فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (135)

از سخنان علی (ع) خطاب به مغیرة بن اخنس پس از آنکه میان آن حضرت و عثمان مشاجره ای روی داد و مغیره به عثمان گفت: من او را از تو کفایت می کنم [این گفتار، با عبارت «یا بن اللعین الابتر و الشجرة التی لا اصل لها و لا فرع» (ای پسر رانده شده از رحمت خدا و بی دنباله و درختی که نه شاخی دارد و نه ریشه یی) آغاز می شود. ابن ابی الحدید مطالب تاریخی زیر را آورده است و برخی از اختلافات لفظی اندک نسخه ها را هم ذکر کرده است. ]مخاطب امیر المومنین علیه السلام مغیرة بن اخنس بن شریق بن عمرو بن- وهب بن علاج بن ابی سلمه ثقفی همپیمان بنی زهره است و اینکه علی (ع) به او «ای پسر لعنت شده» گفته است بدین سبب است که اخنس بن شریق از سران و بزرگان منافقان بوده است و همه مورخان و اهل حدیث او را از زمره «مولفة قلوبهم» دانسته اند که روز فتح مکه به ظاهر ایمان آوردند بدون اینکه دلهایشان ایمان بیاورد.
پیامبر (ص) به اخنس صد شتر از غنیمتهای حنین عطا فرمود تا بدان طریق دل او را نرم فرماید. پسر دیگر اخنس که ابو الحکم است در جنگ احد در حالی که کافر بود بدست امیر المومنین کشته شد و او برادر مغیره است و کینه یی که از علی علیه السلام در دل دارد به این سبب است و اینکه علی (ع) به او گفته است «ای پسر شخص بی فرزند و دنباله» از این جهت است که فرزندان هر کس گمراه و پلید باشند همچون کسی است که بدون فرزند و اعقاب است بلکه آن کس که بی فرزند است از او بهتر است، بعد هم فرموده است: خداوند خیر را از تو دور فرماید.
روایت شده است که پیامبر (ص) قبیله ثقیف را لعنت فرموده است و نیز روایت است که آن حضرت فرموده است «اگر عروة بن مسعود نمی بود ثقیف را لعنت می کردم».
حسن بصری روایت می کند که رسول خدا (ص) سه خاندان را لعنت کرده است دو خاندان از مردم مکه که بنی امیه و بنی مغیره اند و یک خاندان از طائف که خاندان ثقیف است و در خبر مشهور مرفوعی است که ضمن آن از ثقیف سخن به میان آمده و پیامبر فرموده اند: «چه بد قبیله یی است که از آن بسیار دروغگو و بسیار هلاک کننده بیرون می آید» و همان گونه بود که آن حضرت فرموده بود، بسیار دروغگو مختار و بسیار هلاک کننده حجاج است. توجه داشته باش که این گفتگو در حضور عثمان نبوده است، عوانه از اسماعیل بن ابی خالد، از شعبی نقل می کند که می گفته است: چون شکایت عثمان از علی علیه السلام بسیار شد هر کس از یاران پیامبر (ص) که پیش عثمان می رفت، عثمان از علی شکایت و گله گزاری می کرد، زید بن ثابت انصاری که از خواص یاران عثمان بود به او گفت: آیا اجازه می دهی پیش علی بروم و او را از این دلتنگی تو آگاه سازم عثمان گفت: آری. زید پیش علی علیه السلام رفت و مغیرة بن اخنس بن- شریق ثقفی هم همراهش بود، او در زمره بنی زهرة است و مادرش عمه عثمان، گروهی دیگر نیز همراهش بودند که چون پیش علی علیه السلام رسیدند زید نخست حمد و نیایش خداوند را بر زبان آورد و سپس گفت: خداوند متعال برای تو گذشته درخشانی در اسلام قرار داده و منزلت تو پیش رسول خدا منزلتی است که خداوند قرار داده است و تو برای همه کارهای خیر شایسته و سزاواری، امیر المومنین عثمان پسر عموی تو و والی این امت است و او را بر تو دو حق است: یکی حق خویشاوندی و دیگر حق ولایت. او پیش ما شکایت آورده است که علی متعرض من می شود و فرمان مرا بر خودم باز می گرداند و ما اینک به عنوان خیر خواهی پیش تو آمده ایم که مبادا میان تو و او کاری پیش آید که آن را برای شما خوش نمی داریم.
گوید: علی علیه السلام خدا را ستایش کرد و بر پیامبر (ص) درود فرستاد و سپس گفت: به خدا سوگند من دوست نمی دارم بر او اعتراض و امر او را رد کنم مگر در موارد حقوق خداوند که نمی توانم در آن جز بر حق چیزی بگویم و به خدا سوگند تا آنجا که بتوانم از او خودداری می کنم.
مغیرة بن اخنس که مردی بی آزرم و از ویژگان و سرسپردگان عثمان بود خطاب به علی علیه السلام گفت: به خدا سوگند یا باید خودت از این کار دست برداری یا آنکه به این کار وادار خواهی شد که عثمان بر تو قدرتمندتر است که تو نسبت به او، و این مسلمانان را برای عزت و حرمت تو فرستاده است که پیش آنان حجت بر تو تمام شود، در این هنگام بود که علی علیه السلام آن سخنان را فرمود.
زید بن ثابت به علی (ع) گفت: به خدا سوگند، ما پیش تو برای این کار نیامده ایم که گواه باشیم و آمدن ما برای اتمام حجت نبوده است بلکه به منظور طلب ثواب اصلاح ذات بین و اینکه خداوند کلمه شما را متحد فرماید و هماهنگ شوید آمده ایم. سپس برای علی و عثمان دعا کرد و برخاست و آنان که همراهش بودند برخاستند.

فصلی در نسب ثقیف و برخی از اخبار ایشان

امیر المومنین علی علیه السلام به مغیرة بن اخنس فرموده است «و درختی که آن را نه ریشه یی است و نه شاخه یی» و این بدان سبب است که در مورد نسب ثقیف شک و تردید و طعنی است. گروهی از نسب شناسان گفته اند: ایشان از هوازن هستند و این همان سخنی است که خود ثقیفی ها می گویند و مدعی هستند که نام اصلی ثقیف قسی و نسب اش چنین است: قسی بن منبه بن بکر بن هوازن بن منصور بن- عکرمة بن خصفة بن قیس بن عیلان بن مضر. عموم مردم هم همین سخن را قبول دارند.
گروهی دیگر می پندارند که ثقیف از نسل ایاد بن نزار بن معد بن عدنان است و نخع برادر پدری و مادری اوست و سپس از یکدیگر جدا شده اند یکی از ایشان در شمار و زمره هوازن است و دیگری در شمار و زمره مذجح بن مالک بن زید بن- عریب بن زید بن کهلان بن سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان است.
ابو العباس مبرد در کتاب الکامل ابیاتی را از خواهر مالک اشتر نخعی در مرثیه او آورده است که ضمن آن گفته است: «ثقیف عموی ما و پدر پدر ماست و برادران ما خاندان نزارند که همگی خردمندند و استوار»«».
ابو العباس می گوید: یحیی بن نوفل که شخصی بد زبان و هجو کننده بوده است عریان بن هیثم بن اسود نخعی را هجو گفته است و چنان بوده که عریان زنی به نام زباد را که از اعقاب هانی بن قبیصة شیبانی و قبلا همسر ولید بن عبد الملک بن- مروان بوده به همسری گرفته است، برادر آن زن که نامش یحیی است چنین گفته است: «ای عریان، کسی که وابسته به شماست و در مورد شما پرسیده می شود نمی داند که آیا شما از مذجح هستید یا از ایاد. اگر می گویید از قبیله مذجح هستید آنان سپید چهرگان اند و کوته قامت و دارای زلف پیچیده نیستند و حال آنکه شما دارای سرهای کوچک هستید، و خمیده گردن، گویی به چهره های شما مرکب مالیده اند...».
ابو العباس می گوید: مغیرة بن شعبه هنگامی که والی کوفه بود کنار صومعه هند دختر نعمان بن منذر رفت- هند کور شده بود و در آن صومعه به صورت راهبه ها زندگی می کرد- مغیره اجازه خواست پیش او برود، به هند گفتند: امیر این منطقه بر در ایستاده و اجازه می خواهد. گفت: به او بگویید آیا از اعقاب جبلة بن ایهم هستی مغیره گفت: نه. هند گفت: آیا از فرزندان منذر بن ماء السماء هستی گفت: نه. هند گفت: پس تو کیستی گفت: من مغیرة بن شعبه ثقفی هستم. هند گفت: خواسته و نیاز تو چیست گفت: برای خواستگاری آمده ام. هند گفت: اگر برای جمال یا مال آمده بودی می پذیرفتم ولی مقصود تو این است که در محافل و انجمنهای عرب به شرف برسی و بگویی من دختر نعمان بن منذر را به همسری گرفته ام و گرنه چه خیری در ازدواج و همزیستی یک زن کور و یک مرد یک چشم است.
مغیرة بن شعبه به او پیام داد که سرانجام و کار شما چگونه بوده است هند گفت: پاسخی مختصر به تو می دهم: روز را به شام آوردیم و بر روی زمین هیچ عربی نبود مگر اینکه از ما می ترسید یا با میل آهنگ درگاه ما می کرد و شب را به بامداد رساندیم در حالی که هیچ عربی روی زمین نیست مگر اینکه ما از او می ترسیم یا به او رغبت می کنیم. مغیره به هند گفت: پدرت درباره ثقیف چه می گفت: گفت: دو مرد پیش او داوری آوردند: یکی نسبش به ایاد می رسید و دیگری به هوازن، پدرم به سود آن یکی که ایادی بود حکم کرد و گفت: «همانا که ثقیف از هوازن نیست و نسب اش به عامر و مازن نمی رسد».
مغیره گفت: ولی ما از خاندان بکر بن هوازن هستیم پدرت هر چه می خواهد بگوید، و برگشت و رفت.
گروه دیگری هم گفته اند که قبیله ثقیف از بازماندگان قوم ثمودند که از اعراب بسیار قدیمی هستند که از میان رفته و منقرض شده اند.
ابو العباس مبرد می گوید: حجاج بن یوسف ثقفی روی منبر گفت: مردم می پندارند که ما از بازماندگان ثمودیم و حال آنکه خداوند متعال با این گفتار خود که فرموده است: «وَ ثَمُودَ فَما أَبْقی » «و ثمود را باقی نگذاشت»«» بار دیگر گفت: بر فرض که ما از باقی ماندگان ثمود باشیم کسی جز برگزیدگان و نیکوکاران ایشان همراه صالح (ع) نجات پیدا نکرده است.
حجاج روزی به ابو العسوس طایی گفت: کدامیک از این دو واقعه قدیمی تر است: سکونت قبیله ثقیف در طائف یا سکونت قبیله طی در ناحیه جبلین ابو العسوس گفت: اگر قبیله ثقیف از اعقاب بکر بن هوازن باشند سکونت قبیله طی پیش از ایشان بوده است و اگر از بازماندگان ثمود باشند آنان قدیمی ترند. حجاج گفت: باید از من بترسی که من شخص احمق متهور را زود فرو می گیرم. ابو العسوس شعری گفت که از جمله آن این بیت است: «آری که من از ضربت ثقفی که شانه و گردن کسی را که با او مخالفت کند قطع می کند بیم دارم».
ابو العباس مبرد می گوید: ابو العسوس عربی عامی و بدوی بود ولی چون طبعی لطیف داشت حجاج با او شوخی می کرد.«» مغیرة بن اخنس در جنگ خانه عثمان همراه او کشته شد و ما موضوع کشته شدن عثمان را در مباحث گذشته آوردیم. جزء هشتم شرح نهج البلاغه پایان پذیرفت و جزء نهم از پی این خواهد آمد. بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خداوند یکتای عادل را

بیان برخی از اختلافات که میان علی (ع) و عثمان در دوره حکومت عثمان پیش آمد

بدان که اقتضای این کتاب چنین است که برخی از بگو و مگوهایی را که به روزگار حکومت عثمان میان امیر المومنین علی علیه السلام و عثمان پدید آمده است بیان کنیم و این خطبه هم که اکنون به شرح آن پرداخته ایم همین اقتضا را دارد، و هر چیز با اموری که نظیر آن است به خاطر می رسد و تداعی معانی می شود، عادت ما هم در این شرح آن است که هر چیز را ضمن چیز دیگری که مناسب و مقتضی آن باشد تذکر می دهیم و بیان می داریم.
احمد بن عبد العزیز جوهری در کتاب اخبار السقیفة چنین می گوید: محمد بن منصور رمادی، از عبد الرزاق، از معمر، از زیاد بن جبل، از قول ابو کعب حارثی که معروف به ذو الاداوة (دارای مشک چرمی) است نقل می کرد که چنین می گفته است.
ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری می گوید: ابو کعب از این جهت به «ذو الاداوة» معروف بود که خودش می گفته است به جستجوی شتری که بسیار گم می شد بیرون آمدم در خیکچه یی شیر ریختم سپس با خود گفتم: در این کار با خدای خود انصاف ندادم که آب برای وضو ساختن چه می شود این بود که شیر را خالی و ظرف را از آب انباشته کردم و گفتم: این برای آشامیدن و وضو ساختن به کار می آید و در جستجوی شتر خود بیرون آمدم و همین که خواستم وضو بسازم از آن ظرف آب ریختم و وضو ساختم، و چون خواستم بیاشامم و از خیکچه در ظرف ریختم ناگاه دیدم شیر است و نوشیدم و سه شبانروز با آن سپری کردم، در این هنگام زنی به نام اسماء نحرانی از سر استهزاء از او پرسید: ای ابو کعب، آیا دوغ شده بود یا شیر گفت: تو زنی یاوه گویی، آن مایع به هر حال رفع گرسنگی و تشنگی می کرد و توجه داشته باش که من این موضوع را با تنی چند از قوم خودم و از جمله علی بن حارث سالار بنی قنان در میان نهادم و علی بن حارث مرا تصدیق نکرد و گفت: گمان نمی کنم آنچه گفتی همان گونه باشد. گفتم: خداوند به این موضوع داناتر است و به خانه خود برگشتم، آن شب را در خانه گذراندم سحرگاه و هنگام نماز صبح او را بر در خانه خود یافتم، به سویش دویدم و گفتم: خدایت رحمت کناد چرا خویش را به زحمت افکنده ای کاش پیام می دادی من به حضورت می آمدم که من به این کار از تو سزاوارترم.
گفت: دیشب همین که خوابیدم سروشی به من گفت: تو کسی هستی که آن کسی را که از نعمت خداوندش سخن می گفت تکذیب کردی و دروغگو پنداشتی.
ابو کعب می گوید: سپس در مدینه به حضور عثمان بن عفان که در آن هنگام خلیفه بود آمدم و در مورد مسئله ای از مسائل دینی خود از او پرسیدم و گفتم: ای امیر المومنین، من مردی یمانی و از قبیله بنی حارث بن کعب هستم و می خواهم مسائلی را بپرسم به حاجب خود فرمان بده که مرا باز ندارد. عثمان به حاجب خود گفت: ای وثاب چون این شخص پیش تو آمد به او بار ده.
گوید: هر گاه می آمدم و در می زدم می گفت: کیست چون می گفتم: منم حارثی، می گفت: وارد شو. روزی وارد شدم دیدم عثمان نشسته است و بر گرد او تنی چند ساکت نشسته اند که «گویی بر سرشان پرنده نشسته است»، سلام دادم و نشستم و چون حال عثمان و آنان را چنان دیدم از چیزی نپرسیدم، در همین حال تنی چند آمدند و گفتند: او از آمدن خودداری کرد. عثمان خشمگین شد و گفت: از آمدن خودداری کرد بروید بیاوریدش و اگر خودداری کرد او را کشان کشان بیاورید.
گوید: اندکی درنگ کردم آنان برگشتند در حالی که مردی سیه چرده و بلند قامت که سرش اصلع بود و فقط چند تار مو جلو و چند تار مو پشت سرش داشت همراهشان بود. پرسیدم: این کیست گفتند: عمار بن یاسر است. عثمان به او گفت: تو همانی که فرستادگان ما پیش تو می آیند و تو از آمدن خودداری می کنی گوید: سپس سخنی به او گفت که نفهمیدم. زان پس بیرون رفت، آنان هم از حضور عثمان رفتند تا آنجا که کسی جز من باقی نماند. عثمان از جای برخاست، با خود گفتم: به خدا سوگند از هیچ کس در این باره چیزی نمی پرسم که بگویم فلان کس برایم چنین گفت تا آنکه بفهمم چه می کند، من از پی عثمان رفتم تا وارد مسجد شد، در همان حال عثمان کنار ستونی نشسته بود و گرد او تنی چند از یاران رسول خدا نشسته بودند و می گریستند عثمان به حاجب خود وثاب گفت: شرطه ها را پیش من بیاور، چون شرطه ها آمدند گفت: این گروه را پراکنده سازید و آنان را پراکنده ساختند.
سپس نماز بر پا شد، عثمان پیش رفت و با مردم نماز گزارد، همین که عثمان تکبیرة الاحرام گفت صدای زنی از میان حجره اش برخاست که نخست گفت: ای مردم و سپس سخن گفت و از پیامبر (ص) و آنچه خداوند او را بر آن مبعوث فرموده است یاد کرد و پس از آن گفت: فرمان خدا را فرو نهادید و با پیمان خدا مخالفت و ستیز کردید، و سخنانی از این دست گفت و سکوت کرد. پس از او زن دیگری نیز همین گونه سخن گفت و معلوم شد عایشه و حفصه اند.
گوید: پس از اینکه عثمان با سلام نماز را خاتمه داد روی به مردم کرد و گفت: این دو زن فتنه انگیزند و دشنام دادن آن دو برای من رواست و من به اصل و ریشه آن دو دانایم. سعد بن ابی وقاص گفت: آیا این سخنان را برای دو حبیبه رسول خدا می گویی عثمان گفت: تو کجای کاری و چه اطلاعی داری و سپس شتابان به سوی سعد دوید که مضروبش کند و سعد از پیش او گریخت و از مسجد بیرون رفت، عثمان هم در تعقیب او بیرون دوید کنار در مسجد با علی علیه السلام روبه رو شد، علی (ع) به او گفت: کجا می روی گفت: این مرد این چنانی و آن چنان یعنی سعد بن ابی وقاص را تعقیب می کنم و سعد را دشنام می داد. علی علیه السلام فرمود: ای مرد این کارها را رها کن و همچنان میان آن دو گفتگو بود تا آنکه هر دو خشمگین شدند. عثمان گفت: مگر تو همان نیستی که رسول خدا (ص) در جنگ تبوک تو را جا گذاشت و با خود نبرد علی گفت: مگر تو آن نیستی که در جنگ احد از یاری دادن پیامبر (ص) گریختی گوید: مردم میان آن دو قرار گرفتند.
ابو کعب می گوید: آن گاه از مدینه بیرون آمدم و چون به کوفه رسیدم دیدم میان مردم کوفه هم شر و فتنه ریشه دوانیده است. آنان سعید بن عاص را بیرون کرده بودند و اجازه نمی دادند به شهر و پیش ایشان وارد شود و چون اوضاع را بدین سان دیدم به سرزمین قوم خود بازگشتم.
زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات از قول عموی خود، از عیسی بن داود، از قول رجال او آورده است که ابن عباس که خدایش رحمت کناد می گفته است: چون عثمان خانه خویش را در مدینه ساخت مردم بر او بسیار خرده گرفتند و سخن گفتند.
چون به اطلاع او رسید، روز جمعه یی پس از اینکه خطبه خواند و نماز گزارد دوباره به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند و درود فرستادن بر رسول خدا (ص) گفت: اما بعد، چنین است که چون برای کسی نعمتی حادث می شود به همان اندازه برایش دشمنان و رشک برانی پدیدار شود در حالی که خداوند برای ما نعمت پدید نمی آورد که چنین نتیجه یی داشته باشد و به این منظور نعمت ارزانی نمی دارد.
این خانه که برای خود ساخته ایم به این منظور نبوده است که در آن اموال را جمع کنیم یا خویشاوندان دور و نزدیک را در آن مسکن دهیم، از قول برخی از شما برای ما خبر آورده اند که می گویند: عثمان غنایم ما را گرفته و دارایی های ما را هزینه کرده است و اموال ما را ویژه خود قرار داده است، چرا پوشیده گام برمی دارند و آهسته سخن می گویند، گویی قصد فریب ما را دارند یا ما از آنان خود را پنهان داشته ایم گویی آنان از رویاروی شدن با ما می ترسند و این بدان سبب است که می دانند برهان و دلیل ایشان باطل است و چون از نزد ما می روند برخی پیش برخی دیگر آمد و شد می کنند و درباره ما سخن می گویند و در این راه یاران و دستیارانی همانند خود یافته اند، نفرین و شکست بر آنان باد او سپس دو بیت خواند که گویی در آن دو بیت به علی علیه السلام اشاره می کند و نظر دارد: «هر کجا هستی آتش بیفروز و آتش بگیر و از آنچه می کنی شفا نخواهی دید: تو همچنان ستیز می کنی و آنان که شایسته اند کار را انجام می دهند و چون از موضوع جدا افتاده و دور باشی فرا خوانده نمی شوی».
آن گاه گفت: مرا با غنیمت و گرفتن مال شما چه کار است مگر من از توانگرترین قریش و آنان که خداوند بر آنان نعمت ارزانی داشته است نیستم مگر من پیش از اسلام و پس از آن این چنین نبوده ام بر فرض که چنین بپندارید که من خانه یی از بیت المال ساخته باشم مگر این خانه از من و شما نیست، مگر من کارهای شما را در آن سامان نمی دهم و مگر من در پی برآوردن نیازهای شما نیستم شما از حقوق خود چیزی را از دست نداده اید چرا در فضل و بخشش آنچه را دوست می دارم انجام ندهم در آن صورت به چه منظور امام و رهبر باشم و همانا از شگفت ترین شگفتی ها این است که از قول شما به من خبر می رسد که گفته اید: فلان کار را نسبت به او انجام می دهیم و انجام خواهیم داد. نسبت به چه کسی می خواهید چنین کنید خدا پدرتان را بیامرزد «فکر کرده اید با سرزمینهای خالی و بوته های بیابان روبه رو هستید» مگر من سزاوارترین شما نیستم که اگر مردم را فرا خواند پاسخ داده می شود و اگر فرمان دهد از فرمانش اطاعت می شود ای وای بر اندوه من که پس از یاران خویش میان شما مانده ام و پس از مرگ همسن و سالهای خودم هنوز میان شما زنده باقی مانده ام ای کاش پیش از این در گذشته بودم ولی دوست ندارم با آنچه که خدای عز و جل برای من دوست می دارد مخالفت کنم به ویژه اینک که شما می خواهید و همانا راست گفتار تصدیق شده از سوی خداوند، یعنی محمد (ص) درباره آنچه میان من و شما پدید خواهد آمد سخن گفته است و این نشانه و آغاز آن است و چگونه ممکن است از چیزی که مقدور و حتمی شده است گریخت همانا پیامبر (ص) در پایان سخن خود مرا به بهشت مژده داده است بی آنکه به شما چنین وعده ای دهد، در صورتی که شما با من ستیز کنید.
بدانید آن کس که پشیمان شود رستگاری نخواهد دید.
گوید: عثمان چون آهنگ فرود آمدن از منبر کرد چشمش به علی بن ابی طالب علیه السلام افتاد که عمار بن یاسر- که خدای از او خشنود باد- و گروهی از هوادارانش با اویند و آهسته سخن می گویند عثمان گفت: دیگر بگویید دیگر و همچنین پوشیده و آرام سخن بگویید که یارای آشکارا سخن گفتن ندارید. همانا سوگند به کسی که جانم در دست اوست، من بر ملت و امت خود خشم نمی گیرم و چنان نیست که به سبب ضعف نیرو غافلگیر شوم. و اگر نه این است که در کار خود و شما می نگرم و با خویشتن و شما مدارا می کنم شما را شتابان فرو می گرفتم چرا که فریفته شده اید و از خود هر چه می خواهید می گویید.
عثمان سپس دستهای خود را بر آسمان افراخت و گفت: بار خدایا، تو خود می دانی عافیت را دوست دارم، پروردگارا جامه عافیت بر من بپوشان و تو می دانی که صلح و سلامت را بر می گزینم، پس همان را روزی من فرمای گوید: آن قوم از گرد علی علیه السلام پراکنده شدند و در این هنگام عدی بن- خیار برخاست و خطاب به عثمان گفت: ای امیر المومنین، خداوند نعمت را بر تو تمام فرماید و در کرامت نعمت تو را افزون بدارد به خدا سوگند، اگر بر تو رشک برده شود بهتر از آن است که رشک بری و اگر با تو همچشمی شود بهتر از آن است که همچشمی کنی، به خدا سوگند که تو در دل و جان ما جای داری، اگر فراخوانی پاسخ داده می شوی و اگر فرمان دهی اطاعت می شوی، بگو تا انجام دهیم و فراخوان تا پاسخ دهیم. حق مشورت و اختیار و انتخاب بر عهده یاران رسول خدا نهاده شد تا کسی را برای خود و غیر خود برگزینند و آنان منزلت تو و دیگران را دیدند و تو را با میل و رغبت و بدون کراهت و اجبار برگزیدند، و تو نه از آیین جدا شدی و نه بدعتی آوردی و نه مخالفتی کردی و نه چیزی را مبدل ساختی. به چه سبب این گروه بر تو مقدم باشند و اندیشه و رأی آنان در مورد تو بدین گونه باشد. به خدا سوگند، در این مورد همان گونه هستی که آن شاعر کهن سروده است: «کار خود را باش که حسود جز جستجوی تو در سایه مرگ و نابودی نیست...» گوید: عثمان از منبر فرود آمد و به خانه خویش رفت مردمی هم پیش او آمدند که ابن عباس هم با ایشان بود و چون در جایگاههای خویش نشستند عثمان روی به ابن عباس کرد و گفت: ای ابن عباس مرا با شما چه کار است و میان من و شما چه پیش آمده است چه چیز شما را این چنین بر من شورانده است و شما را به پیگیری کار من واداشته است آیا در مورد کار عامه مردم بر من خرده می گیرید که از عهده حقوق ایشان برآمده ام و اگر در مورد کار خود اعتراض دارید که شما را چنان رتبت و منزلتی داده ام که مردم آن را آرزو می کنند. نه، به خدا سوگند، چنین نیست که انگیزه آن کار رشک و ستم و برانگیختن شر و زنده ساختن فتنه و آشوبهاست، و به خدا سوگند که پیامبر (ص) این موضوع را به من القاء فرموده است و از یکایک اهل آن به من خبر داده است، به خدا سوگند دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است.
ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین آرام باش، به خدا سوگند به خاطر ندارم که راز خود را چنین آشکار بگویی و آنچه را در دل خودداری چنین فاش سازی، چه چیز تو را این گونه بر انگیخته و هیجانزده ساخته است کاری ما را بر تو برنینگیخته است و به هیچ روی کار تو را پیگیری نمی کنیم، دروغ به تو گفته اند و کاری نادرست به تو گزارش داده اند. به خدا سوگند، ما بر تو در مورد حقوق خودمان و عامه مردم اعتراضی نداریم، که از عهده حقوق ما و ایشان بر آمده ای و آنچه را که برای ما و ایشان بر عهده تو بوده است ادا کرده ای. اما رشک و ستم و فتنه انگیزی و زنده کردن شر و بدی، کدام زمان عترت پیامبر و اهل بیت او به این کارها راضی بوده اند این چگونه ممکن است و حال آنکه ایشان از او و به سوی اویند. آیا برای دین خدا فتنه انگیزی می کنند و برای خدا فتنه ها را زنده می کنند هرگز که رشک و ستم در سرشت ایشان نیست. ای امیر المومنین، آرام باش و کار خویش را بنگر و خوددار باش که حال نخستین تو بهتر از این حالت توست. به جان خودم سوگند، بر فرض که در محضر رسول خدا برگزیده بودی و بر فرض که راز خود را که از دیگران پوشیده می داشته است به تو می گفته است و بر فرض که نه دروغ بگویی و نه به تو دروغ گفته شده باشد با این همه شیطان را از خویش بران که بر تو سوار نشود و بر خشم خود پیروز شو که بر تو پیروز نشود، و چه چیزی تو را به این کار واداشته است عثمان گفت: پسر عمویت، علی ابن ابی طالب، مرا بر این کار واداشته است.
ابن عباس گفت: شاید آن کس که به تو گفته دروغ گفته باشد عثمان گفت: او مردی مورد اعتماد است. ابن عباس گفت: آن کس که خبر چینی کند و بشوراند نمی تواند مورد اعتماد باشد.
عثمان گفت: ای ابن عباس، تو را به خدا یعنی تو نمی دانی به چه سبب از علی شکایت می کنم گفت: چیزی از او نمی دانم جز اینکه همان سخن را می گوید که مردم می گویند و او هم همان گونه که مردم خرده می گیرند خرده می گیرد و تو باید بگویی از میان همه مردم چه چیزی تو را واداشته و بر این تشویق کرده است که از او سخن بگویی و گله بگزاری عثمان گفت: آفت بزرگ من از آن کسی است که خود را برای ریاست آماده می سازد و او علی بن ابی طالب است که پسر عموی توست و به خدا سوگند که همه این گرفتاریها از نافرخندگی و بدسرشتی اوست. ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین، آرام باش و استثنا بکن و ان شاء اللّه بگو: عثمان ان شاء اللّه بر زبان آورد و سپس گفت: ای ابن عباس تو را به حق اسلام و خویشاوندی سوگند می دهم که دقت کنی. همانا به خدا سوگند که من گرفتار و مغلوب شما شده ام، به خدا سوگند دوست می داشتم که این حکومت به جای آنکه در دست من باشد در دست شما می بود و شما بار آن را از دوش من برمی داشتید و در آن حال من برای حکومت یکی از یاران شما می بودم و به خدا سوگند در آن حال مرا برای خودتان بهتر از آن می دیدید که من اینک از شما می بینم، این را هم می دانم که حکومت و این کار از آن شماست ولی قوم شما مانع آن شدند و شما را کنار زدند و آن را از شما در ربودند و به خدا سوگند نمی دانم این شما بودید که حکومت را از خود را ندید و دفع کردید یا آنان بودند که شما را از حکومت کنار زدند.
ابن عباس گفت: ای امیر المؤمنین آرام بگیر ما هم همان گونه که تو سوگندمان دادی تو را به خدا و اسلام و حق خویشاوندی سوگند می دهیم که مبادا دشمن را در مورد ما و خودت به طمع اندازی و حسود و رشک برنده را نسبت به ما و خودت شادنمایی و بدان که کار تو تا آنجا که در حد اعتقاد و سخن باشد در اختیار خود توست ولی چون به مرحله عمل در آید دیگر در دست و اختیار تو نیست. به خدا سوگند اگر با ما مخالفت و ستیز شود ما هم ستیز و مخالفت می کنیم، و این هم که تو آرزوی این را داری که حکومت به ما می رسید و به تو نمی رسید فقط برای این است که برخی از ما همان سخن را می گوید که مردم می گویند و همان گونه که مردم خرده و عیب می گیرند خرده گرفته است، اما سبب اینکه قوم ما حکومت را از ما ستاندند رشک و ستمی بود که نسبت به ما داشتند و به خدا سوگند تو خود آن را می دانی و خداوند حاکم میان ما و قوم ماست.
اما این سخن که می گویی: نمی دانی حکومت را از چنگ ما ربودند یا ما را از حکومت کنار زدند، به جان خودم سوگند، می دانی که اگر حکومت هم به دست ما می رسید بر قدر و فضیلت ما چیزی نمی افزود که ما خود اهل فضل و منزلیتم و هیچ کس به فضیلتی نرسیده است مگر به فضل ما و هیچ کس به سابقه و پیشروی نرسیده است مگر به سابقه و پیشی ما و اگر رهنمود ما نمی بود هیچ کس هدایت نمی شد و از کوری به دادگری نمی رسیدند.
عثمان گفت: ای ابن عباس تا چه هنگام باید از دست شما بر من این گونه غم و اندوه برسد. فرض کنید که من شخص بیگانه و دوری می بودم، آیا این حق من بر شما نبود که مورد مراقبت قرار گیرم و با دیده محبت نگریسته شوم سوگند به خدای کعبه که می باید چنان باشد، ولی تفرقه اندازی برای شما سخن گفتن در مورد مرا آسان ساخته است و شما را واداشته است که با شتاب بر من حمله آورید. و از خداوند یاری می جویم.
ابن عباس گفت: آرام بگیر تا علی را ببینم. سپس از دیدگاه او و به اندازه ای که او مصلحت بداند پاسخ برای تو بیاورم. عثمان گفت: این کار را انجام بده که من موافقم و چه بسیار که در جستجو بر آمده ام ولی علی به خواسته من پاسخ نداده است و هیچ جوابی فراهم نکرده و در صدد اصلاح بر نیامده است.
ابن عباس می گوید: از پیش عثمان بیرون آمدم و به ملاقات علی رفتم و دیدم خشم و آتش اندوه او چند برابر عثمان است، خواستم او را آرام کنم نپذیرفت به خانه خود رفتم و در را بستم و از هر دو کناره گرفتم، این خبر به عثمان رسید کسی را فرستاد، پیش او رفتم، خشمش فرو نشسته بود به من نگریست و لبخند زد و گفت: ای ابن عباس چه چیز تو را از آمدن پیش ما به کندی واداشته است، اینکه پیش ما برنگشتی دلیل آن است که پیش دوست خود چه دیده ای و حال او را دانسته ای و خداوند میان ما و او حکم است اینک از مقوله دیگر سخن بگوییم.
ابن عباس می گوید: پس از آن هر گاه از علی خبری و سخنی به عثمان می رسید و من می خواستم آن را تکذیب کنم می گفت: ولی نمی توانی روز جمعه ای را که از آمدن پیش ما درنگ کردی و نزد ما نیامدی تکذیب کنی و من نمی توانستم چگونه پاسخش دهم.
همچنین زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات از ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، آورده است که می گفته است: هنگام سحر و پیش از سپیده دم از خانه ام بیرون آمدم تا برای کسب فضیلت به مسجد بروم و زودتر برسم، پشت سر خود صدای نفس و سخنی را شنیدم، گوش فرا دادم متوجه شدم صدای عثمان است که دعا می کند و متوجه نیست که کسی سخنانش را می شنود. او می گفت: پروردگارا، تو خود نیت مرا می دانی مرا بر ایشان یاری فرمای و کسانی را از خویشاوندان و نزدیکانم که گرفتارشان شده ام می دانی. بار خدایا مرا برای ایشان و ایشان را برای من اصلاح فرمای و آنان را برای من اصلاح کن.
ابن عباس گوید: من قدمهای خود را کوتاه تر کردم و او تندتر حرکت کرد، به یکدیگر رسیدیم، عثمان سلام داد پاسخش دادم. گفت: امشب برای طلب فضیلت و زودتر رسیدن به مسجد از خانه بیرون آمدم. گفتم: همان چیزی که تو را از خانه بیرون آورده است مرا هم بیرون آورده است. عثمان گفت: به خدا سوگند، اگر تو به کار خیر پیشی می گیری همانا از پیشگامان فرخنده ای و همانا که من شما را دوست می دارم و با دوستی شما به خداوند تقرب می جویم. گفتم: ای امیر المؤمنین خدایت رحمت کناد ما هم تو را دوست می داریم و حق پیشگامی و بزرگتری و خویشاوندی و دامادی تو را برای تو می شناسیم. عثمان گفت: ای ابن عباس، مرا با پسر عموی تو و پسر دایی خودم چه کار است گفتم: با کدام پسر عموی من و کدام پسر دایی خودت گفت: خدایت بیامرزد آیا تجاهل می کنی گفتم: نه که گروهی بسیار پسر عموهای من و پسر دایی های تو هستند، منظورت کدامیک از ایشان است گفت: منظورم علی است و نه هیچ کس دیگر جز او. گفتم: ای امیر المؤمنین نه، به خدا سوگند که من از او چیزی جز خیر نمی دانم و چیزی جز نیکی نمی شناسم. گفت: آری، به خدا سوگند، او را شاید که آنچه را برای غیر تو آشکار می سازد از تو پوشیده دارد و آنچه را برای دیگران شرح و بسط می دهد از تو باز گیرد.
ابن عباس می گوید: در این هنگام عمار بن یاسر به ما رسید، سلام داد پاسخش دادم، سپس گفت: همراهت کیست گفتم: امیر المومنین عثمان. گفت: آری، و به عثمان با کنیه اش سلام داد و بر خلافت بر او سلام نداد. عثمان پاسخش داد. عمار پرسید: درباره چه گفتگو می کردید و من بخشی از آن را شنیدم. گفتم: همانی است که شنیده ای. عمار گفت: چه بسا مظلوم که بی خبر است و چه بسا ستمگر و ظالم که خود را به نادانی می زند. عثمان گفت: ای عمار، تو از نکوهش کنندگان ما و از پیروان ایشانی و به خدا سوگند که دست برای فرو گرفتن تو گشاده و راه برای کوبیدن تو آسان است و اگر نه این است که من عافیت را ترجیح می دهم و جلوگیری از پراکندگی را دوست می دارم تو را چنان تنبیه می کردم که گذشته ات را کفایت و از آنچه باقی مانده است جلوگیری می کرد. عمار گفت: به خدا سوگند هیچ گاه از دوستی خود نسبت به علی پوزشخواه نیستم، دست هم گشاده و راه هم آسان نیست، من بر حجت خود پیوسته ام و بر سنت پایدارم و اینکه تو طالب عافیت و جلوگیری از پراکندگی هستی همچنین باش ولی از تنبیه من دست بدار که آنچه معلم من به من تعلیم داده است تو را کفایت می کند.
عثمان گفت: به خدا سوگند تا آنجا که می دانم تو از یاران و تشویق کنندگان بر بدی هستی و از باز دارندگان و رها کنندگان کار نیک. عمار گفت: ای عثمان آرام باش که همانا خودم شنیدم پیامبر (ص) مرا به گونه دیگر توصیف فرمود. عثمان پرسید: چه هنگام عمار گفت: روزی که آن حضرت از نماز جمعه برگشته بود و هیچ کس جز تو در محضر ایشان نبود، جامه خود را در آورده و در حالی که جامه خانه پوشیده و نشسته بود، من پیشانی و گلو و سینه حضرتش را بوسیدم و فرمود: «ای عمار، همانا که تو ما را دوست می داری ما هم تو را دوست می داریم و تو از یاران خیر و از بازدارندگان از بدی و شری». عثمان گفت: آری همین گونه است ولی تو دگرگون شدی. گوید: عمار دست خویش را بلند کرد که دعا کند و به من گفت: ای ابن عباس آمین بگو و سه بار گفت: پروردگارا، هر کس دگرگون شده است با او دگرگون شو ابن عباس می گوید: در این هنگام وارد مسجد شدیم، عمار به جایگاه نماز خویش رفت و من هم همراه عثمان به جانب قبله مسجد رفتیم، عثمان وارد محراب شد و گفت: وقتی خواستیم برگردیم پیش من بیا. عمار همینکه مرا تنها دید پیش من آمد و گفت: آیا دیدی هم اکنون چه به من رسید گفتم: به خدا سوگند تو هم سخت با او در افتادی و او هم با تو سخت در افتاد در عین حال باید رعایت سن و فضل و خویشاوندی او را کرد.
گفت: آری، اینها برای او محفوظ است ولی برای کسی که حقی ندارد حقی نیست و برگشت.
چون عثمان نماز گزارد در حالی که به من تکیه داده بود با او برگشتم. گفت: آیا شنیدی عمار چه گفت گفتم: آری، هم خوشحال شدم و هم افسرده، سبب افسردگی من آن بود که بر تو رسیده بود و شادی من از تحمل و بردباری تو بود. گفت: علی با همه نزدیکی چند روزی است از من کناره گرفته است و عمار پیش او می رود و هر چه می خواهد می گوید، تو بر این کار مبادرت کن و پیش علی برو که از عمار در نظرش راستگوتر و بیشتر مورد اعتمادی و کار را همان گونه که بود برای او نقل کن، گفتم: آری. ابن عباس گوید: برگشتم تا علی علیه السلام را در مسجد ببینم. دیدم که از مسجد بیرون می آید. همین که مرا دید از اینکه ثواب نماز جماعت را از دست داده ام اظهار تأسف فرمود و گفت: به نماز جماعت نرسیدی گفتم: نماز به جماعت گزاردم و با امیر المومنین عثمان بیرون رفتم، و سپس داستان را برای علی (ع) نقل کردم. فرمود: ای ابن عباس به خدا سوگند، او قرحه و دملی را می فشرد که درد و رنجش به خودش باز خواهد گشت. گفتم: برای عثمان موضوع سن و سال و پیشگامی و خویشاوندی و دامادی او مطرح است. فرمود: آری، این امور برای او محفوظ است ولی کسی را که حقی نباشد برای او حقی نیست.
ابن عباس گوید: سپس عمار به ما پیوست، علی از دیدنش گشاده روی شد و بر او لبخند زد و از حالش پرسید. عمار گفت: ای ابن عباس، آیا آنچه را که بین ما گذشت به علی گفتی گفتم: آری. عمار گفت: ولی به خدا سوگند که تو از زبان عثمان و به هوای دل او سخن گفتی. گفتم: تا آنجا که بتوانم از حق تجاوز نمی کنم و این کار من نیست و تو خود می دانی که کدامیک از این دو بهره برای من محبوبتر و کدامیک از این دو حق بر من واجب تر است.
ابن عباس می گوید: علی پنداشت که پیش عمار اخبار دیگری غیر از آنچه من گفته ام وجود دارد بدین سبب دست او را در دست گرفت و دست مرا رها کرد و دانستم که حضور مرا خوش نمی دارد، این بود که از آن دو فاصله گرفتم بعد هم به دو راهی رسیدیم، آن دو به راهی رفتند و چون علی (ع) مرا فرا نخواند من به خانه ام رفتم.
همان دم فرستاده عثمان آمد و مرا فرا خواند و من به خانه عثمان رفتم و دیدم مروان و سعید بن عاص و گروهی از رجال بنی امیه پیش اویند، به من اجازه ورود داد و نسبت به من لطف کرد و محل نشستن مرا نزدیک خود قرار داد و سپس گفت: چه کردی موضوع را همان گونه که بود و سخنانی را که علی (ع) گفته بود به او گفتم ولی این سخن علی که گفته بود «عثمان قرحه و دملی را می فشارد که درد و رنجش به خودش برمی گردد» را به احترام او نگفتم و موضوع آمدن عمار و شادی علی از حضور او را و اینکه علی (ع) پنداشته است که پیش عمار اخبار دیگری غیر از آنچه من گفته ام خواهد بود و رفتن آن دو را به راهی که رفته بودند گزارش دادم. عثمان گفت: آن دو چنین کردند. گفتم: آری. روی به سوی قبله کرد و عرضه داشت: پروردگارا، ای خدای آسمانها و زمین، ای دانای آشکار و نهان، ای بخشنده مهربان علی را برای من و مرا برای علی به صلاح در آور. و به من گفت: ای ابن عباس آمین بگو و من آمین گفتم و سپس مدتی طولانی سخن گفتیم و از او جدا شدم و به خانه خویش آمدم.
زبیر بن بکار همچنین در همان کتاب از قول عبد الله بن عباس نقل می کند که می گفته است: من هرگز از پدرم در مورد عثمان نشیندم که در کاری او را نکوهش کند و گناهی را برگردنش نهد یا او را معذور بدارد، من هم در این موارد از بیم آنکه مبادا او را به کاری در آورم که موافق آن نیست، هرگز از پدرم نمی پرسیدم، تا آنکه شبی در خانه پدرم مشغول شام خوردن بودیم، که گفته شد امیر المؤمنین عثمان بر در خانه است پدرم گفت: اجازه ورودش دهید و روی تشک خویش برای او جا باز گرد و عثمان اندکی از شام او را خورد و چون سفره را جمع کردند هر کس آنجا بود برخاست و رفت و فقط من ماندم. عثمان نخست حمد و ثنای خدا بر زبان آورد و سپس خطاب به پدرم گفت: ای دایی جان من به حضورت آمده ام تا در مورد برادرزاده ات علی شکایت کنم و از کاری که ممکن است پیش آید پوزش بخواهم، او مرا دشنام داده و کار مرا به رسوایی کشانده و خویشاوندی مرا بریده است و در دین و آیین من طعنه زده است. ای فرزندان عبد المطلب من از شما به خدا پناه می برم. اگر شما را حقی است که تصور می کنید در آن مورد مغلوب شده اید شما خودتان آن حق را در دست کسانی که آن ستم را به شما روا داشتند رها کردید و حال آنکه من از آنان به لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و هیچ کس از شما جز علی را نکوهش نمی کنم، به من پیشنهاد شد که بر او دست یازم [او را بکشم ]و من برای خاطر خداوند و به پاس خویشاوندی او را رها کرده ام و اینک می ترسم که نه او دست از من بدارد و نه من دست از او بدارم.
ابن عباس می گوید: پدرم حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اما بعد، ای خواهر زاده، اگر تو برای خودت علی را نمی ستایی من هم تو را برای علی نمی ستایم و چنین نیست که علی تنها این سخنان را درباره تو گفته باشد، کسان دیگر غیر از او هم گفته اند. اینک اگر تو خود را برای مردم متهم داری مردم هم خود را درباره تو متهم سازند و اگر تو از آنچه فرا رفته ای اندکی فرود آیی و مردم اندکی از آنچه فرو رفته اند فرا آیند و تو فقط حق خویش را از آنان بخواهی و ایشان هم حق خود را از تو بخواهند که در این کار عیبی نیست.
عثمان گفت: ای دایی جان این کار بر عهده تو، تو خود واسط میان من و ایشان باش. پدرم گفت: آیا این موضوع را برای مردم بگویم و از قول خودت بازگو کنم عثمان گفت: آری و برگشت. چیزی نگذشت که دوباره گفته شد: امیر المومنین بر در خانه برگشته است. پدرم گفت: اجازه ورودش دهید. عثمان آمد و ایستاد و بدون آنکه بنشیند گفت: دایی جان در آن باره شتاب مکن تا من بگویمت.
نگاه کردیم دیدیم مروان بن حکم بر در خانه نشسته و منتظر بیرون رفتن عثمان است و معلوم شد این مروان بوده که او را از رأی نخست او برگردانده است. پدرم روی به من کرد و گفت: پسرکم این مرد را در کار خویش اختیاری نیست و سپس گفت: پسرکم، تا می توانی زبان خویش را نگهدار مگر در مواردی که ناچار باشی. سپس دستهایش را برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا، در مورد چیزهایی که در فرا رسیدن آن برای من خیری نیست مرا زودتر فروگیر و ببر. هفته یی نگذشت، که در گذشت، خدایش رحمت کناد.
ابو العباس مبرد در کتاب الکامل از قنبر- برده آزاد کرده و وابسته علی علیه السلام- نقل می کند«» که می گفته است: همراه علی پیش عثمان رفتم، آن دو خلوت را دوست می داشتند، علی علیه السلام به من اشاره فرمود که دور شوم. تا حدودی دور رفتم. عثمان شروع به پرخاش نسبت به علی کرد و علی سکوت کرده بود، عثمان به او گفت: تو را چه می شود که چیزی نمی گویی فرمود: اگر سخن بگویم چیزی جز آنکه ناخوش خواهی داشت نمی گویم و حال آنکه برای تو پیش من چیزی جز آنچه دوست می داری نیست.
ابو العباس مبرد می گوید. تأویل این سخن علی این است که اگر سخن بگویم همان گونه که تو در گفتار خود بر من ستم روا داشتی من هم ستم روا دارم و پرخاش من تو را اندوهگین می سازد و من عهد کرده ام که این کار را نکنم و بر فرض که بخواهم توضیح دهم یا عتابی کنم جز آنچه دوست داری نخواهم کرد.
ابن ابی الحدید گوید: مرا در مورد این سخن تأویل دیگری است و آن این است که بر فرض بگویم و معذرت بخواهم کدام کار را درست و پسندیده کرده ای وانگهی این موضوع را تصدیق نمی کنی بلکه نمی پذیری و ناخوش هم می داری و خداوند متعال می داند که برای تو در باطن و اندیشه و سراپای وجودم چیزی جز آنچه دوست می داری نیست هر چند که تو معذرتهایی را که بگویم و گرفتاریها را بیان کنم نخواهی پذیرفت بلکه ناخوش خواهی داشت و خود را از آنها پاک و برتر می دانی.
واقدی در کتاب الشوری از قول عبد الله بن عباس که خدایش رحمت کناد، نقل می کند که می گفته است: روزی شاهد پرخاش و گفتگوی عثمان با علی علیه السلام بودم، عثمان ضمن سخنان خود به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که مبادا برای تفرقه دروازه یی بگشایی که به خاطر دارم از عتیق و پسر خطاب [ابو بکر و عمر ]همان گونه اطاعت کردی که از پیامبر (ص) اطاعت می کردی، من هم کمتر از آن دو نیستم بلکه از لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و از لحاظ خویشاوندی سببی هم با تو پیوسته تر، اگر می پنداری که این حکومت را پیامبر (ص) برای تو قرار داده است ما خود به هنگام رحلت او تو را دیدیم که نخست نزاعی کردی و سپس به حکومت تن در دادی و اگر به راستی آنان سوار بر کار نبودند چگونه برای آن دو اذعان به بیعت کردی و فرمانبرداری را پذیرفتی و اگر می گویی آن دو در کار خود پسندیده رفتار کردند من هم در دین و حب و نزدیکی خودم کمتر از آن دو نیستم برای من همان گونه باش که برای آن دو بودی.
علی علیه السلام فرمود: اما در مورد تفرقه و پراکندگی به خدا پناه می برم که برای آن دروازه یی بگشایم و راهی را هموار سازم ولی من تو را از آنچه خدا و رسولش تو را از آن منع فرموده اند باز می دارم و می خواهم تو را به رشد و هدایت راهنمایی کنم. اما ابو بکر و عمر اگر چه آنچه را که رسول خدا (ص) برای من قرار داده بود گرفتند و تو و مسلمانان بر این موضوع داناترید، مرا با حکومت چه کار که مدتهاست رهایش کرده ام، اما آن چیزی که حق من تنها نیست و مسلمانان همگی در آن برابر و شریک اند گلوگیر است و کارد به استخوان می رسد ولی هر چیز که حق اختصاصی من بوده است برای آنان رها کرده ام و این کار از صمیم جان بوده است و به منظور اصلاح دست از آن شسته ام. اما اینکه تو با ابو بکر و عمر مساوی باشی چنین نیست و تو همچون هیچیک از ایشان نیستی چرا که آن دو حکومت را عهده دار شدند و خود و خویشاوندان خویش را از آلودگی بر کنار داشتند و حال آنکه تو و خویشاوندانت چنان در آن شناور شدید که شناور ورزیده در ژرفای آب. اینک ای ابو عمرو به سوی خدا باز گرد و بنگر آیا از عمر تو بیش از فاصله دو بار آب خوردن خر باقی مانده است آخر تا کی و تا چه هنگام آیا نمی خواهی سفلگان بنی امیه را از اموال و آبرو و شرف مسلمانان باز داری به خدا سوگند، اگر کارگزاری از کارگزاران تو آنجا که خورشید غروب می کند ستمی انجام دهد گناهش مشترک میان او و تو خواهد بود.
ابن عباس می گوید: عثمان گفت: آری که تو باید خشنود و راضی شوی، هر یک از کارگزاران مرا که ناخوش می داری یا مسلمانان او را ناخوش می دادند عزل کن. عثمان و علی از یکدیگر جدا شدند و مروان بن حکم عثمان را از آن کار بازداشت و گفت: در آن صورت مردم بر تو گستاخ می شوند، هیچیک از کارگزارانت را عزل مکن.
همچنین زبیر بن بکار در همان کتاب از قول رجالی که اسنادشان به یکدیگر پیوسته است، از قول علی بن ابی طالب علیه السلام نقل می کند که می گفته است: نیمروزی در شدت گرما عثمان کسی پیش من فرستاد، جامه پوشیدم و پیش او رفتم، به حجره اش که وارد شدم او روی تخت چوبی خود نشسته بود و چوبدستی در دست داشت و پیش او اموال بسیاری بود، دو انبان انباشته از سیم و زر، به من گفت: هان هر چه می خواهی از این اموال بردار تا شکمت سیر و آکنده شود که مرا آتش زده ای. گفتم: پیوند خویشاوندیت پیوسته باد. اگر این مال را به ارث برده باشی یا کسی به تو عطا کرده باشد یا از راه بازرگانی به دست آورده باشی من می توانم دو حالت داشته باشم: بگیرم و سپاسگزاری کنم یا آنکه خود را به زحمت و کوشش وادارم و بی نیاز گردم، و اگر از اموال خداوند است و در آن سهم مسلمانان و یتیمان و در راه ماندگان باشد، به خدا سوگند که نه تو حق داری به من عطا کنی و نه مرا حقی است که آن را بگیرم. عثمان گفت: به خدا سوگند، جز این نیست که فقط قصد خودداری و سرکشی داری. سپس برخاست و با چوبدستی خود به سوی من آمد و مرا زد و به خدا سوگند که من دستش را نگرفتم تا آنچه خواست زد، جامه خود را پوشیدم و به خانه ام برگشتم و گفتم: خداوند حاکم میان من و تو باشد اگر دیگر تو را امر به معروف یا نهی از منکر کنم.
همچنین زبیر بن بکار از قول زهری نقل می کند که می گفته است: هنگامی که گوهرهای خسرو را پیش عمر آوردند در مسجد نهادند و چون خورشید بر آنها تابید همچون آتش می درخشیدند، عمر به گنجور بیت المال گفت: ای وای بر تو مرا از این راحت کن و میان مسلمانان قسمت کن که دلم به من می گوید: بزودی در این مورد بلاء و فتنه یی میان مردم پدید می آید. او گفت: ای امیر المومنین، این را که نمی توان میان مسلمانان تقسیم کرد زیرا به همه نمی رسد کسی هم نیست که بتواند بخرد زیرا بهای آن سنگین است، صبر می کنیم در آینده شاید خداوند پیروزی دیگری بهره مسلمانان قرار دهد و کسی پیدا شود که بتواند بخرد. عمر گفت: آن را بردار و در خزانه بگذار. عمر کشته شد و آن گوهر همچنان بر جای بود و چون عثمان به خلافت رسید آن را برگرفت و زیور دختران خود قرار داد.
زبیر بن بکار می گوید: زهری گفته است: هر دو پسندیده رفتار کرده اند چه عمر که خود و نزدیکانش را محروم ساخته است و چه عثمان که رعایت پیوند نزدیکان خود را کرده است. زبیر بن بکار می گوید: محمد بن حرب، از سفیان بن عیینه، از اسماعیل بن- ابی خالد نقل می کند که می گفته است: مردی به حضور علی علیه السلام آمد و تقاضا کرد برای او پیش عثمان شفاعت کند. علی فرمود: او بر دوش کشنده خطاهاست، نه، به خدا هرگز پیش او بر نمی گردم و آن مرد را از عثمان ناامید ساخت.
همچنین زبیر بن بکار، از سداد بن عثمان نقل می کند که می گفته است: به روزگار حکومت عمر شنیدیم عوف بن مالک می گوید: ای بیماری طاعون، مرا بگیر به او گفتیم: تو که خود از رسول خدا (ص) شنیده ای که می فرمود «درازی عمر بر مومن چیزی جز خیر نمی افزاید» چرا چنین می گویی می گفت: آری ولی از شش چیز بیمناکم: به خلافت رسیدن بنی امیه، امیر شدن جوانان سفله ایشان، گرفتن رشوه در مورد صدور حکم، ریختن خونهای حرام، بسیار شدن شرطه ها و ظهور و پرورش گروهی که قرآن را همچون مزمارها می گیرند و می خوانند.
همچنین زبیر، از ابو غسان، از عمر بن زیاد، از اسود بن قیس، از عبید بن حارثه نقل می کند که می گفته است: خود دیدم و شنیدم که عثمان خطبه می خواند و مردم گرد او ریخته بودند، عثمان گفت: ای دشمنان خدا، بنشینید. طلحه بر عثمان فریاد زد که آنان دشمنان خدا نیستند بلکه بندگان خدایند و کتاب خدا را خوانده اند.
همچنین زبیر، از سفیان بن عیینه، از اسرائیل، از حسن نقل می کند که می گفته است: روز جمعه در مسجد حاضر بودم عثمان بیرون آمد مردی برخاست و گفت: می خواهم کتاب خدا را بخوانم. عثمان گفت: بنشین که برای کتاب خدا خواننده یی غیر از تو هست. او نشست مرد دیگری برخاست و همان سخن را گفت. عثمان به او هم گفت: بنشین. او از نشستن خودداری کرد. عثمان به افراد شرطه پیام فرستاد که او را بر جای بنشانند. مردم برخاستند و میان او و آنان حایل شدند و سپس شروع به ریگ پرانی کردند و چنان شد که بگویند از شدت پرتاب ریگ آسمان را نمی بینیم، عثمان ناچار از منبر فرود آمد و به خانه خویش رفت و نماز جمعه نگزارد.