فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

اخبار ابوذر غفاری هنگام بیرون شدنش به ربذه

واقعه ابوذر که خدایش رحمت کناد و تبعید او به ربذه یکی از کارهایی است که در آن مورد بر عثمان عیب گرفته شده است. این سخن را ابو بکر احمد بن- عبد العزیز جوهری در کتاب السقیفة از قول عبد الرزاق، از پدرش، از عکرمه، از ابن عباس روایت کرده است که گفته است: هنگامی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند عثمان فرمان داد میان مردم جار بزنند که هیچ کس نباید با ابوذر سخن بگوید و او را بدرقه کند و به مروان بن حکم فرمان داد ابوذر را از مدینه بیرون کند. او چنان کرد و مردم از یاری ابوذر خودداری کردند جز علی بن ابی طالب علیه السلام و برادرش عقیل و حسن و حسین علیهما السلام و عمار یاسر که این گروه با او بیرون رفتند تا او را بدرقه کنند. حسن علیه السلام شروع به سخن گفتن با ابوذر کرد، مروان به او گفت: ای حسن آرام بگیر مگر نمی دانی امیر المومنین از سخن گفتن با این مرد نهی کرده است اگر هم نمی دانی اینک بدان. در این هنگام علی علیه السلام به مروان حمله کرد و با تازیانه میان دو گوش مرکوب او زد و گفت: دور شو که خدایت به آتش درافکند مروان خشمگین پیش عثمان برگشت و موضوع را به او گفت و عثمان بر علی علیه السلام خشم گرفت. چون ابوذر ایستاد آن گروه با او وداع کردند. ذکوان آزاد کرده ام هانی دختر ابو طالب که حافظ حدیث و خوش حافظه و همراه ابوذر بود، گفته است: من سخنان آن گروه با ابوذر را حفظ کردم که چنین بود: علی علیه السلام فرمود: ای ابوذر، تو برای خدا خشم گرفته ای آن قوم از تو بر دنیای خود ترسیدند و تو از ایشان بر دین و آخرت خود ترسیدی، آنان تو را به دشمنی و ستیز خود گرفتار ساختند و چنین گرفتار ابتلایت کردند و تو را به صحرای خشک تبعید نمودند. به خدا سوگند، اگر آسمان و زمین بر بنده ای بسته شود و او از خداوند بترسد و پرهیزگاری کند خداوند برای او راه بیرون شد از آن دو قرار خواهد داد. ای ابوذر، چیزی جز حق با تو انس نگیرد و چیزی جز باطل تو را به بیم نیندازد. سپس علی (ع) به همراهان خود گفت: با عموی خویش بدرود کنید و به عقیل فرمود: با برادر خویش بدرود کن. در این هنگام عقیل سخن گفت و چنین اظهار داشت: ای ابوذر چه بگوییم که تو می دانی ما تو را دوست می داریم و تو نیز ما را دوست می داری، از خدا بترس و تقوی پیشه ساز که تقوی رستگاری است و شکیبا باش که شکیبایی کرامت است و بدان که اگر صبر و شکیبایی را گران بشماری از بیتابی است و اگر رسیدن عافیت را دیر بشماری از ناامیدی است، بنابر این ناامیدی و بیتابی را رها کن.
سپس حسن (ع) سخن گفت و چنین بیان داشت: عمو جان اگر نه این است که شایسته نیست آن کس که بدرود می کند سکوت کند و آن کس که بدرقه می کند برگردد با همه اندوه سخن کوتاه می شد، می بینی که این قوم با تو چه کردند اینک دنیا را با یاد آوردن اینکه سرانجام از آن آسوده می شوی رها کن و سختی آن را با امیدواری به آنچه پس از آن است بر خود هموار ساز و شکیبایی پیشه کن تا پیامبر خویش را، که درود خدا بر او و خاندانش باد، دیدار کنی و او از تو خشنود باشد.
سپس حسین علیه السلام سخن گفت و چنین بیان داشت: عمو جان، خداوند متعال تواناست که آنچه را می بینی دگرگون سازد «و خدای هر روز در شأن و کاری است». آن قوم دنیای خود را از تو بازداشتند و تو دین خود را از ایشان بازداشتی و تو از آنچه آنان از تو بازداشتند سخت بی نیازی و ایشان به آنچه تو از آنان بازداشتی سخت نیازمندند. اینک از خداوند صبر و نصرت بخواه و از بیتابی و آز به خدا پناه ببر که شکیبایی از دین و کرامت است و آزمندی حتی یک روز را مقدم نمی دارد و بیتابی اجل و مرگ را به تأخیر نمی افکند.
سپس عمار یاسر که خدایش رحمت کناد، خشمگین سخن گفت و چنین اظهار داشت: خداوند آن کس را که تو را به وحشت انداخته است آرامش ندهاد و آن کس که تو را در بیم افکنده است امان ندهاد همانا به خدا سوگند اگر دنیای ایشان را می خواستی و با آنان هماهنگ می شدی تو را تأمین می کردند و اگر به کارهای ایشان راضی می بودی تو را دوست می داشتند و هیچ چیز مردم را از اینکه سخنی چون سخن و اعتقاد تو بگویند باز نداشته است مگر خشنودی ایشان به دنیا و بیتابی و بیم از مرگ و آنان به همان چیزی گرایش یافته اند که پادشاه ایشان به آن گرایش یافته است «و پادشاهی از آن کسی است که چیره می شود». مردم دین خود را به آنان بخشیدند و آن قوم هم دنیا را به ایشان دادند و زیانکار این جهان و آن جهان شدند، هان که این زیانکاری آشکار است.
ابوذر، خدایش رحمت کناد که پیری فرتوت بود بگریست و گفت: ای خاندان رحمت، خدایتان رحمت کناد که هرگاه شما را می بینم رسول خدا (ص) را فرایاد می آورم، مرا در مدینه آرامش و دلبستگی یی جز به شما نبوده و نیست.
اینک در حجاز بر عثمان گرانبار شدم آن گونه که بر معاویه در شام گرانبار بودم، عثمان خوش نداشت در جوار برادر و پسر خاله اش در یکی از دو شهر باشم که مبادا مردم را بر آن دو بشورانم. او مرا به سرزمینی فرستاد که در آن هیچ ناصر و دفاع کننده یی جز خدا برایم نخواهد بود و به خدا سوگند که همنشینی جز خداوند نمی خواهم و همراه خداوند از هیچ وحشتی بیم ندارم. بدرقه کنندگان به مدینه باز آمدند و چون علی علیه السلام پیش عثمان آمد، عثمان به علی (ع) گفت: چه چیز تو را بر این واداشت که فرستاده مرا برگردانی و فرمان مرا کوچک بشماری علی فرمود: فرستاده تو می خواست مرا برگرداند من او را برگرداندم. اما فرمان تو را کوچک نشمردم. عثمان گفت: مگر نهی کردن من از سخن گفتن با ابوذر به تو نرسیده بود علی گفت: مگر به هر گناهی که تو فرمان دهی باید از تو اطاعت کنیم عثمان گفت: داد مروان را از خود بخواه. علی فرمود: از چه چیزی گفت: از ناسزا گفتن به او و تازیانه زدن به مر کوبش. فرمود: در مورد مرکوب او، مرکوب من آماده است، اما در مورد ناسزا گفتن او به من، به خدا سوگند، هیچ دشنامی به من نخواهد داد مگر اینکه مثل همان دشنام را به تو خواهم داد و بر تو دروغ نخواهم بست. عثمان سخت خشمگین شد و گفت: چرا مروان تو را دشنام ندهد، گویی از او بهتری علی علیه السلام فرمود: آری به خدا و از تو نیز بهترم، و برخاست و برفت.
عثمان به سرشناسان مهاجران و انصار و بنی امیه پیام فرستاد و از علی علیه السلام به ایشان شکایت برد. گفتند: تو بر او والی هستی اصلاح این کار پسندیده تر است. گفت: من هم همین را دوست می دارم. آنان به حضور علی (ع) آمدند و گفتند: چه خوب است پیش مروان بروی و از او پوزش بخواهی. فرمود: هرگز نه پیش مروان می روم و نه از او پوزش می خواهم ولی اگر عثمان دوست داشته باشد پیش او خواهم رفت.
آنان پیش عثمان برگشتند و آگاهش ساختند. عثمان به علی پیام داد و او همراه بنی هاشم پیش او آمد. علی علیه السلام به سخن آغاز کرد و پس از ستایش و نیایش خداوند فرمود: اینکه از سخن گفتن و بدرود کردن من از ابوذر دلگیر شده ای به خدا سوگند نمی خواسته ام نسبت به تو بدی و مخالفتی کنم بلکه خواسته ام که حق ابوذر را ادا کنم، اما مروان، او بود که اعتراض کرد و خواست مرا از انجام حق خدای عز و جل باز دارد و من او را بازداشتم و برگرداندم و این در قبال کار او بود، اما آنچه از من درباره تو پیش آمد این تو بودی که مرا خشمگین کردی و خشم موجب آمد تا کاری که نمی خواستم از من سرزند.
آن گاه عثمان سخن آغاز کرد و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: آنچه از تو درباره من سرزده است به تو بخشیدم و آنچه درباره مروان بوده است همانا که خداوندت بخشیده است و در موردی که سوگند خوردی بدون تردید تو نیکوکار راست گویی، اینک دستت را نزدیک بیاور. عثمان دست علی را گرفت و بر سینه خود نهاد.
و چون علی (ع) برخاست و برفت قریش و بنی امیه به مروان گفتند: آیا باید تو مردی باشی که علی برای تو جبهه گیری کند و بر مرکوبت تازیانه زند و صبر کنی و حال آنکه قبیله وائل در مورد پستان و دوشیدن ماده شتری یکدیگر را و قبایل ذبیان و عبس در مورد زدن به چهره اسبی و اوس و خزرج در مورد یک ریسمان یکدیگر را نیست و نابود کردند و تو آنچه را که علی نسبت به تو انجام داد تحمل می کنی مروان گفت به خدا سوگند بر فرض که بخواهم کاری انجام دهم قادر بر آن نیستم.
و بدان آنچه که بیشتر سیره نویسان و مورخان و نقل کنندگان اخبار بر آن اند این است که عثمان نخست ابوذر را به شام تبعید کرد و پس از اینکه معاویه از او شکایت کرد او را به مدینه فرا خواند و چون در مدینه هم همان گونه که در شام اعتراض می کرد معترض شد او را به ربذه تبعید کرد.
اصل این واقعه چنین است که چون عثمان به مروان بن حکم و دیگران خزانه ها را بخشید و زید بن ثابت را هم به چیزی از آن مخصوص کرد، ابوذر میان مردم و در کوچه ها و خیابانها می گفت: کافران را به شکنجه دردناک مژده بده و صدای خود را بلند می کرد و این آیه را می خواند «کسانی که زر و سیم می اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمی کنند آنان را به شکنجه دردناک مژده بده»«». این خبر را به عثمان مکرر گزارش دادند و او ساکت بود، عثمان پس از آن یکی از وابستگان و بردگان آزاد کرده خویش را پیش ابوذر فرستاد و گفت: از آنچه که از تو به من گزارش رسیده است دست بدار. ابوذر گفت: آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خداوند متعال و عیب گرفتن بر کسی که فرمان خداوند را رها کرده است منع می کند به خدا سوگند که اگر من با خشمگین شدن و ناخشنودی عثمان خداوند را راضی کنم برای من بهتر و دوست داشتنی تر از آن است که با رضایت عثمان خدا را خشمگین سازم.
این پیام عثمان را سخت خشمگین ساخت و آن را در ذهن خود نگهداشت در عین حال خودداری و شکیبایی کرد، تا آنکه روزی عثمان در حالی که مردم گرد او بودند پرسید: آیا برای امام رواست از اموال خدا چیزی را وام بگیرد و هرگاه بتواند پرداخت کند کعب الاحبار گفت: مانعی برای این کار نیست. ابوذر گفت: ای پسر دو یهودی، آیا دین ما را به ما می آموزی عثمان به ابوذر گفت: آزار تو نسبت به من و درافتادن تو با یاران من بسیار شده است به شام برو. و او را از مدینه به شام تبعید کرد. ابوذر کارهایی را که معاویه انجام می داد زشت می شمرد. روزی معاویه برای او سیصد دینار فرستاد. ابوذر به فرستاده معاویه گفت: اگر این پول به حساب مقرری خود من است که امسال مرا از آن محروم کردید می پذیرم و اگر صله و بخشش است مرا به آن نیازی نیست، و آن را برگرداند. پس از آن معاویه کاخ سبز را در دمشق بنا نهاد. ابوذر به معاویه گفت: اگر این کاخ را از مال خدا ساخته ای خیانت است و اگر از مال خودت باشد اسراف. او در شام می گفت: به خدا سوگند، کارهایی پدید آمده است که نمی شناسم و به خدا سوگند نه در کتاب خداوند است و نه در سنت پیامبر (ص). به خدا سوگند، همانا می بینم چراغ حق خاموش می شود و باطل زنده می گردد و راستگو را می بینم که سخن او را تکذیب می کنند و افراد را بدون پرهیزگاری برمی گزینند و چه نیکوکاران که دیگران را بر آنان ترجیح داده اند.
حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت: ابوذر شام را بر شما تباه خواهد کرد، مردم شام را دریاب و اگر تو را به شام نیازی است چاره یی بیندیش.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب السفیانیة از قول جلام بن جندل غفاری نقل می کند که می گفته است: من غلام معاویه بودم و به روزگار عثمان بر قنسرین و عواصم گماشته شده بودم، روزی پیش معاویه آمدم تا درباره کارهای خود از او بپرسم، ناگهان شنیدم فریاد زننده یی بر در کاخ معاویه فریاد می کشد و می گوید: این قطار شتران رسید که آتش حمل می کند خدایا کسانی را که امر به معروف می کنند و خود آن را انجام نمی دهند و کسانی را که نهی از منکر می کنند و خود آن را انجام می دهند لعنت فرمای موهای بدن معاویه سیخ و رنگش دگرگون شد و گفت: ای جلام، آیا این فریاد زننده را می شناسی گفتم: هرگز گفت: چه کسی چاره ساز من از جندب بن جنادة است هر روز بر در کاخ می آید و همین سخنان را که شنیدی با فریاد می گوید. سپس گفت: ابوذر را پیش من آورید. ابوذر را در حالی که گروهی او را می کشیدند آوردند و چون برابر معاویه ایستاد، معاویه به او گفت: ای دشمن خدا و رسول خدا، هر روز پیش ما می آیی و چنین می کنی همانا که اگر بدون اجازه امیر المومنین عثمان می توانستم مردی از اصحاب محمد را بکشم بدون تردید تو را می کشتم و اینک درباره تو اجازه خواهم گرفت.
جلام می گوید: دوست داشتم ابوذر را ببینم که مردی از قوم من بود، به او نگریستم، مردی گندمگون و لاغر و دارای چهره استخوانی و خمیده پشت دیدم. او روی به معاویه کرد و گفت: من دشمن خدا و رسولش نیستم بلکه تو و پدرت دو دشمن خدا و رسول خدایید، به ظاهر اسلام آوردید و کفر خود را نهان داشتید و رسول خدا تو را لعنت کرده و چند بار بر تو نفرین کرده است که سیر نشوی و خود شنیدم رسول خدا (ص) می فرمود: «هرگاه آن مرد چشم درشت فراخ گلو که می خورد و سیر نمی شود بر امت والی شود باید که امت از او بر حذر باشد».
معاویه گفت: من آن مرد نیستم. ابوذر گفت: نه، که تو خود همان مردی، این را رسول خدا (ص) به من خبر داده است و گاهی که تو از کنار آن حضرت گذشتی شنیدم فرمود: «بار خدایا او را لعنت فرمای و جز با خاک سیرش مگردان» و هم از پیامبر (ص) شنیدم می فرمود: «نشیمنگاه معاویه در دوزخ است». معاویه خندید و به حبس ابوذر فرمان داد و درباره او به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ معاویه نوشت: جندب را بر چموش ترین و سرکش ترین مرکوب پیش من بفرست، او را با کسی روانه کن که شب و روز او را بتازاند. معاویه ابوذر را بر ناقه یی پیر که جز پالانی نداشت سوار کرد و او را به مدینه رساندند در حالی که گوشتهای را نهایش از سختی راه ریخته بود. چون ابوذر به مدینه رسید عثمان به او پیام داد هر جا که می خواهی برو. گفت: به مکه بروم گفت: نه. گفت: به بیت المقدس بروم عثمان گفت: نه. گفت: به یکی از دو شهر بروم گفت: نه که من خودم تو را به ربذه تبعید می کنم. عثمان ابوذر را آنجا تبعید کرد و همواره همانجا بود تا درگذشت.
در روایت واقدی آمده است که چون ابوذر پیش عثمان آمد، عثمان برای او ترانه یی خواند که چنین بود «خداوند چشم قین را روشن مدارد و هیچگاه زینتی به او ندهد و هرگاه رویاروی می شویم سلام و تحیت خشم و غضب است». ابوذر گفت: من برای خود هرگز نام «قین» را نمی شناسم. در روایت دیگری آمده است که عثمان نام ابوذر را مصغر کرد و گفت: «ای جنیدب خدای چشمت را روشن مدارد». ابوذر گفت: نامم جندب است وانگهی رسول خدا (ص) مرا «عبد الله» نامیده است و من برای خود همان نامی را که پیامبر (ص) بر من نهاده است برگزیده ام. عثمان گفت: تو همانی که می پنداری ما گفته ایم دست خدا بسته است و خداوند فقیر است و ما توانگرانیم ابوذر گفت: اگر چنین اعتقادی نمی داشتید اموال خدا را بر بندگانش انفاق می کردید، وانگهی من گواهی می دهم از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: «چون پسران ابو العاص به سی مرد برسند اموال خدا را سرمایه و بندگان خدا را بردگان و دین خدا را وسیله تباهی قرار می دهند».
عثمان به کسانی که حاضر بودند گفت: آیا این را از رسول خدا شنیده اید گفتند: نه. عثمان گفت: ابوذر، وای بر تو بر رسول خدا دروغ می بندی ابوذر روی به حاضران کرد و گفت: آیا نمی دانید که من راست می گویم گفتند: به خدا سوگند نه. عثمان گفت: علی را برای من فرا خوانید و همینکه علی آمد عثمان به ابوذر گفت: حدیث خودت درباره پسران ابو العاص را برای علی بیان کن. ابوذر آن را تکرار کرد. عثمان به علی علیه السلام گفت: آیا حدیث را از رسول خدا (ص) شنیده ای فرمود: نه، ولی بدون تردید ابوذر راست می گوید. عثمان گفت: از راستی او چگونه آگاهی فرمود: من خود از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: «آسمان بر سر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده است و زمین راستگوتر از او را بر پشت خود حمل نکرده است». کسانی که حاضر بودند گفتند: همه ما این حدیث را از رسول خدا (ص) شنیده ایم. ابوذر گفت: من برای شما حدیث می کنم که از پیامبر (ص) شنیده ام و شما مرا متهم می کنید، گمان نمی کردم چندان زندگی کنم که از یاران و اصحاب محمد (ص) چنین بشنوم.
واقدی در خبر دیگری با اسناد خود از صهبان وابسته اسلمی ها نقل می کند که می گفته است: ابوذر را آن روز که پیش عثمان آوردند دیدم، عثمان به او گفت: تو آنی که چنین و چنان کردی ابوذر گفت: تو را نصیحت کردم پنداشتی خیانت می ورزم، دوست تو را اندرز دادم همان گونه پنداشت. عثمان گفت: دروغ می گویی که تو فتنه انگیزی را دوست می داری و می خواهی و شام را بر ما تباه کردی. ابوذر گفت: از روش دو دوست خود پیروی کن تا هیچ کس را بر تو جای سخن نباشد.
عثمان گفت: ای بی مادر، تو را با این سخن چه کار است ابوذر گفت: به خدا سوگند، هیچ دلیلی برای خودم جز امر به معروف و نهی از منکر ندارم. عثمان خشمگین شد و گفت: درباره این پیرمرد دروغگو راهنمایی کنید که چه کنم: او را بزنم، به زندانش افکنم، بکشم یا از سرزمینهای اسلامی تبعیدش کنم که جماعت مسلمانان را پراکنده ساخته است. علی علیه السلام که حاضر بود فرمود: به تو همان راهنمایی را می کنم که مومن آل فرعون گفت «که اگر دروغگو باشد دروغش بر عهده اوست و اگر راستگو باشد ممکن است بعضی از وعده ها که می دهد به شما برسد که خداوند هر کس را دروغگو و مسرف باشد هدایت نمی کند»،«» عثمان به علی پاسخی تند داد و علی علیه السلام هم همان گونه پاسخ داد که آن دو پاسخ را نمی آوریم که در آن نکوهش است.
واقدی گوید: پس از آن عثمان مردم را از نشست و برخاست و گفتگوی با ابوذر منع کرد و او مدتی را بدین گونه گذراند. سپس او را پیش عثمان آوردند و چون مقابل او ایستاد به عثمان گفت: ای وای بر تو، مگر تو رسول خدا (ص) و ابو بکر و عمر را ندیده ای، آیا راه و روش تو چون راه و روش ایشان است همانا که تو بر من ستمی چون ستمگران روا می داری. عثمان گفت: از پیش ما و سرزمینهای ما بیرون شو. ابوذر گفت: آری که همسایگی تو برای من چه ناخوشایند است، بگو کجا بروم گفت: هر کجا که می خواهی. ابوذر گفت: به شام که سرزمین جهاد است بروم عثمان گفت: من تو را از این جهت که شام را تباه کردی از آنجا باز گرفتم اینک تو را دوباره آنجا برگردانم ابوذر گفت: به عراق بروم گفت: نه که اگر به عراق بروی پیش قومی می روی که بر رهبران و والیان شبهه می کنند و طعنه می زنند. ابوذر گفت: آیا به مصر بروم عثمان گفت: نه. ابوذر گفت: پس کجا بروم گفت: به صحرا. گفت: می گویی پس از هجرت باز عرب صحرا نشین شوم. گفت: آری. ابوذر گفت: می توانم به بادیه نجد بروم عثمان گفت: نه، به خاور دور دور برو، از این راه برو و از ربذة دورتر مرو. ابوذر به ربذه رفت.
واقدی همچنین از مالک بن ابی الرجال از موسی بن میسرة نقل می کند که ابو الاسود دوئلی می گفته است: دوست می داشتم ابوذر را ببینم و از او درباره سبب رفتنش به ربذه بپرسم، پیش او رفتم و گفتم: آیا به من خبر می دهی که از مدینه با میل خودت بیرون رفتی یا مجبور بودی گفت: من کنار یکی از مرزهای مسلمانان بودم و دفاع می کردم به مدینه برگشتم، و گفتم جایگاه هجرت و محل یاران من است و از مدینه هم به اینجا آمدم که می بینی. سپس گفت: شبی به روزگار رسول خدا (ص) در مسجد مدینه خوابیده بودم که پیامبر (ص) از کنارم گذشتند و با پای خود به من زدند و فرمودند: نبینم که در مسجد خفته باشی گفتم: پدر و مادرم فدایت باد خواب بر من غلبه کرد و چشمم برهم شد و در مسجد خوابیدم. فرمود: چه خواهی کرد هنگامی که تو را از این مسجد بیرون و تبعید کنند گفتم: در آن حال به شام می روم که سرزمین مقدس و جایگاه جهاد است. فرمود: چه می کنی اگر تو را از شام تبعید کنند گفتم: به همین مسجد باز می گردم. فرمود. اگر باز تو را از این مسجد تبعید کنند چه می کنی گفتم: شمشیرم را برمی دارم و ایشان را با آن فرو می کوبم. فرمود: آیا تو را به کاری به از این راهنمایی کنم به هر کجا کشیدند با آنان برو و فرمانبردار و شنوا باش. شنیدم و اطاعت کردم و اینک هم می شنوم و اطاعت می کنم و به خدا سوگند عثمان در حالی که نسبت به من بزهکار است خدا را ملاقات خواهد کرد.
بدان که یاران معتزلی ما که خدایشان رحمت کناد، روایات بسیاری نقل کرده و آورده اند که ابوذر به میل و اختیار خود به ربذه تبعید شده است.
قاضی القضاة که خدایش رحمت کناد، در کتاب المغنی از قول شیخ ما ابو علی که خدای او را رحمت کند، نقل می کند که می گفته است: مردم درباره ابوذر اختلاف کرده اند و روایت شده است که به ابوذر گفتند: آیا عثمان تو را مجبور به اقامت در ربذه کرده است گفته است: نه که خودم همین جا را برای خویش برگزیدم. همچنین ابو علی نقل می کند که چون ابوذر در شام بود معاویه نامه یی به عثمان نوشت و از او شکایت کرد. عثمان به ابوذر نوشت به مدینه بیا و چون به مدینه آمد به او گفت: چه چیزی تو را وادار به رفتن به شام کرد گفت: من شنیدم رسول خدا (ص) می فرمود «چون آبادی و ساختمانهای مدینه به فلان جا رسید از این شهر بیرون شو» و بدین سبب از مدینه بیرون رفتم. عثمان پرسید: پس از شام کدام سرزمین در نظرت دوست داشتنی تر است گفت: ربذه. عثمان گفت: همانجا برو. شیخ ابو علی همچنین از زید بن وهب نقل می کند که می گفته است: هنگامی که ابوذر در ربذه بود از او پرسیدم: چه چیز موجب آمد تا اینجا منزل کنی گفت: خبرت دهم که در شام بودم و این آیه و گفتار خداوند متعال را تذکر می دادم که «کسانی که زر و سیم می اندوزند و آن را در راه خدا نمی بخشند...»«» معاویه گفت: این آیه در مورد اهل کتاب نازل شده است. گفتم: هم در مورد ماست و هم در مورد ایشان. معاویه در این مورد به عثمان نامه نوشت و عثمان برای من نوشت به مدینه بیا. پیش او رفتم، مردم چنان پشت به من می کردند که گویی مرا نمی شناسند، از این موضوع به عثمان شکایت بردم مرا مخیر کرد و گفت: هر جا می خواهی ساکن شو و من در ربذه ساکن شدم. ما می گوییم: این اخبار اگر هم روایت شده باشد به بسیاری و شهرت آن اخبار و روایات نیست. راه درست این است که برای ابراز حسن ظن و تراشیدن بهانه در مورد این کار عثمان []گفته شود که او از بروز اختلاف میان مسلمانان و فتنه و آشوب ترسیده و به گمانش رسیده است که تبعید ابوذر به ربذه برای ریشه کن کردن فتنه و قطع امید کسانی که هوای تفرقه افکنی دارند سودبخش تر است و او را به رعایت مصلحت []تبعید کرده است و این کار برای امام جایز است. یاران معتزلی ما چنین می گویند و این به مکرمت اخلاقی []هم سزاوارتر است که شاعر چنین سروده است: «چون از دوستی برای تو لغزش سرزد خودت برای لغزش او چاره یی بیندیش». البته یاران معتزلی ما چنین تأویلی را درباره کسی می کنند که امکان این تأویل در موردش مانند عثمان []فراهم باشد ولی در مورد کسانی که نتوان بدینگونه تأویل کرد هر چند برای آنان حق مصاحبت قدیم با پیامبر (ص) باشد چون معاویه و امثال او این تأویل را روا نمی دارند که برای افعال و احوال آنان هیچ تأویلی روا نیست و کارهای آنان هیچ گونه اصلاح و علاجی نمی پذیرد.

خطبه (134)

از سخنان آن حضرت (ع) هنگامی که عمر بن خطاب با او در مورد رفتن خود به جنگ با رومیان مشورت کرد [این خطبه که با عبارت «و قد توکل الله لاهل هذا لدین باعزاز الحوزة» (همانا خداوند برای اهل این دین برعهده گرفته است که قلمرو آنان را عزیز بدارد) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره یی از لغات و ترکیبات نکته یی را طرح می کند و پاسخ می دهد و آن نکته این است که می گوید: ]امیر المومنین علی علیه السلام در این خطبه عمر را از اینکه شخصا به جبهه جنگ برود منع کرده است که مبادا کشته شود و بدان گونه همه مسلمانان از میان بروند. اگر بپرسی پس به چه سبب رسول خدا (ص) خود در جنگها حاضر می شد و فرماندهی جنگ را بر عهده می گرفت می گویم: به رسول خدا (ص) وعده نصرت و پیروزی داده شده و بر جان خویش ایمنی داشت و آن وعده خداوند در این گفتار الهی است که فرموده است: «و خداوند تو را از مردم نگاه می دارد»، حال آنکه عمر چنین نبوده است.
اگر بگویی پس به چه سبب امیر المومنین علیه السلام خود در جنگهای جمل و صفین و نهروان حاضر شد و حال آنکه می توانست خودش در مدینه به منظور حفظ آن شهر و دفاع بماند و امیری کار آزموده را به جنگ بفرستد می گویم: این اشکال دو پاسخ دارد: یکی اینکه او از سوی پیامبر (ص) می دانست که در این جنگها کشته نمی شود و گواه این موضوع این حدیث و خبر مورد اتفاق همگان است که پیامبر فرموده اند: «پس از من، علی با پیمان گسلان و تبهکاران و از دین- بیرون شدگان جنگ خواهد کرد» پاسخ دوم این است که: علی (ع) می پنداشته است در جنگ با این گروههایی که بر او خروج کرده اند هیچ کس جز خودش نمی تواند جای او را پر کند و امیر کار آزموده ای که خیر خواه باشد نیافته است و پیشنهاد او به عمر هم این است که امیری کار آزموده و خیر خواه بیابد و این صفات را معتبر دانسته است. برخی از یاران علی علیه السلام که اهل جنگ بودند خیر خواه نبودند و برخی از خیر خواهان او جنگاور و دلیر نبودند ناچار و به ضرورت شخصا سالاری جنگ را عهده دار شد.
[ابن ابی الحدید سپس مبحث زیر را در مورد جنگ فلسطین و فتح بیت المقدس آورده است. ]

جنگ فلسطین و فتح بیت المقدس

بدان که این جنگ، جنگ فلسطین است که در آن بیت المقدس فتح شد و ابو جعفر محمد بن جریر طبری آن را در تاریخ طبری آورده است و چنین گفته است: چون عمر به شام رفت جانشین او بر مدینه علی علیه السلام بود. علی (ع) به عمر گفت: به تن خویش بیرون مرو که آهنگ دشمنی سگ خو و هار داری. عمر گفت: من می خواهم با جهاد با دشمن مرگ عباس بن عبد المطلب را به تأخیر اندازم، که اگر عباس را از دست بدهید شر و بدی شما را گسسته می کند همان گونه که ریسمان گسسته شود. عباس شش سال پس از حکومت عثمان درگذشت و شر و بدی به مردم روی آورد.
ابو جعفر طبری می گوید: رومیان از کتابهای خود این موضوع را دانسته بودند که فاتح شهر ایلیاء که همان بیت المقدس است مردی خواهد بود که نامش سه حرف است و بدین سبب هر یک از امیران و فرماندهان مسلمان که آنجا می آمدند رومیان نخست نام او را می پرسیدند و می دانستند که او فاتح شهر ایشان نیست و چون در جنگ با رومیان کار برای مسلمانان به درازا کشید از عمر مدد خواستندو
به او پیام دادند که اگر خودت در این جنگ حاضر نشوی برای ما فتح نخواهد شد. عمر برای آنان نوشت که در روزی مشخص در مدخل منطقه جابیه منتظر او باشند، آنان در آن هنگام با عمر که سوار بر خری بود رویاروی شدند، نخستین کس که با او دیدار کرد یزید بن ابی سفیان بود پس از او ابو عبیدة بن جراح و سپس خالد بن ولید که همگی سوار بر اسب بودند و جامه های ابریشمی و دیبا بر تن داشتند با او رویاروی شدند. عمر از خر پیاده شد و سنگریزه هایی برداشت و به آنان پرتاب کرد و گفت: چه زود از رای و اندیشه خود بازگشته اید که از من با این وضع و جامه استقبال می کنید معلوم می شود در این دو سال سیر شده اید و چه زود سیری و فربهی شما را دگرگون ساخته است به خدا سوگند، اگر این کار را در حالی که فرمانده دویست تن می بودید و پس از دویست سال مرتکب می شدید شما را عوض می کردم. گفتند: ای امیر المومنین اینها قباهایی است که زیر آن جامه جنگی و سلاح پوشیده ایم.
گفت: در این صورت عیبی ندارد ابو جعفر طبری می گوید: همینکه رومیان دانستند که عمر به تن خویش آمده است از او تقاضای صلح کردند و عمر با آنان صلح کرد و برای ایشان عهدنامه یی نوشت که جزیه و خراج بپردازند و از آنجا به بیت المقدس رفت، اسب عمر از حرکت بازماند برای او مادیانی آوردند که چون سوار شد شتابان و با جست و خیز بسیار به حرکت درآمد، عمر از آن مادیان پیاده شد و با ردای خود بر چهره اش زد و گفت: خداوند زشت بداراد کسی را که حرکات این چنین به تو آموخته است اسبم را به من برگردانید. او سوار بر آن شد تا به بیت المقدس رسید.
گوید: عمر پیش از آن بر مادیان سوار نشده بود و پس از آن هم سوار نشد و می گفت: از تکبر و غرور به خدا پناه می برم.
ابو جعفر طبری می گوید: معاویه هم هنگامی که با عمر دیدار کرد، جامه دیبا بر تن داشت و گرد او گروهی از غلامان و بردگان بودند معاویه چون به عمر رسید دست او را بوسید. عمر گفت: ای پسر هند این چه حال است که در آن ناز پرورده و خود خواه و صاحب نعمت شده ای و به من خبر رسیده است که نیازمندان بر در خانه ات می ایستند معاویه گفت: ای امیر المومنین این جامه از این سبب است که ما در سرزمین دشمن هستیم و دوست می داریم آثار نعمت خداوند را بر ما ببینند و اما پرده دار برای این است که می ترسیم اگر آسان بگیریم و بذل و بخشش کنیم مردم گستاخ شوند. عمر گفت: از هیچ چیز از تو نمی پرسم مگر اینکه مرا در تنگنای بیشتری چون بند انگشتان قرار می دهی. اگر راستگو باشی این اندیشه خردمند است و اگر دروغ گویی باز هم خدعه زیرکانه است.
مردم گفتگوی معاویه و عمر را به گونه دیگری هم روایت کرده اند و چنین گفته اند که: چون عمر به شام آمد در حالی که سوار بر خر کوته قامت بود وارد شد، عبد الرحمان بن عوف هم سوار بر همان گونه خر بود، معاویه در حالی که با لشکری کاملا مسلح بود با آن دو رویارو شد، پای خود را خم کرد و از اسب پیاده شد و به عمر به خلافت سلام داد. عمر به او پاسخ نداد. عبد الرحمان به عمر گفت: ای امیر المومنین، بر این جوان سخت گرفتی، ای کاش با او سخن می گفتی. عمر به معاویه گفت: تو سالار این لشکری که می بینم گفت: آری. عمر گفت: علاوه بر آن به سختی خود را در حجاب قرار داده ای و نیازمندان بر در خانه ات منتظر می ایستند گفت: آری همین گونه است. عمر گفت: ای وای بر تو چرا معاویه گفت: از آن رو که ما در سرزمین و کشور دشمنیم که جاسوسان ایشان در آن بسیارند و اگر ساز و برگ کافی نداشته باشیم ما را کوچک می شمرند و بی حرمتی می کنند و بر امور پوشیده ما هجوم می آورند وانگهی من کارگزار تو هستم اگر بر من کاستی گیری کاسته می شوم و اگر بر قدرتم بیفزایی افزوده می شوم و اگر مرا متوقف بداری متوقف می شوم. عمر گفت: اگر دروغ گویی، این رأی زیرکانه است و اگر راست گویی، چاره اندیشی خردمندانه است، هیچ گاه درباره چیزی از تو نپرسیدم مگر اینکه مرا در تنگنایی تنگ تر از فاصله درز دندانها قرار دادی، دیگر نه به تو فرمانی می دهم و نه تو را از کاری نهی می کنم. چون معاویه برگشت عبد الرحمان گفت: این جوان در مورد ایرادی که بر او گرفتی خوب پاسخ داد. گفت: آری به همین سبب بود که حرمتش را نگاه داشتیم.
ابو جعفر طبری می گوید: عمر از مدینه چهار بار آهنگ شام کرد: یک بار با اسب، بار دوم با شتری، بار سوم با استر و بار چهارم با خر، او شناخته نمی شد و چه بسا که کسی از او می پرسید: امیر المومنین کجاست و عمر سکوت می کرد. گاهی می گفت: از مردم بپرس و هر گاه به شام می آمد جامه کهنه و فرسوده یی که پشت و رو شده بود بر تن داشت و چون مردم بر سفره او حاضر می شدند خشن ترین خوراک را می دیدند.
طبری می گوید: در یکی از این سفرهای چهارگانه که به شام آمد با طاعون مصادف شد که در شام آشکار و همه گیر بود، با مردم مشورت کرد همگی به او اشاره کردند که برگردد و وارد شام نشود جز ابو عبیدة بن جراح که او به عمر گفت: آیا از تقدیر خداوند متعال می گریزی، گفت: آری، از تقدیر خداوند به وسیله تقدیر او به سوی تقدیر او می گریزم، ای ابو عبیده کاش کس دیگری غیر از تو این سخن را گفته بود. چیزی نگذشت که عبد الرحمان بن عوف آمد و برای آنان این روایت را از قول پیامبر (ص) نقل کرد که فرموده است «چون در سرزمینی بودید که در آن طاعون است از آن بیرون مروید و چون به سرزمینی رسیدید که در آن طاعون است وارد مشوید» عمر خدا را ستایش کرد که آنچه در دل او بوده موافق آن خبر است و رأی و اشاره مردم هم با آن حدیث موافق است و از همانجا به مدینه برگشت.
ابو عبیده در آن طاعون مرد و این طاعون معروف به طاعون «عمواس» است که به سال هفدهم هجری بوده است.