جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

نویسنده : ابن ابی الحدید مترجم : دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (124)

از سخنان آن حضرت (ع) در برانگیختن یاران خود به جنگ [در این خطبه که با عبارت «فقدموا الدارع و اخرو الحاسر» (زره داران را مقدم و افراد بدون زره را موخر بدارید) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از معنی کردن لغات و آوردن شواهد از اشعار عرب، بحث مفصل تاریخی زیر را ایراد کرده است. ]

بازگشت به اخبار جنگ صفین

بدان که این خطبه را امیر المؤمنین علیه السلام در جنگ صفین برای یاران خود ایراد فرموده است که آنان را به جنگ تحریض کند.
ما ضمن مطالب گذشته بیشتر اخبار صفین را گفتیم و اینجا بقیه آن را می آوریم تا هر کس بر مطالب گذشته ما آگاه گردیده است با اطلاع از بقیه آن که هم اکنون می آوریم بر تمام داستان صفین آگاه شود. مردم همگان در این موضوع اتفاق نظر دارند که عمار، رضوان الله علیه، در حالی که همراه علی علیه السلام بوده در جنگ به شهادت رسیده است.
گروه زیادی از مردم و بیشتر مورخان معتقدند که اویس قرنی هم در جنگ صفین همراه علی (ع) بوده و شهید شده است این موضوع [شهادت عمار ]را نصر بن مزاحم در کتاب صفین، از قول حفص بن عمران برجمی، از عطاء بن سائب از ابو البختری نقل کرده است و همانا پیامبر (ص) درباره اویس سخن مشهور خود را فرموده است. همه مردم این موضوع را نقل کرده اند که پیامبر (ص) فرموده است: «بهشت مشتاق عمار است» و روایت کرده اند که عمار بر در خانه پیامبر آمد و اجازه ورود خواست، فرمود: «به او اجازه دهید، این پاک پسر پاک خوش آمد». سلمة بن کهیل، از مجاهد نقل می کند که پیامبر (ص) عمار را در حالی دید که سنگهای مسجد پیامبر را [هنگامی که آنرا می ساختند ]بر دوش می کشد فرمود: «آنان را با عمار چه کار او آنان را به بهشت فرا می خواند و آنان او را به دوزخ فرا می خوانند».
همه مردم روایت کرده اند که پیامبر (ص) به عمار فرموده است: «تو را گروه سرکش ستمگر خواهند کشت». نصر بن مزاحم در کتاب صفین، از عمرو بن شمر، از مالک بن اعین، از زید بن وهب جهنی نقل می کند که عمار بن یاسر یک یا دو روز پیش از کشته شدنش در صفین ندا داد: کجاست آن کس که رضوان خداوند را بجوید و به مال و فرزند گرایشی نداشته باشد گروهی از مردم پیش عمار آمدند. او گفت: «ای مردم، همراه ما آهنگ جنگ با این قوم کنید که خون عثمان را می جویند و به باطل می پندارند که او مظلوم کشته شده است و حال آنکه، به خدا سوگند، او بر خود ستمگر بود و به آنچه که خداوند نازل نکرده بود حکم می کرد».
علی علیه السلام رایت خود را به هاشم بن عتبة بن ابی وقاص سپرد. هاشم در آن روز دو زره پوشیده بود و علی علیه السلام به عنوان مزاح به او فرمود: ای ابا هاشم آیا بر خود نمی ترسی که یک چشم ترسو باشی گفت: ای امیر المومنین، بزودی خواهی دانست به خدا سوگند، چنان میان جمجمه های این اعراب خواهم افتاد، چون در نور دیدن مردی که فقط آهنگ سرای دیگر دارد. هاشم، نخست نیزه یی را گرفت ولی همین که آن را حرکت داد شکست، نیزه یی دیگر در دست گرفت که آن را خشک و غیر قابل انعطاف یافت، انداخت و سپس نیزه یی نرم خواست و رایت را بر آن بست.
نصر گوید: عمرو برای ما نقل کرد که چون علی علیه السّلام رایت را به هاشم بن عتبه سپرد مردی از یارانش، از قبیله بکر بن وائل، چند بار گفت: هاشم، به پیش سپس به او گفت: ای هاشم، تو را چه می شود باد در گلو انداخته ای آیا ترس و بزدلی بر تو چیره شده است. هاشم گفت: این کیست گفتند: فلانی است.
هاشم گفت: آری که شایسته و برتر از حد پرچمداری است و خطاب به آن شخص گفت: چون دیدی که من از پای درآمدم و بر زمین افتادم رایت را تو در دست بگیر. آن گاه هاشم به یاران خود گفت: بندهای کفش و کمربندهای خویش را استوار سازید و چون دیدید که من پرچم را سه بار به حرکت درآوردم بدانید که آهنگ حمله دارم، البته نباید هیچ کس از شما بر حمله از من پیشی بگیرد. هاشم به لشکر معاویه نگریست، گروه بزرگی را دید، پرسید: اینان کیستند گفتند: یاران ذو الکلاع اند، هاشم به سوی دیگری نگریست و گروهی دیگر را دید، پرسید. اینان کیستند گفتند: گروهی از قریش و گروهی از مردم مدینه اند. گفت: اینان قوم من اند و مرا نیاز و رغبتی به جنگ با آنان نیست. سپس پرسید: کنار آن خیمه سپید چه کسانی هستند گفتند: معاویه و لشکر ویژه او. گفت: پایین تر از آنان هم اجتماعی و لشکری می بینم، آنها کیستند گفتند: عمرو عاص و دو پسرش و وابستگان او. هاشم پرچم را به حرکت درآورد، مردی از یارانش گفت: اندکی درنگ کن و شتاب مکن هاشم ابیات زیر را خواند: «همانا سرزنش نسبت به من فراوان شد و کم نشد، من که جان خویش [به خدا ]فروخته ام هرگز سستی نخواهم ورزید...» نصر می گوید: عبد العزیز بن سیاه، از حبیب بن ابی ثابت برای ما نقل کرد که چون هاشم پرچم را در دست گرفت عمار بن یاسر شروع به تحریض او کرد و با نیزه خویش آرام به او می کوفت و می گفت: به پیش، ای مرد یک چشم به پیش «در مرد یک چشمی که به آوردگاه بیم و هراس در نیاید خیر و هنری نیست».
هاشم از عمار آزرم می کرد و پیش می رفت و پرچم را استوار می کرد و باز عمار همان سخن خویش را تکرار می کرد و هاشم پیشروی می کرد. عمرو عاص گفت: چنین می بینم که صاحب آن رایت سیاه آهنگ کاری بزرگ دارد. اگر همین گونه پیشروی کند امروز همه اعراب نابود خواهند شد. جنگی بسیار سخت کردند.
عمار بانگ برداشته بود: صبر و پایداری کنید، به خدا سوگند بهشت زیر سایه شمشیر- های سیمگون است. مقابل هاشم و عمار، از فرماندهان شام، ابو الاعور سلمی جنگ می کرد، و عمار همچنان پیوسته هاشم را تشویق می کرد و او نیز رایت را پیش می برد.
جنگ سخت شد و گسترش یافت و هر دو گروه رویاروی شدند و چنان جنگی کردند که نظیر آن را کسی نشنیده بود و میان هر دو گروه شمار کشتگان بسیار شد.
نصر، از عمرو بن شمر نقل می کند که می گفته است: یکی از مردم عراق که به او اعتماد دارم، گفت چون در آن روز با مردم شام رویاروی شدیم آنان را در پنج صف دیدیم که خود را با دستارها به یکدیگر بسته و پیوسته اند، توانستیم صف به صف آنان را شکست دهیم و بکشیم تا به صف چهارم رسیدیم، هیچ کس از شامیان و عراقیان پشت به جنگ نمی کرد و ابو الاعور چنین رجز می خواند: «اگر بگریزیم، روی برگرداندن و پشت به جنگ کردن بدترین گریز ماست...» نصر می گوید: در این جنگ قبیله همدان عراق با قبیله عک شام رویاروی و درگیر شد و همدانیان این بیت را می خواندند: «همدان همدان است و عک عک، امروز خواهی دانست چه کسی زبون و ناتوان است».
در آن روز افراد قبیله عک زره بر تن داشتند، ولی ساق بند نداشتند. همدانیان به یکدیگر گفتند: بر ساقهای پای ایشان ضربه بزنید. عکی ها نیز به یکدیگر فرمان دادند که به زانو در آیید همانگونه که شتر به زانو می نشیند و آن گاه سنگی بزرگ را میان خویش نهادند و گفتند: تا این سنگ نگریزد، نخواهیم گریخت.
نصر می گوید: مردم آن روز از هنگام برآمدن آفتاب تا هنگام نماز مغرب جنگیدند و نماز آن قوم به هنگام نمازها فقط به صورت تکبیر گفتن بود.
آن گاه عراقیان میمنه مردم شام را شکافتند و آنان در تاریکی شب گریختند و پراکنده شدند و شامیان هم موفق شدند میسره مردم عراق را بشکافند و در تاریکی شب دو سپاه بر هم آمیختند و پرچمها همگی جابه جا شد. چون شب را به صبح آوردند شامیان رایت خود را در حالی یافتند که بیش از هزار تن برگرد آن نبود، ناچار آن را از جای کندند و پشت موضع قبلی بردند و اطرافش را احاطه کردند.
عراقیان نیز پرچم خود را در حالی یافتند که بر اطرافش کسی جز افراد قبیله ربیعه نبود، علی علیه السلام نیز همانجا بود و آنان او را احاطه کرده بودند در حالی که او نمی دانست که ایشان ربیعه هستند و آنان را افراد قبایل دیگر می پنداشت. چون موذن علی علیه السلام اذان صبح گفت آن حضرت این بیت را خواند: «خوشامد و درود بر کسانی که اعتقاد به عدل دارند و بر نماز درود و خوشامد باد.» آن گاه ایستاد و نماز صبح گزارد. چون از نماز آسوده گشت و هوا روشن شد برگرد خویش چهره هایی دید که چهره های یاران دیروز نبودند. چون به جایگاه خویش نگریست دید جایی میان میسره و قلب است. فرمود: شما از کدام قبیله اید گفتند: از ربیعه هستیم، ای امیر المؤمنین، تو از دیشب میان مایی. فرمود: ای قبیله ربیعه افتخار بزرگی برای تو باد».
علی علیه السلام سپس به هاشم بن عتبه گفت: رایت را بگیر، به خدا سوگند که چنین شبی ندیده بودم. هاشم پرچم را گرفت و آن را در قلب سپاه مستقر ساخت.
نصر می گوید: عمرو بن شمر، از شعبی نقل می کرد که می گفته است: در آن شب معاویه چهار هزار و سیصد پیاده و سوار را که نشانهای سبز بر خود زده بودند فراهم ساخت و به آنان فرمان داد از پشت سر علی (ع) به او حمله کنند. افراد قبیله همدان موضوع را دریافتند و آهنگ آنان کردند و با ایشان رویاروی شدند و تمام آن شب را بیدار و در حال شب زنده داری گذراندند و پاسداری دادند.
علی (ع) ضمن آمد و شد کنار پرچمهای ربیعه رسیده و همانجا مانده بود، در حالی که نمی دانست در قرارگاه ایشان است و می پنداشت در قرارگاه اشعث است. چون صبح فرا رسید و هوا روشن شد نه اشعث را دید و نه یارانش را، ولی سعید بن قیس همدانی را در کانون سپاه خود دید. در این هنگام مردی از قبیله ربیعه که نامش زفر بود نزد سعید آمد و به او گفت: مگر تو دیروز نمی گفتی: اگر ربیعه بس نکند هر آینه ربیعه ربیعه است و همدان همدان دیشب کسی تو را از پایمردی و حراست همدان بی نیاز نساخت.
علی علیه السلام نظر تندی بر او افکند و در همین هنگام منادی علی (ع) ندا داد: آماده کارزار باشید و همین صبح زود جنگ را آغاز کنید و بر دشمن خویش بتازید.
همه گروهها و قبائل به حرکت درآمدند جز قبیله ربیعه که از جای خود حرکت نکرد.
علی (ع) کسی را پیش ایشان فرستاد که بر دشمن بتازید. آنان همچنان بی حرکت ماندند و نپذیرفتند. علی (ع) ابو ثروان را سوی إیشان فرستاد. او گفت: امیر المؤمنین به شما سلام می رساند و می گوید: ای گروه ربیعه، شما را چه می شود که به دشمن حمله نمی کنید و حال آنکه همگان حمله را شروع کرده اند گفتند: ما چگونه حمله کنیم و حال آنکه این سواران پشت سر مایند. به امیر المومنین بگو به قبیله همدان یا قبیله دیگری بگوید با این سواران به نبرد بپردازند تا ما بتوانیم حمله کنیم.
ابو ثروان پیش علی (ع) برگشت و موضوع را به اطلاع رساند. امیر المومنین اشتر را پیش ایشان فرستاد. او که صدایش بسیار بلند بود گفت: ای گروه ربیعه، چه چیز مانع حمله شما شده است و حال آنکه مردم همگی شروع به حمله کرده اند و شما افرادی چنین و چنانید و شروع به بر شمردن فداکاریهای آنان در جنگهای گوناگون کرد.
آنان گفتند: ما حمله و موضع خویش را ترک نمی کنیم تا ببینیم این سواران که شمارشان چهار هزار است چه می کنند، به امیر المومنین بگو کسانی را بفرستد که کار ایشان را کفایت کنند.
پرچم ربیعه در آن روز در دست حضین بن منذر بود. اشتر به آنان گفت: امیر المومنین می فرماید خودتان آنان را از من کفایت کنید، و اگر شما گروهی از خود را به مقابله آنان بفرستید شما را در این فلات رها می کنند و همچون آهو می گریزند.
در این هنگام افراد قبیله ربیعه گروههایی از تیره های تیم الله و نمر بن قاسط و عنزة را به مقابله آنان فرستادند.
ایشان گویند: ما در حالی که مسلح و سراپا پوشیده از آهن بودیم پیاده آهنگ ایشان کردیم و بیشتر جنگهای صفین به صورت پیاده بود. و همین که نزدیک آنان رسیدیم همچون دسته های ملخ گریختند و گفتار اشتر را به یاد آوردیم که گفته بود «همچون آهوان می گریزند». سپس نزد یاران خود برگشتیم که میان ایشان و مردم شام جنگ در گرفته بود، شامیان موفق شده بودند گروهی از عراقیان را که برخی از افراد ربیعه هم با آنان بودند از دیگران جدا و محاصره کنند، ما همین که آنجا رسیدیم با شمشیرهای کشیده بر شامیان حمله کردیم. ناچار برای ما راه گشودند و ما به یاران خود رسیدیم و میان گرد و خاک، آنان را از نشانهای ایشان شناختیم و نجات دادیم. نشان مردم عراق در جنگ صفین پارچه پشمی سپیدی بود که بر سر و شانه خود افکنده بودند و شعارشان چنین بود: یا الله یا الله یا احد یا صمد یا رب محمد یا رحیم نشان شامیان پارچه های زردی بود که بر سر و شانه خود افکنده بودند و شعارشان این بود: «ما به راستی و حقیقت بندگان خداییم، ای خونخواهان عثمان» نصر می گوید: دو سپاه با شمشیر و گرزهای آهنین به جان هم افتادند و از یکدیگر جدا نشدند تا آنکه شب میان ایشان جدایی افکند و دیده نشد که هیچ کس از دو سپاه بگریزد و پشت به جنگ کند.
نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که افراد هر دو سپاه اعرابی بودند که برخی از ایشان برخی دیگر را از دوره جاهلی می شناختند و چندان زمانی نگذشته بود که آنان به اسلام درآمده بودند و باز مانده یی از آن تعصب و حمیت در ایشان باقی بود و گروهی از ایشان هم در مورد اسلام و دین شناخت داشتند، در عین حال سخت یکدیگر را فرو می کوبیدند و از گریز آزرم می کردند تا آنجا که نزدیک بود جنگ ایشان را نابود کند و چون درگیری تمام می شد هر گروه وارد لشکرگاه گروه دیگر می شدند و کشتگان خود را بیرون می کشیدند و به خاک می سپردند.
نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که یک بار در حالی که علی علیه السلام میان جماعتی از قبایل همدان و حمیر و تیره هایی از قحطانیان ایستاده بود، مردی از شامیان بانگ برداشت: چه کسی مرا بر ابو نوح حمیری راهنمایی می کند گفته شد: همین جاست و او را یافته ای، چه می خواهی در این هنگام آن مرد شامی روی بند خود را کنار زد و معلوم شد ذو الکلاع حمیری است و گروهی از خویشاوندان و افراد قبیله اش با او بودند. ذو الکلاع به ابو نوح حمیری گفت: همراه من بیا. پرسید کجا بیایم. گفت: از صف بیرون رویم. پرسید چه کار داری گفت: مرا به تو نیازی است. ابو نوح گفت: پناه بر خدا ممکن نیست من همراه تو حرکت کنم مگر آنکه همراه گروهی از سپاه باشم. ذو الکلاع گفت: آن چنان لازم نیست تو پیش من آی که برای تو عهد و امان خدا و رسولش و امان ذو الکلاع خواهد بود تا هنگامی که به صف سواران خود برگردی. من می خواهم از موضوعی درباره شما که در آن شک و تردید کرده ایم بپرسم. ابو نوح و ذو الکلاع حرکت کردند.
ذو الکلاع به ابو نوح گفت: من تو را خواستم تا برای تو حدیثی را بگویم که عمرو بن عاص در قدیم و به روزگار حکومت عمر برای ما نقل کرده بود و اینک هم که آن حدیث را به یاد او آوردیم همچنان آن را تکرار کرد. عمرو عاص چنین می پندارد و نقل می کند که از پیامبر (ص) شنیده که فرموده است: «مردم شام و مردم عراق جنگ خواهند کرد، حق و امام هدایت در یکی از آن دو سپاه است و عمار یاسر هم همراه اوست».
ابو نوح گفت: آری به خدا سوگند، عمار یاسر میان ماست. ذو الکلاع گفت: تو را به خدا سوگند می دهم، آیا عمار در جنگ با ما جدی و کوشاست ابو نوح گفت: آری به خدای کعبه سوگند، او در جنگ با شما از من سختکوش تر است و من چنانم که دوست می دارم کاش شما همه یک تن بودید و من او را می کشتم و پیش از کشتن دیگران تو را می کشتم، با وجود اینکه تو پسر عموی منی. ذو الکلاع گفت: ای وای بر تو چرا در مورد ما چنین آرزویی داری، حال آنکه به خدا سوگند، من هرگز رشته خویشاوندی میان خودم و تو را نگسسته ام و خویشاوندی تو با من نزدیک است و هرگز کشتن تو مرا شاد نمی کند. ابو نوح گفت: خداوند با اسلام بسیاری از خویشاوندی های نزدیک را بریده است و بسیاری از خویشاوندی های دور را به هم نزدیک ساخته است. من کشنده تو و یارانت هستم بدین سبب که ما بر حق هستیم و شما بر باطل. ذو الکلاع گفت: آیا می توانی همراه من میان لشکر شام بیایی و من تو را از آنان حفظ می کنم و در پناه من خواهی بود تا عمرو عاص را ببینی و او را از حال عمار و سختکوشی او در جنگ با ما آگاه کنی شاید بدین گونه میان این دو لشکر صلح شود.
می گویم: جای بسی شگفتی است از قومی که به سبب وجود عمار در کار خود گرفتار شک و تردید می شوند، ولی با وجود مقام علی علیه السلام گرفتار چنین شک و تردیدی نیستند، و چنین استدلال می کنند که چون عمار همراه عراقیان است حق با ایشان است ولی به مقام والا و مکانت علی علیه السلام اعتنا نمی کنند و از این گفتار پیامبر که به عمار فرموده اند: «تو را گروه سرکش و ستمگر می کشند» بیم دارند و پرهیز می کنند ولی از این گفتار پیامبر (ص) در مورد علی علیه السلام که فرموده است «خدایا دوست بدار هر کس را که او را دوست می دارد و دشمن بدار هر که را که با او دشمنی می کند» و از گفتار دیگرش که فرموده است «تو را جز مومن دوست نمی دارد و جز منافق دشمن نمی دارد» پرهیز و بیم ندارند. این موضوع تو را به این نتیجه می رساند که تمام افراد قریش از همان آغاز کار در پوشیده نگهداشتن نام و یاد و فضائل علی و پوشاندن خصائص پسندیده اش کوشیده اند تا آنجا که مراتب فضل او از سینه های عموم مردم زدوده شد، مگر شمار اندکی از ایشان.
نصر می گوید: ابو نوح به ذو الکلاع گفت: تو مردی نیرنگبازی و میان قومی مکار و حیله سازی و به فرض که تو نخواهی فریب دهی آنان فریبت می دهند و من اگر بمیرم برای من خوشتر از آن است که همراه معاویه شوم. ذو الکلاع گفت: من در این موارد برای تو متعهد می شوم که کشته نشوی و خلع سلاح نگردی و مجبور به بیعت نشوی و از سپاه خود و پیوستن به ایشان بازداشته نشوی و تمام منظور این است تا سخنی را به عمرو عاص برسانی، شاید خداوند به برکت آن میان این دو سپاه را صلح دهد و جنگ را از عهده آنان بردارد. ابو نوح گفت: من از نیرنگ تو و حیله سازیهای یارانت بیم دارم. ذو الکلاع گفت: من خود ضامن آنچه گفتم خواهم بود. ابو نوح گفت: بار خدایا، تو خود می بینی که ذو الکلاع چه عهد و پیمان و ضمانتی به من می دهد و تو از ضمیر من آگاهی. بار خدایا، مرا مصون بدار و آنچه خیر است برایم برگزین و مرا یاری ده و از من هر گزندی را دور فرمای.
ابو نوح سپس با ذو الکلاع حرکت کرد و همراه او پیش عمرو عاص، که نزد معاویه بود و مردم هم اطرافش بودند، رفت. در آن حال عبد الله پسر عمرو عاص مشغول تحریک و تشویق مردم برای جنگ بود، همین که ابو نوح و ذو الکلاع کنار آنان ایستادند ذو الکلاع به عمرو عاص گفت: ای ابا عبد الله آیا می خواهی مردی خیر اندیش و خردمند و مهربان به تو درباره عمار یاسر خبر دهد و دروغ نگوید عمرو گفت آن مرد کیست گفت: او این پسر عموی من است و او از مردم کوفه است. عمرو به ابو نوح گفت: من بر تو نشان چهره ابو تراب را می بینیم. ابو نوح گفت: آری رخشندگی چهره محمد (ص) و یارانش بر چهره من است، حال آنکه بر چهره تو نشان تیرگی چهره ابو جهل و فرعون است. ابو الاعور سلمی برخاست و شمشیرش را برکشید و گفت: نباید ببینیم که این دروغگوی فرومایه در حضور ما دشناممان دهد در حالی که چهره ای چون ابو تراب دارد. ذو الکلاع گفت: به خدا سوگند، اگر دست به سویش دراز کنی با شمشیر بینی تو را درهم خواهم کوفت. این پسر عموی من و پناهنده من است که برای او ضمانت کرده ام و او را پیش شما آورده ام که شما را در موردی که شک و تردید دارید آگاه کند. عمرو عاص به او گفت: ای ابو نوح، تو را به خدا سوگند می دهم که به ما راست بگویی و دروغپردازی نکنی، آیا عمار بن یاسر میان شماست ابو نوح گفت: به تو خبر نخواهم داد مگر اینکه خبر دهی که به چه مناسبت فقط در مورد عمار می پرسی و حال آنکه شمار دیگری از اصحاب پیامبر (ص) نیز همراه مایند و همگی در جنگ با شما می کوشند عمرو گفت: شنیدم پیامبر (ص) می فرمود «همانا عمار را گروه ستم پیشه می کشند و عمار هرگز از حق جدا نمی شود و آتش هرگز چیزی از عمار را نخواهد خورد». ابو نوح، لا اله الا الله و تکبیر گفت و سپس افزود: به خدا سوگند، او میان ما و در جنگ با شما کوشاست.
عمرو گفت: تو را سوگند به خدایی که پروردگاری جز او نیست، آیا او در جنگ ما کوشاست. گفت: آری به خدایی که پروردگاری جز او نیست، و او روز جنگ جمل به من گفت: ما بر مردم بصره پیروز خواهیم شد و دیروز هم به من گفت که: اگر شما چندان ضربه به ما بزنید که تا نخلستانهای «هجر» ما را عقب برانید باز هم می دانیم ما بر حق هستیم و شما بر باطلید و کشتگان ما در بهشت و کشتگان شما در دوزخ خواهند بود. عمرو عاص گفت: آیا می توانی ترتیب دیدار من و او را بدهی گفت: آری، عمرو عاص و دو پسرش و عتبة بن ابو سفیان و ذو الکلاع و ابو الاعور سلمی و حوشب و ولید بن عتبة سوار شدند و روی به راه نهادند.
ابو نوح در حالی که شرحبیل پسر ذو الکلاع همراهش بود و از او حمایت می کرد حرکت کرد تا کنار یاران خودش رسید. ابو نوح نزد عمار رفت و او را دید که با گروهی از یاران خود نشسته است که از جمله ایشان اشتر و هاشم و دو پسر بدیل و خالد بن معمر و عبد الله بن حجل و عبد الله بن عباس بودند. ابو نوح به آنان گفت: ذو الکلاع که از خویشاوندان من است مرا خواست و گفت: به من درباره عمار بن یاسر خبر بده که آیا میان شماست گفتم: چرا می پرسی گفت: عمرو عاص به روزگار حکومت عمر بن خطاب به من گفت: از پیامبر (ص) شنیده است که فرموده است: «شامیان و عراقیان رویاروی می شوند و جنگ می کنند و عمار همراه گروه بر حق است و گروه ستمگر او را خواهند کشت» گفتم: آری عمار میان ماست.
پرسید: آیا او در جنگ با ما جدی و کوشاست گفتم آری، به خدا سوگند که از من کوشاتر است و من دوست می دارم که کاش شما همگی به صورت یک شخص بودید و من همه را می کشتم و از تو شروع می کردم. عمار خندید و پرسید: این کار تو را شاد می کند ابو نوح گفت: آری و افزود که هم اکنون هم عمرو عاص برایم گفت از پیامبر (ص) شنیده است که می فرماید «عمار را گروه ستمگر خواهند کشت». عمار گفت: در این مورد از او اقرار گرفتی گفت: آری از او در این باره اقرار خواستم و به آن اقرار کرد. عمار گفت: راست گفته است و این سخن که شنیده است برای او زیان دارد و سودی به او نمی رساند. ابو نوح گفت: اینک عمرو عاص می خواهد تو را ببیند، عمار به یارانش گفت: سوار شوید آنان سوار شدند و راه افتادند.
گوید: ما یکی از سواران قبیله عبد القیس را که نامش عوف بن بشر بود پیش آنان فرستادیم او رفت و چون نزدیک ایشان رسید بانگ برداشت که عمرو عاص کجاست گفتند: همین جاست. عوف به عمرو عاص از محل عمار و سوارانی که همراهش بودند خبر داد. عمرو عاص گفت: به عمار بگو پیش ما بیاید. عوف گفت: او از نیرنگها و تبهکاریهای تو بیم دارد. عمرو گفت: چه چیز تو را در این حال که هستی، این چنین به من گستاخ کرده است گفت: گستاخی من از تو و یاران توست اگر می خواهی هم اکنون تن به تن جنگ کنیم و اگر می خواهی تو با دشمنان خود رویاروی شو و در آن صورت هم تو نیرنگباز خواهی بود. عمرو گفت: تو مرد نابخردی و من مردی از یاران خود را می فرستم که در برابرت بایستد. گفت. هر که را می خواهی بفرست که بیمی ندارم و معلوم است که تو کسی را به این کار نمی فرستی مگر آنکه بدبخت و شقی باشد. عمرو برگشت و ابو الاعور سلمی را پیش او فرستاد آن دو هنگامی که رویاروی شدند یکدیگر را شناختند. عوف گفت: پیکرت را می- شناسیم ولی دلت را نمی شناسیم. من تو را مومن نمی بینم بلکه تو را از دوزخیان می دانم. ابو الاعور گفت: ای فلان، به تو زبانی داده شده است که خداوند بر اثر آن تو را با چهره به دوزخ خواهد افکند. عوف گفت: هرگز چنین نیست که من به راستی سخن می گویم و تو به باطل، من تو را به هدایت فرا می خوانم و بر گمراهی تو با تو جنگ می کنم و از آتش می گریزم، و تو به نعمت خدا گمراهی، به دروغ سخن می گویی و در گمراهی جنگ می کنی و عقاب را به جای آمرزش و گمراهی را به جای هدایت می خری.
به چهره ما و چهره خودتان و سیمای ما و سیمای خودتان بنگرید، دعوت ما و دعوت خودتان را بشنو. هیچ کس از ما نیست مگر اینکه به حق و به محمد (ص) سزاوارتر و نزدیکتر از شماست. ابو الاعور گفت: سخن بسیار گفتی و روز سپری می شود. ای وای بر تو یارانت را فرا خوان تا من هم یارانم را فرا خوانم و یاران تو هرگونه که می خواهند بیایند، با شمار کم یا زیاد، من هم از یاران خود به شمارشان می آورم هر گونه مایلند همان گونه انجام دهند.
عمار با دوازده سوار حرکت کرد و چون به نیمه راه رسید عمرو عاص هم با دوازده سوار فرا رسید و چنان به یکدیگر نزدیک شدند که اسبهای دو گروه گردن به گردن شدند. هر دو گروه از اسبها پیاده شدند و حمایل شمشیرهای خود را در دست گرفته بودند، عمرو عاص شروع به تشهد گفتن کرد. عمار به او گفت: خاموش باش که تو آن را رها کرده ای، حال آنکه من به آن از تو سزاوارتر و شایسته ترم. اگر می- خواهی درگیری و خصومت باشد، حق ما باطل شما را از میان خواهد برد و اگر می خواهی سخنپردازی و خطابه باشد، ما به گفتن سخنان پسندیده و استوار از تو داناتریم، اگر هم می خواهی سخنی را به اطلاع تو برسانم که میان ما و تو را مشخص کند و پیش از آنکه از جای برخیزی تو را به کفر منسوب سازد و خودت هم بر صحت آن گواهی دهی و نتوانی مرا در آن مورد تکذیب کنی.
عمرو گفت: ای ابا یقظان من به این منظور نیامده ام، بلکه برای این آمده ام که می بینیم تو مطاعترین فرد این سپاهی. تو را به خدا سوگند می دهم که اسلحه آنان را از کشتن باز داری و خونهای آنان را حفظ و در این مورد تشویق و تحریض کنی. برای چه با ما جنگ می کنید مگر ما یک خدا را عبادت نمی کنیم، مگر ما به قبله شما نماز نمی گزاریم و بر همان دعوت شما دعوت نمی کنیم و کتاب شما را نمی خوانیم و به پیامبر شما ایمان نداریم عمار گفت سپاس خداوندی را که این سخن را از دهان تو برآورد. آری که اینها همه از من و یاران من است، قبله و دین و پرستش خدا و پیامبر و کتاب بدون اینکه به تو و یارانت تعلق داشته باشد. سپاس خداوندی که تو را وادار به چنین اقراری برای ما کرد و تو را گمراه گمراه کننده کور دل قرار داده است. هم اکنون به تو می گویم که به چه سبب با تو و یارانت جنگ می کنم: همانا رسول خدا (ص) به من فرمان داد با ناکثین [پیمان گسلان ]جنگ کنم و چنین کردم. و فرمود با قاسطین [ستمگران ]جنگ کنم و شما همانهایید، اما در مورد مارقین [از دین بیرون شدگان- خوارج ]نمی دانم آیا آنان را درک خواهم کرد یا نه.
ای دم بریده ابتر آیا نمی دانی که پیامبر (ص) فرموده است: «هر کس من مولای اویم علی مولای اوست. خدایا دوست بدار هر کس که او را دوست می- دارد و دشمن بدار آن کس که او را دشمن می دارد» من دوستدار خدا و رسول خدا و پس از آن دو دوستدار علی هستم. عمرو گفت: ای ابایقظان چرا مرا دشنام می دهی و حال آنکه من هرگز تو را دشنام نمی دهم عمار گفت: به چه چیز می- خواهی دشنام دهی آیا می توانی بگویی من حتی یک روز از فرمان خدا و رسولش سرپیچی کرده ام عمرو گفت: غیر از این، پستیها و ناشایستیهایی در تو هست. عمار گفت: بزرگوار و گرامی کسی است که خدایش گرامی فرموده باشد، من پست بودم خدایم برکشید، برده بودم خدایم آزاد ساخت، ناتوان بودم خدایم توانا کرد، بینوا بودم خدایم توانگر فرمود. عمرو گفت: در مورد کشتن عثمان چه نظر داری گفت: دروازه همه بدیها را برای شما گشود. عمرو گفت: و آن گاه علی او را کشت عمار گفت: خداوندی که پروردگار علی است او را کشت و علی هم با او همراه بود. عمرو گفت: تو هم در زمره آنان بودی که او را کشتند گفت: آری، همراه کسانی بودم که او را کشتند و امروز هم همراه آنان جنگ می کنم.
عمرو پرسید: چرا عثمان را کشتید عمار گفت: او می خواست دین ما را دگرگون سازد، او را کشتیم. عمرو خطاب به همراهان خود گفت: آیا نمی شنوید اعتراف به کشتن امام شما کرد. عمار گفت: این سخن تو را فرعون پیش از تو به قوم خویش گفته است «که آیا نمی شنوید»، شامیان برخاستند و با هیاهو سوار اسبهای خود شدند و برگشتند. عمار و یارانش نیز سوار شدند و بازگشتند. چون آنچه میان ایشان گذشته بود به اطلاع معاویه رسید، گفت: آری اگر سبکسری برده سیاه، یعنی عمار، اعراب را تحریک کند نابود خواهند شد.
نصر می گوید: عمرو بن شمر برای ما نقل کرد که سواران برای جنگ بیرون آمدند و برابر یکدیگر صف کشیدند و مردم آماده حمله و نبرد شدند. عمار که زرهی سپید بر تن داشت می گفت: ای مردم به سوی بهشت بشتابید و درآیید. مردم چنان جنگ سختی کردند که شنوندگان نظیر آن را نشیده بودند و شمار کشتگان چندان زیاد شد که هر کس طناب خیمه خود را به دست یا پای کشته یی بسته بود. اشعث پس از آن نقل می کرده که چادرها و خیمه های صفین را دیدم، هیچ چادر و خیمه یی نبود مگر اینکه طناب آن بدست یا پای کشته یی بسته شده بود.
نصر می گوید: ابو سماک اسدی مشکی آب و کاردی آهنی برداشت و میان کشته ها و زخمیها راه افتاد، به هر مرد زخمی که می رسید و می دید هنوز رمقی دارد او را می نشاند و از او می پرسید: امیر المؤمنین کیست اگر می گفت علی است خونهای چهره اش را می شست و آبش می داد و اگر سکوت می کرد کارد بر گلویش می کشید تا بمیرد و آبش نمی داد.
نصر می گوید: عمر بن شمر، از قول جابر برای ما نقل کرد که می گفته است: شنیدم شعبی می گفت احنف بن قیس نقل می کرد و می گفت: به خدا سوگند که من کنار عمار بن یاسر بودم میان من و او فقط یک مرد از قبیله بنی الشعیراء قرار داشت، پیش رفتیم تا به هاشم بن عتبه رسیدیم. عمار به هاشم گفت: پدر و مادرم فدای تو باد سریع حمله کن. او گفت: ای ابو یقظان خدایت رحمت کند تو مردی هستی که در جنگ سبکباری و آن را سبک و ساده گرفته ای ولی من باید با این پرچم پیشروی و حمله کنم و امیدوارم با دقت و درنگ به هدف و خواسته خود برسم و اگر سبکی کنم از نابودی و خطر در امان نخواهم بود.
آن روز معاویه به عمرو عاص گفته بود: ای وای بر تو که امروز هم پرچم آنان در دست هاشم است و او پیش از این سرسختانه و با شتاب حمله می کرد و اگر امروز بخواهد با تأمل و درنگ حمله کند امروز به مردم شام روزی درازتر و دشوارتر خواهد بود ولی اگر همراه گروهی از یاران خود حمله کند امیدوارم بتوانی آنان را از دیگران جدا و محاصره کنی.
عمار همچنان هاشم را به حمله تشویق می کرد تا سرانجام حمله کرد. معاویه که مواظب بود از دور حمله او را دید و گروهی از یاران دلیر خود را که به دلیری و بی باکی مشهور بودند به جانب او گسیل داشت، عبد الله، پسر عمرو عاص، هم با همین گروه بود و در آن روز دو شمشیر داشت که یکی را حمایل کرده بود و با دیگری ضربت می زد. در این هنگام سواران علی علیه السلام عبد الله بن عمرو را احاطه کردند. عمرو عاص بانگ برداشته بود که: ای خدای رحمان: پسرم، پسرم معاویه می گفت: شکیبا باش بر او باکی نیست. عمرو گفت: ای معاویه اگر پسرت یزید در این حال بود شکیبایی می کردی ولی دلیران و پاسداران شامی چندان از عبد الله بن عمرو دفاع کردند که توانست در حالی که سوار بر اسب بود بگریزد [و همچنین همراهانش گریختند. هاشم در آن معرکه زخمی شد. ]نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که عمار بن یاسر، رضی الله عنه، در آن روز کشته شد و در میدان جنگ در افتاد. او همین که به پرچم عمرو عاص نگریست گفت: به خدا سوگند، این پرچمی است که در سه آوردگاه دیگر با آن جنگ کرده ام و در این جنگ هم هدفش درست تر از آن سه نیست و سپس این ابیات را خواند: «همان گونه که در مورد تنزیل قرآن در گذشته با شما جنگ کردیم و ضربه زدیم اینک در مورد تأویل آن با شما می جنگیم و ضربه می زنیم، چنان ضربتی که سر را از بدن و دوست را از دوست جدا سازد، تا آنکه حق به راه راستین خود بازگردد.
» عمار که سخت تشنه شده بود در این هنگام آب خواست. زنی کشیده قامت خود را به او رساند و نفهمیدم آیا قدحی یا مشکی همراه داشت که در آن شیر آمیخته با آب بود و به عمار داد، عمار همین که آن را نوشید گفت: «بهشت زیر پیکان نیزه هاست.
امروز دوستان گرانقدر محمد و حزب او را دیدار می کنم.» به خدا سوگند، اگر چنان ضربه بزنند که ما را تا نخلستانهای هجر عقب برانند باز هم می دانیم ما برحقیم و ایشان بر باطل اند. آن گاه حمله کرد. ابن حوی سکسکی و ابو العادیه بر او حمله آوردند، ابو العادیه به عمار نیزه زد و ابن حوی سر عمار را از بدن جدا کرد.
ذو الکلاع مکرر از عمرو عاص شنیده بود که می گفت پیامبر (ص) به عمار فرموده است: «تو را گروه سرکش و ستمگر می کشند و آخرین آشامیدنی که خواهی نوشید جرعه یی شیر آمیخته با آب است.» ذو الکلاع به عمرو عاص گفت: ای وای بر تو این چیست که می بینم عمرو می گفت: عمار بزودی پیش ما می آید و از ابو تراب جدا می شود، این پیش از کشته شدن عمار بود، قضا را ذو الکلاع هم همان روز که عمار شهید شد، کشته شد. عمرو عاص به معاویه گفت: به خدا سوگند، نمی دانم از کشته شدن کدامیک از این دو شادترم و به خدا سوگند اگر ذو الکلاع پس از کشته شدن عمار باقی می بود با تمام قوم خویش به علی می پیوست و کار ما را تباه می ساخت.
نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که همواره کسانی پیش معاویه و عمرو می آمدند و می گفتند: من عمار را کشته ام، عمرو از هر یک از ایشان می پرسید: عمار چه می گفت و نمی توانست جواب بدهد تا اینکه ابن حوی آمد و گفت: من عمار را کشتم، عمرو به او گفت: آخرین سخن او چه بود گفت شنیدم می گفت: «امروز دوستان گرانقدر، محمد (ص) و حزب او را می بینم»، عمرو گفت: راست می گویی تو قاتل اویی، به خدا سوگند، چیزی بدست نیاورده ای و پروردگار خود را خشمگین کرده ای.
نصر می گوید: عمرو بن شمر برای ما، از اسماعیل سدی، از عبد خیر همدانی نقل می کرد که می گفته است: یکی از روزهای صفین دیدم عمار بن یاسر به سبب تیری که بر او اصابت کرده بود بیهوش شد و نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح روز بعد را نتوانست بگزارد. سپس به هوش آمد و همه نمازهای خود را قضا کرد و به ترتیب از نخستین نمازهای قضا شده خود شروع و به آخرین آن ختم کرد.
نصر می گوید: عمر بن شمر، از سدی، از ابو حریث برای ما نقل کرد که می گفت: روزی که عمار کشته شد غلامش، راشد، برای او جرعه یی شیر آورد. عمار گفت: همانا از دوست خود رسول خدا شنیدم که می فرمود «آخرین توشه تو از دنیا جرعه ای شیر است».
نصر می گوید: عمر بن شمر، از سدی روایت می کرد که می گفته است: در جنگ صفین دو مرد درباره اینکه کدامیک عمار را کشته اند و سلاح او را باید تصاحب کنند با یکدیگر مخاصمه داشتند، آن دو نزد عبد الله بن عمرو عاص آمدند. او گفت: ای وای بر شما از پیش من بیرون بروید که پیامبر (ص) فرمود: «قریش را با عمار چه کار است که او ایشان را به بهشت فرا می خواند و آنان او را به دوزخ فرا می خوانند. کشنده و بیرون آورنده جامه و سلاح او در دوزخ اند». سدی می گفته است: به من خبر رسیده است که چون معاویه این سخن را شنید برای اینکه سفلگان شامی را فریب دهد گفت: کسی او را کشته است که او را با خود به جنگ آورده است.
نصر می گوید: عمرو، از جابر، از ابو الزبیر برای ما نقل می کرد که می گفته است: گروهی از قبیله جهینه پیش حذیفة بن الیمان آمدند و به او گفتند: ای ابا عبد الله، پیامبر (ص) از خداوند مسئلت کرد و پناه خواست که امتش درمانده نشوند و این استدعایش پذیرفته شد و استدعا کرد که امتش نسبت به یکدیگر زورگویی نکنند و درگیری نداشته باشند، پذیرفته نشد. حذیفه گفت: من شنیدم پیامبر خدا (ص) می فرمود: «پسر سمیه- یعنی عمار- هرگز میان دو کار مخیر نمی شود مگر اینکه کاری را که صحیح است برمی گزیند. همواره ملازم جهتگیری او باشید».
نصر می گوید: عمر بن شمر برای ما نقل کرد که عمار در آن روز بر صف شامیان حمله کرد و چنین رجز می خواند: «به خدای کعبه سوگند، هرگز از جای خود تکان نمی خورم مگر آنکه کشته شوم یا آنچه را می خواهم ببینم. در همه روزگار همواره از علی، داماد پیامبر، و امانتدار وفا کننده به عهد، پاسداری و حمایت می کنم...» نصر می گوید: عبد الله بن سوید حمیری که از خاندان ذو الکلاع است به او می گفت حدیثی که از عمرو عاص در مورد عمار شنیده ای چیست ذو الکلاع موضوع را به او گفت، همین که عمار یاسر کشته شد عبد الله شبانه پای پیاده از لشکر معاویه بیرون آمد و صبح میان لشکر علی بود. عبد الله بن سوید از عابدان روزگار خود بود و نزدیک بود مردم شام از این کار او مضطرب و پراکنده شوند جز اینکه معاویه به آنان گفت: عمار را علی کشته است زیرا او را به این جنگ آورده و به فتنه در انداخته است. پس از این موضوع معاویه به عمرو عاص پیام داد که مردم شام را بر من تباه کردی، آیا باید هر چه از پیامبر (ص) شنیده ای بگوئی عمرو عاص گفت: آری این سخن را گفته ام و علم غیب ندارم و نمی دانستم جنگ صفین پیش می آید. وانگهی هنگامی می گفتم که عمار دوست تو بود، خودت هم درباره او نظیر همین چیزی که من روایت کرده ام نقل کردی. معاویه خشمگین شد و بر عمرو خشم آورد و تصمیم گرفت او را از خیر و نیکی خود محروم کند. عمرو هم که مردی متکبر بود به پسر و یاران خود گفت: اگر وضع این جنگ روشن شود دیگر خیری در همسایگی و کنار معاویه نیست و من حتما از او جدا خواهم شد و ابیات زیر سرود: «از اینکه چیزی را که شنیده ام بازگو کرده ام بر من خشم می گیری و سرزنش می کنی و حال آنکه اگر انصاف دهی خودت پیش از من نظیر آن را گفته ای.
آیا در آنچه تو گفته ای ثابت و استوار بوده ای و لغزش نداشته ای و من در آنچه گفته ام لغزش داشته ام...» معاویه در پاسخ عمرو عاص این ابیات را سرود: «هم اکنون که جنگ دامن گسترده و این کار دشوار در قبال ما بر پای ایستاده است. پس از شصت سال باز چنان مرا بازی می دهی که پنداری فرقی میان تلخ و شیرین نمی گذارم...» چون این شعر معاویه. به اطلاع عمرو رسید پیش معاویه رفت و رضایتش را جلب کرد و کارشان متحد شد.
نصر گوید: علی علیه السلام در همین روز هاشم بن عتبه را که یک چشمش کور بود و پرچم خود را همراه داشت، فرا خواند و به او گفت: ای هاشم، تا چه هنگام نان می خوری و آب می نوشی هاشم گفت: اینک چنان کوشش کنم که دیگر هرگز پیش تو برنگردم. علی علیه السلام فرمود: در برابر تو ذو الکلاع قرار دارد که پیش او مرگ سرخ است. هاشم حرکت کرد و چون پیش رفت معاویه پرسید: این کس که چنین پیش می آید کیست گفتند: هاشم مرقال است. گفت همان یک چشم بنی زهره خدایش بکشد هاشم همچنان پیش می آمد و این رجز را می خواند: «اعور برای خویش راه خلاصی می جوید و هم چون شتر نر و گزینه زره پوشیده است...» پرچمدار لشکر ذو الکلاع که مردی از قبیله عذره بود بر هاشم حمله آورد و و این رجز را می خواند: «ای مرد یک چشم، من یک چشم بزدل نیستم، بر جای باش که من از آن دو شاخه قبیله مضر نیستم، ما یمانی هستیم و ترس و بیم نداریم...» آن دو به یکدیگر نیزه زدند، نیزه هاشم کارگر افتاد و آن مرد را کشت و شمار کشتگان اطراف هاشم بسیار شد. در این هنگام ذو الکلاع حمله آورد و مردم در هم آمیختند و دلیری و پایداری کردند، هاشم و ذو الکلاع هر دو کشته شدند و عبد الله پسر هاشم رایت را بدست گرفت و چنین رجز خواند: «ای هاشم، پسر عتبه و مالک گرامی باشی که چون سالار پیری قرشی نابود شدی...» نصر می گوید: عمر بن سعد، از شعبی برای ما نقل کرد که عبد الله پسر هاشم رایت پدرش را در دست گرفت و سپس گفت: ای مردم هاشم بنده یی از بندگان خدا بود که روزی آنان مقدر شده و کارها و اعمال ایشان نوشته و شماره شده و اجل ایشان فرا رسیده است.
خداوند و پروردگارش او را فرا خواند و او دعوت حق را پذیرفت و تسلیم فرمان او شد. او در فرمانبرداری از پسر عموی پیامبر خویش که نخستین ایمان آورنده به او و از همگان در دین خدا داناتر و بر دشمنان خدا که شکستن حرمتهای خداوند را روا می دارند و در سرزمینها ستم و تباهی بار آورده اند و شیطان بر ایشان چیره شده یاد خدا را در آنان به فراموشی سپرده و گناه و ستم را در نظرشان آراسته است سختگیرتر بود، کوشش و پایداری کرد. اینک بر شما جهاد و جنگ با کسانی که با خدا مخالفت ورزیده و حدود خداوند را معطل ساخته و با اولیای خداوند اعلان جنگ داده اند واجب است. در این جهان خون و جانهای خویش را در اطاعت از خدا ببخشید تا در سرای دیگر به منزلت عالی و جاودانه که هرگز فانی نمی شود برسید. به خدا سوگند، به فرض محال که ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ هم نباشد باز جنگ کردن در رکاب علی به مراتب برتر از جنگ در رکاب معاویه است، حال آنکه شما امیدوارید به امیدی بزرگ.
نصر می گوید: عمرو بن شمر برای ما حدیث کرد و گفت: پس از تمام شدن کار جنگ صفین، و واگذاری حکومت از سوی امام حسن علیه السلام به معاویه و رفتن هیأتهای نمایندگی پیش او، عبد الله بن هاشم را هم که اسیر بود پیش معاویه فرستادند.
همین که عبد الله برابر معاویه رسید عمرو عاص که آنجا بود گفت: ای امیر المومنین این خودپسند پسر مرقال است، مواظب این سوسمار آزمند باش، این مغرور به خود شیفته را بکش که «این چوبدستی هم از همان درخت است» و «مار جز بچه مار نمی آورد» و پاداش بدی همچنان بدی است.
عبد الله به معاویه گفت: بر فرض که مرا بکشی من نخستین مردی نیستم که قوم او رهایش کرده و روزگار تسلیمش کرده باشد. عمرو عاص گفت: ای امیر المؤمنین او را در اختیار من بگذار تا رگهای گردنش را بریده بر شانه هایش نهم. عبد الله گفت: ای عمرو عاص کاش این شجاعت و دلیری از تو روزهای جنگ صفین آشکار می شد. همان روزها که ما تو را به هماوردی فرا می خواندیم در حالی که پاهای مردان از خون خیس شده بود و راهها چنان بر تو بسته شده بود که مشرف به هلاک شده بودی و به خدا سوگند، هم اکنون نیز اگر چنین به معاویه نزدیک نبودی پیکانی بر تو پرتاب می کردم که تیزتر از درفش کفش دوزی است.
چرا که تو همواره بر هوس خویش می افزایی و در سر گشتگی خود فرو رفته ای و به ریسمان پوسیده خویش چسبیده ای، همچون شتر سرمست گم گشته در تاریکی شبی تیره.
معاویه فرمان داد عبد الله را به زندان بردند. عمرو عاص برای معاویه چنین نوشت: «پیشنهادی آمیخته با دور اندیشی به تو کردم با من مخالفت کردی و حال آنکه کشتن پسر هاشم توفیق بزرگی بود. ای معاویه پدرش همان کسی است که در جنگ مهتران تو را از پای درآورد. چندان با ما جنگ کرد که در صفین خونهای ما را به اندازه دریاهای بیکران خروشان فرو ریخت. این هم پسر اوست و آدمی شبیه اصل خود است و اگر او را زنده نگهداری بزودی دندان پشیمانی بر هم می سایی». معاویه این شعر را برای عبد الله بن هاشم فرستاد. او از زندان در پاسخ چنین نوشت: «ای معاویه آن مرد، عمرو، را کینه دلش از حق باز می دارد و دوستی او ناسالم است. ای پسر حرب می بینی او کشتن مرا برای تو مصلحت می بیند و حال آنکه عمرو کاری را پیشنهاد می کند که پادشاهان عجم آن را به صلاح نمی دانستند. یعنی، آنان هیچ گاه اسیر خود را در صورتی که تسلیم فرمان بود نمی کشتند. آری، در جنگ صفین از سوی ما حمله و نفرتی نسبت به تو ابراز شد که هاشم و پسرش هم مرتکب آن بودند. خداوند آنچه در آن مقدور فرموده بود صورت گرفت و تمام شد و آنچه گذشت چیزی جز رویای خواب بیننده نبود. اکنون اگر مرا ببخشی از یک خویشاوند در گذشته ای و اگر کشتن مرا مصلحت بدانی خون حرام مرا حلال پنداشته ای.» این روایت که گذشت روایت نصر بن مزاحم است.
ابو عبید الله، محمد بن موسی بن عبید الله مرزبانی روایت می کند که چون کار حکومت برای معاویه استوار و تمام شد و پس از وفات علی علیه السلام زیاد را به حکومت بصره فرستاد، منادی معاویه ندا داد: همانا همگان و هر سرخ و سیاهی در امان خداوند است، غیر از عبد الله بن هاشم بن عتبه. معاویه سخت در جستجوی عبد الله بود و هیچ اطلاعی از او نداشت. سر انجام مردی از اهل بصره نزد معاویه آمد و گفت: تو را به محل عبد الله بن هاشم راهنمایی می کنم، برای زیاد بنویس که عبد الله در خانه فلان زن مخزومی است. معاویه دبیر خویش را فرا خواند و چنین نوشت: از معاویه بن ابی سفیان، امیر المؤمنین، به زیاد بن ابی سفیان. اما بعد، چون این نامه من به دست تو رسید، به محله بنی مخزوم برو و آنجا را خانه به خانه تفتیش کن، تا به خانه فلان زن مخزومی برسی و عبد الله بن هاشم مرقال را از آن خانه بیرون بیاور سرش را بتراش، جبه ای مویین بر او بپوشان و او را به زنجیر بکش، دستش را بر گردنش ببند و بر شتری بدون جهاز و پوشش سوار کن و نزد من بفرست. مرزبانی گوید: زبیر بن بکار گفته است: معاویه هنگامی که زیاد را به بصره فرستاد به او گفت: عبد الله بن مرقال در محله بنی ناجیه بصره است و در خانه زنی از آنان که نامش فلان است سکونت دارد، سوگندت می دهم که کنار خانه اش فرود آیی و بر آن خانه هجوم برای و عبد الله را بیرون آری و پیش من بفرستی.
چون زیاد وارد بصره شد از محله بنی ناجیه و خانه آن زن پرسید و به آن خانه هجوم برد و عبد الله را بیرون کشید و او را پیش معاویه گسیل داشت. عبد الله روز جمعه پیش معاویه رسید، رنج بسیار دیده بود و از شدت آفتابزدگی جسمش لاغر و دگرگون شده بود. معاویه هر روز جمعه دستور تهیه خوراک برای اشراف قریش و اشراف شام و نمایندگان مردم عراق می داد، در آن روز معاویه ناگهان عبد الله را که سخت لاغر و چهره اش دگرگون شده بود مقابل خویش دید. معاویه او را شناخت ولی عمرو عاص او را نشناخت، معاویه به عمرو گفت: ای ابا عبد الله آیا این جوان را می شناسی گفت: نه، گفت: این پسر کسی است که در صفین می گفت: «یک چشمی که چندان زیسته که از زندگی دلتنگ شده است و برای خود ارزش و اعتباری می جوید ناچار از شکست دادن یا شکست خوردن است».
عمرو گفت: آری هموست، اینک این سوسمار درمانده را مواظب باش رگهای گردنش را بزن و او را پیش مردم عراق برمگردان که آنان همگی فتنه انگیز و اهل نفاق اند. علاوه بر آن خودش هم دارای هوس است و اطرافیانی دارد که گمراهش می کنند. سوگند به کسی که جان من در دست اوست، اگر از دام تو بگریزد لشکری به سوی تو گسیل می دارد که هیاهوی شیهه اسبان آن بسیار است و روز بدی برای تو در پیش خواهد بود.
عبد الله همان گونه که در غل و بند بود گفت: ای پسر مرد سترون و دم بریده ای کاش این حماسه و شجاعت را در جنگ صفین می داشتی که ما تو را به هماوردی فرا می خواندیم و تو همچون کنیزان سیاه و بزهای زبون زیر یالها و شکم اسبها پناه می بردی. همانا به فرض که معاویه مرا بکشد مردی گرانقدر و ستوده خصال را کشته است که فرومایه بخت برگشته و همچون شتر پیر معیوب در بند کشیده شده نیست. عمرو گفت چنین و چنان را رها کن که میان آرواره های شیر ژیانی افتاده ای که دشمن شکار است و چنان بر بینی تو نیزه خواهد زد که بر معادیان دهان بسته نیزه می زنند. عبد الله بن هاشم گفت: آنچه می خواهی پرگویی کن که من تو را می- شناسم، به هنگام آسایش سرمستی و به هنگام رویارویی و کارزار ترسو. گاه ستیز با دشمنان سخت بیمناکی، چنین مصلحت می بینی که با آشکار ساختن عورت خود جان خود را حفظ کنی. گویا نبرد صفین را فراموش کرده ای که تو را به جنگ فرا می- خواندند و از آن می گریختی از بیم آنکه مردانی که دارای بدنهای استوار و نیزه های تیز بودند و گله ها را به غارت می بردند و عزیز را زبون می ساختند فرو گیرندت.
عمرو گفت: معاویه می داند که من در آن معرکه ها شرکت کرده ام در حالی که تو در آن همچون کلوخ کنار خار بنی بودی. در آنجا پدرت را دیدم که امعاء و روده هایش فرو می ریخت. عبد الله گفت: همانا به خدا سوگند، اگر پدرم تو را در آن مقام می دید همه ارکان وجودت به لرزه در می آمد و نمی توانستی از دست او جان به در بری، ولی او با کس دیگری غیر از تو جنگ کرد و کشته شد.
معاویه گفت: ای بی مادر، آیا آرام می گیری و خاموش می شوی عبد الله گفت: ای پسر هند به من چنین می گویی به خدا سوگند اگر بخواهم عرق بر پیشانی ات می نشانم و تو را به چنان ننگ و عاری دچار سازم که رگهای گردنت فرو نشیند.
مگر به بیشتر از مرگ مرا می ترسانی معاویه لحن خود را تغییر داد و گفت: ای برادرزاده، آیا بس می کنی و فرمان داد او را به زندان بردند.
مرزبانی سپس اشعار عمرو عاص و اشعار عبد الله بن هاشم را نقل کرده و افزوده است که معاویه سکوتی طولانی کرد، آن چنان که پنداشتند سخن نخواهد گفت آن گاه این ابیات را خواند: «عفو کردن از بزرگان قریش را وسیله تقرب به پیشگاه خداوند در آن روز دشوار و سخت [قیامت ]می بینم و مصلحت نمی دانم جوانمردی را که خویشاوند من است و نسب او به خاندانهای کعب و عامر می رسد بکشم...» معاویه به عبد الله بن هاشم گفت: آیا خود را چنان می بینی که عمرو عاص گفت و بر ما خروج خواهی کرد. عبد الله گفت: هرگز در این فکر مباش که بتوانی کنه عقاید و ضمیر افراد را بیرون بکشی، خاصه اگر بخواهند در راه اطاعت از خدا جهاد کنند. معاویه گفت: در آن صورت خداوند تو را هم خواهد کشت همان گونه که پدرت را کشت. گفت: چه کسی در قبال شهادت برای من خواهد بود مرزبانی می گوید: معاویه به او جایزه پسندیده داد و از او عهد و پیمان گرفت که در شام ساکن نباشد و مردمش را بر معاویه تباه نکنند و نشوراند.
نصر می گوید: عمر بن شمر، از سدی، از عبد الخیر همدانی نقل می کرد که هاشم بن عتبه روزی که کشته شد به مردم گفت: ای مردم، من مرد تنومندی هستم و هرگاه از پای درآمدم افتادن من بر زمین شما را به بیم و هراس نیفکند که از کشتن من کمتر از کشتن یک شتر آسوده نمی شوند، تا آنکه کشنده شتر از کار آن بپردازد. آن گاه حمله کرد و در افتاد، در همان حال که هاشم [زخمی ]میان کشتگان بر خاک افتاده بود مردی از کنارش گذشت. هاشم به آن مرد گفت: سلام مرا به امیر المومنین برسان و بگو ای امیر المومنین برکات و رحمت خدا بر تو باد و تو را به خدا سوگند می دهم که شبانه و پیش از آنکه صبح کنی کشتگان را چنان پشت سر بگذاری که پای کشتگان را با دوال و لگام اسبهای خود بسته باشی، زیرا فردا صبح ابتکار عمل و پیروزی از کسی است که کشتگان را زودتر از میدان جمع کرده باشد. آن مرد این مطلب را به اطلاع علی علیه السلام رساند و امیر المومنین شبانه حرکت و شروع به پیشروی کرد، آن چنان که همه کشتگان را پشت سر نهاد و فردا صبح ابتکار عمل و پیروزی برای او بر اهل شام بود.
نصر می گوید: عمر بن شمر، از سدی، از عبد خیر برای ما نقل کرد که هاشم بن- عتبه پس از آن اینکه خسته و فرسوده شده بود با حارث بن منذر تنوخی جنگ کرد، هر چند موفق شد او را به دست خود بکشد ولی حارث هم به او نیزه ای زد که شکمش را درید و هاشم در افتاد. در همین هنگام امیر المومنین علیه السلام که از حال او آگاه نبود کسی را پیش هاشم فرستاد و فرمان داد با پرچم خود پیش برو. هاشم به فرستاده گفت: به شکم من نگاه کن. او متوجه شد که شکمش دریده است. علی (ع) شتابان آمد و بر بالین هاشم ایستاد، برگرد هاشم گروهی از قاریان و گروهی از افراد قبیله اسلم هم کشته شده و در افتاده بودند. علی (ع) بر او اندوهگین شد و چنین فرمود: «خداوند گروه اسلمی را پاداش نیکو دهاد سپید چهرگان رخشانی که گرد هاشم کشته شدند و در افتادند، یزید و سعدان و بشر و معبد و سفیان و دو پسر معبد که همگی دارای مکارم اخلاقی هستند...» نصر می گوید: عمر بن سعد، از شعبی، از ابو سلمه نقل می کند که می گفته است: هاشم بن عتبه هنگام غروب با صدای بلند مردم را فرا خواند و گفت: هان هر که را به خداوند نیاز است و سرای دیگر را می جوید، بیاید. گروه بسیاری پیش او جمع شدند که چند بار بر مردم شام حمله های سخت کرد، ولی از هر سو که حمله می برد برابرش ایستادگی می کردند، او جنگی سخت کرد، سپس به یاران خود گفت: این صبر و پایداری که از ایشان می بینید شما را به هراس نیندازد که به خدا سوگند از آنان چیزی جز حمیت و تعصب عربی نمی بینید همان پایداری است که عرب زیر پرچمها و در مراکز خود نشان می دهد و بدون تردید آنان بر گمراهی اند و شما بر هدایت هستید.
ای قوم، صابر و پایدار باشید، همگان جمع شوید و همراه ما با آرامش و آهسته به سوی دشمن خویش پیشروی کنید. خدا را یاد آورید و هیچ کس برادر خویش را تسلیم و رها نکند و فراوان به این سو و آن سو منگرید، و آهنگ ایشان کنید و فقط در راه خدا با آنان پیکار کنید تا خداوند میان ما و ایشان حکم کند که او بهترین حکم کنندگان است.
ابو سلمه گوید: در همان حال که او و گروهی از قاریان با اهل شام پیکار می- کردند نوجوانی به سوی ایشان آمد و این رجز را می خواند: «من پسر شهریاران غسانم و امروز آیین عثمان دارم. قاریان ما از آنچه رخ داده است به ما خبر داده اند که علی پسر عفان را کشته است.» او حمله آورد و تا ضربه یی با شمشیر خود نمی زد پشت به میدان نمی کرد.
آن گاه شروع به لعن و دشنام دادن به علی کرد و از اندازه درگذشت. هاشم به او گفت: ای فلان از پی این گفتار دادرسی خواهد بود و لعنت کردن تو سرور نیکوکاران را عقاب دوزخ از پی خواهد داشت. از خدا بترس که تو به پیشگاه پروردگارت برمی گردی و او از تو درباره این جایگاه و این سخن خواهد پرسید.
آن جوان گفت: چون پروردگارم از من بپرسد می گویم: با مردم عراق جنگ کردم که سالار آنان، بدان گونه که برای من گفته شده است، نماز نمی گزارد و آنان هم نماز نمی گزارند و سالارشان خلیفه ما را کشته است و آنان هم در کشتن خلیفه او را یاری داده اند.
هاشم به او گفت: پسرکم تو را با عثمان چه کار همانا اصحاب محمد (ص) که برای اعمال نظر در کارهای مسلمانان شایسته و سزاوارترند او را کشته اند و سالار ما در ریختن خون او از همه مبراتر است، اما این سخن تو که می گویی: او نماز نمی گزارد، او نخستین کسی است که با پیامبر نماز گزارده و به او ایمان آورده است. و این سخن که می گویی: یارانش نماز نمی گزارند، همه این کسانی که با او می بینی قاریان قرآنند و برای تهجد و گزاردن نماز شب، شبها نمی خوابند اینک از خدا بترس و از عقابش بیم کن و بدبختان گمراه تو را فریب ندهند.
آن جوان گفت: ای بنده خدا، از این سخن تو بیمی در دلم افتاد و من تو را صادق و نیکوکار و خود را خطاکار و گنهکار می پندارم، آیا برای من امکان توبه فراهم است گفت: آری به سوی خدای خود برگرد و به پیشگاهش توبه کن که خداوند توبه را می پذیرد و گناهان را می بخشد و توبه کنندگان و آنانرا که می خواهند خود را پاک کنند دوست می دارد. آن جوان شکسته خاطر و پشیمان به صف خود برگشت، گروهی از شامیان به او گفتند: آن مرد عراقی فریبت داد. گفت: نه که برای من خیر- خواهی کرد و اندرزم داد. نصر می گوید: در مورد کشته شدن هاشم و عمار زنی از مردم شام چنین سروده است: «قومی را که به پسر یاسر مرگ را چشاندند و به شما حلقه مویین و لگام ندادند از دست مدهید و نابود مکنید. همانا ما آن مرد یثربی- یعنی عمرو بن محصن- که خطیب شما بود و دو پسر بدیل و هاشم را کشتیم».
نصر توضیح می دهد که منظور از یثربی عمرو بن محصن انصاری است که نجاشی شاعر عراقیان او را مرثیه سروده است و چنین گفته است: «عمرو بن محصن چه نیکو جوانمرد دو قبیله بود، و هرگاه فریاد خواه قبیله ای که به هنگام صبح مورد حمله قرار گرفته بود برمی خاست او فریادرس بود.
در آن هنگام که سواران به حرکت آمدند و پاره های نیزه به این سو و آن سو پراکنده می شد و گرد و غباری سخت برانگیخته بودند، انصار همگان به مرگ سروری مورد اعتماد که در کارهای پسندیده آزموده شده بود مصیبت زده شدند...» نصر می گوید: پسر محصن از بزرگان و سرشناسان یاران علی علیه السلام بود که در آوردگاه کشته شد و علی علیه السلام از کشته شدنش سخت اندوهگین شد.
نصر گوید: ابو الطفیل عامر بن واثله کنانی که از اصحاب پیامبر (ص) است و گفته شده آخرین کس از یاران پیامبر است که در گذشته است و از شیعیان مخلص بود و در جنگ صفین همراه علی (ع) بود. درباره کشته شدن هاشم چنین مرثیه سروده است: «ای هاشم نیکمرد، بهشت به تو پاداش داده شد که در راه خدا با دشمن سنت پیامبر (ص) و کسانی که حق را رها کرده و بدگمان و مردد بودند جنگ کردی و به آنچه نائل و رستگار شدی بسیار افتخار کن. روزگار مرا همچون مشکی خشک و پوسیده کرده است که بزودی بر گرد گورم فریاد ناله همسر و عروس و خویشاوندانم بلند می شود.» نصر گوید: مردی از قبیله عذره شام چنین سروده است: «همانا کارهایی دیده ام که همگی شگفت انگیز است، ولی هرگز چیزی چون شگفتیهای روزهای صفین ندیده ایم...» نصر گوید: مردی به عدی بن حاتم طائی که از اصحاب علی علیه السلام بود گفت ای ابا طریف، مگر روز محاصره عثمان در خانه اش از تو نشنیدیم که می گفتی «به خدا سوگند در این موضوع بزغاله یک ساله یی هم باد رها نمی کند» اینک می بینی چه پیامدهایی داشت- یک چشم عدی کور و پسرانش کشته شده بودند- عدی گفت: همانا به خدا سوگند، که هم بزغاله یک ساله و هم بز بزرگ و پیشاهنگ در کشته شدن عثمان باد رها کردند.
نصر گوید: عمرو بن شمر برای ما نقل کرد که علی علیه السلام گروهی از سواران را گسیل داشت تا مانع رسیدن نیروهای امدادی معاویه شوند. معاویه ضحاک- بن قیس فهری را با سواران به مقابله ایشان فرستاد که آنان را عقب راندند. جاسوسان علی علیه السلام آمدند و جریان کار را گزارش دادند. علی به یاران خویش فرمود: درباره آنچه آنجا پیش آمده است چه مصلحت می بینید گروهی گفتند: چنین مصلحت می بینیم و گروهی گفتند چنان. چون اختلاف نظر بسیار شد علی علیه السلام فرمود: پگاه فردا عازم جنگ شوید و صبح زود آنان را به جنگ برد و آن روز همه صفهای شامیان از مقابل علی گریختند، آن چنان که عتبة بن ابی سفیان بیست فرسخ از آوردگاه گریخت، نجاشی در همین باره قصیده یی سروده است که مطلع آن چنین است: «ای عتبه، به زبونی گریز تن دادی و این جنگ برای تو ننگ و زبونی را میراث داشت...» کعب بن جعیل- شاعر شامیان- پس از برافراشتن قرآنها، ضمن یادآوری از روزهای صفین معاویه را تحریض می کند و چنین می گوید: «ای معاویه از این پس بدون پشتوانه از جای خویش جنبش مکن که تو پس از آن روز به زبونی آشنایی...» ما این ابیات را در مباحث گذشته با ابیات بیشتری که اینک آورده یم نقل کرده ایم.
نصر می گوید: کعب بن جعیل با آنکه از پیروان معاویه بود شعری در نکوهش عتبه سرود و او را به سبب گریز از جنگ سرزنش کرد و مقصودش تحریض بیشتر عتبه به پایداری بود. عتبه هم در پاسخ او این ابیات را در نکوهش کعب سرود: «تو را کعب نام نهاده اند که بدترین استخوانهاست [استخوان سرین- پاشنه ]پدرت هم کوز یا خر چسانه [جعیل ]نامیده شده است. مقام و مکانت تو میان قبیله بکر بن وائل همچون منزلت کنه بر دنباله شتر است».
نصر گوید: سپس میان دو گروه جنگی که معروف به خمیس است اتفاق افتاد. [او گوید: ]عمر بن سعد، از سلیمان اعمش، از ابراهیم نخعی، از قول قعقاع بن ابرد طهوری برای ما نقل کرد که می گفته است: به خدا سوگند، من نزدیک علی علیه السلام ایستاده بودم، در صفین روز جنگ خمیس قبیله مذحج که در میمنه سپاه علی بودند با افراد قبایل عک و لخم و جذام و اشعری ها، که همگی در جنگ با علی پافشاری می کردند، رویاروی شدند و به خدا سوگند، در آن روز چنان جنگی از ایشان دیدم و از برخورد شمشیرها با سرها و کوبیدن سم اسبان بر زمین و کشتگان چنان هیاهویی شنیدم که بانگ فرو ریختن و از هم پاشیدن کوهها و غرش رعد چنان آوایی نداشت و در سینه ها بیش از آن اثر نمی گذاشت، به علی علیه السلام نگریستم که به پای بود نزدیکش شدم که می گفت: لا حول و لا قوة الا بالله، بار خدایا، به تو شکوه برده می شود و از تو یاری می جویند.
و چون نیمروز فرا رسید شخصا حمله کرد و عرضه می داشت: پروردگارا، در این پیکار میان ما و قوم ما، به حق داوری کن که تو بهترین داورانی. علی (ع) در حالی که شمشیر برهنه و آخته در دست داشت به مردم حمله کرد و به خدا سوگند تا نزدیک به یک سوم شب کسی جز خداوند پروردگار جهانیان میان مردم مانع نبود.
آن روز سرشناسان عرب کشته شدند و بر سر علی علیه السلام نشان سه ضربت و بر رخسارش نشان دو ضربت پدیدار شد.
نصر می گوید: گفته شده است که علی علیه السلام هیچ گاه زخمی نشد. در آن روز خزیمة ثابت ذو الشهادتین کشته شد و از مردم شام هم عبد الله بن ذی الکلاع حمیری کشته شد. معقل بن نهیک بن یساف انصاری چنین سرود: «وای بر جان من و چه کسی سوزوگدازش را شفا می بخشد که آن تبهکار گمراه کننده جان به در برد...» مالک اشتر نیز چنین سرود: «ما همین که آفتاب برآمد حوشب را کشیم و پیش از او ذو الکلاع و معبد را که به میدان آمده بودند کشتیم...»
ضبیعه دختر خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین، پدرش را که خدایش رحمت کند، چنین مرثیه گفته است.
«ای چشم بر خزیمه کشته شده احزاب در جنگ فرات سرشک ببار، آنان ذو الشهادتین را با ستم و سرکشی کشتند. خداوند از آنان انتقام بگیرد او را همراه جوانمردان آماده که در معرکه ها شتابان سوار می شدند کشتند، آنان آن سرور موفق دادگر- علی علیه السلام- را یاری دادند و تا هنگام مرگ بر آن آیین بودند. خداوند گروهی را که او را کشتند لعنت کناد و زبونی و گزند بسیار بهره شان سازد.» نصر می گوید: عمر بن سعد، از اعمش برای ما نقل کرد که می گفته است: معاویه برای ابو ایوب خالد بن زید انصاری که صاحبخانه پیامبر (ص) و سروری بزرگ از سران و از شیعیان علی (ع) بود و برای زیاد بن سمیه که کارگزار علی (ع) بر بخشی از فارس بود نامه نوشت. نامه معاویه برای ابو ایوب فقط یک سطر بود که در آن نوشته بود: «هان به تو اعلام می دارم که هیچ زن زفاف دیده، مردی را که دوشیزگی او را از میان برده و کشنده نخستین فرزند خود را از یاد نمی برد».
ابو ایوب ندانست مقصود چیست، به حضور علی علیه السلام آمد و گفت: ای امیر المؤمنین این معاویه که پناهگاه منافقان است برای من نامه یی نوشته است که نمی دانم منظورش چیست. علی علیه السلام پرسید نامه کجاست ابو ایوب آن را به علی داد که آن را خواند و فرمود: آری این مثلی است که آن را برای تو آورده است و پس از توضیح درباره معنی آن فرمود: مقصود معاویه این است که من هم هرگز کشتن عثمان را فراموش نمی کنم.
نامه یی که معاویه برای زیاد نوشته بود سراپا تهدید و بیم بود. زیاد گفت: وای بر معاویه که پناهگاه منافقان و بازمانده احزاب است. مرا بیم می دهد و تهدید می کند و حال آنکه میان من و او پسر عموی محمد (ص) قرار دارد که همراه او هفتاد هزار مرد شمشیر به دوش است که هر فرمانی به ایشان دهد اطاعت می کنند و هیچ یک از ایشان تا پای مرگ به پشت سر خود نگاه نمی کند. به خدا سوگند، بر فرض که معاویه پیروز شود و آهنگ من کند مرا از بردگان و وابستگانی خواهد یافت که سخت شمشیر زننده ام. نصر می گوید: با وجود این سخن هنگامی که معاویه او را برادر خود خواند، زیاد به صورت عربی نژاده از خاندان عبد مناف درآمد.
نصر می گوید: عمرو بن شمر روایت می کند که معاویه ذیل نامه یی که برای ابو ایوب نوشت این ابیات را اضافه کرده بود: «ای ابا ایوب، این پیام را از من به کسانی که پیش تو هستند ابلاغ کن که مثل ما و قوم تو همچون مثل گرگ و بره کوچک است.
اینکه شما امیر المومنین عثمان را کشتید دیگر تا پایان روزگار از ما انتظار صلح نداشته باشید، سوز و گداز آن کس که ستمگرانه او را کشتید همواره بر جگر من باقی است. من سوگند راستین می خورم که شما پیشوایی بدون کژی و بی گناه را کشتید.
گمان مبرید که من تا هنگامی که یکی از انصار در سرزمینها باقی بماند این سوگ را فراموش می کنم...» و چون این نامه برای علی علیه السلام خوانده شد، فرمود: معاویه شما را سخت برآشفته است. ای گروه انصار پاسخ این مرد را بدهید. ابو ایوب گفت: ای امیر المومنین من نمی خواهم شعر دیگری جز آنچه خودم سروده ام برای او بفرستم و دیگران به زحمت افتند. فرمود: در این صورت تو خود دانی که سخت ارزشمندی. ابو ایوب برای معاویه چنین نوشت: اما بعد، نوشته بودی: «زن زفاف دیده هرگز کسی را که دوشیزگی او را در ربوده و کشنده فرزند نخستین خود را فراموش نمی کند، و این مثل را در مورد کشته شدن عثمان زده بودی، ما را با کشتن عثمان چه کار، آن کسی که آرزوی مرگ عثمان را داشت و یزید بن اسد و مردم شام را از یاری دادن او باز داشت تو هستی و کسانی هم که او را کشتند غیر از انصار بوده اند. در پایان نامه این اشعار را نوشت: «ای پسر حرب ما را بیم مده که ما گروهی هستیم که دوستی هیچ کینه توزی را نمی پذیریم، ای پسران و بازماندگان احزاب هر اندازه همه شما کوشش کنید ما تا پایان روزگار خشنودی و رضایت شما را نمی خواهیم. ما کسانی هستیم که همه مردم را آن گاه که در عرصه گمراهی و کژی بودند چندان ضربه زدیم که مستقیم شدند. امسال (اینک) هم تلاش و همت تو بر این است که ما را چنان ضربه زنی که میان روح و جسد جدایی افکند- که موفق نخواهی بود- و ما تا هنگامی که درخشش سراب در بیابانها و فلاتهای خشک دیده شود از علی جدا نخواهیم شد...» گوید: چون این نامه ابو ایوب به معاویه رسید سخت درهم شکسته شد.
نصر گوید: عمرو بن شمر، از مجالد، از شعبی، از زیاد بن نضر حارثی برای ما نقل کرد که می گفته است: در جنگ صفین همراه علی علیه السلام بودم. یک بار چنان شد که سه روز و سه شب پیاپی جنگ کردیم آن گونه که همه نیزه ها شکسته و همه تیرهای ما تمام شد، سپس به شمشیر زنی پرداختیم و روز سوم چنان شد که ما و شامیان دست به گریبان یکدیگر شدیم و من آن شب با همه سلاحها جنگ کردم آن چنان که هیچ سلاحی باقی نماند مگر اینکه با آن جنگ کردم. سرانجام هم شن و خاک بر چهره هم می افشاندیم و با دندان به جان یکدیگر افتادیم و چنان شد که از خستگی برابر هم ایستادیم و یکدیگر را می نگریستیم و هیچ کس توان اینکه به هماورد خود حمله کند نداشت و نمی توانست جنگ کند. سرانجام نیمه شب سوم معاویه و سوارانش عقب نشستند و علی علیه السلام توانست کشتگان را پشت سر بگذارد. چون صبح شد اصحاب کشته شده خویش را که شمارشان بسیار بود به خاک سپرد و از یاران معاویه شمار بیشتری کشته شده بود. در آن شب شمر بن ابرهه هم کشته شد.
نصر گوید: عمرو، از جابر، از تمیم نقل می کرد که می گفته است: به خدا سوگند من همراه علی (ع) بودم، علقمة بن زهیر انصاری به حضورش آمد و گفت: ای امیر المومنین، عمرو عاص در میدان رجزی می خواند آیا میل داری برایت بخوانم فرمود آری. گفت چنین می خواند.
«در آن هنگام که من بدون آنکه چشمم تنگ باشد آن را تنگ می کنم یا بدون آنکه یک چشم من کور باشد آن را می بندم در همان حال مرا سخت نیرومند و در پیشامدهای دشوار دارای صولت خواهی دید، آری که من خیر و شر با خود حمل می کنم همچون مار کری که در زیر سنگ نهفته است.» علی (ع) فرمود: پروردگارا، او را لعنت کن که پیامبرت نیز او را لعن کرده است. علقمه گفت ای امیر المومنین او رجز دیگری هم می خواند، آیا برایت بخوانم فرمود: بگو و علقمه چنین گفت: «ای فرماندهان سپاه کوفه، ای فتنه انگیزان من آن مرد قریشی امین و گرامی و دارای آثار رخشان و شیر ژیان ثابت قدم هستم. شما را ضربه می زنم و حال آنکه ابا حسن را نمی بینم و این برای من اندوهی گران از اندوههاست».
علی علیه السلام خندید و گفت: دروغ می گوید که او به جایگاه و مقام من داناست، داستان او همان مثلی است که آن مرد عرب گفته است که «در حالی که می بینی جامه یی را که پاره نیست وصله می زنی»، ای وای بر شما شما را به خدا و به جان پدرتان سوگند، جایگاه او را به من نشان دهید تا از سرزنش خلاص شوید.
محمد بن عمرو بن عاص هم در مورد خود چنین مباهات کرده و سروده است: «اگر «جمل» [نام معشوقه ]روزی شاهد مقام و پایداری من در جنگ صفین باشد گیسوانش سپید خواهد شد. در آن بامدادی که عراقیان همچون موجی از دریای به خروش آمده هجوم آوردند...» نجاشی شاعر در ابیات زیر از علی علیه السلام و کوشش او در جنگ یاد کرده و گفته است: «علی را چنان می پندارم که از کار باز نخواهد ایستاد تا هنگامی که حقوق خداوند و احکام او بر پا و پرداخت شود...» نصر گوید، عمر بن سعد از شعبی نقل می کرد که می گفت: به نجاشی خبر رسید معاویه تهدیدش می کند خطاب به او چنین سرود: «ای مردی که دشمنی خویش را آشکار ساخته ای، برای خویش هر کاری که می توانی انجام بده و هر چه می خواهی بکن، مرا همچون اقوام دیگر که با فریب بر آنان پادشاهی می کنی و فرمانبردارند مپندار، من از کینه ای که در سینه نهان داشتی آگاه نبودم تا آنکه سواران و مسافران و بیم دهندگان پیش من آمدند. اگر می خواهی با افراد گرامی در مجد ایشان همچشمی کنی دست بگشای تا خیر پراکنده شود و بدان که علی نیکمردی است از گروهی بلند مرتبه که هیچ بشری بر آنان برتری نمی یابد...» گوید: چون این ابیات نجاشی به معاویه رسید گفت: چنین می بینم که به ما نزدیک شده است.
نصر گوید: عمر بن سعد، از محمد بن اسحاق برای ما نقل می کرد که می گفته است: روزی در جنگ صفین عبد الله بن جعفر گله ای اسب را پیش می برد، مردی پیش او آمد و گفت ای پسر ذو الجناحین آیا اسبی به من می دهی گفت از این گله اسب هر کدام را می خواهی بگیر، همین که آن مرد برای انتخاب اسب پشت کرد عبد الله بن جعفر گفت: اگر بهترین اسب را برگزینی کشته خواهی شد. قضا را او بهترین اسب را برگزید و سوار شد و بر سواری که او را به جنگ تن به تن فرا خوانده بود حمله کرد و آن مرد شامی او را کشت. دو نوجوان دیگر از مردم عراق هم حمله کردند و توانستند خود را به سراپرده معاویه برسانند و کنار آن کشته شدند و گروههایی از دو سپاه به یکدیگر حمله کردند و جنگ چنان بالا گرفت که جز صدای برخورد شمشیرها به کلاه خودها و سپرها شنیده نمی شد و عمرو عاص چنین سرود: «آیا برای آنکه خونهای ما را بریزید پیش ما آمده اید این کار که آهنگ آن دارید کاری بس دشوار است. به جان خودم سوگند اگر اندیشه کنید حجت ما در این مورد در پیشگاه خداوند بزرگتر است...» مردی از قبیله کلب که همراه معاویه بود اشعار زیر را در نکوهش عراقیان سرود: «گروههایی از نزاریان که فرمانبردار کسی چون ابو تراب شده اند به گمراهی در افتادند. آنان و بیعت کردن آنان با علی همچون آرایشگری است که چین و چروک چهره را با خضاب بیاراید...» ابو حیة بن غزیه انصاری، که نام او عمرو است و همان کسی است که روز جنگ جمل شتر را پی کرد، چنین سروده است: «از همسر معبد و همسر لخمی و پسر کلاع بپرس که ما چگونه بوده ایم و از عبید الله- پسر عمر بن خطاب- که در بیابان آغشته به خون در افتاده است درباره سواران ما بپرس...» عدی بن حاتم طائی نیز چنین سروده است: «هنگامی که هیاهوی دلیران را می شنوم و رویارویی دو سپاه را در این بیابان می بینم می گویم: این علی است که به حق هدایت با اوست.
پروردگارا، او را نگاه دار و تباه مکن...» نعمان بن عجلان انصاری نیز چنین سروده است: «در مورد هجوم صبحگاهی ما در صفین و چگونگی پیشتازی ما بسوی برتری بپرس و از آن بامدادی که در جنگ بصیرت [جمل ]هنگامی که مضریان جمع شده بودند با ازدیان چگونه برخوردیم. اگر عنایت خداوند و عفو و گذشت ابو الحسن بر ایشان نبود، که همواره عفو از ناحیه او انتظار می- رود، در آن شهر برای آنان فرا خواننده ای جز سگان و گوسپندان و خران باقی نمی ماند...» عمرو بن حمق خزاعی هم چنین سروده است: «بانوی من چون بیخوابی مرا می بیند می گوید: چه چیز تو را از اصحاب صفین به هیجان می آورد، مگر، تو از آن گروه نیستی که خداوند بندگان را به وسیله آنان هدایت می کند و هیچ ستمی روا نمی دارند و آهنگ سرکشی نمی کنند...» حجر بن عدی کندی هم چنین سروده است: «پروردگارا علی را برای ما به سلامت دار، آن پرهیزگار وارسته را به سلامت دار، آن مومن در جستجوی سعادت و ستوده را نگاه دار و همو را راهنمای امت هدایت یافته قرار ده...» نصر می گوید: عمر بن سعد، از شعبی نقل می کرد که احنف بن قیس در جنگ صفین به یاران خود گفت: عرب نابود شد. گفتند: ای ابابحر، در صورتی که ما پیروز شویم باز هم چنین خواهد بود گفت: آری. گفتند اگر ما مغلوب شویم چگونه خواهد بود گفت همچنان است. گفتند پس هیچ راهی برای ما باقی نگذاشتی. احنف گفت: اگر ما بر آنان پیروز شویم هیچ سالاری را در شام باقی نمی گذاریم مگر اینکه گردنش را می زنیم و اگر آنان بر ما پیروز شوند پس از آن هیچ سالاری هرگز از معصیت و سرپیچی از فرمان خداوند خودداری نخواهد کرد.
نصر می گوید: عمر بن سعد، از شعبی برای ما نقل کرد که می گفته است: پس از سال جماعت و تسلیم حکومت از سوی امام حسن علیه السلام به معاویه، روزی معاویه به ولید بن عقبه گفت: ای ولید در جنگ صفین هنگامی که شعله جنگ افروخته و بالا گرفته شد و مردان نژاده برای پاسداری از تبار خویش جنگ می- کردند کدامیک از عمو زادگانت نیکو جنگ کرد گفت: همگان به هنگامی که دامنه جنگ گسترش یافت و مردان تا کمر در خون بودند با پیکانهای تیز و شمشیرهای بران نیکو جنگ کردند. عبد الرحمان بن خالد بن ولید گفت: به خدا سوگند، یکی از روزها را چنان دیدم که اژدهایی همچون کوه استواری بر اسبی سیاه که سم بر زمین می کوفت و چنان گرد و خاکی برانگیخته بود که میان ما و افق حائل شده بود و با شمشیر خود همانگونه که شتر بزرگ بیگانه را از آبشخور می رانند بر ما ضربه می- زد و دندان نشان می داد همچون دندان نشان دادن شیر ژیان- مقصود عبد الرحمان بن خالد، علی علیه السلام بود- معاویه گفت: آری او به انتقام خونهایی که از او و بر عهده اش بود جنگ می کرد.
نصر می گوید: همچنین عمر بن سعد، از شعبی برای ما نقل کرد که می گفته است: علی علیه السلام به معاویه پیام فرستاد: به جنگ تن به تن با من بیا و این دو گروه را از جنگ معاف بدار، هر یک از ما که هماورد خود را کشت حکومت از او باشد. عمرو عاص به معاویه گفت: این مرد با تو انصاف می دهد. معاویه گفت: می گویی من با اژدهای درهم شکننده مبارزه کنم. چنین می پندارمت که خود به حکومت طمع بسته ای. و چون معاویه این پیشنهاد را نپذیرفت، علی علیه السلام فرمود: دریغ و افسوس که باید از معاویه فرمان برند و با من عصیان و نافرمانی کنند هرگز هیچ امتی که به پیامبر خود اقرار داشته باشد غیر از این امت با خاندان پیامبرش جنگ و ستیز نکرده است.
آن گاه علی علیه السلام به مردم فرمان داد بر شامیان حمله کنند، آنان حمله کردند و و صفهای شامیان را در هم شکستند. عمرو عاص پرسید: شدت این حمله نمایان بر چه کسی خواهد بود، گفتند متوجه دو پسرت عبد اللّه و محمد. عمرو به غلام خود وردان گفت: پرچم مرا پیش ببر. معاویه به عمرو پیام داد: بر دو پسرت باکی نیست، صف را بر هم مریز و بر جای خود باش. عمرو گفت: هیهیات، هیهات.
«شیر از دو شیر بچه خود حمایت می کند و پس از دو پسرش چه خیری برای اوست».
عمرو پرچم را پیش برد. فرستاده معاویه خود را به او رساند و گفت: بر دو پسرت باکی نیست، حمله مکن، گفت: به معاویه بگو تو آن دو را نزاییده ای و من آن دو را زاییده ام. در این هنگام به جلو صفها رسید، مردم به عمرو گفتند: آرام و بر جای خود باش که بر دو پسرت باکی نیست و آن دو در جای امنی هستند. گفت: صدای آن دو را به گوشم برسانید تا بدانم زنده اند یا کشته شده اند. سپس بانگ برداشت: ای وردان پرچم خود را اندکی و به اندازه قوس کمانی پیش ببر و وردان پرچم خود را پیش برد. علی علیه السلام به مردم کوفه پیام داد: حمله کنید و به بصریان هم فرمان حمله داد و مردم از هر سو حمله کردند و جنگی سخت در گرفت. مردی از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست. مردی از عراقیان به مبارزه او رفت ساعتی جنگ کردند مرد عراقی ضربه ای به پای مرد شامی زد و آنرا قطع کرد و با آنکه پایش جدا شده بود بر زمین نیفتاد و همچنان به پیکار ادامه داد، مرد عراقی ضربه دیگری به او زد که دستش را جدا کرد، شامی شمشیر خود را نزد شامیان پرتاب کرد و گفت این شمشیرم را بگیرید و در جنگ با دشمن خود از آن استفاده کنید. معاویه آن شمشیر را از وارثان آن مرد به ده هزار درهم خرید.
نصر گوید: مالک جهنی، از زید بن وهب برای ما نقل کرد که می گفته است: علی علیه السلام در جنگ صفین از کنار گروهی از شامیان که ولید بن عقبه هم میان آنان بود عبور کرد و شامیان شروع به دشنام دادن و ناسزا گفتن به علی (ع) کردند و چون این خبر را به او دادند کنار گروهی از یاران خود ایستاد و فرمود: در حال آرامش و با چهره و سیمای صالحان بر آنان حمله برید که نزدیکترین مردم به جهل و نادانی هستند، پیشوا و مربی آنان اینها هستند: معاویه و پسر نابغه و ابو الاعور سلمی و ابن ابی معیط باده گسار که به حکم اسلام تازیانه خورده است هم آنان اینک مرا دشنام و ناسزا می دهند و حال آنکه پیش از این نه با من جنگ، می کردند و نه دشنامم می دادند و این در حالتی است که من آنان را به اسلام فرا می خوانم و آنان مرا به پرستش بتها دعوت می کنند. سپاس خدای را، و خدایی جز خدای یگانه نیست. از دیرباز تبهکاران چه بسیار با من دشمنی و ستیز کرده اند. همانا که این مصیبت بزرگی است، تبهکارانی که در نظر ما ناستوده بودند و از آنان بر اسلام و مسلمانان خوف و بیم بود، و اینک چنان شده اند که نیمی از این امت را فریفته اند و در دلهای آنان محبت فتنه انگیزی را افکنده اند و با تهمت و دروغ دلهای ایشان را به سوی خود خوانده اند و برای ما جنگ بر پا کرده و در خاموش کردن پرتو خداوند می کوشند «و خداوند نور خود را تمام و کامل خواهد ساخت هر چند کافران را ناخوش آید«»».
بار خدایا، ایشان حق را نپذیرفته اند، جمع ایشان را در هم شکن و گفتارشان را پراکنده ساز و آنان را در قبال گناهانشان نابود فرمای [جامه زبونی بر آنان بپوشان ]و همانا آن کس را که تو دوست بداری خواری و ذلت نیست و آن کس را که تو دشمن بداری عزت و قدرتی نیست.
نصر می گوید: و علی علیه السلام هرگاه حمله می کرد نخست تکبیر و تهلیل می گفت و سپس این بیت را می خواند: «از کدام دو روز خود از مرگ بگریزم آیا روزی که مرگ مقدر است یا روزی که مقدر نیست».
معاویه، رایت بزرگ خود را به دست عبد الرحمان بن خالد بن ولید داد.
علی علیه السلام به جاریه بن قدامه سعدی فرمان داد که با یاران خود پذیرای نبرد با او شود. پس از او عمرو بن عاص با گروهی از سواران در حالی که دو پرچم همراه داشت چندان پیش آمد که با صفهای عراقیان مواجه شد. علی علیه السلام به پسر خود محمد فرمود: آهسته و با درنگ به سوی این پرچم پیشروی کن و همینکه نیزه ها مقابل سینه آنان قرار گرفت دست بدار تا فرمان من به تو برسد. محمد همان گونه رفتار کرد. علی علیه السلام گروهی دیگری را هم به همان شمار فراهم آورد و به فرماندهی اشتر گسیل داشت. همین که محمد حنفیه نیزه ها را مقابل سینه های آن گروه قرار داد علی (ع) به اشتر فرمان حمله داد، اشتر حمله کرد و آنان را از جای خود عقب راند و چند مرد از آنان را کشت و مردم جنگی سخت کردند آن چنان که هر کس می توانست نماز بگزارد با اشاره نماز گزارد. نجاشی درباره این روز ضمن یادآوری از دلیری اشتر این چنین سروده است: «هنگامی که رایت عقاب را دیدیم که آن مرد لوچ نکوهشگر همچون شیر ژیان میان گرد و خاک پیش می آورد و آن مرد بی دنباله [عمرو عاص ]با سواران خود روی آورد برای مبارزه با او قوچ دلیر، یعنی قوچ عراق، را در حالی فرا خواندیم که لشکر آهنگ سستی داشت. اشتر آن رایت را عقب راند و پیروز و کامیاب شد...» نصر می گوید: محمد بن عتبه کندی، از قول پیرمردی از حضرموت که در جنگ صفین همراه علی (ع) بوده است، برای ما نقل کرد که می گفته است: مردی از ما که نامش هانی بن فهد و مردی دلیر شجاع بود ایستاده بود که مردی از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست هیچکس به جنگ او نرفت، هانی گفت: سبحان الله چه چیز شما را باز می دارد که مردی از میان شما به جنگ این مرد برود.
به خدا سوگند، اگر نه این است که من تب دارم و در خود ضعف شدیدی احساس می کنم به نبرد او می رفتم. کسی به او پاسخی نداد، برخاست و جامه جنگی خود را استوار بست و سلاح برداشت که برود، یارانش به او گفتند: ای سبحان الله تو تب تندی داری چگونه به جنگ می روی گفت: به خدا سوگند، می روم هر چند مرا بکشد و بیرون آمد و چون آن مرد را دید او را شناخت که از قوم خودش و از مردم حضرموت نامش یعمر بن اسد حضرمی بود. یعمر به او گفت: ای هانی برگرد که خوشتر می دارم مرد دیگری غیر از تو به جنگ من آید و من کشتن تو را دوست نمی دارم.
هانی گفت: سبحان الله اینک که بیرون آمده ام برگردم نه به خدا سوگند، امروز جنگ خواهم کرد تا کشته شوم و اهمیت نمی دهم که تو مرا بکشی یا کس دیگری غیر از تو. هانی در حالی که می گفت «خدایا در راه تو و برای نصرت پسر عموی پیامبرت» پیش رفت و هر یک به دیگری ضربتی زد و هانی او را کشت.
یاران یعمر بن اسد برهانی هجوم آوردند و یاران هانی هم بر آنان حمله کردند و به جنگ و کشتار یکدیگر پرداختند و در حالی از هم جدا شدند که سی و دو نفر کشته شده بودند.
آن گاه علی علیه السلام به تمام سپاه خود دستور حمله داد و همه مردم با پرچمها و گروههای خود حمله کردند و هر گروه به گروه مقابل خود حمله کرد و با شمشیر و گرز آهنین به جان یکدیگر افتادند و بانگی جز ضربه خوردن بر فرقهای سر همچون بانگ برخورد پتک به سندان، شنیده نمی شد و وقت نمازها سپری شد و هیچ کس به هنگام نماز جز با گفتن تکبیر نتوانست نماز بگزارد، تا سرانجام خسته و از یکدیگر جدا شدند و شمارشان کاستی گرفت. مردی که نمی دانستند کیست میان دو سپاه آشکار شد و گفت: ای مردم آیا سر تراشیدگان هم با شما بیرون آمدند گفتند: نه. گفت: آنان بزودی بیرون می آیند. زبانشان شیرین تر از عسل و دلهایشان تلخ تر از «صبر» است و آنان را نیشی همچون نیش ماران است. سپس آن مرد ناپدید شد و دانسته نشد که کیست.
نصر گوید: عمرو بن شمر، از سدّی برای ما نقل کرد که می گفته است: در آن شب کار مردم درهم شد و بیشتر پرچمداران از مراکز خود دور افتادند. یاران علی علیه السلام نیز پراکنده شدند و او شبانه نزد قبیله ربیعه رفت و میان آنان بود و کار به راستی دشوار شد. عدی بن حاتم طائی به جستجوی علی (ع) برآمد و چون او را در قرارگاهی که از او جدا شده بود ندید شروع به حرکت میان لشکر کرد و او را میان نیزه داران قبیله ربیعه یافت و گفت: اینک که تو زنده هستی کار آسان است. من این راه را پیش تو نیامده ام مگر اینکه پای بر کشتگان نهاده ام و این جنگ برای آنان سالاری باقی نگذاشته است، به جنگ ادامه بده تا خداوندت پیروز دارد که میان مردم ما هنوز دلیرانی باقی هستند. در همین حال اشعث هم با بیتابی و هیاهو فرا رسید که چون علی علیه السلام را دید تهلیل و تکبیر گفت و اظهار داشت: ای امیر المومنین سواران و پیادگان آنان برابرند و تا این ساعت ما را بر آنان برتری است، تو به قرارگاه خود که آنجا بودی برگرد که مردم تو را آنجا جستجو می کنند.
در همین حال سعید بن قیس همدانی به علی علیه السلام پیام فرستاد: ما سرگرم جنگ خود با این قوم هستیم و بر آنان برتری داریم و اگر بخواهی برای کسی نیروی امدادی بفرستیم می توانیم این کار را انجام دهیم. علی علیه السلام روی به افراد قبیله ربیعه کرد و فرمود: شما نیزه و زره من هستید. قبیله ربیعه تا امروز بر این سخن مباهات می کنند.
عدی بن حاتم گفت: ای امیر المومنین این گروهی که به ایشان انس گرفته ای و در این حمله میان ایشان بودی حقی بزرگ دارند و به خدا سوگند، آنان گاه مرگ شکیبا و به هنگام جنگ استوارند. علی علیه السلام در این هنگام فرمان داد: اسب رسول خدا را که نامش مرتجز بود، بیاورند، بر آن سوار شد و پیشاپیش صفها رفت و سپس فرمود: استر، استر بیاورید. استر پیامبر (ص) را که خاکستری رنگ بود آوردند، بر آن سوار شد و عمامه پیامبر (ص) را که سیاه بود بر سر بست و ندا داد: ای مردم هر کس نفس خود را به خدا بفروشد سود خواهد برد، امروز را فردایی از پی است. دشمن شما هم مانند شما زخمی و خسته است، داوطلب یاری دادن دین خدا شوید. چیزی میان دو تا دوازده هزار تن آماده شدند و شمشیرهای خود را بر دوش نهادند. علی علیه السلام همراه آنان حمله کرد و این رجز را می خواند: «همچون گروه موران گرد آیید و غفلت مکنید و صبح شام در حال جنگ باشید تا آنکه انتقام خویش را بگیرید یا بمیرید و در غیر این صورت چه مدت درازی است که از من نافرمانی شده است. گفتید: به شرطی که خود بیایی، من آمدم ولی برای شما آنچه که خود بخواهید یا من بخواهم نیست، بلکه خواسته آن ذاتی خواهد بود که زنده کننده است و می میراند».
عدی بن حاتم هم با رایت خویش در پی علی (ع) حرکت کرد و این رجز را می خواند: «آیا پس از کشته شدن عمار و هاشم و پسر بدیل، که یکه تاز میدانهای نبرد بود، دیگر امیدی به زندگی داشته باشیم چه رؤیای گمراه کننده ای دیروز سر انگشتها را به دندان ندامت گزیدیم و امروز نباید دندان ندامت بفشریم که هیچ کس از مرگ در امان نمی ماند».
او هم حمله کرد. اشتر هم پس از آن دو با همه عراقیان حمله کرد و برای شامیان هیچ صفی باقی نماند مگر آنکه در هم شکست و عراقیان به هر جا حمله می بردند پیروز بودند تا آنجا که به خرگاه معاویه رسیدند و علی علیه السلام مردم را شمشیر می زد و گام به گام پیش می رفت و این رجز را می خواند: «بر آنان ضربه می زنم و معاویه لوچ تنگ چشم شکم گنده را نمی بینم که دوزخ او را در قعر آتش خود فرو کشد».
معاویه اسب خود را خواست تا بر آن سوار شود و بگریزد ولی چون پای در رکاب نهاد اندکی درنگ و خود را سرزنش کرد و سپس این ابیات عمرو بن اطنابه را خواند: «پاکدامنی و بزرگ منشی و پایبندی من به ستایش در قبال بهای گران و سود بخش مانع گریز من است، و موجب آمد تا خود را به انجام کار سخت و ناخوش وادارم و بر فرق سر دلیران سرفراز ضربه زنم...».
و سپس گفت: ای عمرو عاص امروز شکیبایی و فردا افتخار. او گفت: راست گفتی که تو و آنچه در آن قرار داری همچون سخن این شاعر است که می گوید: «مرا چه علت و کاستی است که تیر اندازی چابکم و کمانم را زهی محکم است از صفحه آن تیرهای پهن و بلند رها می شود. مرگ حق است و زندگی باطل.» معاویه پای از رکاب بیرون کشید و پایین آمد و از قبایل عک و اشعری ها یاری خواست. آنان نزدیک او ایستادند و از او چندان دفاع کردند که هر دو گروه از یکدیگر رویگردان و پراکنده گردیدند.
نصر می گوید: پس از پایان جنگ صفین و انحصار حکومت برای معاویه، مردی پیش او آمد و گفت: ای امیر المومنین مرا بر تو حقی است. گفت: چه حقی گفت: حقی بزرگ. معاویه گفت: ای وای بر تو چه حقی است گفت: آیا به خاطر می آوری روزی که ابو تراب و اشتر تو را احاطه کرده بودند اسبت را خواستی تا بگریزی و هنگامی که بر پشت اسب سوار بودی و می خواستی آن را به تاخت و تاز درآوری من لگام اسبت را گرفتم و گفتم: کجا می روی برای تو مایه پستی و ننگ است که اعراب دو ماه متوالی جانهای خود را به تو ببخشند و تو نخواهی یک ساعت برای آنان جانفشانی کنی و حال آنکه شصت سال از عمرت گذشته است و پس از این چه مقدار دیگر می خواهی زنده بمانی بر فرض که از این معرکه جان به سلامت بری، تو اندکی درنگ و خود را سرزنش کردی و شعری خواندی که من آنرا به یاد ندارم، سپس از اسب پیاده شدی. معاویه گفت: شگفتا تو همان مردی به خدا سوگند کسی جز تو مرا به این منزلت نرسانده است و فرمان داد سی هزار درم جایزه اش دهند.
نصر می گوید: عمرو بن شمر، از نخعی، از ابن عباس برای ما نقل کرد که می گفته است: عمرو بن عاص یکی از روزهای صفین به مقابله علی علیه السلام رفت به امید آنکه بتواند او را غافلگیر کند و بکشد، علی (ع) بر او حمله آورد و همین که می خواست او را فرو گیرد عمرو خود را از اسبش بر زمین افکند و جامه خود را برافراشت و عورتش آشکار شد. علی علیه السلام روی از او برگرداند و عمرو در حالی که زخمی و چهره اش خاک آلود شده بود برخاست، پیاده گریخت و خود را در پناه صفهای سپاهیان خویش قرار داد. عراقیان فریاد برآوردند: که ای امیر المومنین آن مرد گریخت، فرمود: آیا دانستید که بود گفتند: نه. گفت: عمرو عاص بود که عورت خود را به من نمایاند و من روی از او برگرداندم.
چون عمرو پیش معاویه برگشت، معاویه از او پرسیدای ابا عبد الله چه کردی گفت: علی مرا دید و بر خاک افکند. معاویه گفت: سپاسگزار و ستایشگر خداوند و عورت خود باش. به خدا سوگند گمان می کنم اگر او را آن چنان که باید می شناختی هرگز به نبرد او نمی رفتی و معاویه در این باره این ابیات را سرود: «ای پناه بر خدا از لغزشهای عمرو که مرا در مورد اینکه مبارزه تن به تن را را رها کرده ام سرزنش می کند. این مرد وائلی- عمرو- با ابا الحسن علی رویاروی شد و به زبونی در افتاد و اگر عورت خویش را برهنه نکرده بود چنگالهای آن شاهین جانش را در ربوده بود...» عمرو خشمگین شد و گفت: چه اندازه موضوع علی ابو تراب را در مورد من بزرگ می کنی مگر غیر این است که من مردی هستم که با پسر عموی خویش رویاروی شده ام و او مرا بر زمین افکنده است آیا خیال می کنی آسمان برای این کار خون می بارد معاویه گفت: نه، ولی در پی آن برای تو رسوایی بود. نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که چون کار دشوار گردید و بر مردم شام سخت شد، معاویه به برادرش عتبة بن ابی سفیان گفت: با اشعث ملاقات کن که اگر او راضی شود عموم مردم راضی خواهند شد. عتبه که مردی سخن آور بود بیرون آمد و اشعث را ندا داد. اشعث به یاران خود گفت: بپرسید این منادی کیست گفتند: عتبة ابن ابی سفیان است. گفت: جوانی ناز پرورده است و از ملاقاتش گریزی نیست و پیش او آمد و گفت: ای عتبه چه می گویی گفت: ای مرد، اگر قرار باشد معاویه با مردی غیر از علی ملاقات کند بی گمان با تو ملاقات خواهد کرد که تو سالار مردم عراق و سرور اهل یمنی، در گذشته هم داماد عثمان و کار گزارش بوده ای و چون دیگر یاران خود نیستی، چرا که اشتر عثمان را کشته است، عدی بن حاتم مردم را بر آن کار تحریض کرده است، سعید بن قیس هم خونبهای عثمان را بر گردن علی انداخته است، شریح و زحر بن قیس چیزی جز هوای دل خویش نمی شناسد و تو با کرامت و بزرگواری، و از مردم عراق حمایت و از روی تعصب و حمیت با شامیان جنگ می کنی و اینک ما به آنچه از تو می خواسته ایم و تو به آنچه از ما می خواسته ای رسیده ایم.
ما تو را دعوت نمی کنیم که علی را رها کنی و معاویه را نصرت دهی ولی تو را فرا می خوانیم که همگی باقی بمانیم که در آن صلاح تو و صلاح ما نهفته است.
اشعث شروع به سخن کرد و گفت: ای عتبه، اما این سخنت که گفتی معاویه با کسی جز علی دیدار نمی کند، به خدا سوگند به فرض که با من ملاقات کند نه بزرگ می شوم و نه کوچک، در عین حال اگر دوست می دارد که ترتیب دیداری را میان او و علی بدهم این کار را انجام خواهم داد. اما این که گفتی، من سالار عراقیان و سرور مردم یمن ام، همانا سالاری که از او پیروی می شود و سروری که فرمانش را می برند فقط علی بن ابی طالب است. اما آنچه در گذشته از عثمان نسبت به من صورت گرفته است به خدا سوگند، دامادی او بر شرف و کارگزاری او بر عزت و قدرت من چیزی نیفزوده است اما عیب گرفتن تو بر یاران من نه تو را به من نزدیک می کند و نه آنان را از من دور می سازد. و حمایت من از مردم عراق چنان است که هر کس در جایی سکونت کند بدیهی است که از آنجا حمایت کند، سرانجام این سخن تو که زنده بمانیم چنان نیست که شما به آن نیازمندتر از ما باشید و بزودی در این باره می اندیشیم. چون عتبه پیش معاویه برگشت و گفتار اشعث را برای او نقل کرد معاویه گفت: دیگر با او ملاقات مکن که علی در نظر او بسیار بزرگ است، هر چند که برای پذیرش صلح اظهار آمادگی کرده است. سخنان عتبه به اشعث و پاسخهای او به عتبه میان مردم عراق فاش و شایع شد و نجاشی در ستایش اشعث این ابیات را سرود: «ای پسر قیس، و ای زاده حارث و یزید، به خدا سوگند، تو سالار مردم عراقی.
تو چنان مار خطرناکی هستی که پادزهر مار افسایان از عهده اندکی از زهر تو بر نمی آید. آری که تو همچون خورشیدی و مردان دیگر ستارگانی هستند که با برآمدن خورشید پرتو آنان دیده نمی شود...».
نصر می گوید: همینکه معاویه از جانب اشعث نومید شد به عمرو عاص گفت: سالار مردم عراق پس از علی، عبد الله بن عباس است، اگر تو برای او نامه ای بنویسی شاید بتوانی او را نرم کنی و ممکن است اگر او سخنی بگوید علی از سخن او بیرون نرود که جنگ ما را فرو بلعیده است، و چنان می بینیم که به عراق دست نخواهیم یافت مگر با هلاک شدن مردم شام. عمرو عاص گفت: ابن عباس را نمی توان فریب داد و اگر در او طمع بسته ای مثل این است که در علی طمع بسته باشی.
معاویه گفت: با این همه تو برای او نامه بنویس. عمرو برای ابن عباس چنین نوشت: اما بعد، این گرفتاری که اینک ما و شما در آن گرفتار آمده ایم، نخستین بلایی نیست که سرنوشت پیش آورده است، و تو پس از علی سالار آن سپاهی، در آنچه باقی مانده است بنگر و گذشته را رها کن. به خدا سوگند، این جنگ برای ما و شما زندگی و صبری باقی نگذاشته است و بدان که شام نابود نمی شود مگر به نابودی عراق و عراق نابود نمی شود مگر به نابودی شام، برای ما پس از اینکه از ما به شمار شما کشته شوند چه خیری خواهد بود و برای شما پس از اینکه از شما به شمار ما کشته شوند چه خیری است. ما نمی گوییم ای کاش جنگ دوباره برگردد بلکه می گوییم ای کاش از آغاز نمی بود. میان ما کسانی هستند که درگیری و رویارویی را خوش نمی دارند و میان شما هم کسانی هستند که آن را خوش نمی دارند. همانا امیری باید که فرمانش برند یا مأموری که فرمانبردار و مطیع یا مشاوری مورد اعتماد و امین، چنان کسی فقط تو هستی. اشتر درشتخوی سنگدل، شایسته آن نیست که به عضویت شورایی فرا خوانده شود یا در شمار رأی دهندگان و راز نیوشان درآید.
عمرو عاص در پایین نامه خود این ابیات را نوشت:
«گرفتاری به دراز کشید و پس از خداوند امیدی جز به مدارا و نرمش ابن- عباس نیست. برای او سخن کسی را که به دوستی او امید بسته است بگویید، که بهره خود را فراموش مکن که فراموشکار زیانکار است. جانم فدایت پیش از آنکه گرفتاری کمرشکن، که برای آن هیچ امید و درمانی نیست، فرا- رسد چاره یی بیندیش که مردم عراق و شام با چنان جنگ درهم شکننده ای هرگز مزه زندگی را نخواهند چشید...» چون این نامه به ابن عباس رسید آن را بر امیر المومنین علیه السلام عرضه داشت ایشان خندید و فرمود: خدا پسر عاص را بکشد ای ابا عبد الله، چه چیز او را به تو فریفته و امیدوار ساخته است پاسخش بده و باید پاسخ شعرش را فضل بن- عباس که شاعر است بدهد.
ابن عباس برای عمرو چنین نوشت: اما بعد، من هیچکس از اعراب را بی آرزم تر از تو ندیده ام و نمی دانم، معاویه تو را به هوس افکند و دین خود را به بهای اندکی به او فروختی، و به سبب طمع به دنیا مردم را به تردید و اشتباه انداختی، دنیا را همچون دنیا داران بزرگ کردی، در عین حال چنین می پنداری که از آن همچون پارساریان، پاک و پاکیزه ای، اگر در آنچه می گویی راست گفتاری، به خانه خود برگرد و طمع به مصر و توجه به دنیای فانی را رها کن. و بدان که در این جنگ معاویه هرگز چون علی (ع) نیست که علی جنگ را با حق شروع کرد و با عذر و بهانه به پایان برد و حال آنکه معاویه آن را با ستم شروع کرد و به خطا و خود کامگی به پایان برد.
مردم عراق هم در این جنگ چون مردم شام نیستند، عراقیان با علی که از آنان بهتر است. بیعت کردند و حال آنکه شامیان با معاویه که خود از او بهترند بیعت کردند، من و تو نیز در آن برابر نیستیم که من خدا را قصد کرده ام و تو مصر را و می دانی چه چیزی تو را از من دور ساخته است و من نمی دانم چه چیزی تو را این چنین به معاویه نزدیک ساخته است. اینک اگر آهنگ شر و فتنه داری ما در آن کار بر تو پیشی نمی گیریم و اگر آهنگ خیر داری تو بر آن از ما پیشی نخواهی جست.
و السلام. عبد الله بن عباس سپس برادر خود فضل را فرا خواند و گفت: ای پسر مادرم، پاسخ عمرو را بده. فضل ابیات زیر را سرود: «ای عمرو نیرنگ و وسوسه را بس کن، برو که درد نادانی را درمان نیست.
مگر پیاپی نیزه زدن به گلوهاتان که جان برباید و تکبر و غرور سرها را درمان کند. اما علی را خداوند با فضیلتی بلند مرتبه بر همه مردم برتری بخشیده است. اگر شما بر جنگ پایبند زنید ما هم آن را محدود می کنیم و اگر آن را برافروزید ما در آن عقب نشینی نخواهیم داشت. کشتگان عراقیان در قبال کشتگان شام، این در برابر آن، و در حق پروایی نیست».
ابن عباس نامه و شعر را به علی علیه السلام نشان داد، فرمود: اگر عمرو عاص بیندیشد و عقلی داشته باشد پس از این نامه گمان ندارم که هرگز به تو پاسخی بدهد.
در عین حال اگر تکرار کرد پاسخش را خواهی داد.
چون این نامه به عمرو عاص رسید آن را به معاویه نشان داد. او گفت: همانا دل ابن عباس و دل علی یکی است و هر دو زاده عبد المطلب هستند، در عین حال هر چند در این نامه خشونت نشان داده ولی نرمشی نیز داشته است و هر چند در بزرگ نشان دادن سالار خود کوشیده یا تظاهر به آن کرده است ولی با این همه نزدیک شده و به صلح گرایش نشان داده است.
نصر می گوید: معاویه گفت: من با وجود این حتما برای ابن عباس نامه یی می نویسم تا در آن عقلش را بسنجم و ببینم در دل او چیست و برای ابن عباس چنین نوشت: اما بعد، ای گروه بنی هاشم، شما در بدی کردن نسبت به هیچ کس چنان شتابی ندارید که نسبت به یاران عثمان بن عفان، تا آنجا که طلحه و زبیر را به سبب آنکه ستمی را که بر عثمان شده بود بزرگ می شمردند و به خونخواهی او قیام کردند کشتید. اگر این کار برای جلوگیری و همچشمی با حکومت بنی امیه است، پیش از این خاندانهای تیم و عدی [ابو بکر و عمر ]به حکومت رسیدند با آنان چنین نکردید بلکه فرمانبرداری خود را برای ایشان آشکار ساختید. اینک کارهایی اتفاق افتاده است که ببینید و این جنگها بسیاری از دو گروه را بلعیده است، آن چنان که در آن مساوی شده ایم، آنچه که شما را در مورد ما به طمع می اندازد ما را هم در مورد شما به طمع وامی دارد و آنچه شما را ناامید می کند ما را نیز از شما ناامید می سازد.
آرزو داشتیم که بدین گونه نباشد و کمتر از این را هم هراس داشتیم. شما در برخورد امروز خود با ما به تندی دیروز نیستید و فردا به تندی امروز نخواهید بود.
ما به آنچه از ملک شام در دست داریم قناعت کرده ایم، شما هم به آنچه از ملک عراق در دست دارید قناعت کنید و قریش را باقی نگهدارید که از مردان آن فقط شش تن باقی مانده اند دو مرد در شام، دو مرد در عراق، و دو مرد در حجاز، آن دو تن که در شام باقی مانده اند: من و عمرو عاص هستیم و آن دو تن که عراق مانده اند تو و علی هستید و آن دو تن که در حجازند سعد بن ابی وقاص و عبد الله بن عمرند، از این شش تن دو تن با تو مخالف و دو تن دیگر در مورد تو متوقف هستند و تو سالار این جمعی و اگر مردم پس از عثمان با تو بیعت می کردند ما با تو زودتر و شتابانتر از بیعت با علی بیعت می کردیم.
چون این نامه به ابن عباس رسید او را خشمگین ساخت و گفت: تا چه هنگام باید پسر هند عقل مرا بسنجد و تا چه هنگام باید در آنچه در دل دارم دندان به جگر نهم و برای معاویه چنین نوشت: ما بعد، نامه ات به من رسید و آن را خواندم. آنچه نوشته بودی که، به نظر تو، ما در مورد آزردن و بدی کردن نسبت به یاران عثمان بن عفان شتاب می کنیم و حکومت بنی امیه را خوش نداریم، به جان خودم سوگند که هنگامی که عثمان از تو یاری خواست و او را یاری ندادی به آنچه می خواستی رسیدی و کارت به آنجا کشید که کشید. پسر عمویت ولید بن عقبه که برادر عثمان هم هست گواه میان من و توست، اما طلحه و زبیر، نخست مردم را بر عثمان شوراندند و راه نفس کشیدنش را بستند و سپس خروج کردند و بیعت با علی را شکستند و به جستجوی حکومت برآمدند و ما با آن دو به سبب پیمان شکنی، آن چنان که با تو به سبب ستمگری و سرکشی ات، جنگ کردیم. اما این سخن تو که از قریش جز شش تن باقی نمانده اند، اشتباه می کنی که مردان قریش چه بسیار بودند و چه بسیار افراد پسندیده که از ایشان هنوز بر جای هستند، و بسیاری از گزیدگان قریش که با تو جنگ کردند و فقط کسانی از یاری ما باز ایستادند که از یاری تو نیز خودداری کردند. اما اینکه از مدارای ما با حکومت تیم و عدی سخن گفته بودی، همانا که ابو بکر و عمر بهتر از عثمان بودند، همان گونه که عثمان از تو بهتر است و هنوز برای تو بر عهده ما انجام کارهایی است که دشواری کارهای گذشته را از یاد خواهد برد، و در مورد پس از آن در بیم و هراس افتی.
اما این سخن تو که اگر مردم با من بیعت می کردند همگی استقامت می کردند، توجه داشته باش که مردم با علی بیعت کردند و در حالی که او از من بهتر است برای او مستقیم نماندند. به هر حال ای معاویه تو را با خلافت چه کار است که تو اسیر آزاد شده و پسر آزاد شده ای و خلافت از آن مهاجران نخستین است و اسیران آزاد شده را در آن حقی نیست. و السلام.
چون این نامه ابن عباس به معاویه رسید، گفت: این کاری بود که خود با خویشتن انجام دادم. به خدا سوگند، تا یک سال کامل نامه ای برای او نخواهم نوشت. و در این باره این اشعار را سرود: «ابن عباس را فرا خواندم که به بهره تمام برسد و او مردی بود که من برای او پیامها و نامه های خویش را می فرستادم، ولی او و مجموعه حوادث دیگر خلاف تصور من بود و چیزی جز آنکه دیگ خشم من بر او بجوشد نیفزود.
به ابن عباس بگو: چنین می بینم به سبب نادانی خود از میزان عقل و بردباری درصدد ترساندن من برآمده ای و حال آنکه من غافل نیستم، هر چه می توانی جوش و خروش کن که من به آنچه ترا به ستوه آورد دست گشوده ام».
نصر گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که روزهای نخست جنگ صفین روزی معاویه به منظور گرامی داشتن و برکشیدن منزلت قریش گروهی از ایشان را از جمله عبید الله بن عمر بن خطاب و محمد و عتبه پسران ابو سفیان و بسر بن ابی ارطاة و عبد الرحمان بن خالد بن ولید را بر مردم یمن فرماندهی و ریاست داد. این موضوع یمنی ها را اندوهگین ساخت و آنان می خواستند معاویه کسی غیر از افراد یمنی را بر آنان فرماندهی ندهد، مردی از قبیله کنده که نامش عبد الله بن حارث سکونی بود برخاست و خطاب به معاویه گفت: ای امیر، شعری گفته ام، از من بشنو و آن را حمل به اندرز کن. معاویه گفت: بگو. آن مرد چنین خواند: «ای معاویه، کینه ها را در ما زنده کردی و در شام کار تازه ای که پیش از این نبوده است پدید آوردی. تو برای بسر و یارانش پرچم فرماندهی بستی و حال آنکه بر گرد تو کسی جز یمانی ها نیست. دیگران را، آن چنان که خالص بودن شیر را با آمیختن آب از میان می بردند، با ما میامیز...» گوید: معاویه از این شعر گریست و به سرشناسان یمن نظر کرد و پرسید: آیا آنچه گفت با رضایت شما بود گفتند: سروده اش شایسته آفرین مبادا فرمان در اختیار توست هر چه خوش داری انجام بده. معاویه گفت: من افراد مورد اعتماد خود را با شما آمیختم و آن کسی که از من باشد از شماست و آن کس که از شماست از من است. آن قوم راضی شدند و سکوت کردند.
چون این سخن عبد الله بن- حارث به معاویه، در اعتراض به فرماندهی که گماشته بود، به اطلاع مردم کوفه رسید، اعور شنی در حضور علی علیه السلام برخاست و گفت: ای امیر المومنین ما سخنی را که آن مرد شامی به معاویه گفته است به تو نمی گوییم، بلکه می گوییم: خداوند بر شادی و هدایت تو بیفزاید، تو به یاری پرتو خداوند می نگری، مردانی را مقدم و مردانی را موخر می داری. بر عهده تو گفتن و بر عهده ما انجام دادن است. تو امامی و اگر مرگت فرا رسد پس از تو این دو- یعنی حسن و حسین علیهما السلام- امام خواهند بود و اینک چیزی سروده ام، بشنو. فرمود: بگو و اعور شنی برای او چنین خواند: «ای ابا حسن، تو خورشید نیمروزی و این دو در پیشامدها ماه درخشانند، تو و این دو تا هنگام مرگ برای ما همچون بینش و شنوایی هستید. شما مردمی هستید که برای شما افتخاری است که دست بشر از آن کوتاه است، مردم از فضیلت شما به ما خبر می دادند و امروز می بینیم که فضیلت شما فراتر از گفته و خبر است. برای گروهی دلاور و با آزرم و اهل شرف که به هنگام رویارویی مرگ را آسان می گیرند، و آنان از ما و برادران مضری ما هستند، پرچم فرماندهی بستی و از گروههای یمنی که همگی در حوادث پایدارند، همگان میان قوم خویش تو را شاد می کنند و هر کس بگوید، نه، بر دهانش سنگ باد...» گوید: هیچ کس از سران و سالاران باقی نماند مگر اینکه به شنی هدیه و تحفه ای بخشید.
نصر می گوید: عمر بن سعد همچنین برای ما نقل کرد که پیش از کشته شدن عبید الله بن عمر چون کار بر معاویه سخت و بزرگ شد، عمرو عاص و بسر بن- ابی ارطاة و عبید الله بن عمر بن خطاب و عبد الرحمان بن خالد بن ولید را فرا خواند و به آنان گفت: مقام و اهمیت تنی چند از یاران علی مرا اندوهگین و نگران کرده است و آنان عبارتند از: سعید بن قیس همدانی، میان قوم خود، و اشتر میان قبیله خود، و هاشم مرقال و عدی بن حاتم و قیس بن سعد بن عباده، میان انصار. می دانید که افراد یمنی سپاه شما روزهای بسیاری شما را با بذل جانهای خود حفظ کردند آن چنان که من به جای شما احساس شرمساری می کنم و حال آنکه شما افرادی هستید که باید هماورد آنان از قریش باشید وانگهی دوست دارم متوجه شوند و بدانند که شما هم نیرومندید، اینک برای مقابله با هر یک از آنان که نام بردم یکی از شما را در نظر گرفته ام. این کار را بر عهده من بگذارید. گفتند: اختیار با توست. معاویه گفت: فردا خود من شر سعید بن قیس و قومش را از شما کفایت می کنم، و تو ای عمرو عاص با هاشم مرقال مرد لوچ و یک چشم خاندان زهره جنگ خواهی کرد، و تو ای بسر با قیس بن سعد بن عباده مبارزه خواهی کرد، و تو ای عبید الله بن عمر با اشتر نبرد خواهی کرد و تو ای عبد الرحمان بن خالد با عدی بن حاتم مرد لوچ و یک چشم قبیله طی جنگ خواهی کرد و من این کار را به نوبت و در پنج روز مقرر می دارم که هر روز از یکی از شما باشد و شما فرماندهی همه سواران را بر عهده خواهید داشت و آماده باشید.
گفتند: آری.
فردای آن روز معاویه صبح زود شخصا در حالی که تمام سواران را آماده کرده بود آهنگ قبیله همدان کرد و چنین رجز خواند: «از این پس هیچ کشته و مجروحی را هرگز حرمتی نخواهد بود تا بزودی عراق را با شومی و خشونت تصرف کنم و در همه روزگار سوگوار پسر عفان خواهم بود». معاویه آرام آرام اندکی میان سواران نیزه زد و هجوم آورد و در آن هنگام همدان شعار خویش را داد و سعید بن قیس اسب خود را بسوی معاویه به تاخت و تاز درآورد و جنگ سخت شد و شدت گرفت تا آنکه شب میان ایشان حایل شد.
همدانیان می گویند: نزدیک بود سعید معاویه را شکار کند ولی متوجه شدند که او شتابان گریخته است و سعید در این باره این ابیات را سرود: «ای وای بر من که معاویه بر اسبی سرکش همچون عقاب دوزخ گریخت و دوباره ناقه های پویه کننده باز نمی گردند».
نصر می گوید: معاویه آن روز بدون اینکه کاری کند برگشت. فردای آن روز که روز دوم بود، عمرو عاص در حالی که همراه سواران حمایت کننده بود حمله و آهنگ هاشم مرقال کرد. رایت بزرگ علی علیه السلام در آن روز همراه هاشم بود و مردم از او حمایت و پشتیبانی می کردند. عمرو عاص هم از سوارکاران شجاع قریش بود و چنین رجز می خواند: «اگر امروز هاشم را که مرا آزرده و با ستم به آبرو و عرض من دشنام داده است به چنگ نیاورم دیگر زندگی زندگی نخواهد بود...» عمرو در حالی که از خشم کف بردهان آورده بود شروع به نیزه زدن به سواران کرد و هاشم مرقال بر او حمله کرد و چنین رجز خواند: «اگر امروز عمرو را که میان ما مکر و فریب آورده است به چنگ نیاورم زندگی را ارزشی نیست...» هاشم با عمرو عاص چندان با نیزه ستیز کرد که برگشت و دو گروه پس از جنگی سخت برگشتند، ولی این کار هم معاویه را شاد نکرد. فردای آن روز، که روز سوم بود، بسر بن ابی ارطاة همراه سواران به میدان آمد و با قیس بن سعد بن عباده که همراه دلیران انصار بود رویاروی شد. جنگ میان آن دو سخت شد و کار بالا گرفت و قیس همچون شتری لگام گسیخته به مبارزه پرداخت و این رجز را می خواند: «من پسر سعدم که عباده هم برزینت او افزوده است و خزرجیان همگان سروران دلیرند، گریز از نبرد عادت من نیست...» قیس شروع به نیزه زدن به سواران بسر کرد. بسر نیز به مبارزه پرداخت و چنین رجز می خواند: «من پسر ارطاة گرانقدرم و میان خاندانهای غالب و فهر نام آورم. گریز در سرشت بسر نیست و بدون خونخواهی و انتقام باز نمی گردم...» بسر نیزه ای به قیس زد و قیس بر او کوفت و او را عقب راند و همگان برگشتند و برتری در آن روز از قیس بود.
روز چهارم عبید الله بن عمر بن خطاب به میدان آمد در حالی که هیچ سوار نامداری را رها نکرده بود و تا آنجا که توانسته بود بر نیروی خود افزوده بود.
معاویه به او گفت امروز تو با افعی عراق رویاروی می شوی آرام و شکیبا حمله کن.
اشتر در حالی که کف بر دهان آورده بود پیشاپیش سواران با او رویاروی شد و اشتر هرگاه آهنگ جنگ می کرد از خشم کف بر دهان می آورد. اشتر این رجز را می خواند: «پروردگارا، برای من شمشیر کافران را مقدر فرمای و مرگ مرا به دست تبهکاران قرار بده. کشته شدن بهتر از جامه های یمنی است و دنیا در قبال پاداش نیکان به اندازه تار مویی و بال پشه ای نیرزد».
اشتر سواره بر سواران شام حمله کرد و آنان را عقب راند. عبید الله بن عمر آزرم کرد و خود پیشاپیش سواران به میدان آمد، او که سوارکار شجاعی بود چنین رجز می خواند: «سوگوار عثمان بن عفان ام و به پروردگار خویش امیدوار و همان چیزی است که مرا از گناهم بیرون می برد و همان اندوه مرا می زداید، همانا که بر پسر عفان جنایت بزرگی رفت...» اشتر بر او حمله برد و کار سخت شد و هر دو گروه برگشتند در حالی که برتری از اشتر بود و این موضوع معاویه را سخت افسرده کرد.
روز پنجم صبح زود عبد الرحمان بن خالد به میدان آمد و تمام امید معاویه به او بود که شاید به هدف خویش برسد. به همین منظور او را با سواران و اسلحه بسیار نیرومند ساخت، معاویه او را به منزله پسر خویش می شمرد. عدی بن حاتم همراه دلیران مذحج و قضاعه با او رویاروی شد. عبد الرحمان پیشاپیش سواران به مبارزه پرداخت و چنین می خواند: «به عدی بگو روزگار تهدید سپری شد، من پسر شمشیر خدایم و همین افتخار بس است. پسر خالدی که پدرش ولید موجب زینت اوست همان کسی که به او یگانه و یکتا گفته می شد».
سپس حمله کرد و بر مردم نیزه می زد. عدی بن حاتم به مبارزه او رفت و نیزه خود را به سمت او استوار گرفت و چنین خواند: «به خدای خود امید دارم و در عین حال از گناه خود بیمناکم و به چیزی جز عفو خداوند خود امید ندارم. ای پسر ولید، کینه و دشمن داشتن شما در دل من همچون کوههای سر بر کشیده بلکه فراتر از آن است».
و چون نزدیک بود با نیزه عبد الرحمان را فرو بگیرد، عبد الرحمان میان گرد و غبار آوردگاه ناپدید شد و خود را پشت نیزه های یاران خویش پوشیده داشت و هر دو گروه به هم بر آمیختند و سپس از یکدیگر جدا شدند و عبد الرحمان در حالی که شکست خورده بود برگشت و معاویه پریشان خاطر شد. چون این موضوع به اطلاع ایمن بن حزیم رسید که بر سر معاویه و یاران او چه رسیده است به سرزنش آنان پرداخت، ایمن که از پارساترین مردم شام بود از جنگ بر کنار بود و در نقطه ای دور افتاده می زیست، او خطاب به معاویه ابیات زیر را سرود: «ای معاویه، همانا که کار فقط در اختیار خداوند یکتاست و تو نمی توانی هیچگونه سود و زیانی برسانی، گروهی از مردان قریش را در قبال گروهی از یمانیان تعبیه و مجهز کردی ولی نمی توانی آن گرفتاری را بر طرف سازی...» نصر گوید: معاویه عمرو عاص را آشکارا سرزنش می کرد و به نکوهش و توبیخ او پرداخت و گفت: من که با سعید بن قیس و قبیله همدان رویاروی شدم پایداری کردم و داد شما را ستاندم و حال آنکه شما گریختید، و ای عمرو تو ترسویی. عمرو خشمگین شد و گفت: تو اگر چنین که می پنداری شجاع بوده ای ای کاش هنگامی که علی تو را به نبرد فرا خواند پاسخ او را می دادی. عمرو عاص این ابیات را سرود: «تو به جنگ سعید، پسر ذی یزن می روی ولی کسی که تو را در آوردگاه به جنگ فرا می خواند میان گرد و خاک رها می کنی و می گریزی، ای کاش جرأت می کردی با ابو الحسن علی جنگ کنی تا خداوند پس گردنت را در اختیار او می نهاد.
او تو را به نبرد فرا خواند ولی نپذیرفتی و اگر با او ستیز می کردی هر دو دست تو خشک می شد...».
نصر می گوید: قرشی ها از آنچه کرده بودند شرمگین شدند، یمانی های شام آنان را سرزنش می کردند. معاویه گفت: ای گروه قریش به خدا سوگند، نبرد امروز شما را به فتح و پیروزی نزدیک ساخت ولی تقدیر خداوند را نمی توان باز گرداند. آزرم شما از چیست همانا با دلیران و قوچهای عراق رویارو شدید، شما را کشتند، بر من هم هیچگونه حجت و حق سرزنش ندارید که من خود را برای نبرد با سرور شجاع ایشان سعید بن قیس آماده ساختم. قریشیان چند روز از معاویه کناره گرفتند و معاویه در این باره چنین سرود: «به جان خودم سوگند که انصاف دادم و انصاف دادن خوی من است و کسی که می نگریست نیزه زدن مرا در آوردگاه دید، اگر امیدواری من به شما نبود که قیام کنید و ننگ و عاری را که تیر دانها از شما شنیده است پاک کنید و بشویید، برای جنگ مردان دیگری جز شما را فرا می خواندم ولی باید پادشاهان را نزدیکان و وابستگانشان حمایت کنند...».
چون قریشیان این سخنان معاویه را شنیدند، نزد او رفتند و پوزش خواستند و همانگونه که او می خواست رفتار کردند.
نصر می گوید: عمرو بن شمر برای ما نقل کرد که چون جنگ سخت و کارزار دشوار شد، معاویه به عمرو عاص پیام فرستاد: افراد قبایل عک و اشعری ها را به مقابله کسانی که برابرشان هستند گسیل دار. عمرو به معاویه پیام داد: مقابل قبیله عک قبیله همدان قرار دارد. معاویه پیغام داد: در عین حال عکی ها را جلو بفرست، عمرو نزد افراد قبیله عک آمد و گفت: ای گروه عک همانا علی دانسته است که شما پر ارزش ترین و دلیرترین گروه شام هستید و در مقابل شما بهترین گروه عراقیان، یعنی همدان را، فراهم آورده است. اینک پایداری کنید و برای یک ساعت سرها و جمجمه های خود را به من ببخشید که حق به مقطع خود رسیده است. ابن مسروق عکی به عمرو عاص گفت: به من مهلت بده تا پیش معاویه بروم. او پیش معاویه رفت و گفت: برای ما مقرری و حقوقی که برای دو هزار تن در مقابل هزار تن می پردازند مقرر دار و هر یک از ما کشته شود پسر عمویش به جای او نبرد خواهد کرد و در این صورت امروز چشم تو را روشن خواهیم کرد. معاویه گفت: چنین پاداشی برای شما خواهد بود. ابن مسروق نزد یاران خود برگشت و این خبر را به آنان داد. عکی ها گفتند: ما مقابل همدان ایستادگی خواهیم کرد. در این هنگام عکی ها حمله کردند، سعید بن قیس بانگ برداشت: ای گروه همدان پاهای آنان را پی کنید و ضربه بزنید. همدانیان بر پیادگان عکی ها حمله بردند و شمشیرها پاهای آنان را فرو گرفت. ابن مسروق خطاب به افراد قبیله عک بانگ برداشت: «ای گروه عکی ها زانو بر زمین بزنید همانگونه که شتران زانو به زمین می زنند».
آنان در حالی که سپرها را در دست داشتند به زانو نشستند و همدانیان با نیزه های خود بر آنان حمله آوردند. پیر مردی از همدانیان پیش آمد و چنین رجز می خواند: «ای افراد قبیله «بکیل» چه لخمی ها و چه «حاشد» ی ها، جانم فدایتان باد نیزه زنید و دلیری کنید تا آنجا که استخوانهای پشت سرتان و پاها و پس از آن بازوانتان فرو افتد که پدر و پدر بزرگ شما را به این کار سفارش کرده اند».
مردی از قبیله عک برخاست و این رجز را خواند: «شما همدان را فرا می خوانید ما عک را فرا می خوانیم، ای گروه عک از ننگ و عار بر کنار باشید، اگر آن قوم شروع کردند به پی کردن به زانو درآیید و امروز هیچگونه شک و تردیدی به خود راه مدهید، آن قوم پایداری می کنند، شما هم بر پایداری خود بیفزایید».
گوید: هر دو گروه نخست با نیزه و سپس با شمشیر نبرد کردند و چندان دلیری و پایداری کردند که شب فرا رسید. همدانیان گفتند: ای گروه عک به خدا سوگند می خوریم که از جنگ برنمی گردیم تا شما برگردید. عکی ها هم همین گونه گفتند. معاویه به مردم عک پیام داد: شما سوگند برادرتان را برآورید و برگردید.
عک از میدان برگشت و چون آنان رفتند همدانیان هم برگشتند. عمرو عاص به معاویه گفت: به خدا سوگند، امروز شیران با شیران درگیر و رویاروی شدند و من هرگز چنین روزی ندیده بودم. اگر قبیله یی همچون عک با تو و قبیله ای همچون همدان با علی نمی بود همگان نابود شده بودند.
عمرو عاص در این مورد این ابیات را سروده است: «همانا افراد قبیله های عک و حاشد و بکیل همچون شیران خشمگین که برهم حمله می برند به یکدیگر حمله آوردند. آنان نخست با نیزه ها به زانو در آمدند و سپس با زبانه های شمشیر مرگی سخت و دشوار پدید آوردند...».
گوید: و چون مردم قبایل عک و اشعری ها با معاویه شرط کرده بودند که پاداش و مقرری به آنان دهد و معاویه نیز به آنها پرداخته بود هیچ یک از عراقیان سست دل باقی نماند مگر اینکه به معاویه طمع بست و چشم به عطایای او دوخت تا آنجا که این موضوع میان مردم شایع شد و به اطلاع علی (ع) رسید و او را ناخوش آمد.
نصر می گوید: عدی بن حاتم به جستجوی علی علیه السلام پرداخت و چنان بود که فقط از روی کشتگان یا دستها و پاهای بریده می گذشت، سرانجام علی علیه السلام را کنار پرچمهای قبیله بکر بن وائل یافت و گفت: ای امیر المومنین، آیا بر نمی خیزی که تا پای مرگ و هنگامی که کشته شویم جنگ کنیم علی علیه السلام به او فرمود: نزدیک بیا و عدی چنان نزدیک آمد که گوش خود را کنار بینی او قرار داد، علی به او فرمود: ای وای بر تو عموم کسانی که امروز با من هستند از فرمان من سرپیچی می کنند و حال آنکه معاویه میان کسانی است که او را فرمانبردارند و نافرمانی نمی کنند.
نصر گوید: منذر بن ابی حمیصه وداعی که فردی دلیر و شاعر قبیله همدان بود به حضور علی (ع) آمد و گفت: ای امیر المومنین، افراد قبایل عک و اشعری ها از معاویه مقرری و عطا و مال خواستند و به آنان داد و ایشان دین خود را به دنیا فروختند، حال آنکه ما در قبال این سرا به سرای دیگر و به عراق، در قبال شام و به تو در قبال معاویه خوشنودیم و به خدا سوگند که آخرت ما از دنیای آنان و عراق ما از شام آنان بهتر است و پیشوای ما از پیشوای آنان بسی راه یافته تر است. اینک دست ما را بر جنگ بگشای و از سوی ما به نصرت و پیروزی اعتماد کن و ما را تا پای مرگ پیش ببر و این ابیات را خواند: «همانا مردم عک مقرری خواستند و مردم اشعر پاداشهای بثنی درخواست کردند، آری پاداش و مقرری، دین را رها کردند و با این کار بدترین مردم بودند، ولی ما از خداوند پاداش پسندیده و پایداری بر جهاد و نیت پاک را آرزو می داریم...».
علی علیه السلام فرمود: خداوند بسنده است و خدایت رحمت کناد و او و قومش را ستود و چون شعر منذر بن حمیصه به اطلاع معاویه رسید گفت: به خدا سوگند افراد مورد اعتماد علی را به دنیا مایل خواهم کرد و میان آنان چندان مال تقسیم کنم تا دنیای من بر آخرت علی پیروز شود.
نصر می گوید: مردم پگاه فردا در میدان حاضر شدند. معاویه میان افراد قبایل یمن حرکت می کرد و می گفت: سوارکاران نامدار خود را آماده سازید و در اختیار من بگذارید تا با آنان نیروی من برای جنگ با افراد قبیله همدان بیشتر شود. بدین گونه لشکری گران بیرون آمد، چون علی علیه السلام آن لشکر را دید و دانست که همگی مردان گزینه اند، فریاد برآورد: ای همدانیان سعید بن قیس گفت: گوش به فرمانم. علی (ع) فرمود: حمله کن. او حمله کرد، سواران با یکدیگر درآویختند و جنگ بالا گرفت و همدانیان آنان را چنان عقب راندند که تا قرارگاه معاویه عقب نشستند. معاویه سخت بیتابی کرد و گفت: وای بر من که از قبیله همدان چه کشیدم و بسیار از سوارکاران شام کشته شدند. علی علیه السلام افراد قبیله همدان را فرا خواند و به ایشان گفت: ای گروه همدان، شما زره و نیزه و سپر من هستید، ای گروه همدان، شما کسی جز خدا را یاری ندادید و فقط ندای او را پاسخ دادید. سعید بن قیس عرضه داشت ما ندای تو را پاسخ دادیم و رسول خدا (ص) را در مرقدش یاری دادیم و همراه تو با کسی که هرگز چون تو نیست جنگ کردیم، اینک هم ما را هر جا که می خواهی گسیل دار.
نصر می گوید: علی علیه السلام درباره همین روز چنین سروده است: «اگر دربان دروازه بهشت باشم بدون تردید به افراد قبیله همدان می گویم به خوشی و سلامت به بهشت درآیید».
علی علیه السلام به پرچمدار همدان فرمود: مردم شهر حمص را از من کفایت کن که من از هیچ گروه چنین ایستادگی و تحمل ندیده ام. پرچمدار پیش رفت و همدانیان هم با او پیشروی کردند و همگان بر حمص حمله بردند و ضربه های سخت پیاپی با شمشیرها و گرزهای آهنین بر آنان زدند تا آنجا که آنان را تا کنار خرگاه معاویه عقب راندند. مردی از تیره ارحب قبیله همدان این گونه رجز می خواند: «خداوند مردان حمص را که به سبب سخنان یاوه و دروغ فریب خورده بودند و نیز به سبب حرص بسیار آنان بر جمع اموال، کشت آن قوم پیمان خود را شکستند و چگونه شکستنی، و از نص صریح و اطاعت خداوند سر برتافتند».
نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که چون سواران معاویه عقب رانده شدند اندوهگین شد، شمشیر خویش را بیرون کشید و همراه یاران گزیده و دلیر خویش حمله آورد. سواران شجاع همدان بر او حمله بردند و او توانست با سرعت و فرار از چنگ ایشان بگریزد، دلیران او شکست خوردند و افراد قبیله همدان به پایگاه خویش بازگشتند. حجر بن قحطان همدانی در این باره خطاب به سعید بن قیس چنین سروده است: «هان، ای پسر قیس چشمها به دیدن سوارکاران قبیله همدان بن زید بن مالک روشن شد. سوارکارانی که بر اسبهای جنگ آشنای نژاده کشیده قامت باریک- میان سوارند...».
نصر می گوید: عمر بن سعد از قول رجال خود برای ما نقل کرد که معاویه روزی در جنگ صفین مروان بن حکم را فرا خواند و به او گفت: مالک اشتر مرا سخت اندوهگین و نگران ساخته است اینک با سوارکاران قبایل یحصب و کلاع به میدان برو و با او رویاروی شو. مروان گفت: برای فرماندهی آن دو قبیله عمرو عاص را انتخاب کن که با او صمیمی هستی و چون جامه زرین توست. معاویه گفت: تو مانند جان و رگ گردنم هستی. مروان گفت: اگر چنین می بودم مرا هم در بخشش و عطا همپایه او قرار می دادی یا او را در حرمان و ناامید کردن همچون من. تو آنچه را در دست داری به عمرو می بخشی و در مورد آنچه در دست دیگران است او را امیدوار می سازی، اگر پیروز شوی مقام او پسندیده خواهد بود و اگر مغلوب شوی گریختن برای او آسان است. معاویه گفت: خداوند بزودی [مرا ]از تو بی نیازی و بیزاری خواهد بخشید. مروان گفت: البته تاکنون چنین نکرده است. معاویه عمرو عاص را فرا خواند و به او فرمان داد به مقابله اشتر برود. عمرو گفت: البته که من آنچه را مروان به تو گفت نخواهم گفت. معاویه گفت: چگونه ممکن است تو آن گونه سخن بگویی و حال آنکه تو را مقدم و او را واپس داشته ام و تو را در زمره یاران و مستشاران خود درآورده و او را بیرون رانده ام.
عمرو عاص گفت: به خدا سوگند بر فرض که چنین کرده باشی به سبب کفایت و خیر- اندیشی من بوده است و این قوم- مروان و امثال او- به دلیل واگذاری حکومت مصر به من، بر تو بسیار اعتراض می کنند و اگر چیزی جز برگشتن تو از این تعهد آنان را راضی نمی کند از تعهدی که برای من کرده ای منصرف شو. آنگاه برخاست و همراه آن سواران به میدان رفت. اشتر که پیشاپیش قوم خود حرکت می کرد با او رویاروی شد و دانست که بزودی با او درگیر خواهد شد. اشتر رجز می خواند و چنین می گفت: «ای کاش می دانستم که با عمرو عاص چگونه برخورد کنم، همان کسی که باید نذر خود را در مورد کشتن او برآورم، همان کسی که خون خود را از او باید بطلبم...».
عمرو عاص همین که این رجز را شنید سست شد و ترسید، ولی از این که بازگردد آزرم کرد. آهنگ ناحیه ای کرد که صدای مالک می آمد و چنین رجز خواند: «ای کاش بدانم که باید با مالک چه کنم، چه بسیار شانه و سرشانه که در جنگ بریده ام و چه بسیار سوارکار دلیر را که کشته ام...».
اشتر با نیزه به عمرو عاص حمله کرد، عمرو عاص از او ترسید و جا تهی کرد و نیزه اشتر کارگر نیفتاد. عمرو عاص لگام اسب خود را گرداند و دست بر چهره خود نهاد و شتابان به سوی لشکر خویش گریخت، نوجوانی از قبیله یحصب فریاد برآورد: ای عمرو، تا نسیم می وزد بر تو ننگ و عار باد ای حمیریان، [تا هنگامی که همراه شما باشد ما از آن شما خواهیم بود ]اینک پرچم را به من بدهید. آن تازه- جوان پرچم را گرفت و پیشروی کرد و چنین رجز خواند.
«اگر اشتر با نیزه ای که پیکان درخشانی داشت بر عمرو چیره شد و برتری یافت...» اشتر پسر خویش ابراهیم را فراخواند و به او گفت: پرچم را بگیر، نوجوانی در قبال نوجوان دیگر. ابراهیم پرچم را گرفت و پیش رفت و چنین رجز می خواند: «ای کسی که درباره من می پرسی، مترس پیش بیا که من از شیر مردان قبیله نخع هستم...» ابراهیم بر آن نوجوان حمیری حمله برد و او هم به مقابله آمد و نیزه و پرچم در دست داشت. آن دو شروع به نیزه زدن به یکدیگر کردند و سرانجام نوجوان حمیری کشته شد و بر زمین افتاد. مروان عمرو عاص را سرزنش کرد و قحطانی ها بر معاویه خشم گرفتند و گفتند: کسی را بر ما می گماری که همراه ما جنگ نمی کند، کسی از خود ما را بر ما بگمار و گرنه ما را به تو هیچ نیازی نیست. شاعر ایشان چنین سرود: «ای معاویه، اینک که ما را برای کار دشواری فرا می خوانی که از سختی آن کمربند مرد با تنگ شتر اشتباه می شود، کسی از حمیریان را که پادشاهان عرب اند بر ما فرماندهی بده که بر حمایت ما توانا باشد...» معاویه به آنان گفت: به خدا سوگند، از این پس فقط مردی از خودتان را بر شما فرماندهی خواهم داد.
نصر می گوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که چون عراقیان شتابان بر شامیان حمله آوردند، معاویه به شامیان گفت: امروز روز آزمایش و ایستادگی است و امروز را روزی دیگر از پی است، همان گونه که آنان بر شما شتاب گرفتند شما هم بر آنان شتاب گرفتید، اینک پایداری کنید و با کرامت و بزرگواری بمیرید.
علی علیه السلام هم یاران خود را به جنگ برانگیخت، اصبغ بن نباته برخاست و گفت: ای امیر المومنین، مرا همراه گروهی از مردم به جنگ گسیل فرمای که امروز شکیبایی و پایداری مرا از دست نخواهی داد. ما شامیان را از پای درآورده ایم ولی هنوز میان ما گروهی باقی مانده اند، اجازه ده تا پیشروی کنم. علی فرمود: در پناه نام و برکت خداوند حرکت کن و برو. اصبغ پرچم را گرفت و چنین می خواند: «ای اصبغ، تا چه هنگام آرزوی زیستن و باقی ماندن را داری و حال آنکه این امیدواری با نومیدی از میان خواهد رفت مگر نمی بینی حوادث روزگار پیاپی فرا می رسد...». اصبغ نزد علی علیه السلام باز نگشت تا آنکه شمشیر و نیزه اش خون آلود شد.
او پیرمردی پارسا و عابد بود و هرگاه می دید مردم رویاروی می شوند شمشیرش را در نیام می کرد. او از اندوخته های علی علیه السلام بود که تا پای مرگ و جان با او بیعت کرده بود و علی علیه السلام از شرکت دادن او در رویارویی و کشتار خودداری می کرد.
نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر برای ما نقل می کرد که می گفته است: روزی مالک اشتر یاران خود را فرا خواند و گفت: آیا کسی هست که جان خویش را در راه خدا بفروشد اثال بن حجل بن عامر مذحجی بیرون آمد و میان دو صف ایستاد و مبارز طلبید. معاویه حجل بن عامر، پدر اثال، را که نمی شناخت و نمی دانست پدر اوست، فرا خواند و گفت: بر تو باد مبارزه و پاسخ دادن به این مرد. گوید: آن دو در کار و اندیشه خود ماهر و روشن بودند و هر یک به نبرد دیگری آمد، نخست پیرمرد شروع به نیزه زدن کرد و سپس پسر پاسخ او را داد و پس از آن از نسب یکدیگر پرسیدند و پدر دانست که اثال پسر اوست، هر دو از اسب فرو آمدند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و هر دو گریستند. پدر به پسر گفت: پسر جان به دنیا روی آور و پسر در پاسخ گفت: پدر جان، تو به آخرت روی آور و بشتاب. اثال به پدرش گفت: پدرجان، به خدا سوگند اگر عقیده من بر این قرار می گرفت که به مردم شام بپیوندم بر تو واجب بود که مرا از آن بازداری، افسوس من به علی و مومنان شایسته چه بگویم. به هر حال تو بر عقیده خود باش و من بر عقیده خویش.
حجل به سوی صف شامیان برگشت و اثال به عراقیان پیوست و هر یک موضوع را به یاران خود خبر داد و حجل در این باره چنین سرود: «همانا حجل بن عامر و اثال چنان شدند که داستان آنان ضرب المثل گشت.
اثال، آن سوارکار سرا پا پوشیده از آهن میان گرد و خاک پیش آمد و هماورد می خواست و آهنگ نبرد با من داشت...» چون این شعر او به اطلاع مردم عراق رسید، پسرش اثال در پاسخش سرود: «همانا نیزه زدن من میان آوردگاه به حجل با نیتی که داشتم آزار دادن پدر نبود. من با مبارزه خویش از خداوند امید پاداش داشتم و اینکه در شمار یاران پیامبر باشم...» نصر می گوید: عمرو بن شمر با همان اسناد برای ما نقل کرد که معاویه نعمان بن بشیر بن سعد انصاری و مسلمه بن مخلد انصاری را- که فقط همان دو تن از همه انصار با او بودند- فرا خواند و گفت: ای دو تن آنچه از اوس و خزرج می بینم مرا سخت اندوهگین می دارد، آنان شمشیرهای خویش را بر دوشهای خود نهاده و هماورد می جویند و چنان شده است که همه یاران من چه شجاع و چه ترسو را به بیم انداخته اند. به خدا سوگند، کار به آنجا کشیده است که در مورد هیچیک از دلیران شام نمی پرسم مگر اینکه می گویند: انصار او را کشته اند، همانا به خدا سوگند با تمام نیرو و سلاح آهنی خود با آنان رویاروی می شوم و همانا برای هر سوارکار ایشان سوارکاری فراهم می آورم که بر گلویش تیر و نیزه زند و به شمار ایشان که از خوردن خرمای خشک و عدس پخته سیری ندارند، مردانی از قریش گسیل خواهم داشت. آنان می گویند: ما انصار هستیم، آری به خدا سوگند راست می گویند که پناه دادند و یاری بخشیدند ولی حق خود را با باطل تباه ساختند.
نعمان بن بشیر خشمگین شد و گفت: ای معاویه انصار را در مورد دوست داشتن جنگ و شتاب آنان بر آن سرزنش مکن که آنان در جاهلیت هم همین گونه بودند، اما در مورد هماورد خواهی ایشان، باید بگویم که همانا خودم آنان را همراه رسول خدا (ص) دیدم که فراوان این کار را کردند، اما اینکه می خواهی با گروهی از قریش که شمار ایشان باشند با آنان رویاروی شوی، می دانی که قریش در گذشته از انصار چه دیده است، اینک اگر می خواهی نظیر آن را باز هم ببینی این کار را انجام بده. اما در مورد «خرما و عدسی پخته» باید بگویم خرمای خوب از سرزمین ماست و شما همین که مزه آن را چشیدید در خوردن آن با ما شریک شدید، اما عدسی از یهودیان بود و ما پس از آنکه آن را خوردیم در آن مورد بر ایشان غلبه یافتیم، همانگونه که قریش هم به خوردن اشگنه آرد- کاچی- مشهور شده است.
سپس مسلمة بن مخلد سخن گفت و اظهار داشت: ای معاویه نسب و نژاد و دلیریهای انصار هرگز نکوهیده نیست، اما اینکه تو را اندوهگین ساخته اند به خدا سوگند که ما را هم اندوهگین ساخته اند. اگر آنان از ما راضی بودند از ما جدا نمی شدند و ما هم از جمع ایشان جدا نمی شدیم و در این کار برای ما دوری از عشیره و خاندان است ولی این کار را برای تو تحمل کردیم و عوض آن را هم از تو امید داریم، اما درباره خرما و عدسی سخن مگو که موجب کاچی خوردن و «کور» خوردن تو می شود. گوید: این سخن به اطلاع انصار رسید، قیس بن سعد انصار را جمع کرد و میان ایشان برخاست و چنین گفت: همانا معاویه سخنانی گفته است که به اطلاع شما رسیده است و دو دوست شما از سوی شما پاسخ او را داده اند و به جان خودم سوگند، اگر امروز معاویه را خشمگین ساختید دیروز هم او را خشمگین ساخته اید و اگر در اسلام او را مصیبت زده کردید همانا در آن هنگام که مشرک بود او را مصیبت زده ساخته بودید. شما را در نظر او گناهی بزرگتر از نصرت دادن این دین نیست. امروز کوششی کنید که گذشته را از یادش ببرید و فردا کوششی کنید که امروز را از یادش ببرید. شما همراه این پرچم هستید که جبرائیل در سمت راست و میکائیل در سمت چپ آن جنگ می کرد و حال آنکه این قوم همراه و زیر پرچم ابو جهل و کافران جنگ می کردند، اما موضوع خرما خوردن ما چنان بوده است که ما نخل آن را نکاشته ایم ولی در خوردن این میوه بر کسانی که آن را کاشته اند پیشی گرفته ایم.
عدس پخته هم اگر غذای ما می بود ما هم به آن مشهور می شدیم، همان گونه که قریش به خوردن اشکنه آرد- کاچی- معروف شده است.
قیس بن سعد این ابیات را سرود: «ای پسر هند هنگامی که ما با اسبان گزینه برای جنگ حرکت می کنیم دست از تحریک و بر انگیختن به جنگ بردار، ما کسانی هستیم که خود می دانی. بنابر این درآوردگاه با هر کس که می خواهی و هرگاه که می خواهی به ما نزدیک شو...» چون شعر و سخنان قیس بن سعد به اطلاع معاویه رسید، عمرو عاص را احضار کرد و گفت: نظر تو درباره دشنام دادن و بدگویی به انصار چیست گفت: عقیده من این است که آنان را تهدید کن ولی دشنام مده، وانگهی چه می خواهی بگویی و با این همه اگر خواستی آنان را نکوهش کنی فقط خودشان را نکوهش کن و حسب و نسب آنان را مورد سرزنش قرار مده. معاویه گفت: قیس بن سعد همه روزه سخنرانی می کند و به خدا سوگند اگر خداوندی که فیل را از ویران کردن کعبه بازداشت، او را از ما باز ندارد فردا همه ما را نابود خواهد کرد و با این حال تدبیر چیست گفت: صبر و توکل. معاویه به گروهی از سران انصار که همراه علی (ع) بودند پیام فرستاد و گله های خود را بیان کرد و گفت: شما هم هر گله ای دارید بگویید. همچنین کسانی را نزد ابو مسعود و براء بن عازب و خزیمة بن ثابت و حجاج بن غزیه و ابو ایوب انصاری فرستاد و گله گزاری کرد. آنان به حضور قیس بن- سعد رفتند و به او گفتند: معاویه دیگر دشنام دادن و سرزنش کردن را دوست نمی دارد تو هم از دشنام دادن و نکوهیدن او خودداری کن.
او گفت: برای کسی چون من دشنام دادن نمی زیبد ولی من تا هنگامی که خدا را ملاقات کنم دست از جنگ با او بر- نمی دارم.
پگاه فردای آن روز سواران شام به حرکت درآمدند، قیس پنداشت معاویه هم میان آنان است و بر مردی که شبیه معاویه بود حمله کرد و او را با شمشیر زد و بعد معلوم شد معاویه نبوده است. قیس به مردی دیگر که شبیه او بود حمله کرد و او را هم از دم شمشیر گذراند. چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند معاویه دشنامی زشت به قیس داد و انصار را هم سرزنش کرد. نعمان بن بشیر و مسلمه بن مخلد سخت خشمگین شدند و تصمیم گرفتند به قوم خود انصار بپیوندند ولی معاویه آن دو را از خود راضی و خشنود ساخت.
معاویه پس از این موضوع، از نعمان بن بشیر خواست نزد قیس برود و ضمن گله گزاری از او تقاضای صلح و سازش کند. نعمان بیرون آمد و میان دو صف ایستاد و فریاد برآورد که: ای قیس بن سعد من نعمان بن بشیرم. قیس برابر او ایستاد و گفت: ای نعمان چه می خواهی، حاجت تو چیست نعمان گفت: ای قیس، آن کس که شما را به چیزی که برای خود آن را می پسندد فرا خواند نسبت به شما انصاف داده است. ای گروه انصار، شما در یاری ندادن و زبون ساختن عثمان در جنگی که در خانه اش صورت گرفت مرتکب خطا شدید، وانگهی در جنگ جمل هم یاران او را کشتید، سپس در جنگ صفین سواران خود را سوی شامیان به تاخت و تاز درآوردید. اگر شما که عثمان را یاری نکردید علی را هم یاری نمی کردید این هر دو برابر بود، ولی شما نخواستید که چون دیگر مردم باشید و [مردم شام را ]به مبارزه فرخواندید، وانگهی هر شکست که به علی می رسد آن را برای او سبک می شمرید و او را وعده نصرت و پیروزی می دهید، حال آنکه این جنگ چندان از ما و شما کشته گرفته است که می بینید. اینک در مورد بازماندگان از خدا بترسید.
قیس خندید و گفت: ای نعمان هرگز گمان نمی کردم این گونه سخن بگویی، بدیهی است کسی که نسبت به خود غل و غش بورزد نسبت به برادرش خیر خواهی نخواهد کرد و تو فریفته و گمراه و گمراه کننده ای. اما در مورد عثمان اگر اخبار صحیح تو را کفایت می کند اینک یک خبر را از من بپذیر، عثمان را کسانی کشتند که تو بهتر از آنان نیستی و افرادی او را یاری ندادند که همگان از تو بهترند، اما در مورد اصحاب جمل، ما با آنان به سبب پیمان شکنی جنگ کردیم، اما در مورد معاویه به خدا سوگند، اگر همه اعراب بر او گرد آیند باز هم انصار با او جنگ خواهند کرد، اما این سخن تو که می گویی ما همچون دیگران نیستیم، آری، ما در این جنگ همان گونه هستیم که در خدمت پیامبر (ص) بودیم، یعنی شمشیرها را با چهره خویش و نیزه ها را با گلوهای خویش پذیرا می شویم «تا آنکه حق فرا رسد و فرمان خدا آشکار گردد و اگر چه آنان را ناخوش آید»«».
وانگهی ای نعمان، دقت کن و بنگر آیا همراه معاویه کسی جز اسیر آزاد شده یا عرب بیابان نشین یا افراد یمانی شیفته به خود و فریفته می بینی بنگر مهاجران و انصار و کسانی که با نیکی پیرو آنان بوده اند و خداوند از ایشان و ایشان از خداوند خشنودند کجایند دقت کن آیا همراه معاویه کسی از انصار را جز خودت و دوست ناچیزت می بینی به خدا سوگند شما دو نفر نه از شرکت کنندگان در بیعت عقبه اید و نه از شرکت کنندگان در جنگ بدر و احد. شما دو تن را هیچ پیشگامی و سابقه ای در اسلام نیست و هیچ آیتی از قرآن ناظر به شما نیست و به جان خودم سوگند که اگر تو به فتنه انگیزی بر ضد ما قیام می کنی همانا پدرت هم نسبت به ما چنین کرد.«» نصر می گوید: عمر بن سعد، از مالک بن اعین، از زید بن وهب برای ما نقل کرد که می گفته است: سوارکار دلیر و بدون منازع شامیان، عوف بن مجزاة مرادی بود که کنیه ابو احمر داشت. سوارکار دلیر مردم کوفه هم عکبر بن جدیر اسدی بود.
عکبر که مردی زبان آور بود برخاست و گفت: ای امیر المومنین در دست ما از جانب خداوند عهدی است که با آن نیازمند به مردم نیستیم. ما می پنداشتیم که شامیان شکیبایی خواهند کرد و آنان هم درباره ما همین گونه گمان داشتند. ما ایستادگی کردیم آنان هم ایستادگی کردند و من از پایداری اهل دنیا در قبال اهل آخرت و پایداری اهل حق در قبال اهل باطل و نیز از دلبستگی و شیفتگی دنیاداران شگفت کردم تا آنکه آیه ای از کتاب خدا را خواندم و دانستم که آنان شیفته اند و در حال آزمایش، «الم، آیا مردم چنین گمان می برند همین که بگویند ایمان آوردیم رها می گردند و آزموده نمی شوند و همانا کسانی را که پیش از ایشان بودند آزمودیم و همانا خداوند آنانی را که راست گفتند و دروغگویان را می شناسد»«». علی علیه السلام او را ستود و دعای خیر کرد.
مردم به آوردگاه آمدند. عوف بن مجزاة تنها به میدان آمد، او مرد کم نظیری بود و همواره تنها به میدان می آمد و تنی چند از عراقیان را کشته بود، او فریاد برآورد: ای عراقیان، آیا کسی هست که شمشیر به دست با من نبرد کند و من شما را در مورد خود فریب نمی دهم. من عوف بن مجزاة هستم. مردم عکبر را ندا دادند و او هم به تنهایی از یاران خود جدا شد و به میدان رفت تا با او مبارزه کند، عوف این چنین رجز خواند: «در شام امنیت است و بیمی در آن نیست. آنجا دادگری وجود دارد و ستم نیست...» عکبر هم در پاسخ او چنین سرود: «شام سرزمین خشک کم باران و عراق پر آب و باران است و در آن پیشوای پاک و پاکیزه است...» آن دو شروع به نبرد با نیزه کردند و سرانجام عکبر عوف را بر زمین افکند و کشت، در آن حال معاویه همراه سران قریش و گروهی اندک از مردم بالای تپه ای بود. عکبر در حالی که بر اسب خود مهمیز می زد آن را شتابان به سوی تپه به حرکت درآورد. معاویه بر او نگریست و گفت: این مرد دیوانه شده است یا امان می خواهد بروید از او بپرسید. مردی خود را به او رساند و در حالی که او همچنان بر اسب بود و آن را به سرعت می تاخت ندایش داد، ولی عکبر پاسخی نداد و همچنان سریع رفت و خود را به معاویه رساند و شروع به نیزه زدن به سواران و اسبها کرد و امیدوار بود که به معاویه دست یابد و او را بکشد.
گروهی به رویارویی آمدند عکبر تنی چند از آنان کشت و دیگران با شمشیرها و نیزه های خود میان او و معاویه حایل شدند: عکبر همین که دید به معاویه دسترس نخواهد داشت گفت: ای پسر هند مرگ و نابودی برای تو شایسته تر است، من جوان اسدی هستم. او بدون اینکه سخنی بگوید به جایگاه خود و صف عراقیان برگشت. علی علیه السلام به او گفت: چه چیزی تو را به این کار واداشت خویشتن را به مهلکه مینداز گفت: ای امیر المومنین، قصد داشتم پسر هند را غافلگیر سازم، میان من و او حایل شدند.
عکبر که شاعر بود این ابیات را سرود: «من آن مرادی سرکش را که میان آوردگاه گرد و خاک برانگیخته بود و هماورد می طلبید کشتم...» گوید: مردم شام به سبب کشته شدن عوف مرادی شکسته خاطر شدند. معاویه اعلان کرد که خون عکبر پایمال شده است. عکبر گفت: دست و قدرت خداوند فراتر از قدرت اوست و دفاع و نگهبانی خداوند متعال از مومنان کجاست نصر گوید: عمر بن سعد، از حارث بن حصین، از ابو الکنود نقل می کرد که شامیان بر کشتگان خود سخت بیتابی کردند، معاویة بن خدیج گفت: خداوند زشت دارد پادشاهی ای را که آدمی پس از کشته شدن حوشب و ذو الکلاع به دست آورد. به خدا سوگند، پس از کشته شدن آن دو اگر بدون هیچ زحمتی بر همه مردم جهان پیروز شویم پیروزی نخواهد بود. یزید بن اسد هم به معاویه گفت: در کاری که پایان آن شبیه به آغازش نباشد خیری نیست. تا این جنگ و فتنه تمام و روشن نشود نه می توان زخمی و مجروحی را علاج کرد و نه می توان بر کشته ای گریست. بر فرض که کار به سود تو تمام شود باید با آرامش به علاج مجروحان پردازی و بر کشتگان سوگواری کنی. و اگر جز این باشد سوگ تو بزرگتر خواهد بود. معاویه در پاسخ گفت: ای مردم شام، چه چیزی شما را بر گریستن و بیتابی کردن بر کشتگانتان از گریستن مردم عراق بر کشتگانشان سزاوارتر کرده است به خدا سوگند ذو الکلاع میان شما بزرگتر و مهمتر از عمار بن یاسر میان آنان نیست و حوشب میان شما بزرگتر از هاشم مرقال میان آنان نیست و عبید الله بن عمر میان شما بزرگتر از پسر بدیل میان آنان نیست و این مردان همگی شبیه یکدیگرند و این آزمون و کشته شدن آنان فقط از جانب خداوند است. اینک بر شما مژده باد که خداوند سه مرد بزرگ از آنان را کشته است: عمار را کشته است که جوانمرد دلیرشان بود، هاشم را کشته است که همچون حمزه ایشان بود و ابن بدیل را کشته است و او همان است که آن کارها را انجام داد. اینک اشتر و اشعث و عدی بن حاتم باقی مانده اند. از اشعث شهر و دیارش حمایت می کند اشتر و عدی برای فتنه انگیزی خشم آوردند، آن دو را هم خداوند متعال فردا خواهد کشت.
معاویة بن خدیج گفت: اگر مردان در نظر و عقیده تو یکسان هستند در نظر و عقیده ما چنین نیست، و خشمگین شد. شاعر یمن در مرثیه ذو الکلاع و حوشب چنین سرود: «ای معاویه، همانا بر ما و بزرگان ما مصیبت بزرگ رسید و به راستی بینی قبایل کلاع و یحصب بریده شد...» نصر، از عمر بن سعد، از عبید الرحمان بن کعب نقل می کند که چون عبید الله بن بدیل در جنگ صفین کشته شد، پیش از مرگش و در حالی که هنوز رمقی داشت اسود بن طهمان خزاعی از کنار او گذشت و به او گفت: به خدا سوگند بر زمین افتادن و کشته شدن تو بر من سخت گران است و به خدا سوگند اگر ترا دیده بودم با تو مواسات و از تو دفاع می کردم و اگر دیده بودم چه کسی به تو این چنین ضربه زده است دوست می داشتم دست از سرش برندارم تا او او را بکشم یا او مرا به تو ملحق سازد. او پیاده شد و کنار وی نشست و گفت: ای عبد الله، خدایت رحمت کناد به خدا سوگند، همسایه همواره از گزند تو در امان بود و از کسانی بودی که فراوان خدا را یاد می کردی، اینک خدایت رحمت کناد مرا اندرزی بده.
عبد الله بن بدیل گفت: نخست تو را به پرهیزگاری و بیم از خداوند سفارش می کنم و سپس به خیر خواهی امیر المومنین و اینکه همراه او جنگ کنی تا حق آشکار و پیروز شود یا تو به خداوند ملحق شوی. سلام مرا هم به امیر المومنین ابلاغ کن و و به او بگو: در این آوردگاه چندان نبرد کن تا آن را پشت سرت بگذاری و هر کس شب را به صبح آورد و آوردگاه پشت سرش باشد پیروز خواهد بود و چیزی نگذشت که عبد الله بن بدیل شهید شد.
اسود بن طهمان نزد علی علیه السلام آمد و موضوع را به او گفت. فرمود: خدایش رحمت کناد تا هنگامی که زنده بود همراه ما با دشمن ما جنگ و جهاد کرد و به هنگام مرگ هم برای ما خیر خواهی کرد.
نصر می گوید: نظیر این موضوع از عبد الرحمان بن کلده روایت شده است.
او گوید: محمد بن اسحاق، از عبد الله بن ابی بحر، از عبد الرحمان بن حاطب برای من نقل کرد که می گفته است: میان کشتگان صفین در جستجوی برادرم سوید بودم، ناگاه مردی که میان کشتگان افتاده بود دامن جامه ام را گرفت، دیدم عبد الرحمان بن- کلده است، انا للّه و انا الیه راجعون بر زبان آوردم و گفتم: ظرف آب همراه من است، آیا آب نمی خواهی گفت: نه اسلحه چنان در من کارگر افتاده که معده ام را دریده است و نمی توانم آشامیدنی بیاشامم، آیا اگر پیامی برای امیر المومنین بدهم به او می رسانی گفتم: آری. گفت: چون او را دیدی نخست سلام مرا به او برسان و بگو: ای امیر المومنین، همین دم زخمیهای خود را به لشکرگاه خویش منتقل کن و چنان باشد که آنان را پشت سر خویش قرار دهی که پیروزی از آن کسی است که چنین کند. گوید: هنوز از جای خود تکان نخورده بودم که عبد الرحمان بن کلده درگذشت.
من بیرون آمدم و خود را به امیر المومنین رساندم و گفتم: عبد الرحمان بن کلده سلامت رساند. فرمود: کجا بود گفتم: او را در حالی یافتم که نیزه به شکمش خورده و آن را دریده بود و نمی توانست آب بیاشامد و من هنوز از جای خود تکان نخورده بودم که درگذشت. علی علیه السلام انا للّه و انا الیه راجعون بر زبان آورد. من گفتم: عبد الرحمان پیامی هم به وسیله من برای تو فرستاده است. فرمود: چیست گفتم: گفت زخمیهای خود را به لشکرگاه خویش ببر و آنان را پشت سر خود قرار بده که پیروزی از کسی است که چنین کند. علی (ع) فرمود: راست گفته است و منادی او میان لشکرگاه ندا داد که زخمیهای خود را از میان کشته شدگان بیرون بیاورید و به لشکرگاه برسانید. آنها چنین کردند. نصر می گوید: عمرو بن شمر، از جابر، از عامر، از صعصعه بن صوحان برای من نقل کرد که می گفته است: ابرهة بن صباح حمیری در صفین برخاست و گفت: ای مردم یمن، چنین گمان می کنم که خداوند فرمان به نیستی شما داده است. دریغ از شما، میان این دو مرد [علی و معاویه ]را رها کنید تا با یکدیگر جنگ تن به تن کنند، هر کدام دیگری را کشت همگی به او می پیوندیم. ابرهه از سران و سالارهای یاران معاویه بود. چون این گفتارش به اطلاع علی علیه السلام رسید فرمود: ابرهه راست می گوید و به خدا سوگند از هنگامی که به منطقه شام آمده ام هیچ سخنی نشنیده ام که از این بیشتر مرا شاد کند. چون سخن ابرهه به معاویه رسید که در آخر صفها و پشت جبهه بود به اطرافیان خود گفت: گمان می کنم ابرهه دیوانه شده است.
شامیان در پاسخ می گفتند: چنین نیست، به خدا سوگند، ابرهه کاملترین فرد ما از لحاظ عقل و دین و خرد و شجاعت است، ولی امیر معاویه از نبرد تن تن با علی کراهت دارد. این گفتگوها را ابو داود عامری که از سوارکاران دلیر معاویه بود، شنید و گفت: بر فرض که معاویه نبرد ابو حسن را خوش نداشته باشد اینک من با او مبارزه می کنم و میان میدان آمد و فریاد برآورد من ابو داودم، ای ابو الحسن به مبارزه من بیا. علی علیه السلام به جانب او رفت، مردم فریاد برآوردند: ای امیر المومنین از نبرد با این سگ منصرف شو که همسنگ تو نیست. فرمود: به خدا سوگند، معاویه هم امروز از او بر من خشمگین تر نیست، مرا با او واگذارید. علی (ع) بر او حمله کرد و ضربه شمشیری بر او زد که او را دو نیمه کرد، نیمی از پیکرش به جانب راست و نیمی دیگر به جانب چپ افتاد و هر دو لشکر از آن ضربه به لرزه درآمدند. یکی از پسر عموهای ابو داود بانگ برآورد که: ای وای از این بامداد شوم و خداوند زندگی را پس از ابو داود زشت بداراد او بر علی علیه السلام حمله آورد و به سوی او نیزه پرتاپ کرد. علی نخست با ضربه ای که بر نیزه زد آن را از دست او افکند و سپس با ضربه شمشیر او را به ابو داود ملحق ساخت. معاویه همچنان فراز تپه ایستاده بود و می نگریست و گفت: ای مرگ و زشتی بر این مردان باد آیا کسی میان ایشان نیست که این مرد [علی ]را در مبارزه تن به تن یا غافلگیر کردن یا میان گیرودار و شدت گرد و خاک بکشد.
ولید بن عقبه گفت: خودت به مبارزه تن به تن او برو که از همه بر این کار سزاوارتری. معاویه گفت: به خدا سوگند، مرا به مبارزه فرا خواند چندان که در آن مورد از قریش شرمسار شدم و به خدا سوگند هرگز به مبارزه با او نمی روم و لشکر فقط برای حفظ و نگهداری رئیس و سالار قوم است. عتبة بن ابی سفیان- برادر معاویه- گفت: از این سخن درگذرید و چنین تصور کنید که ندای او را نمی شنوید، و شما می دانید که علی حریث را کشته است و عمرو عاص را رسوا ساخته است و من چنین می بینم که هیچ کس با او درگیر نمی شود مگر اینکه علی او را می کشد.
معاویه به بسر بن ارطاة گفت: آیا برای نبرد با او برمی خیزی بسر گفت: هیچکس به این کار سزاوارتر از خود تو نیست ولی اگر شما از این کار خودداری کنید در آن صورت من با او جنگ می کنم. معاویه گفت: بنابر این فردا پیشاپیش سواران با او رویاروی خواهی شد.
یکی از پسر عموهای بسر که از حجاز برای خواستگاری دختر بسر آمده بود پیش او آمد و گفت: شنیده ام داوطلب شده ای که با علی نبرد تن به تن کنی، مگر نمی دانی که پس از معاویه، عتبه و پس از او برادرش محمد به حکومت می رسد و هر یک از آنان هماورد علی هستند چه چیز ترا بر این کار واداشته است گفت: شرم و رودربایستی، سخنی از دهانم بیرون آمد و اینک شرم دارم که از سخن خود برگردم.
آن جوان خندید و این ابیات را خواند: «ای بسر، اگر همتای اویی به مبارزه اش برو و گرنه بدان که شیر بره را می خورد. ای بسر، گویی تو به آثار و کارهای علی (ع) در جنگ آشنا نیستی یا خود را به نادانی می زنی...» بسر گفت: مگر چیز دیگری جز مرگ هست و در هر حال از دیدار خداوند چاره نیست. فردای آن روز علی علیه السلام در حالی که از سوارکاران خود جدا بود و دست در دست اشتر داشت و آهسته حرکت می کردند و در جستجوی جای بلندی بودند که آنجا بایستند، ناگاه بسر در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود و شناخته نمی شد.
به سوی علی آمد و بانگ برداشت که: ای ابو الحسن به نبرد من بیا. علی علیه السلام با آرامش و بدون اینکه از او پروایی داشته باشد آهنگ او کرد و همینکه نزدیک او رسید بر او نیزه زد و او را بر زمین افکند و چون بسر زره بر تن داشت نیزه بر او کارگر نیفتاد و بسر خواست شرمگاه خود را برهنه کند و بدینگونه خشم علی را از خود براند، علی (ع) پشت بر او کرد و بازگشت، همین که بسر بر زمین افتاد اشتر او را شناخت و گفت: ای امیر المومنین این مرد دشمن خدا و دشمن تو بسر بن ارطاة است.
فرمود: پس از آنکه چنان کاری کرد رهایش کن که لعنت خدا بر او باد در این هنگام جوانی که پسر عموی بسر بود از میان شامیان بیرون آمد و بر علی علیه السلام حمله آورد و چنین رجز خواند: «بسر را بر زمین افکندی ولی این جوان خونخواه اوست. پیرمردی را که یاری دهنده اش حاضر نبود بر زمین افکندی و حال آنکه همه ما حمایت کننده بسر و خونخواه اوییم».
علی علیه السلام اعتنایی به او نکرد و اشتر به مقابله او رفت و این رجز را خواند: «آیا هر روز باید پای پیرمردی بالا رود و شرمگاهی میان میدان آشکار شود...» اشتر نیزه ای بر آن جوان زد و پشتش را درهم شکست. بسر هم پس از ضربه نیزه علی (ع) برخاست و پشت کرد و سوارانش گریختند. علی علیه السلام او را ندا داد و گفت: ای بسر، معاویه بر این پیکار از تو سزاوارتر بود. بسر پیش معاویه برگشت، معاویه به او گفت: شرمگین مباش که خداوند متعال در این مورد عمرو عاص را بر تو مقدم داشته است. شاعر در این مورد چنین سروده است: «آیا هر روز سوارکاری را گسیل می دارید که شرمگاهش در میدان و گرد و غبار آشکار است و بدین گونه علی سنان خود را از او باز می دارد و معاویه در خلوت از آن کار می خندد...».
گوید: پس از آن روز بسر هرگاه سوارانی می دید که علی میان آنها بود خود را کناری می کشید و پس از آن سوارکاران دلیر شام از علی علیه السلام پروا داشتند.
نصر گوید: عمر بن سعد، از اجلح بن عبد الله کندی، از ابو جحیفه نقل می کرد که می گفته است: معاویه همه قریشیان را که در شام بودند جمع کرد و به آنان گفت: ای گروه قریش برای هیچ کدام از شما غیر عمرو عاص در این جنگ کار و هنری نیست که فردا زبانش دراز باشد، شما را چه شده است، غیرت قریش کجا رفته است ولید بن عقبه از این سخن خشمگین شد و گفت: چه کار و هنری می خواهی به خدا سوگند ما میان همتاهای قریش خود در عراق کسی را نمی شناسیم که از لحاظ سخنوری و قدرت و توان همچون ما باشد. معاویه گفت: چنین نیست که آنان با جان خود علی را حفظ کردند. ولید گفت: هرگز چنین نیست بلکه علی با جان خود آنان را حفظ می کند. معاویه گفت: ای وای بر شما آیا میان شما کسی نیست که با همتای خود از آن قوم برای افتخار مبارزه کند. مروان گفت: اما در مورد مبارزه همانا علی به پسران خود حسن و حسین و محمد و به ابن عباس و برادرانش اجازه جنگ نمی دهد و خودش آتش جنگ را برمی افروزد، بنابر این، ما با کدامیک نبرد کنیم اما در مورد فخر فروشی بر آنان به چه چیزی فخر کنیم، به اسلام یا به جاهلیت اگر به اسلام است که تمام افتخار به نبوت است و از آن ایشان است و اگر به دوره جاهلیت افتخار کنیم، پادشاهی از ملوک یمن است و اگر بگوییم ما قریش هستیم خواهند گفت ما زادگان عبد المطلبیم.
عتبتة بن ابی سفیان گفت: از این سخن درگذرید که من فردا با جعدة بن هبیره رویاروی خواهم شد. معاویه گفت: به به قوم او خاندان مخزوم و مادرش ام هانی دختر ابو طالب و هماوردی بزرگوار و شایسته است.
میان ایشان بگو و مگو بسیار شد و همگان نسبت به مروان خشم گرفتند و مروان هم به آنان خشونت کرد و گفت: به خدا سوگند اگر داستان من به روزگار عثمان با علی علیه السلام نبود و اگر نه این بود که من در بصره [جنگ جمل ]حاضر بوده ام در مورد علی رایی داشتم که شایسته مرد متدین و نژاده بود، ولی «اگر و مگر» پیش آمد. معاویه در آن میان نسبت به ولید بن عقبه درشتی کرد ولید هم به معاویه درشتی کرد. معاویه گفت: تو به سبب خویشاوندی خودت با عثمان بر من گستاخی می کنی و حال آنکه عثمان بر تو حد زد و ترا از حکومت کوفه عزل کرد.
هنوز آن روز را به شب نرسانده همگی با یکدیگر آشتی کردند و معاویه آنان را از خود راضی کرد و اموال بسیار به ایشان بخشید. او به عتبه پیام داد: در مورد جعده چه می کنی گفت: امروز با او ملاقات و فردا با او جنگ خواهم کرد.
جعده میان قریش دارای شرف بزرگی بود، او سخنور و از محبوب ترین مردم در نظر علی علیه السلام بود.
صبح زود عتبه به میدان آمد و جعده را فرا خواند. جعده از علی علیه السلام برای رفتن پیش عتبه اجازه خواست که اجازه فرمود، مردم هم جمع شدند. عتبه گفت: ای جعده، به خدا سوگند تنها چیزی که تو را به جنگ ما آورده است محبت نسبت به دایی [علی علیه السلام ]و عمویت می باشد که کارگزار بحرین است، ما هم به خدا سوگند اگر کار علی در مورد عثمان نمی بود هرگز نمی گفتیم معاویه از او برای خلافت سزاوارتر است، ولی معاویه برای حکومت بر شام شایسته تر است زیرا مردم شام به حکومت او راضی هستند و شما برای ما از شام چشم بپوشید و به خدا سوگند هر کس در شام اندک نیرویی دارد در جنگ با شما از معاویه کوشاتر است و حال آنکه در عراق هیچ کس نیست که در جنگ کوششی چون کوشش علی داشته باشد، وانگهی ما نسبت به سالار خود فرمانبردارتر از شما نسبت به سالارتان هستیم، و این برای علی چه زشت است که با آنکه در دل و اعتقاد مسلمانان از همه برای خلافت شایسته تر بود چون به قدرت رسید عرب را نابود ساخت.
جعده پاسخ داد: اما دوستی من نسبت به دایی ام، یقین بدان که اگر برای تو چنین دایی ای وجود می داشت پدرت را فراموش می کردی، اما عمویم پسر ابی سلمة چیزی بیشتر از قدر و منزلت خود به دست نیاورده است، برای من جهاد بهتر و دوست داشتنی تر از کارهای حکومت است. اما فضیلت علی بر معاویه، چیزی است که در آن مورد دو نفر هم با یکدیگر بگو و مگو ندارند، اما راضی شدن شما به حکومت شام، کار امروز شما نیست که دیروز و درگذشته هم به آن راضی شدید و ما نپذیرفتیم. اما این سخن تو که می گویی: هیچ کس در شام نیست مگر اینکه در جنگ کوشاتر از معاویه است و در عراق هیچکس به کوشش علی نیست، باید همین گونه باشد، زیرا علی در پی یقین است و همین یقین او را به کوشش وا می دارد و معاویه گرفتار شک است و شک و تردیدش او را از کوشش باز می دارد، وانگهی میانه روی اهل حق بهتر از کوشش و تندروی اهل باطل است، اما این سخنت که می گویی: شما نسبت به معاویه فرمانبردار و مطیع تر از ما نسبت به علی هستید چنین نیست و به خدا سوگند، او هرگاه سکوت می کند ما از او چیزی نمی پرسیم و اگر سخنی بگوید آن را رد نمی کنیم. اما موضوع کشته شدن اعراب چنین است که خداوند جنگ و جهاد را مقرر داشته است و هر کس را که حق بکشد کارش با خداوند است.
عتبه خشم برآورد و به جعده دشنام داد. جعده از او روی برگرداند و پاسخش نداد، و چون عتبه از پیش جعده برگشت همه سواران خود را جمع کرد و هیچ چیز از آن را باقی نگذاشت و عموم یاران و سپاهیان او از افراد قبایل سکون و از دو صدف بودند. جعده هم آن قدر که می توانست آماده ساخت و رویاروی و درگیر شدند و همگان پایداری کردند، در آن روز جعده به تن خویش جنگ می کرد و حال آنکه عتبه بیتابی کرد و سواران را به حال خود رها ساخت و شتابان پیش معاویه گریخت.
معاویه به او گفت: جعده تو را رسوا ساخت و برای تو چنان فضیحتی بار آورد که هرگز لکه آن از دامنت پاک نخواهد شد. عتبه گفت: به خدا سوگند، من کمال کوشش خود را کردم ولی خداوند مقدر نفرمود که ما را بر آنان پیروزی دهد، چه کنم جعده هم پس از آن پیروزی نزد علی علیه السلام منزلتی بیشتر یافت.
نجاشی در مورد دشنام دادن و ناسزا گویی عتبه به جعده چنین سروده است: «ای عتبه دشنام دادن به مرد گرامی گناه و ناشایسته است و باید آن را از گناهان بزرگ بدانی، مادرش ام هانی و پدرش از قبیله معد و از قلب خاندان لوی بن غالب است...» اعور شنی هم در این مورد خطاب به عتبة ابن ابی سفیان چنین سروده است: «همواره پیش دیدگانت ابهتی آشکار می شود ولی لاف و سرگردانی نمی گذارد چشم بگشایی...» نصر می گوید: عمر بن سعد، از شعبی برای ما نقل کرد و گفت: مردی از شامیان به نام اصبغ بن ضرار از افراد پادگان معاویه و پیشاهنگان و طلایه داران او بود، علی (ع) اشتر را به مقابله او گسیل داشت و اشتر موفق شد بدون جنگ و درگیری او را اسیر کند. بدین ترتیب او را شبانه به قرارگاه خویش آورد و استوار بست و پیش دیگر یارانش افکند تا صبح فرا رسد. اصبغ، شاعری نام آور و سخنور بود و یقین پیدا کرد که کشته می شود، همین که یارانش خوابیدند صدای خود را بلند کرد که اشتر بشنود و این ابیات را خواند: «ای کاش امشب بر مردم جاودانه شب باشد و برای آنان روز نیاورد کاش تا بامداد قیامت همچنین پایدار بماند که من در فرا رسیدن بامداد بیم درماندگی و نابودی خویش را دارم ای شب پابرجای بمان که در شب آسایش است و در بامداد یا کشته شدن من است یا رهایی از اسارت...» گوید: پگاه روز بعد او را به حضور علی علیه السلام آورد و گفت: ای امیر المومنین، این مرد از افراد پادگان معاویه است که دیروز اسیرش کردم، دیشب را پیش ما گذراند و با شعر خود عواطف ما را تحریک کرد، گویا خویشاوندی هم دارد. اینک اگر مستحق کشتن است او را بکش و اگر گذشت از او برای تو گوارا است او را به من ببخش. علی (ع) فرمود: ای مالک اشتر، او از تو باشد و هرگاه از ایشان اسیری گرفتی او را مکش که اسیر اهل قبله نباید کشته شود.
اشتر او را به جایگاه خویش برد و آزاد ساخت.

خطبه 126

از سخنان آن حضرت در تقسیم مقرری [در این خطبه که هنگام اعتراض بر آن حضرت در مورد تقسیم مقرری به صورت برابر و یکسان ایراد شده است و با عبارت «ا تأمرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه» (آیا به من فرمان می دهید که با ستم بر کسی که بر او ولایت و حکومت یافته ام در جستجوی نصرت و پیروزی باشم) شروع می شود پس از توضیح پاره ای از لغات و مشکلات بحث مختصر فقهی تاریخی زیر آمده است که اطلاع بر آن برای خوانندگان گرامی سودمند است. ] [ابن ابی الحدید می گوید ]:بدان که این مسئله فقهی است و عقیده علی علیه السلام و ابو بکر در آن یکسان است که باید غنایم و صدقات میان مسلمانان به تساوی تقسیم شود. شافعی هم که خدایش رحمت کناد همین عقیده را دارد.
اما عمر همین که به خلافت رسید برخی از مردم را بر برخی برتری داد و افراد پیشگام و با سابقه را بر دیگران و مهاجران قریش را بر مهاجران دیگر و عموم مهاجران را بر همه انصار و عرب را بر عجم و آزاد را بر برده و وابسته برتری داد. عمر به روزگار حکومت ابو بکر هم به او پیشنهاد کرد که همین گونه عمل کند، ابو بکر نپذیرفت و گفت: خداوند هیچ کس را بر دیگری برتری نداده است بلکه فرموده است: «همانا صدقات برای فقیران و مسکینان و... است».«» و هیچ قومی را بر قوم دیگر تخصیص نداده است.
هنگامی که خلافت به عمر رسید به همان چیزی که اشاره کرده بود عمل کرد و بسیاری از فقهای مسلمان عقیده او را پذیرفته اند، و این مسأله از موارد اجتهاد است و امام می تواند به آنچه اجتهاد او می رسد عمل کند، هر چند پیروی کردن از علی علیه السلام در نظر ما بهتر و سزاوارتر است خاصه هنگامی که ابو بکر هم در این مسأله با او موافق بوده است و اگر این خبر صحیح باشد که پیامبر (ص) هم به صورت مساوی تقسیم می فرمود، مسأله منصوص خواهد شد زیرا کردار و عمل پیامبر (ص) هم چون گفتار او حجت است.