حیات پاکان 2 داستان هایی از زندگی امام حسن مجتبی، امام حسین و امام سجاد (علیهم السلام)

نویسنده : مهدی محدثی

مقدمه

سراسر زندگی امامان معصوم، اعم از صحبت، عملکرد و سکوتشان برای صاحبان بصیرت، درس و آموزش است.
هر معصوم در دوره ای خاص زندگی می کرده و در شرایط زمانی و مکانی خاصی نیز قرار می گرفت. مشکلات و سختی ها برایشان مهم نبوده و آنها را از ادامه راه باز نمی داشت. آنچه مهم بوده حفظ دین پیامبر بزرگوار اسلام و دستاوردهای آن بوده که با هزاران خون دل به دست آمده بود.
یکی همچون امام حسن (علیه السلام) تن به صلحی تحمیلی می دهد که صلح او خود فلسفه ای پیچیده دارد و در این نوشتار مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه مطلب آن که مصلحت امت اسلام در کار بوده و آن حضرت با در نظر گرفتن اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روزگار صلح را بر جنگ مقدم دانسته بود.
دیگری چون امام حسین (علیه السلام) با فدا کردن خود و 72 تن از یاران وفادارش نهال اسلام را که در حال خشکیدن بود آبیاری می کند و حاضر می شود سرش بالای نیزه برود، اما اسلام را سر بلند ببیند.
و دیگری همچون امام سجاد (علیه السلام) با یادآوری حوادث عاشورا، با دعاهای پر مضمونش - که امروزه به صورت کتاب صحیفه سجادیه در دسترس ماست - یاد و خاطره شهدای کربلا را زنده نگه می دارد و راه زندگی را به شیعیان می نمایاند.
به همین ترتیب، پیشوایان ما پرچم اسلام را دست به دست منتقل می کردند تا شیعه امروزه در سایه سار حکومتی اسلامی از جایگاه والا برخوردار باشد.
خدا را سپاس می گویم که در آغاز سالی که از طرف مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای - مد ظله العالی - به سال عزت و افتخار حسینی مزین شد توفیق یافته قسمت هایی از زندگی امام حسین (علیه السلام) را نیز به رشته تحریر در آوردم؛ باشد که قدمی در راه نمایاندن شخصیت والای او برداشته باشم و در روزی که هیچ سایه و پناهگاهی نیست در سایه شفاعت آن بزرگوار پناه گیرم، چرا که:
بخشودگی اهل گنه در صف محشر - وابسته به یک گردش چشمان حسین است
مهدی محدثی
قم - فروردین 1381

فصل اول: امام حسن مجتبی (علیه السلام)

خطیب خردسال

دوان دوان از مسجد برگشت و مثل همیشه نزد مادرش رفت. دو عدد متکا روی هم گذاشت تا شکل منبر شود و در عالم کودکی اش بر منبر بنشیند و سخنرانی کند.
این کار هر روز تکرار می شد، یعنی آنچه را که در مسجد بر پدربزرگش نازل شده بود تمام و کمال برای مادرش تعریف می کرد و آیات قرآن را برای او می خواند و به این شکل مادر را از وحی الهی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده بود مطلع می کرد. مادر نیز به حافظه پسر هفت ساله اش می نازید و به شیوایی کلام فرزند خردسالش افتخار می کرد.
گویا آن روز اتفاقی افتاده بود. سخنران کوچک ما مثل روزهای قبل عادی و روان صحبت نمی کرد، گاهی در سخنانش وقفه ایجاد می شد و گاهی نیز مطلب را به درستی نمی رساند... مادر پرسید:
- پسرم، چه شده امروز نمی توانی راحت حرف بزنی؟
- مادر، مثل شاگردی شده ام که در حضور استادش باشد و نتواند راحت صحبت کند، گویی شخص بزرگی حرف های مرا می شنود... راستش مادر جان، هول شده ام.
در این هنگام علی (علیه السلام) از پشت پرده بیرون آمد و پسرش (حسن) را در آغوش گرفت و بوسید. سپس گفت: احسنت، مرحبا، پس تو بودی که هر روز آیات خدا را برای مادرت می خواندی...(1)