فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (134)

از سخنان آن حضرت (ع) هنگامی که عمر بن خطاب با او در مورد رفتن خود به جنگ با رومیان مشورت کرد [این خطبه که با عبارت «و قد توکل الله لاهل هذا لدین باعزاز الحوزة» (همانا خداوند برای اهل این دین برعهده گرفته است که قلمرو آنان را عزیز بدارد) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره یی از لغات و ترکیبات نکته یی را طرح می کند و پاسخ می دهد و آن نکته این است که می گوید: ]امیر المومنین علی علیه السلام در این خطبه عمر را از اینکه شخصا به جبهه جنگ برود منع کرده است که مبادا کشته شود و بدان گونه همه مسلمانان از میان بروند. اگر بپرسی پس به چه سبب رسول خدا (ص) خود در جنگها حاضر می شد و فرماندهی جنگ را بر عهده می گرفت می گویم: به رسول خدا (ص) وعده نصرت و پیروزی داده شده و بر جان خویش ایمنی داشت و آن وعده خداوند در این گفتار الهی است که فرموده است: «و خداوند تو را از مردم نگاه می دارد»، حال آنکه عمر چنین نبوده است.
اگر بگویی پس به چه سبب امیر المومنین علیه السلام خود در جنگهای جمل و صفین و نهروان حاضر شد و حال آنکه می توانست خودش در مدینه به منظور حفظ آن شهر و دفاع بماند و امیری کار آزموده را به جنگ بفرستد می گویم: این اشکال دو پاسخ دارد: یکی اینکه او از سوی پیامبر (ص) می دانست که در این جنگها کشته نمی شود و گواه این موضوع این حدیث و خبر مورد اتفاق همگان است که پیامبر فرموده اند: «پس از من، علی با پیمان گسلان و تبهکاران و از دین- بیرون شدگان جنگ خواهد کرد» پاسخ دوم این است که: علی (ع) می پنداشته است در جنگ با این گروههایی که بر او خروج کرده اند هیچ کس جز خودش نمی تواند جای او را پر کند و امیر کار آزموده ای که خیر خواه باشد نیافته است و پیشنهاد او به عمر هم این است که امیری کار آزموده و خیر خواه بیابد و این صفات را معتبر دانسته است. برخی از یاران علی علیه السلام که اهل جنگ بودند خیر خواه نبودند و برخی از خیر خواهان او جنگاور و دلیر نبودند ناچار و به ضرورت شخصا سالاری جنگ را عهده دار شد.
[ابن ابی الحدید سپس مبحث زیر را در مورد جنگ فلسطین و فتح بیت المقدس آورده است. ]

جنگ فلسطین و فتح بیت المقدس

بدان که این جنگ، جنگ فلسطین است که در آن بیت المقدس فتح شد و ابو جعفر محمد بن جریر طبری آن را در تاریخ طبری آورده است و چنین گفته است: چون عمر به شام رفت جانشین او بر مدینه علی علیه السلام بود. علی (ع) به عمر گفت: به تن خویش بیرون مرو که آهنگ دشمنی سگ خو و هار داری. عمر گفت: من می خواهم با جهاد با دشمن مرگ عباس بن عبد المطلب را به تأخیر اندازم، که اگر عباس را از دست بدهید شر و بدی شما را گسسته می کند همان گونه که ریسمان گسسته شود. عباس شش سال پس از حکومت عثمان درگذشت و شر و بدی به مردم روی آورد.
ابو جعفر طبری می گوید: رومیان از کتابهای خود این موضوع را دانسته بودند که فاتح شهر ایلیاء که همان بیت المقدس است مردی خواهد بود که نامش سه حرف است و بدین سبب هر یک از امیران و فرماندهان مسلمان که آنجا می آمدند رومیان نخست نام او را می پرسیدند و می دانستند که او فاتح شهر ایشان نیست و چون در جنگ با رومیان کار برای مسلمانان به درازا کشید از عمر مدد خواستندو
به او پیام دادند که اگر خودت در این جنگ حاضر نشوی برای ما فتح نخواهد شد. عمر برای آنان نوشت که در روزی مشخص در مدخل منطقه جابیه منتظر او باشند، آنان در آن هنگام با عمر که سوار بر خری بود رویاروی شدند، نخستین کس که با او دیدار کرد یزید بن ابی سفیان بود پس از او ابو عبیدة بن جراح و سپس خالد بن ولید که همگی سوار بر اسب بودند و جامه های ابریشمی و دیبا بر تن داشتند با او رویاروی شدند. عمر از خر پیاده شد و سنگریزه هایی برداشت و به آنان پرتاب کرد و گفت: چه زود از رای و اندیشه خود بازگشته اید که از من با این وضع و جامه استقبال می کنید معلوم می شود در این دو سال سیر شده اید و چه زود سیری و فربهی شما را دگرگون ساخته است به خدا سوگند، اگر این کار را در حالی که فرمانده دویست تن می بودید و پس از دویست سال مرتکب می شدید شما را عوض می کردم. گفتند: ای امیر المومنین اینها قباهایی است که زیر آن جامه جنگی و سلاح پوشیده ایم.
گفت: در این صورت عیبی ندارد ابو جعفر طبری می گوید: همینکه رومیان دانستند که عمر به تن خویش آمده است از او تقاضای صلح کردند و عمر با آنان صلح کرد و برای ایشان عهدنامه یی نوشت که جزیه و خراج بپردازند و از آنجا به بیت المقدس رفت، اسب عمر از حرکت بازماند برای او مادیانی آوردند که چون سوار شد شتابان و با جست و خیز بسیار به حرکت درآمد، عمر از آن مادیان پیاده شد و با ردای خود بر چهره اش زد و گفت: خداوند زشت بداراد کسی را که حرکات این چنین به تو آموخته است اسبم را به من برگردانید. او سوار بر آن شد تا به بیت المقدس رسید.
گوید: عمر پیش از آن بر مادیان سوار نشده بود و پس از آن هم سوار نشد و می گفت: از تکبر و غرور به خدا پناه می برم.
ابو جعفر طبری می گوید: معاویه هم هنگامی که با عمر دیدار کرد، جامه دیبا بر تن داشت و گرد او گروهی از غلامان و بردگان بودند معاویه چون به عمر رسید دست او را بوسید. عمر گفت: ای پسر هند این چه حال است که در آن ناز پرورده و خود خواه و صاحب نعمت شده ای و به من خبر رسیده است که نیازمندان بر در خانه ات می ایستند معاویه گفت: ای امیر المومنین این جامه از این سبب است که ما در سرزمین دشمن هستیم و دوست می داریم آثار نعمت خداوند را بر ما ببینند و اما پرده دار برای این است که می ترسیم اگر آسان بگیریم و بذل و بخشش کنیم مردم گستاخ شوند. عمر گفت: از هیچ چیز از تو نمی پرسم مگر اینکه مرا در تنگنای بیشتری چون بند انگشتان قرار می دهی. اگر راستگو باشی این اندیشه خردمند است و اگر دروغ گویی باز هم خدعه زیرکانه است.
مردم گفتگوی معاویه و عمر را به گونه دیگری هم روایت کرده اند و چنین گفته اند که: چون عمر به شام آمد در حالی که سوار بر خر کوته قامت بود وارد شد، عبد الرحمان بن عوف هم سوار بر همان گونه خر بود، معاویه در حالی که با لشکری کاملا مسلح بود با آن دو رویارو شد، پای خود را خم کرد و از اسب پیاده شد و به عمر به خلافت سلام داد. عمر به او پاسخ نداد. عبد الرحمان به عمر گفت: ای امیر المومنین، بر این جوان سخت گرفتی، ای کاش با او سخن می گفتی. عمر به معاویه گفت: تو سالار این لشکری که می بینم گفت: آری. عمر گفت: علاوه بر آن به سختی خود را در حجاب قرار داده ای و نیازمندان بر در خانه ات منتظر می ایستند گفت: آری همین گونه است. عمر گفت: ای وای بر تو چرا معاویه گفت: از آن رو که ما در سرزمین و کشور دشمنیم که جاسوسان ایشان در آن بسیارند و اگر ساز و برگ کافی نداشته باشیم ما را کوچک می شمرند و بی حرمتی می کنند و بر امور پوشیده ما هجوم می آورند وانگهی من کارگزار تو هستم اگر بر من کاستی گیری کاسته می شوم و اگر بر قدرتم بیفزایی افزوده می شوم و اگر مرا متوقف بداری متوقف می شوم. عمر گفت: اگر دروغ گویی، این رأی زیرکانه است و اگر راست گویی، چاره اندیشی خردمندانه است، هیچ گاه درباره چیزی از تو نپرسیدم مگر اینکه مرا در تنگنایی تنگ تر از فاصله درز دندانها قرار دادی، دیگر نه به تو فرمانی می دهم و نه تو را از کاری نهی می کنم. چون معاویه برگشت عبد الرحمان گفت: این جوان در مورد ایرادی که بر او گرفتی خوب پاسخ داد. گفت: آری به همین سبب بود که حرمتش را نگاه داشتیم.
ابو جعفر طبری می گوید: عمر از مدینه چهار بار آهنگ شام کرد: یک بار با اسب، بار دوم با شتری، بار سوم با استر و بار چهارم با خر، او شناخته نمی شد و چه بسا که کسی از او می پرسید: امیر المومنین کجاست و عمر سکوت می کرد. گاهی می گفت: از مردم بپرس و هر گاه به شام می آمد جامه کهنه و فرسوده یی که پشت و رو شده بود بر تن داشت و چون مردم بر سفره او حاضر می شدند خشن ترین خوراک را می دیدند.
طبری می گوید: در یکی از این سفرهای چهارگانه که به شام آمد با طاعون مصادف شد که در شام آشکار و همه گیر بود، با مردم مشورت کرد همگی به او اشاره کردند که برگردد و وارد شام نشود جز ابو عبیدة بن جراح که او به عمر گفت: آیا از تقدیر خداوند متعال می گریزی، گفت: آری، از تقدیر خداوند به وسیله تقدیر او به سوی تقدیر او می گریزم، ای ابو عبیده کاش کس دیگری غیر از تو این سخن را گفته بود. چیزی نگذشت که عبد الرحمان بن عوف آمد و برای آنان این روایت را از قول پیامبر (ص) نقل کرد که فرموده است «چون در سرزمینی بودید که در آن طاعون است از آن بیرون مروید و چون به سرزمینی رسیدید که در آن طاعون است وارد مشوید» عمر خدا را ستایش کرد که آنچه در دل او بوده موافق آن خبر است و رأی و اشاره مردم هم با آن حدیث موافق است و از همانجا به مدینه برگشت.
ابو عبیده در آن طاعون مرد و این طاعون معروف به طاعون «عمواس» است که به سال هفدهم هجری بوده است.

خطبه (135)

از سخنان علی (ع) خطاب به مغیرة بن اخنس پس از آنکه میان آن حضرت و عثمان مشاجره ای روی داد و مغیره به عثمان گفت: من او را از تو کفایت می کنم [این گفتار، با عبارت «یا بن اللعین الابتر و الشجرة التی لا اصل لها و لا فرع» (ای پسر رانده شده از رحمت خدا و بی دنباله و درختی که نه شاخی دارد و نه ریشه یی) آغاز می شود. ابن ابی الحدید مطالب تاریخی زیر را آورده است و برخی از اختلافات لفظی اندک نسخه ها را هم ذکر کرده است. ]مخاطب امیر المومنین علیه السلام مغیرة بن اخنس بن شریق بن عمرو بن- وهب بن علاج بن ابی سلمه ثقفی همپیمان بنی زهره است و اینکه علی (ع) به او «ای پسر لعنت شده» گفته است بدین سبب است که اخنس بن شریق از سران و بزرگان منافقان بوده است و همه مورخان و اهل حدیث او را از زمره «مولفة قلوبهم» دانسته اند که روز فتح مکه به ظاهر ایمان آوردند بدون اینکه دلهایشان ایمان بیاورد.
پیامبر (ص) به اخنس صد شتر از غنیمتهای حنین عطا فرمود تا بدان طریق دل او را نرم فرماید. پسر دیگر اخنس که ابو الحکم است در جنگ احد در حالی که کافر بود بدست امیر المومنین کشته شد و او برادر مغیره است و کینه یی که از علی علیه السلام در دل دارد به این سبب است و اینکه علی (ع) به او گفته است «ای پسر شخص بی فرزند و دنباله» از این جهت است که فرزندان هر کس گمراه و پلید باشند همچون کسی است که بدون فرزند و اعقاب است بلکه آن کس که بی فرزند است از او بهتر است، بعد هم فرموده است: خداوند خیر را از تو دور فرماید.
روایت شده است که پیامبر (ص) قبیله ثقیف را لعنت فرموده است و نیز روایت است که آن حضرت فرموده است «اگر عروة بن مسعود نمی بود ثقیف را لعنت می کردم».
حسن بصری روایت می کند که رسول خدا (ص) سه خاندان را لعنت کرده است دو خاندان از مردم مکه که بنی امیه و بنی مغیره اند و یک خاندان از طائف که خاندان ثقیف است و در خبر مشهور مرفوعی است که ضمن آن از ثقیف سخن به میان آمده و پیامبر فرموده اند: «چه بد قبیله یی است که از آن بسیار دروغگو و بسیار هلاک کننده بیرون می آید» و همان گونه بود که آن حضرت فرموده بود، بسیار دروغگو مختار و بسیار هلاک کننده حجاج است. توجه داشته باش که این گفتگو در حضور عثمان نبوده است، عوانه از اسماعیل بن ابی خالد، از شعبی نقل می کند که می گفته است: چون شکایت عثمان از علی علیه السلام بسیار شد هر کس از یاران پیامبر (ص) که پیش عثمان می رفت، عثمان از علی شکایت و گله گزاری می کرد، زید بن ثابت انصاری که از خواص یاران عثمان بود به او گفت: آیا اجازه می دهی پیش علی بروم و او را از این دلتنگی تو آگاه سازم عثمان گفت: آری. زید پیش علی علیه السلام رفت و مغیرة بن اخنس بن- شریق ثقفی هم همراهش بود، او در زمره بنی زهرة است و مادرش عمه عثمان، گروهی دیگر نیز همراهش بودند که چون پیش علی علیه السلام رسیدند زید نخست حمد و نیایش خداوند را بر زبان آورد و سپس گفت: خداوند متعال برای تو گذشته درخشانی در اسلام قرار داده و منزلت تو پیش رسول خدا منزلتی است که خداوند قرار داده است و تو برای همه کارهای خیر شایسته و سزاواری، امیر المومنین عثمان پسر عموی تو و والی این امت است و او را بر تو دو حق است: یکی حق خویشاوندی و دیگر حق ولایت. او پیش ما شکایت آورده است که علی متعرض من می شود و فرمان مرا بر خودم باز می گرداند و ما اینک به عنوان خیر خواهی پیش تو آمده ایم که مبادا میان تو و او کاری پیش آید که آن را برای شما خوش نمی داریم.
گوید: علی علیه السلام خدا را ستایش کرد و بر پیامبر (ص) درود فرستاد و سپس گفت: به خدا سوگند من دوست نمی دارم بر او اعتراض و امر او را رد کنم مگر در موارد حقوق خداوند که نمی توانم در آن جز بر حق چیزی بگویم و به خدا سوگند تا آنجا که بتوانم از او خودداری می کنم.
مغیرة بن اخنس که مردی بی آزرم و از ویژگان و سرسپردگان عثمان بود خطاب به علی علیه السلام گفت: به خدا سوگند یا باید خودت از این کار دست برداری یا آنکه به این کار وادار خواهی شد که عثمان بر تو قدرتمندتر است که تو نسبت به او، و این مسلمانان را برای عزت و حرمت تو فرستاده است که پیش آنان حجت بر تو تمام شود، در این هنگام بود که علی علیه السلام آن سخنان را فرمود.
زید بن ثابت به علی (ع) گفت: به خدا سوگند، ما پیش تو برای این کار نیامده ایم که گواه باشیم و آمدن ما برای اتمام حجت نبوده است بلکه به منظور طلب ثواب اصلاح ذات بین و اینکه خداوند کلمه شما را متحد فرماید و هماهنگ شوید آمده ایم. سپس برای علی و عثمان دعا کرد و برخاست و آنان که همراهش بودند برخاستند.