست می داری عثمان گفت: به مسجد برویم. داخل مسجد شدند. عثمان دست علی را در دست گرفت و او را به سوی محراب مسجد برد. علی (ع) از داخل شدن در محراب خودداری فرمود و کنار محراب نشست و عثمان هم کنار او قرار گرفت، من خود را از آن دو عقب کشیدم، هر دو مرا فرا خواندند، جلو رفتم. در این هنگام عثمان نخست حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و بر پیامبر درود فرستاد و سپس گفت: ای پسر داییها، و ای پسر عموهای من من شما دو تن را فرا خواندم و مورد خطاب قرار می دهم و از هر دو گله گزاری می کنم، با آنکه از یکی از شما خشنودم و از دیگری دلگیر، از شما می خواهم که خودتان عذر خواه باشید و می خواهم به خود- آیید و تقاضا می کنم به حال خود باز گردید و به خدا سوگند، اگر مردم بخواهند بر من چیره شوند از هیچ کس جز شما دو تن فریادرسی نمی خواهم و اگر مرا درهم شکنند و زبون سازند جز به عزت شما عزتی نمی یابم، این کار میان ما به درازا کشیده و بیم آن دارم که از اندازه در گذرد و خطر آن بزرگ شود، همانا که دشمن مرا بر شما می شوراند و تحریک می کنند، ولی خداوند و پیوند خویشاوندی، مرا از آنچه دشمن اراده می کند باز می دارد و اینک در مسجد رسول خدا (ص) و کنار مرقدش خلوت کرده ایم و دوست می دارم که اندیشه خویش را در مورد من و آنچه در سینه دارید آشکار سازید و راست بگویید که راستی بهتر و نجاتبخش تر است و برای خودم و شما دو تن از خدای آمرزش می خواهم.
ابن عباس می گوید: علی علیه السلام سکوت فرمود من هم مدتی طولانی همراه او سکوت کردم، من حرمتش را پاس می داشتم که پیش از او سخن نگویم علی هم خوش می داشت که من از سوی خودم و او پاسخ عثمان را بدهم، ناچار به او گفتم: آیا سخن می گویی یا من از سوی تو پاسخ دهم فرمود: نه که تو از سوی من و خودت پاسخ ده. من نخست خدا را ستودم و بر پیامبرش درود فرستادم و سپس گفتم: ای پسر عمو و عمه ما سخنت را که درباره ما گفتی شنیدیم و اینکه در شکایت و گله گزاری خود ما را در هم آمیختی، با آنکه به پندار خودت از یکی خشنود و از دیگری دلگیر هستی، دانستیم و بزودی در آن مورد چنان می کنیم. ما نیز به پیروی از کار تو، تو را در مورد خودمان هم نکوهش می کنیم و هم ستایش، تهمتی را که بر ما می زنی، آن هم فقط از روی گمان نه از روی یقین، نکوهش می کنیم و کارهای دیگرت از جمله مخالفت تو با عشیره خودت را- در مورد تحریک آنان بر ضد ما- ستایش می کنیم، و همچنان که تو از ما خواستی از خود انصاف دهیم و عذر خواه باشیم ما هم از تو می خواهیم چنان باشی و به خود آیی و به حال خویش برگردی. این را هم بدان که ما با یکدیگریم، تو هر چیز را که می خواهی ستایش یا نکوهش کن، همان گونه که تو در مورد خویشتن هستی. وانگهی میان ما هیچ فرق و اختلافی نیست، بلکه هر یک از ما در اندیشه و گفتار دوست خود شریک است.
به خدا سوگند می دانی در آنچه میان ما و تو می گذرد ما معذوریم. و چنین نیست که تو ما را غیر از آنکه نسبت به تو توجه و فروتنی داریم بشناسی و خود می بینی که در کارها به تو مراجعه می کنیم، و به همین جهت است که ما هم از تو همان چیزی را می خواهیم که تو از ما.
اما این گفتارت که می گویی «اگر مردم بر من پیروز شوند از کسی جز شما دو تن یاری نمی جویم و اگر بخواهند مرا درهم شکنند جز با قدرت و عزت شما قدرت و شوکت نمی یابم»، معلوم است که ما و تو را از این کار چاره دیگری نیست و ما و تو همان گونه ایم که آن شاعر قبیله کنانه سروده است: «... برای ما از سوی ایشان و برای ایشان از سوی ما در قبال دشمن و بر کرانه آن مراتب عزت چنان است که نردبانهایش برافراشته است».
اما این سخن تو که می گویی «دشمن تو را بر ضد ما تحریک می کند و تو را بر ما می شوراند» به خدا سوگند، آنچه دشمن در این باره در مورد تو انجام داده است بیشتر از آن را پیش ما درباره تو گفته و انجام داده است، و ما را از همان چیزی باز داشته که تو را، یعنی هر دوی ما را از رعایت فرمان خدا و پیوند خویشاوندی باز داشته است. تو و ما ناچار به حفظ دین و آبرو و جوانمردی خود هستیم. به جان خودم سوگند، که این موضوع درباره ما و تو چنان به درازا کشیده است که از آن بر جان خود بیمناکیم و همان گونه که تو از آن به ترس و بیم افتاده ای ما هم در ترس و بیم هستیم.
اما اینکه از ما می خواهی اندیشه و رأی خویش را در مورد تو بیان کنیم، ما به تو خبر می دهیم که همان گونه است که تو دوست می داری و هیچ کدام از ما دو تن از دیگری جز همین را نمی داند و چیز دیگری را از او نمی پذیرد و هر یک ما در این مورد کفیل و ضامن دیگری است و حال آنکه تو یکی از ما دو تن را از هر تهمتی تبرئه و منزه ساختی و دیگری را به خیال خودت متهم داشتی و ساکت کردی و حال بدان که میان ما فرقی نیست، آن را که تو خوش نمی داری [یعنی علی علیه السلام ]گویاتر از آنکه او را بری می دانی نیست، دیگری هم در مورد چیزهایی که ناخوش می داری همچون آن یکی است.
بنابر این، تو باید از ما دو تن خشنود و راضی باشی یا ناراضی و خشمگین تا ما بتوانیم همان گونه که تو هستی باشیم و مطابق با آن و پیمانه در قبال پیمانه پاداشت دهیم. اینک ما اندیشه خود را به تو گفتیم و نهان ضمیر خود را با راستی برای تو روشن ساختیم و همان گونه که گفتی راستی نجاتبخش تر و سالم تر است.
اکنون تو به آنچه فرا خوانده می شوی پاسخ مثبت بده و مسجد و آرامگاه پیامبر (ص) را برتر از آن بدان که در آن پیمان شکنی و مکر کنی. راست بگو که رهایی یابی و سلامت مانی و ما از خداوند برای خودمان و تو آمرزش می خواهیم.
ابن عباس می گوید: در این هنگام علی علیه السلام با هیبت به من نگریست و گفت: او را در همان حال که هست رها کن تا به آنچه دلش می خواهد برسد. به خدا سوگند اگر دلها و اندیشه های ما برای او پیدا و آشکار شود آن چنان که به چشم خویش آن را ببیند همان گونه که با گوش خود آن را می شنود باز هم همواره ستم پیشه و در حال انتقام گرفتن خواهد بود. به خدا سوگند، من نمی خواهم بر آنان درافتم و ساطور بر گوشت آنان نهم، و اینگونه سخن گفتن از ناحیه او مخالفت و بدی معاشرت است.
عثمان گفت: ای ابا حسن آرام باش، به خدا سوگند تو خود می دانی که رسول خدا (ص) مرا به گونه دیگری وصف فرموده است و تو خود پیش او بودی که فرمود «همانا میان اصحاب من گروهی سلامت جویند و عثمان از ایشان است و او نسبت به دیگران از همه خوش گمان تر است و با محبت خیر خواه آنان». علی علیه السلام گفت: گفتار آن حضرت را با کردار خودت تصدیق کن و با آنچه که هم اکنون در آن هستی مخالفت کن. درباره تو سخنانی گفته می شود که اگر قبول کنی همان کافی است. عثمان گفت: ای ابا حسن آیا در این باره اعتماد و وثوق داری گفت: آری، گمان نمی کنم که چنان کنی. عثمان گفت: من هم اعتماد می کنم و تو از کسانی هستی که دوست او زبون و سخنش تکذیب نمی شود.
ابن عباس می گوید: دست آنان را گرفتم و آن دو با یکدیگر دست دادند و آشتی کردند و شوخی نمودند و من برخاستم و آن دو گفتگو و تبادل نظر کردند و سپس از یکدیگر جدا شدند. به خدا سوگند، هنوز روز سوم نرسیده بود که هر یک از ایشان مرا دید و در مورد دیگری سخنانی گفت که «شتر هم بر آن فرو نمی- خوابد» و دانستم که پس از آن راهی برای آشتی میان آن دو وجود ندارد.
احمد بن عبد العزیز جوهری در کتاب اخبار السقیفه، از قول محمد بن- قیس اسدی، از معروف بن سوید نقل می کند که می گفته است: هنگام بیعت با عثمان، به خلافت، در مدینه بودم، مردی را دیدم که در مسجد نشسته بود و در حالی که مردم بر گرد او بودند دست بر هم می زد و گفت: جای بسی شگفتی است از قریش و اینکه آنان برای خلافت کس دیگری غیر از اهل بیت را برمی گزینند آن هم اهل بیتی که کان فضیلت و ستارگان پرتو بخش زمین و مایه روشنایی همه سرزمینهایند.
به خدا سوگند، میان ایشان [اهل بیت ]مردی است که هرگز پس از رسول خدا (ص) مردی همچون او ندیده ام که به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادل تر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهی از منکر می کند. پرسیدم: این مرد کیست گفتند: مقداد است. بیش او رفتم و گفتم: خدایت قرین صلاح بدارد آن مردی که می گفتی کیست گفت: پسر عموی پیامبرت (ص) یعنی علی بن ابی طالب.
معروف می گوید: مدتی درنگ کردم و پس از آن ابوذر را که خدایش رحمت کناد دیدم و آنچه را مقداد گفته بود برایش نقل کردم. گفت: راست می گوید.
گفتم: پس چه چیزی مانع آن شد که این حکومت را در ایشان قرار دهید گفت: قوم ایشان نپذیرفتند. گفتم: چه چیزی شما را از یاری ایشان باز داشت گفت: آرام باش، این سخن را مگو و از اختلاف بر حذر باشید. [گوید: ]من سکوت کردم و کار چنان شد که شد.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتابی که در آن بهانه هایی برای بدعتها و نو آوریهای عثمان آورده است می نویسد: علی بیمار شد، عثمان از او عیادت کرد و علی علیه السلام این بیت را خواند: «چه بسیار دیدار کننده که بدون دوستی به عیادت می آید و دوست می دارد که کاش بیمار رنجور در گذرد».
عثمان گفت: به خدا سوگند نمی دانم آیا زندگی تو را خوشتر می دارم یا مرگت را. اگر بمیری مرگت مرا درهم می شکند و اگر زنده باشی زندگی ات مرا به رنج و بلا گرفتار می دارد و تا هنگامی که تو زنده ای همواره سرزنش کنندگان را می بینم که تو را پناهگاه خود قرار می دهند و به تو پناه می آورند.
علی علیه السلام فرمود: این تصور تو که مرا پناهگاه خرده گیران و سرزنش- کنندگان خود می دانی از بد گمانی تو سرچشمه می گیرد و موجب می شود در دل خود این گونه مرا جای دهی، و اگر به پندار خودت از سوی من بیمی داری برای تو بر عهده من عهد و پیمان خداوندی است که تو را از من باکی نخواهد بود «تا وقتی که دریا پشم را خیس می کند». و همانا که من تو را رعایت و از تو حمایت می کنم ولی چه کنم که این کار برای من در نظرت سودبخش نیست. اما این سخن تو که می گویی «مرگ و فقدان من تو را درهم می شکند»، هرگز چنین نیست و تا هنگامی که ولید و مروان برای تو زنده و باشند از فقدان من شکسته نخواهی شد. عثمان برخاست و رفت. همچنین روایت شده است که آن بیت شعر را عثمان خوانده است: گویند او بیمار شده بود علی علیه السلام به عیادتش رفت و عثمان گفت: «چه بسیار دیدار کننده که بدون خیر خواهی به عیادت می آید و دوست می دارد که ای کاش بیمار رنجور در گذرد».
ابو سعد آبی در کتاب خویش از قول ابن عباس نقل می کند که می گفته است: میان عثمان و علی علیه السلام سخنی در گرفت و عثمان گفت: چه کنم که قریش شما را دوست نمی دارند زیرا به روز بدر هفتاد تن از ایشان را که چهره هایشان چون شمش طلا بود کشتید و بینی های آنان پیش از لبهایشان به خاک در افتاد همچنین روایت شده است که چون مردم کارهای عثمان را بر او خرده گرفتند برخاست و در حالی که به مروان تکیه داده بود برای مردم سخنرانی کرد و چنین گفت: همانا هر امتی را آفتی است و هر نعمتی را بلایی، آفت این امت و بلای این نعمت قومی هستند که بسیار عیبجویند و خرده گیر. برای شما، در ظاهر، آنچه را دوست می دارید آشکار می سازند و آنچه را خوش نمی دارید پوشیده و نهان می دارند، سفلگانی همچون شتر مرغ که از نخستین بانگ کننده پیروی می کنند.
آنان همان چیزی را بر من خرده می گیرند که بر عمر خرده می گرفتند و او آنان را زبون ساخت و درهم کوبید و حال آنکه نصرت دهندگان من نزدیکترند و افراد نیرومندتری در اختیار دارم. مرا چه مانعی است که نتوانم در اموال افزون از نیاز هر چه می خواهم انجام دهم همچنین روایت می کند که علی علیه السلام بیمار شد و عثمان به عیادت او رفت و گفت: چنین می بینم که سنگین شده ای. علی گفت: آری. عثمان گفت: به خدا سوگند نمی دانم مرگ تو برای من خوشتر است یا زندگی تو، در عین حال که مرگ تو را دوست می دارم خوش ندارم پس از تو زنده بمانم و اگر می خواهی برای ما راه روشنی قرار بده یا دوستی در حال آشتی باش یا دشمنی در حال جنگ و ستیز و تو اینک همان گونه ای که آن شاعر ایادی سروده است: «میان ما لگام و ریسمان چموشی کشیده شده است در حالی که نه ناامیدی آشکاری از آن می بینیم و نه امید و طمعی».
علی علیه السلام فرمود: آنچه که از آن می ترسی پیش من نیست ولی اگر پاسخت دهم فقط پاسخی می گویم که آن را ناخوش خواهی داشت.
عثمان هنگامی که او را محاصره کردند برای علی (ع) چنین نوشت: اما بعد، آب از سر گذشت و کارد به استخوان رسید و در مورد من کار از اندازه گذشت و کسی که یارای دفاع از خود را نداشت اینک در من طمع بسته است.
«اگر قرار است که من خورده شوم تو بهترین خورنده باش و گرنه پیش از آنکه پاره پاره شوم مرا دریاب». زبیر بن بکار خبر عیادت را به گونه دیگری آورده است. او می گوید: علی علیه السلام بیمار شد عثمان در حالی که مروان بن حکم همراهش بود به عیادت آمد، عثمان شروع به سؤال کردن از حال علی کرد و آن حضرت خاموش ماند و او را پاسخ نمی داد عثمان گفت: ای ابو الحسن تو برای من همچون فرزند نافرمان نسبت به پدر شده ای که اگر زنده بماند از فرمان پدر سرپیچی می کند و اگر بمیرد پدر را ماتمزده و اندوهگین می کند، چه خوب بود که در مورد کار خود برای ما گشایشی قرار می دادی: یا دشمن می بودی یا دوست و ما را چنین میان آسمان و زمین نگه نمی داشتی. همانا به خدا سوگند، که من برای تو بهتر از فلان و فلانم و اگر کشته شوم کسی مثل من نخواهی دید.
مروان گفت: به خدا سوگند آهنگ آنچه پشت سر ما قرار دارد نخواهد شد مگر اینکه شمشیرهای ما درهم آمیزد و پیوندهای خویشاوندی ما بریده گردد. عثمان برگشت و به مروان نگریست و گفت: خاموش باش و به خاموشی نرسی چه چیز موجب آمده است که در کار میان ما دخالت کنی.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ از زید بن ارقم روایت می کند که می گفته است: شنیدم عثمان به علی علیه السلام می گوید: از جمله کارهای من که آن را زشت می شمری به کار گماشتن معاویه است و تو خود می دانی که عمر او را به کار گماشته بود. علی علیه السلام فرمود: تو را به خداوند سوگند می دهم مگر نمی دانی که معاویه نسبت به عمر فرمانبردادتر از یرفأ غلام عمر بود عمر هر گاه عاملی را به کار می گماشت می توانست پای بر گوش او نهد و حال آنکه این قوم بر تو سوار شده و چیره اند و بدون اعتناء به تو خود با استبداد حکومت می کنند. عثمان سکوت کرد.

ریشه های رقابت میان علی و عثمان

می گویم: جعفر بن مکی حاجب که خدایش رحمت کناد برای من نقل کرد و گفت: از محمد بن سلیمان حاجب الحجاب درباره کار علی و عثمان پرسیدم- من این محمد بن سلیمان حاجب الحجاب را دیده بودم و آشنایی نه چندان استواری با او داشتم، شخص ادیب ظریفی بود که از علوم فلسفی به ریاضیات اشتغال داشت و در هیچ مذهبی تعصب نداشت- جعفر بن مکی می گفت محمد بن سلیمان به من پاسخ داد و گفت: این دشمنی قدیم و کهن میان خاندان عبد شمس و خاندان هاشم است، آن چنان که حرب پسر امیه با عبد المطلب پسر هاشم ستیز و نزاع داشت و ابو سفیان نسبت به محمد (ص) رشک می ورزید و با او جنگ می کرد و این دو خانواده اگر چه در عبد مناف به یکدیگر می پیوستند ولی همواره نسبت به یکدیگر کینه توز بوده اند. پس از آن پیامبر که درود خداوند بر او و خاندانش باد، دختر خود فاطمه را به همسری علی در آورد و دختر دیگرش را به همسری عثمان داد و توجه و محبت پیامبر (ص) نسبت به فاطمه بیش از آن دختر و دختر دیگری که پس از مرگ اولی به همسری عثمان در آمده بود آشکار می گشت همچنین توجه ویژه پیامبر به علی و افزونی تقرب او و معاشرت پیامبر (ص) با علی و ویژه گردانیدن او را، در اموری نسبت به خود، به مراتب بیشتر و افزونتر از عثمان بود و عثمان در این مورد دلتنگ بود و بدین گونه میان دلهای ایشان فاصله ایجاد شد.
شاید بگو و مگوها و کینه های بی اساس و گله گزاری ها هم از قول خواهری برای خواهر دیگر نقل و موجب تکدر خاطر آنان می شده است و در نتیجه شوهرها هم نسبت به یکدیگر احساس کدورت می کرده اند همان گونه که این موضوع را در روزگار خودمان و دیگر روزگاران دیده و شنیده ایم و از قدیم گفته اند هیچ چیز به اندازه همسران اخوت برادران را نمی تواند قطع کند. وانگهی چنین اتفاق افتاده است که علی علیه السلام گروه بسیاری از افراد خاندان عبد شمس را در جنگهای پیامبر (ص) کشته است و این موضوع هم موجب استواری و افزونی کینه شده است و هرگاه انسان از کسی احساس وحشت و دلتنگی کند او هم همین احساس را نسبت به او خواهد داشت. سپس پیامبر (ص) رحلت فرمود، گروهی اندک به علی گرایش پیدا کردند ولی عثمان از آنان نبود همچنین عثمان همراه کسانی که از بیعت با ابو بکر سرپیچی کرده بودند و در خانه فاطمه (ع) هم حاضر نشد و درباره خلافت اموری در سینه علی علیه السلام بود که به روزگار ابو بکر و عمر اظهار آن ممکن نبود که عمر سخت خشمگین و نیرومند بود و در فرو گرفتن و سخن گفتن گشاده دست و زبان دراز بود و چون عمر کشته شد و کار خلافت را به نظر شورای شش نفره قرار داد و عبد الرحمان بن عوف از خلیفه کردن علی روی گرداند و به عثمان گرایش پیدا کرد، علی (ع) خودداری نتوانست کرد و آنچه را پوشیده بود آشکار ساخت و آنچه را نهان بود ظاهر کرد و همواره این موضوع میان علی و عثمان فزونی می یافت تا آنجا که جمع و انباشته شد و با وجود این علی علیه السلام هیچ گاه چیزی غیر از کارهای ناپسند عثمان را مورد نکوهش قرار نداد و او را از چیزی جز آنچه که شرع نهی کرده است باز نداشت، ولی عثمان شخصی ضعیف- النفس و سست و کم بینش و خیالپرداز بود و لگام اختیار خود را به مروان سپرده بود و او عثمان را به هر سو که می خواست می کشید و در واقع خلافت از مروان بود و عثمان فقط نامی از خلافت داشت. چون کار عثمان درهم فرو ریخت از علی یاری و فریادرسی خواست و به او پناه برد و زمام کار را به علی علیه السلام واگذاشت و علی هم از او دفاع کرد ولی دیگر دفاع سودی نداشت و دشمنان را از او دور کرد که آن هم سودی نداشت و کار آنچنان تباه شده بود که هیچ امیدی به اصلاح آن نمی رفت.
جعفر می گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: آیا عقیده ات این است و می خواهی بگویی علی از خلافت عثمان رنج بیشتری دید تا از خلافت ابو بکر و عمر گفت: نه، چگونه ممکن است این چنین باشد عثمان شاخه یی از وجود ابو بکر و عمر است و اگر آن دو نبودند هرگز عثمان خلیفه نمی شد و عثمان پیش از آن هرگز از کسانی نبود که امید و طمع به خلافت داشته باشد و به خاطرش خطور نمی کرد ولی موضوع دیگری است که موجب می شود دلتنگی علی از عثمان بیشتر باشد و آن خویشاوندی آن دو با یکدیگر و پیوستن نسب آن دو در عبد مناف است و آدمی نسبت به پسر عموی نزدیک خود بیشتر همچشمی می کند تا نسبت به پسر عموی دورتر خود، وانگهی تحمل بسیاری از کارها از ناحیه خویشاوندان دور و بیگانگان برای آدمی آسانتر است از تحمل همان کارها از خویشاوندان نزدیک.
جعفر گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: آیا معتقدی که اگر عثمان از خلافت خلع می شد ولی او را نمی کشتند کار برای علی علیه السلام که پس از عثمان با او به خلافت بیعت شد استوار و رو به راه می شد گفت: نه، چگونه ممکن است این کار را تصور کرد بلکه بر عکس اگر عثمان از خلافت خلع می شد و زنده می ماند درهم پاشیدگی کارهای علی (ع) بیش از آن بود و هر روز امید بازگشت او می رفت و بر فرض که عثمان زندانی می بود باز گرفتاری و سختی بسیار بود و هر روز بلکه هر ساعت مردم با فریاد نام او را بر زبان می آوردند و اگر آزاد می بود و اختیار خود را می داشت و کسی مانع کارهای او نمی شد، عثمان به گوشه یی از اطراف مملکت پناه می برد و متحصن می شد و می گفت مظلوم است و خلافتش را غصب و او را مجبور به کناره گیری کرده اند و در آن صورت هم مردم به میزان بیشتری گرد او جمع می شدند و فتنه و گرفتاری سخت تر و پرمایه تر می شد.
جعفر می گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: درباره این اختلافی که در مسئله امامت از همان آغاز پیش آمده است چه عقیده داری و ریشه و اساس آن را در چه چیزی تصور می کنی گفت: من برای این موضوع چیزی جز دو اصل را مؤثر نمی دانم، نخست اینکه پیامبر (ص) در مورد مسئله امامت با درنگ و تأمل رفتار کرد و در مورد نام هیچ کس تصریح نکرد بلکه سخنان رسول خدا (ص) بیشتر به صورت رمز و اشاره و کنایه و تعریض بود آن چنان که اگر صاحب آن به هنگام اختلاف و نزاع می خواست حجت بیاورد نمی توانست آن را به صورت برهان و حجت عرضه دارد و دلالت کافی در آنها وجود نداشت و به همین سبب علی علیه السلام روز سقیفه به آنها استناد نکرد، زیرا در آنها نص روشنی که بهانه را از میان ببرد و حجت و برهان را ثابت کند وجود نداشت و عادت پادشاهان بر این است که چون پایه پادشاهی شان استوار می شود و می خواهند ولایت عهدی را به نام یکی از فرزندان خود یا شخص مورد اعتمادی قرار دهند نام او را تصریح می کنند و روی منابر به نامش خطبه می خوانند و در فاصله میان خطبه ها از او نام می برند و برای این منظور به همه مناطق دور و کرانه های کشور نامه می نویسند.
همچنین هر پادشاهی که دارای تخت و دژ و شهرهای بسیار است نام ولی عهد خود را همراه نام خود بر صفحات درهم و دینار ضرب کند آنچنان که هر گونه شبهه یی در مورد کار ولی عهد از میان برود و شک و تردید زایل شود.
موضوع خلافت، مسئله کوچک و خوار و سبکی نیست که آن را به حال خود رها کنند تا در مظنه اشتباه و تردید قرار گیرد و شاید در این مورد رسول خدا (ص) را عذری بوده است که ما از آن اطلاع نداریم شاید ترس آن حضرت از اینکه کار اسلام به تباهی کشد یا ترس از اینکه منافقان یاوه سرایی و شایعه پراکنی کنند و بگویند: این پیامبری نیست که پادشاهی است و در آن نسبت به ذریه و فرزندان خود وصیت کرده است و چون هیچ کدام از فرزندزادگان پیامبر (ص) به هنگام رحلت پیامبر از لحاظ سنی برای حکومت مناسب نبودند آن را برای پدر ایشان قرار داده است تا در حقیقت پس از او به همسرش که دختر اوست و نیز به فرزندان آن زن اختصاص یابد. اما آنچه که معتزله و دیگر پیروان مکتب عدل می گویند که «خداوند متعال می داند که مکلفان در رها کردن کاری که مهمل است و نامعین، نزدیکترند تا انجام کار واجب و پرهیز از گناه.» گوید: ممکن است رسول خدا (ص) در بیماری مرگ خویش نمی دانسته است که در آن بیماری رحلت خواهد کرد و امیدوار بوده است که باقی خواهد ماند تا برای امامت قاعده ای استوار فراهم آورد و از چیزهایی که دلیل بر این موضوع است این است که چون در مورد خواستن قلم و مرکب و استخوان شانه برای اینکه رسول خدا چیزی بنویسد تا پس از مرگش گمراه نشوند نزاع و بگو و مگو شد پیامبر (ص) خشم گرفت و فرمود: از پیش من بیرون بروید و پس از آنکه خشمش فرو نشست برای بار دوم آنان را فرا نخواند تا رشد و مصلحت را به ایشان بشناساند، بلکه کار را به تأخیر انداخت به امید آنکه دوباره بهبود یابد و سلامت شود.
محمد بن سلیمان می گفت با اقوال پوشیده و کنایات و رموزی نظیر «حدیث پینه زدن کفش»، «حدیث منزلت هارون نسبت به موسی»، اینکه «هر کس من مولای اویم علی مولای اوست»، «این علی یعسوب دین است»، «جوانمردی جز علی نیست»، «حدیث مرغ بریان» و اینکه «محبوبترین خلق خود را در نظر خودت برسان» و امثال این احادیث نمی توان کار را فیصله داد و حجت را تمام و مدعی و خصم را ساکت و خاموش کرد و به همین جهت بود که انصار از گوشه یی برخاستند و مدعی خلافت شدند و بنی هاشم از گوشه دیگر و ابو بکر هم می گفت: با عمر یا ابو عبیده بیعت کنید و عباس هم به علی می گفت: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم و گروهی هم که آن هنگام وجود نداشتند و بعدها فرصت یافتند مدعی شدند که خلافت از عباس بوده که عمو وارث است و ابو بکر و عمر حق او را غصب کرده اند و اینکه گفتم علت نخست بود.
اما سبب دوم برای بروز اختلاف موضوع، «شوری» است و اینکه عمر کار را بر عهده شش تن گذاشت و در مورد هیچ کدام نص صریحی نکرد و نه تنها در مورد ایشان که در مورد کس دیگری هم تصریح نکرد. بدین سبب در دل هر یک از آن شش تن چنین تصوری پیش آمد که شایسته خلافت و سزاوار پادشاهی و سلطنت است و همواره این موضوع در دل و ذهن ایشان وجود داشت و نفس آنان هوای آن را می داشت و چشمهایشان به سوی آن دوخته بود و نقش خلافت در خیال ایشان جای داشت و این خود از مایه های دلتنگی و کدورت میان علی و عثمان بود. سرانجام، کار به کشتن عثمان منجر شد و طلحه بیشترین نقش را در کشتن عثمان بر عهده داشت و او به دلایل متعددی تردید نداشت که حکومت پس از عثمان از او خواهد بود، از آن جمله: پیشگامی او در گرویدن به اسلام، دیگر آنکه پسر عموی ابو بکر بود و ابو بکر در دل مردم آن روزگار منزلتی بزرگتر از منزلت کنونی داشت، دیگر آنکه بخشنده و دست و دل باز بود، طلحه به روزگار زنده بودن ابو بکر در مورد جانشینی با عمر، ستیز می کرد و دوست می داشت ابو بکر خلافت را پس از خود به او واگذار کند. او هر صبح و شام در مورد عثمان، سرگرم فریبکاری و فتنه انگیزی بود، دلها را از او می رمانید و نفسها را بر او تیره و تار می کرد و مردم مدینه و اعراب بادیه نشین و مردم دیگر شهرها را بر او می شورانید و در این کار زبیر هم او را یاری می داد که او هم برای خویشتن امید خلافت داشت و امید آن دو برای رسیدن به خلافت نه تنها کمتر از امید علی نبود بلکه نیرومندتر هم بود چرا که علی علیه السلام را دو خلیفه نخستین فرو کوبیده و ساقط کرده بودند و حرمتش را میان مردم شکسته بودند و به فراموشی سپرده شده بود و بیشتر کسانی که ویژگیها و فضیلتهای او را به روزگار پیامبر می شناختند مرده بودند و قومی روی کار آمده بودند که او را نمی شناختند و فقط او را مردی همطراز با دیگر مسلمانان می دانستند و از آن همه فضایل که به او برمی گشت در نظر عامه مردم فقط همین باقی مانده بود که پسر عموی رسول خدا و شوهر دخترش و پدر دو نوه اوست و دیگر چیزها به فراموشی سپرده شده بود، وانگهی قریش چنان کینه او را در دل داشتند و چنان از او منحرف بودند که نسبت به هیچ کس چنان نبودند و قریش به اندازه همین کینه و دشمنی که نسبت به علی داشتند نسبت به طلحه و زبیر محبت می ورزیدند زیرا مقدمات و اسباب آن کینه در آن دو فراهم نبود و آن دو در اواخر روزگار عثمان از قریش دلجویی می کردند و به آنان وعده بخشش می دادند و طلحه و زبیر در نظر خود و در نظر مردم، اگر چه بالفعل خلیفه نبودند ولی بالقوة خلیفه شمرده می شدند زیرا عمر تصریح کرده بود که آن دو از اعضای شورا باشند و هر دو را برای خلافت پسندیده بود و عمر چنان بود که در زندگی و پس از مرگ از گفتارش پیروی می شد و رفتارش مورد پسند و موفق و مؤید و مطاع بود و فرمانش اجرا می شد. چون عثمان کشته شد طلحه با حرص بسیار آهنگ خلافت کرد و اگر مالک اشتر و گروهی از شجاعان عرب که با او همراهی می کردند نبودند و خلافت را برای علی قرار نمی دادند هرگز علی علیه السلام به خلافت نمی رسید و چون خلافت از چنگ طلحه و زبیر بیرون شد آن شکاف بزرگ- یعنی نبرد جمل- را پدید آوردند و ام المومنین عایشه را با خود بیرون آوردند و آهنگ عراق کردند و چه فتنه یی برانگیختند وانگهی همین نبرد جمل مقدمه یی برای جنگ صفین شد زیرا اگر دستاویز معاویه به آنچه در بصره اتفاق افتاد نمی بود یارای انجام جنگ صفین و کارهایی را که کرد نداشت. معاویه مردم شام را به این گمان باطل انداخت که علی به سبب جنگ با ام المومنین عایشه و جنگ با مسلمانان و کشتن طلحه و زبیر که هر دو از اهل بهشت اند []فاسق و بزهکار شده است و می گفت: هرکس مومنی را که اهل بهشت است بکشد خودش اهل آتش است.
بنابراین می بینی که تباهی جنگ صفین شاخه یی از تباهی و فساد جنگ جمل است، سپس از تباهی معاویه و جنگ صفین همه گمراهی ها و تباهها و زشتیهای بنی امیه سرچشمه گرفته است. فتنه ابن زبیر هم شاخه هایی از گرفتاریهای روز جنگ خانه عثمان است که به عبد الله بن زبیر می گفت عثمان همین که به کشته شدن خود یقین پیدا کرد بر خلافت من تصریح کرد و مرا در این مورد گواهانی است که یکی از ایشان مروان بن حکم است حال می بینی که چگونه این امور از یک اصل سرچشمه گرفته و همگی شاخه های یک درخت است و شراره های یک کانون و همین گونه این دور و تسلسل ادامه داشته است و سرچشمه اینها همان شورای شش نفره است.
محمد بن سلیمان گفت: شگفت انگیزتر از این موضوع پاسخی است که عمر داده است: چون به او گفتند چگونه است که تو یزید بن ابی سفیان و سعید بن عاص و معاویه و فلان و بهمان را که از «مولفة قلوبهم» و بردگان جنگی، و برده زادگان هستند به فرمانروایی می گماری ولی از اینکه علی و عباس و زبیر و طلحه را به کاری بگماری خودداری می کنی گفت: علی خردمندتر و فرزانه تر از این است ولی بیم آن دارم دیگرانی که از قریش هستند چون در سرزمینها پراکنده شوند تباهی بسیار ببار آورند.
کسی که از گماشتن آنان به امیری منطقه یی می ترسد که مبادا طمع در پادشاهی ببندند و هر یک برای خود مدعی آن شوند چگونه نمی ترسد و آنان را به صورت شش تن مساوی اعضای یک شوری قرار می دهد که هر شش تن خود را شایسته و آماده برای خلافت می دانند و آیا چیزی از این مهمتر و نزدیکتر برای تباهی وجود دارد و روایت شده است که روزی هارون الرشید دو پسر خود محمد و عبد الله [امین و مأمون ]را دید که با یکدیگر بازی می کنند و می خندند، رشید نخست از این موضوع خوشحال شد ولی همین که آن دو از نظرش ناپدید شدند گریست.
فضل بن ربیع به او گفت: ای امیر المومنین، چه چیزی به گریه ات واداشته است و حال آنکه جای شادی است نه گاه اندوه گفت. ای فضل، آیا این شوخی و دوستی و مودت میان این دو را دیدی به خدا سوگند که این دوستی به کینه و دشمنی تبدیل خواهد شد و بزودی هر یک از این دو حاضر است جان دیگری را بگیرد و در رباید که پادشاهی عقیم است رشید که خلافت را برای آن دو به ترتیب و یکی را پس از دیگری قرار داده بود چنین نگران بود، حال بنگر در مورد کسانی که ترتیبی منظور نشده باشد و همگی چون دندانه های شانه در یک ردیف قرار داشته باشند چگونه است من [ابن ابی الحدید ]به جعفر بن مکی گفتم: همه این سخنان که گفتی از قول محمد بن سلیمان نقل کردی عقیده خودت چیست این بیت را خواند:
«اذا قالت حذام فصد قوها فان القول ما قالت حذام»
هر گاه حذام سخنی گفت تصدیقش کنید که سخن درست همان است که او بگوید.