فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (128)

از سخنان آن حضرت (ع) درباره خونریزیهای آینده در بصره [این خطبه با عبارت «یا احنف کانی به و قد سار بالجیش الذی لا یکون الذی له غبار و لا لجب» (ای احنف گویی او [صاحب زنج ]را می بینم که با سپاهی حرکت می کند که گرد و خاک و بانگ هیاهو ندارد) شروع می شود و ضمن همین خطبه به موضوع ترکان هم اشاره فرموده است. ابن ابی الحدید پس از توضیح چند لغت و اصطلاح دو مبحث تاریخی مهم زیر را آورده است ].

اخبار و فتنه صاحب زنج و معتقدات او

صاحب رنج، «سالار زنگیان» به سال دویست و پنجاه و پنج هجری در ناحیه فرات بصره ظهور کرد و خودش به یاوه نسب خویش را چنین بیان کرد که علی بن- محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام است و سیاهانی که به لایروبی و تخلیه قناتها و نمک رودخانه ها اشتغال داشتند همگی در بصره پیرو او شدند.
بیشتر مردم و به ویژه طالبیها در مورد نسب او طعن می زنند و آن را درست نمی دانند. عموم نسب شناسان اتفاق نظر دارند که او از قبیله عبد القیس است و نام و نسب اصلی او علی بن محمد بن عبد الرحیم است و مادرش از قبیله اسد و از تیره اسد بن خزیمه است و جد مادرش محمد بن حکیم اسدی و از مردم کوفه است، او یکی از کسانی بوده که همراه زید بن علی بن حسین علیه السلام بر هشام بن عبد الملک خروج کرده است و چون زید کشته شد محمد گریخت و خود را به ری رساند و در دهکده یی که نامش ورزنین بود مقیم شد، او مدتها در همین دهکده اقامت داشت و علی بن محمد صاحب زنح در این دهکده متولد شد و همانجا پرورش یافت. نام جدش عبد الرحیم و مردی از قبیله عبد القیس است و محل تولد عبد الرحیم طالقان بود بعدها به عراق آمد و کنیزی از مردم سند خرید و آن کنیز محمد را برای عبد الرحیم زایید.
علی بن محمد بن گروهی از وابستگان و بردگان بنی عباس از جمله غانم شطرنجی و سعید صغیر و بشیر که خدمتکار منتصر عباسی بود پیوسته و زندگی او از ناحیه ایشان و گروهی از نویسندگان و دبیران دستگاه خلافت اداره می شد او آنان را با شعر خویش ستایش می کرد و از آنان تقاضای بخشش داشت و به کودکان خط، نحو و نجوم می آموخت. شعرش پسندیده و دلنشین و روان بود، لهجه او در شعر فصیح و روان و خود دارای همت بلند بود و به خویش وعده رسیدن به کارهای بلند مرتبه را می داد و راهی برای رسیدن به آن نداشت و از جمله اشعار او این قصیده مشهور اوست که مطلع آن چنین است: «درنگ کردن و قناعت بر اقتصاد و میانه روی را، میان بندگان زبونی و خواری می بینم».
و در همین قصیده می گوید: «هرگاه شمشیر برنده در نیام خود قرار گیرد به روز شجاعت شمشیر دیگر از آن پیشی می گیرد».
از دیگر اشعار منسوب به او این ابیات است.
«همانا شمشیرهای ما فقط برای روزی که در آن بسیار خون بریزد برکشیده می شود، کف دستهای ما قبضه آنها و سرهای پادشاهان نیام آنهاست».
و از شعر او در غزل این ابیات است: «چون منازل معشوقکان در دیار آنان آشکار شد و نتوانستم نیاز کسی را که به آنجا می رسد برآورم...» و از شعر او خطاب به نفس خود چنین است: «چون با من ستیز می کند به او می گویم یا به مرگی که تو را راحت کند بساز یا به بالا رفتن از منبر، آنچه مقدر شده است بزودی صورت می گیرد، بر آن شکیبا باش و آنچه که مقدر نشده است برای تو امان خواهد بود».
مسعودی در کتاب مروج الذهب خود می نویسد: کارهای علی بن محمد صاحب زنج دلالت بر این دارد که او از اعقاب ابو طالب- و علوی- نیست و حق با کسانی است که ادعای او را در مورد نسبش نمی پذیرند، زیرا ظاهر احوال او و کارهای او در مورد کشتن زنان و کودکان و پیرمردان فرتوت و بیمار نشان این است که او پیرو مذهب خوارج بوده است و روایت شده است که یک بار خطبه خواند و ضمن خطبه خود گفت: «لا اله الا اللّه و اللّه اکبر اللّه اکبر لا حکم الا للّه» وانگهی ارتکاب گناهان را شرک می دانست.«» برخی از مردم در مورد دین او هم طعنه زده و او را متهم به الحاد و زندیق بودن دانسته اند و از ظاهر کار او نیز همین گونه استنباط می شود که در آغاز کار خود به جادوگری و تنجیم و کار با اسطرلاب سرگرم بوده است.
ابو جعفر محمد بن جریر طبری گفته است«»: علی بن محمد که در سامرا معلم کودکان بود و دبیران و نویسندگان را ستایش می کرد و مدح می گفت و از مردم تقاضای بخشش می کرد به سال دویست و چهل و نه به بحرین رفت و آنجا مدعی شد که او علی بن محمد بن فضل بن حسن بن عبید الله بن عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام است و در شهر «هجر» مردم را به اطاعت از خویش فرا خواند. گروه بسیاری از مردم هجر از او پیروی کردند و گروه دیگری دعوت او را نپذیرفتند، به همین سبب میان کسانی که دعوت او را پذیرفته بودند و آنان که آن را رد کرده بودند نوعی تعصب و درگیری پدید آمد که در آن میان گروهی کشته شدند. با این پیشامد او از هجر به احساء رفت و به گروهی از تیره بنی سعد قبیله بنی تمیم که به آن بنی شماس می گفتند پناه برد و میان ایشان ماند.
مردم بحرین چنانکه گفته اند او را میان خودشان همچون پیامبر (ص) می دانستند و سرانجام برای او خراج جمع می شد و فرمانش میان ایشان نافذ شد و به پاس او با مأموران و کسان حکومت جنگ کردند و گروه بسیاری از ایشان کشته شدند. آنان این موضوع را برای او ناپسند شمردند او ناچار شد از پیش ایشان به صحرا و بادیه کوچ کند. چون به صحرا رفت گروهی از مردم بحرین و از جمله ایشان مردی از مردم احساء که نامش یحیی بن محمد ازرق و وابسته بنی دارم بود و یحیی بن ابی تغلب که بازرگانی از مردم هجر بود و یکی از سیاهان وابسته به بنی حنظله که نامش سلیمان بن جامع بود و در بحرین فرمانده لشکر صاحب زنج بود، با او همراه شدند.
علی بن محمد صاحب زنج در صحرا از قبیله یی به قبیله دیگر می رفت و از او نقل کرده اند که می گفته است: در همین روزها نشانه ها و آیاتی از امامت و رهبری من به من ارزانی شد، از جمله این نشانه ها این بود که سوره هایی از قرآن که حفظ نبودم به من القاء شد و بر زبانم جاری گردید و در یک ساعت همه را حفظ شدم و آنها سوره های- سبحان- اسراء- و کهف و صاد بود، دیگر از نشانه ها آن بود که خود را بر بستر خویش افکندم و فکر می کردم که آهنگ کجا کنم که صحرا برای من نامناسب بود و از نافرمانی ساکنانش به ستوه آمده بودم در همین حال ابری آشکار شد و بر من سایه افکند و رعد و برق زد، آوای رعد به گوشم رسید که مرا مخاطب قرار داد و به من گفته شد به بصره برو. به یارانم که بر گرد من بودند گفتم: با بانگ این رعد به من فرمان داده شد به بصره بروم.
همچنین درباره او نقل شده به هنگام رفتن به صحرا مردم آنجا را دچار این توهم کرد که او همان یحیی بن عمر است که به روزگار حکومت مستعین در کوفه کشته شده است.
بدین گونه گروهی از آنان را فریب داد و گروهی از ایشان بر او جمع شدند.
صاحب زنج با آنان به ناحیه ای از بحرین که نامش «ردم» بود حمله کرد و میان او و مردم ردم جنگی سخت در گرفت که به زیان صاحب زنج و یارانش تمام شد و گروه بسیاری از ایشان کشته شدند. عربها از گرد او پراکنده شدند. و مصاحبت با او را خوش نمی داشتند.
چون اعراب از گرد او پراکنده شدند و ماندن در صحرا برای او نامناسب شد از آنجا به بصره آمد و در محله بنی ضبیعة فرود آمد و گروهی از او پیروی کردند که از جمله ایشان علی بن ابان معروف به مهلبی بود که از اعقاب مهلب بن ابی صفرة بود و دو برادرش محمد و خلیل و کسان دیگری بودند. ورود او به بصره به سال دویست و پنجاه و چهار بود، و کارگزار سلطان در آن شهر محمد بن رجاء بود.
ورود او به بصره هنگامی بود که میان دو طائفه بلالیه و سعدیه فتنه ای در گرفته بود و صاحب زنج طمع و آرزو داشت که یکی از آن دو گروه به او گرایش پیدا کنند، او چهار تن از یاران خویش را گسیل داشت تا مردم را به بیعت با او دعوت کنند و آن چهار تن محمد بن سلم قصاب هجری و بریش قریعی و علی ضراب و حسین صیدنانی بودند و در بحرین از یاران صاحب زنج بودند. هیچکس از مردم شهر بصره به آنان پاسخ نداد و لشکریان بر آنها تاختند، آنان پراکنده شدند و علی بن- محمد از بصره گریخت. محمد بن رجاء، عامل سلطان در بصره، به تعقیب او پرداخت ولی به او دست نیافت. به محمد بن رجاء خبر دادند که گروهی از اهل بصره به علی بن محمد، صاحب رنج، گرایش یافته اند، او آنان را گرفت و زندانی ساخت. همسر علی بن محمد و پسر بزرگش و کنیز بارداری را هم که داشت با آنان به زندان افکند.
علی بن محمد، صاحب زنج آهنگ بغداد کرد و گروهی از ویژگانش همراهش بودند که از جمله ایشان محمد بن سلم و یحیی بن محمد و سلیمان بن جامع و بریش قریعی بودند. آنان چون به بطیحة رسیدند یکی از وابستگان باهلی ها که کارهای بطیحه را عهده دار بود متوجه ایشان شد و آنان را گرفت و پیش محمد بن ابی عون که عامل سلطان در واسط بود فرستاد. صاحب زنج چندان نسبت به محمد بن ابی عون حیله گری و چاره اندیشی کرد که خودش و یارانش از دست او رها شدند و به بغداد رفت و یک سال در آن شهر مقیم بود. او در آن سال خود را از منسوبان و اعقاب محمد بن احمد عیسی بن زید معرفی می کرد و چنان می پنداشت که در آن سال هنگام اقامت در بغداد برایش نشانه ها و آیاتی آشکار شده است و آنچه را در ضمیر یارانش بوده و آنچه را که هر یک از ایشان، انجام می داده است شناخته و دانسته است و از خداوند خود خواسته است حقیقت اموری را که در نفس اوست به او بشناساند. او برای خود کتابی را می دیده که روی دیوار نوشته می شده است و نویسنده آن دیده نمی شده است.
ابو جعفر طبری می گوید: سالار زنگیان در بغداد توانست گروهی را به خود مایل کند که از جمله ایشان جعفر بن محمد صوحانی از اعقاب زید بن صوحان عبدی و محمد بن قاسم و دو غلام از خاندان خاقان بنامهای مشرق و رفیق بودند، صاحب زنج مشرق را حمزه نام نهاد و کنیه ابو احمد به او داد و رفیق را جعفر نام نهاد و کنیه ابو الفضل به او داد.
چون آن سال را در بغداد گذراند آخر سال محمد بن رجاء از بصره معزول شد و سران آشوب از قبایل بلالیه و سعدیه در بصره قیام کردند و زندانها را گشودند و هر کس را که زندانی بود رها کردند و از جمله خویشاوندان و فرزندان صاحب زنج هم همراه دیگران رهایی یافتند، چون این خبر به او رسید از بغداد بیرون آمد و آهنگ بصره کرد و در رمضان سال دویست و پنجاه و پنج در حالی که علی بن- ابان مهلبی همراهش بود وارد بصره شد. هنگامی که او در بغداد بود فقط مشرق و رفیق و چهار تن دیگر از ویژگانش همراهش بودند و آن چهار تن یحیی بن محمد و محمد بن سلم و سلیمان بن جامع و ابو یعقوب معروف به جریان بودند و آنان همگی حرکت کردند و در جایی که نامش «بر نخل» و از سرزمین های بصره بود و در کوشکی که معروف به کوشک قریشی بود و کنار جویی که معروف به عمود ابن منجم بود و آن را فرزندان موسی بن منجم حفر کرده بودند، فرود آمدند. سالار زنگیان آنجا چنان وانمود که نماینده و وکیل فرزندان واثق عباسی است که نمک شوره زارهای آنان را بفروشد.
طبری می گوید: از ریحان بن صالح که یکی از بردگان شورگی زنگی و نخستین برده سیاه پوستی است که به صاحب زنج پیوسته است چنین نقل شده که می گفته است: من بر بردگان و غلامان مولای خود گماشته بودم و برای آنان آرد می بردم همان هنگام که صاحب زنج ساکن کوشک قرشی بود و چنین وانمود می کرد که نماینده فرزندان واثق است، از آنجا می گذشتم یاران او مرا گرفتند و پیش او بردند و به من فرمان دادند بر او به امارت سلام دهم و چنان کردم، سالار زنگیان پرسید: از کجا می آیم: به او گفتم که: از بصره آمده ام. گفت: آیا در مورد ما در بصره خبری شنیده ای گفتم: نه. پرسید: خبر قبایل بلالی و سعدی چیست گفتم: در مورد ایشان خبری نشنیده ام. در مورد بردگان شورگی که در نمکزارها کار می کنند از من پرسید و گفت: برای هر یک از ایشان چه مقدار خرما و سویق و آرد داده می شود و شمار کارگران آزاد و برده شوره زارها چند است هر چه می دانستم به او گفتم و او مرا به آیین خویش فرا خواند، پذیرفتم، به من گفت: چاره سازی کن و هر کس از بردگان را که می توانی پیش من بیاور و به من وعده داد که مرا بر همه کسانی که پیش او بیاورم فرمانده خواهد ساخت و نسبت به من نیکی خواهد کرد و مرا سوگند داد که هیچکس را به محل او آگاه نگردانم و پیش او برگردم، آنگاه مرا رها کرد و من آردی را که همراه داشتم برای بردگان مولای خود بردم و آن خبر را به ایشان دادم و برای صاحب زنج از آنان بیعت گرفتم و از سوی او به ایشان وعده نیکی و ثروتمند شدن دادم.
فردای آن روز پیش صاحب زنج برگشتم، رفیق، همان غلام خاندان خاقان که او را برای دعوت از بردگان کارگر شوره زارها فرستاده بود، پیش او برگشته بود و یکی از دوستان خود را که نامش شبل بن سالم بود با خود آورده بود و گروهی دیگر از ایشان را هم به بیعت با صاحب زنج فرا خوانده بود. رفیق پارچه حریری را که صاحب زنج فرمان داده بود برای پرچم بخرد خریده و با خود آورده بود، صاحب زنج با مرکب سرخ این آیه را بر آن پارچه نوشت که: «همانا خداوند از مومنان جانها و مالهای ایشان را می خرد با تعهد به اینکه بهشت برای آنان است و در راه خدا جنگ کنند...» تا آخر آیه، همچنین نام خود و پدرش را بر آن درفش نوشت و آن را بر سر پارویی آویخت و سحرگاه شب شنبه دو شب باقی مانده از رمضان خروج کرد.
چون به پشت کوشکی که در آن مقیم بود رسید، گروهی از بردگان مردی از صاحبان شوره زارها که معروف به عطار بود و در حال رفتن بر سرکار خود بودند او را دیدند، صاحب زنج فرمان داد سر کارگر ایشان را گرفتند و شانه هایش را بستند و از بردگان کارگر که پنجاه تن بودند خواست به او ملحق شوند و آنان به او پیوستند. از آنجا به جایی رفت که معروف به سنایی بود. بردگانی که آنجا بودند و شمارشان پانصد تن بود به او پیوستند و برده یی که به ابو حدید معروف بود میان ایشان بود. سالار زنگیان فرمان داد سر کارگر آن گروه را هم گرفتند و شانه هایش را بستند و از آنجا به جایی که به سرافی معروف است رفت. بردگان آنجا هم که یکصد و پنجاه تن بودند
وه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4 ، صفحه ی 92
و زریق و ابو الخنجر هم در زمره آنان بودند به او پیوستند، سپس به شوره زار ابن عطاء رفت و طریف و صبیح چپ دست و راشد مغربی و راشد قرمطی را گرفت و این اشخاص سران و بزرگان سیاهان بودند که به امارت و فرماندهی لشکر زنگیان رسیدند و او همراه ایشان هشتاد برده دیگر هم گرفت.
آنگاه به جایی که معروف به نام برده سهل آسیابان است آمد و همه بردگانی را که آنجا بودند به خود ملحق ساخت و در آن روز پیوسته چنین می کرد تا آنکه گروه بسیاری از سیاهان پیش او جمع شدند، صاحب زنج آخر آن شب میان ایشان به پاخاست و خطبه یی ایراد کرد و به آنان وعده و نوید داد که آنان را به ریاست و فرماندهی خواهد رساند و صاحب اموال و املاک خواهند شد و سوگندهای استوار خورد که نسبت به ایشان هیچگونه مکر و خیانت نخواهد کرد و آنان را خوار و زبون نخواهد ساخت و از هیچ نیکی نسبت به آنان خودداری نخواهد کرد.
آنگاه گماشتگان بر آن بردگان و سرکارگران را احضار کرد و گفت: می خواستم به سبب رفتاری که با این بردگان داشتید و آنان را با زور به استضعاف کشاندید و کارهایی را که خداوند بر شما حرام داشته است نسبت به آنان روا داشتید و آنچه را که یارا و توانش را نداشتند بر آنان بار کردید گردن بزنم ولی یارانم درباره شما با من سخن گفتند و چنان مصلحت دیدم که آزادتان کنم.
سرکارگران به سالار زنگیان گفتند: خداوند کارهایت را اصلاح کند اینان همگی غلامان و بردگان گریزپا هستند و بزودی از پیش تو خواهند گریخت، نه ترا رعایت می کنند و نه ما را، بهتر آن است که از صاحبان آنان اموالی بگیری و ایشان را رها کنی- صاحب زنج به بردگان فرمان داد تا شاخه های سبز و تر و تازه خرما آوردند و هر گروه نماینده و سرکارگر خود را بر زمین افکند و به هر یک پانصد ضربه شاخه زد و به طلاق زنانشان سوگندشان داد که کسی را از جایگاه او آگاه نسازند و آنان را رها کرد.
آنان همگی به بصره رفتند و مردی از ایشان از رودخانه دجیل [اهواز ]عبور کرد و به شورگیان گفت: مواظب بردگان خود باشید و آنان را حفظ کنید، و آنجا پانزده هزار برده سیاه بود. صاحب زنج حرکت کرد و از رود دجیل گذشت و با یاران خویش به نهر میمون رفت و سیاهان و زنگیان از هر سو پیش او جمع شدند. چون روز عید فطر رسید بردگان را جمع کرد و سخنرانی کرد و ضمن آن گفت: آنان در چه سختی و بدبختی بودند و خداوند رهایشان ساخت و او می خواهد قدر و منزلت آنان را بالا ببرد و مالک بندگان و اموال و خانه کند و ایشان را به بلند- مرتبه ترین کارها برساند و سپس در این باره برای آنان سوگند خورد و چون سخنرانی خویش را تمام کرد به کسانی که عربی می دانستند و سخن او را فهمیده بودند دستور داد سخنان او را به زنگیان غیر عرب بفهمانند تا بدینگونه راضی و خوشحال شوند و آنان چنان کردند.
ابو جعفر طبری می گوید: روز سوم شوال، حمیری که یکی از کارگزاران سلطان بود همراه گروه بسیاری به رویارویی صاحب زنج آمد، صاحب زنج همراه یاران خود به جنگ او بیرون شد و او را عقب راند و یارانش را به گریز واداشت و شکست داد و تا کنار دجله عقب نشینی کردند، در این هنگام مردی از سران سیاهان که معروف به ابو صالح قصیر بود همراه سیصد تن از زنگیان از او امان خواست که اما نشان داد، و چون شمار سیاهان که بر او جمع شدند بسیار شد او فرماندهان را مشخص و معین کرد و به آنان گفت: هر کس از ایشان کسی از زنگیان را بیاورد به خود او پیوسته خواهد بود.
ابو جعفر طبری می گوید: به صاحب زنج خبر رسید که گروهی از یاران سلطان در آن حدودند که خلیفة بن ابی عون کارگزار ابلة و حمیری هم از جمله ایشانند و آهنگ جانب او کرده اند. صاحب زنج به یارانش فرمان داد برای رویارویی به آنان آماده شوند، آنان برای جنگ آماده شدند در حالی که در آن هنگام میان همه سپاه او فقط سه شمشیر وجود داشت، شمشیر خودش و شمشیر علی بن ابان و شمشیر محمد بن- سلم، در این هنگام آن قوم رسیدند و زنگیان فریاد برآوردند، یکی از زنگیان که نامش مفرج و از مردم نوبه [سودان ]و کنیه اش ابو صالح بود و ریحان بن صالح و فتح حجام (خونگیر) پیش دویدند، فتح در آن هنگام مشغول خوردن چیزی بود و چون جنگ برخاست بشقابی را که پیش روی او بود برداشت و با همان بشقاب پیشاپیش یاران خود حرکت کرد، یکی از لشکریان سلطان- خلیفه- با او رویاروی شد، فتح همینکه او را دید با همان بشقاب بر او حمله کرد و آنرا بر چهره اش زد، آن سپاهی اسلحه خود را بر زمین افکند و پشت کرد و گریخت و همه آن قوم که چهار هزار سپاهی بودند گریختند و سر خویش گرفتند. گروهی از ایشان کشته شدند و گروه بسیاری از ایشان اسیر شدند و آنان را پیش صاحب زنج آوردند، فرمان داد سرهای آنان را بزنند که زده شد و جمجمه های آنان را بر استرانی که از شورگیان گرفته بودند و- آنها بر آنان شوره و نمک بار می کردند- بنهاد.
ابو جعفر طبری می گوید: صاحب زنج در راه خود از کنار دهکده یی که محمدیه نام داشت گذشت مردی از وابستگان بنی هاشم از آن دهکده بیرون آمد و بر یکی از سیاهان حمله کرد و او را کشت و به درون دهکده پناه برد، یاران صاحب زنج گفتند: اجازه بده تا این دهکده را غارت کنیم و قاتل دوست خود را بگیریم.
گفت: این کار روا نیست مگر اینکه بدانیم عقیده مردم و ساکنان این دهکده چیست و آیا قاتل کاری را که مرتکب شده است با اطلاع و رضایت ایشان بوده است که در آن صورت باید از آنان بخواهیم قاتل را به ما بسپرند اگر آن کار را انجام دادند که هیچ و گرنه در آن صورت جنگ با آنان برای ما حلال خواهد بود. صاحب زنج شتابان از کنار آن دهکده گذشت و آن را به حال خود رها کرد و رفت.
ابو جعفر طبری می گوید: سپس از کنار دهکده معروف به کرخ گذشت، بزرگان آن دهکده پیش او آمدند و برای او سفره گستردند و میزبانی کردند او آن شب را پیش آنان گذراند و چون صبح شد مردی از اهالی دهکده یی که جبی نام داشت اسبی که از سرخی به سیاهی می زد به او هدیه داد ولی نه زین پیدا کردند نه لگام ناچار ریسمانی را لگام قرار داد و لیف خرما بر آن بست و سوار شد.
می گویم [ابن ابی الحدید ]:این وضع تصدیق گفتار امیر المومنین علیه السلام در این خطبه است که فرموده است: گویی صاحب زنج میان لشکری حرکت می- کند و همراه سپاهی است که آن را هیچ گرد و غبار و هیاهو و آهنگ برخورد لگام ها و شیهه اسبها نیست و آنان با پاهای خود که همچون پای شتر مرغ است زمین را می پیمایند.
ابو جعفر طبری می گوید: نخستین مالی که به دست او رسیده دویست دینار و هزار درهم بود و موضوع آن چنین است که چون در دهکده ای معروف به جعفریه فرود آمد یکی از سران دهکده را احضار کرد و از او مال خواست گفت ندارم فرمان داد گردنش را بزنند او که چنین دید ترسید و همین مقدار برای او آورد و سه مادیان هم که سرخ و سیاه و ابلق بود برای او آورد، صاحب زنج یکی را به محمد بن سلم و دومی را به یحیی بن محمد و سومی را به مشرق برده خاقانی داد.
آنان در یکی از خانه های هاشمیان اسلحه یافتند و تاراج کردند و از آن روز در دست برخی از زنگیان شمشیر و ابزار جنگ و سپر دیده می شد.
ابو جعفر می گوید: پس از آن هم میان او و کارگزاران خلیفه که در مناطق نزدیک او بودند مانند حمیری و رمیس و عقیل و دیگران جنگهایی در گرفت که در همه آنها پیروزی با او بود. صاحب زنج فرمان می داد همه اسیران را بکشند و سرها را جمع می کرد و با خود می برد و چون در منزل دیگر فرود می آمد آنها را مقابل خویش بر نیزه می زد و از فراوانی کشته شدگان بیم و هراس در دل مردم افتاد و می دیدند که عفو و گذشت او چه اندک است به ویژه درباره اسیران که هیچ یک از آنان را زنده نگه نمی داشت و گردن همه را می زد.
ابو جعفر می گوید: پس از این او را جنگ دیگری با مردم بصره بود و چنان بود که با شش هزار زنگی آهنگ بصره کرد، مردم ناحیه یی که به جعفریه معروف است برای جنگ با او از پی او حرکت کردند. صاحب زنج همانجا لشکرگاه ساخت و کشتاری بزرگ در آنان کرد که به بیش از پانصد می رسید و چون از کشتار آنان آسوده شد آهنگ بصره کرد، مردم بصره و سپاهیانی که آنجا بودند همگی جمع شدند و با او جنگی سخت کردند که به زیان او بود و یارانش شکست خوردند و گروه بسیاری از ایشان در دو رودخانه معروف به «کثیر» و «شیطان» افتادند، او بر آنان فریاد می کشید و می خواست آنان را برگرداند برنمی گشتند و گروهی از سران و فرماندهان سپاه او غرق شدند که از جمله ابو لجون و مبارک بحرانی و عطاء بربری و سلام شامی بودند. در همان حال که صاحب زنج روی پل رودخانه کثیر بود گروهی از سپاهیان بصره خود را به او رساندند او در حالی که شمشیر در دست داشت به سوی آنان برگشت و آنان نیز برگشتند و از روی پل به زمین آمدند، صاحب زنج در آن حال دراعه ای بر تن داشت و عمامه یی بر سر و کفش بر پا داشت، در دست راستش شمشیر و در دست چپش سپری بود، او از پل پایین آمد و مردم بصره در جستجوی او بالای پل رفتند، ناگاه برگشت و نزدیک پل و در فاصله پنج قدمی آن مردی از ایشان را به دست خویش کشت و شروع به فرا خواندن یاران خود کرد و جایگاه خود را به آنان نشان می داد و در آنجا از یارانش کسی غیر از ابو الشوک و مصلح و رفیق و مشرق، یعنی همان دو برده خاندان خاقان، باقی نمانده بود، و یارانش او را گم کرده بودند، در همین حال عمامه او هم از سرش باز شده بود و فقط یک یا دو دور از آن بر سرش باقی مانده بود و آن را در پشت سر خود بر زمین می کشید و سرعت دویدنش مانع از آن بود که بتواند عمامه خویش را جمع کند.
آن دو برده خاقانی تندتر از او حرکت می کردند و می گریختند و صاحب زنج از آن دو عقب ماند آن چنان که آن دو از نظرش ناپدید شدند دو مرد از مردم بصره با شمشیرهای خود او را تعقیب می کردند، به سوی آن دو برگشت و آن دو از تعقیب او منصرف شدند، صاحب زنج خود را به جایی رساند که محل اجتماع یارانش بود، آنان که سرگردان شده بودند همین که او را دیدند آرام گرفتند.
ابو جعفر طبری می گوید: صاحب زنج از مردان و یاران خود جویا شد معلوم شد که گروه بسیاری از ایشان گریخته اند و چون دقت کرد و نگریست دریافت که از تمام یارانش فقط حدود پانصد مرد باقی مانده اند از این رو دستور داد شیپوری را که هر گاه می زدند بر اثر صدای آن یارانش جمع می شدند بزنند، چنان کردند ولی هیچ کس پیش او برنگشت.
گوید: مردم بصره کشتی ها و زورق های صاحب زنج را غارت کردند و به پاره یی از کالاها و کتابها و نامه ها و اسطرلابهایی که همراهش بود دست یافتند. آنگاه گروهی از کسانی که گریخته بودند به او پیوستند آن چنان که بامداد فردای آن روز هزار مرد با او بود، او محمد بن سلم و سلیمان بن جامع و یحیی بن محمد را پیش مردم بصره فرستاد و ضمن پند و اندرز دادن به مردم بصره به اطلاع آنان رساند که او فقط برای خدا و دین و نهی از منکر خشم گرفته و قیام کرده است.
محمد بن سلم از پل گذشت و خود را به مردم بصره رساند و شروع به گفتگو با آنان کرد، بصریان دیدند می توانند او را غافلگیر کنند برجستند و او را کشتند و سلیمان و یحیی پیش صاحب زنج برگشتند و موضوع را به او خبر دادند، به آن دو فرمان داد این موضوع را از یارانش پوشیده بدارند تا خودش به آنان خبر دهد.
سالار زنگیان همین که با یاران خود نماز عصر را گزارد خبر مرگ محمد بن- سلم را به آنان داد و گفت: شما فردا به عوض او ده تن از مردم بصره را خواهید کشت.
ابو جعفر طبری می گوید: جنگی که به شکست و زیان صاحب زنج تمام شد روز یکشنبه سیزدهم ذو القعده سال دویست و پنجاه و پنج هجری بود. فردای آن روز که دوشنبه بود مردم بصره همگی برای جنگ با او فراهم آمدند که پیروزی خود را بر او روز یکشنبه دیده بودند، مردی از مردم بصره که نامش حماد ساجی و از جنگجویان دریا و به چگونگی جنگ در بلم و کشتی آشنا بود و می دانست چگونه باید بر آن سوار شد، بسیاری از کسانی که داوطلبانه برای انجام کار خیر جنگ می کردند و تیر اندازان ورزیده و مردم مسجد جامع و گروهی از قبیله های بلادیه و سعدیه و افراد دیگری از بنی هاشم و قرشی ها و کسانی که دوست می داشتند شاهد و ناظر جنگ باشند جمع شدند آن چنان که سه بلم بزرگ آکنده از تیر اندازان شد و مردم برای سوار شدن در بلم ازدحام کرده بودند که همگی آرزومند شرکت در این جنگ بودند، و بیشتر مردم پیاده حرکت کردند گروهی از آنان سلاح داشتند و گروهی سلاح نداشتند و فقط تماشاچی بودند، بلم ها پس از نیمروز وارد رودخانه معروف به ام حبیب شد و رودخانه در حال مد بود و مردم هم پیاده از کنار رودخانه می رفتند چه آنان که جنگجو بودند و چه آنان که نظاره گر، و چنان بود که تا جایی که چشم می دید انباشته از مردم بود.
سالار زنگیان دوستان خود، زریق و ابو اللیث اصفهانی را گسیل داشت و آن دو را در منطقه خاوری رودخانه «شیطان» به فرماندهی کسانی که کمین ساخته بودند گماشت، صاحب زنج خود در جایگاهی مستقر بود، سپس دو دوست دیگر خود شبل و حسین حمامی را دستور داد همراه گروهی در بخش باختری رودخانه کمین کنند، به علی بن ابان مهلبی هم دستور داد با بقیه کسانی که همراه او بودند به مردم حمله برد و به او دستور داد که خود و یارانش با سپرهای خود چهره خویش را بپوشانند و هیچیک از ایشان به آنان حمله نکنند تا آن قوم برسند و با شمشیرهای خود حمله آورند. در آن هنگام به آنان حمله بردند، و به نیروهایی که در دو سوی رودخانه کمین کرده بودند پیام داد وقتی آن جمع از شما گذشتند و احساس کردید که یارانتان بر آنان حمله کرده اند از سوی رودخانه بیرون آیید و فریاد برآورید و حمله کنید.
صاحب زنج پس از این جنگ به یاران خود می گفته است همینکه جمع مردم بصره فرا رسیدند و آنان را دیدم متوجه شدم که کاری سخت هول انگیز است و چنان مرا به بیم انداخت و سینه ام را انباشته از ترس و خوف کرد که ناچار متوسل به دعا شدم و از یاران من جز تنی چند کسی با من نبود که مصلح از جمله ایشان بود و هر یک از ما کشته شدنش در نظرش مجسم بود، مصلح مرا از بسیاری لشکر دشمن آگاه می ساخت و به شگفت وا می داشت ناچار به او اشاره می کردم که ساکت و آرام باش، و همینکه آن قوم به من نزدیک شدند عرضه داشتم: پروردگارا، این ساعت درماندگی و دشواری است مرا یاری فرمای ناگاه پرندگانی سپید دیدم که روی آوردند و با آن جمع رویای شدند هنوز دعای من تمام نشده بود که دیدم قایقی از قایقهای ایشان واژگون شد و همه کسانی که در آن بودند غرق شدند پس از آن بلمی غرق شد و پیاپی یکی پس از دیگری غرق می شد و در همین حال یاران من بر آنان حمله کردند و کسانی بر دو سوی رودخانه کمین ساخته بودند از کمین بیرون آمدند و فریاد برآوردند و به جان مردم درافتادند، مردم از خود بی خود و گروهی غرق و گروهی به امید نجات به طرف رودخانه گریختند و شمشیرها آنان را فرو گرفت، هر کس پایداری کرد کشته شد و هر کس خود را در آب انداخت غرق شد تا آنجا که بیشتر آن لشکر نابود شدند و جز شماری اندک کسی از ایشان رهایی نیافت و شمار گمشدگان در بصره بسیار شد و بانگ ناله و زاری زنان ایشان بلند گردید.
ابو جعفر طبری می گوید: روز بلم و جنگ بلم که مردم آن را در اشعار خویش بسیار یاد کرده اند و شمار کشتگان آنرا بسیار دانسته اند همین جنگ است، و از جمله افراد بنی هاشم که در این جنگ کشته شدند گروهی از فرزندان جعفر بن- سلیمان هستند. آنگاه صاحب زنج برگشت و سرهای کشتگان را جمع کرد که چند بلم از آنها انباشته شد و از رودخانه ام حبیب بیرون آورد و سرها را سوار بر شتران کرد و سرها به بصره رسید و کنار آبشخوری که به آبشخور قیار معروف بود شتران را نگه داشتند و مردم کنار آن سرها می آمدند و سر هر کس را وابستگانش برمی داشتند. کار صاحب زنج پس از این روز بالا گرفت و نیرومند شد و دلهای مردم بصره از بیم او انباشته شد و از جنگ با او خودداری کردند و برای سلطان خبر او نوشته شد. سلطان- خلیفه- جعلان ترکی را همراه لشکری گران با ساز و برگ به یاری مردم بصره گسیل داشت. ابو جعفر طبری می گوید: یاران علی بن محمد صاحب زنج به او گفتند: ما جنگجویان مردم بصره را کشتیم و در آن شهر کسی جز افراد ناتوان و بی جنب و جوش باقی نمانده اجازه بده تا بر آن حمله بریم. او ایشان را از این کار منع کرد و آراء آنان را ناپسند شمرد و گفت: بر عکس چون بصره را به بیم و هراس انداخته ایم باید از آن فاصله بگیریم و دور شویم، وقتی دیگر آنرا می گشاییم و با یاران خود به شوره زاری در کنار دورترین آبهای بصره موسوم به شوره زار ابو قره که نزدیک رود حاجر قرار دارد کوچ کرد و همانجا مقیم شد و به یارانش دستور داد برای خود پرچین و کوخ بسازند، این شوره زار از لحاظ درختان خرما و دهکده ها متوسط است، یارانش را به چپ و راست گسیل داشت و آنان بر دهکده ها غارت می بردند مزدوران را می کشتند و اموال آنان را به تاراج می بردند و دامهای ایشان را به سرقت.
در این هنگام یکی از یهودیان اهل کتاب که نامش مارویه بود پیش او آمد و دستش را بوسید و برای او سجده کرد و سپس از صاحب زنج سؤالهای بسیاری پرسید که پاسخش داد، آن یهودی به یاوه چنین می پنداشت که صفات او را در تورات دیده است و معتقد است که باید همراه او جنگ کند و از نشانه هایی در دست و بدنش پرسید و گفت: همگی در کتابهای یهودیان آمده است آن یهودی همراه صاحب زنج ماند.
ابو جعفر طبری می گوید: هنگامی که جعلان ترکی با لشکر خویش به بصره رسید شش ماه همانجا ماند و با صاحب زنج جنگ می کرد ولی هر گاه دو گروه رویاروی می شدند فقط سنگ و زوبین به یکدیگر پرتاب می کردند و جعلان راهی برای جنگ با او پیدا نمی کرد زیرا محل استقرار صاحب زنج زمینی بود پر از درختان خرما و خار بن های پیچیده در هم آن چنان که اسب نمی توانست در آن بتازد وانگهی سالار زنگیان گرد خود و یارانش خندق کنده بود. او بر لشکر جعلان شبیخونی زد که گروهی از یارانش را کشت و دیگران از او سخت در بیم و هراس افتادند. جعلان به بصره برگشت و جنگجویان بلالیه و سعدیه را همراه لشکری گران به جنگ او فرستاد. صاحب زنج با ایشان درافتاد و آنان را مقهور ساخت و گروهی بسیار از ایشان را کشت و آنان گریزان برگشتند جعلان هم با یاران خود به بصره برگشت و در حالی که داخل دیوارهای آن شهر پناه گرفته بود عجز خود را از جنگ با صاحب زنج برای سلطان ظاهر ساخت، سلطان او را از آن کار بازداشت و به سعید حاجب دستور داد برای جنگ با آنان به بصره برود.
طبری می گوید: یکی از خوشبختی هایی که برای سالار زنگیان اتفاق افتاد این بود که بیست و چهار کشتی دریانورد که آهنگ آمدن به بصره داشتند چون از اخبار صاحب زنج و راهزنی یاران او آگاه شده بودند با توجه به اموال و کالای بسیاری که در کشتی ها بود تصمیم گرفتند که آن کشتی ها را به یکدیگر ببندند و به صورت جزیره یی درآوردند که اول و آخر آن به یکدیگر باشد و این کار را انجام دادند و وارد دجله شدند، سالار زنگیان می گفته است شبی برای نماز برخاستم و شروع به دعا و تضرع کردم، مورد خطاب قرار گرفتم و به من گفته شد: هم اکنون پیروزی بزرگی بر تو سایه افکنده است، نگریستم و چیزی نگذشت که کشتی ها آشکار شد یاران من با زورقها و بلمهای خود به سوی آنها رفتند، جنگجویان ایشان را کشتند و بردگانی را که در کشتی ها بودند به اسیری گرفتند و اموالی بیرون از شمار به غنیمت آوردند که مقدارش شناخته شده نبود، سه روز آنرا در اختیار یاران خویش قرار دادم که هر چه خواستند به تاراج بردند و دستور دادم باقی مانده آنرا برای من قرار دهند.
ابو جعفر می گوید: آنگاه در ماه رجب سال دویست و پنجاه شش زنگیان وارد شهر «ابلة» شدند و چنین بود که جعلان ترک از مقابل زنگیان به بصره عقب- نشینی کرد، سالار زنگیان گروههای جنگی خود را به جنگ مردم ابله گسیل می داشت و او با مردم ابله از سوی نهر عثمان با پیادگان یا کشتی هایی که از ناحیه دجله برای او فراهم بود جنگ می کرد و دسته های جنگی خود را به ناحیه رودخانه معقل هم گسیل می داشت.
از قول سالار زنگیان نقل شده که می گفته است، میان ابله و عبادان (آبادان) دو دل بودم که به کدامیک حمله کنم، به رفتن سوی آبادان راغب شدم و مردان را برای این کار فرا خواندم و آماده ساختم، به من خطاب شد که نزدیک ترین دشمن و دشمنی که سزاوارتر است از او به کس دیگری نپردازی مردم ابله هستند و بدین سبب سپاهی را که برای رفتن به آبادان فراهم ساخته بودم به سوی ابله برگرداندم. زنگیان با مردم ابله پیوسته جنگ می کردند تا سرانجام آنرا گشودند و آتش زدند و چون بسیاری از خانه های آن شهر با چوب ساج ساخته و به یکدیگر پیوسته شده بود آتش شتابان شعله ور شد، قضا را تند بادی هم برخاست و شراره های آتش را تا کنار رودخانه عثمان رساند و در ابله گروه بسیاری کشته شدند و با آنکه بسیاری از اموال در آتش سوخت باز هم اموال بسیاری به تاراج برده شد، مردم آبادان هم پس از سوختن ابله خودشان تسلیم فرمان صاحب زنج شدند که دلهایشان ناتوان شده بود و از او بر جان و حریم و ناموس خود بیم داشتند، این بود که به دست خود شهرشان را به او سپردند و یاران و سپاهیان سالار زنگیان وارد آبادان شدند و همه بردگانی را که در آن شهر بود بردند و صاحب زنج آنرا میان یاران خویش تقسیم کرد و مردم آبادان اموالی هم به سالار زنگیان دادند تا از ایشان دست بدارد.
ابو جعفر می گوید: زنگیان پس از آبادان آهنگ اهواز کردند. مردم اهواز در برابر آنان پایداری نکردند و آنان هم هر چه در آن بود آتش زدند و کشتند و غارت کردند و ویران ساختند.
ابراهیم بن محمد مدبر کاتب مقیم اهواز بود و جمع آوری خراج بر عهده اش بود و درآمد زمینها هم به او می رسید نخست بر چهره اش ضربتی زدند و سپس او را به اسیری گرفتند و همه اموال و اثاثیه و برده و اسبهای جنگی و ابزار که در اختیارش بود از او گرفتند و بدین سبب ترس مردم بصره از زنگیان فزونی گرفت و گروه بسیاری از ایشان از آن شهر کوچ کردند و به شهرهای مختلف پراکنده شدند و عوام مردم شایعه های گوناگون ساختند و نقل کردند. ابو جعفر طبری می گوید: و چون سال دویست و پنجاه و هفت فرا رسید سلطان بغراج ترک را به فرماندهی لشکر بصره گماشت و سعید بن صالح حاجب را برای جنگ با صاحب زنج گسیل داشت و به بغراج فرمان داد او را با اعزام مردان و نیروها مدد دهد. همینکه سعید کنار رودخانه معقل رسید لشکری از سالار زنگیان را کنار رودخانه ای که به مرغاب معروف است دید با آنان درافتاد و ایشان را شکست داد و آنچه از اموال و زنان که در دست ایشان بود آزاد کرد. سعید در این جنگ زخم برداشت، از جمله اینکه دهانش زخمی شد. سپس به سعید خبر رسید که یکی از لشکرهای سالار زنگیان در ناحیه ای که به فرات معروف است مستقر است. او آهنگ آنجا کرد و آن لشکر را نیز شکست داد و برخی از فرماندهان و سران سپاه سالار زنگیان از او امان خواستند و کار زنگیان به آنجا رسید که گاهی زنی یکی از آنان را می دید که خود را در پناه درخت و خار بنی قرار داده است، او را می گرفت و به لشکرگاه سعید حاجب می آورد و آن مرد زنگی تسلیم بود و از حرکت با آن زن امتناعی نداشت.
سعید حاجب تصمیم به جنگ با سالار زنگیان گرفت و به کرانه باختری دجله رفت و چند حمله پیاپی کرد که در همه جنگها پیروزی با سعید بود، سرانجام صاحب زنج چنان مصلحت دید که کسی را پیش دوست خود یحیی بن محمد بحرانی که در آن هنگام کنار رود معقل مستقر بود و لشکری از زنگیان هم با او بود بفرستد، او کسی را گسیل داشت و به یحیی بن محمد فرمان داد هزار مرد از لشکر خود را به سرپرستی سلیمان بن جامع و ابو اللیث که هر دو از سرهنگان بودند شبانه برای شبیخون زدن به سپاه سعید حاجب گسیل دارد و به آنان دستور داد شبی که او تعیین می کند هنگام سحر و برآمدن سپیده دم به سپاه سعید حمله کنند. آنان همین گونه رفتار کردند و سعید را غافلگیر کردند و هنگام سپیده دم بر او و سپاهیانش حمله کردند و بسیاری از آنان را کشتند. سعید بامداد آن روز سخت ناتوان شده بود، و چون گزارش کار وی به سلیمان رسید به او فرمان داد که به بارگاه سلطان برگردد و سپاهی را که همراه اوست به منصور بن جعفر خیاط بسپرد. منصور در آن هنگام سالار جنگ اهواز بود و برایش فرمانی صادر شد که به جنگ سالار زنگیان برود و آهنگ او کند. میان منصور و سالار زنگیان جنگی در گرفت که پیروزی نصیب زنگیان شد و گروهی بسیار از یاران منصور کشته شدند و از سرهای بریده شده پانصد سر را به لشکرگاه یحیی بن محمد بحرانی فرستادند که کنار رود معقل به نیزه نصب شد.
ابو جعفر طبری گوید: پس از آن هم میان زنگیان و یاران سلطان در اهواز جنگهای بسیاری روی داد که علی بن ابان مهلبی فرماندهی آنها را بر عهده داشت، شاهین بن بسطام که از بزرگان درگاه سلطان بود کشته شد و ابراهیم بن سیما که از امیران نام آور بود شکست خورد و گریخت و زنگیان بر لشکرگاه او دست یافتند و پیروز شدند.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از این، در همین سال جنگ بصره اتفاق افتاد و چنان بود که سالار زنگیان مانع رسیدن خواربار به مردم بصره شده بود و این کار به آنان زیانی بزرگ زد، وانگهی صاحب زنج هر صبح و شام با لشکریان و زنگیان خود به بصره حمله می کرد و چون شوال آن سال فرا رسید تصمیم گرفت همه یاران و سپاهیان خود را برای حمله به بصره فراهم آورد و برای خراب کردن آن کوشش کند، او می دانست مردم بصره ناتوان و پراکنده شده اند و محاصره هم به آنان زیان بسیار رسانده و دهکده های حومه آن هم ویران شده است. سالار زنگیان که به حساب نجوم نگریسته بود اطلاع داشت که ماه در شب چهاردهم به حالت خسوف خواهد بود. محمد بن حسن بن سهل می گوید: شنیدم سالار زنگیان می گفت: من در نفرین به مردم بصره کوشیدم و در پیشگاه خداوند برای تعجیل در ویرانی زاری کردم، مورد خطاب واقع شدم و به من گفته شد: بصره برای تو همچون گرده نانی است که از اطراف آن می خوری و چون نیمی از آن نان شکسته شود بصره ویران خواهد شد، من شکسته شدن نیمی از آن نان را خسوفی که همین شبها منتظر آن هستیم تأویل کردم که نیمی از ماه پوشیده خواهد شد و خیال نمی کنم پس از آن کار مردم بصره رو به راه باشد.
گوید: سالار زنگیان این موضوع را چندان گفت که میان یارانش شایع شد و همواره به گوش آنان می رسید و میان خود منتظر همان فرصت بودند.
سالار زنگیان سپس محمد بن یزید دارمی را که یکی از یاران بحرینی او بود فرا خواند و او را میان اعراب بادیه گسیل داشت تا هر کس از آنان را که می- تواند فراهم آورد. او با گروه بسیاری از بدویان باز آمد. صاحب زنج سلیمان بن- موسی شعرانی را به بصره گسیل داشت و فرمان داد به بصره درآید و با مردم آن درافتد و همچنین به او فرمان داد اعراب بدوی را برای این کار تمرین دهد. چون ماه گرفتگی واقع شد علی بن ابان را همراه لشکری از زنگیان و گروهی از اعراب بدوی به بصره فرستاد و به او فرمان داد از جانب قبیله و محله بنی سعد به بصره هجوم ببرد و برای یحیی بن محمد بحرانی نوشت از جانب رودخانه عدی حمله کند و بقیه اعراب بدوی را هم ضمیمه لشکر او کرد.
نخستین کسی که با مردم بصره درگیر شد علی بن ابان بود. در آن هنگام بغراج ترکی همراه گروهی از لشکریان مقیم بصره بود، او دو روز با آنان جنگ کرد. یحیی بن محمد از جانب قصر انس به قصد تصرف پل پیش آمد، علی بن- ابان هم هنگام نماز جمعه که سیزده روز از شوال باقی مانده بود وارد شهر شد و شروع به کشتن مردم و آتش زدن خانه ها و بازارها کرد. بغراج ترکی و ابراهیم بن- اسماعیل بن جعفر بن سلیمان هاشمی که معروف به بریه و مردی پیشوا و سالار و مورد اطاعت بود، با گروهی بزرگ جنگ کردند و آن دو توانستند علی بن ابان را به جای خود برگردانند. او بازگشت و آن شب را بر جای ماند و فردا صبح زود برگشت و در آن حال لشکر مقیم بصره پراکنده شده بود و هیچکس در مقابل او برای دفاع باقی نمانده بود. بغراج با همراهان خود به جانبی عقب نشسته بود و ابراهیم بن محمد هاشمی- بریه- هم گریخته بود. علی بن ابان میان مردم شمشیر نهاد، ابراهیم بن محمد مهلبی که پسر عموی علی بن ابان بود پیش او آمد و از او برای مردم بصره که همگی حاضر شده بودند امان گرفت و او آنان را امان داد و منادی او بانگ برداشت که هر کس امان می خواهد در خانه ابراهیم بن محمد مهلبی حاضر شود، همه مردم بصره حاضر شدند آن چنان که همه کوچه ها از آنان انباشته شد.
علی بن ابان همین که این اجتماع بصریان را دید فرصت را مغتنم شمرد و دستور داد نخست دهانه کوچه ها و راهها را بستند و نسبت به آنان مکر ورزید و به زنگیان دستور داد میان ایشان شمشیر نهادند و هر کس که آنجا حضور یافته بود کشته شد. علی بن ابان پایان آن روز از بصره برگشت و در قصر عیسی بن جعفر که در خریبة است مستقر شد.
ابو جعفر طبری همچنین، از قول محمد بن حسن بن سهل، از قول محمد بن- سمعان نقل می کند که می گفته است: آن روز در بصره بودم و شتابان به طرف خانه خودم که در کوچه مربد بود می گریختم تا در آن متحصن شوم. مردم بصره را دیدم که فریاد درد و اندوه برآورده و می گریزند و قاسم بن جعفر بن سلیمان هاشمی در حالی که شمشیر بر دوش داشت و سوار استری بود و از پی مردم می آمد فریاد می کشید ای وای بر شما که شهر و حریم و ناموس خود را این چنین تسلیم می کنید، این دشمن شماست که وارد شهر شده است هیچکس به او توجه نمی کرد و سخن او را گوش نمی داد، او هم گریزان رفت، من وارد خانه خودم شدم و در خانه ام را بستم و بر فراز بام رفتم، اعراب صحرا نشین و پیادگان زنگیان از کنار خانه ام می گذشتند، مردی سوار بر اسبی سرخ رنگ که نیزه یی در دست داشت و بر سر آن پارچه زردی بسته بود پیشاپیش آنان حرکت می کرد. بعدها پرسیدم که او چه کسی بود گفتند: علی بن ابان بود.
گوید: منادی علی بن ابان بانگ برداشت: هر کس از خاندان مهلب است به خانه ابراهیم بن یحیی مهلبی برود گروهی اندک وارد آن شدند و در را به روی خود بستند، آن گاه به زنگیان گفته شد: مردم را بکشید و هیچکس از ایشان باقی مگذارید ابو اللیث اصفهانی یکی از سرهنگان پیش زنگیان آمد و به آنان گفت: «کیلوا»- و این رمز و نشانه یی بود که می شناختند و در مورد کسانی که باید بکشند می گفتند، در این حال شمشیر مردم را فرو گرفت و به خدا سوگند، من فریاد شهادتین و ناله های ایشان را که در حال کشته شدن بلند بود می شنیدم، صدای مردم به تشهد چنان بلند شد که در طفاوه که از آنجا بسیار دور بود شنیده می شد.
گوید: سپس زنگیان در کوچه های بصره و خیابانهای آن پراکنده شدند و هر که را می یافتند می کشتند. همان روز علی بن ابان وارد مسجد شد و آن را آتش زد و به محله «کلاء» رسید و آن را تا کنار پل به آتش کشید و آتش به هر چیزی که می گذشت از انسان و چهار پا و کالا و اثاث نابود می ساخت، پس از آن هم زنگیان هر صبح و شام کسی را می یافتند پیش یحیی بن محمد بحرانی که در یکی از کوچه های بصره فرود آمده بود می بردند، هر که مالی داشت از او اقرار می گرفت و پس از اینکه مال خود را نشان می داد او را می کشت و هر کس را تهیدست بود هماندم می کشت.
ابو جعفر طبری می گوید: علی بن ابان در محله بنی سعد تا اندازه یی از تباهی دست کشیده و حال گروهی از خاندان مهلب و پیروان ایشان را مراعات کرده بود و چون این موضوع به علی بن محمد صاحب زنج گزارش شد او را از حکومت بصره عزل کرد و یحیی بن محمد بحرانی را برگماشت، زیرا که با او در شدت خونریزی موافق بود و کاری که کرده بود دلخواه و مورد پسندش بود. صاحب زنج برای یحیی بن محمد نوشت: برای این که مردم آرام بگیرند و کسانی که خود را مخفی کرده اند و مشهور به توانگری هستند خود را آشکار سازند تظاهر به خودداری از آزار مردم کن و چون آنان خود را آشکار ساختند آنان را بگیرند و آزاد نسازند تا هنگامی که اموال پوشیده خود را نشان دهند. یحیی بن محمد چنین کرد و پس از مدتی هیچ روز نمی گذشت مگر اینکه جماعتی را پیش او می آوردند هر یک که معروف و شناخته شده به ثروت بود نخست ثروت و اموالش را می گرفت و سپس او را می کشت و هر کس که بینوایی او معلوم می شد هماندم او را می کشت و هیچ کس را که خود را برای او آشکار ساخته بود، رها نکرد و کشت.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن برای من نقل کرد که چون گزارش کارهای سختی که یاران صاحب زنج در بصره انجام داده بودند به اطلاع او رسید شنیدم چنین می گفت صبحگاه روزی که یاران من وارد بصره شدند من بر مردم بصره نفرین کردم و در نفرین کردن خود سخت پافشاری کردم و سجده آوردم و همچنان در حال سجده بر آنان نفرین می کردم، بصره برای من آشکار و پیش دیدگانم قرار گرفت، و مردم آن شهر و یاران خود را در حال جنگ در آن شهر دیدم، ناگاه دیدم مردی به شکل و شمایل جعفر معلوف که در دیوان خراج سامراء خراجگزار بود میان آسمان و زمین ایستاده است دست چپ خود را پایین آورده و دست راست خود را بالا برده بود و می خواست بصره را واژگون سازد. من دانستم که فرشتگان عهده دار خراب کردن بصره هستند و اگر یاران من می خواستند چنین کاری انجام دهند هرگز به این کار بزرگ که نقل می شود توانا نبودند بلکه خداوند مرا با فرشتگان نصرت داده و در جنگهایم مرا تأیید فرموده است بدین گونه دل برخی از یارانم را که سست شده بود پایدار و استوار فرمود.
ابو جعفر طبری همچنین می گوید: سالار زنگیان در این هنگام نسب خود را به محمد بن محمد بن زید بن علی بن حسین می رساند و حال آنکه پیش از این نسب خود را به احمد بن عیسی بن زید می رساند، و این موضوع پس از آن بود که شهر بصره را خراب کرده بود. در این هنگام گروهی از علویان که در بصره بودند پیش آمدند و از جمله گروهی از اعقاب احمد بن عیسی بن زید همراه با زنان و حرم خویش آمده بودند و چون از تکذیب ایشان ترسید نسب خود را به احمد بن- عیسی رها کرد و مدعی شد که نسبش به محمد بن محمد بن زید می رسد.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن بن سهل برای من نقل کرد و گفت: پیش سالار زنگیان بودم و گروهی از نوفلیان هم آمده بودند، قاسم بن اسحاق نوفلی به او گفت به ما خبر رسیده است که امیر از اعقاب احمد بن عیسی بن زید است. گفت نه من از اعقاب عیسی نیستم بلکه از اعقاب یحیی بن زیدم.
محمد بن حسن گفت: این مرد از خاندان احمد بن زید خود را به خاندان محمد بن محمد بن زید منتقل کرد و سپس از خاندان محمد بن یحیی بن زید منتقل شد و او دروغگوست برای این که مورد اجماع است که یحیی بن زید بدون آنکه فرزندی از او باقی مانده باشد در گذشته است و یحیی فقط دارای یک دختر بوده که در شیرخوارگی مرده است. اینها که گفتیم مطالبی است که ابو جعفر طبری در کتاب التاریخ الکبیر خود آورده است.
علی بن حسین مسعودی در مروج الذهب می گوید: در این جنگ و واقعه سیصد هزار آدمی از اهالی بصره هلاک شدند، و برای علی بن ابان مهلبی پس از تمام شدن این واقعه در محله بنی یشکر منبری نهادند و همانجا نماز جمعه گزارد و خطبه به نام علی بن محمد صاحب زنج خواند و پس از آن بر ابو بکر و عمر رحمت آورد و از علی علیه السلام و عثمان نام نبرد و در خطبه خود ابو موسی اشعری و عمرو بن عاص و معاویة بن ابی سفیان را لعنت کرد. مسعودی می گوید: این موضوع نیز نظر و عقیده ما را تأیید می کند که گفتیم او از خوارج و پیرو مذهب ازارقه است.
مسعودی می گوید: هر کس از مردم بصره که از این واقعه جان به سلامت برد خود را میان چاههای خانه ها پنهان می کرد. آنان شبها بیرون می آمدند و سگها و گربه ها و موشها را می گرفتند و می کشتند و می خوردند تا آنکه آنها را تمام کردند و بر چیز دیگری دسترسی نداشتند، ناچار هر گاه یکی از آنان می مرد دیگران لاشه اش را می خوردند و برخی در انتظار مرگ برخی دیگر بودند و هر کس می توانست دوست خود را می کشت و او را می خورد، با این بدبختی آب آنان هم تمام شد. از قول زنی از زنان بصره نقل شده که می گفته است: کنار زنی بودم که محتضر شده بود، خواهرش کنارش بود و مردم جمع شده و منتظر بودند تا بمیرد و گوشتهایش را بخورند، آن زن می گفته است: هنوز کامل نمره بود که ریختیم و گوشتهایش را قطعه قطعه کردیم و خوردیم. ما کنار آبشخور عیسی بن حرب بودیم که خواهرش آمد و در حالی که سر خواهر مرده اش را همراه داشت می گریست.
یکی به او گفت: وای بر تو، چه شده است، چرا گریه می کنی گفت: این گروه بر گرد خواهر محتضر من جمع شدند و نگذاشتند به طور کامل بمیرد و او را پاره پاره کردند و به من ظلم کردند و چیزی جز سرش را ندادند. معلوم شد او هم در مورد ستمی که درباره ندادن گوشت خواهرش به او روا داشته اند می گرید.
مسعودی می گوید: آری نظیر این بدبختی و بزرگتر و چند برابر آن بوده است و کار بدانجا کشید که در لشکرگاه صاحب زنج درباره فروش زنانی از اعقاب امام حسن و امام حسین و عباس عموی پیامبر (ص) و دیگر اشراف و بزرگان قریش جار می زدند و دوشیزه ای از آن خاندانها را به دو درهم و سه درهم می فروختند و نسب و تبار آنان را جار می زدند و می گفتند این دختر فلان، پسر بهمان است و هر سیاه زنگی بیست و سی تن از آنان را برای خود می گرفت، مردان زنگی از آنان کامجویی می کردند و آنان ناچار بودند خدمتگزار زنان زنگیان باشند، همان گونه که کنیزان خدمت می کردند. بانویی از اعقاب امام حسن بن علی علیه السلام که گرفتار دست یکی از سیاهان بود به سالار زنگیان شکایت برد و از او دادخواهی کرد که او را آزاد کند یا از پیش آن زنگی به خانه زنگی دیگری منتقل کند، علی بن محمد به او گفت همان شخص صاحب و مولای توست و او برای تصمیمگیری در مورد تو سزاوارتر است.
ابو جعفر طبری می گوید: سلطان- خلیفه- برای جنگ با صاحب زنج محمد را که معروف به مولد بود همراه لشکری گران گسیل داشت. محمد مولد حرکت کرد و در ابله فرود آمد و مستقر شد. علی بن محمد سالار زنگیان برای یحیی بن محمد بحرانی نامه ای نوشت و فرمان داد پیش او بیاید. یحیی با سپاهیانی که همراهش بودند پیش او آمد. صاحب زنج و محمد مولد ده روز جنگ و پایداری کردند و پس از آن محمد مولد سستی کرد و صاحب زنج به یحیی فرمان داد به محمد مولد شبیخون زند و او چنان کرد و مولد را شکست داد و وادار به گریز کرد. زنگیان وارد لشکرگاه محمد مولد شدند و هر چه را که در آن بود به غنیمت گرفتند. یحیی بن محمد بحرانی این خبر را برای سالار زنگیان نوشت، وی فرمان داد او را تعقیب کند و یحیی او را تا حوانیت تعقیب کرد و برگشت و از کنار «جامده» گذشت و به جان مردم افتاد و هر چه را در این دهکده ها بود غارت کرد و هر چه توانست خونریزی کرد و سپس به نهر معقل برگشت.
ابو جعفر طبری می گوید: چون این اخبار و آنچه بر سر مردم بصره آمده بود به سامرا و بغداد رسید و فرماندهان و وابستگان و درباریان و شهرنشینان از آن آگاه شدند گویی برای آنان قیامت برپا شد. معتمد دانست که این گرفتاری جز با همت برادرش ابو احمد طلحة بن متوکل اصلاح نخواهد شد. ابو احمد مردی منصور و موید و آشنا به فنون جنگ و فرماندهی سپاهها بود و همو بود که بغداد را برای معتز تصرف کرد و لشکرهای مستعین را در هم شکست و او را از خلافت خلع کرد و میان بنی عباس در این باره کسی چون او و پسرش ابو العباس نبود. معتمد عباسی فرمان و درفش فرماندهی بر سرزمینهای مصر و قنسرین و عواصم را برای او آماده کرد و روز اول ماه ربیع الثانی سال دویست و پنجاه و هفت در مجلسی نشست و بر ابو احمد و مفلح خلعت پوشاند و آن دو برای جنگ با علی بن محمد صاحب زنج و به صلاح آوردن تباهیهای او به جانب بصره حرکت کردند. معتمد سوار شد و برادر خویش را تا دهکده یی که نامش «برکواراء» بود بدرقه کرد و برگشت.
ابو جعفر طبری می گوید: سالار زنگیان پس از شکست و گریز محمد مولد، علی بن ابان مهلبی را به جنگ منصور بن جعفر والی اهواز گسیل داشت و میان آن دو جنگهای فراوان متناوب صورت گرفت و آخرین آنها جنگی بود که در آن یاران منصور گریختند و از اطراف او پراکنده شدند. گروهی از زنگیان به منصور رسیدند و منصور چندان به آنان حمله کرد تا نیزه اش شکست و تیرهایش تمام شد و هیچ سلاح و ابزار جنگی با او باقی نماند، کنار رودی که به رود ابن مروان معروف است رسید، بر اسبی که سوارش بود بانگ زد تا از رودخانه بپرد، اسب پرید ولی نتوانست و در آب افتاد و غرق شد.
گفته اند: اسب در پرش خود موفق بود، ولی مردی از زنگیان پیش از او خود را به رودخانه انداخته بود که می دانست منصور نمی تواند از آب بگریزد و و همینکه اسب پرید آن سیاه بر اسب تنه زد و اسب و منصور در آب افتادند، منصور همین که بالای آب آمد و سر خود را بیرون آورد یکی از بردگان زنگی که از سران سپاه مصلح بود و ابزون نام داشت خود را به رود انداخت و سر منصور را جدا کرد و جامه های او را برداشت. در این هنگام یارجوخ ترکی که فرمانده جنگ ناحیه خوزستان بود اصغجون ترک را به فرماندهی مناطقی که تحت فرماندهی منصور بود گماشت.
ابو جعفر طبری می گوید: ابو احمد از سامراء همراه لشکری بیرون آمد که از لحاظ شمار و ساز و برگ، شنوندگان نظیر آن را نشنیده بودند. طبری می گوید: من خودم که در آن هنگام ساکن محله دروازه طاق بغداد بودم آن لشکر را دیدم و از گروهی از پیرمردان بغدادی شنیدم که می گفتند: ما لشکرهای بسیاری از خلیفگان دیده ایم ولی هیچ لشکری چون این لشکر از لحاظ شمار و سلاح و ساز و برگ ندیده ایم و گروه بسیاری از بازاریان بغداد هم از پی این لشکر روان شدند.
ابو جعفر می گوید: محمد بن حسن بن سهل برایم نقل کرد که پیش از رسیدن ابو احمد به منطقه یحیی بن محمد بحرانی که کنار رود معقل مقیم بود از صاحب زنج اجازه گرفت که کنار رود عباس برود، صاحب زنج این پیشنهاد را نپسندید و بیم آن داشت که لشکری از سوی خلیفه به جانب او حرکت کند و یارانش پراکنده باشند، یحیی در این مورد اصرار کرد تا آنجا که صاحب زنج اجازه داد و بدان سو بیرون رفت و بیشتر لشکریان صاحب زنج هم از پی او و با او رفتند. علی بن ابان هم با گروه بسیاری از زنگیان در «جبی» مقیم بود، بصره هم عرصه تاخت و تاز سپاهیان صاحب زنج شده بود که هر بامداد و شامگاه آنجا حمله می بردند و هر چه به دست می آوردند به خانه های خود می بردند. در آن هنگام در لشکرگاه علی بن- محمد صاحب زنج فقط شمار کمی از یارانش بودند و او در همین حال بود که ابو احمد با سپاه و همراه مفلح رسید. سپاهی بزرگ بود که نظیر آن هرگز به مقابله زنگیان نیامده بود، همین که ابو احمد به کنار رود معقل رسید همه زنگیان که آنجا بودند برگشتند و ترسان خود را به سالار خویش رساندند. این موضوع صاحب زنج را به وحشت انداخت و دو تن از سالارهای آنان را خواست او از آن دو پرسید به چه سبب محل خویش را ترک کرده اند آن دو گفتند: به سبب بزرگی و بسیاری شمار و ساز و برگی که در آن سپاه دیده اند و اینکه زنگیان با شمار و ساز و برگی که داشته اند امکان ایستادگی در قبال آن سپاه را نداشته اند.
صاحب زنج از آن دو پرسید آیا فهمیده اند فرمانده و سالار آن سپاه کیست گفتند: در این راه کوشش کردیم ولی کسی را که راست بگوید پیدا نکردیم.
صاحب زنج پیشتازان و پیشاهنگان خود را برای کسب خبر در زورقهایی نشاند و گسیل داشت. آنان برگشتند و خبرهایی درباره بزرگی سپاه و اهمیت آن آوردند و هیچکدام هم نتوانسته بود از نام فرمانده آن لشکر آگاه شوند. این موضوع هم بر ترس و بیتابی او افزود و فرمان داد به علی بن ابان پیام بفرستند و خبر سپاهی را که رسیده است به او بدهند و ضمن آن فرمان داد که با همراهانش پیش او بیاید.
سپاه ابو احمد رسید و برابر صاحب زنج فرود آمد، چون روز جنگ و نبرد رسید علی بن محمد صاحب زنج بیرون آمد تا پیاده گرد لشکر خویش بگردد و وضع یاران خویش و کسانی را که برای جنگ مقابل او آمده و ایستاده اند ببینند. آن روز باران سبکی باریده و زمین خیس و لغزنده بود، سالار زنگیان ساعتی از آغاز روز را در لشکرگاه گشت و سپس به جای خود بازگشت و کاغذ و قلم و دوات خواست تا برای علی بن ابان نامه بنویسد و آگاهش سازد که چه سپاهی بر او سایه افکنده است و به او فرمان دهد تا با هر اندازه از مردان که می تواند پیش او بیاید. در همین حال ابو دلف یکی از سرهنگان و فرماندهان زنگیان وارد شد و خود را به او رساند و گفت: این قوم فرا رسیدند و تو را فرو گرفته اند و زنگیان از برابرشان گریختند و کسی نیست که آنان را عقب براند، در کار خویش بنگر که کنار تو رسیده اند.
صاحب زنج بر سر او فریاد کشید و او را به شدت از خود راند و گفت دور شو که در آنچه می گویی دروغگویی و این ترس و بیمی است که از بسیاری شمار ایشان در دل تو رخنه کرده است و دلت خالی شده است و نمی فهمی که چه می گویی. ابو دلف از پیش صاحب زنج بیرون رفت و او شروع به نوشتن کرد در همان حال به جعفر بن ابراهیم سجان [زندانبان ]گفت: میان زنگیان برو و آنان را برای رفتن به میدان و آوردگاه تحریک کن، جعفر به او گفت: آنان برای جنگ بیرون رفته اند و به دو زورق از کشتی های یاران سلطان دست یافته اند، صاحب زنج به او فرمان داد برای تحریک پیادگان برگردد.
از قضا و قدر چنان شد که تیری ناشناخته به مفلح اصابت کرد که همان دم مرد. مفلح بزرگترین فرمانده سپاه سلطان بود که پس از ابو احمد سالاری سپاه را برعهده داشت. بر اثر این کار شکست بر یاران ابو احمد افتاد و زنگیان در جنگ خود نیرومند شدند و گروه بسیاری از ایشان را کشتند. سیاهان در حالی که سرهای بریده را بر نیزه ها زده بودند پیش صاحب زنج می آمدند و آنها را برابر او می افکندند. در آن روز سرهای بریده چندان شد که فضا را انباشته کرد و زنگیان شروع به تقسیم گوشتهای کشتگان کردند و به عنوان هدیه به یکدیگر می دادند.
اسیری از سپاهیان را پیش صاحب زنج آوردند از او در مورد سالار سپاه پرسید و او از ابو احمد و مفلح نام برد، صاحب زنج از شنیدن نام ابو احمد بر خود لرزید و ترسید و هرگاه از چیزی می ترسید می گفت: دروغ است و به همین سبب این موضوع را هم تکذیب کرد و گفت. در این سپاه کسی جز مفلح فرماندهی نداشته است زیرا من فقط نام او را شنیدم و اگر در این سپاه آن کسی که این اسیر می گوید حضور داشت هیاهویش بیش از این بود و مفلح چاره ای جز تابعیت و وابستگی به او نداشت.
ابو جعفر طبری می گوید: پیش از آنکه به مفلح تیر اصابت کند همینکه سپاه ابو احمد آشکار شد زنگیان گریختند و سخت بیتابی کردند و به کنار رودخانه- معروف به رودخانه ابو الخصیب- پناه بردند و در آن هنگام آن رودخانه پل نداشت گروه بسیاری از ایشان غرق شدند، چیزی نگذشت که علی بن ابان همراه یاران خود آمد و به صاحب زنج پیوست و در آن هنگام صاحب زنج از او بی نیاز شده بود که سپاه سلطانی شکست خورده بود. ابو احمد هم با سپاه به ابله رفت و همانجا ساکن شد تا بتواند سپاهیان پراکنده خویش را جمع و برای جنگ تجدید سازمان کند.
ابو احمد سپس کنار رودخانه ابو الاسد رفت و همانجا ماند.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن برای من نقل کرد که صاحب زنج نمی دانست مفلح چگونه کشته شده است و همین که دید هیچ کس مدعی تیر انداختن به او نیست مدعی شد که خودش به او تیر زده است، محمد بن حسن می گفته است: خودم از صاحب زنج شنیدم می گفت تیری از آسمان مقابل من بر زمین افتاد، واح، خدمتگزارم آن را آورد و به من داد و من آن را به مفلح زدم و به او اصابت کرد.
محمد بن حسن می گوید: صاحب زنج در این مورد دروغ می گفت که من خود در این جنگ با او بودم از اسب خود پیاده نشد تا خبر هزیمت و شکست آنان به او رسید.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از کشته شدن مفلح خداوند متعال مصیبتی به صاحب زنج رساند که اندوهش معادل شادی او از کشته شدن مفلح بود و این مصیبت آن بود که یحیی بن محمد بحرانی سردار بزرگ او اسیر و کشته شد و داستان آن چنین بود که صاحب زنج به یحیی بن محمد نامه ای نوشت و خبر ورود آن سپاه را داد و به او فرمان داد که پیش صاحب زنج بیاید و بر حذر باشد که کسی از آنان با او رویاروی نشود. یحیی کشتی هایی را به غنیمت گرفته بود که در آن کالاهای بسیاری از بازرگانان اهواز بود و با وجود آنکه لشکریان اصغجون ترک از آن کشتیها پاسداری می کردند کاری نساختند و یحیی آنان را شکست داد و وادار به گریز کرد و زنگیان آن کشتیها را بردند و آنها را در آب می کشیدند و عازم لشکرگاه صاحب زنج بودند و از جانب باتلاقی که معروف به شوره زار سحناة و راهی سخت و دشوار و متروک بود می رفتند یحیی و یارانش به سبب حسد و رشک و همچشمی که میان یحیی بن محمد و علی بن ابان بود آن راه را بر گزیدند. یاران یحیی به او پیشنهاد کرده بودند راهی را که در آن مجبور است از کنار علی بن ابان و یارانش بگذرد نرود. یحیی هم پیشنهاد آنان را پذیرفته بود و آنان همین راهی که به آن باتلاق می رسید برای او برگزیدند و او هم همان راه را پیمود، کسی که در آن باتلاق حرکت می کرد به رودخانه ابو الاسد می رسید و ابو احمد پیش از آن در آنجا موضع گرفته بود زیرا مردم دهکده ها و ناحیه سواد برای او نامه نوشته بودند و خبر یحیی بن محمد بحرانی و فراوانی سپاه و شجاعت و دلاوری او را اطلاع داده بودند و اینکه ممکن است از راه باتلاق و رودخانه ابو الاسد خروج کند، همچنین خبر داده بودند که یحیی بن محمد آنجا لشکرگاه ساخته و مانع از رسیدن خواروبار به ابو احمد شده است و میان ابو احمد و اعراب بادیه نشین و دیگران حائل شده است.
بدین سبب ابو احمد بر او پیش افتاد و در دهانه رود ابو الاسد موضع گرفت.
یحیی بن محمد به راه خود ادامه داد و همین که نزدیک رود ابو الاسد رسید پیشتازانش خود را به او رساندند و موضوع استقرار سپاه را گفتند و آن کار را بزرگ جلوه دادند و یحیی را از آن ترساندند، او ناچار همان راهی را که به دشواری بسیار پیموده بود و خود و یارانش به سختی افتاده بودند دوباره پیمود و به سبب آمد و شد و معطل شدن در آن باتلاق گرفتار بیماری شدند. یحیی سلیمان بن جامع را به فرماندهی پیشاهنگان خود گماشت و حرکت کرد و کنار پل فورج رودخانه عباس ایستاد. آنجا تنگه ای بود که آب به تندی جریان داشت، یحیی بن محمد ایستاده بود و به یاران سیاه زنگی خود می نگریست که چگونه کشتیهای انباشته از غنیمتها را می کشند برخی غرق می شود و برخی به سلامت می گذرد.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن سمعان برای من نقل کرد و گفت: در همان حال من و یحیی بر پل ایستاده بودیم و او با تعجب به من رو کرد و از شدت جریان آب و آن سختی و زحمتی که یارانش برای کشیدن کشتیها متحمل می شدند شگفت زده بود و به من گفت به نظر تو اگر در این حال دشمن بر ما حمله کند چه کسی از ما در موقعیت بدتر خواهد بود به خدا سوگند، هنوز سخن یحیی تمام نشده بود که کاشهم ترکی همراه لشکری پیدا شد و ابو احمد هنگام برگشت از کنار رود ابو الاسد او را گسیل داشته بود که با یحیی رویاروی شود، فریاد برخاست و زنگیان نگران شدند و من برای اینکه بهتر ببینم از جای برخاستم و درفشهای سرخ را دیدم که از کرانه غربی رودخانه عباس پیش می آید، یحیی بن محمد هم بر کرانه غربی بود، زنگیان همین که درفشها را دیدند همگی خود را در آب انداختند و از رودخانه گذشتند و به کرانه شرقی رفتند و جایی را که یحیی بن محمد مستقر بود تخلیه کردند و جز ده و اندی از یارانش کس دیگری با او نماند. یحیی در این حال برخاست، شمشیر و سپر خود را برداشت و پارچه ای بر کمر بست و همراه همان گروهی که با او باقی مانده بودند با قوم رویاروی شد. یاران کاشهم ترک آنان را تیر باران کردند و بیشترشان زخمی شدند. به یحیی هم سه تیر اصابت کرد که بازوی راست و ساق چپش را زخمی کرد و یاران یحیی همین که او را زخمی دیدند از گرد او پراکنده شدند، در عین حال چون شناخته نشد کسی آهنگ او نکرد.
یحیی برگشت و در یکی از زورقها نشست و خود را به کرانه شرقی رودخانه رساند و این به هنگام نیمروز بود. در این هنگام زخمهای یحیی حال او را سنگین کرد و زنگیان که شدت زخمهای او را دیدند دلهایشان ناتوان و بیتابی آنان بیشتر شد و جنگ را رها کردند و کوشیدند که خود را نجات دهند. سپاهیان و یاران سلطان همه غنیمتها را که در کشتیها و زورقهای کرانه غربی رودخانه بود تصرف کردند. در کرانه شرقی رودخانه زنگیان پس از اینکه بسیاری از ایشان کشته و اسیر شده بودند از گرد یحیی پراکنده شدند و تمام آن روز را در حال عقب نشینی بودند. چون شامگاه فرا رسید و تاریکی شب پرده افکند همگان راه خود را پیش گرفتند و رفتند. یحیی که پراکنده شدن یاران خویش را دید بر زورقی که آنجا بود نشست و طبیبی بنام عباد«» را با خود همراه کرد و امید داشت که بتواند خود را به لشکرگاه سالار زنگیان برساند. یحیی به راه خود ادامه داد و همین که نزدیک دهانه رودخانه رسید چشمش به زورقها و بلمهای یاران سلطان افتاد که در دهانه رودخانه مستقر بودند، یحیی ترسید که اگر از میان آنان عبور کند متعرض زورق او بشوند، قایقران یحیی را به کرانه غربی رود رساند و او و طبیبش را کنار کشتزاری که آنجا بود پیاده کرد. یحیی در حالی که از شدت زخمها سنگین بود شروع به حرکت کرد تا آنکه خود را جایی افکند و آن شب را همانجا ماند. چون آن شب را به صبح آورد زخمهایش دوباره خونریزی کرد، عباد طبیب برخاست و به امید آنکه کسی را ببیند راه افتاد، برخی از سپاهیان سلطان را دید و با اشاره جایی را که یحیی افتاده بود نشان داد، آنان آمدند کنار او ایستادند و وی را گرفتند.
چون خبر دستگیری یحیی به سالار زنگیان [خبیث ]رسید بر او سخت بیتابی کرد و بسیار رنجور شد. آنگاه یحیی را نزد ابو احمد بردند و ابو احمد او را پیش معتمد به سامراء فرستاد. یحیی سوار بر شتری بود و مردم جمع شده بودند و او را می نگریستند معتمد دستور داد در میدان اسبدوانی سکوی بلندی بسازند که ساخته شد، یحیی را بر آن سکو بردند تا همه مردم او را ببینند و در حضور معتمد که برای همین کار آمده و نشسته بود او را نخست با چوبهای گره دار دویست تازیانه زدند، سپس دستها و پاهایش را بر خلاف جهت یکدیگر بریدند و شمشیر بر او زدند و سرانجام سرش را جدا کردند و بدنش را سوزاندند.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن برای من نقل کرد و گفت: چون یحیی بحرانی کشته شد و خبر به سالار زنگیان رسید به یارانش گفت همین که کشته شدن او بر من بسیار گران آمد و اندوه من بر او بسیار شد مورد خطاب واقع شدم و به من گفته شد: کشته شدن او برای تو خیر و بهتر بود زیرا که او سخت آزمند بود. سالار زنگیان آن گاه روی به گروهی که من میان ایشان بودم کرد و گفت: از جمله آزمندیهای او این بود که در یکی از غنائمی که به دست آوردیم دو گردن بند وجود داشت که هر دو به دست یحیی افتاد و آن را که گرانبهاتر بود از من پوشیده داشت و آن را که کم ارزش تر بود به من عرضه نمود، سپس از من خواست همان گردن بند کم ارزش را هم به او ببخشم و من چنان کردم، گردن بندی را که پوشیده نگه داشته بود به من ارائه دادند و آن را دیدم، یحیی را خواستم و به او گفتم گردن بندی را که پنهان کرده ای برای من بیاور، او همان گردن بند کم ارزش تر را که به او بخشیده بودم آورد و منکر آن شد که گردن بند دیگری برداشته باشد، برای بار دوم آن گردن بند گرانبها پیش دیدگانم نمودار شد و من در حالی که آن را می دیدم و او نمی دید شروع به توصیف آن کردم، مبهوت شد و رفت و آن را آورد و از من خواست آن را هم به او ببخشم، چنین کردم و به او فرمان دادم از خداوند طلب آمرزش کند.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن، از قول محمد بن سمعان برای من نقل کرد که سالار زنگیان روزی گفته است: پیامبری به من عرضه شد، آن را نپذیرفتم، گفتند: چرا نپذیرفتی گفت: پیامبری رنجهایی دارد که ترسیدم نتوانم تحمل کنم ابو جعفر طبری می گوید: امیر ابو احمد کنار رودخانه ابو الاسد برگشت و همانجا درنگ کرد، میان همراهانش، از سپاهیان و غیر ایشان، بیماریها افتاد و مرگ میان آنان در افتاد، امیر ابو احمد همچنان همانجا ماند تا کسانی که از مرگ رسته بودند از بیماری بهبود یابند و سپس به «باد آورد» کوچ کرد و آنجا لشکرگاهی ساخت و فرمان داد ابزارهای جنگی و بلمها و زورقها را بازسازی کنند و به سپاهیان مقرری بپردازند و سپس کشتیها را از سرداران و وابستگان و بردگان خویش انباشته کرد و به سوی لشکرگاه «ناجم» [سالار زنگیان ]حرکت کرد و گروهی از سرهنگان خود را فرمان داد به مواضعی که برای ایشان تعیین کرده بود، از آن جمله به کنار رود ابو الخصیب و جاهای دیگر، گسیل شوند و به دیگران که گروه کمتر بودند فرمان داد همراهش باشند و در جایی که او خواهد بود با دشمن جنگ کنند.
زنگیان از پراکندگی یاران و سپاهیان ابو احمد آگاه شدند و گروه بسیاری آهنگ او کردند و میان ابو احمد و ایشان جنگ در گرفت و شمار کشتگان و زخمیهای هر دو گروه بسیار شد، سپاهیان ابو احمد قصرها و خانه هایی را که زنگیان برای خود ساخته بودند آتش زدند و گروه بسیاری از زنان مردم بصره را رها ساختند و نجات دادند، سپس زنگیان شدت و فشار حمله خود را همانجا متمرکز کردند که ابو احمد مقیم بود و گروه بسیاری از زنگیان آمدند، آن چنان که مقاومت در قبال آنان با شمار اندکی که همراه ابو احمد بودند امکان نداشت. ابو احمد مصلحت دید که از برابر آنان کناره گیری کند و به یاران و سپاهیان خود دستور داد با آرامش و بدون شتاب، میان قایقهای خود برگردند و آنان همان گونه رفتار کردند. گروهی از سپاهیان ابو احمد بجا ماندند و به بیشه ها و تنگه های آنجا رفتند، ناگاه گروهی از زنگیان که کمین ساخته بودند بیرون آمدند و با آنان درافتادند، آنان از خود دفاع کردند و شمار بسیاری از زنگیان را کشتند و چندان ایستادگی کردند که همگی کشته شدند زنگیان سرهای آنان را بریدند و نزد سالار خود بردند و این موضوع موجب فزونی سرکشی و نیرو و شیفتگی او به خودش گردید. ابو احمد هم با سپاه خود به باد آورد رفت و همانجا ماند و برای بازگشت به جنگ زنگیان در صدد آماده سازی سپاهیان خود بود. اما در روزهایی که وزش تند بادها شروع شده بود آتشی در اطراف لشکرگاه ابو احمد شعله ور شد که تمام لشکرگاه را فرا گرفت و ابو احمد ناچار به واسط برگشت و این در شعبان همین سال بود.
او تا ماه ربیع الاول همانجا ماند و سپس از واسط آهنگ سامراء کرد و این بدان سبب بود که معتمد به او نوشته بود و وی را برای جنگ با یعقوب بن لیث صفاری امیر خراسان فرا خوانده بود. ابو احمد محمد مولد را به جانشینی خود برای جنگ با سالار زنگیان گماشت. سالار زنگیان از خبر آتش گرفتن لشکرگاه ابو احمد آگاه نبود تا آنکه دو مرد از اهالی آبادان پیش او آمدند و به او خبر دادند، صاحب زنج در این هنگام چنین اظهار داشت که این کار از الطاف خداوند نسبت به او و امداد او بر دشمنانش است و چنین نمود که او در پیشگاه خداوند بر ابو احمد و لشکرش نفرین کرده است و آتشی از آسمان فرود آمده و آنان را سوزانده است.
سالار زنگیان به کارهای یاوه و تباهی خود برگشت و سرکشی او شدت یافت، او علی بن ابان مهلبی را گسیل داشت و بیشتر سپاه را همراه او کرد و سلیمان بن- جامع را بر مقدمه خود گماشت و لشکری را که همراه یحیی بن محمد بحرانی و سلیمان بن موسی شعرانی بود ضمیمه لشکر علی بن ابان کرد و به آنان فرمان داد آهنگ اهواز کنند. در آن هنگام صفجور ترکی فرمانروای اهواز بود و نیزک قائد هم با او بود. دو لشکر در صحرایی که دشت میشان نام دارد رویاروی شدند و جنگ کردند.
زنگیان پیروز شدند، نیزک با بسیاری از یارانش کشته شد و اصغجون ترکی غرق گشت و گروهی بسیاری از فرماندهان سلطان اسیر شدند که حسن بن هرثمه معروف به شاری و حسن بن جعفر از جمله ایشان بودند. علی بن ابان خبر پیروزی را برای سالار زنگیان نوشت و درفشها و سرهای بریده و اسیران فراوانی را نزد او فرستاد.
علی بن ابان وارد اهواز شد و همانجا مقیم شد و همراه زنگیان خود تباهی بار می آورد و دهکده ها و نخلستانها را غارت می کرد تا آنکه معتمد علی الله موسی بن- بغا را برای جنگ با سالار زنگیان برگزید و او در ذیقعده همان سال از سامرا بیرون آمد و معتمد عباسی شخصا او را تا پشت دو باروی شهر بدرقه کرد و آنجا بر او خلعت پوشاند. موسی حرکت کرد، او پیشاپیش خود عبد الرحمان بن مفلح را به اهواز و اسحاق بن کنداخ را به بصره و ابراهیم بن سیما را به باد آورد فرستاد.
ابو جعفر طبری می گوید: همینکه عبد الرحمان بن مفلح وارد اهواز شد کنار پل اریق ده روز توقف کرد و سپس به مقابله با علی بن ابان مهلبی رفت و با او درافتاد و علی او را شکست داد. عبد الرحمان از پیش او بازگشت و آماده شد و برای جنگ با مهلبی برگشت و سخت با او درافتاد و بسیاری از زنگیان را کشت و بسیاری را اسیر گرفت و علی بن ابان و زنگیان همراهش گریختند و به جایی که معروف به بیان بود رفتند. سالار زنگیان هر چه خواست ایشان را به جنگ برگرداند، به سبب ترسی که با دلهای آنان آمیخته بود نپذیرفتند. سالار زنگیان که چنین دید به آنان اجازه داد به لشکرگاهش بروند و آنان رفتند و همگی با هم در همان شهری که ساخته بود مقیم شدند. عبد الرحمان بن مفلح خود را به حصن مهدی رساند تا در آنجا لشکرگاه بسازد. صاحب زنج علی بن ابان را به مقابله او فرستاد که جنگ کرد ولی نتوانست بر عبد الرحمان دست یابد و ناچار نزدیک «بادآورد» رفت. ابراهیم بن سیما در بادآورد بود که با علی درافتاد و علی شکست خورد و گریخت و برای بار دوم به جنگ ابراهیم بن سیما آمد که باز هم ابراهیم او را شکست داد. علی شبانه عقب- نشینی کرد و خود را به بیشه زار و جنگل انداخت و از همان راه کنار رود یحیی رسید. چون خبر گریز او به عبد الرحمان بن مفلح رسید طاشتمر ترکی را همراه لشکری از موالی و وابستگان به تعقیب او فرستاد و آنان به سبب سختی و ناهمواری زمین و اینکه انباشته از نی و خار بن بود به علی دست نیافتند. طاشتمر نیزار و خارستان را آتش زد و زنگیان گریزان بیرون آمدند و گروهی از آنان را به اسیری گرفت و با [خبر ]پیروزی و اسیران به حضور عبد الرحمان بن مفلح برگشت.
علی بن ابان هم در جایی که نامش نسوخ بود فرود آمد و این خبر به عبد الرحمان- بن مفلح رسید خود را به عمود رساند و آنجا مقیم شد، علی بن ابان خود را کنار رودخانه سدره رساند و به سالار زنگیان نامه نوشت و از او مدد خواست و تقاضا کرد برای او بلم بفرستد. سالار زنگیان برای او سیزده بلم فرستاد که گروه بسیاری از یارانش در آنها بودند. علی بن ابان و همراهانش نیز در همین بلمها سوار شدند و به عبد الرحمان رسیدند ولی آن روز میان دو لشکر جنگی صورت نگرفت و برابر یکدیگر ایستادند.
چون شب فرا رسید علی بن ابان گروهی از یاران خود را که به دلیری و پایداری آنان اطمینان داشت برگزید و در حالی که سلیمان بن موسی معروف به شعرانی هم همراهش بود و دیگر لشکریان خویش را بر جای نهاده بود تا کارش پوشیده بماند حرکت کرد و خود را پشت لشکرگاه عبد الرحمان رساند و ناگاه بر لشکرگاهش شبیخون زد و تا حدودی توفیقی نصیب او شد. عبد الرحمان از او فاصله گرفت و چهار بلم از بلمهای خود را بر جای گذاشت که علی بن ابان به غنیمت گرفت و برگشت و عبد الرحمان هم به راه خود ادامه داد و به دولاب رسید و همانجا ماند و مردانی از سپاه خود را آماده ساخت و طاشتمر ترکی را بر آنان فرماندهی داد و به مقابله علی بن ابان فرستاد، آنان در حالی که علی بن ابان در جایی بنام «باب آرز» بود به او رسیدند و با او درافتادند و علی بن ابان کنار رود سدره عقب- نشست، طاشتمر برای عبد الرحمان نوشت که علی از مقابل او گریخته است.
عبد الرحمان با لشکر خویش آمد و خود را به عمود رساند و آنجا مقیم شد و یارانش را برای جنگ آماده ساخت و بلمهای خود را مهیا کرد و طاشتمر را به فرماندهی آنان گماشت، او خود را به دهانه رودخانه سده رساند و با علی بن ابان جنگ سختی کرد که علی شکست خورد و ده بلم از او به غنیمت گرفته شد، علی گریزان و ترسان نزد سالار زنگیان برگشت. عبد الرحمان هم حرکت کرد و در بیابان لشکرگاه ساخت، عبد الرحمان بن مفلح و ابراهیم بن سیما به نوبت به لشکرگاه صاحب زنج حمله می کردند و با او در می افتادند و کسانی را که آنجا بودند به وحشت می انداختند.
اسحاق بن کنداجیق هم در آن هنگام والی بصره بود و مانع رسیدن خواروبار به لشکرگاه زنگیان شده بود. سالار روزی که از حمله عبد الرحمان بن مفلح و ابراهیم بن سیما وحشت داشت همه یاران و سپاهیانش را جمع می کرد و چون جنگ با آن دو تمام می شد گروهی از سپاهیان خود را به ناحیه بصره می فرستاد که با اسحاق بن کنداجیق نبرد کنند. آنان چندین ماه بر این حال بودند تا هنگامی که موسی بن بغا از جنگ با زنگیان برکنار شد.
ابو جعفر طبری می گوید: سبب بر کناری موسی چنین بود که معتمد عباسی ولایت فارس و اهواز و بصره و نواحی دیگری را به برادر خویش ابو احمد واگذار کرد و این پس از آسوده شدن ابو احمد از جنگ با یعقوب لیث صفاری و گریز او بود. ابو احمد مسرور بلخی را فرمانده جنگ با زنگیان کرد و موسی بن بغارا از آن کار برکنار ساخت. و چنان پیش آمد که ابن واصل با عبد الرحمان بن مفلح جنگ کرد و او را اسیر کرد و کشت. ابن واصل طاشتمتر ترکی را هم کشت و این درگیریها در ناحیه رامهرمز بود. مسرور بلخی ابو الساج را به فرماندهی جنگ با زنگیان و ولایت اهواز گماشت. و میان او و علی بن ابان مهلبی در ناحیه دولاب جنگی درگرفت که در آن عبد الرحمان داماد ابو الساج کشته شد و ابو الساج به «عسکر مکرم» عقب نشینی کرد، زنگیان وارد اهواز شدند و مردم آن شهر را کشتندو
اسیر کردند و خانه های آنان را آتش زدند.
ابو جعفر می گوید سالار زنگیان پس از هزیمت ابو الساج لشکریان خود را به ناحیه بطیحه و حوانیت و دشت میشان گسیل داشت و چنین بود که واسط در جنگ میان ابو احمد و یعقوب لیث که در دیر عاقول صورت گرفته بود از نظامیان خالی شده بود و زنگیان به آن طمع بسته بودند و سلیمان بن جامع را همراه لشکری از زنگیان برای تصرف واسط فرستادند. سالار زنگیان لشکر دیگری را به فرماندهی احمد بن مهدی با زورقهایی که تیر اندازان سپاهش در آنها نشسته بودند از پی سلیمان گسیل داشت و آنها را کنار رود «نهر المرأة» فرستاد، لشکر دیگری هم به سرپرستی سلیمان بن موسی روانه کرد و فرمان داد کنار رودی که به رود یهودی معروف بود مستقر شود. میان این لشکرها و لشکرهای خلیفه که در این سرزمینهای باقی مانده بودند جنگهای سختی درگرفت که گاه به سود این گروه و گاه به سود آن گروه بود، زنگیان سرانجام توانستند بطیحه و حوانیت را متصرف و به واسط مشرف شوند. در آن هنگام محمد مولد از سوی خلیفه حاکم آن شهر بود- میان محمد مولد و سلیمان بن جامع جنگهای بسیاری اتفاق افتاده است که بر شمردن و شرح همه آنها سخن را به درازا می کشاند- وضع چنین بود تا آنکه سالار زنگیان با فرستادن لشکری که شمارش یکهزار و پانصد تن و به سرپرستی خلیل بن ابان برادر علی بن ابان مهلبی بود او را یاری داد. ابو عبد الله زنجی هم که معروف به مذوب و یکی از سرداران مشهور زنگیان بود همراه ایشان بود.
در نتیجه سلیمان بن جامع نیرومند شد و با محمد مولد درافتاد و او را شکست داد و در ذی حجه سال دویست و شصت و چهار همراه سیاهان و فرماندهان وارد واسط شد و مردمی بسیار از اهالی واسط را کشت و شهر را غارت کرد و بازارها و خانه ها را آتش زد و بسیاری از خانه ها را هم ویران ساخت. یکی از سرهنگان به نام اذکنجوز بخاری که از سوی محمد بن- مولد مأمور دفاع از واسط بود استقامت کرد و آن روز را تا هنگام عصر دفاع و پایداری کرد و سپس کشته شد. کسانی که در لشکر سلیمان بن جامع فرماندهی سواران را بر عهده داشتند خلیل بن ابان و عبد الله مذوب بودند. احمد بن مهدی جبائی فرمانده زورقها و مهریار زنجی فرمانده بلمها بودند، سلیمان بن موسی شعرانی و دو برادرش فرماندهی میمنه و میسره سپاه را بر عهده داشتند، سلیمان بن- جامع هم فرماندهی بر همه سپاه را بر عهده داشت و همراه با فرماندهان زنگی خود و پیادگان بود، آنان همگی متحد بودند و چون واسط را غارت کردند و مردمش را کشتند و به خواسته خود رسیدند جملگی از واسط بیرون رفتند و به سوی جنبلاء حرکت کردند و همانجا مقیم شدند و به تباهی و ویرانی پرداختند. در ماههای نخست سال دویست و شصت و پنج زنگیان به نعمانیه و جرجرایا و جبل هجوم بردند، تاراج کردند و ویران ساختند و کشتند و آتش زدند و مردم دهکده های عراق از آنان گریختند و به بغداد پناه بردند.
ابو جعفر طبری می گوید: علی بن ابان مهلبی بر بیشتر ولایات اهواز چیره شد و همچنان تباهی و ویرانی بار آورد و آتش می زد، میان او و میان کارگزاران و فرماندهان نظامی سلطان (خلیفه)، مانند احمد بن لیثویه و محمد بن عبد الله کردی و تکین بخاری و مطرح بن جامع و اغرتمش ترکی و دیگران، همچنین میان او و کارگزاران یعقوب لیث صفاری، مانند خضر بن عنبر و دیگران جنگهای بزرگی در گرفته است که گاه به سود علی بن ابان و گاه به زیانش بوده است و در بیشتر آن جنگها علی بر طرف مقابل پیروز می شد. بدین گونه اموال زنگیان و غنیمتهایی که از شهرها و نواحی مختلف به دست آورده بودند بسیار شد و کار ایشان بزرگ و منزلت آنان در نظر مردم شکوهمند شد و خطر زنگیان برای معتمد عباسی و برادرش ابو احمد گران گردید. زنگیان دنیا را تقسیم کرده بودند، علی بن محمد ناجم سالار زنگیان و پیشوای مذهبی آنان کنار رود ابو الخصیب مقیم بود و آنجا شهری بزرگ ساخته و آن را مختاره نام نهاده بود و با خندقها آن را استوار ساخته و محصور کرده بود و در آنجا مردم را از روی میل و اجبار جمع کرده بود که بیرون از شمار بودند. مختاره شهری شد که به سامراء و بغداد پهلو می زد، بلکه بر آن دو بیشی داشت، امیران و سرهنگانش در بصره و اطراف آن بودند و طبق شیوه خلیفه خراج آن نواحی را می گرفتند و بصره در تصرف ایشان بود. علی بن ابان مهلبی بزرگترین امیر و فرمانده نظامی زنگیان بود که بر اهواز و شهرهای تابع آن چیره شده بود و شهرهایی چون شوشتر و رامهرمز را نیز به تصرف خویش درآورده بود و مردم تسلیم او شده بودند. او خراج می گرفت و اموالی بیرون از شمار به دست آورد.
سلیمان بن جامع و سلیمان بن موسی شعرانی همراه احمد بن مهدی جبایی در واسط و شهرهای تابع آن بودند و آن منطقه را به تصرف خویش آورده بودند و شهرهای استوار ساخته و دارایی و حاصل کشاورزی و خراج آن را می گرفتند و کارگران و کارگزاران و سرهنگان خود را در آن منطقه مرتب ساخته بودند و به آنان مقرری می پرداختند. چون سال دویست و شصت و هفت هجری فرا رسید و خطر زنگیان جدی شد و بیم آن بود که پادشاهی عباسیان از میان برود و منقرض شوند، بدین سبب ابو احمد موفق، که همان طلحه پسر متوکل است، چاره ای ندید مگر اینکه شخصا آهنگ آنان کند و این کار بزرگ را با رأی و چاره اندیشی خویش سامان دهد و خود در آوردگاههای حضور یابد. او پسر خویش ابو العباس را به عنوان مقدمه و فرمانده پیشتازان گسیل داشت. ابو احمد سوار شد و به «بستان هادی» در بغداد آمد و یاران و سپاهیان ابو العباس را سان دید و این در ماه ربیع الاخر همین سال بود، شمار آنان ده هزار مرد سواره و پیاده بود که در بهترین صورت و کامل ترین ساز و برگ بودند. بلمها و زورقها و پلهای پیش ساخته متحرک برای عبور پیادگان همراهشان بود و همه چیز محکم و استوار ساخته شده بود. ابو العباس از بستان هادی حرکت کرد و ابو احمد برای بدرقه او سوار شد و تا هنگامی که در دهکده بزرگ که نامش فرک بود فرود آمد او را بدرقه می کرد و از آنجا برگشت، ابو العباس چند روزی در فرک ماند تا یارانش به او بپیوندند و شمار ایشان کامل شود.
سپس به مداین رفت چند روزی آنجا ماند، آن گاه به دیر عاقول کوچ کرد آنجا نامه یی از نصیر که معروف به ابو حمزه و از سرداران بزرگ ابو العباس و فرمانده بلمها و زورقها بود رسید. ابو العباس او را به عنوان پیشاهنگ پیشتازان از راه دجله گسیل داشته بود، نصیر برای ابو العباس نوشته بود که سلیمان بن جامع همین که از آمدن ابو العباس آگاه شده است با سواران و پیادگان و کشتی های خود حرکت کرده و جبائی را به فرماندهی مقدمه خود گماشته است و اینک در جزیره ای که نزدیک «بردودا» و چهار فرسخ بالاتر از واسط قرار دارد فرود آمده اند و سلیمان بن موسی شعرانی هم با لشکریان خود به رودخانه ابان رسیده است هم لشکر زمینی دارد و هم لشکر دریایی. گوید: چون ابو العباس این نامه را خواند از آنجا کوچ کرد و خود را به جرجرایا و از آنجا به دهانه رود «صلح» رفت و بر مرکبها سوار شد و خود را به صلح رساند سپس پیشتازان خود را برای کسب خبر فرستاد. گروهی از پیشتازان برگشتند و به او خبر دادند که آن قوم رسیده اند و پیشاهنگان آنان نزدیک «صلح» رسیده اند و افراد ساقه لشکر آنان در بستان موسی بن- بغا مستقر شده اند که پایین تر از واسط قرار دارد. ابو العباس همین که این موضوع را دانست از شاهراهها کناره گرفت و سپاهیان او پیشتازان زنگیان را دیدند و بنابر سفارشی که ابو العباس کرده بود از مقابل ایشان عقب نشستند، آن چنان که زنگیان طمع بستند و فریب خوردند و آنان را تعقیب کردند و بر آنان فریاد می زدند که برای خودتان فرماندهی پیدا کنید که جنگ کند که فرمانده و امیر شما اینک سرگرم شکار است.
همینکه زنگیان در صلح به ابو العباس نزدیک شدند او همراه سواران و پیادگانی که داشت برای نبرد با آنان بیرون آمد و دستور داد فریاد بکشند و خطاب به ابو حمزه بگویند: ای نصیر تا چه هنگام از جنگ با این سگها خودداری و درنگ می کنی به جنگ آنان برگرد. نصیر با زورقها و بلمهای خود که مردان در آنها نشسته بودند برگشت، ابو العباس هم سوار بر بلمی شد و محمد بن شعیب هم با او بود و یاران و سپاهیان او زنگیان را از هر سو احاطه کردند و زنگیان شکست خوردند و گریختند و خداوند زنگیان را به دست ابو العباس و یارانش مغلوب کرد و آنان زنگیان را می کشتند و جلو می راندند تا آنجا که به قریه عبد الله رسیدند که شش فرسنگ دورتر از جایی است که روبه رو شده بودند، آنجا از زنگیان پنج بلم بزرگ و ده زورق به غنیمت گرفتند و گروهی از زنگیان امان خواستند و گروهی از ایشان را به اسیری گرفتند و کشتیهای بسیاری از ایشان غرق شد و این روز [و این جنگ ]نخستین پیروزی برای ابو العباس بود.
ابو جعفر می گوید: چون این جنگ سپری شد و این روز گذشت سرهنگان و دوستان ابو العباس به او پیشنهاد کردند تا لشکرگاه خود را همانجا قرار دهد که به آن رسیده بود و آنان از نزدیک شدن زنگیان به او بیم داشتند، ولی ابو العباس نپذیرفت و گفت: باید خود به واسط رود و آنجا فرود آید. چون خداوند بر چهره سلیمان بن- جامع و همراهانش زد و او شکست خورد و گریخت سلیمان بن موسی شعرانی هم از کناره رود ابان گریخت و خود را به «سوق الخمیس» رساند، سلیمان بن جامع هم خود را کنار رود امیر رساند. زنگیان هنگامی که با ابو العباس روبه رو شدند میان خود رایزنی کردند و گفتند: این مرد نوجوانی است که چندان ورزیدگی و تجربه ای در جنگ ندارد و رأی درست این است که ما با تمام نیروی خود با او رویاروی شویم و در همین نخستین رویارویی کوشش کنیم تا او را از میان برداریم یا مجبور به عقب نشینی کنیم و این موجب ترس و روی گرداندن او از جنگ با ما شود. آنان همین کار را کردند و همگان جمع شدند و کوشش کردند، ولی خداوند متعال ترس از او و دلیری او را بر دل ایشان افکند و به آنچه پنداشته بودند نرسیدند و برای آنان فراهم نشد.
فردای همان روز که جنگ اتفاق افتاد، ابو العباس سوار شد و در بهترین وضع وارد واسط گشت و آن روز جمعه بود برای نماز جمعه برپاخاست و گروه بسیاری از یاران و پیروان زنگیان از او امان خواستند. ابو العباس سپس به عمر که در یک فرسنگی واسط است کوچ کرد و آن را لشکرگاه خود قرار داد. ابو حمزه نصیر و دیگران به او اشاره کرده بودند که لشکرگاه خود را بالاتر از واسط قرار دهد که از زنگیان بر او بیم داشتند، ابو العباس نپذیرفت و گفت: من جز در عمر لشکرگاه نخواهم ساخت، او به ابو حمزه دستور داد در دهانه «بردودا» که فراتر از واسط است فرود آید، ابو العباس از رایزنی یاران خود و شنیدن پیشنهادهای آنان خودداری کرد و فقط به رای و تصمیم خود عمل کرد و در عمر فرود آمد و شروع به ساختن بلمها و زورقها کرد و هر صبح و شام با زنگیان جنگ می کرد. او غلامان ویژه و وابستگان خود را در بلمها مستقر کرد و در هر بلمی فرماندهی از خودشان تعیین کرد.
پس از آن جنگ، سلیمان هم آماده شد و نیروهای خود را جمع و سپس آنان را از سه راه گسیل داشت: گروهی از راه رودخانه ابان و گروهی از صحرای «تمرتا» و گروهی از بردودا. ابو العباس با آنان رویاروی شد و چیزی نگذشت که شکست خوردند و پراکنده شدند، گروهی از آنان خود را به سوق الخمیس و گروهی دیگر به «مازروان» و گروهی دیگر به صحرای تمرتا رساندند، گروهی دیگر کناره رود «ماذیان» را پیمودند و گروهی از آنان به بردودا رفتند. سپاهیان ابو العباس به تعقیب آنان پرداختند. ابو العباس هدف اصلی خویش را تعقیب گروهی قرار دارد که کرانه رود ماذیان را پیش گرفته بودند و از تعقیب آنان دست برنداشت تا آنکه در «برمساور» به گروهی از ایشان رسید و سپس برگشت. او کنار همه راهها و دهکده ها می ایستاد و درباره آنها می پرسید و همه مناطق را شناسایی می کرد، راهنمایان آگاهی نیز همراهش بودند و ابو العباس تمام آن سرزمین و راههای نفوذی آن و راههایی که به بیشه زارها و باتلاقها منتهی می شد شناسایی کرد و به لشکرگاه خویش در عمر برگشت و چند روزی برای استراحت خود و یارانش همانجا مقیم شد.
آن گاه قاصدی پیش او آمد و او را آگاه کرد که زنگیان جمع شده و آماده اند که به لشکرگاه ابو العباس یورش آورند و می خواهند از سه راه هجوم بیاورند و گفته اند ابو العباس جوانی مغرور و به خود شیفته است و تصمیم گرفته اند گروهی را در کمینگاهها بگمارند و از سه راه به لشکرگاهش بیایند. ابو العباس از این موضوع برحذر شد و آماده گردید. در همین حال زنگیان به لشکرگاه او روی آوردند و بیش از ده هزار نفر در صحرای تمرتا و حدود همان شمار در «برهثا» در کمین نهادند و بیست بلم انباشته از افراد آهنگ لشکرگاه ابو العباس کردند و قصدشان این بود که ابو العباس به جنگ با آنان بیرون آید پس از مقاومت اندکی از بیش او بگریزند و ابو العباس و سپاهیانش را به تعقیب خود وادارند تا از کمینگاه بگذرند و افرادی که کمین کرده اند از پشت بر آنان حمله کنند. ابو العباس همینکه با زنگیان در افتاد یاران خود را از تعقیب آنان منع کرد و چنین وانمودند که شکست خورده اند و برمی گردند. زنگیان دانستند که حیله آنان کارساز نیست و در این هنگام سلیمان و و جبائی با بلمها و زورقهای بسیار به لشکرگاه ابو العباس حمله آوردند. ابو العباس یاران خود را به صورت پسندیده ای آرایش نظامی داده بود و به ابو حمزه نصیر فرمان داد که در بلمها و زورقهای مرتب و آراسته به زنگیان حمله کند و او آهنگ ایشان کرد. ابو العباس هم در یکی از بلمهای خود که غزال نام داشت سوار شد و برای آن پاروزنانی ورزیده برگزید و محمد بن شعیب اشتیام را همراه خود ساخت گروهی از یاران و غلامان ویژه خود را برگزید و نیزه به آنان داد و سواران را هم فرمان داد که بر ساحل رودخانه به موازات او حرکت کنند و گفت: تا آنجا که می توانید به راه خود ادامه دهید مگر اینکه جویها و رودخانه ها راهتان را ببرد و مسدود کند و میان دو گروه جنگ درگرفت.
معرکه و میدان جنگ از کنار دهکده رمل تا رصافه بود، سرانجام خداوند متعال شکست را برای زنگیان مقرر داشت و گریختند و یاران ابو العباس توانستند چهارده بلم از آنان به غنیمت بگیرند و سلیمان و جبائی گریختند و مشرف به نابودی شده بودند و چون اسبهای آنان را به غنیمت گرفته بودند آن دو با پای پیاده گریختند و تمام افراد سپاه زنگیان بدون اینکه یک نفر از ایشان به پشت سرش نگاه کند گریختند و خود را به طهیثا رساندند و هر ابزار و اثاثی که داشتند رها کردند. ابو العباس برگشت و در لشکرگاه خویش در عمر فرود آمد و کشتیها و زورقهایی را که از زنگیان به غنیمت گرفته بود مرمت و اصلاح کرد و مردان را در آنها جای داد. زنگیان هم پس از آن بیست روز همان جا بودند و هیچ کس از ایشان آشکار نمی شد.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از آن جبایی هر سه روز با پیشتازان می آمد و برمی گشت. او در راه سپاهیان ابو العباس چاله هایی کند و در آن سیخهای تیز آهنی نهاد و با بوریا پوشاند و نهان کرد و آنها را در راههایی که سوارکاران حرکت می کردند بیشتر قرار داد و چنان بود که تعقیب کنندگان از آن راهها آنان را تعقیب می کردند. جبایی به کناره های لشکرگاه ابو العباس حمله می کرد و با این کار می- خواست سواران را به تعقیب خود وادار کند.
روزی پس از حمله جبایی سواران به تعقیب او پرداختند، همان گونه که همیشه تعقیب می کردند، اسب سرهنگی از فرغانیان در چاله ای افتاد و سپاهیان و یاران ابو العباس از این پیشامد به حیله جبایی پی بردند و از آن بر حذر شدند و از پیمودن آن راهها خودداری کردند.
ابو جعفر می گوید: زنگیان در اینکه هر بامداد به جنگ ابو العباس آیند اصرار می ورزیدند. آنان بر کرانه رود امیر لشکرگاه ساختند و گروه بسیاری همراه آنان بودند. سلیمان به سالار زنگیان نامه نوشت و از او خواست بلمهایی برایش گسیل دارد که هر کدام چهل پاروزن داشته باشد. در فاصله بیست روز چهل بلم بزرگ آکنده از جنگاوران و شمشیرها و سپرها و نیزه ها به یاری او رسید. ابو العباس را با آنان جنگهای پیاپی بود که در بیشتر آن یاران او پیروز و زنگیان مغلوب می شدند، ابو العباس هم برای پیشروی در رودخانه ها و تنگه ها اصرار می ورزید و خود را به شهری که سلیمان بن موسی شعرانی کنار رود خمیس ساخته و منیعه نام نهاده بود، رساند. ابو العباس چند بار خویشتن را به خطر انداخت و به هلاکت و مرگ نزدیک شد و به سلامت ماند. گروهی از فرماندهان زنگیان از او امان خواستند که ایشان را امان داد و خلعت پوشاند و ضمیمه لشکر خود ساخت و گروهی از فرماندهان ایشان را کشت و میان او و زنگیان همچنان روزگار می گذشت. سرانجام به ابو احمد موفق خبر رسید که سلیمان بن موسی بن شعرانی و جبائی و سرداران دیگر زنگیان که در منطقه واسط مستقرند به سالار خود نامه نوشته اند و از او خواسته اند که ایشان را با فرستادن علی بن ابان مهلبی یاری دهد. علی که در این هنگام امیر همه فرماندهان و سالار امیران بود در اطراف اهواز مقیم بود و بر آن شهر و توابع آن چیره. سالار زنگیان برای او نوشت با همه کسانی که پیش اویند به ناحیه ای که سلیمان بن جامع مقیم است برود و هر دو برای جنگ با ابو العباس متحد شوند.
بدین سبب بود که ابو احمد تصمیم گرفت خودش به واسط برود و شخصا در آوردگاه حاضر شود. او در صفر این سال از بغداد بیرون رفت و در «فرک» لشکرگاه ساخت و چند روزی آنجا ماند تا لشکریان و کسانی که می خواهند با او بروند به او بپیوندند، او که آلات و ابزار دریایی [آبی ]هم فراهم کرده بود از فرک به مدائن و از آنجا به دیر عاقول و سپس به جرجرایا و قنی، پس از آن به جبل و سرانجام به صلح رفت و در یک فرسنگی واسط فرود آمد و لشکرگاه ساخت. پسرش ابو العباس با گروهی از سواران که سران سپاهش بودند به استقبال پدر آمد. و چون پدر درباره آنان از پسر پرسید چگونگی پایداری و خیرخواهی آنان را برای پدر بیان کرد.
ابو احمد نخست بر پسر خویش ابو العباس و سپس بر فرماندهانی که همراهش بودند خلعت بخشید و ابو العباس به لشکرگاه خویش که در عمر بود برگشت و شب را آنجا گذراند. بامداد فردا ابو احمد بر کنار آب و در پیچ و خم رودخانه حرکت کرد و پسرش ابو العباس با همه لشکریان خود و ابزارهای آبی به صورت جنگ و با همان آرایشی که با زنگیان می جنگیدند به رویایی پدر آمد که ابو احمد چگونگی آرایش آنان را ستود و شاد شد. ابو احمد حرکت کرد تا کنار دهکده یی که به آن قریه عبد الله می گفتند فرود آمد و مقرری و عطای همه لشکریان را پرداخت و پسرش ابو العباس را پیشاپیش خود در کشتیها فرستاد و خود از پی او روان شد. ابو العباس در حالی که سرهای کشته شدگان و اسیرانی را که از سپاه شعرانی گرفته بود همراه داشت به استقبال پدر آمد و ابو احمد فرمان داد گردن اسیران را زدند. و از آنجا کوچید و آهنگ شهری کرد که شعرانی آن را ساخته و منیعه نام نهاده بود و در سوق الخمیس قرار داشت.
ابو احمد پیش از جنگ با سلیمان بن جامع با شعرانی جنگ کرد زیرا شعرانی پشت سر ابو احمد قرار داشت و ترسید که اگر نخست با سلیمان بن جامع جنگ کند شعرانی از پشت سرش حمله آورد و او را از سلیمان به خود بازدارد و سرگرم سازد، همین که ابو احمد نزدیک شهر رسید زنگیان برای جنگ با او بیرون آمدند، جنگی سست کردند و گریختند. سپاهیان ابو العباس بر دیوارها و با روی شهر رفتند و بر هر کس که دیدند شمشیر نهادند، زنگیان پراکنده شدند و ابو العباس وارد منیعه شد، سپاهیانش را کشتند و اسیر گرفتند و هر چه را در شهر بود به تصرف درآوردند و شعرانی در حالی که فقط ویژگانش همراهش بودند گریخت. سپاهیان ابو العباس آنان را تعقیب کردند تا آنجا که گریختگان به باتلاقها رسیدند و گروه بسیاری از ایشان غرق شدند و دیگران به بیشه ها و نیزارها گریختند در حالی که توانسته بودند از این شهر پنج هزار زن مسلمان را که در دست زنگیان بودند نجات دهند و این غیر از زنان زنگی بود که بر آنان دست یافته بودند.
ابو احمد فرمان داد زنانی را که زنگیان اسیر گرفته بودند به واسط ببرند و آنان را به کسان و خویشاوندانشان بسپارند. او آن شب را کنار شهر گذراند و بامداد به مردم اجازه داد که همه اسباب و ابزار و کالاهای زنگیان را غارت کنند، مردم وارد شهر شدند و هر چیز را که در آن بود به غارت بردند. ابو احمد فرمان داد باروی آن شهر را ویران و خندقش را پر کنند و هر چه را که آنجا باقی بود بسوزانند، مقدار فراوانی برنج و جو و گندم از این دهکده ها که شعرانی بر آنها چیره شده بود بدست آمد. ابو احمد فرمان داد انبارداران را کشتند و مقرر داشت تا آن برنج و جو و گندم را بفروشند تا بهای آن را به مصرف پرداخت و مقرری و عطای وابستگان و بردگان و لشکریانش رساند. اما شعرانی و برادرش خود را به مذار رساندند و او به سالار زنگیان نامه نوشت و این موضوع را به اطلاع او رساند و اینکه به مذار پناه برده است.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن حسن بن سهل برای من نقل کرد و گفت: محمد بن هشام کرنبائی، که معروف به ابو وائله است، برای من نقل کرد و گفت: آن روز من پیش سالار زنگیان بودم، او سخن می گفت که ناگاه نامه سلیمان رسید و موضوع شکست و پناه بردن خود را به مذار نوشته بود، همین که صاحب زنج آن نامه را گشود و چشمش به موضوع شکست و گریز افتاد بند شکمش گشوده شد و برای قضای حاجت برخاست و برگشت و نشست و نامه را برداشت و دقت کرد، همین که چشمش به موضوع شکست افتاد باز برخاست و این کار را چند بار تکرار کرد و من در بزرگی مصیبت هیچ شک و تردیدی نکردم ولی خوش نداشتم از او بپرسم، چون این کار طولانی شد گستاخی کردم و گفتم: مگر این نامه سلیمان بن موسی نیست گفت: چرا، خبری نوشته است که پشت را در هم می شکند، گفته است: کسانی که به مقابله او آمده بودند چنان با او در افتادند که هیچ چیز از [لشکر ]او باقی نمانده است و این نامه خود را از مذار نوشته است و چیزی جز خویشتن را به سلامت در نبرده است.
ابو وائله گفت: به ظاهر این را بلایی بزرگ شمردم و خدا می داند چه شادی ای در دل خویش نهان داشتم. او گوید: علی بن محمد صاحب زنج بر این خبر ناخوشی که رسیده بود شکیبایی و تظاهر به دلیری کرد و نامه یی به سلیمان بن جامع نوشت و او را بر حذر داشت که مبادا بر سر او همان رود که بر شعرانی رفت، و به او فرمان داد در کار خویش بیدار و در حفظ و نگهداری آنچه پیش اوست کوشا باشد.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از این موضوع ابو احمد را همتی جز تعقیب سلیمان بن جامع نبود. پیشتازان او آمدند و خبر آوردند که سلیمان در حوانیت است.
ابو احمد پسرش ابو العباس را با ده هزار تن گسیل داشت، او خود را به حوانیت رساند و سلیمان را آنجا ندید ولی آنجا با دو تن از سرهنگان زنگیان که به شجاعت و نیرو شهره بودند برخورد، یکی از آن دو معروف به شبل بود و دیگری ابو الندی نام داشت و از یاران قدیمی سالار زنگیان بودند که آن دو را در همان آغاز خروج خود به فرماندهی گماشته بود، سلیمان بن جامع این دو سرهنگ را در حوانیت گذاشته بود تا غلات و جو و گندم فراوانی را که گرفته بودند حفظ و نگهداری کنند.
ابو العباس با آن دو جنگ کرد و گروهی از مردان آن دو را کشت و گروه بسیاری را با تیر زخمی کرد و آنان چابکترین و دلیرترین و گزینه ترین مردان سلیمان بن جامع بودند که به آنان اعتماد داشت. آن روز تا هنگامی که تاریکی شب میان دو گروه حائل شد جنگ میان آنان ادامه داشت، در آن روز ابو العباس کرکی بزرگی که در حال پرواز بود چنان با تیر زد که میان زنگیان افتاد و تیر در بدنش باقی بود و گفتند: این تیر ابو العباس است و از آن به بیم افتادند. در آن روز گروهی از زنگیان از ابو العباس امان خواستند که ایشان را امان داد و از یکی از ایشان از جای اقامت سلیمان بن- جامع پرسید، به او خبر داد که سلیمان در شهری که در منطقه طهیثا ساخته مقیم است. در این هنگام ابو العباس با اطلاع صحیح از جایگاه سلیمان نزد پدر خود برگشت و او را آگاه ساخت که سلیمان همراه تمام یارانش غیر از شبل و ابو الندی آنجاست و آن دو برای حفظ غلات که در حوانیت بدست آورده اند آنجایند. در این هنگام ابو احمد به یاران خود فرمان داد آهنگ طهیثا کنند، ابو احمد اموال را فراهم آورد و به لشکریان خویش مقرری آنان را داد و نخست آهنگ منطقه بالای بردودا کرد تا از آنجا به طهیثا برود که راهی جز آن وجود نداشت. لشکریان پنداشتند که او قصد گریز دارد و نزدیک بود پراکنده شوند که از حقیقت امر آگاه شدند.
ابو احمد به دهکده ای در خوذیه رسید و بر رودخانه مهروز پلی بست که سواران از آن گذشتند، او همچنین به حرکت خویش ادامه داد تا آنکه فاصله میان او و شهری که سلیمان بن جامع، در منطقه طهیثا به نام منصوره ساخته بود، دو میل شد و با همه لشکریان خویش همانجا ماند. آسمان باران نکویی فرو بارید و آن روزها سرما شدت یافت، ابو احمد به باران و سرما سرگرم شد و از جنگ بازماند. چون سرما اندکی کاهش یافت ابو احمد همراه تنی چند از سرهنگان و وابستگان خویش به جستجوی جایی برآمد که بتوان در آن اسبها را به جولان آورد، او نزدیک دیوار آن شهر رسید که گروه بسیاری از زنگیان با او رویاروی شدند و از چند جا افرادی که کمین کرده بودند از کمینگاه بیرون آمدند و جنگ در گرفت و سخت شد، گروهی از دلیران پیاده شدند و چندان دفاع کردند که از تنگناهایی که در آن افتاده بودند بیرون آمدند. از میان غلامان ابو احمد غلامی که نامش وضیف علمدار بود و تنی چند از سرهنگان زیرک ترک اسیر شدند، در همین جنگ احمد بن مهدی جبائی یکی از سرهنگان بلند مرتبه زنگیان کشته شد، ابو العباس او را تیری زد که از پرده های بینی او خورد و تا مغزش نفوذ کرد و مدهوش بر زمین افتاد او را در حالی که زنده بود از آوردگاه بیرون بردند و تقاضا کرد او را نزد سالار زنگیان ببرند و آنان او را کنار رود ابو الخصیب و به شهری که سالارشان نام آن را مختاره نهاده بود، بردند او را با همان حال مقابل وی نهادند، این مصیبت بر او گران آمد چرا که جبائی از بزرگترین یاران و شکیباترین ایشان در اطاعت از سالار زنگیان بود.
جبائی چند روزی زنده بود و معالجه می کرد و سپس مرد، بیتابی سالار زنگیان بر مرگ او سخت شد و خودش کنار جسد او رفت و غسل و کفن کردنش را بر عهده گرفت و بر او نماز گزارد و سپس کنار گورش ایستاد تا او را به خاک سپردند آن گاه روی به یاران خود کرد و آنان را پند و اندرز داد و از مرگ جبائی یاد کرد. مرگ او در شبی بود که رعد و برق بود و بدان گونه که از سالار ایشان نقل کرده اند گفته است: به هنگام قبض روح جبائی ترنم فرشتگان را که برای او دعا می کرده و رحمت می فرستاده اند می شنیده است. سالار زنگیان در حالی از دفن جبائی برگشت که شکستکی و اندوه بر رخساره اش آشکار بود.
ابو جعفر می گوید: چون ابو احمد آن روز از جنگ برگشت پگاه روز بعد به سوی آنان بازگشت. او سپاهیان خود را به صورت دسته های پیاده و سواره آرایش داد و فرمان داد تا زورقها و بلمها نیز میان رودی که منذر نام داشت و از وسط شهر طهیثا می گذشت پا به پای او حرکت کند و بدین گونه آهنگ زنگیان کرد. چون نزدیک با روی شهر رسید، فرماندهان غلامان خویش را در نقاطی قرار داد که بیم آن بود زنگیان کمین کرده باشند و از آنجا درآیند. آن گاه پیادگان را پیشاپیش سواران داشت و خود پیاده شد و چهار رکعت نماز گزارد و به درگاه خداوند متعال برای پیروزی و نصرت مسلمانان تضرع و دعا کرد، آن گاه سلاح خویش را خواست و پوشید و به پسرش ابو العباس دستور داد به سوی دیوار و باروی شهر پیشروی کند و غلامان را به جنگ و حمله تشویق کند، او همان گونه رفتار کرد. سلیمان بن جامع جلو باروی شهری که آن را منصوره نام نهاده بود خندقی حفر کرده بود، غلامان همینکه کنار خندق رسیدند برای عبور از آن ترسیدند و باز ماندند، فرماندهان آنان را تشویق کردند و خود پیاده شدند و همراه آنان گستاخی کردندو
از خندق گذشتند و کنار زنگیان رسیدند که از بالای دیوار شهر خود مشرف بر آنان بودند. لشکریان ابو احمد شمشیر بر زنگیان نهادند، گروهی از سواران نیز از خندق عبور کردند و چون زنگیان آن گروه و گستاخی ایشان را که به مقابله آنان آمده بودند دیدند پشت به جنگ دادند و گریختند، یاران ابو احمد آنان را تعقیب کردند و از هر سو وارد شهر شدند.
زنگیان برای شهر خود پنج خندق کنده و جلو هر خندق بارویی قرار داده بودند که کنار آنها مقاومت کنند و بدین سبب کنار هر خندق که می رسیدند توقف و پایداری می کردند و سپاهیان ابو احمد آنان را عقب می راندند و پایداریشان را درهم می شکستند، در همین حال بلمها و زورقهای یاران ابو احمد در حالی که آکنده از جنگجویان بودند از راه همان رودخانه وارد شهر شدند و تمام بلمها و زورقهای زنگیان را که از کنارش می گذشتند غرق کردند و کسانی را که بر دو سوی رودخانه بودند می کشتند و اسیر می گرفتند آن چنان که زنگیان را از آن شهر و اطرافش که حدود یک فرسنگ بود به شدت عقب راندند و بیرون کردند. ابو احمد به هر چه در آن بود دست یافت و سلیمان بن جامع با تنی چند از یاران خویش گریخت و کشتار و اسیر شدن میان ایشان افتاد. ابو احمد توانست حدود ده هزار زن و کودک از مردم واسط و دهکده های آن و نواحی کوفه را که اسیر زنگیان بودند نجات دهد. او فرمان داد ایشان را نگاهداری کنند و به ایشان مال بخشند و به واسط برند و تسلیم کسان خودشان کنند. ابو احمد به تمام چیزهایی که در این شهر بود و همه اندوخته ها و داراییها و خوراکی و دامهای اهلی که ثروت بیکران و گرانقدری بود، دست یافت و دستور داد غلات و کالاهای دیگر را بفروشند و به مصرف پرداخت مقرری لشکر و وابستگان او برسانند. گروهی از زنان و فرزندان سلیمان بن جامع اسیر شدند، در آن روز وصیف علمدار و اسیران دیگری که زنگیان همراه او اسیر کرده بودند آزاد شدند و از زندان بیرون آمدند و موضوع جنگ و سرعت آن به زنگیان فرصت نداده بود که او و اسیران دیگر را بکشند.
ابو احمد هفده روز در طهیثا درنگ کرد و دستور داد باروی شهر را ویران و خندقها را از خاک انباشته کنند که این کار انجام شد سپس فرمان داد زنگیانی را که به بیشه زارها پناه برده اند تعقیب کنند و برای هر کس که یکی از زنگیان را می آورد جایزه ای قرار داد و بدین گونه مردم به تعقیب زنگیان پرداختند و هر زنگی را که پیش ابو احمد می آوردند نسبت به او نیکی می کرد و بر او خلعت می پوشاند و او را به فرماندهان غلامان خویش می سپرد که چاره را در دلجویی از ایشان دیده بود تا بدان گونه زنگیان را از اطاعت سالارشان باز دارد.
ابو احمد نصیر را با بلمها و زورقهایی مأمور تعقیب سلیمان بن جامع و دیگر زنگیانی که با او گریخته بودند کرد و به نصیر فرمان داد در تعقیب او کوشش کند تا آنجا که از باتلاقها بگذرد و برکنار دجله موسوم به عوراء- کور- برسد و دستور داد بندهایی را که سلیمان در دجله، برای جلوگیری از تعقیب خود، تا رودخانه ابو الخصیب کشیده و احداث کرده است ویران کند. همچنین به زیرک هم فرمان داد همراه گروه بسیاری از لشکریان در طهیثا بماند تا بتواند کسانی را که سلیمان از آن شهر تبعید و بیرون کرده است برگرداند.
چون ابو احمد آنچه را که در طلب آن بود بدست آورد با لشکر خویش برگشت و تصمیم استوار داشت که آهنگ اهواز کند تا کار آن سرزمین را سامان بخشد. او پیشاپیش خود، پسرش ابو العباس را فرستاده بود. قبلا گفتیم که علی بن- ابان مهلبی بر بیشتر نواحی اهواز چیره شده بود و به سپاهیان سلطانی تاخته و با آنان درافتاده و بر بیشتر اعمال و نواحی اهواز چیره شده بود.
چون ابو احمد برگشت همین که به بردودا رسید چند روزی آنجا ماند و فرمان داد آنچه لازم است و برای رفتن با اسبها مورد نیاز است فراهم آوردند تا آهنگ اهواز کند و پیشاپیش کسانی را فرستاد که راهها و منازل را اصلاح کنند و خواروبار و علوفه برای لشکری که همراه اویند فراهم سازند. پیش از آنکه ابو احمد از واسط حرکت کند زیرک از طهیثا برگشت و این پس از بازگشت مردم به نواحی تحت تصرف زنگیان بود و زیرک همه را در حال امن و آسایش پشت سر نهاده بود.
ابو احمد به زیرک فرمان داد آماده شود و با بلمها و زورقها و گزیدگان و دلیران خود بسوی دجله حرکت کند و دست او و دست نصیر فرمانده نیروی آبی برای شکستن بندهای دجله و تعقیب گریختگان زنگیان و درافتادن با هر یک از یاران سلیمان که بدیشان برخورند، متحد شود و خود را به شهری که سالار زنگیان در آن است برسانند و اگر مناسب دانستند با او در همان شهر جنگ کنند، و هر چه پیش می آید برای ابو احمد بنویسند تا پاسخ دهد و فرمان صادر کند و آنان بدان گونه عمل کنند.
ابو احمد هارون، پسر خویش، را بر لشکریانی که در واسط باقی گذاشته بود فرماندهی داد و تصمیم گرفت که سبکبار و همراه گروهی اندک از مردان و یاران خویش حرکت کند و به هارون فرمان داد که آن لشکر را از پی او با کشتیها و بلمها به جایگاه وی در دجله برساند و این کار را پس از رسیدن نامه اش انجام دهد.
ابو احمد از واسط به قصد اهواز بیرون آمد در «باذبین» فرود آمد و سپس به «طیب» و «قرقوب» رفت و کنار رود شوش رسید، برای او بر آن رود پل بسته بودند.
ابو احمد از اول بامداد تا هنگام ظهر کنار آن پل ماند تا همه لشکریانش عبور کردند و به شوش رسیدند و فرود آمد. او پیش از آن به مسرور بلخی که کارگزارش در اهواز بود، فرمان داده پیش او بیاید. وی نیز همراه لشکر و فرماندهانی که با او بودند بامداد روزی که ابو احمد در شوش فرود آمد به حضورش آمدند. ابو احمد بر مسرور بلخی و همراهانش خلعت پوشاند و سه روز در شوش درنگ کرد. از جمله زنگیانی که در طهیثا اسیر شده بود احمد بن موسی بن سعید بصری معروف به قوص بود، او از سرهنگان بلند پایه زنگیان بود و از ویژگان و یاران قدیمی سالار زنگیان شمرده می شد. او پس از آنکه زخمهای گران برداشت- و به دلیل همان زخمها کشته شد- اسیر گشت و ابو احمد دستور داد پس از مرگش سرش را بریدند و بر پل واسط نصب کردند.
ابو جعفر طبری می گوید: و چون خبر جنگ طهیثا به سالار زنگیان رسید و دانست که بر سر یارانش چه آمده است در کار خود فروماند و چاره سازیهای او کارگر نیفتاد و بیم و هراس او را واداشت به علی بن ابان مهلبی که در آن هنگام مقیم اهواز و همراه حدود سی هزار سپاهی بود نامه نوشت و به او فرمان داد هر چه خواروبار و لوازم و ابزار با اوست همانجا بگذارد و خودش با همه لشکریانش پیش او برود. این نامه به مهلبی رسید و او که از آمدن ابو احمد به اهواز آگاه شده بود و از بیم خردش تباه شده بود همین که نامه سالار زنگیان را خواند که شتابان از او خواسته بود حرکت کند همه چیزهایی را که پیش او جمع شده بود رها کرد و محمد بن یحیی بن سعید کرنبایی را به جانشینی خود گماشت. همین که مهلبی حرکت کرد و از او دور شد محمد بن یحیی هم پایداری نکرد و نماند که سخت ترسیده و اخبار پیاپی رسیده بود که ابو احمد آهنگ او دارد، او همه چیزهایی را که برای حفظ آن گماشته شده بود رها کرد و از پی مهلبی روان شد. در آن هنگام در اهواز و نواحی آن انواع غلات و خرما و دامهای اهلی بسیار برای زنگیان جمع شده بود که همه را رها کردند و رفتند. سالار زنگیان به بهبود بن عبد الوهاب هم که از سرهنگان بود و اداره ولایات میان اهواز و فارس را بر عهده داشت نوشت همراه لشکریان خویش نزد او برود.
بهبود هم هر چه خوراکی و خرما و گندم و چهارپایان که در اختیار داشت و بسیار بود رها کرد. ابو احمد همه آنها را به تصرف خویش درآورد و موجب تقویت او و ضعف و سستی سالار زنگیان شد.
پس از اینکه مهلبی از اهواز کوچ کرد یارانش میان دهکده هایی که بین اهواز و شهر سالار زنگیان بود پراکنده شدند و غارت کردند و مردم آن دهکده ها را که با آنان در حال صلح بودند بیرون کردند، گروه بسیاری هم از کسانی که با مهلبی بودند، چه پیاده و چه سواره، از رفتن همراه او و پیوستن به سالار زنگیان خودداری کردند و در اطراف اهواز ماندند و به ابو احمد نامه نوشتند و از او امان خواستند که به آنان خبر رسیده بود او بر هر کس از یاران و سپاهیان سالار زنگیان پیروز شود او را عفو می کند. آنچه که سالار زنگیان را بر آن داشت تا به مهلبی و بهبود بنویسد تا شتابان به او بپیوندند، ترس او از این بود که ابو احمد با سپاهیانش آهنگ او کنند، آن هم در آن حال که زنگیان را چنان ترس و بیمی فرا گرفته بود، او نمی خواست مهلبی و بهبود از او جدا باشند و کار بدان گونه که او پنداشته بود صورت نگرفت که ابو احمد آهنگ اهواز داشت و اگر مهلبی و بهبود در جای خود و میان لشکریان خویش می ماندند برای دفاع از اهواز و نگهداری اموالی که در دست داشتند بهتر و سودبخش تر بود.
ابو جعفر طبری می گوید: ابو احمد چندان درنگ کرد تا اموالی را که مهلبی و بهبود و جانشینان آن دو رها کرده بودند جمع کرد، بندهایی را که سالار زنگیان در دجله فراهم آورده بود برچید و راهها برای عبور او اصلاح شد. آن گاه ابو احمد از شوش به جندی شاپور رفت و سه روز آنجا درنگ کرد و علوفه در لشکرگاه کمیاب شد، کسانی را برای تهیه و گسیل داشتن علوفه فرستاد و از جندی شاپور به شوشتر رفت و آنجا برای جمع آوری اموال از بخشهای مختلف اهواز درنگ کرد و به هر بخش و ولایت سرهنگی را فرستاد تا زودتر اموال را جمع کند و گسیل دارد.
ابو احمد در همان حال احمد بن ابی الاصبغ را نزد محمد بن عبد الله کردی که سالار رامهرمز و دژها و دهکده های اطراف آن بود فرستاد، محمد بن عبد الله کردی مهلبی را به شورش وا داشته و اموال بسیاری هم برای سالار زنگیان گسیل داشته بود. ابو احمد به ابن ابی الاصبغ دستور داد با کردی اظهار دوستی و محبت کند و به او بفهماند که با همه گناهانی که کرده ابو احمد او را عفو خواهد کرد و از لغزش او چشم خواهد پوشید و همچنین به او بگوید در حمل اموال و رفتن با همه غلامان و سپاهیان و وابستگانی که همراه اویند به سوق الاهواز شتاب کند تا ابن ابی الاصبغ آنان را سان ببیند. ابو احمد دستور داده بود که او به آنان مقرری دهد و سپس آنان را همراه خود برای جنگ با سالار زنگیان ببرد، او همین گونه رفتار کرد و آنان را یکی یکی احضار کرد و سان دید و عطا و مقرری بخشید. ابو احمد نیز از آنجا به عسکر مکرم رفت و چند روزی آنجا را منزل قرار داد، سپس از آن کوچ کرد و به اهواز رسید.
او چنان می پنداشت که خوار و بار به میزان مصرف لشکرش پیشاپیش به اهواز فرستاده شده است، حال آنکه چنان نبود و آن روزگار دشوار شد و مردم بسختی نگران شدند. او سه روز درنگ کرد و منتظر رسیدن خواروبار شد که نرسید و حال مردم بد شد و نزدیک بود این موضوع جمع ایشان را پراکنده سازد. ابو احمد از سبب تأخیر در رسیدن خواروبار پرسید، معلوم شد زنگیان پل قدیمی ایرانیان را که میان سوق الاهواز و رامهرمز بوده تخریب کرده اند، آن پل اربق نام داشت، ناچار بازرگانان و دیگران از رساندن خواروبار عاجز مانده بودند و آن پل در دو فرسنگی سوق الاهواز بود. ابو احمد خود سوار شد و همه سیاهانی را که در لشکر بودند جمع کرد و آنان را به بردن سنگ واداشت و از اموال رعیت به آنان بخشید و حرکت نکرد تا آنکه همان روز آن پل اصلاح شد و به حال نخست برگشت و مردم توانستند از آن عبور کنند و کاروانهای خواروبار راه افتادند و مردم لشکرگاه فراوانی یافتند و احوال ایشان خوب شد. ابو احمد دستور داد قایقها را برای بستن پل بر رودخانه دجیل فراهم آورند که از همه ولایات اهواز جمع و فراهم شد.
ابو احمد همچنان چند روزی در اهواز باقی ماند تا یارانش کارهای خود را رو به راه کنند و ابزار و آلاتی را که به آن نیازمندند فراهم آورند و اسبهایشان بهبود یابند و ضعفی که به سبب نرسیدن علوفه بر آنها عارض شده بود برطرف شود. در همین حال نامه هایی از کسانی که با مهلبی نرفته و در سوق الاهواز مانده بودند برای ابو احمد رسید که از او تقاضای عفو کرده بودند، او ایشان را امان داد، حدود هزار تن آمدند ابو احمد نسبت به همه ایشان نیکی کرد و آنان را به فرماندهان غلامان خود سپرد و برای آنان مقرری تعیین کرد. آن گاه بر رود دجیل اهواز پل بست و پس از اینکه سپاهیان خویش را جلو فرستاد خودش نیز کوچید و از پل عبور کرد و در جایی که معروف به قصر مأمون است سه روز درنگ کرد. او پسرش ابو العباس را پیشاپیش به کرانه نهر مبارک که از شاخه های فرات بصره است گسیل داشت و برای پسر دیگرش هارون نوشت تا با لشکر خویش به ابو احمد بپیوندد و مقصودش این بود که همه لشکرها آنجا جمع شوند. او از قصر مأمون به قورج عباس رفت، آنجا احمد بن ابی الاصبغ همراه با هدایای محمد بن عبد الله کردی سالار رامهرمز که شامل اموال و چارپایان بود، پیش او رسید. آن گاه از قورج کوچ کرد و در جعفریه فرود آمد، آنجا آب نبود و ابو احمد هنگامی که در قورج بود کسانی را فرستاده بود تا چاههای آن را گودتر کنند و به آب برسانند.
یک شبانروز آنجا ماند و به خواروبار فراوانی که جمع شده بود دست یافت که بر سپاهیان گشایشی شد و از آنجا توشه برداشتند، او به منزلی که معروف به بشیر است رفت آنجا آبگیری یافت که از آب باران انباشته شده بود، یک شبانروز درنگ کرد و به سوی مبارک که منزلی دور بود، حرکت کرد، در راه دو پسرش ابو العباس و هارون به او رسیدند و بر او سلام دادند و همراهش شدند و او با آنان وارد مبارک شد و این به روز شنبه نیمه رجب سال دویست و شصت و هفت بود.
ابو جعفر می گوید: نصیر و زیرک که کنار دجله کور به یکدیگر رسیده بودند با کشتیها و بلمهای خود همچنان به راه خویش ادامه دادند تا به ابله رسیدند. آنجا مردی از یاران سالار زنگیان از آنان امان خواست و آن دو را آگاه کرد که سالارشان شمار بسیاری بلم و زورق آکنده از زنگیان را به سرپرستی سرهنگی به نام محمد بن- ابراهیم که کنیه اش ابو عیسی است، گسیل داشته است.
طبری می گوید: این محمد بن ابراهیم مردی از اهل بصره بود که یسار، رئیس شرطه سالار زنگیان او را به حضورش آورده بود و او وی را شایسته دبیری برای یسار دید و تا هنگامی که یسار زنده بود همچنان دبیری او را برعهده داشت.
کار احمد بن مهدی جبایی نزد سالار زنگیان بالا گرفت و او را به بیشتر نقاطی که یسار حکومت داشت حاکم ساخت و همین محمد بن ابراهیم را به عنوان دبیر به او سپرد و دبیری جبائی را بر عهده داشت و همین که در جنگ شعرانی جبائی کشته شد این محمد بن ابراهیم به مقام و رتبه او طمع کرد و خواست سالار زنگیان او را بر جای جبائی بگمارد، محمد بن ابراهیم قلم و دوات را کنار افکند و جامه جنگی پوشید و آماده شد، سالار زنگیان او را همراه این لشکر فرستاده بود و فرمان داده بود در دجله بماند و آمد و شد کند تا لشکرهای سلطانی را که وارد دجله می شوند عقب براند. او گاهی هم با گروههایی که همراهش بودند به رودخانه معروف به یزید می رفت، در این لشکر که همراهش بود برخی از فرماندهان زنگیان از جمله شبل بن سالم و عمرو که معروف به غلام بود حضور داشتند و گروهی از سیاهان و دیگران بودند. مردی از زنگیان که در همین لشکر بود از نصیر و زیرک امان خواست و خبر او را به اطلاع ایشان رساند و گفت که محمد بن- ابراهیم آهنگ حمله به لشکرگاه نصیر دارد. نصیر در آن هنگام کنار نهر المراة اردو زده بود. آن مرد همچنین اطلاع داد که آنها می خواهند رودخانه هایی را که رود معقل را قطع می کند طی کنند و از تنگه شیرین بگذرند و به محل معروف به شرطه برسند و از پشت لشکر نصیر بیرون آیند و با هر کس که در آن است درافتند.
چون نصیر از این خبر آگاه شد در حال آماده باش از ابله برگشت و در لشکرگاه خود مستقر شد، زیرک نیز آهنگ تنگه و شکاف شیرین کرد تا با محمد بن ابراهیم درگیر شوند و در راه با او رویاروی شد و پس از آنکه زنگیان پایداری و جنگی سخت کردند خداوند زیرک را پیروزی عنایت کرد و زنگیان گریختند و کنار رودخانه یزید که محل کمین ایشان بود پناه بردند، زیرک را به محل آنان راهنمایی کردند که زورقهای خود را بدان سوی برد و گروهی از ایشان را کشت و گروهی دیگر را اسیر کرد. محمد بن ابراهیم و عمرو- غلام بودی- از جمله اسیران بودند تمام بلمها و زورقهایی هم که با آنان بود و شمار آنها به حدود سی بلم می رسید به غنیمت گرفته شد. شبل بن سالم همراه کسانی که با او بودند گریخت و خود را به لشکرگاه سالار زنگیان رساند. زیرک از تنگه شیرین با سلامت و پیروزی بیرون آمد و با اسیران و سرهای بریده و بلمها و زورقهایی که به دست آورده بود از ناحیه دجله کور به واسط برگشت و خبر پیروزی را برای ابو احمد نوشت. مصیبت بر پیروان سالار زنگیان که در دجله و اطراف آن بودند سنگین شد و گروهی از زنگیان و پیروان ایشان که حدود دو هزار نفر بودند از نصیر فرمانده نیروهای آبی که در آن هنگام کنار نهر المراة بود امان خواستند.
نصیر این خبر را برای ابو احمد نوشت. ابو احمد به او فرمان داد ایشان را بپذیرد و امان دهد و مستمری بپردازد و در زمره یاران خود قرار دهد و با آنان با دشمن جنگ کند. ابو احمد سپس به نصیر نامه نوشت و دستور داد کنار رود مبارک به او ملحق شود و نصیر خود را آنجا و پیش او رساند.
و چنان بود که ابو العباس هنگامی که آهنگ آمدن کنار رود مبارک داشت با بلمها آهنگ لشکرگاه سالار زنگیان کرد و در شهر آنان که کنار رود ابو الخصیب بود جنگ کرد و این جنگ از اول روز تا هنگام عصر میان دو گروه ادامه داشت.
یکی از سرهنگان بلند پایه سالار زنگیان بنام منتاب که از پیوستگان به سلیمان بن جامع بود همراه گروهی از یاران خویش از ابو العباس امان خواست و این از پیشامدهایی بود که سالار زنگیان را سخت شکسته خاطر کرد. ابو العباس با فتح و ظفر برگشت، بر منتاب هم خلعت پوشاند و مال بخشید و او را بر اسبی سوار کرد و با خود آورد و چون پدرش ابو احمد را دید گزارش کار متناب را به او داد که برای امان خواهی پیش او آمده است، ابو احمد هم فرمان داد به متناب خلعت و اموال و و چند اسب و ستور بخشیدند. او نخستین سرهنگ از سرهنگان سالار زنگیان بود که امان خواست.
ابو جعفر می گوید: چون ابو احمد کنار رود مبارک فرود آمد نخستین کاری که در مورد سالار زنگیان کرد این بود که برای او نامه یی نوشت و او را به توبه و بازگشت به سوی خداوند فرا خواند تا از خونهایی که ریخته است و حرمتهایی که شکسته و شهرها که ویران کرده است و اموال و زنانی را که حلال دانسته و ادعای مواردی که خداوند او را شایسته آن ندانسته است- همچون امامت و نبوت توبه کند. به او فهماند که در توبه برای او گشاده و امان برای او موجود است و اگر او از کارهایی که موجب خشم خداوند متعال است دست بردارد و در جماعت مسلمانان درآید همین موضوع جرمهای گذشته او را با همه بزرگی خواهد پوشاند و بدین وسیله به بهره و پاداش بزرگ در دنیا و آخرت خواهد رسید.
ابو احمد این نامه را همراه فرستاده ای گسیل داشت. فرستاده تقاضا کرد او را نزد سالار زنگیان ببرد، آنان از پذیرفتن آن نامه و بردن او پیش سالار خود امتناع کردند، فرستاده آن نامه را پیش ایشان پرتاب کرد، زنگیان نامه را برداشتند و پیش سالار خود بردند، آن را خواند و هیچ پاسخی نداد. فرستاده پیش ابو احمد برگشت و او را آگاه ساخت. ابو احمد پنج روز به سان دیدن از کشتیها و مرتب ساختن سرهنگان و غلامان و وابستگان در آنها و انتخاب تیراندازان و نشاندن در زورقها سرگرم بود و سپس روز ششم همراه سپاهیان خود و پسرش ابو العباس آهنگ شهر سالار زنگیان که آن را «مختاره» نام نهاده بود کرد. ابو احمد از راه رود ابو الخصیب سوی آن شهر رفت و بر آن مشرف شد و با دقت نگریست، استواری و دیوارهای بلند و خندقهای ژرف آن را دید که از هر سو شهر را احاطه کرده است و متوجه شد راهی را که به شهر می رسد کور کرده است و منجنیقهای بسیار و عراده ها و کمانهای چند تیره و ابزارهای جنگی دیگر بر دیوارها و باروی شهر نهاده است. ابو احمد چیزهایی دید که نظیر آن را از هیچیک از ستیز کنندگان با خلیفه ندیده بود و شمار جنگجویان و اجتماع ایشان چنان بود که کار خویش را دشوار دید.
زنگیان همین که ابو احمد و سپاهیانش را دیدند چنان بانگ برداشتند که زمین به لرزه درآمد، ابو احمد در آن حال به پسرش ابو العباس گفت: کنار دیوار شهر پیشروی کند و کسانی را که بر فراز دیوارند تیرباران کند. ابو العباس چنان کرد و کشتیهای خود را چندان جلو برد که به دیواره و بندرگاه قصر سالار زنگیان رسید.
زنگیان نیز همگی به جایی که کشتیها نزدیک شده بودند آمدند و هجوم آوردند، تیرها و سنگهای منجنیقها و عراده ها و فلاخنهای ایشان پیاپی می رسید و عوام زنگیان نیز با دست خویش سنگ می انداختند آن چنان که چشم به هر سو می افتاد در آن تیر یا سنگ می دید.
ابو العباس سخت پایداری کرد. سالار زنگیان و پیروانش کوشش و پایداری و شکیبایی ایشان را چنان دیدند که تا آن روز از هیچ کس که با آنان جنگ کرده بود بدان گونه ندیده بودند. در این هنگام ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد با همراهان خود برای استراحت و مداوای زخمهایشان به جایگاه خویش برگردند، آنان چنان کردند. در این حال دو تن از جنگجویان زنگی که در زورقها جنگ می کردند از ابو احمد امان خواستند و آن دو بلمهای خود را همراه قایقرانان و ابزاری که در آن بود نزد ابو احمد آوردند. او فرمان داد به آن دو قایقران خلعتهای زیبا و کمربندهای آراسته به زر و اموال دیگر دادند و به دیگران خلعتهای حریر سرخ و سبز دادند که آن را بسیار پسندیدند و به همگان مال بخشید و فرمان داد آنان را به جایی نزدیک ببرند که دیگر همکارانشان آنان را ببینند و این از موثرترین حیله ها بود که علیه سالار زنگیان بکار گرفته شد. دیگر قایقرانان که دیدند نسبت به همکاران آنان چگونه عمل شد و مورد عفو قرار گرفتند و نسبت به آنان نیکی شد به امان گرفتن راغب شدند و در آن مورد رقابت کردند و گروه بسیاری از ایشان در حالی که به آنچه برای ایشان مقرر شده بود تمایل داشتند به ابو احمد پیوستند. او فرمان داد برای آنان نیز همان چیزهایی که به یارانش نشان داده شده است مقرر گردد و چون سالار زنگیان دید که قایقرانان به گرفتن امان رغبت نشان می دهند دستور داد همه آنان را که در دجله بودند به رود ابو الخصیب برگردانند و کسانی را بر دهانه رود گماشت تا از بیرون آمدن ایشان جلوگیری کنند و دستور داد بلمهای ویژه خودش را آشکار سازند و بهبود بن عبد الوهاب را برای فرماندهی آن فرا خواند.
بهبود از نیرومندترین سرداران او بود و ساز و برگ و شمار فراوان داشت. بهبود آماده شد و با لشکری گران از زنگیان آهنگ ایشان کرد، میان او و ابو حمزه نصیر که فرمانده نیروهای آبی بود و ابو العباس پسر ابو احمد جنگهای سختی روی داد که در تمام آنها پیروزی از آن سپاهیان سلطان بود، و در هر بار بهبود پس از آنکه نیروی بیشتری جمع می کرد به جنگ باز می گشت و به جان آنان می افتاد.
سرانجام سپاهیان ابو احمد به خوبی و شایستگی از عهده اش برآمدند و او را وادار به شکست و گریز کردند و کنار قصر سالار زنگیان راندند، در آن حال دو نیزه به او اصابت کرد و با تیرها نیز زخمی شد و سنگهایی که به او خورده بود او را سست کرد و در حالی که مشرف به مرگ شده بود او را به رود ابو الخصیب برگرداندند و [از معرکه ]بیرون بردند. یکی از سرهنگان گرانقدر زنگیان که بسیار دلیر و نیرومند و در جنگ پیشتاز بود و عمیره نام داشت همراه او کشته شد.
گروهی دیگر از زنگیان از ابو احمد امان خواستند که به همگان مال بخشید و خلعت داد و به نیکی رفتار کرد. ابو احمد با تمام افراد سپاه خویش که در آن هنگام پنجاه هزار مرد بودند سوار شد، سالار زنگیان نیز همراه سیصد هزار مرد بود که همگان جنگ و دفاع می کردند، برخی شمشیر زن و نیزه دار و تیرانداز بودند و افرادی با فلاخن سنگ پرتاب می کردند و با منجنیق و عراده ها جنگ می کردند و ناتوانترین ایشان کسانی بودند که با دست خویش سنگ می زدند و تماشاچیان و سیاهی لشکر بودند و کارشان فریاد زدن و نعره کشیدن بود، زنان هم در این کار با آنان شرکت داشتند.
ابو احمد آن روز تا هنگام ظهر مقابل لشکر سالار زنگیان ماند، آن گاه فرمان داد ندا دهند که امان برای همگان از سیاه و سرخ خواهد بود مگر برای دشمن خدا علی بن محمد، همچنین دستور داد بر تیرها با همان مطالبی که جار زده بودند امان نامه هایی بنویسند و در آنها به مردم وعده نیکی و احسان دهند و میان لشکرگاه سالار زنگیان بیندازد. بدین گونه دلهای گروه بسیاری از آنان که بدون بینش و دانش از او پیروی کرده بودند به ابو احمد مایل شد و در آن روز هم شماری بلم و زورق به او پیوست و او همه سرنشینان آنها را مال داد و نسبت به آنان احسان کرد.
در این هنگام دو سرهنگ از سرهنگان ابو احمد که از وابستگان او در بغداد بودند به حضورش آمدند یکی بکتمر نام داشت و دیگری بغرا و آن دو با گروهی از سپاهیان خویش بودند. ورود آنان مایه افزونی نیروی ابو احمد شد و فردای آن روز با همه سپاهیانش کوچ کرد و در جایی مقابل شهر و لشکرگاه سالار زنگیان، که آن را برای فرود آمدن خود برگزیده بود، فرود آمد و همانجا مقیم شد و آن را لشکرگاه خویش قرار داد و سرهنگان و فرماندهان سپاه خود را مرتب و مستقر ساخت. نصیر را که سالار نیروهای آبی بود در ابتدای لشکرگاه و زیرک ترکی را در نقطه ای دیگر و علی بن جهشار، حاجب خود را در نقطه ای دیگر مستقر ساخت، راشد غلام وابسته خود را به فرماندهی غلامان و وابستگان خویش که از ترکان و دیلمان و خزران و رومیان و طبرستانیان و افراد مغرب و سیاهان زنگی و گروهی هم از فرغانیان و کردان و ایرانیان بودند گماشت و آنان را چنان مستقر ساخت که راشد و یارانش همگی گرداگرد خیمه ها و خرگاههای ابو احمد بودند، صاعد بن مخلد وزیر و دبیر خویش را همراه لشکری دیگر از غلامان و وابستگان بالاتر از لشکر راشد قرار داد، مسرور بلخی را که سرهنگ و سالار اهواز بود بر لشکری دیگر که بر جانبی دیگر از لشکرگاهش مستقر بود گماشت، فضل و محمد دو پسر موسی بن بغا را با لشکری دیگر بر جانبی دیگر گماشت، سرهنگی دیگر را که معروف به موسی بود از پی آن دو فرستاد و او با لشکر و یاران آماده نبرد بود.
بغراج ترکی را همراه لشکری گران با شمار و ساز و برگ فراوان بر ساقه لشکر خویش گماشت.
ابو احمد که چگونگی حال سالار زنگیان و استواری جایگاه و بسیاری سپاه او را دید دانست که چاره یی از صبر و پایداری و طولانی شدن مدت محاصره ندارد و باید لشکریان سالار زنگیان را تا آنجا که می تواند پراکنده سازد و به آنان امان دهد و نسبت به هر کس از آنان که برمی گردند نیکی کند و نسبت به کسانی که در گمراهی خود پایدارند سختگیری کند، و نیازمند به بیشتر کردن بلمها و زورقهای خود و جنگ- افزارهای آبی است. ابو احمد شروع به ساختن شهری مانند شهر سالار زنگیان کرد و دستور داد فرستادگانی همه جا بفرستند که صنعتگران و آلات و ابزارهای لازم را از زمین و آب به لشکرگاهش برسانند و خواروبار و زاد و توشه را کنار شهری که شروع به ساختن آن کرده و آن را موفقیه نام نهاده است فراهم سازند و به کارگزاران خویش نوشت که اموال را به بیت المال او در آن شهر برسانند و به بیت المال که در پایتخت [بغداد ]است حتی یک درهم گسیل ندارند. فرستادگانی به سیراف و جنابه فرستاد و فرمان داد کشتیهای بسیار بسازند که به هنگام نیاز آنها را در رودخانه ها و جایگاههای لازم پراکنده و مستقر سازد تا آنان راههای رسیدن خوار و بار به سالار زنگیان را قطع کنند همچنین فرمان داد بخشنامه ای برای کارگزارانش فرستاده شود تا هر کس از سپاهیان را که استعداد مقاومت و پایداری دارد پیش او بفرستند. او حدود یک ماه منتظر ماند و آذوقه پیاپی می رسید، ابزار و صنعتگران هم رسیدند و شهر ساخته شد و بازرگانان انواع کالاها را آماده کردند و به آن شهر منتقل ساختند و بازارهایی در آن شهر ساخته شد و شمار بازرگانان و افراد متمکن در آن بسیار شد. در همین حال کشتیها از راه دریا آنجا رسید و ده سال بود که سالار زنگیان و یارانش آن راه را بریده بودند. ابو احمد در این شهر مسجد جامع هم ساخت و با مردم در آن شهر نماز جمعه می گزارد. او ضرابخانه هایی ساخت و در آن شهر درهم و دینار می زدند و همه وسایل رفاه و انواع منافع در آنجا جمع شد، تا آنجا که ساکنان این شهر هیچ چیز از وسایلی که در شهرهای بزرگ و کهن یافت می شود کم نداشتند و از همه سو اموال بر آن می رسید و مقرری مردم به هنگام پرداخت می شد و آنان در گشایش قرار گرفتند و احوال آنان بهبود یافت و عموم مردم مایل شدند به سوی این شهر بروند و همانجا ساکن شوند.
ابو جعفر طبری گوید: سالار زنگیان فرمان داد بهبود بن عبد الوهاب همراه گروهی از یاران خود در حال غفلت دشمن با زورقهای خود به لشکرگاه ابو حمزه نصیر که فرمانده نیروهای آبی ابو احمد بود حمله برد. بهبود همین گونه رفتار کرد و به لشکرگاه نصیر حمله برد، گروهی از اصحاب او را کشت و گروهی را اسیر گرفت و چند کوخ را که از ایشان بود آتش زد. سالار زنگیان ابراهیم بن جعفر همدانی را که از سرهنگان او بود همراه چهار هزار زنگی و ابو حسین محمد بن- ابان مهلبی را همراه سه هزار زنگی و سرهنگی را که معروف به «دور» بود همراه یکهزار و پانصد مرد فرمان داد تا به کرانه های لشکرگاه ابو احمد در افتند و شبیخون زنند و غارت برند. ابو العباس از قصد ایشان آگاه شد و با فوجی گران از یاران خویش آهنگ آنان کرد و میان ابو العباس و آنان جنگهایی اتفاق افتاد که در همگی پیروزی با او بود. گروهی از زنگیان از او امان خواستند، پذیرفت و بر آنان خلعت پوشاند و گفت: آنان را کنار شهر سالار زنگیان ببرند و بر پای دارند تا یاران او ایشان را ببینند. ابو احمد همچنان در مورد برانداختن سالار زنگیان چاره اندیشی می کرد، گاه اموال فراوان به یاران و سپاهیان او می داد و گاه با ایشان در می افتاد و جنگ می کرد و از رسیدن خواروبار بدیشان جلوگیری می کرد. شبی به بهبود خبر رسیدن کاروانی را دادند که در آن کالاهای گوناگون و آذوقه وجود داشت. بهبود زنگی با گروهی از مردان گزیده خویش به قصد فرو گرفتن آن قافله حرکت و در نخلستان کمین کرد.
کاروان به آنجا رسید و مردمش در بی خبری بودند بر آنان حمله برد گروهی از کاروانیان را کشت و گروهی را اسیر گرفت و آنچه از اموال می خواست گرفت.
ابو احمد نیز که از آمدن این کاروان اطلاع داشت سرهنگی را برای بدرقه و پاسداری کاروان با گروهی اندک گماشته بود آن سرهنگ را یارای جنگ با بهبود و گروه بسیارش نبود، ناچار به هزیمت برگشت. چون این خبر به ابو احمد رسید سخت افسرده شد و از گرفتاری مردم در مورد اموال و کاروانهای تجارتی اندوهگین گردید و فرمان داد تا به مردم عوض آنچه را از دست داده اند بپردازند و بر دهانه رودخانه یی که معروف به رود بیان و مسیر ورود کاروان است لشکری گران برای پاسداری بگمارند.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از آن سالار زنگیان لشکری را به فرماندهی یکی از سرداران معروف خود که نامش صندل زنگی بود گسیل داشت: چنانکه گفته اند این مرد، سر و چهره زنان آزاده مسلمانان را برهنه می کرد و با آنان رفتاری همچون کنیزکان داشت و گاه آنان را باژگونه می کرد و اگر زنی از پذیرش خواسته او خودداری می کرد صندل بر چهره آن زن می زد و او را به یکی از کافران زنگی می سپرد تا با او درآمیزد و سپس آن زن را به بازار بردگان می برد و به کمترین بهاء می فروخت. خداوند متعال مرگ او را به آسانی مقرر کرد و چنان بود که در جنگ میان او و ابو العباس صندل اسیر شد، او را پیش ابو احمد آوردند، دستور داد شانه هایش را بستند و چندان بر او تیر زدند تا هلاک شد.
ابو جعفر طبری می گوید: سالار زنگیان پس از آن لشکر دیگری فراهم آورد و فرمان داد به کرانه های لشگرگاه ابو احمد حمله برند و در حالی که آنان آسوده و بیخبر باشند بر آنان شبیخون زنند. از این لشکر هم یکی از زنگیان نام آور که نامش مهذب بود و از سوارکاران دلیر زنگیان شمرده می شد امان خواست، او را به هنگامی که ابو احمد روزه می گشود پیش او آوردند، مهذب به ابو احمد خبر داد که با کمال رغبت و برای زینهار خواهی و فرمانبرداری آمده است و گفت در همین ساعت زنگیان در حال حرکت برای شبیخون زدن به ابو احمد هستند و کسانی که برای این شبیخون برگزیده شده اند همگی از دلیران و بلند پایگان زنگیان اند. ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد که همراه سرهنگانی که خود آنان را برگزیده بود برای جلوگیری حرکت کند و آنان چنان کردند. لشکر زنگیان همینکه احساس کردند که از حرکت و شبیخون آنان پرده برداشته شده و سالارشان امان خواسته است به شهر و جایگاه خود برگشتند.
ابو جعفر می گوید: سالار زنگیان پس از این علی بن ابان مهلبی را که از بزرگترین و گرانقدرترین سرداران خویش بود برای جنگ مأمور کرد و برای او همه دلیران چابک را برگزید و فرمان داد بر لشکر ابو احمد شبیخون زند. مهلبی همراه حدود پنج هزار مرد که بیشترشان سیاهان زنگی بودند و حدود دویست تن از سرهنگان زنگیان که همگی از بزرگان و گزیدگان بودند حرکت کرد و شبانه از کرانه باختری دجله به کناره خاوری آن عبور کرد، آنان تصمیم گرفتند به دو گروه تقسیم شوند: گروهی از پشت و گروه دیگر از مقابل لشکرگاه ابو احمد حمله برند و قرار بر این شد که نخست گروهی هجوم برند که از مقابل حمله می کنند. چون جنگ درگرفت این گروه از جانب پشت لشکرگاه حمله خواهند کرد و آنان را که سرگرم جنگ هستند فرو خواهند گرفت. سالار زنگیان و علی بن ابان چنین پنداشته بودند که بدین گونه آنچه دوست می دارند برای آنان فراهم خواهد شد، در همین حال یکی از بردگان زنگیان که قایقران بود شبانه از ابو احمد امان خواست و این خبر را را به آنان داد که چگونه می خواهند شبیخون آورند. ابو احمد به پسرش ابو العباس و فرماندهان و بزرگان و غلامان فرمان داد آماده و کوشا و با احتیاط باشند و آنان را در آن دو جهت که گفته بود گسیل داشت.
زنگیان چون دیدند تدبیر ایشان درهم شکست و از وجود آنان آگاه شده اند و چاره اندیشی شده است از همان راهی که آمده بودند به جستجوی رهایی خویش شتابان برگشتند. ابو العباس و زیرک زودتر از آنان خود را به دهانه رودخانه رساندند تا از عبور آنان جلوگیری کنند. ابو احمد غلام سیاه زنگی خود را که نامش ثابت بود و فرماندهی سیاهان زنگی را که در لشکرگاه او بودند برعهده داشت مأمور کرد که با یاران خود راه گریز زنگیان را ببندد و مقابل آنان بایستد. او در حالی که همراه پانصد مرد بود به آنان رسید، زیرک و ابو العباس هم با کسانی که همراه داشتند او را یاری دادند در نتیجه گروهی بسیار از سیاهان سپاه سالار زنگیان کشته و گروه بسیاری اسیر شدند و دیگران گریختند و به شهر خود بازگشتند.
ابو العباس با فتح و پیروزی برگشت، او سرهای کشتگان را از بلمها و زورقها آویخته بود و گروهی از اسیران را هم زنده بر صلیب کشیده بود، و آن بلمها و زورق ها را کنار شهر زنگیان برد تا آنان را به ترس اندازد. زنگیان همین که آنان را دیدند ترسیدند و شکسته خاطر شدند. به ابو احمد خبر رسید که سالار زنگیان موضوع را برای یاران خویش دگرگون ساخته و گفته است این سرها که ابو احمد به زورقها آویخته مجسمه هایی است که برای ترس شما آویخته است و آنانی هم که به صلیب کشیده اند از کسانی هستند که از او امان خواسته اند. ابو احمد فرمان داد سرهای بریده را جمع کنند و کنار قصر سالار زنگیان ببرند و با منجنیقی که آن را میان یک کشتی نصب کرده بودند میان لشکرگاه او پرت کنند. همینکه سرهای بریده میان شهر و اردوگاه زنگیان فرو ریخت خویشاوندان کشتگان سرهای آنان را شناختند و فریاد گریه ایشان برآمد.
ابو جعفر می گوید: پس از این هم میان آنان جنگهای بسیاری صورت گرفت که در بیشتر آنها زنگیان شکست می خوردند و سپاهیان ابو احمد بر آنان پیروز می شدند، سران و سرشناسان زنگیان امان خواستند و از حمله کسانی که امان خواست محمد بن حارث از سرهنگان مشهور زنگیان بود، او حفاظت از رودخانه معروف منکی و دیواری را که در طرف لشکرگاه ابو احمد بود بر عهده داشت.
محمد بن حارث شبانه همراه تنی چند از یارانش به ابو احمد پیوست، ابو احمد اموال بسیار و خلعت و چند اسب با همه ابزار و زیور آن به او بخشید و مقرری پسندیده برای وی تعیین کرد.
محمد بن حارث کوشش کرده بود تا همسر خود را که یکی از دختر- عموهایش بود همراه بیاورد ولی آن زن از پیوستن به او عاجز و ناتوان ماند و چون عقب افتاده بود زنگیان او را گرفتند و نزد سالار خود بردند که او را مدتی به زندان انداخت و سپس فرمان داد او را از زندان بیرون آوردند و در بازار به معرض فروش گذاشتند و فروخته شد. دیگر از کسانی که امان خواسته بودند سرهنگی به نام احمد برذعی بود که از مردان بسیار شجاع بود و همواره همراه مهلبی، دیگر از کسانی که امان گرفتند سرهنگانی به نام های: مربد، برنکوبه، بیلویه بودند که ابو احمد بر همه آنان خلعت پوشاند و اموال فراوان به آنان بخشید و همگان را بر اسبهای آراسته سوار کرد و همچنین نسبت به کسانی که با آنان آمده بودند نیکی و محبت کرد.
ابو جعفر می گوید: آذوقه و خواروبار سالار زنگیان و یارانش کم شد و در تنگنا افتادند، او سرهنگی به نام شبل و ابو الندی را فرا خواند- آن دو از سران بزرگ سپاه او و از یاران کهن او بودند که بر ایشان اعتماد و نسبت به خیر خواهی آنان اطمینان داشت- و فرمان داد همراه ده هزار تن از زنگیان و دیگران بیرون روند و آهنگ رودخانه های دیر و مرأة و ابو الاسد کنند و از آن راه خود را به بطیحه برسانند و بر مسلمانان و ساکنان دهکده های اطراف غارت برند و راهها را ببندند و هر چه می توانند گندم و خواروبار فراهم آورند و به شهر حمل کنند و نگذارند خواروبار و گندم به لشکرگاه ابو احمد برسد.
ابو احمد غلام خود را همراه لشکری گران که گروهی از راههای آبی و گروهی دیگر از راه خشکی و با اسب حرکت می کردند گسیل داشت که از این کار دشمن جلوگیری کنند. زیرک در جایی که به نهر عمر معروف است با آنان در افتاد و میان او و زنگیان جنگی سخت در گرفت که سرانجام با شکست و زبونی زنگیان تمام شد و زیرک چهار صد بلم از آنان به غنیمت گرفت و گروه بسیاری را اسیر کرد و با اسیران و غنایم و سرهای بریده به لشکرگاه ابو احمد برگشت.
ابو جعفر طبری می گوید: ابو احمد پسر خود ابو العباس را برای ورود و تصرف شهر سالار زنگیان گسیل داشت. او از راه رودخانه ای که معروف به غربی است آهنگ آن شهر کرد. سالار زنگیان برای جنگ با او علی بن ابان مهلبی را آماده کرده بود، جنگ میان دو گروه درگرفت، سالار زنگیان علی را با سلیمان بن جامع و لشکری مرکب از سرداران زنگیان پشتیبانی و یاری کرد، جنگ ادامه یافت و گروهی بسیار از سرداران زنگیان از ابو العباس امان خواستند. این جنگ تا نزدیک غروب ادامه یافت و در آن هنگام ابو العباس برگشت و ضمن برگشت خود از کنار شهر زنگیان عبور کرد و به جایی به نام نهر اتراک رسید و گروهی اندک از زنگیان را دید که به پاسداری ایستاده اند، بر آنان طمع بست و آهنگ ایشان کرد و گروهی از یاران ابو العباس بر باروی شهر رفتند و گروهی از زنگیان را که آنجا بودند کشتند، خبر به سالار زنگیان رسید چند تن از سرداران خود را به یاری ایشان فرستاد. ابو العباس نیز به پدرش پیام فرستاد و از او یاری خواست و گروهی از غلامان سبکبار از لشکرگاه ابو احمد خود را رساندند و بدین گونه لشکر ابو العباس تقویت شد.
سلیمان بن جامع همین که دید ابو العباس وارد رود اتراک شد با گروهی بسیار از زنگیان نخست به سوی بالا حرکت کرد و سپس از پشت سر سپاهیان ابو العباس که سرگرم جنگ بودند و کنار باروی شهر جنگ می کردند درآمد و ناگاه طلبلهای آنان به صدا درآمد و سپاهیان ابو العباس روی به گریز نهادند و پراکنده شدند. زنگیان از مقابل حمله آوردند و در این جنگ گروهی از غلامان و سرداران ابو احمد کشته شدند و تنی چند از بزرگان و سرشناسان ایشان اسیر زنگیان شدند.
ابو العباس چندان از خود دفاع کرد که توانست سالم برگردد. این واقعه زنگیان و پیروان ایشان را به طمع انداخت و دلهای ایشان را استوار ساخت. زان پس ابو احمد تصمیم گرفت با همه لشکریان خود از رودخانه بگذرد و آهنگ شهر سالار زنگیان کند و فرمان داد آماده شوند. چون وسایل عبور برای او فراهم شد روز آخر ذو الحجه سال دویست و شصت و هفت با نیرومندترین لشکر و بهترین ساز و برگ حرکت کرد و سرداران خود را بر اطراف شهر سالار زنگیان گسیل داشت و شخصا آهنگ یکی از ارکان آن شهر کرد.
سالار زنگیان آن بخش از شهر را که با پسر خود، انکلای، استوار می داشت، علی بن ابان و سلیمان بن جامع و ابراهیم بن جعفر همدانی را نیز به یاری او فرستاد و شهر را از منجنیقها و عراده ها و کمانهایی که چند تیر می انداخت آکنده کرد و زوبین اندازان را جمع کرد، و بیشتر لشکریان خود را فراهم آورد. چون دو گروه رویاروی شدند ابو احمد به غلامان زوبین انداز و نیزه دار خود و سیاهان فرمان داد از آن سو که خودش ایستاده بود آهنگ آن دیوار کنند، میان آنان رودخانه معروف به رود اتراک قرار داشت که رودخانه ای پهن و پر آب بود و چون کنار آن رودخانه رسیدند از آن باز ماندند، بر سر سپاهیان فریاد کشیده شد و به عبور از آن تحریض شدند و با شنا کردن از آن گذشتند. زنگیان با منجنیقها و عراده ها و فلاخنها و با دستهای خود آنان را سنگباران می کردند و با انواع کمانهای دستی و پایی تیر اندازی می کردند و از انواع آلات و ابزار تیراندازی بهره می بردند.
با این وجود سپاهیان ابو احمد صبر کردند و سرانجام توانستند از رودخانه بگذرند و خود را کنار بارو برسانند ولی کارگرانی که برای ویران کردن دیوارها آماده شده بودند هنوز به آنان نرسیده بودند. ناچار غلامان با سلاحهایی که همراه داشتند شروع به خراب کردن دیوار کردند و خداوند متعال آن را آسان قرار داد و آنان برای خود راه بالا رفتن از آن دیوار را هموا کردند، برخی از نردبانها که برای این کار آماده شده بود رسید، آنان از آن گوشه دیوار بالا رفتند و پرچمی را که بر آن «الموفق باللّه» نوشته شده بود برافراشتند. در این هنگام زنگیان بر آنان حمله آوردند و سخت ترین جنگ صورت گرفت و ثابت از سرداران معرف ابو احمد که سیاه پوست بود، کشته شد. تیری به شکمش خورد و مرد. او از سرداران بزرگ ابو احمد بود. سپاهیان ابو احمد هر منجنیق و عراده که بر آن رکن بود آتش زدند.
ابو العباس هم با سپاهیان خود آهنگ بخش دیگری کرد تا از راه رودخانه معروف منکی وارد شهر شود. علی بن ابان همراه گروهی از زنگیان راه را بر او بست و ابو العباس بر علی چیره شد و او را شکست داد و گروهی از یارانش را کشت و علی بن ابان مهلبی گریزان برگشت و ابو العباس کنار رودخانه منکی رسید و چنین می اندیشید که راه ورود به شهر از آنجا آسان است. او کنار خندق رسید و آن را پهن و ژرف یافت، یاران خود را تشویق کرد از آنجا بگذرند که گذشتند.
پیادگان هم با شنا عبور کردند و خود را کنار دیوار رساندند و در آن رخنه ای ایجاد کردند و آن را چندان فراخ کردند که توانستند وارد شوند و وارد شهر شدند.
سلیمان بن جامع که برای دفاع از آن نقطه می آمد با آنان رویاروی شد که با او جنگ کردند و او را عقب راندند و کنار رود ابن سمعان رسیدند و آن نهری بود که داخل شهر کشانده بودند، خانه یی هم که به خانه ابن سمعان معروف بود در دست آنان قرار گرفت که هر چه در آن بود آتش زدند و آن را ویران ساختند.
زنگیان کنار رود ابن سمعان مدتی طولانی درنگ کردند و بسختی دفاع نمودند. یکی از غلامان ابو احمد موفق بر علی بن ابان حمله برد، علی از او گریخت و غلام توانست کمربند و لنگ او را بچسبد، علی کمربند و لنگ خود را باز کرد و برای غلام افکند و پس از اینکه مشرف به هلاک شده بود توانست خود را نجات دهد. یاران ابو احمد بر زنگیان حمله بردند و آنان را از کنار رودخانه ابن سمعان به گوشه دیگر شهر عقب راندند و چنان شد که سالار زنگیان شخصا با گروهی از ویژگان خود سوار شد، یاران موفق به او برخوردند و وی را شناختند و بر او حمله بردند و کسانی را که با او بودند به گریز واداشتند، یکی از پیادگان چنان به او نزدیک شد که با سپر خود به چهره اسب سالار زنگیان کوفت و این هنگام غروب بود. شب میان ایشان پرده درافکند و تاریک شد، باد تند شمال هم وزیدن گرفت و جزر واقع شد و آب چنان فرو نشست که بیشتر کشتیها و بلمهای ابو احمد موفق بر گل نشست. سالار زنگیان یاران خود را تحریض بر حمله کرد، آنان به بلمهای موفق حمله کردند و تنی چند را کشتند و به پیروزی اندکی رسیدند. بهبود زنگی هم آهنگ مسرور بلخی کرد که کنار نهر غربی بود و با او درافتاد و درگیر شد و گروهی از یارانش را کشت و اسیرانی گرفت و چند راس از اسبان آنان را هم به غنیمت برد و این موضوع نشاط یاران موفق را در هم شکست. در این روز گروه بسیاری از سرداران زنگی گریخته و پراکنده شده بودند و به سوی نهر امیر و عبادان [آبادان ]و جاهای دیگر گریخته بودند. از جمله کسانی که آن روز گریخته بودند برادر سلیمان بن موسی شعرانی و محمد و عیسی بودند که آهنگ بادیه کردند و چون خبردار شدند که سپاهیان موفق برگشته اند و زنگیان پیروزی نسبی یافته اند برگشتند. گروهی از اعرابی که در لشکرگاه سالار زنگیان بودند نیز گریختند و خود را به بصره رساندند و کسانی را برای زینهار خواهی پیش ابو احمد گسیل داشتند، که آنان را امان داد و کشتیهایی گسیل داشت که ایشان را به موفقیه حمل کند و بر آنان خلعت پوشاند و برای آنان مقرری و خواروبار تعیین کرد.
از جمله سرداران سالار زنگیان که تقاضای امان کردند سردار نامدار او ریحان بن صالح مغربی- که سالاری و فرماندهی داشت- و حاجب انکلانی، پسر سالار زنگیان، بود. ریحان نامه نوشت و ضمن آن برای خود و گروهی از یارانش امان خواست. تقاضای او پذیرفته شد و تعداد بسیاری بلم و قایق و زورق همراه لزیرک که فرمانده پیشتازان ابو العباس بود فرستاده شد. لزیرک رود یهودی را تا آخر پیمود و آنجا ریحان و یارانش را که همراهش بودند دید، آنها از پیش همانجا وعده ملاقات نهاده بودند. لزیرک ریحان و همراهانش را به سرای ابو احمد موفق برد که فرمان داد به ریحان خلعتهای گران و چند اسب با همه ساز و برگ بخشیدند و برای او جایزه گرانقدر نیز پرداخت شد و به هر یک از یاران او هم طبق مقام و منزلتی که داشتند جوایزی داده شد. ریحان را به ابو العباس سپردند و او فرمان داد او و یارانش را سوار کنند و کنار سرای سالار زنگیان بردند و آنان میان بلمها و زورقها در حالی که لباسهای آراسته و رنگارنگ زر دوزی شده بر تن داشتند ایستادند تا زنگیان همگی آنان را مشاهده کنند. در آن روز گروهی دیگر از یاران ریحان که از همراهی با او خودداری کرده بودند و گروهی از مردم دیگر از ابو احمد امان خواستند که به آنان امان داده شد و همچون یاران ایشان به آنان نیکی و احسان شد.
سپس در نخستین روز سال دویست و شصت و هشت جعفر بن ابراهیم معروف به «سجان» که یکی از افراد مورد اعتماد سالار زنگیان بود امان خواست، همان خلعت و نیکیها که نسبت به ریحان شده بود در مورد جعفر هم انجام شد و او را هم در زورقی کنار قصر سالار زنگیان بردند تا آنجا بایستد و یارانش او را ببینند و با آنان گفتگو کند و خبر دهد که آنان در حال غرور و فریب هستند و ایشان را از دروغها و تبهکاریهای سالارشان که از آنها مطلع شده است آگاه کند. در این روز گروه بسیاری از فرماندهان زنگیان و افراد دیگر امان خواستند و مردم پیاپی زینهار می خواستند. ابو احمد بر جای ماند، یاران و سپاهیان خود را جمع می کرد و زخمهای ایشان را معالجه می کردند و هیچ جنگی نکرد و به سوی زنگیان پیش نرفت تا ماه ربیع الآخر فرا رسید.
در آن ماه ابو احمد لشکر خویش را به گونه یی که مصلحت می دید عبور داد و آنان را در جهات مختلف پراکنده ساخت و دستور داد دیوار شهر را ویران کنند و فرمان داد فقط به ویران کردن دیوار شهر قناعت کنند و وارد شهر نشوند، و به هر یک از نواحی که فرماندهان را گسیل کرده بود بلمهایی آکنده از تیراندازان برای پشتیبانی فرستاد و فرمان داد با تیراندازی از کارگرانی که مشغول خراب کردن دیوار خواهند شد حمایت کنند. در این روز در دیوار شهر رخنه های فراوان ایجاد شد و یاران ابو احمد از همه رخنه ها به شهر هجوم آوردند، و زنگیان را شکست دادند و آنها را وادار به گریز کردند و سپس در شهر به تعقیب آنان پرداختند و در کوچه ها و گذرهای شهر و پستی و بلندی آن پراکنده شدند و به جایی دورتر از آنجا که در هجوم قبلی رسیده بودند رفتند که ناگاه زنگیان به جنگ با آنان برگشتند و با برآوردن فریادهایی افرادی که در کمینگاهها بودند و سپاهیان ابو احمد از آن آگاه نبودند، بیرون ریختند. در اثر این کار سپاهیان ابو احمد سرگردان و گروهی بسیار از آنان کشته شدند و زنگیان اسلحه و غنیمت بسیاری از آنان گرفتند، سی مرد دیلمی از سپاهیان ابو احمد شروع به دفاع و حمایت از یاران خود کردند تا آنکه گروهی توانستند خلاصی یابند و خود را به کشتیها دراندازند و آن دیلمیان همگی کشته شدند و آنچه در این روز بر سر مردم آمد بر ایشان سخت گران بود.
ابو احمد به شهر خود، موفقیه، برگشت. سرداران خود را جمع کرد و ایشان را در مورد مخالفت با فرمان خویش به سختی نکوهش کرد که چرا رای و چاره- اندیشی او را تباه کرده اند و آنان را به سخت ترین شکنجه ها تهدید کرد که اگر بار دیگر چنان کنند آنچنان خواهد کرد، آن گاه فرمان داد کشته شدگان را بشمارند، و چون نامهای آنان را پیش او آوردند فرمان داد مقرری و آنچه به آنان پرداخت می شده است به فرزندان و همسران ایشان پرداخت شود و این کار بسیار ستوده آمد و موجب افزونی حسن نیت یاران ابو احمد شد که دیدند هر کس در فرمانبرداری از او کشته شود بازماندگانش مورد حمایت و مراقبت قرار می گیرند.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از آن ابو احمد شروع به قطع خواروبار از همه جهاتی کرد که به شهر سالار زنگیان می رسید، از همه نواحی مقدار زیادی ماهی به شهر سالار زنگیان می رسید که از آن کار جلوگیری شد، کسانی که ماهی می آوردند کشته شدند و راهها بسته شد و همه راههایی را که به آنجا می رسید مسدود کردند.
محاصره برای زنگیان بسیار زیانبخش بود، بدنهاشان ناتوان شد و مدت محاصره به درازا کشید و چنان شد که چون از اسیری که از آنان به اسارت گرفته می شد یا کسی که امان خواسته بود و به او امان داده شده بود می پرسیدند: چه مدت است که نان نخورده ای می گفت یک یا دو سال همه کسانی که در شهر سالار زنگیان مقیم بودند نیازمند چاره سازی برای روزی خود شدند و آنان بر کرانه و میان جویهایی که از لشکرگاه آنان دور بود در جستجوی روزی برآمدند و بدین گونه گروه بسیاری از ایشان اسیر می شدند و اصحاب ابو احمد روزانه با اسیران معاشرت و گفتگو می کردند و چون ابو احمد انبوهی اسیران را دید از آنان سان دید، هر که را نیرومند و چابک بود و یارای حمل اسلحه داشت آزاد کرد و بر او منت نهاد و نیکی کرد و در زمره غلامان زنگی خویش درآورد و به آنان اعلام کرد که چه نیکی و احسانی برای آنان خواهد بود، و کسانی را که ناتوان بودند و تحرکی نداشتند و پیر زنان سالخورده را که یارای حمل سلاح نداشتند و زخمیهای زمینگیر را دو جامه و چند درهم و زاد و توشه می بخشید و آنها را به لشکرگاه سالار زنگیان می بردند و آنجا رها می کردند و به آنان سفارش می شد آنچه از احسان و محبت ابو احمد نسبت به هر کس که پیش او برود دیده اند برای دیگران بیان کنند و بگویند عقیده و روش ابو احمد درباره هر کس که از او امان بخواهد یا او را به اسیری بگیرد همین گونه است.
بدینگونه ابو احمد به هدف خویش، که جلب نظر زنگیان بود، رسید و زنگیان در خود احساس گرایش به او و پذیرش صلح با او و فرمانبری از او کردند.
ابو جعفر طبری می گوید: پس از آن جنگی پیش آمد که در آن بهبود زنگی کشته شد و ابو العباس زخم برداشت، و چنین بود که بهبود از همه یاران زنگیان بیشتر هجوم می برد و راهها را بیشتر از همگان می برید و اموال بیشتری را به یغما می برد و از این راه برای خود اموال بسیاری فراهم آورده بود، او فراوان میان زورقهای سبک می نشست و نهرهایی را که به دجله می رسید می پیمود و چون به کشتی و بلمی از بلمهای یاران ابو احمد می رسید آنرا می گرفت و بر سرنشینان آن چیره می شد و آن را به همان نهری که از آن بیرون آمده بود می کشاند و اگر کسی به تعقیب او می پرداخت او را از پی خود می کشاند و ناگهان گروهی از یاران وی که از پیش آنان را برای همین کار آماده کرده بود، از کمین بیرون می آمدند و بر تعقیب کنندگان حمله می بردند چون این کار تکرار شد لازم بود از او پرهیز کنند و برای دفع هجومهای او آماده شوند. یک بار بهبود سوار بلمی شد و آن را شبیه بلمهای ابو احمد ساخت و پرچمی نظیر پرچمهای او بر بلم نصب کرد و در حالی که شمار بسیاری از زنگیان با او بودند حمله کرد و به جان گروهی انبوه از یاران ابو احمد افتاد و کشت و اسیر گرفت. ابو احمد پسر خود ابو العباس را برای جنگ با او فرا خواند و با لشکری گران او را روانه کرد. میان آن دو جنگ سختی در گرفت، تیری به سوی ابو العباس انداخته شد که به او اصابت کرد، نیزه یی هم به شکم بهبود خورد و آن را یکی از غلامان از داخل بلمی از بلمهای ابو العباس به سوی او انداخت.
بهبود در آب افتاد یارانش او را در ربودند و سوار کردند و به سوی لشکرگاه سالار زنگیان برگشتند، آنان در حالی که او مرده بود به لشکرگاه خویش رسیدند. مصیبت و اندوه سالار زنگیان و دوستانش گران آمد و بر او سخت بیتابی کردند، مرگ بهبود بر ابو احمد پوشیده ماند تا آنکه یکی از قایقرانان زنگی از او امان خواست و این خبر را به او داد که شاد شد و فرمان داد غلامی را که بر بهبود نیزه زده است فرا خواندند و به او مال و جامه و حمایل داد و بر مقرری او افزود و به همه کسانی که در آن بلم بوده اند نیز خلعت و مال بخشیده شد.
ابو العباس هم مدتی به معالجه زخم خود سرگرم بود تا بهبودی یافت. ابو احمد همچنان در شهر خویش که موفقیه نام داشت باقی ماند و از جنگ و درگیری با زنگیان خودداری می کرد، او فقط آنان را در محاصره می داشت، رودخانه ها را بسته بود و هر کس را که در جستجوی آذوقه و خواروبار بیرون می آمد می گرفت و منتظر بهبود یافتن پسرش بود. این کار ماههای بسیار طول کشید و سال دویست و شصت و هشت به پایان رسید.
اسحاق بن کنداجیق از بصره و نواحی آن منتقل گردید و به حکومت موصل و جزیره و دیار ربیعه و دیار مضر گماشته شد.
سال دویست و شصت و نه فرا رسید و ابو احمد همچنان زنگیان را در محاصره داشت و چون بر ابو العباس و وضع مزاجی او ایمنی پیدا کرد و توانست حال عادی خود را باز یابد، دوباره به جنگ سالار زنگیان بازگشت.
ابو جعفر گوید: همینکه بهبود هلاک شد سالار زنگیان به اموال بسیار و فراوان او طمع بست و برای او مسلم شد که بهبود دویست هزار دینار طلا و همان اندازه گوهرهای آراسته باقی گذاشته است. با همه چاره سازی ها به جستجوی آن مال برآمد، نزدیکان و وراث و یاران بهبود را زندانی کرد و آنان را تازیانه زد و چند خانه او را درهم ریخت و پاره یی از ساختمانهای او را ویران کرد به این امید که گنجینه نهفته ای پیدا کند، ولی چیزی نیافت، این کار سالار زنگیان یکی از عواملی بود که دل یارانش را بر او تباه و آنان را وادار به گریز از او کرد و از مصاحبت با او خودداری ورزیدند و گروهی بسیار از ایشان از ابو احمد امان خواستند و او به آنان خلعت و جایزه داد.
ابو احمد چنین مصلحت دید که از جانب خاوری دجله به کرانه باختری کوچ کند و برای خود لشکرگاهی بسازد و شهر دیگری در آن سو بر پا کند تا بتواند گلوی سالار زنگیان را بیشتر بفشارد و امکان جنگ با او هر صبح و عصر فراهم آید. هوای طوفانی و بادهای تند بسیاری از روزها مانع عبور لشکریان از دجله می شد. ابو احمد فرمان داد نخلستانهای نزدیک شهر سالار زنگیان را قطع کنند و جای مناسبی را برای لشکرگاه فراهم آورند و از هر سو گرد آن خندق حفر کنند و آنجا باروی مرتفع بسازند تا از شبیخون زدن زنگیان در امان باشد. ابو احمد فرماندهان سپاه خود را به نوبت بر این کار می گماشت و در حالی که کارگران و مردان همراه ایشان بودند به آن کار ادامه می دادند. سالار زنگیان هم در این مورد به مقابله پرداخت، او علی بن ابان مهلبی و سلیمان بن جامع و ابراهیم بن جعفر همدانی را به نوبت به فرماندهی جنگ گماشت تا از ساختن آن شهر جلوگیری کنند. گاهی نیز انکلانی پسرش این کار را بر عهده می گرفت و سلیمان بن موسی- بن شعرانی را که پس از شکست در جنگ مذار پیش او آمده بود همراه می برد.
سالار زنگیان این موضوع را می دانست که اگر ابو احمد کنار او لشکرگاه بسازد کارش دشوار خواهد شد و راه او برای کسانی که بخواهند به او ملحق شوند نزدیکتر می شود، وانگهی نزدیک شدن ابو احمد موجب بیم و هراس یاران او می شد و این کار موجب شکست همه تدبیرهای او می شد و همه امورش را تباه می ساخت. بدین گونه جنگ میان سرداران ابو احمد و سردار زنگیان پیوسته وجود داشت. آنان کوشش می کردند تا لشکرگاه خود را بسازند و زنگیان هم از این کار جلوگیری می کردند. روزی گروهی از سرداران ابو احمد در حالی که برای انجام کارهایی که بر عهده ایشان بود در کرانه باختری دجله بودند بادهای تند شروع به وزیدن کرد، سالار زنگیان که متوجه شد آنان نمی توانند از دجله بگذرند و وزش تند بادها مانع این کار است با همه سواران و پیادگان خویش بر آنان حمله کرد، بلمهای فرماندهان ابو احمد از شدت طوفان نمی توانست پا برجای بماند و باد آنها را این سو و آن سو می برد آن چنان که بیم برخورد به سنگها بود و قایقرانان بیم در هم شکستن بلمها را داشتند و به سبب سختی طوفان و امواج راهی برای عبور از دجله باقی نبود و بدین گونه زنگیان به جان ایشان درافتادند و همه را کشتند و فقط تنی چند توانستند بگریزند و خود را به موفقیه رساندند و اندوه و بیتابی ابو احمد و یارانش در این مصیبت شدت یافت. چون زنگیان توانستند بر آنان دست یابند و در این کار اهتمام ورزیدند ابو احمد اندیشه خود را مورد بررسی قرار داد و دانست که فرود آمدن و لشکرگاه ساختن او در کرانه باختری و اقامت در همسایگی شهر سالار زنگیان اشتباه و خطا بوده است و از حیله سازیهای او در امان نخواهد بود و ممکن است فرصتی پیدا کند و به لشکرگاه درافتد یا شبیخون زند و راههایی برای نیرومند شدن خود بیابد که آنجا زمین ناهموار و دارای بیشه زارهای بسیار بود و راههای آن دشوار می نمود، وانگهی زنگیان در پیمودن این راههای ناهموار و سخت از یاران ابو احمد تواناتر بودند و در هر حال برای آنان به مراتب آسانتر بود.
ابو احمد از اندیشه خود که فرو آمدن در کرانه باختری دجله بود منصرف شد و همت و قصد خود را در ویران کردن دیوار شهر سالار زنگیان متمرکز کرد و به فکر توسعه و گشایش راههای جدید نفوذی افتاد که یارانش بتوانند وارد آن شهر شوند، و فرماندهان سپاه خود را بدین منظور آماده می ساخت. سالار زنگیان هم فرماندهان سپاه خود را برای جلوگیری از این کار فرا خواند و کار به درازا کشید و روزگار سپری می شد.
چون ابو احمد اجتماع زنگیان و همکاری آنان را در جلوگیری از خراب کردن دیوار دید، تصمیم استوار گرفت که خود، شخصا آن کار را انجام دهد و آنجا حاضر شود تا بدین وسیله انگیزه ای برای کوشش بیشتر یاران خود باشد و مایه افزونی همت ایشان گردد. ابو احمد شخصا در آن کار حاضر شد و جنگ در گرفت و کار بر هر دو گروه دشوار شد و شمار زخمیان و کشتگان از هر دو گروه فزونی گرفت.
ابو احمد روزهای بسیاری را همانجا مقیم گشت و هر بامداد و شامگاه با زنگیان جنگ می کرد و هیچ کدام یک روز هم سستی نمی کردند. کاری که یاران ابو احمد قصد داشتند انجام دهند دشوار شد و حمایت زنگیان از شهر خودشان بالا گرفت. سالار زنگیان نیز خود عهده دار جنگ شد و گزیدگان یارانش و دلیران ایشان همراهش بودند و کسانی که تا پای جان در خدمت او و در کنارش بودند سخت ایستادگی می کردند و چنان بود که اگر در حال صف کشیدن در برابر دشمن به یکی از زنگیان تیر یا ضربه نیزه و شمشیر اصابت می کرد و فرو می افتاد کسی که کنارش ایستاده بود او را از صحنه دور می کرد و خودش از ترس آنکه مبادا جای او خالی بماند و خللی وارد شود در جای او می ایستاد. قضا را روزی چنان مه شدیدی پیش آمد که مردم را از یکدیگر پوشیده داشت به گونه یی که کسی نمی توانست دوست خود و کسی را که کنارش ایستاده است بشناسد یاران ابو احمد نیرو گرفتند و نشانه های فتح آشکار شد و لشکریان ابو احمد خود را به شهر زنگیان رساندند و وارد آن شدند و جاهایی را در تصرف خویش درآوردند و در همان حال که سرگرم تحکیم مواضع خود بودند ناگاه تیری از سپاه زنگیان، به وسیله مردی رومی بنام قرطاس که از یاران سالار زنگیان بود پرتاب شد و به سینه ابو احمد خورد و این واقعه پنج روز باقی مانده از جمادی الاولای سال دویست و شصت و نه هجری بود.
ابو احمد و ویژگانش این موضوع را از مردم پوسیده داشتند و او پس از ظهر آن روز به موفقیه برگشت. آن شب تا اندازه ای معالجه شد با آنکه زخمش گران بود پگاه فردای آن شب با همه شدت درد به میدان جنگ آمد تا دلهای یاران خود را استوار بدارد و نگذارد گرفتار سستی و ناتوانی شوند ولی این کار و حرکت موجب آمد تا بیماری او سخت تر شود و کار آن سنگین و دشوارتر گردد تا آنجا که بر او بیم مرگ می رفت. ابو احمد ناچار شد که خود را با بیشترین مراقبت و دارو معالجه کند و لشکرگاه و لشکریان و مردم همگی نگران شدند و ترسیدند که زنگیان بر ایشان نیرو گیرند و کار به آنجا کشید که گروهی از بازرگانان مقیم موفقیه از آن شهر کوچ کردند، چه، ترس بر دلهایشان چیره شده بود.
ابو جعفر طبری می گوید: در همان حال که ابو احمد بیمار بود حادثه دیگری هم در کار سلطنت- آنچه میان او و برادرش معتمد بود- پیش آمد که یاران مورد مشورت و اطمینان او پیشنهاد کردند ابو احمد لشکرگاه خود را رها کند و به بغداد کوچ کند و کسی را به جای خود در لشکرگاه بگمارد. ابو احمد این پیشنهاد را نپذیرفت و ترسید که موجب آید تا سالار زنگیان بتواند پراکندگی هایی را که او ایجاد کرده است جبران کند.
ابو احمد با همه شدت زخم و کار دشواری که در موضوع خلافت پیش آمده بود همچنان پایدار و شکیبا همانجا باقی ماند تا آنکه بهبود یافت و خود را برای ویژگان و سرداران خویش آشکار کرد و مدتها بود که از ایشان در پرده بود. با دیدار ابو احمد روحیه سردارانش قوی شد، او همچنان افتان و خیزان تا ماه شعبان آن سال خود را معالجه و تقویت می کرد و چون بهبود یافت و یارای سوار شدن بر اسب و حمله پیدا کرد همچون گذشته و بر عادت خویش به جنگ روی آورد و بر آن مواظبت می کرد. چون خبر تیر خوردن ابو احمد به اطلاع سالار زنگیان رسید به یاران خود وعده های فراوان می داد و امیدهای واهی در گوش آنان می دمید و بدین گونه شوکت زنگیان بالا گرفت و آرزوهایشان بسیار شد و همین که این خبر به او رسید که ابو احمد میان لشکر خود آشکار شده است روی منبر برای زنگیان سوگند می خورد که این خبر یاوه و بی اساس است و آنچه در بلم دیده اند کسی شبیه ابو احمد است و کار را بر آنان مشتبه می ساخت.
می گویم [ابن ابی الحدید ]حادثه یی که در مورد حکومت ابو احمد پیش آمد چنین بود که برادرش معتمد که در آن هنگام خلیفه بود به منظور اظهار خشم و نفرت نسبت به ابو احمد از پایتخت و محل استقرار خلافت خویش بیرون آمد و آنجا را رها کرد و چنین می پنداشت که ابو احمد اموال و خراج کشور را خودسرانه تصرف می کند و بر او ستم روا می دارد و اموال گزینه خراج را برای خود جمع می کند. معتمد به ابن طولون سالار مصر نامه یی نوشت و از او اجازه خواست تا به مصر برود و به او بپیوندد. ابن طولون تقاضای او را پذیرفت و معتمد همراه گروهی از فرماندهان سپاه و وابستگان خویش از سامراء به قصد رفتن به مصر بیرون آمد. در حقیقت ابو احمد خلیفه بود و معتمد صورتی خالی از معانی خلافت بود که او را هیچ امر و نهی و هیچ حل و عقدی در کارها نبود و ابو احمد بود که وزیران و دبیران و فرماندهان را عزل و نصب می کرد و زمینها را به اشخاص واگذار می کرد و در هیچیک از این امور به معتمد مراجعه نمی کرد و چون خبر بیرون آمدن معتمد از سامراء و آهنگ او برای رفتن به مصر و پیوستن به ابن طولون به اطلاع ابو احمد رسید، به اسحاق بن کند اجیق که در آن هنگام امیر موصل و جزیره بود نامه نوشت و فرمان داد راه را بر معتمد ببندد و فرماندهان و موالی و وابستگانی را که همراه اویند فرو گیرد و همه را به سامراء برگرداند همچنین برای اسحاق نوشت املاک و زمینهای همه فرماندهان و موالی را که همراه معتمد بودند مصادره کند. اسحاق راه را بر آنان که نزدیک رقه رسیده بودند بست و همگان را گرفت و در بندهای محکم اسیر کرد، آن گاه پیش معتمد رفت و با او خشونت و او را سرزنش کرد که چگونه در این هنگام که برادرش سرگرم جنگ با کسی است که در کشتن معتمد و افراد خاندانش چاره سازی می کند و می خواهد پادشاهی آنان را نابود کند او از پایتخت خویش و از کشور نیاکانش دوری می جوید و از برادر خود جدا می شود اسحاق آنان را در بند و زنجیر به سامراء برگردند معتمد را بر خلافت مستقر داشت و او را از بیرون رفتن از دار الخلافه باز داشت. ابو احمد پسر خود هارون و دبیر خویش صاعد بن مخلد را از موفقیه به سامراء گسیل داشت و آن دو خلعتهای گرانسنگ بر اسحاق پوشاندند و دو شمشیر زر نشان بر شانه هایش آویختند و او به ذو السیفین [صاحب دو شمشیر ]ملقب شد. او نخستین کس است که دو شمشیر بر او آویخته اند. پس از آن هم در یک روز قبای دیبای سیاهی همراه دو رشته آراسته به گوهرهای گرانبها و تاجی زرین که به انواع گوهر آراسته بود و شمشیری زرین و آراسته به گوهرهای درشت به او بخشیدند و هارون و صاعد او را تا منزلش بدرقه کردند و بر سفره اش نشستند و غذا خوردند و همه این کارها را به پاداش کار او در مورد معتمد انجام دادند و به راستی که باید از این همت ابو احمد موفق و قوت نفس او تعجب کرد و بسیاری ایستادگی او در خور تحسین است که در قبال چنان دشمنی قرار داشته باشد و از یاران او همواره کشته شوند سپس به پسرش تیری اصابت کند و پس از آن به سینه خودش تیری بخورد که مشرف بر مرگ شود و از برادرش که خلیفه بوده است چنین کاری سربزند در عین حال شکسته خاطر و سست اندیشه و ناتوان نگردد و او را به حق و شایسته لقب منصور دوم داده اند و اگر پایداری و مقاومت او در جنگ زنگیان نمی بود بدون تردید پادشاهی خاندانش منقرض می شد ولی خداوند متعال چون اراده فرموده بود که این دولت پایدار بماند او را پایدار قرار داد.
ابو جعفر طبری می گوید: سپس موفق در خراب کردن بارو و آتش زدن شهر کوشش می کرد و سالار زنگیان هم در فراهم آوردن جنگجویان و احاطه کنندگان برای حفظ بارو و شهر خود همت گماشت. میان هر دو گروه جنگهای بزرگی که افزون از حد توصیف است، صورت گرفت. لشکر زنگیان کشتیها و بلمهای ابو احمد را که به باروی شهر نزدیک می شدند با گلوله های بزرگ که قلع و سرب ذوب شده بود می زدند و با منجنیق و عراده ها سنگباران می کردند.
ابو احمد فرمان داد برای بلمها سپرهای ضخیم چوبی ساختند و بر آنها پوست گاومیش کشیدند و روکشهایی قرار دادند که آمیخته با انواع داروها و موادی بود که مانع آتش گرفتن می شد و بدین گونه با سالار زنگیان می جنگیدند و آتش و گلوله های سرب مذاب اثری نمی کرد. در این هنگام محمد بن سمعان دبیر و وزیر سالار زنگیان از ابو احمد موفق امان خواست و این موضوع در ماه شعبان همان سال بود. با امان خواهی او ارکان سالار زنگیان در هم شکست و نیروی او سستی گرفت. ابو العباس هم آماده شد تا خانه محمد بن یحیی کرنبائی را که کنار خانه سالار زنگیان بود تصرف کند و آتش زند و در این باره شروع به چاره اندیشی کرد. ابو احمد موفق هم بسیاری از پنجره ها و دریچه هایی را که مشرف بر باروی شهر بود آتش زد و غلامان ابو احمد از دیوار خانه سالار زنگیان بالا رفتند و به خانه درآمدند و خانه را غارت کردند و به آتش کشیدند، ابو العباس هم همین کار را نسبت به خانه کرنبائی انجام داد. انکلانی پسر سالار زنگیان از ناحیه شکم زخمی گران برداشت که مشرف به مرگ شد. با توجه به همه بزرگی این پیروزی چنان اتفاق افتاد که ابو حمزه نصیر فرمانده نیروهای آبی و دریایی ابو احمد به هنگام هجوم بلمها و مقابله شدید زنگیان غرق شد و این موضوع بر ابو احمد گران آمد و با غرق شدن او زنگیان نیرو گرفتند. ابو احمد پایان آن روز از جنگ برگشت و او را بیماری و دردی عارض شد که به ناچار بقیه شعبان و تمام رمضان و چند روز از شوال را از جنگ با زنگیان دست بداشت تا از بیماری خویش بهبود یافت.
ابو جعفر طبری می گوید: همین که خانه سالار زنگیان و خانه های یارانش آتش زده شد و نزدیک بود اسیر شود و او را بگیرند و آن بیماری برای ابو احمد پیش آمد که از جنگ خودداری کرد سالار زنگیان از شهری که خودش در کرانه غربی رود ابو الخصیب ساخته بود به کرانه شرقی آن کوچ کرد و به جایگاهی دور افتاده و ناهموار پناه برد که به سبب بسیاری بیشه زارها و خارستانها دسترسی به آن بسیار دشوار بود، وانگهی از هر سو محاط به رودخانه های درهم و برهم و خندقهای عمیق بود. سالار زنگیان با ویژگان خویش و کسانی که با او باقی مانده بودند و همگی از بزرگان و یاران مورد اعتمادش بودند آنجا اقامت کرد. حدود بیست هزار تن از زنگیان هم برای نصرت دادن او با او باقی ماندند. رسیدن خواروبار به آنان قطع و ناتوانی ایشان هم برای مردم آشکار شد، جو و گندمی هم که به آنان می رسید به تأخیر افتاد و بهای یک رطل نان گندم ده درهم گردید.
نخست جوهای خود را خوردند و سپس دیگر حبوبات خود را تمام کردند و کار همین گونه بود تا آنجا که زنگیان مردم را تعقیب می کردند و هرگاه کودک و زن و مردی را تنها به چنگ می آوردند او را می کشتند و می خوردند. با گذشت زمان نیرومندان زنگی بر ناتوانان حمله می بردند و چون یکی را تنها می یافتند می کشتند و گوشتش را می خوردند. پس از آن گاه فرزندان خود را می کشتند و گوشت آنان را می خوردند، سالار زنگیان هم کسی را که مرتکب اینگونه کارها می شد جز با زندان و شکنجه کیفری نمی داد آنها را هم هنگامی که مدت زندانشان طول می کشید آزاد می کرد.
پس از اینکه ابو احمد موفق از بیماری خود برخاست و بهبود یافت و دانست که سالار زنگیان به کرانه خاوری رود ابو الخصیب کوچ کرده و پناه برده است، تصمیم گرفت همان فکر خود را عملی سازد و کرانه خاوری را هم مانند کرانه باختری ویران کند تا بتواند سالار زنگیان را بکشد یا اسیر کند. ابو احمد اقدامات بزرگی برای بریدن بیشه زارها و بستن مسیر رودخانه ها و انباشتن خندقها و حفر نقبها و توسعه راهها و سوزاندن باروهای شهرها و وارد کردن بلمهای آکنده از جنگجویان به حریم سالار زنگیان انجام داد و در همه این موارد زنگیان هم از خود بسختی دفاع می کردند و جنگهای بزرگی صورت می گرفت که جانها از بین می رفت و خونها بر زمین می ریخت و در همه این جنگها پیروزی از آن ابو احمد بود و کار زنگیان بیشتر سستی می گرفت و مدتی این وضع طول کشید تا آنکه سلیمان بن موسی شعرانی که از بزرگان زنگیان بود و در گذشته سخن از او رفته است کسی گسیل داشت تا از ابو احمد برای او امان بگیرد، ابو احمد با توجه به تباهی و خونریزی بسیاری که سلیمان در گذشته در ناحیه واسط انجام داده بود نخست از پذیرش تقاضای او خودداری کرد، سپس به ابو احمد خبر رسید که گروهی از سران زنگیان از این کار که به سلیمان امان نداده است به بیم افتاده اند، از این رو به منظور اینکه آنان را به صلاح وادارد به سلیمان امان داد و فرمان داد بلمی را به جایی که وعده گاه بود بفرستند. سلیمان شعرانی و برادرش و گروهی از فرماندهانی که زیر فرمان او بودند بیرون آمدند و در بلم نشستند و نخست پیش ابو العباس رفتند و او ایشان را پیش پدر خویش ابو احمد برد و او بر سلیمان و همراهانش خلعت پوشاند و برای وی چند اسب با زین و ساز و برگ فراهم آورد و برای او و همراهانش میهمانیهای بزرگ داد و خوراک پسندیده مقرر داشت و مالی بسیار به سلیمان بخشید و به همراهانش نیز اموالی بخشید و او و ایشان را به لشکر ابو العباس ملحق ساخت و فرمان داد سلیمان و یارانش را در بلم بنشانند و در معرض دید یاران سالار زنگیان قرار دهند تا بر صدق سخن و رفتار ابو احمد با پناهندگان اعتماد بیشتری پیدا کنند.
در آن روز هنوز بلم از جای خود حرکت نکرده بود که گروهی بسیار از فرماندهان سیاهان امان خواستند و چون به جمع زینهار- خواهان رسیدند به آنان مال و جایزه و خلعت بخشیدند و همان گونه که با برادران ایشان رفتار شده بود با آنان رفتار شد. با امان خواستن سلیمان شعرانی همه کارهای ساقه لشکر سالار زنگیان که مرتب ساخته بود درهم ریخت. سالار زنگیان سلیمان را به فرماندهی ساقه لشکر خویش گماشته بود که دنباله رود ابو الخصیب را در نظر داشته باشد و بدین سبب کارش سست و ناتوان شد، سرپرستی آنچه که بر عهده سلیمان بود به یکی از سرهنگان نام آور زنگیان بنام شبل بن سالم واگذار شد و او از مشهورترین فرماندهان زنگیان بود. ابو احمد هنوز آن روز را به شب نرسانده بود که فرستاده شبل برای زینهار خواهی آمد، او تقاضا کرده بود چند بلم برای انتقال او کنار خانه ابن سمعان بایستد تا شبانه خودش و یاران مورد اعتمادش سوار شوند، این تقاضای او پذیرفته شد. شبل آخر شب در حالی که زن و فرزندانش و گروهی از فرماندهان همراهش بودند آمد و همگی نزد ابو احمد رفتند.
ابو احمد به شبل اموال گران و خلعتهای فراوان بخشید و چند اسب با زین و ساز و برگ در اختیارش نهاد و به یارانش نیز مال و خلعت بخشید و نسبت به آنان نیکی کرد و آنان را میان بلمهایی سوار کرد و جایی توقف کردند که سالار زنگیان و یارانش آنان را در روز دیدند و این کار بر او و دوستانش گران آمد. شبل در خیر خواهی نسبت به ابو احمد با خلوص رفتار کرد و از ابو احمد خواست تا لشکری در اختیارش بگذارد تا شبانه به لشکر زنگیان شبیخون زند و از راههایی که او می داند و یاران ابو احمد نمی دانند حمله برد. ابو احمد موافقت کرد و شبل سحرگاه که زنگیان آرام و بیخبر بودند بر آنان حمله برد و گروهی بسیار از ایشان را کشت و گروهی از فرماندهان زنگیان را اسیر گرفت و با آنان پیش موفق برگشت.
زنگیان از شبل و این کار او ترسان شدند و از خواب خودداری کردند و سخت به بیم و هراس افتادند و پس از آن همه شب پاسداری می دادند و به سبب ترس و وحشتی که بر دلهای زنگیان چیره شده بود همواره میان لشکر ایشان هیاهو می افتاد و چنان شده بود که هیاهو و فریاد پاسداری آنان در شهر موفقیه هم شنیده می شد.
در این هنگام موفق تصمیم استوار گرفت که برای جنگ با سالار زنگیان در کرانه خاوری رود ابو الخصیب از آن رود بگذرد. او مجلسی همگانی بر پا کرد و فرمان داد فرماندهان و سرهنگانی را که امان خواسته اند و سواران و پیادگان سیاهپوست و سفید پوست را حاضر کنند و چون آماده شدند برای آنان سخنرانی کرد و به آنان تذکر داد که در چه گمراهی و نادانی و انجام کارهای حرامی بوده اند و چه معصیت هایی را که سالارشان در نظرشان آراسته است مرتکب شده اند و به اندازه ای بوده که ریختن خون ایشان برای او حلال و روا بوده است و با این وجود او لغزش و عقوبت کار ایشان را بخشیده و آنان را امان داده است و نسبت به هر کس که به او پناه آورده نیکی و بخشش کرده است و به آنان اموال گران و ارزاق پسندیده عطا کرده است و ایشان را به جمع دوستان و فرمانبرداران خود ملحق ساخته است و بدین سبب حق او و فرمانبرداری از او بر ایشان واجب شده است و آنان در مورد اطاعت از پروردگار خویش و جلب رضایت سلطان نمی توانند کاری بهتر از جنگ با سالار زنگیان انجام دهند و باید در جنگ با او و یارانش سختکوش باشند و با توجه به این موضوع که آنان به راهها و تنگناهای لشکرگاه سالار زنگیان و حیله هایی که برای جنگ فراهم ساخته اند از دیگران آشناترند و دیگران آن آگاهیها را ندارند، شایسته است خیرخواهی خود را آشکار کرده و کوشش کنند که بر سالار زنگیان درآیند و در دژها و حصارهای او نفوذ کنند تا خداوند متعال آنان را بر سالار زنگیان و پیروانش پیروز فرماید و اگر این کار را انجام دهند نسبت به آنان احساس بیشتری خواهد شد و هر کس در این مورد کوتاهی کند باید منتظر این باشد که در نظر خلیفه و سلطان کوچک و زبون گردد و منزلت او فرو افتد.
صدای همه حاضران برای دعا کردن به موفق و اقرار به احسانهای او بلند شد و اظهار داشتند که به راستی و درستی و از دل و جان شنوا و فرمانبردار خواهند بود و با دشمن او ستیز و جهاد خواهند کرد و خون و جان خود را برای تقرب به موفق فدا خواهند کرد و گفتند این تقاضا موجب قوت دل آنان گردیده است و نشان دهنده اعتماد ابو احمد موفق نسبت به ایشان است و نمایانگر این است که آنان را همچون دوستان خویش پنداشته است. آن گاه از ابو احمد موفق خواستند تا ناحیه مخصوصی از میدان را ویژه آنان قرار دهد و ایشان را با لشکر خود نیامیزد تا چگونگی پیکار و جهاد و خلوص نیت ایشان در جنگ برای او روشن شود و ببیند چگونه بر جان و دل دشمن حمله می برند که نشانگر فرمانبرداری و اطاعت ایشان و بیرون آمدن آنان از آن حال جهل و نادانی خواهد بود.
ابو احمد موفق این تقاضای آنان را پذیرفت و به آنان نشان داد که فرمانبرداری آنان برای او روشن است و آنان در حالی که از گفتار نیک و وعده پسندیده ابو احمد خرم و شاد بودند از پیش او بیرون رفتند.
ابو جعفر طبری می گوید: سپس ابو احمد آماده نبرد شد و لشکر خویش را بیاراست و با پنجاه هزار جنگجوی پیاده و سواره از راه خشکی و آب به لشکرگاه سالار زنگیان در کرانه خاوری رود ابو الخصیب وارد شد. لشکریان ابو احمد همگی تکبیر و تهلیل می گفتند و قرآن می خواندند و آنان را فریاد و هیاهویی وحشت زا بود. سالار زنگیان از ایشان نشانه هایی دید که او را به بیم انداخت و خود با لشکریان خویش به رویارویی ایشان آمد و این موضوع در ذو القعده سال دویست و شصت و نه بود.
جنگ در گرفت و شمار کشتگان و زخمیان بسیار شد و زنگیان از خود و سالارشان سخت ترین دفاع را کردند و تا پای جان و مرگ ایستادند. یاران ابو احمد هم به راستی پایداری و جنگ کردند و خداوند با نصرت و فتح بر آنان منت نهاد و زنگیان منهزم شدند و گروهی بسیار از ایشان کشته و گروهی بسیار اسیر گشتند. ابو احمد در میدان گردن اسیران را زد و خود آهنگ خانه سالار زنگیان کرد و به آن خانه رسید که سالار زنگیان و سرداران دلیرش برای دفاع از او آنجا بودند. زنگیان چون نتوانستند چاره ای بسازند آن خانه را تسلیم کردند و از آنجا پراکنده شدند. غلامان ابو احمد موفق به آن خانه درآمدند و باقیمانده اموال و اثاث او را که سالم مانده بود گرفتند و غارت کردند و زنان و فرزندان او را اعم از دختر و پسر به اسیری گرفتند، ولی سالار زنگیان توانست بگریزد و گریزان به خانه علی بن ابان مهلبی برود بدون اینکه به زن و فرزندان و اموال خویشتن بیندیشد. خانه او به آتش کشیده شد، زنان و فرزندانش را در حالی که بند بر ایشان نهاده بودند به موفقیه آوردند. یاران ابو احمد آهنگ خانه مهلبی کردند که سالار زنگیان به آن پناه برده بود، در این حال شمار زنگیان بسیار شد. یاران ابو احمد هم به غارت اموال از خانه های زنگیان سرگرم شدند، سالار زنگیان سرگرم شدن آنان را به غارت غنیمت شمرد و به سرهنگان خویش دستور داد فرصت را مغتنم شمرده و بر آنان حمله برند، آنان از چند جهت بر یاران ابو احمد حمله کردند و گروهی هم از کمینگاههایی که کمین کرده بودند بیرون آمدند و توانستند یاران ابو احمد را پراکنده سازند و آنان را تعقیب کردند و تا کرانه رود ابو الخصیب عقب نشاندند و گروهی از سوارکاران و پیادگان ایشان را کشتند و توانستند بخشی از اموال و کالاهایی را که غارت شده بود پس بگیرند.
آنگاه مردم به حال خویش برگشتند و جنگ تا هنگام عصر ادامه یافت.
ابو احمد چنان مصلحت دید که یاران و لشکریان خود را از معرکه جنگ برگرداند و به آنان فرمان داد و ایشان با سکون و آرامش برگشتند که شکست و گریز شمرده نشود و توانستند به کشتیهای خود سوار شوند و زنگیان از تعقیب آنان باز ایستادند و ابو احمد توانست لشکر را به لشکرگاه برگرداند.
ابو جعفر طبری می گوید: در این ماه دبیر ابو احمد یعنی صاعد بن مخلد از سامراء همراه ده هزار تن به یاری او رسید، همچنین لولوء که از دوستان و سرهنگان ابن طولون بود و حکومت نواحی رقه و مضر بر عهده اش بود همراه ده هزار تن از سواران دلیر به یاری او آمد. ابو احمد به لولوء فرمان داد با لشکر خویش برای جنگ با زنگیان بیرون رود، لؤلؤ چنان کرد و گروهی از اصحاب ابو احمد هم با او بودند که او را بر راهها و تنگه ها راهنمایی کنند، میان لولوء و زنگیان در ذی حجه همین سال جنگهای سختی در گرفت که لوءلوء بر آنان پیروزی یافت و دلیری و بی باکی او و شجاعت یارانش و پایداری ایشان در قبال زخم و استواری دل آنان چنان آشکار شد که ابو احمد را شاد و دلش را آکنده از مسرت کرد.
ابو جعفر می گوید: چون سال دویست و هفتاد فرا رسید از دیگر نقاط هم نیروهای امدادی برای ابو احمد موفق گسیل شد: احمد بن دینار همراه گروه بسیاری از پارسایان و جنگجویان داوطلب که همگی از اهواز و آبادیهای اطراف آن شهر بودند به یاری او آمدند و پس از او گروهی حدود دو هزار مرد از پارسایان و جنگجویان داوطلب از مردم بحرین به فرماندهی مردی از قبیله عبد القیس به یاری او آمدند. همچنین حدود هزار مرد از منطقه فارس آمدند و سالارشان یکی از داوطلبان بود که کنیه «ابو سلمه» داشت. ابو احمد به احترام هر کس که به یاری او می آمد مجلسی تشکیل می داد و بر آنان خلعت می پوشاند و برای همراهانشان خوراکیهای بسیار مقرر می داشت و اموالی به آنان می بخشید. بدین گونه لشکرش گران و زمین از ایشان آکنده شد و تصمیم او بر این قرار گرفت که با تمام لشکر خویش با سالار زنگیان رویاروی شود، لشکرهای خود را مرتب ساخت و تقسیم بندی کرد و در اختیار فرماندهان خود قرار داد و به هر یک از ایشان فرمان داد که به جانبی از لشکرگاه سالار زنگیان که برای او معین کرده بود حمله کند. آن گاه خود و سپاهیانش همگی سوار شدند و در راههای کرانه خاوری رود ابو الخصیب پیشروی کردند. زنگیان هم به رویارویی آنان آمدند و همگی جمع شده بودند و میان آنان نبردی سخت درگرفت و خداوند متعال زنگیان را مقهور ایشان ساخت و زنگیان گریزان پشت به جنگ کردند.
یاران ابو احمد زنگیان را تعقیب کردند، گروهی را کشتند و گروهی را اسیر گرفتند، بدین گونه بسیاری از زنگیان کشته و بسیاری از آنان غرق شدند. سپاهیان ابو احمد لشکرگاه و شهر سالار زنگیان را به تصرف خویش درآوردند و به خانه و اموال و خانواده علی بن ابان مهلبی هم دست یافتند و زن و فرزند او را همراه سگهایشان به موفقیه بردند.
سالار زنگیان در حالی که مهلبی و پسرش انکلانی و سلیمان بن جامع و همدانی و گروهی از فرماندهان بزرگ همراهش بودند آهنگ جایی کردند که وی به صورت پناهگاه برای خود ساخته بود که اگر بر شهر و خانه اش دست یافتند آنجا پناه ببرد و آن پناهگاه کنار رودی که به سفیانی معروف است قرار داشت. ابو احمد در حالی که لؤلؤ همراهش بود آهنگ آن رودخانه کردند، وی را به آنجا هدایت کرده بودند. او شتابان وارد آن منطقه شد، یارانش که او را گم کرده بودند پنداشتند که برگشته است و همگان برگشتند و از دجله عبور کردند و تصور می کردند ابو احمد هم از دجله گذشته است، ابو احمد همراه لؤلؤ کنار آن رود رسیدند، لؤلؤ اسب خود را در آب انداخت و از رود گذشت و یارانش هم پشت سرش عبور کردند.
ابو احمد همراه گروهی از یارانش کنار رود توقف کرد و سالار زنگیان سرگردان گریخت و لؤلؤ با سپاهیان خود او را تعقیب می کرد تا آنکه کنار رود قریری رسیدند لؤلؤ و یارانش آنان را فرو گرفتند و به جان سالار زنگیان و همراهانش درافتادند و آنان را منهزم کردند. سالار زنگیان ناچار از آن رود عبور کرد و لؤلؤ و یارانش همچنان آنان را پیش می راندند و تعقیب می کردند تا کنار رود دیگری رسیدند، زنگیان از آن عبور کردند و به نقبها و سنگرهایی که آنجا بود درآمدند و لؤلؤ و یارانش کنار آن نهر و نقبها ایستادند. ابو احمد موفق کسی پیش لؤلؤ فرستاد و ضمن سپاسگزاری از کوشش وی او را از درآمدن در آن منطقه نهی کرد و دستور داد برگردد. در آن روز این کار را فقط لؤلؤ و یارانش انجام دادند و هیچ کس از یاران موفق در آن کار شرکت نداشت. لؤلؤ در حالی که کارش پسندیده و مورد ستایش بود برگشت و موفق او را در بلم خویش نشاند و برای او همان گونه که سزاوار بود در کرامت و نیکی و بلندی منزلت تجدید نظر بیشتری کرد، و به همین سبب بود که چون سر سالار زنگیان را پیشاپیش ابو العباس به بغداد آوردند، بغدادیان فریاد برآوردند که هر چه می خواهید بگویید، فتح و پیروزی ویژه لؤلؤ بوده است.
ابو جعفر طبری می گوید: فردای آن روز موفق سرهنگان خویش را جمع کرد و نسبت به آنان از این جهت که او را تنها گذاشته و برگشته بودند و تنها لؤلؤ و یارانش در جستجو و تعقیب سالار زنگیان برآمده بودند خشم آورد. او آنان را نکوهش و سرزنش و توبیخ کرد که چرا چنان کاری از ایشان سرزده است وانگهی آنان را عاجز و ناتوان خواند و نسبت به ایشان درشتی کرد. آنان پوزش خواستند و بهانه آوردند که تصور می کرده اند او برگشته است و نمی دانسته اند که او هم در جستجو و تعقیب سالار زنگیان رفته است و اظهار داشتند که اگر این موضوع را می دانستند شتابان به سوی او می آمدند. سپس در حضور او سوگند خوردند و پیمان بستند که فردا از جایگاه خویش تکان نخواهند خورد و چون آهنگ زنگیان کنند چندان ایستادگی خواهند کرد که خداوند آنان را بر سالار زنگیان پیروز فرماید و اگر این کار از عهده ایشان برنیامد هر جا که روز تمام شود خواهند ماند تا خداوند متعال میان ایشان و او حکم فرماید، همچنین از ابو احمد موفق خواستند تا کشتیها و بلمها را به موفقیه برگرداند تا کسی از لشکریان طمع نکند که به بلمها پناه ببرد و به آن وسیله از رودخانه ها بگذرد.
ابو احمد عذر و بهانه ایشان را پذیرفت و در مورد اظهار پایداری ایشان برای آنان پاداش پسندیده منظور داشت و وعده احسان داد و به آنان فرمان داد برای عبور آماده شوند و سپس آنان را با ترتیب و نظامی که فراهم آورده بود از رودخانه ها عبور داد و این به روز شنبه دو شب گذشته از صفر سال دویست و هفتاد بود.
سالار زنگیان پس از بازگشت سپاه از پیش او از آن رودخانه ها که عبور کرده بود به لشکرگاه خویش برگشت و ماند و امیدوار بود که روزگار میان او و ایشان به درازا کشد و جنگ به تأخیر افتد، ولی همان روز پیشتازان لشکر ابو احمد که از سرزنش و نکوهش دیروز سخت خشمگین و ناراحت بودند با سالار زنگیان رویاروی شدند و با شدت بر او و یارانش حمله کردند و آنان را از جایگاهشان بیرون راندند زنگیان چنان پراکنده شدند که هیچیک به دیگری توجهی نداشت.
لشکر ابو احمد آنان را تعقیب کرد و به هر کس می رسیدند می کشتند و اسیر می گرفتند. سالار زنگیان با گروهی از دلیران و فرماندهان خویش که مهلبی هم از ایشان بود از دیگران جدا افتاد. انکلانی پسر سالار زنگیان و سلیمان بن جامع هم از او جدا ماندند و حال آنکه در آغاز جنگ همه با هم بودند و به هنگام گریز از یکدیگر جدا شدند، سلیمان بن جامع با گروهی از سرهنگان ابو احمد موفق رویاروی شد و آنان با سلیمان که همراه فوجی گران از زنگیان بود جنگی سخت کردند، گروهی از سرداران او کشته شدند و به سلیمان بن جامع دست یافتند و او اسیر شد و او را بدون اینکه هیچ عهد و پیمانی با او کنند پیش موفق آوردند.
مردم از اسیر شدن سلیمان شاد شدند و بسیار تکبیر گفتند و فریاد شادی برآوردند و یقین به فتح کردند که سلیمان مهمترین یار سالار زنگیان بود. پس از سلیمان ابراهیم بن جعفر همدانی که از سرهنگان بزرگ و فرماندهان بلند پایه او بود و نادر اسود که معروف به حفار و از سرهنگان قدیمی سالار زنگیان بود اسیر شدند. موفق دستور داد آنان را به بند و زنجیر کشیدند و در بلمی که از ابو العباس بود سوار کردند و مردان مسلح آنان را محاصره کردند، موفق به جستجو و تعقیب سالار زنگیان پرداخت و در رود ابو الخصیب پیشروی کرد و تا پایان آن رود جلو رفت. در همین حال مژده رسان رسید و خبر کشته شدن سالار زنگیان را به ابو احمد داد که گفته او را تصدیق نکرد، مژده رسانی دیگر آمد و همراهش کف دستی بود که می پنداشت کف دست سالار زنگیان است، خبر کشته شدن او قوی تر شد و چیزی نگذشت که یکی از غلامان لؤلؤ در حالی که می دوید و سر بریده سالار زنگیان را در دست داشت فرا رسید و آن را مقابل موفق بر زمین نهاد، موفق آن را به سرهنگان زنگیان که زان پیش از او امان خواسته و آنجا حاضر بودند نشان داد، آن را شناختند و شهادت دادند که سر سالار زنگیان است. موفق پیشانی بر خاک نهاد و به سجده افتاد و پسرش ابو العباس هم سجده کرد و سرهنگان همگی سجده شکر بجای آوردند و فریاد تکبیر و تهلیل از ایشان برآمد، او دستور داد آن سر را بر نیزه یی زدند و برابر او نصب کردند و مردم آن را دیدند و بانگ هیاهو برخاست.
ابو جعفر طبری گوید: همچنین گفته شده است که چون سالار زنگیان محاصره شد از سران سپاه او کسی جز مهلبی با او نبود و چون دانستند کشته خواهند شد از یکدیگر جدا شدند، سالار زنگیان بر جای ایستاده بود تا آنکه همین غلام همراه گروهی از غلامان لؤلؤ به او رسیدند، سالار زنگیان با شمشیر خود شروع به دفاع از خویش کرد و سرانجام از دفاع ناتوان شد و او را احاطه کردند و با شمشیرها چندان زدند که در افتاد و همین غلام از اسب پیاده شد و سر او را برید. اما مهلبی آهنگ رفتن کنار رودی به نام رود امیر کرد و خود را در آن انداخت که شاید نجات پیدا کند پیش از آن هم پسر سالار زنگیان که معروف به انکلانی است از پدر خود جدا شد و به سمت رود دیناری رفت تا در جنگلها و بیشه زارها متحصن شود. در این روز ابو احمد موفق بر این دو دست نیافت ولی پس از این روز بر آن دو دست یافت، و چنین بود که به موفق گفته شد گروهی بسیار از زنگیان و تنی چند از سرداران بزرگ ایشان همراه آن دو هستند. ابو احمد غلامان خود را به جستجوی ایشان فرستاد و دستور داد بر آن دو سخت بگیرند، همین که غلامان آن دو را محاصره کردند دانستند پناهگاهی ندارند و تسلیم شدند، غلامان بر آن دو دست یافتند و آن دو و همراهان ایشان را پیش موفق آوردند. او گروهی از ایشان را کشت و فرمان داد مهلبی و انکلانی را در بند و زنجیر کشیدند و مردان را بر آن دو گماشت.
ابو جعفر طبری می گوید: در همین روز- شنبه دو شب گذشته از صفر- ابو احمد از کرانه رودخانه ابو الخصیب برگشت و سر سالار زنگیان را بر نیزه یی نصب کرده و در بلمی نهاده بودند که از میان رود می گذشت و مردم از دو سوی رودخانه بر آن می نگریستند تا آنکه به دجله رسید. ابو احمد در حالی که سر سالار زنگیان را پیشاپیش او می بردند از دجله برآمد و در همان حال سلیمان بن جامع و همدانی را در دو بلم زنده به میخ کشیده بودند و بر دو جانب ابو احمد می بردند و ابو احمد با این حال کنار قصر خود در موفقیه رسید. این روایت ابو جعفر طبری است و بیشتر مردم هم بر همین عقیده اند.
مسعودی در کتاب مروج الذهب«» می گوید: سالار زنگیان زخمی شد ولی در حالی که زنده بود او را پیش ابو احمد بردند، ابو احمد او را به پسر خود ابو العباس سپرد و دستور داد او را شکنجه کند. او را بر روی آتش به سیخ کشیدند و چندان گرداندند که پوستش سوخت و ترکید و هلاک شد.
روایت نخست صحیح تر است، کسی را که بر سیخ کشیدند قرطاس بود و او همان کسی است که به ابو احمد تیر زده بود. این موضوع را تنوخی در کتاب نشوار المحاضره آورده است که چون ابو احمد تیر خورد و برای اینکه زخمش بهبود یابد جنگ را به تأخیر انداخت، زنگیان فریاد می زدند: او را نمک سود کنید، نمک سود، یعنی او مرده است و او را پوشیده می دارید و اینک او را نمک سود کنید همچون گوشت که نمک سود می کنند.
گوید: قرطاس رومی که به ابو احمد موفق تیر زده بود ضمن جنگ [به عنوان تمسخر ]به ابو العباس فریاد می زد: چون مرا گرفتی بر سیخ بکش و کباب کن. گوید: بدین سبب هنگامی که بر قرطاس دست یافت سیخی آهنی از مخرج او داخل کرد و از دهانش بیرون آورد و روی آتش گرداند.
طبری گوید: پس از آن زنگیان پیاپی به زینهار خواهی می آمدند و چون از کشته شدن سالار خویش آگاه شده بودند در سه روز حدود هفت هزار زنگی پیش او آمدند و ابو احمد هم چنان مصلحت دید که به آنان امان دهد تا گروهی از ایشان باقی نمانند که از ایشان بیم زیان رساندنی برای اسلام و مسلمانان وجود داشته باشد.
حدود هزار تن از زنگیان آهنگ صحرا کردند که بیشترشان از تشنگی مردند و بر کسانی هم که سلامت باقی مانده بودند اعراب دست یافتند و آنان را به بردگی گرفتند.
پس از کشته شدن سالار زنگیان موفق مدتی در موفقیه ماند تا مردم به سبب ماندن او احساس امنیت و انس بیشتری کنند، همچنین مردم شهرهایی را که سالار زنگیان آنان را تبعید کرده بود به شهر و دیار خویش برگرداند. پسرش ابو العباس در حالی که سر بریده سالار زنگیان را پیشاپیش او بر نیزه یی نصب کرده بودند و می بردند روز شنبه دوازده شب باقی مانده از جمادی الاولای همین سال وارد بغداد شد و مردم هم اجتماع کرده بودند و او را مشاهده می کردند.
کس دیگری غیر از ابو جعفر مطلبی را نقل کرده است که آن را آبی هم در مجموعه ای که نامش نثر الدرر است از قول علاء بن صاعد بن مخلد نقل می کند که می گفته است: هنگامی که سر سالار زنگیان همراه با معتضد به بغداد حمل می شد معتضد با لشکری وارد بغداد شد که نظیرش دیده نشده بود. وی در همان حال که سر را پیشاپیش او می بردند از میان بازارها می گذشت. گوید: چون به دروازه طاق رسیدیم گروهی از کنار یکی از دروازه ها بانگ برداشتند که خدا معاویه را رحمت کناد این بانگ اندک اندک بیشتر شد تا آنجا که صدای عموم مردم به این شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: ای ابو عیسی آیا می شنوی که این موضوع چه اندازه شگفت انگیز است. چه چیزی مقتضی آن است که در چنین هنگام سخن از معاویه به میان آید به خدا سوگند پدرم بر سر این کار تا پای مرگ و جان رسید و من هم از معرکه خلاص نشدم مگر اینکه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختی را متحمل شدیم تا توانستیم این سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهیم و زنان و فرزندان ایشان را حمایت کنیم و در پناه بگیریم و اکنون این گروه آمرزشخواهی و طلب رحمت برای عباس و پسرش عبد الله و نیاکان خلفا را و همچنین طلب رحمت برای علی بن ابی طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسین را رها کرده اند. به خدا سوگند، از جای خود حرکت نمی کنم مگر اینکه اینان را چنان ادب و تنبیه کنم که دیگر چنین کاری را تکرار نکنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع کنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: ای امیر، خداوند عمرت را طولانی فرماید امروز از بهترین روزهای اسلام است آن را با نادانی گروهی سفله که از [فرهنگ و اخلاق ]بهره ندارند تباه مکن و همچنان با او مدارا می کردم و مهربانی می ورزیدم تا آنکه حرکت کرد و رفت.
اما آنچه که مردم روایت می کنند که سالار زنگیان اطراف بغداد را تصرف کرده و در مداین فرود آمده است و موفق از بغداد لشکری گسیل داشته و همراهشان خمره های شراب فرستاده است و به آنان دستور داده است که هنگام رویارویی با زنگیان از مقابل ایشان بگریزند و خیمه ها و باروبنه خود را رها کنند تا آنان تاراج کنند و آنان همینگونه رفتار کردند و زنگیان به خیمه ها و باروبنه ایشان دست یافتند و خمره های شراب که بسیار فراوان بود در اختیارشان قرار گرفت و آن شب چندان باده نوشی کردند که همگی مست شدند و غافل آرمیدند و موفق همان شب در حالی که ایشان مست بودند بر ایشان حمله کرد و آنچه می خواست بر سرشان آورد، همه باطل و بدون اصل و سند است. آن کسی که بر زنگیان در حالی که مست بوده اند حمله کرده و بر آنان پیروز شده است تکین بخاری بوده است و داستان او چنین است که به سال دویست و شصت و پنج یاران علی بن ابان مهلبی شبی را در اهواز گذراندند و به تکین خبر رسید که آن شراب و باده در ایشان اثر کرده است، و صحیح آن است که او هم از غارت و تعقیب ایشان تا ورودشان به سرزمین نعمانیه کار بیشتری انجام نداد و همه مردم همین گونه روایت کرده اند.
ابو جعفر طبری می گوید: علی بن ابان مهلبی و انکلانی پسر سالار زنگیان و کسانی که همراه آن دو اسیر شده بودند در بند و زنجیر به بغداد منتقل و بدست محمد بن عبد الله بن طاهر سپرده شدند و یکی از غلامان موفق که نامش فتح سعیدی بود بر ایشان گماشته شد و آنان تا ماه شوال سال دویست و هفتاد و دو بر همان حال بودند. در این هنگام زنگیان در واسط قیامی کردند و فریاد برآوردند که «انکلانی پیروز است»، موفق هم در آن هنگام در واسط بود و به محمد بن عبد الله بن طاهر و فتح سعیدی نوشت که سرهای زنگیانی را که در اسارت آن دو هستند پیش او بفرستند. فتح سعیدی پیش زندانیان رفت و شروع به بیرون آوردن یک یک آنان کرد و کنار چاهی که میان خانه بود سرشان را می برید، همانگونه که سر گوسپند را می برند. اسیران پنج تن بودند: انکلانی پسر سالار زنگیان، علی بن ابان مهلبی، سلیمان بن جامع، ابراهیم بن جعفر همدانی و نادر اسود. فتح سعیدی سرچاه را باز کرد و اجساد آنان را در چاه افکند و دهانه آنرا استوار کرد و سرهای ایشان را نزد موفق فرستاد و او آنها را در واسط بر نیزه نصب کرد و قیام زنگیان متوقف و منجر به ناامیدی شد. پس از آن موفق درباره پیکر آنان به محمد بن عبد الله بن طاهر نوشت تا آنان را کنار پل به دار بکشند، آن اجساد را که متورم و بدبو شده بود و پوستهایشان از گوشت جدا شده بود بیرون آوردند، دو پیکر را بر کنار پل شرقی و سه پیکر را کنار پل غربی بردار کشیدند و این به روز بیست و سوم شوال آن سال بود. محمد بن- عبد الله بن طاهر که امیر بغداد بود خود سوار شد و ایستاد تا در حضورش آنان را به دار کشیدند.
شاعران در وقایع زنگیان اشعار بسیاری سروده اند: همچون بحتری و ابن- رومی و دیگران و هر کس خواستار آن باشد باید آن را در جایگاهش بدست آورد.
علی (ع) در همین خطبه ضمن بیان اوصاف ترکان می فرماید: «کانی اراهم قوما کان وجوههم المجان المطرقه...» (گویی هم اکنون ایشان را می بینم که چهره هایشان چون سپرهای کوفته شده است...). [ابن ابی الحدید ضمن شرح پاره یی از مشکلات لغوی و توضیح درباره پنج امر غیبی که در آخرین آیه سوره لقمان آمده است بحث تاریخی زیر را در مورد مغول ایراد کرده است. ]
ذکر چنگیزخان و فتنه تاتار
بدان این خبر پوشیده و غیبی که امیر المومنین علیه السلام از آن خبر داده است به روزگار ما آشکارا اتفاق افتاد و خود ما آن را دیدیم و مردم از همان قرن اول منتظر آن بودند ولی قضا و قدر آن را در روزگار ما قرار داد. این مسئله موضوع تاتار است که از نقاط دور مشرق زمین خروج کردند و سواران ایشان به عراق و شام رسیدند، نسبت به پادشاهان خطا و قپچاق و سرزمینهای ماوراء النهر و خراسان و دیگر سرزمین های ایرانیان چنان رفتاری کردند که تاریخ از هنگامی که خداوند آدم را آفرید تا روزگار ما حکایت چنان رفتاری را ندارد. مثلا بابک خرمدین هر چند مدتی طولانی و حدود بیست سال فتنه و آشوب بر پا کرد ولی گرفتاری و بدبختی او فقط در یک اقلیم یعنی آذربایجان بود و حال آنکه این گروه، تمام مشرق را بر هم ریختند و نابسامان کردند و گرفتاری آنان به سرزمینهای ارمنستان و شام هم رسید و سوارانشان وارد عراق شدند و حال آنکه بختنصر که یهودیان را کشت فقط بیت المقدس را خراب کرد و اسرائیلیانی را که در شام بودند کشت، و چه نسبتی میان اسرائیلیان مقیم بیت المقدس با کشورها و شهرهایی که مغولان ویران کردند و میان شمار ایشان و شمار مردمی مسلمان و غیر مسلمان که مغولان کشتند وجود دارد اینک، خلاصه ای از اخبار و آغاز ظهور ایشان را بازگو می کنیم و می گوییم: با آنکه ما به کتابهای تاریخ و کتابهای مربوط به احوال و اصناف مردم بسیار سرگرم هستیم و مراجعه می کنیم ولی نام این ملت را هیچ جا نیافتیم ولی اسامی اصناف ترکان از قبیل قپچاق و یمک و برلو و تفریه و یتبه و روس و خطا و قرغز و ترکمن را دیده ایم و در هیچ کتاب جز یک کتاب نام این امت را ندیدیم و آن کتاب مروج- الذهب مسعودی است که او از آنان به صورت «تتر» بدون الف یاد کرده است و حال آنکه امروز مردم آن را به صورت تاتار با الف تلفظ می کنند.
این قوم در دورترین ناحیه خاور دور در دامنه کوههای طمغاج که در مرزهای چین است زندگی می کردند و فاصله میان ایشان و سرزمینهای اسلامی که ماوراء النهر است فاصله ای بیش از شش ماه راه وجود داشت. محمد پسر تکش که خوارزمشاه بود بر سرزمینهای ماوراء النهر چیره شد و پادشاهان آن منطقه را که از ترکان خطا بودند و در بخارا و سمرقند و دیگر شهرهای ترکستان چون کاشغر و بلاساغون پادشاهی می کردند نابود ساخت و حال آنکه آنان میان او و مغولان حجاب و مانع بودند. خوارزمشاه این سرزمینها را از لشکریان و سرهنگان خویش انباشته کرد و او در این کار بر اشتباه بود زیرا ملوک خطا برای او سپر بلای این قوم بودند و چون آنان را نابود کرد خودش عهده دار جنگ یا صلح با مغولان شد. امیران و سرهنگان خوارزمشاه که مقیم ترکستان بودند با مغولان بد رفتاری کردند و راههای بازرگانی را بستند، ناچار گروهی از مغولان که حدود بیست هزار خانوار بودند و هر خانوار سالاری داشت و همگی پشتیبان یکدیگر بودند به سرزمینهای ترکستان آمدند و با سرهنگان خوارزمشاه در افتادند و با کارگزارانش ستیز و شهرها را تصرف کردند و چنان شد که بازماندگان لشکریان خوارزمشاه که از شمشیر مغولان جان سالم به در بردند پیش خوارزمشاه برگشتند و او این موضوع را نادیده گرفت و چنین مصلحت دید که بزرگی و گستردگی کشورش مانع از آن است که خود شخصا عهده دار جنگ با آنان شود و هیچکس از سرهنگانش هم نمی تواند عهده دار کار او شود این بود که سرزمینهای ترکستان را برای مغولان رها کرد و کار بر این قرار گرفت که ترکستان برای آنان باشد و دیگر شهرهای ماوراء النهر چون سمرقند و بخارا از خوارزمشاه.
حدود چهار سال بر این منوال گذشت. پس از آن چنگیزخان، که مردم آن را با راء و به صورت چنگیزخان تلفظ می کنند و حال آنکه گروهی از کسانی که به احوال ترکان آگاهند این کلمه را برای من به صورت چنگیز با زای نقطه دار نقل کردند، تصمیم گرفت که به سرزمینهای ترکستان حمله کند و این بدین سبب بود که چنگیزخان سالار گروهی از تاتار بود که در نقاط دور خاور ساکن بودند. چنگیزخان پسر سالار آن قبیله بود و نیاکانش هم سالارهای آن قبیله بودند او خردمند و شجاع و موفق و در جنگها پیروز بود و این اندیشه که به سرزمینهای ترکستان بتازد از این روی در او قویتر شد که دید گروهی از تاتار شاه ندارند و هر طایفه ای از ایشان را مردی اداره می کند و آنان به ترکستان تاخته اند و آن را با همه بزرگی به تصرف خویش درآورده اند او از این جهت به غیرت آمد و خواست ریاست بر همگان را برای خود بدست آورد. چنگیز پادشاهی را دوست می داشت و به تصرف کشورها طمع بست و همراه کسانی که با او بودند از دورترین نقاط شرقی چین حرکت کرد و خود را به مرزهای نقاط ترکستان رساند و گروه بسیاری از ایشان را کشت. تاتارهای ساکن آن منطقه نخست با او جنگ کردند و مانع از ورود او به کشور شدند ولی یارای آن را نداشتند و چنگیز تمام نقاط ترکستان را تصرف کرد و همسایه شهرهای خوارزمشاه شد اگر چه مسافت میان آن دو بسیار طولانی و دور بود، ظاهرا میان او و خوارزمشاه صلح و آشتی بود ولی صلحی همراه با دلتنگی و کدورت.
مدتی کوتاه روابط بر این گونه بود و سپس تیره شد و سبب آن اخباری بود که وسیله بازرگانان به خوارزمشاه می رسید که چنگیزخان تصمیم دارد به سمرقند و شهرهای اطراف آن حمله کند و مشغول آماده شدن برای این کار است. اگر خوارزمشاه با او مدارا می کرد برای خودش بهتر بود ولی او [ناسازگاری را ]شروع کرد و راه بازرگانان را که قصد سفر به ناحیه ایشان داشتند بست و بدین گونه رسیدن پوشاک برای آنان دشوار شد و خواروبار از ایشان بازداشته شد و خوراکیهایی که از نقاط مختلف ماوراء النهر به ترکستان حمل می شد قطع گردید، ای کاش به همین کار قناعت می کرد ولی کارگزار خوارزمشاه در شهری که اوتران نام داشت و آخرین شهر در ماوراء النهر بود به خوارزمشاه گزارش داد که چنگیزخان گروهی از بازرگانان تاتار را که همراه ایشان مقدار بسیاری نقره است به سمرقند گسیل داشته است تا برای او و خانواده و پسر عموهایش لباس و پارچه و وسایل دیگر خریداری کنند.
خوارزمشاه به او پیام داد که آن بازرگانان را بکشد و نقره هایی را که همراهشان است بگیرد و برای او بفرستد. حاکم اوتران آنان را کشت و نقره ها را برای خوارزمشاه گسیل داشت و به راستی مقدار بسیاری بود که خوارزمشاه آن را میان بازرگانان سمرقند و بخارا تقسیم کرد و معادل ارزش آن را برای خود گرفت و سپس دانست که در این مورد خطا کرده است، کسی پیش نایب خود در اوتران فرستاد و فرمان داد جاسوسانی بفرستد و شمار مغولان را خبر دهد. جاسوسان به این منظور حرکت کردند و با گذشتن از صحراها و کوهستانها پس از مدتی برگشتند و حاکم اوتران را آگاه کردند که شمار مغولان چندان است که ایشان نتوانسته اند بشمارند و بفهمند و آنان از پایدارترین مردم در جنگ هستند که فرار از جنگ را نمی شناسند و تمام سلاح مورد نیازشان را به دست خود می سازند و اسبهای آنان هم نیازی به خوردن جو ندارند و همه رستنی ها و باقیمانده های مراتع را می خورند و تعداد اسب و گاو آنان بیرون از شمار است، و خود مغولان گوشت جانوران مرده و سگ و خوک را می خورند و پایدارترین مردم در گرسنگی و تشنگی اند و در سختی و بدبختی شکیبایند و جامه های آنان بسیار خشن است و برخی از ایشان پوست سگ و دیگر جانوران مرده را به صورت جامه می پوشند و شبیه ترین مردم به جانوران وحشی و درندگان اند.
چون این اخبار را به خوارزمشاه اطلاع دادند از کشتن بازرگانان آنان پشیمان شد و از اینکه پرده ای را که میان او و ایشان بود با گرفتن اموال ایشان دریده است سخت اندیشناک و نگران شد و ترس و اضطراب بر او چیره گردید. خوارزمشاه شهاب خیوقی را که فقیهی فاضل و در نظر خوارزمشاه بلند مرتبه بود و از رأی و و اندیشه او سرپیچی نمی کرد فرا خواند و به او گفت: کاری بس بزرگ پیش آمده است که چاره ای جز اندیشیدن درباره آن و رایزنی در اینکه چه باید بکنم نیست، و چنان است که دشمنی از ترکان با گروهی بی شمار آهنگ ما کرده است.
خیوقی گفت: لشکرهای تو بسیار است به اطراف نامه می نویسی و سپاهها را گرد- می آوری و بسیج و حرکت همگانی خواهد بود که بر همه مسلمانان یاری دادن تو با اموال و مردان واجب است و سپس با همه لشکرهای خود به کرانه سیحون خواهی رفت- سیحون رودخانه بزرگی است که مرز میان سرزمینهای ترکان و خوارزمشاه است- و همانجا خواهی بود و چون دشمن آنجا برسد به سبب پیمودن راهی دور و دراز خسته خواهد بود و حال آنکه ما همگی آسوده و جمع خواهیم بود، طبیعی است که دشمن و لشکرهایش گرفتار خستگی و فرسودگی اند.
خوارزمشاه امیران و مشاوران را فرا خواند و با آنان رایزنی کرد. آنان گفتند: رای درست این است که آنان را به حال خود رها کنی تا از رودخانه سیحون بگذرند و به سوی ما حرکت کنند و این کوهستانها و تنگه ها را در نوردند که به راههای آن ناآشنایند و چون ما بر همه راههای آن واردیم بر آنان پیروز می شویم و همگی را نابود می سازیم.
در همین حال بودند که رسولی همراه جماعتی از مغولان از چنگیز برای تهدید خوارزمشاه آمد و پیام آورد که یاران و بازرگانان مرا می کشی و اموال مرا از ایشان می گیری آماده برای جنگ باش که من با جمعی به تو خواهم رسید که ترا یارای مقابله با آن نخواهد بود.
چون فرستاده این پیام را به خوارزمشاه رساند، دستور داد او را بکشند و چنان کردند، ریش و سبیل کسانی را که همراه او بودند تراشیدند و آنان را پیش چنگیزخان برگرداندند تا به او خبر دهند با سفیرش چگونه رفتار شده است و این پیام را به او برسانند که خوارزمشاه می گوید: من خود به سوی تو می آیم و نیازی نیست که تو پیش من بیایی و اگر در نقطه پایان دنیا هم باشی من تو را می یابم تا تو را بکشم و نسبت به خودت و یارانت همان کار را انجام دهم که نسبت به سفیرت کردم.
خوارزمشاه آماده شد و پس از آنکه فرستاده خویش را گسیل داشت برای اینکه از او پیشی گیرد و بر تاتار حمله برد و آنان را غافلگیر کند حرکت کرد و مسافت چهار ماه را یکماهه پیمود و به خانه ها و خرگاههای ایشان رسید ولی کسی جز زنان و کودکان ندید باروبنه آنان هم بود، خوارزمشاه به آنان درافتاد و همه چیز را به غنیمت ربود و زنان و کودکان را اسیر کرد. سبب غیبت مغولان از خانه های خود چنین بود که به جنگ یکی از پادشاهان ترکان بنام «کشلوخان» رفته بودند با او جنگ کردند و او را به هزیمت راندند و اموالش را غنیمت گرفتند و بازگشتند میان راه به آنان خبر رسید که خوارزمشاه نسبت به بازماندگان آنان چه کرده است شتابان بر سرعت سیر خود افزودند و او را در حالی که می خواست از اردوگاه ایشان بیرون رود دریافتند و با او درافتادند و برای جنگ صف کشیدند و سه شبانروز پیاپی و بدون هیچ سستی جنگ کردند و از هر دو گروه تعدادی بیرون از شمار کشته شدند و هیچ گروه منهزم نشدند.
مسلمانان برای حمیت و دفاع از دین پایداری می کردند و می دانستند که اگر بگریزند هیچ نام و نشانی از اسلام باقی نمی ماند وانگهی آنان نجات پیدا نخواهند کرد بلکه آنان را می گیرند و به سبب دوری آنان از سرزمین خود که از آنجا بسیار فاصله داشت، نمی توانند به جایی پناه ببرند. مغولان نیز برای رهاندن زن و فرزند و اموال خویش پایداری می کردند، جنگ و درگیری میان دو گروه سخت شد و کار به آنجا کشید که از اسب پیاده می شدند و پیاده با هماورد خود با کارد و خنجر جنگ می کردند و چندان خون بر زمین ریخته شد که اسبها می لغزیدند. چنگیزخان خودش در این جنگ حاضر نشده بود پسرش قاآن فرماندهی را بر عهده داشت در این جنگ کشتکان مسلمانان شمرده شد که بیست هزار تن بودند و کشتکان مغول شمار نشد.
چون شب چهارم فرا رسید دو گروه پراکنده شدند و در لشکرگاههایی مقابل یکدیگر فرود آمدند و چون تاریکی شب همه جا را فرو گرفت مغولان آتشهای خویش را برافروختند و به حال خود باقی گذاردند و به سوی چنگیزخان برگشتند، مسلمانان هم در حالی که محمد خوارزمشاه با ایشان بود برگشتند و بدون توقف به راه خود ادامه دادند تا آنکه به بخارا رسیدند و خوارزمشاه دانست که او را یارای جنگ با چنگیزخان نیست، زیرا در این جنگ بخشی از سپاهیان چنگیز شرکت داشتند و گروهی دیگر با خوارزمشاه رویاروی نشده بودند. او می پنداشت در صورتی که همه سپاهیان مغول جمع شوند و در حالی که چنگیز خودش همراه ایشان باشد و به جنگ آیند چگونه خواهد بود بدین سبب آماده شد تا در دژهای خود پناه گیرد و کسی را به سمرقند فرستاد و به فرماندهان و سرهنگانی که مقیم آن شهر بودند پیام داد که آماده پناه گرفتن باشند و برای خود اندوخته فراوان بیندوزند که بتوانند درون شهر و از پشت دیوارها و باروها دفاع کنند، او در بخارا بیست هزار سوار برای حمایت از آن شهر و در سمرقند پنجاه هزار تن گماشت و به آنان فرمان داد در حفظ شهرها کوشا باشند تا او بتواند به خوارزم و خراسان برود و سپاه جمع کند و از مسلمانان و جنگجویان داوطلب یاری بطلبد و پیش ایشان باز گردد.
سلطان محمد خوارزمشاه سپس به خراسان رفت و از رود جیحون گذشت و این واقعه به سال ششصد و شانزده بود، او نزدیک بلخ فرود آمد و لشکرگاه ساخت و از مردم خواست که بیرون آیند و به جنگ روند.
مغولان هم پس از اینکه آماده شدند در طلب شهرهای ماوراء النهر بیرون آمدند، آنان پنج ماه پس از رفتن خوارزمشاه از بخارا به آن شهر رسیدند و آن را محاصره کردند و با لشکری که مقیم آنجا بود سه شبانروز پیوسته جنگ کردند و لشکر خوارزمشاهی را یارای مقاومت در برابر ایشان نبود. آنان شبانه دروازه های شهر را گشودند و همگی به خراسان برگشتند، فردای آن شب مردم بخارا متوجه شدند که از آن لشکر یک تن هم باقی نمانده است ناتوان شدند و قاضی بخارا را برای امان گرفتن پیش مغولان فرستادند، ایشان برای مردم به او امان دادند. در قلعه بخارا گروهی از لشکریان خوارزمشاه که به آن پناه برده بودند باقی بودند.
مردم بخارا چون دیدند که امان داده شد دروازه های شهر را گشودند و این به روز چهارم ذی حجه سال ششصد و شانزده بود و مغولان وارد شهر شدند و متعرض هیچ کس از رعیت نشدند و به آنان گفتند: هر ودیعه و ذخیره که از خوارزمشاه پیش شماست برای ما بیرون آورید و ما را برای جنگ کردن با کسانی که در قلعه بخارا حصاری شده اند یاری دهید و بر شما باکی نیست و میان ایشان عدل و داد و خوشرفتاری کردند و چنگیزخان خودش به شهر درآمد و قلعه را احاطه و محاصره کرد، منادی او در شهر جار زد که هیچ کس نباید از حضور در جنگ با متحصنان خودداری کند و هر کس چنان کند کشته خواهد شد. در نتیجه مردم همگان حاضر شدند، چنگیز فرمان داد نخست خندق را پر و آکنده کنند که آن را با هیمه و چوب و خاک پر کردند و به سوی قلعه حمله کردند شمار سپاهیان خوارزمشاه در آن قلعه چهارصد تن بود که تا حد توان ایستادند و ده روز مقاومت و از قلعه پاسداری کردند، سرانجام نقب زنندگان به دیوار قلعه رسیدند و نقب زدند و وارد شهر شدند و همه سپاهیان و کسان دیگری را که در آن قلعه بودند کشتند.
چون از این کار آسوده شدند چنگیزخان فرمان داد برای او نام سران و سرشناسان شهر نوشته شود، این کار انجام شد. چون بر او عرضه داشتند فرمان داد آنان را بیاورند. چون آوردند به آنان گفت از شما شمش های نقره یی را که خوارزمشاه به شما فروخته است می خواهم که آنها از من بوده و به ناروا از یارانم گرفته شده است. هر کس که چیزی از آن نقره پیش او بود آن را حاضر ساخت، و چون از این کار فارغ شد دستور داد آنان به تنهایی از شهر بیرون روند و ایشان بدون هیچ مالی و در حالی که فقط لباسی را که بر تن داشتند همراهشان بود از شهر بیرون رفتند، چنگیز فرمان کشتن ایشان را داد که همگان را کشتند. آن گاه دستور داد شهر را به تاراج برند هر چه در آن بود به تاراج برده شد و زنان و کودکان به اسیری گرفته شدند و مردم را در طلب مال بسیار شکنجه دادند و سپس از بخارا برای رفتن به سمرقند کوچ کردند. ناتوانی خوارزمشاه از مبارزه با آنان برای ایشان مسلم شده بود، تاتار کسانی از مردم بخارا را که تسلیم شده یا به سلامت مانده به زشت ترین صورت پیاده با خود می بردند و هر کس را که از پیاده رفتن بازمانده و ناتوان می شد می کشتند.
چون نزدیک سمرقند رسیدند اسب سواران را پیشاپیش فرستادند و پیادگان و اسیران و باروبنه را پشت سر خود رها کردند تا آنکه اندک اندک آنان را جلو بیاورند و بدانگونه مردم سمرقند را بترسانند. همین که سمرقندیان سیاهی لشکر و طول فاصله آن را دیدند آنان را بسیار بزرگ پنداشتند. روز دوم که پیادگان و اسیران و باروبنه رسید همراه هر ده تن از اسیران رایتی بود، مردم شهر پنداشتند که همه آنان جنگجویان اند. مغولان سمرقند را احاطه کردند، در آن شهر پنجاه هزار تن خوارزمی و تعدادی بیرون از شمار از دیگر مردم بودند. لشکریان خوارزمشاه از بیرون آمدن و مقابله با مغولان خودداری کردند، عامه مردم با سلاح بیرون آمدند مغولان برای اینکه آنان را در مورد خود به طمع اندازند نخست عقب نشینی کردند و بر سر راه سمرقندیان کمینها نهاده بودند که از آن گذشتند مغولان از کمین بیرون آمدند و بر ایشان تاختند و همه مغولان بازگشتند و تمام ایشان را کشتند. کسانی که در شهر مانده بودند چون این وضع را دیدند دلهایشان ناتوان شد و سپاهیان خوارزمی چنین پنداشتند که اگر از مغولان امان بخواهند از این جهت که با آنان از یک نژاد هستند امان خواهند داد و ایشان را باقی خواهند گذاشت آنان با اموال و زن و فرزند خویش برای زینهار خواهی پیش مغولان رفتند. مغولان اسلحه و اسبهای آنان را گرفتند و سپس شمشیر بر آنان نهادند و همگان را کشتند و میان شهر ندا دادند: هر کس بیرون نیاید از عهد و پیمان بیرون است و هر کس بیرون آید در امان خواهد بود. مردم همگان بیرون آمدند مغولان بر ایشان درآویختند و میان ایشان شمشیر نهادند، توانگران ایشان را شکنجه دادند و اموال آنان را تصرف کردند سپس وارد سمرقند شدند و آن را ویران کردند و خانه هایش را درهم شکستند و این واقعه در محرم سال ششصد و هفده بود. خوارزمشاه در جایگاه نخستین خود یعنی خوارزم مقیم بود و هر لشکری که برای او جمع می شد به سمرقند گسیل می داشت که برمی گشت و یارای ورود و دست یافتن به سمرقند نداشت. مغولان چون بر سمرقند چیره شدند و به کام دل رسیدند چنگیزخان بیست هزار سوار را گسیل داشت و به آنان گفت فقط در جستجوی خوارزمشاه باشید هر کجا که باشد اگر چه به آسمان پیوسته و آویخته شود همچنان وی را تعقیب کنید تا او را بگیرید و به او دست یابید.
این گروه از مغولان را تاتار مغربی نام نهاده اند زیرا به سوی غرب خراسان حرکت کردند و همین ها هستند که در همه کشورها و شهرهای آن نواحی پیشروی کردند، سالارشان شخصی بنام جرماغون و از منسوبان چنگیزخان بوده است.
حکایت شده است که چنگیزخان، نخست بر این لشکر یکی از پسر عموهای خود را گماشت که بسیار مورد توجه بود و متکلی نویره نام داشت. به او فرمان داد کوشش کند و شتابان و با سرعت برود، چون متکلی با چنگیز بدرود گفت آهنگ خرگاهی کرد که یکی از زنانش که او را دوست می داشت در آن بود تا با او وداع کند چون این خبر به چنگیزخان رسید او را از فرماندهی بر کنار کرد و گفت: کسی که عزم او را زنی سست و معطل کند شایسته فرماندهی لشکرها نیست. و به جای او جرماغون را گماشت. آنان حرکت کردند و از جیحون آهنگ جایی به نام «پنج آب» کردند که عبور از آن ممکن نبود و چون در آنجا کشتی نیافتند از چوب، حوضهای بزرگی ساختند و پوست گاو بر آن کشیدند و سلاحهای خود را در آن نهادند و اسبهای خود را در آب راندند و خود، دمهای اسبها را در دست گرفتند و آن حوضها به ایشان بسته بود و اسبها مردان را از پی خود می کشیدند و مردان حوضها را و بدینگونه همگان یک باره از آن آب عبور کردند. خوارزمشاه متوجه آنان نشد تا اینکه ناگاه آنان را در سرزمین خود دید. لشکر خوارزمشاه از ترس و بیم از مغولان آکنده بودند و نتوانستند پایداری کنند و پراکنده شدند و هر گروه به سویی گریخت. خوارزمشاه با تنی چند از ویژگان خود در حالی که به هیچ چیز توجه نداشت از آنجا کوچ و آهنگ نیشابور کرد. چون وارد نیشابور شد برخی از لشکرهای او بر گرد او جمع شدند ولی هنوز مستقر نشده بود که جرماغون به نیشابور رسید، او در مسیر خود هیچ غارت و کشتاری نمی کرد و فقط شتابان در تعقیب و جستجوی سلطان محمد خوارزمشاه منازل را طی می کرد و با این کار خود به خوارزمشاه مهلت جمع کردن سپاه نمی داد.
خوارزمشاه همین که نزدیک شدن مغولان را شنید از نیشابور به مازندران گریخت و خود را در آن دیار انداخت.
جرماغون هم از پی او روان بود آن چنان که راه خود را به سوی نیشابور کژ نکرد بلکه آهنگ مازندران کرد و خوارزمشاه از مازندران گریخت، از هر منزلی که او کوچ می کرد مغولان در آن فرود می آمدند. سرانجام خوارزمشاه کنار دریای مازندران رسید و خود و یارانش در کشتی هایی نشستند و رفتند و چون مغولان آنجا رسیدند و دانستند که به دریا رفته است ناامید شدند و برگشتند، این مغولان همان گروه اند که عراق عجم و آذربایجان را به تصرف خود درآورده اند و تا روزگار ما مقیم ناحیه تبریزند. در مورد فرجام خوارزمشاه اختلاف است. گروهی گفته اند او در دژی استوار که میان دریای طبرستان داشت مقیم شد و همانجا درگذشت. برخی گفته اند که او در دریا غرق شد. و برخی دیگر گفته اند در دریا افتاد و در حالی که برهنه بود نجات پیدا کرد، خود را به یکی از دهکده های طبرستان رساند اهل آن دهکده او را شناختند و برابرش زمین را بوسه دادند و کارگزار خود را خبر دادند که پیش سلطان آمد و خدمت کرد. خوارزمشاه به او گفت: مرا به هندوستان برسان و او را پیش شمس الدین اتلیمش پادشاه هند برد که از منسوبان او بود یعنی خویشاوند همسر خوارزمشاه و مادر سلطان جلال الدین بود. مادر جلال الدین هندی و از خاندان سلطنتی هند بود.
گویند: خوارزمشاه هنگامی که پیش اتلیمش رسید عقلش دگرگون شده بود و این از بیم مغولان یا بیماری بود که خداوند بر او چیره کرده بود و او هر بامداد و شامگاه و هر وقت و ساعت هذیان می گفت و فریاد می کشید که مغولان از این در بیرون رفتند و از این پلکان هجوم آوردند و می لرزید و رنگش دگرگون و سخن و حرکاتش مختل می شد. یکی از فقیهان خراسان که معروف به برهان بود به بغداد آمد برای من حکایت کرد و گفت: برادرم همراه خوارزمشاه و از ویژگان و اشخاص مورد اعتماد او بود، وی می گفت: هنگامی که عقل خوارزمشاه مختل شده بود همواره به ترکی این کلمات را تکرار می کرد «قرا تتر گلدی» که معنای آن چنین است: «تاتارهای سیاه آمدند». میان مغولان گروهی سیاه پوست شبیه زنگیان هستند که شمشیرهای بسیار پهنی غیر از شمشیرهای معمولی دارند و آنان گوشت مردم را می خورند و خوارزمشاه با بردن نام ایشان مدهوش می شد.
همچنین برهان برای من نقل کرد که شمس الدین اتلیمش، محمد خوارزمشاه را به یکی از دژهای بسیار بلند و برکشیده و استوار هند برد که هیچگاه ابرها بر فرازش نبودند و معمولا پایین تر از آن باران می بارید. شمس الدین به خوارزمشاه گفت: این دژ استوار از آن تو و اموال و اندوخته های میان آن اموال و اندوخته های خودت خواهد بود همین جا در کمال امن و خوشی باش تا طالع و بخت تو مستقیم شود که پادشاهان همواره چنین بوده اند، گاه بخت ایشان پشت می کند و سپس روی می آورد. خوارزمشاه به او گفت: قادر نیستم که در این دژ اقامت کنم و پایدار بمانم زیرا تاتار بزودی در تعقیب و جستجوی من اینجا می رسند و اگر بخواهند زینهای اسبهای خود را روی هم می نهند تا بر فراز دژ برسند و بالا بیایند و با دست خویش مرا بگیرند. اتلیمش دانست که عقل خوارزمشاه دگرگون شده است و خداوند نعمتهای او را مبدل فرموده است. او به خوارزمشاه گفت: چه می خواهی گفت: می خواهم مرا در دریایی که به دریای کرمان معروف است سوار کنی. او خوارزمشاه را با تنی چند از بردگان خویش به کرمان گسیل داشت و از آنجا به اطراف فارس رفت و آنجا در دهکده یی از دهکده های فارس درگذشت، مرگش را پوشیده داشتند تا تاتارها برای بیرون آوردن پیکرش آهنگ آنجا نکنند.
خلاصه آنکه سرانجام احوال او مشتبه است و به یقین دانسته نشده است. مردم حدود هفت سال پس از مرگش همچنان منتظرش بودند و بسیاری از ایشان بر این عقیده بودند که او زنده است و خود را پوشیده داشته است تا آنکه پیش همه مردم ثابت شد که او درگذشته است.
اما جرماغون همینکه از دست یافتن به خوارزمشاه ناامید شد از کناره دریا به مازندران برگشت و با همه استواری و دشواری ورود به آن و سخت بودن تصرف دژها با سرعت آن را تصرف کرد. مازندران از دیرباز همین گونه بوده است مسلمانان هنگامی که کشور خسروان ایران را از عراق تا دورترین نقاط خراسان تصرف کردند مازندران به حال خود باقی ماند و خراج می پرداخت و مسلمانان قادر نبودند به آن درآیند تا روزگار سلیمان بن عبد الملک.
همین که مغولان مازندران را به تصرف درآوردند کشتار و تاراج و غارت کردند و سپس آهنگ ری کردند. میان راه به مادر سلطان محمد و زنان او برخوردند اموال و اندوخته های خزانه خوارزمشاه و گوهرهای گرانبهایی که نظیر آن دیده و شنیده نشده بود همراهشان بود، آنان آهنگ ری داشتند که به یکی از دژهای استوار پناه ببرند، مغولان بر ایشان و هر چه که همراهشان بود دست یافتند و همه را به حضور چنگیزخان که در سمرقند بود فرستادند و آهنگ ری کردند و به آنان ضمن شایعات راست و دروغ که میان مردم رایج است خبر رسیده بود که خوارزمشاه به ری رفته است. مغولان در حالی که مردم ری از ایشان غافل بودند به آن شهر رسیدند و لشکر ری هنگامی متوجه شدند که مغولان آن را به تصرف درآوردند و تاراج کردند و زنان را به اسیری و پسران را به بردگی گرفتند و هر کار زشتی که توانستند انجام دادند و در ری درنگ نکردند و شتابان به طلب خوارزمشاه رفتند و در راه خود از هر شهر و دهکده ای که گذشتند غارت کردند و به آتش کشیدند و ویران ساختند و زن و مرد را کشتند و هیچ چیز را باقی نگذاشتند. آنان آهنگ همدان کردند، سالار همدان در حالی که اموال گرانبهای بسیاری که شامل زر و سیم و کالا و اسب بود و از مردم همدان جمع کرده بود به استقبال مغول رفت و از آنان برای مردم شهر امان خواست که آنان را امان دادند و متعرض ایشان نشدند و به زنجان رفتند و ریختن خون آنان را حلال دانستند از آنجا آهنگ قزوین کردند، مردم قزوین به دژ شهر خود پناه بردند، مغولان با زور و شمشیر وارد آن شهر شدند، قزوینیان با کارد و خنجر با مغولان جنگی سخت کردند و آنان به جنگ با کارد و خنجر عادت داشتند و در جنگهای خود با اسماعلیان آموخته بودند، از دو گروه بیرون از شمار کشته شدند و گفته شده است فقط کشته شدگان مردم قزوین به چهل هزار تن رسید.
در این هنگام سرمای بسیار سخت و برف و یخ انبوه بر مغولان هجوم آورد آنان نخست به سوی آذربایجان رفتند و دهکده ها را غارت کردند و هر کس را مقابل ایشان ایستاد کشتند و همه جا را ویران کردند و آتش زدند تا آنکه به تبریز رسیدند. سالار آذربایجان ازبک پسر پهلوان پسر ایلدگز در تبریز مقیم بود او نه برای جنگ با آنان بیرون آمد و نه با خود تصور جنگ با ایشان را کرد که شب و روز به لهو و لعب و باده نوشی سرگرم بود کسی پیش مغولان فرستاد و با آنان در قبال پرداخت اموال و لباس و چهارپایان صلح نمود و همه را برای آنان جمع کرد و فرستاد و مغولان از پیش او کوچ کردند و به ساحل دریای خزر رفتند که آنجا لشکرگاه زمستانی مناسبی بود و مراتع بسیار داشت. آنان خود را به موقان رساندند که همان جایی است که پیروان بابک خرمدین به روزگار معتصم در آن وارد شدند و لشکرگاه ساختند و آن دو شاعر طایی در اشعار خود مکرر از آن نام برده اند.
مردم امروز موقان را به صورت مغان تلفظ می کنند. مغولان ضمن راه به برخی از نواحی گرجستان رفتند که از مردم گرجستان ده هزار جنگجو به جنگ آنان بیرون آمدند که با آنان جنگ کردند و ایشان را شکست دادند و بیشترشان را کشتند، و چون مغولان در ناحیه مغان مستقر شدند مردم گرجستان که تصور می کردند مغولان تا هنگام بهار و باز شدن برف و یخ همانجا اقامت خواهند کرد به ازبک پسر پهلوان حاکم تبریز و موسی بن ایوب معروف به اشرف که حاکم ارمنستان و خلاط بود پیام فرستادند و برای جنگ با مغولان تقاضای کمک مالی کردند، ولی مغولان تا پایان زمستان صبر نکردند و در وسط زمستان از مغان آهنگ سرزمینهای گرجستان کردند. گرجی ها به جنگ ایشان بیرون آمدند و جنگی سخت کردند و نتوانستند مقابل مغولان پایداری کنند و به زشت ترین صورت گریختند و بیرون از شمار از ایشان کشته شدند و این واقعه در ذی حجه سال ششصد و هفده بود مغولان در آغاز سال ششصد و هجده آهنگ مراغه کردند و در ماه صفر آن را به تصرف خویش درآوردند. مراغه در اختیار زنی از بازماندگان پادشاهان مراغه بود که همان زن و وزیرانش امور شهر مراغه را اداره می کردند. مردم مراغه منجنیق هایی بر باروهای شهر نصب کردند و مغولان اسیران مسلمان را پیشاپیش می داشتند و این عادت ایشان بود که در جنگها آنان را سپر بلای خود قرار می دادند در نتیجه شدت و تیزی این گونه حملات به اسیران می رسید و مغولان از زیان آن سلامت می ماندند، مغولان مراغه را با زور و جنگ گشودند و شمشیر بر ایشان نهادند و آنچه را برای آنان سودبخش بود تاراج کردند و آنچه را سودمند نبود آتش زدند، مردم هم از جنگ با آنان خوار و زبون شدند و چنان بود که یکی از مغولان به دست خود صد انسان را که شمشیر در دست داشتند می کشت ولی هیچیک از آنان را یارای آن نبود که شمشیر خود را مقابل آن مرد تاتار به حرکت درآورد و این بدبختی بود و تقدیر آسمانی که بر آن مردم مقدر گشته بود.
مغولان سپس به همدان برگشتند و از مردم همدان همان مالی را که بار نخست داده بودند مطالبه کردند و مردم را چنان توان و مال اضافه یی نبود که به راستی آن مال بسیار بود. گروهی از مردم همدان برخاستند و به سالار همدان سخنان درشت گفتند که دربار نخست ما را فقیر و مستمند کردی و اینک برای بار دوم می خواهی عصاره ما را بکشی وانگهی مغولان را چاره یی جز کشتن ما نیست، بگذار تا با شمشیر با آنان جنگ کنیم و با کرامت بمیریم. آنان بر شحنه یی که مغولان بر همدان گماشته بودند حمله کردند و او را کشتند و در شهر حصاری شدند.
مغولان ایشان را محاصره کردند خوراک و خواروبار مردم همدان اندک شد و این کار همدانیان را زیان می رساند و حال آنکه مغولان را زیانی نمی رسید و بر فرض که خواروبار فراهم نمی شد چیزی جز گوشت نمی خوردند و شمار بسیاری اسب و گله های بزرگ گوسپند همراه داشتند و هر کجا می خواستند می بردند، اسبهای مغولان هم معمولا جو نمی خوردند و فقط به رستنیها و علفهای زمین قناعت می کردند، آنها با سم زمین را گود می کردند و ریشه های گیاهان را می جستند و می خوردند.
سالار همدان و مردمش ناچار شدند به جنگ مغولان بیرون آیند و از شهر و حصار بیرون آمدند، چند روزی جنگ و خونریزی میان آنان ادامه داشت ولی ناگهان حاکم همدان گم شد و به سرداب و نقبی که از قبل بیرون شهر آماده ساخته بود پناه برد و کسی هم از حقیقت حال و سرانجام او آگاه نشد مردم همدان پس از گم شدن او سرگردان شدند و به شهر برگشتند و تصمیم گرفتند میان شهر تا پای جان و مرگ جنگ کنند. مغولان هم به سبب بسیاری کشته شدگان تصمیم گرفته بودند از همدان بروند ولی همین که دیدند کسی از شهر برای جنگ با آنان بیرون نیامد طمع بستند و آن را نشانه ضعف و سستی مردم شهر دانستند و آهنگ شهر کردند و با شمشیر وارد شهر شدند و این به ماه رجب سال ششصد و هجده بود.
مردم کنار دروازه ها با مغولان جنگ کردند و از شدت ازدحام سلاح از کار افتاد ناچار با کاردها جنگ کردند و گروهی بیرون از شمار از هر دو سو کشته شدند، مغولان بر مسلمانان پیروز و چیره گشتند و همه را کشتند و نابود کردند و هیچ کس از همدانیان به سلامت نماند مگر آنان که سرداب و نقبی زیر زمین داشتند و در آن پنهان شدند. مغولان در شهر آتش افکندند و همدان را سوزاندند و سپس به شهر اردبیل و اطراف آذربایجان رفتند و اردبیل را تصرف کردند و گروه بسیاری از ایشان را کشتند، از آنجا به تبریز رفتند که شمس الدین عثمان طغرائی حاکم آن بود، پس از آنکه ازبک پسر پهلوان، حاکم قبلی آذربایجان، از آنجا رفته بود و از بیم مغولان مقیم نخجوان شده بود با او هماهنگ شدند. طغرایی مردم را تقویت کرد و روحیه داد که از خود به خوبی دفاع کنند و آنان را از بدفرجامی سستی ترساند و حصار شهر را استوار کرد. همین که مغولان آنجا رسیدند و اتفاق و اتحاد مسلمانان و استواری حصار شهر را دیدند از آنان فقط مال و جامه خواستند و به میزان معینی میان آنان توافق شد و مردم شهر آن را برای مغولان فرستادند و ایشان نیز همین که آن را گرفتند به شهر بیلقان حمله بردند و با مردمش جنگیدند و چنان میان ایشان شمشیر نهادند که همگان را نابود کردند. سپس به شهر گنجه که مهمترین شهر ناحیه اران است حمله کردند، مردم آنجا به سبب مقاومت در برابر گرجیان و تجربه ای که در جنگ داشتند بسیار دلیر و چابک بودند، مغولان که یارای پیروزی بر آنان نداشتند پیام دادند و مال و جامه طلب کردند و مردم گنجه برای ایشان فرستادند و مغولان از آنجا آهنگ گرجستان کردند.
گرجی ها با آنکه آماده شده بودند ولی همین که با مغولان رویاروی شدند گریختند و شمشیر مغول ایشان را فرو گرفت و جز گروهی اندک به سلامت نماندند، شهرهای آنان ویران و تاراج شد مغولان در سرزمین گرجستان پیشروی نکردند چرا که تنگه های کوهستانی آن بسیار بود، آنان آهنگ «دربند شروان» کردند، شهر شماخی را محاصره کردند و با نردبام ها خود را بر باروی شهر رساندند و پس از جنگی بسیار سخت شهر را تصرف کردند و بسیاری را در آن کشتند.
چون شماخی را تصرف کردند خواستند از دربند بگذرند ولی بر آن کار اقدام نکردند به شروان شاه پیام فرستادند که کسانی را برای گفتگو درباره صلح بفرستد. او ده تن از افراد مورد اعتماد خویش را پیش مغولان فرستاد، مغولان آنان را جمع کردند یکی از ایشان را در حضور دیگران کشتند و به نه تن دیگر گفتند: اگر راهی به ما نشان دهید که از دربند بگذریم برای شما امان خواهد بود و گرنه شما را همان گونه که دوستتان را کشتیم خواهیم کشت. آنان گفتند: در این «دربند» راهی نیست ولی جایی را به شما نشان می دهیم که آسان ترین جا برای گذر کردن اسب و سوارکار است.
آنان پیشاپیش مغولان حرکت کردند و از دربند گذشتند و آن را پشت سر نهادند مغولان در آن سرزمینها حرکت کردند که آکنده از قبایل مختلف از جمله «لان» و «لکر» و اصناف دیگر ترکان بود. مغولان آنجا را تاراج کردند و بسیاری از ساکنان منطقه را کشتند و سپس به [جایگاه ]قبیله لان برگشتند که گروهی بسیار بودند و چون خبر مغول به ایشان رسیده بود آماده و جمع شده بودند و گروههایی از قپچاق هم به آنان پیوسته بودند. مغولان و ایشان با یکدیگر جنگ کردند و هیچیک بر دیگری پیروز نشد، در این هنگام مغولان به افراد قبیله قپچاق پیام دادند که شما برادران مایید و ما از یک نژادیم و حال آنکه لان از نژاد شما نیستند که آنان را یاری دهید و آیین ایشان آیین شما نیست و ما با شما پیمان می بندیم که متعرض شما نشویم و اگر به سرزمین خود برگردید هر اندازه مال و جامه که به توافق برسیم برای شما می فرستیم. کار بر مقداری مال و جامه قرار گرفت که مغولان برای آنان بردند و مردم قپچاق از مردم لان کناره گرفتند و مغولان به مردم لان درافتادند و آنان را کشتند و اموال را تاراج و زن و فرزندشان را اسیر کردند و چون از جنگ با آنان آسوده شدند آهنگ سرزمینهای قپچاق کردند. آنان با اعتماد به صلح و سازشی که میان ایشان و مغولان بود پراکنده و در امان بودند و بدون آنکه متوجه شوند ناگاه مغولان به سرزمین و شهرهای آنان درآمدند و با ایشان درافتادند و چند برابر آنچه به ایشان داده بودند باز ستدند.
کسانی که در سرزمینهای دور دست قپچاق بودند چون این موضوع را شنیدند بدون جنگ گریختند برخی به بیشه ها و برخی به کوهها و برخی به سرزمین روس پناه بردند، مغولان در قپچاق ماندند که در زمستان دارای چراگاههای بسیار است و مناطق سردسیری هم برای تابستان دارد که آنها هم دارای چراگاهها و نیزارها و بیشه ها بر کرانه دریاست.
آن گاه گروهی از مغولان به سرزمینهای روس رفتند که بسیار گسترده و مذهب مردمش مسیحی است و این به سال ششصد و بیست بود، روس ها و مردم قپچاق برای پاسداری و دفاع از سرزمین خود متحد شدند و چون مغولان به آنان نزدیک شدند و از اجتماع ایشان آگاه شدند چون نسبت به روس ها شناخت درستی نداشتند نخست عقب نشینی کردند و روس ها را به این گمان انداختند که از ترس و بیم عقب می نشینند و فرار می کنند، روسها در تعقیب تاتارها کوشش کردند و آنان همچنان عقب نشینی می کردند تا آنجا که دوازده روز در تعقیب ایشان بودند و در این هنگام بود که مغولان ناگاه برگشتند و بر روسها و قپچاق ها حمله کردند و بسیاری را کشتند و اسیر گرفتند و جز اندکی از آنان به سلامت نماندند آنان هم که سالم ماندند سوار قایقها شدند و میان دریا آهنگ ساحل شامی کردند و برخی از قایقها غرق شد.
همه این کارها را تاتارهای مغربی که سالارشان جرماغون بود انجام دادند و سالار بزرگ ایشان چنگیزخان بود که در تمام این مدت در سمرقند ماوراء النهر سکونت داشت. چنگیز لشکریان خویش را به چند بخش کرد، بخشی را به فرغانه و اطراف آن گسیل داشت که آن را تصرف کردند بخشی را به ترمذ و اطراف آن فرستاد که آن را به تصرف خود درآوردند و بخشی را به بلخ و اطراف آن که از توابع خراسان است گسیل داشت، مردم بلخ را امان دادند و معترض نشدند و هیچ کشتار و تاراجی نکردند و فقط شحنه یی از سوی خود بر آن شهر گماشتند و نسبت به فاریاب و بسیاری از شهرهای دیگر همین گونه رفتار کردند ولی مردم آن شهرها را با خود بردند و آنان را در برابر هر کس که مقاومت می کرد سپر بلای خویش قرار دادند.
مغولان به طالقان رسیدند که ناحیه یی مرکب از چند شهر است و دژی استوار هم دارد و در آن دژ مردانی دلیر و کار آزموده بودند. آنان چند ماه شهر را محاصره کردند و نتوانستند بگشایند، ناچار به چنگیزخان پیام فرستاند و از این کار اظهار ناتوانی کردند. او شخصا حرکت کرد و در حالی که گروهی بی شمار همراهش بودند از جیحون عبور کرد و کنار این دژ و قلعه فرود آمد و بر گرد آن دژی دیگر از خاک و گل و چوب و هیمه ساخت و بر آن منجنیق ها نصب کرد و شروع به سنگباران کردن قلعه کرد. ساکنان آن دژ که چنان دیدند دروازه دژ را گشودند و بیرون آمدند و همگی با هم حمله کردند گروهی از ایشان کشته شدند و گروهی به سلامت ماندند، آنان که به سلامت مانده بودند خود را به دره ها و کوهستانهای اطراف رساندند و خویشتن را نجات دادند. مغولان وارد دژ شدند اموال و کالاها را غارت و زنان و کودکان را اسیر کردند.
پس از آن چنگیزخان لشکری گران به فرماندهی یکی از پسرانش به شهر مرو گسیل داشت. در مرو دویست هزار مسلمان ساکن بودند و میان مغولان و ایشان جنگهای سختی درگرفت که مسلمانان نخست پایداری کردند و سپس به هزیمت شدند و خود را به شهر انداختند و دروازه ها را بستند. مغولان مدتی دراز آن شهر را محاصره کردند و سپس به سالار شهر امان دادند. چون سالار شهر پیش مغولان رفت پسر چنگیز او را گرامی داشت و بر او خلعت پوشاند و با او پیمان بست که متعرض هیچ کس از مردم مرو نخواهد شد. مردم دروازه ها را گشودند و همین که مغولان بر ایشان دست یافتند آنان را بر شمشیر عرضه داشتند و هیچ کس از ایشان را زنده نگذاشتند و این پس از آن بود که اموال توانگران را پس از شکنجه های سخت از چنگ آنان بیرون کشیدند.
مغولان پس از آن به نیشابور رفتند و همان کار را که در مرو انجام داده بودند- از کشتار و درماندگی- نسبت به مردم نیشابور انجام دادند. سپس به طوس رفتند مردم طوس را کشتند و شهر را تاراج کردند و مرقد علی بن موسی الرضا علیه السلام و رشید یعنی هارون پسر مهدی را ویران ساختند، سپس به هرات رفتند، نخست شهر را محاصره کردند و سپس به آنان امان دادند و چون دروازه ها را گشودند گروهی را کشتند و بر دیگران شحنه یی گماردند و همین که مغولان دور شدند مردم هرات بر آن شحنه شورش کردند و او را کشتند، لشکری از مغولان برگشتند و آنان را از دم شمشیر گذراندند و همه را کشتند. آنان سپس به طالقان برگشتند که چنگیزخان پادشاه بزرگ و سالارشان، آنجا بود. چنگیز گروهی از مغولان را که سران و بزرگان یارانش در آن بودند به خوارزم گسیل داشت، در آن هنگام خوارزم پایتخت خوارزمشاه بود و گروهی بسیار از خوارزمیان و لشکرهای ایشان آنجا بودند، مردم عادی شهر هم معروف به شجاعت و دلیری بودند، مغولان حرکت کردند و به خوارزم رسیدند و دو گروه رویاروی شدند و سخت ترین جنگی که شنیده شده است صورت گرفت، مسلمانان ناچار به شهر پناه بردند و مغولان پنج ماه ایشان را در محاصره داشتند مغولان به چنگیز پیام فرستادند و از او مدد خواستند و او لشکری از لشکرهای خود را گسیل داشت که چون رسیدندند مغولان قوی شدند و حمله های پیوسته و پیاپی انجام دادند و گوشه یی از بارو را تصرف و به داخل شهر نفوذ کردند.
مسلمانان درون شهر با مغولان به جنگ و ستیز پرداختند ولی یارای ایستادگی نداشتند، مغولان شهر را متصرف شدند و هر کس را که در آن بود کشتند.
چون از این کار آسوده شدند و آنچه خواستند تاراج و کشتار کردند سدی را که از ورود آب به خوارزم جلوگیری می کرد شکستند و آب جیحون به شهر سرازیر شد و همه شهر را غرق کرد و ساختمانها همه ویران شد و آنجا دریایی باقی ماند و بدیهی است که یک تن هم از مردم خوارزم به سلامت نماند، در دیگر شهرها گروهی اندک از مردم به سلامت می ماندند ولی در خوارزم هر کس برابر شمشیر ایستاد کشته شد و هر کس پنهان شده بود غرق شد یا زیر آوار ماند و خوارزم ویرانه شد.
چون مغولان از این شهرها آسوده شدند، سپاهی به غزنین فرستادند که جلال الدین منکبری پسر سلطان محمد خوارزمشاه مالک آن سرزمین بود و همه لشکریان پدر را که به سلامت مانده بودند و دیگر سپاهیان را جمع کرده بود و حدود شصت هزار تن بودند. سپاه مغولان که برای جنگ با آنان حرکت کرده بود دوازده هزار تن بودند، دو سپاه حدود غزنه رویاروی شدند و جنگی سخت کردند که سه روز پیاپی طول کشید و خداوند نصرت را نصیب مسلمانان کرد.
لشکر تاتار روی به گریز نهاد و مسلمانان هر گونه که خواستند آنان را کشتند و کسانی از مغولان که نجات پیدا کردند به طالقان پناه بردند که چنگیزخان هم آنجا بود.
جلال الدین فرستاده ای سوی چنگیز فرستاد و از او خواست جایی را برای جنگ تعیین کند و چنان اتفاق کردند که جنگ در کابل باشد. چنگیزخان لشکری به کابل گسیل داشت، جلال الدین، خود به آنجا رفت و همانجا جنگ کردند و پیروزی از آن مسلمانان بود. مغولان به طالقان پناه بردند که چنگیزخان همچنان آنجا بود. مسلمانان غنیمت بسیار بدست آورند و میان ایشان در مورد غنایم فتنه ای بزرگ درگرفت و این بدان سبب بود که میان یکی از امیران جلال الدین که نامش بغراق بود و در جنگ با تاتار متحمل رنج بسیار شده بود و امیر دیگری که نامش ملک- حان و از خویشاوندان سلطان محمد خوارزمشاه بود گفتگو و بگو و مگویی صورت گرفت که منجر به کشته شدن برادر بغراق شد، بغراق خشمگین گشت و همراه سی هزار تن از سلطان جلال الدین جدا شد. سلطان خود از پی او رفت و از او دلجویی کرد و رضایتش را طلبید ولی بغراق برنگشت و بدینگونه سپاه جلال الدین ضعیف شد در همین حال خبر رسید که چنگیزخان به همراه سپاههایش از طالقان به سوی جلال الدین حرکت کرده است. جلال الدین از پایداری برابر چنگیز ناتوان ماند و دانست که او را یارای جنگ با چنگیز نیست، سوی سرزمین هند رفت و از رودخانه سند گذشت و غزنه را همچون شکاری برای شیر خالی و رها کرد. چنگیزخان به غزنین رسید و آن را تصرف کرد مردمش را کشت زنانش را اسیر و کاخهایش را را خراب کرد و آن را چون ویرانه های گذشته درآورد.
پس از اینکه مغولان غزنین را به تصرف درآوردند و خون و مال مردمش را روا دانستند وقایع بسیار دیگری میان ایشان و پادشاهان روم که خاندان قلیچ- ارسلان بودند صورت گرفت. مغولان در سرزمینهای آنان پیشروی نمی کردند بلکه گاهی بر آن شبیخون می زدند و هر چه بدست می آوردند با خود می بردند.
پادشاهان مناطق فارس و کرمان و مکران و تیز همگان فرمان و طاعت ایشان را پذیرفتند و خراج برای آنان فرستادند و در مناطق فارسی زبان هیچ منطقه یی نماند مگر اینکه شمشیر مغولان یا حکم و فرمان ایشان حاکم بود. آنان مردم بیشتر شهرها را کشتند و شمشیر میان ایشان از هر نکوهشی پیش گرفت و دیگران هم بر خلاف میل خود و با حقارت و کوچکی، پرداخت خراج، اطاعت از ایشان را پذیرفتند و چنگیزخان به ماوراء النهر برگشت و همانجا در گذشت.
پس از چنگیز پسرش قاآن جانشین او شد. او جرماغون را همچنان بر حکومت آذربایجان گماشت و هیچ جای فتح ناشده ای، غیر از اصفهان، برای مغولان باقی نماند. آنان در فاصله سالهای ششصد و بیست و هفت تا ششصد و سی و سه چند بار کنار اصفهان فرود آمدند و هر بار مردمش با آنان جنگ کردند و از هر دو گروه بسیاری کشته شدند ولی مغولان به خواسته خود نرسیدند. سرانجام مردم اصفهان که دو مذهب شافعی و حنفی داشتند و میان آنان همواره جنگ و ستیز و تعصب وجود داشت اختلاف پیدا کردند، گروهی از شافعیان اصفهان به دیگر شافعیانی که در همسایگی اصفهان بودند پیوستند و به برخی از سران لشکر مغول گفتند: شما آهنگ این شهر کنید تا ما آن را به شما تسلیم کنیم. این سخن و پیشنهاد برای قاآن پسر چنگیز نقل شد که پس از مرگ پدرش پادشاهی به رای و تدبیر او بسته بود. او لشکرهایی از شهر استوار و نوسازی که ساخته بودند و قراحرم نام نهاده بودند گسیل داشت که از رود جیحون گذشتند و آهنگ باختر کردند. گروهی نیز به صورت نیروهای امدادی از کسانی که جرماغون فرستاده بود به ایشان پیوستند و آنان به سال ششصد و سی سه حدود اصفهان فرود آمدند و آن را محاصره کردند، میان شهر شمشیرهای حنفیان و شافعیان با یکدیگر درافتادند آن چنان که گروهی بسیار کشته شدند. در این هنگام دروازه های اصفهان گشوده شد، شافعی ها با قراری که میان خود و مغولان داشتند مبنی بر اینکه چون شهر را بگشایند مغولان حنفیان را بکشند و شافعیان را ببخشند، این کار را کردند ولی مغولان همین که وارد شهر شدند نخست شافعیان را کشتند و بر عهدی که با آنان بسته بودند پایدار نماندند و بسختی تمام آنان را کشتند و سپس حنفیان و پس از آنان دیگر مردم را کشتند، زنان را اسیر کردند و شکم زنان آبستن را دریدند و اموال را تاراج کردند و اموال توانگران را ستاندند، سپس آتش افروختند و اصفهان را آتش زدند، آن چنان که به صورت تپه هایی از خاکستر درآمد.
چون هیچ سرزمینی از سرزمینهای ایران زمین باقی نماند مگر اینکه آن را مغولان تصرف کردند به سال ششصد و سی چهار آهنگ تصرف اربل کردند که پیش از آن هم مکرر بر آن شبیخون زده بودند و به برخی از نواحی آن دست یازیده ولی در آن پیشروی نکرده بودند، امیری که در آن هنگام اربل را در دست داشت بانکین رومی بود. در ذی قعده سال ششصد و سی چهار حدود سی هزار تن از مغولان را که جرماغون گسیل داشته بود و یکی از سرداران بزرگ مغول به نام جغتای فرمانده آنان بود بر کرانه اربل فرود آمدند و هر صبح و شام با مردم آن به جنگ پرداختند، لشکری گران از مسلمانان در اربل مقیم بود، از هر دو لشکر گروهی بسیار کشته شدند، سرانجام مغولان نیرو یافتند و به شهر درآمدند.
مردم به دژ شهر گریختند و در آن پناه گرفتند و مغولان ایشان را محاصره کردند و مدت محاصره چندان به طول انجامید که گروهی در آن دژ از تشنگی مردند، باتکین از مغولان تقاضا کرد که در قبال دریافت مالی که از سوی مسلمانان پرداخت کند مصالحه کنند. مغولان این پیشنهاد را به ظاهر پذیرفتند اما همین که مال را فرستاد آن را گرفتند و سپس حیله گری کردند و حمله های بزرگ و پیاپی بر قلعه اربل کردند و منجنیق ها نصب کردند. در این هنگام مستنصر با الله خلیفه عباسی لشکرهای خود را همراه غلام ویژه اش شرف الدین اقبال شرابی به تکریت روانه کرد. مغولان همین که از حرکت ایشان آگاه شدند پس از اینکه گروه بسیاری از مردم اربل را کشتند و شهر را ویران و «آن را با خاک یکسان کردند» به تبریز برگشتند که جایگاه جرماغون و پایتخت او بود.
هنگامی که مغولان از اربل کوچ کردند لشکر بغداد به شهر خود بازگشت.
پس از این هم مغولان حملات بسیاری به سرزمینهای شام کردند که کشتند و به تاراج بردند و اسیر گرفتند تا آنجا که سواران ایشان به حلب رسیدند و به آن درافتادند و مردم و امیر حلب با چاره سازی آنان را عقب راندند. مغولان سپس آهنگ سرزمینهای کیخسرو، سالار روم کردند و این پس از مرگ جرماغون بود.
شخصی که به جای جرماغون نشست بابایسیجو بود. پادشاه روم تمام امکانات و لشکرهای خویش را آماده ساخت و گروهی از کردان عتمری و لشکریان شام و حلب را هم گرد آورد- گفته شده است: صد هزار پیاده و سواره جمع کرد. مغولان با بیست هزار سپاهی با او رویاروی شدند و میان آنان جنگهای سخت درگرفت.
مغولان تمام افراد مقدمه لشکر کیخسرو را کشتند که تمام یا بیشتر آنان از دلیران و نامداران حلب بودند و همگی کشته شدند و بدینگونه لشکر روم شکست خورد و سالارشان گریخت و به دژ «انطاکیه» که کنار دریا بود پناهنده شد و لشکرهایش از هم پاشیده شد و گروهی بیرون از شمار کشته شدند. مغولان به شهر قیساریه درآمدند و کارهای زشت و ناپسندی چون کشتار و تاراج و آتش زدن مرتکب شدند همچنین در شهر «سیواس» و دیگر شهرهای بزرگ روم همانگونه رفتار کردند.
سالار روم برای اطاعت از ایشان سر فرود آورد و کسی نزد آنان فرستاد و از ایشان خواست که پرداخت مال و جزیه را از او بپذیرند. مغولان برای او خراجی مقرر داشتند که همه ساله بپردازد و از کشور او کوچ کردند.
پس از آن مغولان نسبت به همه سرزمینهای اسلامی موضعی همراه با آرامش و صلح نسبی داشتند تا سال ششصد و چهل سه فرا رسید. در این سال سلیمان بن- برجم یکی از امیران بغداد که سالار طایفه ترکمانان «ایواء» بود در یکی از دژهای کوهستان شحنه یی از مغولان را که نامش خلیل بن بدر بود کشت. قتل او موجب آمد که از تبریز ده هزار غلام مغول به سالاری جغتای صغیر بیرون آیند و شتابان منازل را بپیمایند آن چنان که خود از خبر خویش پیشی گرفتند و مردم در بغداد به خود نیامده بودند که ناگهان مغولان را کنار شهر دیدند و این در ماه ربیع الآخر آن سال و در فصل خزان بود. قضا را خلیفه المستعصم بالله لشکر خود را بنابر احتیاط کنار باروی بغداد مستقر ساخته بود، این خبر به مغولان رسیده بود ولی جاسوسهای آنان ایشان را فریب داده بودند و در ذهن ایشان چنین افکنده بودند که بیرون از بارو چیزی جز خیمه و خرگاههای خالی نیست و مردانی در آنها وجود ندارند و شما همین که بر آنان مشرف شوید بر باروبنه آنان دست خواهید یافت و حداکثر این است که گروهی اندک آنجا خواهند بود و ناچار می گریزند و به دیوارهای شهر پناه خواهند برد. مغولان بر این وهم و گمان همچنان آمدند و چون نزدیک بغداد رسیدند و نزدیک بود که بر لشکرگاه مشرف شوند مستعصم بالله غلام ویژه خود و سالار لشکرش شرف الدین اقبال شرابی را کنار دیوار و باروی بغداد فرستاد، بیرون آمدن او در این روز از الطاف خداوند متعال نسبت به مسلمانان بود که اگر مغولان می رسیدند و او کنار لشکر خود نرسیده بود لشکر از هم پاشیده می شد، چرا که بدون سالار و فرمانده بودند و هر یک خود را امیر خویش می پنداشت و اختلاف نظر داشتند و یکدل نبودند و هیچ کس بر آنان حاکم نبود و در مظان پراکندگی و نگرانی و از هم پاشیدگی و اختلاف قرار می گرفتند.
بیرون آمدن شرف الدین اقبال شرابی به روز شانزدهم این ماه بود و مغولان روز هفدهم کنار دیوار و باروی شهر رسیدند و در یک صف برابر لشکریان بغداد ایستادند. لشکر بغداد آرایش و نظم پسندیده یی داشت. مغولان کثرت شمار و سلاح و اسبهای آنان را چنان دیدند که هرگز چنان نمی پنداشتند و برای آنان روشن شد که جاسوسهایشان یاوه و بیهوده گفته اند.
تدبیر کار دولت و وزارت در این هنگام با وزیر مؤید الدین محمد بن احمد- علقمی بود که خود در جنگ حاضر نشد و در دربار و دیوان خلافت حضور می یافت و لشکر اسلام را از آراء و تدبیرهای خود بهره مند می کرد به نحوی که همان کار و تدبیر را به کار می بستند. مغولان بر لشکر بغداد حمله های پیاپی آوردند و چنین می پنداشتند که یک حمله لشکر بغداد را منهزم خواهد ساخت زیرا عادت کرده بودند که هیچ لشکری برابر ایشان ایستادگی نکند و اینکه ترس و بیم از ایشان کفایت می کند و لزومی ندارد که جنگ کنند، ولی لشکر بغداد برابر مغولان به بهترین صورت پایداری کرد. بغدادیان مغولان را تیرباران کردند مغولان نیز نسبت به ایشان چنین کردند و خداوند آرامش را به لشکر بغداد عنایت فرمود و پس از آرامش نصرت و پیروزی را. بدین گونه برای لشکر بغداد نشانه های نیرومندی و برای مغولان نشانه های ناتوانی و زبونی آشکار می شد تا آنکه شب میان دو لشکر مانع گشت، دو لشکر و رایتهای بزرگ درگیر نشدند بلکه حملات پراکنده و سبکی بود که ضرورتی برای درگیری پیوسته نبود فقط زوبین اندازی بسختی ادامه داشت.
چون شب تاریک شد مغولان آتشهای بزرگ افروختند که چنین به نظر برسد که آنان کنار آتش مقیم هستند و همان شب سوی سرزمین های خود برگشتند. لشکر بغداد چون شب را به صبح آورد از آنان هیچ نشانی ندید، مغولان شتابان منازل را درمی نوردیدند و از دهکده ها بدون توقف می گذشتند تا آنکه به دربند رسیدند و به سرزمینهای خود پیوستند.
این هم نشانی دیگر از معجزات و دلایل نبوت بود که پیامبر (ص) این ملت را وعده فرموده است که تا روز قیامت پیروز و باقی خواهد ماند و حال آنکه اگر از مغولان بر بغداد حادثه یی می رسید همان گونه که بر شهرهای دیگر رسیده بود آیین اسلام منقرض می شد و چیزی از آن باقی نمی ماند.
تاکنون که در شرح نهج البلاغه به اینجا رسیده ایم عراق را جز همین موضوع که نوشتیم تهدید دیگری از سوی مغولان نبوده است.
می گویم: که از سخنان امیر المومنین علیه السلام در این خطبه برای من چنین روشن شد که بر بغداد و عراق از مغولان شری نخواهد رسید و خداوند متعال شر آنان را از این سرزمین کفایت می فرماید و کید و مکر آنان را از این کشور برمی گرداند. این سخن را از آنجا می گویم که علی علیه السلام فرموده است «و یکون هناک استحرار قتل» (و در آنجا خونریزی و کشتار بسیار خواهد بود). کلمه «هناک» دلالت بر دوری و بعد دارد، برای اشاره به نزدیک «هنا» و برای اشاره به دور «هناک» می گویند و این در زبان عربی منصوص و قطعی است و اگر مغولان در عراق خونریزی پیوسته و بسیار داشتند امیر المومنین در کلام خود «هناک» نمی فرمود بلکه «هنا» می گفت.
علی علیه السلام این خطبه را در بصره ایراد فرموده است و معلوم است که بصره و بغداد از یک کشور و سرزمین است و هر دو در اقلیم عراق قرار دارد و یک ملک محسوب می شود و پادشاه هر دو منطقه یکی است، باید به این مسئله دقت کرد که لطیف است.
پس از این جریان که در آن اسلام نصرت و پیروزی یافت و مغولان خوار و زبون شدند و بر پاشنه های خود چرخیدند و برگشتند ابیات زیر را سرودم و برای مؤید الدین وزیر فرستادم که در آن فتح و پیروزی را متذکر شده ام و اشاره کرده ام که مؤید الدین علقمی برای این فتح و پیروزی قیام کرده است هر چند که خود شخصا در آن جنگ شرکت نکرده است و از اینکه نمی توانم چنانکه شاید و باید به مدح او بپردازم از او پوزشخواهی کرده ام که گرفتاریها و دل نگرانی ها مانع از آن آمده است که بتوان پیوسته به آن کار قیام کرد. و آن اشعار چنین است: «خداوند این وزیر را برای ما جاودانه بداراد و او را با سواران و لشکرهایی از نصرت و پیروزی فرا گیرد سایه بلند پایه اش بر میهمانان او مستدام و آبهای آبشخورش برای آشامندگان صاف و گوارا باد ای نگهبان اسلام، به هنگامی که نیزه فراخ پیکان که بانگ خونریزی و تاراج برداشته بود بر آن نازل شد...» این قصیده بسیار بلند است و از آن آنچه که مقتضی حال بود آورده شد.

خطبه (129)

[در این خطبه که با عبارت «عباد الله انکم و ما تأملون من هذه الدنیا اثویاء مؤجلون» (ای بندگان خدا شما و آنچه از این جهان آرزو می کنید ساکنان و میهمانانی هستید که برای شما اجل و مدتی تعیین شده است. شروع می شود هیچ گونه بحث تاریخی مطرح نشده است. ابن ابی الحدید در شرح این خطبه پس از توضیح لغات می گوید «در این خطبه که سید رضی به آن عنوان «مکاییل و موازین» داده است هیچ گونه سخنی که در آن ذکری از مکیال ها و ترازوها شده باشد نیست.» و سپس در مبحثی نسبتا کوتاه که چهار صفحه است نمونه هایی از سخنان حکیمان و صالحان و صوفیه را همراه با اشعاری در زهد و پارسایی آورده است که بسیار خواندنی و مایه پند و عبرت است و برای تبرک و تیمن به ترجمه یک مورد آن بسنده می شود. ]ابن المبارک گوید: به روزگاران گذشته ستمگری بود که مردم را به خوردن گوشت خوک مجبور می کرد و اگر کسی آن را نمی خورد او را می کشت. این کار همچنان ادامه داشت تا نوبت به عابدی مشهور رسید که او را وادار به خوردن گوشت خوک کرد و گفت: اگر نخوری تو را خواهم کشت. این کار بر مردم گران آمد، سالار شرطه آن ستمگر به عابد گفت: من فردا برای تو بزی می کشم و چون این ستمگر تو را فرا خواند که از آن بخوری بخور که گوشت بز خواهد بود. چون آن ستمگر عابد را فرا خواند که بخورد او خودداری کرد. گفت: او را بیرون ببرید و گردنش را بزنید. سالار شرطه به عابد گفت: چه چیز مانع آن شد که از گوشت بز بخوری گفت: من مردی مورد توجه دیگرانم خوش نمی دارم که مردم در معصیت به من اقتداء کنند. او را پیش بردند و کشتند.