فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه 126

از سخنان آن حضرت در تقسیم مقرری [در این خطبه که هنگام اعتراض بر آن حضرت در مورد تقسیم مقرری به صورت برابر و یکسان ایراد شده است و با عبارت «ا تأمرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه» (آیا به من فرمان می دهید که با ستم بر کسی که بر او ولایت و حکومت یافته ام در جستجوی نصرت و پیروزی باشم) شروع می شود پس از توضیح پاره ای از لغات و مشکلات بحث مختصر فقهی تاریخی زیر آمده است که اطلاع بر آن برای خوانندگان گرامی سودمند است. ] [ابن ابی الحدید می گوید ]:بدان که این مسئله فقهی است و عقیده علی علیه السلام و ابو بکر در آن یکسان است که باید غنایم و صدقات میان مسلمانان به تساوی تقسیم شود. شافعی هم که خدایش رحمت کناد همین عقیده را دارد.
اما عمر همین که به خلافت رسید برخی از مردم را بر برخی برتری داد و افراد پیشگام و با سابقه را بر دیگران و مهاجران قریش را بر مهاجران دیگر و عموم مهاجران را بر همه انصار و عرب را بر عجم و آزاد را بر برده و وابسته برتری داد. عمر به روزگار حکومت ابو بکر هم به او پیشنهاد کرد که همین گونه عمل کند، ابو بکر نپذیرفت و گفت: خداوند هیچ کس را بر دیگری برتری نداده است بلکه فرموده است: «همانا صدقات برای فقیران و مسکینان و... است».«» و هیچ قومی را بر قوم دیگر تخصیص نداده است.
هنگامی که خلافت به عمر رسید به همان چیزی که اشاره کرده بود عمل کرد و بسیاری از فقهای مسلمان عقیده او را پذیرفته اند، و این مسأله از موارد اجتهاد است و امام می تواند به آنچه اجتهاد او می رسد عمل کند، هر چند پیروی کردن از علی علیه السلام در نظر ما بهتر و سزاوارتر است خاصه هنگامی که ابو بکر هم در این مسأله با او موافق بوده است و اگر این خبر صحیح باشد که پیامبر (ص) هم به صورت مساوی تقسیم می فرمود، مسأله منصوص خواهد شد زیرا کردار و عمل پیامبر (ص) هم چون گفتار او حجت است.

خطبه 127

از سخنان آن حضرت (ع) خطاب به خوارج [در این خطبه که همچنان خطاب به خوارج است و با عبارت «فان ابیتم الا ان تزعموا انی اخطات و ضللت» (و اگر شما چیزی را نمی پذیرید مگر اینکه به تصور باطل شما خطا کرده و گمراه شده ام) شروع می شود، ابن ابی الحدید نخست بحثی کلامی درباره مذهب خوارج و اینکه به اعتقاد آنان کسانی که مرتکب گناه کبیره شوند کافرند آورده و آیات قرانی مورد استناد و استشهاد خوارج را نقل کرده و استدلال آنان را به آن رد کرده است. سپس فصلی درباره غلات شیعه و نصیریه و فرقه های دیگر آورده است که هر چند بحث ملل و نحل است و بحث تاریخی صرف نیست ولی ترجمه آن برای خوانندگان گرامی خالی از فایده نیست. ]کسانی که درباره علی علیه السلام غلو کرده اند در هلاکت افتاده اند، همچنان که غلو کنندگان درباره عیسی بن مریم علیه السلام هلاک شده اند، محدثان روایت کرده اند که پیامبر (ص) به علی (ع) فرموده اند: «در تو مثلی از عیسی بن مریم است.
یهودیان او را چندان دشمن داشتند که به مادرش تهمت و بهتان زدند و مسیحیان او را چندان دوست داشتند که فراتر از قدر و منزلتش بردند».
امیر المومنین علیه السلام گرفتار گروهی از اصحاب خود شد که با اغوای شیطان از حد محبت و دوستی او بیرون شدند و به خدای خود کافر گشتند و آنچه را پیامبرشان آورده بود انکار کردند و مدعی الوهیت علی شدند و به او گفتند: تو خالق و رازق مایی، علی علیه السلام از ایشان خواست توبه کنند و مدتی منتظر توبه آنان ماند و سپس تهدیدشان کرد و آنان همچنان بر گفته و عقیده خود پافشاری کردند. او نخست برای آنان گودالهایی حفر کرد که در آن به آنان دود بدهد به امید آنکه از عقیده خویش بازگردند و آنان از این کار خودداری کردند در نتیجه آنان را سوزاند و در این باره چنین فرمود: «هان مرا نمی بینید که چون کار بسیار زشتی دیدم خندقهایی حفر کردم و آتش برافروختم و قنبر را فرا خواندم» ابو العباس احمد بن عبید الله بن عمار ثقفی، از محمد بن سلیمان بن حبیب مصیصی- که معروف به نوین است- و از علی بن محمد نوفلی از قول مشایخ او نقل می کند که می گفته است: علی علیه السلام از کنار گروهی گذشت که روز ماه رمضان آشکارا چیزی می خوردند، علی (ع) از آنان پرسید: مسافرید یا بیمار گفتند: هیچکدام. فرمود: آیا از اهل کتاب هستید و جزیه می پردازید و در ذمه مسلمانانید گفتند: نه. فرمود: پس به چه دلیل در روز ماه رمضان چیزی می خورید آنان برخاستند و گفتند: تو تویی- با این سخن به ربوبیت علی (ع) اشاره می کردند. علی (ع) از اسب خود فرود آمد و چهره به خاک نهاد و گفت: ای وای بر شما که من بنده ای از بندگان خدایم، از خدا بترسید و به اسلام برگردید.
آنان نپذیرفتند. او ایشان را مکرر به راه راست فرا خواند، نپذیرفتند و بر کفر خود پایدار ماندند. علی (ع) برخاست و فرمود: آنان را استوار ببندید و کارگران و هیمه و آتش بیاورید و دستور داد دو خندق کندند که یکی سربسته و دیگری سرگشوده بود، در خندق سرگشوده هیمه ریختند و آتش زدند و میان آن خندق و خندق سرپوشیده راهی گشودند و بدان گونه نخست به آنان دود دادند و علی (ع) شخصا آنان را فرا خواند و سوگندشان داد که از عقیده خود برگردند، باز نگشتند و نپذیرفتند. آن گاه بر آنان آتش افکند و همگی در آتش سوختند و شاعر در این باره چنین سروده است.
«اینک که مرگ مرا در آن دو خندق نیفکند هر کجا می خواهد درافکند، هر گاه هیمه و آتش برای ما برافروخته شود مرگ نقد است و نسیه نیست».
گوید: علی علیه السلام از جای خود برنخاست تا آنان همگی سوخته شدند.
این ادعا و سخن حدود یک سال پوشیده ماند و سپس عبد الله بن سبأ که یهودی بود و تظاهر به اسلام می کرد پس از وفات امیر المومنین ظهور کرد و آن را دوباره آشکار ساخت، گروهی از او پیروی کردند که به «سبئیه» معروف اند. آنان معتقد بودند که علی علیه السلام نمرده بلکه مقیم آسمان است و صدای رعد و برق آوای اوست. آنان هرگاه بانگ رعد می شنیدند می گفتند: ای امیر المومنین سلام بر تو باد. آنان در مورد رسول خدا (ص) بدترین سخن را گفتند و زشت ترین افترا را بر آن حضرت بستند و گفتند: نه دهم وحی را پوشیده داشت و اظهار نکرد. این سخن آنان را حسن بن محمد بن حنفیه- که خدای از او خشنود باد- در رساله ای که درباره «ارجاء» تألیف کرده آورده و رد کرده است. سلیمان بن ابی شیخ، از هیثم بن معاویه، از عبد العزیز بن ابان، از عبد الواحد بن ایمن مکی نقل می کند که می گفته است: حضور داشتم که حسن بن علی بن- محمد بن حنفیه این رساله را املاء می کرد و ضمن آن می گفت: از جمله سخنان این سبئیان یکی هم این است که می گویند: ما به وحیی راهنمایی و هدایت شده ایم که مردم از آن فرو مانده اند و به علمی دست یافته ایم که از ایشان پوشیده مانده است و آنان چنین تصور باطلی دارند که پیامبر (ص) نه دهم وحی را پوشیده داشته است، و حال آنکه اگر قرار بود پیامبر (ص) چیزی را از آنچه خداوند بر او نازل فرموده است پوشیده بدارد، موضوع زینب همسر زید و این آیه را که خداوند در سوره تحریم می فرماید: «در جستجوی رضایت و خرسندی همسرانت هستی» پوشیده می داشت. سپس مغیرة بن سعید وابسته قبیله بجیله ظهور کرد و او خواست سخنی تازه بگوید و مردمی را بفریبد و به آن وسیله به هدفهای دنیایی خود برسد و درباره علی (ع) بسیار غلو کرد و گفت: علی اگر بخواهد می تواند اقوام عاد و ثمود و همه اقوام دیگری را که در این میان بوده اند زنده کند.
علی بن محمد نوفلی نقل می کند که مغیرة بن سعید به حضور ابو جعفر محمد بن- علی بن حسین علیهم السلام آمد و گفت: تو به مردم بگو من علم غیب دارم و من از درآمد عراق به تو می دهم. ابو جعفر باقر (ع) او را سخت از حضور خود راند و سخنانی به او گفت که او را ناخوش آمد و از پیش او برگشت. مغیره سپس پیش ابو هاشم عبد الله بن محمد بن حنفیه- که خدایش رحمت کناد- رفت و همان سخن را گفت. ابو هاشم که مردی نیرومند و قوی دست بود برجست و مغیره را تا حد مرگ زد، او مدتی خود را معالجه کرد تا بهبود یافت. مغیره سپس نزد محمد بن عبد الله بن- حسن بن حسن- که خدایش رحمت کناد- رفت، محمد مردی خاموش بود که کمتر سخن می گفت. مغیره همان سخنانی را که بر آن دو گفته بود به او هم گفت.
محمد سکوت کرد و هیچ پاسخی به او نداد، مغیره از خانه محمد بیرون آمد و به سکوت و خاموشی او طمع بست و گفت: گواهی می دهم که ابن محمد همان مهدی است که رسول خدا (ص) به [ظهور ]او مژده داده است و او قائم اهل بیت است.
سپس مدعی شد که علی بن حسین علیه السلام همین محمد بن عبد الله را وصی خود قرار داده است.
مغیره پس از آن به کوفه آمد و شعبده بازی می کرد. او مردم را به عقیده خود فرا خواند و آنان را فریفت و گمراه ساخت و گروه بسیاری از او پیروی کردند.
مغیره به دروغ مدعی شد که محمد بن عبد الله به او اجازه داده است مردم را خفه کند و به آنان در صورت لزوم زهر بیاشاماند، و او یاران خود را گسیل می داشت که نسبت به مردم همان گونه رفتار می کردند. برخی از یاران مغیره به او گفتند: ما کسانی را که نمی شناسیم خفه می کنیم. گفت: در این مورد بر شما گناهی نیست اگر از یاران خودتان باشد که او را زودتر به بهشت فرستاده اید و اگر از شما نباشد زودتر او را روانه دوزخ کرده اید. به همین سبب منصور دوانیقی محمد بن عبد الله را خناق [بسیار خفه کننده ]لقب داده بود و آنچه را که مغیره به دروغ ادعا می کرد منصور بر محمد بن عبد الله می بست.
پس از مغیره کار غلات بالا گرفت و آنان در غلو بیشتر سخن گفتند و مدعی شدند که ذات خداوند مقدس در گروهی از فرزند زادگان امیر المومنین علیه السلام حلول کرده است و منکر برانگیخته شدن و زنده شدن پس از مرگ شدند و ثواب و عقاب را از معتقدات خود حذف کردند و گروهی از ایشان گفتند: ثواب و عقاب همان خوشیها و رنجهای این جهانی است. آنگاه از این معتقدات قدیمی که پیشگامان غلات به آن اعتقاد داشتند مذاهب و معتقدات زشت تر و نارواتر که اعقاب ایشان به آن معتقد نبودند پدید آمد، تا آنجا که فرقه معروف «نصیریه» پدید آمد و این فرقه را محمد بن نصیر نمیری که از اصحاب امام حسن عسکری بود به وجود آورد و فرقه دیگری که به «اسحاقیه» معروف اند و آن را اسحاق بن زید بن حارث که از اصحاب عبد الله بن معاویه بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب است پدید آورد. او معتقد به حلال و مباح بودن بسیاری از محرمات گردید و تکالیف را اسقاط کرد و برای علی علیه السلام شرکت در رسالت پیامبر (ص) را به گونه دیگری، غیر از آنچه از ظاهر این سخن فهمیده می شود و مردم استنباط می کنند، ثابت می کرد.
محمد بن نصیر از یاران حسن بن علی بن محمد ابن الرضا- حضرت امام حسن عسکری- بود و چون امام حسن رحلت فرمود، او مدعی وکالت پسر امام حسن که شیعیان معتقد به امامت اویند شد و خداوند متعال او را به سبب الحاد و غلو و اعتقاد به تناسخ ارواح رسوا ساخت. محمد بن نصیر سپس مدعی شد که خودش پیامبری از پیامبران خداوند است و او را علی بن محمد بن الرضا- حضرت امام هادی- گسیل داشته و منکر امامت امام حسن عسکری و پسر آن حضرت شد بعد هم ادعای خدایی کرد و معتقد به روا بودن ازدواج با محارم شد.
غلات، دارای معتقدات بسیار و مفصل هستند و من گروهی از ایشان را دیده ام و سخنان آنان را شنیده ام. میان ایشان هیچکس ندیدم به دنبال تحصیل حقیقت و قابل مباحثه باشد و امیدوارم بزودی تمام فرقه های غلات و معتقدات ایشان را به خواست خداوند متعال در کتابی که سرگرم تألیف و تصنیف آن بودم- و به سبب پرداختن به شرح نهج البلاغه و اهتمام به این کار از آن منصرف شدم- و نام آن مقالات الشیعة است جمع کنم.

خطبه (128)

از سخنان آن حضرت (ع) درباره خونریزیهای آینده در بصره [این خطبه با عبارت «یا احنف کانی به و قد سار بالجیش الذی لا یکون الذی له غبار و لا لجب» (ای احنف گویی او [صاحب زنج ]را می بینم که با سپاهی حرکت می کند که گرد و خاک و بانگ هیاهو ندارد) شروع می شود و ضمن همین خطبه به موضوع ترکان هم اشاره فرموده است. ابن ابی الحدید پس از توضیح چند لغت و اصطلاح دو مبحث تاریخی مهم زیر را آورده است ].