ابریشمی از دریا

نویسنده : رسول بانگین خلیفانی

ای پرستش صبحگاهی

ای پرستش صبحگاهی
تو مرا آبستنی
ای زادگاه شعور گیاه و گل
ای نطفه آرامش محض
از خون تو می نوشم
به شکرانه آبی که از جویبار مهر آفرین خدا می جوشد
و از گوشت تو می خورم
تا وجودم زاییده تکلم آواز تو باشد.
ای نماز شعر ناب
ای شروع بی حساب
باور کن اندیشه ناب هستی را
تو مرا آبستنی

شاید زنده بمانی

شاید زنده بمانی
شاید زخم سرخ
به امان سایه ات ایمان بیاورد
شاید ابر سیاه سقف خانه ات
بچکد در کاسه نفس هایت
تلاشی کن
شاید لشکر ایمان
همچون سرخی خون سبز
بر لبانت جاری شود
و آفتاب در برق نگاهت
آتش بگیرد
بگذر از این فرجام
از این حضور ناخدا
از این نگاه سرد
دنیا آغاز می شود دوباره
با طلوع خورشید
و شعر نماز دوباره روح می گیرد
تلاشی کن
صدای اذان همچنان نفس می کشد
از دور
از نزدیک
و دست هایی به سوی تو درازند
تلاشی کن
هنوز بوی باران می آید.

سال هاست

سال هاست
خون من می چکد در مرداب این جنگل زرد
سال هاست
من در جشن سرخ تولد پاییز
قربانی آوار برگ ها می شوم
اینجا صدای خدا را کسی نمی شنود!
ای پاک دیروزی
ای زشت امروزی
بیوه خورشید در رقص آسمانی سیاه
از لاغری مفرط می میرد
و من و تو
در ماتم جهنم خویش
خود را گرم خواهیم کرد
این جا کسی صدای نماز را نمی شنود!
همه در خود گمند
و شعور گیاه
بالای خط قرمز می خواند
نظاره کن غروب ابدی دنیا را
دیگر هیچ چشمی نخواهد دید
و هیچ گوشی نخواهد دید
نخواهد شنید!