چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

بخش دوم

چند روز از رفتن آقای نبیل زاده گذشت و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. یک روز وقت نهار از مزرعه برای استراحت به خانه برگشتم، بچه ها را در سر کوچه شادان یافتم، جلو در همسرم مرا متوقف کرد و آهسته به گوشم گفت: که مهمان عزیزی داریم؛ گفتم کیست؟ گفت: آقا سید موسی اصفهانی ، از نخبه ترین مبلغ های تهران و مشهد. همین طور که داشتم حرف می زدم دیدم مردی از داخل خانه بیرون پرید، دست به گردنم انداخت و شروع کرد سر و صورت مرا بوسه دادن، پس از احوال پرسی گفت: آقای رحمانی! چند روز قبل، ذکر حضرت عالی در محفل مشهد به میان آمد، آقای نبیل زاده از شخصیت فوق العاده شما تمام سردمداران بهائیت را در مشهد به تعجب وادار کرد، سرانجام در محفل تصمیم گرفتند که من خدمت برسم و سلام احبای الهی را به عرضتان برسانم و از زحمات فراوان شما در راه بهائیت و ارشاد همگان به نیابت روسای محفل، تقدیس و تشکر به عمل آورم. و... همین طور که داشت لوخ به پالونم می زد و یا به عبارت دیگر هندوانه زیر بغلم می گذاشت، داخل حرفش دویدم و گفتم، جناب مبلغ اختیار دارید، آن ذره که در حساب ناید مائیم. و یا آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد! شما سروران محترم هستید که امر بهائیت را در شرق و غرب رواج داده و فرمان بهاءالله را به جهانیان ابلاغ نموده اید، ما می توانیم فقط مهمان دار خوبی باشیم و جلسه بگذاریم تا شما تبلیغ کنید و... خلاصه از این تعارفات شاه عبدالعظیمی، فراوان رد و بدل شد. در حالی که می توانیم قسم یاد کنم که گفته های هیچ یک از دو طرف حقیقت نداشت. در هر صورت پس از پایان یافتن تعارفات و صرف چائی، من بعد از ظهر از کار و کسبم ماندم و وقف خدمت مبلغ شدم. ضمناً در این فکر فرورفتم که چرا آقاموسی این قدر از ما تجلیل و بزرگداشت نمود؟ ولی به زودی سر مطلب را دریافتم؛ علت آن این بود که آقای نبیل زاده به مشهد رفته، قسمتی از اشکالات رد و بدل شده بین من و خود را بازگو کرده است، محفل به هراس افتاده که نکند از بهائیت برگردم، بلافاصله آقاموسی را فرستاده اند تا از من تشویق به عمل آورد. در حالی که من بهایی مومنی بودم و غرضم تحقیق بود. اما از جائی که بهائیت نمی خواهد تحقیق کنیم ترسان است.
خلاصه آن شب را جلسه تبلیغی گذاشتیم و آقاموسی داد سخن داد و جلسه تمام شد و جمعیت رفتند. آن وقت گفتم: جناب آقای سید موسی! اجازه می فرمائید مطلبی را سوال کنم؟ فرمودند: خواهش می کنم بفرمائید. گفتم: بهاءالله در جواب یک فرد که از ایشان راجع به بهشت و جهنم سوال کرده اند می گویند:
جنت لقاء من است ، و جهنم نفس شوم تو، ای مشرک!(81) اگر واقعاً مطلب چنین است، پس اگر کسی ایشان را ملاقات نکند بهشتی نخواهد دید ؛ آیا واقع مطلب همان است؟ و موضوع دیگر اینکه آیا بهاءالله امام است؟ اگر امام است امام که کتاب نمی آورد ، و آیا پیغمبرند؟ که باز خودشان می گویند: خدایم؟؟ من نمی فهمم.
ایشان فرمودند در خلوت به شما می گویم. شب که خلوت شد، دو نفری در اطاق خواب قرار گرفتیم، درب اطاق را محکم بستند که دیگری وارد نشود، سپس آهسته فرمودند: آقای رحمانی! شما خیال می کنید من عقیده به بهاءالله دارم، بهاء کیست که من او را امام یا پیغمبر بدانم ، برادر عزیز! روزگار است، استیصال است، بیچارگی است، مگر من تاریخ بهائیت را نخوانده ام که بهائیت و بابیت پدیده دست بیگانه و اجانب است ، و مطالب نامربوطه این مسلک های باطل نیم خورده شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی است، که جز عرفان بافی بی مغز چیز دیگری در بساط آنها نیست ؛ حقیقت این است که من و امثال من از مبلغین، از خود بهاءالله با سوادتر هستیم. آری، عباس افندی مقداری مطبوعات مصری را ظبط کرد که بهتر از پدرش توانست مکاتبی بنویسد. شوقی افندی که تشکیلات بهائی را به سازمان اداری تبدیل کرد، مقداری دوام پیدا کرد؛ والا تا به حال بهائیت از بین رفته بود. آقای رحمانی! من مگر دیوانه شده ام که دست از حقایق قرآنی و آیات رحمانی که ضامن سعادت بشریت است و تمام فلاسفه دنیا اذعان و اعتراف به حقایق آن کرده اند بردارم. مگر نمی بینید که هر ماه و هروز عده ای از فلاسفه و پرفسورهای خارجی و اساتید دانشگاه ها با تحقیقات عمیقانه که کرده اند وارد دیانت مقدس اسلام می شوند. همچون: آقای سولاک ملیکیان مسیحی، استاد دانشگاه تهران که فعلاً نامشان دکتر محمد علی ملیکیان است. و مانند لای لردهدلی انگلیسی که روزنامه دایلی میل، حال او را نقل کرده، و مانند استاد نشکنتار بارهیابا رئیس سابق دانشکده حیدرآباد که فعلاً نامش محمد عزالدین است. و مانند پرفسور عبدالکریم جرمانوس مستشرق مجارستانی، و آقای پریستلی و محمد گورنا راریکسون سوئدی و غیرهم...
اما من چرا مسلمان نمی شوم، استیصال وادارم کرده آخر برادر! من در این سن و سال، قدرت برزحمت کشی ندارم. زن و بچه ام خرجی می خواهند. بارم سنگین است. خودم هم 7 فرزند دارم، دو تا از بچه هایم تحصیل می کنند؛ مخارج دارند. چندی قبل یکی از پسرانم برای تحصیل به اروپا مسافرت کرد. متأسفانه خرج و هزینه زندگی زن و بچه پسرم ایرج که چندی قبل در مسافرتش از نی ریز به شیراز در یک حادثه اتومبیل کشته شد به عهده من است. با همه اینها اگر می توانستم زندگی خود را از راه کشاورزی یا بازرگانی تأمین کنم، دست از تبلیغ مرام باطل برمی داشتم؛ زیرا فعلاً هم پیش وجدان خودم خجل و شرمنده هستم و هم خود را در نزد خدا مسئول می دانم. اگر چه فعلاً مبلغ بهائیان هستم، اما از دین مقدس اسلام هم در باطن نمی توانم منصرف شوم. یعنی فطرت و وجدانم مرا به سمت اسلام سوق داده، و ندای حقیقت و واقعیت اسلام در سراسر اعضای وجودم طنین انداز است. و اگر فرصتی به دستم برسد و مکان خلوتی پیدا کنم، راز و نیازی با خدای خودم دارم. و تا بتوانم فرائض یومیه اسلام را ترک نمی کنم. اما خواهشمندم این حقایق پیش خودتان بماند. بهترین ارمغان من همین است که نصایح و اندرزهایی است که بس نیکو باشد روزی که من مردم، شاید سخنان مرا درک نمائید.
از این تاریخ به بعد گاهی می دیدم آقای سید موسی اصفهانی دو رکعت نماز صبحی و نماز ظهر و عصری می خواندند و پس از فرضیه الهی، اشکی جاری و انقلاب احوالی در ایشان می دیدم. ضمناً نامبرده را می دیدم که هرزمان کلفت من سفره غذا را پهن می کرد سر را به زیر می انداخت و با قیافه ای آلوده به غم و اندوه، با انگشتان خود زمین را کاوش می دادند. به خلافت سایر مبلغین که آن بی شرم ها از گوشه و کنار به دست و پای کلفت نگاه می کردند. یک روز قبل از حرکت از زرک (خیرالقراء) دست مراگرفته، به جانب صحرا بردند. بعد مقداری گریه کردند که بنده هم بر حال رقت بار ایشان گریه زیادی نموده، سپس فرمودند: مسیح الله! من چند روز است نان و نمک شما را خورده ام، اگر این مطلب را به شما نگویم خیانت کرده ام، و خداوند مرا به اشد مجازات کیفر کند؛ برادر عزیز! اگر می خواهی دینی برای خود اتخاذ کنی و دیندار باشی اسلام، اسلام، وگرنه برو بی دین باش. و در هر صورت آزاد باش. بهائیت دین نیست، ساخته دست خارجی است ، و بطلان آن بر همه هویداست. گفتم: آقای محترم! پس این که همه مبلغین دانشمند چه شده که پی به بطلان آن نبرده اند؟ فرمودند: آقای رحمانی! شما از کجا دانستید که مبلغین بطلان آن را نفهمیده اند؟ و سپس شروع کردند به شرح حال مبلغین و تقسیم کردن آنها را بر چهار دسته و فرمودند: آقای رحمانی! مبلغین بهایی از نظر اعتقاد و عقیده داشتن از این 4 دسته خارج نیستند:
(دسته اول:) تعداد زیادی از مبلغین حقیقت را فهمیده و برگشته اند، و بلادرنگ ردیه نوشته، بطلان بهائیت را با ادله و منطق صحیح آشکار ساخته اند؛ مانند: مرحوم حسن نیکو ، نویسنده کتاب بهترین کتاب است. و نیز مرحوم عبدالحسین آیتی مشهور به آواره، نویسنده کتاب کشف الحیل در سه جلد. و همچنین مرحوم فضل الله صبحی ، نویسنده ردیه مشهور خاطرات صبحی یا پیام پدر و... افراد دیگری به پیروی از همین دسته اول از کسانی که بعد از برگشتن شان از مرام بهائیت خواستند ردیه بنویسند، بهائیان فوراً متوجه شده، یا آنان را به انواع دسیسه ها مسموم کردند یا خفه نمودند یا اگر صلاح خود را کشتن آنها ندانستند، آنان را تحت شرایطی قرار دادند که نتوانند ردیه بنویسند. یکی از دوستانم نقل کرد در سفری که به مصر به ملاقات آقای ابوالفضل گلپایگانی ، نویسنده فرائد که با قلم طرارانه و مسموم، آن کتاب را به نفع بهائیت نوشت رفته بودم، دیدم ایشان در حجره ای با مختصر زندگانی فقیرانه ای روزگار می گذرانند؛ ضمناً اضافه کرد یادم نمیرود که ایشان منقلی جلوی خود گذاشته و قوری ای بش (بند) زده هم کنار منقل و یک دانه فنجان کثیف که معلوم بود مدت ها است شسته نشده روی نعلبکی کثیف تر از آن گذاشته بودند، خود او هم زانو بغل زده در حیرت بود، پس از سلام و خوش و بش کردن گفتم: رفیق عزیز این چه وضع است؟! چه می کنی؟ بلافاصله این آیه را خواند: خسر الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین(82) و این آیه ای است که عمربن سعد ابی وقاص وقتی از کربلا برگشت و ابن زیاد از دادن حکومت ری به وی امتناع ورزید قرائت کرد؛ سپس شروع کرد به گریه کردن و گفت: ان الافندی رجل سیاسی خدعنا بشیطنته، عباس افندی مردی سیاسی بود، به تقلبش ما را گول زد. حال فهمیده ام که گول خورده ام. اما آنها قبل از آنکه دست و پایی کنم و به ایران برگردم و ردیه ای بنویسم ، فوراً احساس کردند و چنان شهرت دادند که من به صورت ظاهر آزادم، ولی در حقیقت زندانی ام. خلاصه تمام زحمات مرا فراموش کرده، با پرداخت ماهی یک و نیم لیره انگلیسی که به زحمت زندگانی مراکفایت می کند، مرا در اینجا متوقف ساخته اند. و باز هم شروع کرد به گریه کردن. مدتی که اشک ریخت دیدم دست بردست می زند و می گوید آه! آه! دیوانه وار مدتی آه کشید، سپس ساکت شد و دست ها را که با آنها زانوها را بغل کرده بود روی سینه گذاشت. به طوری که دست راست او روی بازوی چپ و دست چپ روی بازوی راست واقع شده بود، با نهایت ناراحتی سرو بدن را به راست و چپ حرکت می داد و حرف نمی زد. به طوری که من خسته شدم. حرکت کردم و خارج شدم. از زیادی حیرانی توجهی به من ننمود. و شاید متوجه نشد که من از اطاق خارج شدم.
دسته دوم : مبلغینی چون من فلک زده که به بطلان بهائیت پی برده، هوی و هوسی هم ندارم؛ اما وضع اقتصادی و فشار زندگی مرا وادار کرده که حقوق اندکی بگیرم و زندگی خود را تأمین، و ضمناً به اسم مبلغ مسافرت هایی هم بنمایم.
دسته سوم : یک عده از جوان های عیاش هستند که فقط به منظور فرونشاندن شهوت و اعمال غریزه جنسی، خود را در سلک مبلغین قرار می دهند. بعد که آنها هم پیر شدند، غالبشان می فهمند؛ برگردند یا برنگردند کاری نداریم.
دسته چهارم : عده ای هستند که قومیت و جاهلیت آنها را وادار کرده که به نفع بهاءالله تبلیغ کنند. و این دسته افرادی هستند که از کوچکی از پستان بهائیت شیر خورده و در بهائیت نشو و نما و پرورش یافته اند. و تحصیلاتی نموده، پس از دوران مقدماتی وارد رشته تبلیغی شده، همان تقلید کورکورانه و تعصب و جهل و حمق نمی گذارد که سخن حقی را گوش کنند یا استدلالات صحیح را بشنوند. یعنی مثل مشرکین صدر اول اسلام، که به مردی که روی به اسلام می آوردند می گفتند گوش خود را پنبه بگذارید که سخنان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشنوید، این دسته که پنبه تعصب و جهل و غفلت را در گوش قرار داده، حاضر نیستند گفتار حق را بشنوند. بعد فکر کنند ببینند صحیح است یا نه. و نوعاً چون مطلب حقی را گوش نداده، یا استدلالات صحیح را مطالعه نکرده اند، نمی توانند مطالب حق را از باطل تشخیص دهند. در نتیجه در هر حالی سنگ تبلیغ بهائیت را به سینه زده، و برای همیشه در جهل و نادانی باقی می مانند. مگر خدای متعال اسباب هدایت آنان را به گونه ای فراهم فرماید!
به دنبال این تقسیم بندی، اشک حسرت از چشمانش جاری شد و دیگر با من خدا حافظی کرد و راه افتاد. من چون این شخص را در زرنگی از طرفی، و راستگوئی از دیگر سوی دیدم، احترام زیادی نمودم. هنگام حرکت مقداری تعارفات، هدیه، و سرراهی برایش آوردم. مردم آبادی ما تمام احترامات من را به حساب بهائیت می گذاشتند. آنها نیز سرراهی و کادوی زیادی برایش آوردند. آقا موسی اصفهانی از ما خدا حافظی کرد و رفت.
خواننده عزیز! اگر ملاحظه فرمائید، نگارنده موقعی هم که در سلک بهائیان بودم براثر دیدن و شنیدن این مطالب و حقایق، رغبتی به این مسلک و مرام نداشتم. اما عوامل و اسبابی در سر راهم موجود بود که نمی توانستم این سد را بشکنم و خود را خلاص سازم. که شاید بعضی از آن عوامل، جوانی، غفلت، جهالت، نادانی، فراهم بودن اسباب معیشت، عشرت و عدم توجه به حقایق اسلام بود.

بخش سوم

مدت ها از رفتن آقاموسی می گذشت، دیگر مبلغی به ده ما نیامده، و کم کم داشت سر و صدای مردم در می آمد که چرا محفل مشهد ما را ترک کرده است؟ چرا مبلغ نمی فرستد؟ در این گیرودارها بود که مبلغی به نام آقامیرزا یحیی زنجانی به قریه ما (خیرالقراء) وارد و در خانه من پاتوق انداخت. پس از مذاکرات معلوم شد قصد دارد سه روز در زرگ بماند و سپس بازگردد. لکن چون او را مردی خوش حالت و شیرین زبان و خوش بیان یافتم، تقاضاکردم بیشتر بمانند و ایشان نیز پذیرفتند.
و البته چون سری هم از تریاک و وافور گرم می کرد و چاکر هم مهیا می کردم برگرمی مجلس ما می افزود. (در آن تاریخ تریاک باندرول دار لوله ای اعلا که از زردی با طلا برابری می کرد، از طرف دولت در اختیار معتادین با قیمتی نازل گذاشته می شد، یک سیر شانزده ریال).
یکی از شب های سرد زمستان، دونفری در اطاق گرم، پهلوی منقل آتش قرار گرفته، مشغول وافور کشیدن بودیم، قوری هم کنار منقل آتش، گاهی بستی می زدیم و دهانمان خشک می شد، یک دانه چای پررنگ اعلا با قندهای کلوخی روسی صرف می کردیم. ضمناً دونفری هرچه اسرار و درد دلی که از اوضاع روزگار داشتیم به عنوان نقل مجلس، برای یکدیگر نقل می کردیم. ضمن صحبت گفتم: جناب میرزایحیی! از چه تاریخ جنابعالی به سمت مبلغ در بهائیت مأموریت پیدا کرده اید؟ دوست دارم برایم نقل کنید، و خلاصه شرح حال خود را که در چه تاریخ ازدواج کرده اید؟ چند اولاد دارید؟ از محفل چقدر حقوق می گیرید؟ نقل نمائید. گفت: جناب میرزامسیح الله! داستان زندگی و شرح حال من مفصل است، پدرم میرزا مجید در کوچکی مرا به مکتب فرستاد، قرآن و کتاب گلستان و بوستان سعدی و کتاب حمله حیدری را خواندم؛ بعد هم چنانچه رسم مکتب های قدیم بود، کسانی که می خواستند بچه هایشان بیشتر باسواد شوند، به خواندن مراحل بعدی درس ها تشویقاتی می کردند؛ پیش استاد دگری رفتم. کتاب نصاب الصبیان(83) و مختصری از کتاب امثله(84) و ترسل (خط شکسته) و خط رقومی و هندسه و خط نسخ و نستعلیق یاد گرفتم. و به حدکامل آشنایی پیدا کردم. و تا سن چهارده سالگی مشغول تحصیل بودم. ضمناً چون پدرم میرزامجید مردی تهیدست بود و عائله خود را از مختصر دکانی که در کنار بازار زنجان داشت - توتون و تنباکو فروشی - اداره می کرد، نتوانست بیشتر از این مصارف زندگی مرا متحمل شود، برای کمک خرج زندگیم شاگرد قهوه چی شدم، سه سال شاگرد قهوه چی بودم. البته بر اثر رفت و آمد اشخاص ولگرد و همه جائی - مخصوصاً یک عده گاری چی به قهوه خانه ما، که در زاویه یکی از محلات زنجان واقع شده بود - و تماس با آنها اخلاق من فاسد شد، به حدی که شرح و بسط آن مناسب نیست؛ در همین اوقات بود که پدرم از دنیا رفت. تمام ثروت و اسباب دکان بین من و دو خواهرم تقسیم شد. کلیه سهم ارث من سی و پنج تومان به پول آن زمان بود. که تمامی این مبلغ را به فاصله سه ماه با رفقای نااهلم خرج کردم. و ضمناً از قهوه خانه خارج شدم و با همان باند فساد شروع کردیم به جیب بری و دزدی، مدتی شغل ماکلاهبرداری و جیب بری خلق خدا بود. اما از آنجائی که دزد و خیانت کار به کیفر کردارش مبتلا می شود، آخر الامر دستگیر شدیم؛ بدین شرح:
شبی از شب ها رفقایم پیشنهاد کردند که یکی از مغازه های خرازی فروشی معتبر شهر زنجان را که برای دستبرد ما مناسب تر از مغازه های دیگر بود خالی کنیم، البته دسته کلیدهای متعدد به این منظور با خود داشتیم که هر نوع قفلی را بتوانیم باز کنیم؛ وقتی در را باز کردیم، سه نفری داخل دکان شدیم، در را بستیم و کیسه گونی ها را پر از اجناس قیمتی کرده، به دوش کشیدیم که از دکان خارج شویم، یک دفعه متوجه شدیم درب دکان از آن طرف قفل شده، مات و مبهوت کیسه گونی ها را به دوش گرفته، از فرط حیرت و ترس، نه قدرت سرپا ایستادن و نه نشستن و نه راه رفتن و نه فرار کردن، پس از ساعتی در باز شد، پنج نفر پاسبان وارد شدند،، دست های ما را بستند و صورت مجلسی تنظیم نموده، و ما را به کلانتری زنجان جلب نموده و پس از تکمیل پرونده به دادسرا، به سلامتی شما مدت شش ماه زندانی شدیم. بعد از شش ماه از زندان خارج شده و در یکی از کاروانسراهای شهر زنجان به کمک عمویم میرزاعبدالرحمان، دالان دار و قپانچی شدم. آنجا هم به واسطه اینکه سه کیسه ترنجبین، شبانه از یک نفر تاجر سرقت رفته بود، آخر الامر مال گم شده سر از گریبان خودم درآورد، و حاج محمدرضا صاحب کاروانسرا بعد از پانزده روز دالان داری مرا بیرون کرد. وقتی مرا از کاروانسرا بیرون کردند، دیگر نتوانستم در شهر زنجان بمانم. رفتم اطراف همدان و در یکی از معادن استخراج سنگ آهن استخدام و سرعمله شدم. چون نسبتاً فعالیتی داشتم، کار من نظر یک نفر از اربابان معدن را به نام بمان اله یزدانی جلب نمود، گفن: پسر! اهل کجائی؟ گفتم زنجان. گفت احسنت! احسنت! تا چه میزان سواد داری؟ گفتم: مقدار کمی سواد دارم. پرسید: ازدواج کرده ای؟ گفتم: خیر. گفت: پس امشب خانه ما باش. گفتم: بچشم.
سرشب وقتی کشیک من تمام شد، همراه ارباب روانه خانه او شدیم. شب مرا به مجلسی که افراد زیادی زن و مرد در آنجا شرکت داشتند برد. یک نفر پیرمرد برخاست به عنوان گوینده و مقدار زیادی مطالب را که بعدها فهمیدم مطالب مربوط به بهائیت بوده، برای آنان بیان نمود. خلاصه پس از چند جلسه مرا فریب داده تسجیل(85) کردند و به مسلک بهائیت وارد نمودند. آهسته آهسته راه تبلیغ مطالب امری به من می آموختند تا ورزیده شدم. به طوری که بعضی از شب ها که مبلغ دیرتر می آمد، من خودم بهائیان را تبلیغ می کردم. خلاصه پس از یازده ماه، آقای بمان اله یزدانی، دوشیزه خود را به نام روح انگیز به ازدواج من درآورد و عقد بهائی بسته شد. طولی نکشید که با حمایت جناب بمان اله، جزء مبلغین امری قرار گرفتم. فرمان تبلیغی مرا صادر کردند. مدت 23 سال است مشغول تبلیغم. سفرهائی به اردکان - تفت - یزد - شیراز - اصفهان - نجف آباد - نیشابور - کاشمر - تربت حیدریه - فردوس و زرگ بشرویه کرده ام. و در این حال بود پرسیدم که جناب آقامیرزا یحیی آیا در قسمت تبلیغات واقعاً از روی اعتقاد و صمیمیت تبلیغ می کنید، یا برای حفظ مقام و اداره امر معاش است؟
میرزایحیی قاه قاه خندید، گفت: برادر، آقای رحمانی! خیلی عجیب است از جنابعالی! بنده که اول شرح زندگیم را برای شما گفتم که گاهی قهوه چی، گاهی هم جیب بر و کلاه بردار، گاهی هم قپانچی و گاهی هم سرعمله معدن آهن بودم، دیگر این سوال چه معنی دارد؟ گفتم جناب آقامیرزایحیی! از جواب خودداری نکنید.
گفت: آقای رحمانی، بنده این تبلیغ را هم مثل همان قپانچی گری یا کلاهبرداری بیشتر حساب نمی کنم. البته این تبلیغ آسان تر است و زحمتی هم ندارد. ضمناً به هر شهری و دیاری هم وارد شدم، احترام زیادی دارم. شام و ناهارم هم مرتب و بهترین غذا مال من است. حتی در آن ایام که مردم خوراکشان نان جو و ارزن و ذرت بود، برای من بهترین غذاها و طعام ها را تهیه می کردند. با این حساب اعتقاد به مرام بابیت و بهائیت یعنی چه؟ همسرم هم فهمیده که من به بهائیت عقیده ندارم و عباس افندی را یک آدم معمولی بیشتر حساب نمی کنم ، ولکن چون خیلی مرا دوست دارد، افشار نمی کند. گاهی هم چند فحش به عباس افندی نثار می کنم . اما پدر عیالم، آقای بمان اله خبر ندارد که من عقیده ندارم. ضمناً وافور زیاد می کشیدیم، یک وقت به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 5 بعد از 12 شب است، و این ساعت درست مطابق بود با اذان صبح مسلمان ها در فصل زمستان. گفتم: عزیزم! خسته شدم، بخوابیم. چراغ را خاموش کرده خوابیدیم. عجب خواب خوش با کیف و نشاطی، هوا سرد اما اطاق گرم بود. از سرشب تا به حال سه منقل آتش عوض کرده ایم. دود وافور در فضای اطاق جابه جابه حال باقی است. خود باقی است. و این کیفیت بیشتر به خواب خوش ما کمک می کرد.
مدتی نگذشت، دیدم کسی بازوی مرا فشار می دهد و صدائی به گوشم می رسد: آقای رحمانی! آقای رحمانی! من هم که در آن ساعت مست خواب بودم، در عالم نشئه و خواب حرکتی کرده، گفتم: بلی. و از این شانه به آن شانه غلطی زده، احساس کردم دانه های باران می ریزد، سر از زیر پتو خارج کردم، دیدم آقامیرزایحیی است که اشک می ریزد و گریه می کند. گفتم: آقامیرزایحیی، چه خبر است؟ با شتاب بلند شدم، چون این منظره خواب را به کلی از چشم من ربود. گفتم: چه شد؟ گفت: آقای رحمانی! خوابیدم، در عالم خواب دیدم در یک صحرای وسیعی واقع شده ام، مردم زیادی در آن صحرا جمع شده اند و به قدری به هم فشرده اند که راه نفس بر من تنگ شده است، زمین آنچنان داغ بود که از کوه حداد داغ تر، التهاب و تشنگی سختی هم مرا فرا گرفته که زبانم از دهانم خارج شده بود، و به قدری هوا تاریک بود که در دنیا آن تاریکی را نمی توا وصف کرد، به هرجانب می خواهم فرار کنم و خود را خلاص نمایم و به جای سردی برسانم، یا آبی تهیه کنم امکان ندارد، و راه فرار از چهار طرف بررویم بسته شده بود، یواش یواش برشدت عطش و التهابم افزوده می شد، سایه ای نظرم را جلب کرد، عرق ریزان، نفس زنان با زحمت زیادی خود را به سوی آن سایه رسانیدم، دیدم سایه ای است از دود سیاه که حرارتی سوزنده از او خارج می شود، نعره های خلق بلند است، همه می گویند: وانفسا! والنفسا! به آتشی رسیدم، سیاه مردانی را دیدم، گفتم: وای بر حال من! این چه عالم است، این چه جائی است؟ گفتند: صحرای محشر. گفتم: وای بر حال من! آیا پناهی هست که به آنجا پنانده شوم؟ آیا کسی هست که بتواند مرا نجات دهد؟ آیا امکان دارد شربتی از آب بنوشم؟ گفتند: پیشوای تو کیست؟ گفتم: در راه بهاءالله و سیدباب تبلیغاتی داشتم، اما به آنها عقیده ندارم. به من گفتند: مردم را گمراه می کنی و به آنها عقیده نداری، برو پیش آن دو نفر که تو را نجات دهند.
ناگاه دیدم از دامنه محشر، عده ای را به زنجیرهای آتش مقید کرده، ملائکه غلاظ و شداد بر آنها موکلند، و عمودهائی از آتش برفرق آنها می زنند و به سوی دوزخ می کشانند؛ پرسیدم که این افراد کیستند؟ جواب دادند که آنها سیدباب، میرزاحسینعلی، یحیی سبح ازل، عباس افندی و شوقی، گلپایگانی را پشت سر عباس افندی نگاه داشته اند. تا چشمم بر آنها افتاد شروع کردم به دشنام دادن و لعنت کردن آنها، عجب این است که آنها هم به من دشنام دادند! من گفتم: سروکار مرا به این روز انداختید. آنها گفتند: شما مبلغان اگر نمی بودید برای ما تبلیغ کنید و مردم را گمراه نمائید که اطراف ما را بگیرند، ما دست از ادعاهای خویش برمی داشتیم؛ اما شماها ما را نگذاشتید. باری آنها شعله های آتش را به سمت من پرتاب کردند و گذشتند. ناگاه دیدم مردم به سمتی هجوم می آورند و می شتابند، گفتم: کجا می روند؟ گفتند: می روند: نزد ساقی کوثر، حلال مشکلات، حضرت علی بن ابیطالب - (علیه السلام) - و اولاد طاهرینش که آنها را از آب کوثر سیراب کند. گفتم: من هم می روم، منادی نداکرد: خیر، تو منکر وجود فرزندش مهدی هستی، و فریادی مهیب باند شد که از وحشت آن فریاد از خواب پریدم. دیدم بدنم مرتعش و قلبم مضطرب است. آقای رحمانی! حقیقت بر من مکشوف شد، برادر عزیز! خدا مرا هدایت کرده، دانستم که بهاءالله و سیدباب نمی توانند کسی را از عذاب خدا نجات دهند. گرچه این دو نفر که به قیامت علاقه و عقیده هم ندارند، پس از آن شب جناب مبلغ دیگر حاضر به تشکیل جلسه در ده مانشد.
یکی دو روز دیگر هم توقف کرد و سپس با خاطره اندوهناکی ده ما را ترک گفت. و دیگر نفهمیدم تکلیف آقامیرزایحیی چه شد.
خواننده عزیز! لابد تعجب می کنید که چرا من با دیدن تمام این افراد، و داشتن این همه اشکالات، چرا زودتر از بهائیت برنگشتم و شاید تصورش را نکنید که دست برداشتن از یک مردم هرچند باطل، چقدر مشکل است. مخصوصاً برای کسی که دارای لوح صادره از عبدالبهاء و شوقی باشد. الان یک از بهائیان لوح فدایت شوم از شوقی و عبدالبهاء ندارند. ولی من دارم.(86) اینها را که نقل کردم افراد خوب از مبلغین بودند.
یا بهی الابهی
خراسان خیرالقری جناب مستطاب آقامیرزا مسیح الله علیه
بهاءالله الابهی
قربانت شوم رقیمه مشمون به نور و محفوف به سرور جنابت شرف وصول، محن و بلایاکه در سبیل تعالی امر برجنابت وارد فوزی است عظیم، شاکر در سبیل حق باش. یالیت کل احباب نائل به این موهبت، نه چنان که این کسوت افتخار شایسته قامت هر محروم و این ماء طهور روی هر حقوم (حلقوم)، توئی مسیح مسیحانفس که از دم پاکت احبای الهی محبور علیک بهاءالله الابهی.
بنده آستان حضرت جمال قدم شوقی
یا بهی الابهی
تهران توسط آقاغلامعلی دواچی خراسان جناب آقای میرزامسیح علیه بهاءالله الابهی فائز باد
روحی لک الفداء ای بنده صادق جمال ابهی در این دم به یاد تو همدمم و به ذکر تو مانند گلشن از رشحات شبنمم، زیرا از فیض حضرت مقصود، چون ماء زلالی که سبب لطافت و طراوت قلوب می شوی. ملاحظه فرما که الطاف سلطان وجود، چه تأثیری در اهل سجود فرموده، که من در دامنه کوه کرمل در حیفا به یاد آن یار مهربان در خراسان مشغولم. و هذا من فضل الله البدیع عبدالبها عباس هوالله ورقه موقنه ضجیعه محترمه طوبی را با بدع اذکار روحیه مکبر شوید.

بخش چهارم

افرادی هم به نام مبلغ می آمدند که از هیچ امری خودداری نمی کردند. مثلاً یکی از مبلغین به نام آقامیرزا محمد پرتوی ، وارد زرگ، آبادی ما شد و من به حکم انسانیت، مردم را برای استقبال نامبرده فرستادم و خودم مشغول آماده کردن مقدمات ورود مبلغ و آماده کردن اطاق پذیرائی و دستورناهار دادن بودم که ناگهان سرو کله مبلغ پیدا شد و با تکبر مخصوص به خودش که خیال می کرد ما همه نوکران عمه او هستیم، احوال پرسی سردی کرده و به اطاق پذیرائی رفتیم. پس از پرسش احوال نامبرده، معلوم شد محفل او را فرستاده است که نوزده روز در محل ما بماند. ما هم خودمان را برای یک پذیرائی طولانی آماده کردیم. ظهر و شب برنج و کباب آقا فراهم بود.
من انگشتری داشتم که طبق دستور علی محمد باب(87) فراهم کرده بودم. خود انگشتر را با 370 ریال خریده و مبلغ 250 ریال برای نقش کردن جمله (قل الله حق و ان مادون الله خلق و کل له عابدون) برنگین انگشتر داده بودم. هنگامی که سر سفره می نشستیم، جناب پرتوی مبلغ به دقت به انگشتر من خیره می شد، ضمناً شب ها از انگشتم درمی آوردم و لب طاقچه می گذاشتم؛ دو سه روز به حرکت مبلغ، انگشتر مفقود شد. هرکجا گشتیم پیدا نشد. هرگز فکر نمی کردم که از مبلغ چنین خیانتی سربزند. مخصوصاً با توجه به اینکه 16 روز نان و نمک مرا خورده است. به علاوه اینکه مقام تبلیغی او اجازه چنین خطائی را نخواهد داد. ولی به مصداق آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، انگشتر در جیب مبلغ و ما دور جهان می گشتیم. خلاصه روزی که مبلغ می خواست تشریف ببرد، عده زیادی هم برای بدرقه حاضر بودند، سوغاتی ها و کادوها را در خورجین گذاشتند که روی اسب بگذارند، چمدان آقا سرش بسته و حاضر بود، همین که چمدان را کی از اهالی محل بند کرد و روی اسب گذاشت، ناگهان سر چمدان باز شد، تمام اثاث پائین ریخت، از جمله سر و کله انگشتر قیمتی هم از داخل اسباب های جناب مبلغ نمایان گردید؛ اما من که آن همه تشریفات بی مورد را درباره مبلغ نمک نشناس در پیش عوام کرده بودم، دیگر نمی توانستم بگویم انگشترم را دزدیده است. در حالی که گودی دلم را همراه انگشتر وارد چمدان جناب مبلغ می کردند، خودم دستور به جمع آوری اثاث دادم. تمام سوغاتی ها را با انگشتر مسروقه، جناب مبلغ از ده با خود برد. من هم با حسرت زیاد در حالی که پشت گردنم را از غصه خاراندم به خانه برگشتم.
این بود مختصری از شرح حال خود با بعضی از مبلغین و نحوه رفتار آنها در ده خراب شده ما.
خواننده محترم! شما چه فکر می کنید آیا با این برخوردها و مطالعات و رفتار مبلغان، باز هم در بهائیت می ماندم؟ باز هم مهر سکوت برلب می زدم؟ باز هم برای راهنمائی گمراهان به راه راست، راه راست را نمی نوشتم؟ و...
امیدوارم تا لحظه ای که اجل به من فرصت می دهد از قلم در دست گرفتن و از نوشتن مضایقه نکنم تا بتوانم به یاری پروردگار، حقایقی را که از نیرنگ ها و حقه بازی های این حزب تباهکار و فریب خورده و به تعبیر رساتر پدیده دست استعمار می دانم برملا نمایم. شاید از این راه به افرادی که گول شیطنت مبلغان بهائی را خورده اند خدمتی کرده باشم و شاید جبران گمراهی و فعالیت های گمراه کننده گذشته ام را نموده باشم. بدیهی است که برای هیچ کس بدون توجهات حق متعال و یاری حضرت احدیت، توانایی و قدرتی نیست. از خدا می خواهم که تمام افرادی را که قلم به دست گرفته و روشنگر راه گمراهان می باشند یاری فرماید.
در خاتمه ضمن تقدیم سلام به پیشگاه امام زمان - (علیه السلام) - لوح صادره از عبدالبهاء و شوقی را به منظور پی بردن خواننده به عظمت مقامم در بهائیت ذیلاً به اطلاع می رساند:
درود برکسانی که از هدایت پیروی نمایند و درود بر متحریان واقعی تکرار این دو نامه به لحاظی است که در متن تکرار شده است.)
(
یا بهی الابهی
تهران توسط آقاغلامعلی دواچی خراسان جناب آقای میرزامسیح علیه بهاءالله الابهی قائز باد
روحی لک الفداء ای بنده صادق جمال ابهی در این دم به یاد تو همدمم و به ذکر تو مانند گلشن از رشحات شبنمم، زیرا از فیض حضرت مقصود، چون ماء زلالی که سبب لطافت و طراوت قلوب می شوی. ملاحظه فرما که الطاف سلطان وجود چه تأثیری در اهل سجود فرموده، که من در دامنه کوه کرمل در حیفا به یاد آن یار مهربان در خراسان مشغولم. و هذا من فضل الله البدیع عبدالبها عباس هو الله ورقه موقنه ضعیفه محترمه طوبی را با بدع اذکار روحیه مکبر شوید.
یا بهی الابهی
خراسان خیرالقری جناب مستطاب آقامیرزا مسیح اله علیه
بهاءالله الابهی مشرف باد
قربانت شوم رقیمه مشحون به نور و محفوف به سرور جنابت شرف وصول، محن و بلایاکه در سبیل تعالی امر برجنابت وارد فوزی است عظیم، شاکر در سبیل حق باش. یالیت کل احباب نائل به این موهبت، نه چنان که این کسوت افتخار شایسته قامت هرمحروم و این ماء طهور روی هم حلقوم، توئی مسیح مسیحانفس که از دم پاکت احبای الهی محبور علیک بهاءالله الابهی.
بنده آستان حضرت جمال قدم شوقی

...................) Anotates (.................
1) فطرت در لغت به معنای خلقت اصلی قرآن می فرماید فطره الله التی فطرالناس علیها (سوره روم: 30) علی امیرالمومنین نیز فرموده: فطر الخلائق بقدرته (نهج البلاغه، خطبه 1) و نیز فرموده: لم یشرکه فی فطرتها فاطر (نهج البلاغه، خطبه 183) فطر انسانی یعنی مجموعه صفات و خصوصیات و استعدادها و گرایش های روحی و روانی که لازمه خلقت انسان است و از ابتدا در نهاد انسان خلق شده است.
2) سایه شوم خاطرات مهناز رئوفی: 13
3) کتابهای سرچشمه های تصوف نوشته آقای جعفر توانا و رویشگاه تصوف نوشته آقای سیدمحمدحسین فقیه ایمانی را حتماً مطالعه کنید.
4) حدیقه الشیعه: 2/800
5) به کتاب تهمت های ناروا به شیعه رجوع شود.
6) مستدرک سفینه البحار: 10/304
7) سوره نجم: 3
8) علامه جوادی آملی در کتاب ولایت فقیه اثر وزین خود در صفحه 164 به این خطر در آغاز انقلاب اشاره کرده اند.
9) که البته حضرت زیدبن علی بن الحسین و اسماعیل بن امام جعفر صادق - (علیه السلام) - در آن نقشی نداشته اند. (به کتاب رهبران ضلالت) رجوع شود.
10) دست های ناپیدا: 42
11) دست های ناپیدا: 12
12) رهبران ضلالت، تألیف امیرعلی مستوفیان دیده شود.
13) خرقه صوفیان تالیف آقای سیدعباس وعیدی بهشهری در این زمینه تحقیقی جامع دارد.
14) آشنائی با عرفان و تصوف: 33
15) صالحیه چاپ دوم / 1346 شمسی: 348
16) کتاب آسیب شناسی عرفان تألیف آقای عبدالرضا بارفروش دیده شود.
17) مقدمه آقای استاد محمود عباسی بر رازگشا تالیف کیوان قزوینی.
18) صالحیه چاپ دوم / 1346 شمسی: 233
19) امروز در دهات آن را نخل نامند.
20) این نوع تظاهرات فرقه های ضاله، نشان دهنده این حقیقت است که فریب خوردگان را به نام دین فریب می دهند. در معنا دینداران ناآگاه از دیدن هستند که طعمه می شوند و اینکه فرقه های ضاله به وسیله شباهت سازی فرقه با بعض امور دینی افراد را فریب می دهند.
منظور این است که نباید فریب بعضی هماهنگی فرقه ها را با دین خورد، از کنار آنها به آسانی گذشت بلکه می باید براختلافات آنها با میانی دینی، مانند رکن رابع در شیخیه و عشریه یا اخذبیعت در صوفیه و مظهر سازی در گروهک نورالهی به اصل و اساس ضددینی آنها پی برد.
21) البته بهائیت سازان از اصل اعتقادی رجعت در تشیع استفاده کرده، برای طرح امام زمانی علی محمد شیرازی و ثابت کردن موقعیت حسینعلی نوری بهاءالله از اعتقاد رجعت استفاده کرده مدعی شده اند حسینعلی نوری، رجعت کننده دستگاه امام زمان تراشی است که با بیان در پی ادعای علی محمد شیرازی قرار دادند.
22) اصل جواز عزاداری برای سالار شهیدان یک حقیقت و واقعیت مورد ترغیب وجود اقدس پیامبر اکرم و امامان معصوم - (علیه السلام) - است، ولی چون مولف رساله حاضر به پدرش اشکال کرد شما که معتقدید امام حسین - (علیه السلام) - رجعت کرده یعنی بعد از شهادت زنده شده و هم اکنون زنده است، نیازی به علم و عماری که مخصوص عزاداری برای مردگان است ندارد دستور ترک آن را دادند.
23) ترجمه: ای سپاهیان خدا سوار شوید. (خطاب عمر سعد به لشکرش)
24) نوعی پارچه ضخیم است که در خراسان از پشم شتر یا کرک بز با دست می بافند و از آن لباس زمستانی تهیه می کنند.
25) لقب عباس افندی است که او برای بالا بردن بهاءالله و تثبیت ادعای جانشینی خود مهم تر تحریک احساسات فریب خوردگان نسبت به خود، خویش را عبدالبهاء خوانده است.
26) رطب،تر و تازه، ضد یابس
27) نام بخشی در شمال خاوری کرمانشاهان
28) نام ولایتی است. (فرهنگ دهخدا)
29) مولف نادم از بهائیت و هدایت یافته شخصاً پیرامون پیغمبر و خدا بودن افراد در بهائیت در صفحه 54 مطالبی دارد.
30) اللهم انی اسئلک بشعراتک اللتی یتحرک علی صفحات الوجه (کتاب ادعیه محبوب تألیف بهاءالله ص 121 طبع مصر سنه 1339)
31) در صورت ضرورت به احباب معرفی خواهم کرد.
32) اصطلاحی است که در بعض شهرهای ایران برای باجناق به کار می رود.
33) عجیب حیله و تزویری است که جهت چهار خانواده این چنانی لوح صادر کرده اند، البته سیاست کار بهائیان همین بوده و هست زیرا مردم که نمی دانند در زرک بشرویه چند نفر بهائی هستند به صدور لوح تصویر می رود که شهری بهائی می باشند، اینگونه تزویرهای مزورانه اساس رشد بهائیت و جهت فریب ساده لوحان بیچاره ای شد تا بهائی شوند.
34) این شرط مرسوم نزد درویشان چشتیه هند در ایران از عصر قطبیت ملاسلطان گنابادی به تقلید از شیخ احمد احسائی در شاخته های نعمه اللهیه به صورت قانون درآمده و می باید در واژه ایاک نعبد و ایاک نستعین نماز و به هنگام اذگار و ادعیه عمل شود.
35) معرفی مبلغ مزبور و ارائه مدرک برای بهائیان که علاقمند به تحقیق و هدایت باشند بلا مانع است.
36) مهاجرت این است که به دستور محفل مشهد، افراد بهائی باید برای پیشرفت بهائیت از وطن خود به هرجا که لازم باشد بروند.
37) جای تذکر دارد یکی از شیوه های نفوذ بهائیت در هرکجائی که مورد نظرشان قرار می گرفت انتخاب افرادی بود که هنر خیاطی، سلمانی، شکسته بندی، دعانویسی، رمالی داشتند و به بهانه همان هنرمندی باب معاشرت را با افراد گرم کرده آنها را به بهائیت دعوت می کردند.
38) صفحه 198 بیان فارسی می نویسد: فی حکم محو کل الکتب کلها...
39) تاریخ ظهورالحق. پاورقی ص 173
40) کتاب تاریخ نبیل زرندی صفحه 82
41) کتاب مفاوضات ص 124
42) کتاب مقاله شخصی سیاح تألیف عباس عبدالبها صفحه 3 و 4
43) لوح هیکل الدین ص 5 که به دنبال بیان عربی چاپ شده.
44) تاریخ صدرالصدور ص 207
45) سفحه 124 مفاوضات نوشته عباس عبدالبهاء
46) صفحه 229 کتاب مبین نوشته میرزا حسینعلی بهاءالله.
47) صفحه 33 و 34 کتاب قرن بدیع قسمت دوم نوشته شوقی افندی.
48) صفحه 207 تاریخ صدرالصدور نقل از عبدالبهاء.
49) زخرف آیه 21 ترجمه: کفار در مقابل دعوت پیغمبر گفتند ما پدرانمان را بریک مرامی یافتیم و ما از پی آنها می رویم.

50) قرن بدیع قسمت دوم نوشته شوقی افندی: 33-34
51) دروس الدیانه درس نوزدهم (نوشته ملامحمد علی قاینی)
52) کتاب اشراقات صفحه 68 (مولف بهاءالله)
53) مکاتب جلد 3 صفحه 254 و 255
54) صفحه 159 کتاب مجموعه الواح
55) قرن بدیع صفحه (34-33) قسمت دوم
56) مکاتیب جلد 3 صفحه 347
57) کلمه (سر) انگلیسی است و به معنی (آقا) می باشد. این لقب را سفیر انگلیس به ضمیمه یک مدال به او داد.
58) این نظریه سلیقه ای شخصی است تا به موضوعی که در پی آن می آورد اهمیت دهد.
59) لاتشربن لبن الحمیر بیان عربی ص 49
60) ولاترکبن البقربیان عربی ص 49
61) ولاتضربن البیضه علی شیئی یضیع مافیه قبل ان یطبح بیان عربی ص 39
62) و بارجلکم فوق الارض تمشون، لوح هیکل الدین که به دنبال بیان عربی چاپ شده صفحه 25
63) لاترکبن الحیوان الا و انتم باللجام و الرکاب لترکبون (بیان عربی ص 49)
64) قدحرمت علیکم ازدواج آبائکم: انا نستحیی ان نذکر حکم الغلمان (کتاب اقدس جمله 258)
65) قد حکم الله زان و زانیه دیه مسلمه الی بیت العدل و هی تسعه مثاقیل من ذهب (اقدس جمله 121)
66) من احراق بیتاً متعمداً فاحرقوه، (کتاب اقدس جمله 144)
67) قد کتب علی السارق النفی و الحبس و فی الثالث فاجعلوه فی جبینه علامه یعرف بهاء کتاب اقدس جمله 112
68) به گراور عین تبری نامه در آخر کتاب مراجعه شود.
69) کتاب مکاتیب جلد 3 نوشته عباس عبدالبهاء
70) اخراج یک فرد بهایی را از تشکیلات بهائیت طرد نامند.
71) ابلاغیه نمره 3537 مورخه 14 شهر الکلمات 128 مطابق 4/5/1350.
72) بهائیان به جای سلام که کلیه مردم دنیا در هنگام ملاقات به کار می برند، می گویند الله ابهی.
73) در صورتی که زن شوهر و مرد، زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن داشته باشند هر دو نفر سنگسار می شوند.
74) بیت العدل محلی است که نه نفر بر تمام افراد بهایی ریاست دارند.
75) مکاتیب جلد 2 صفحه 247
76) اغنام الله: یعنی گوسفندان خدا
77) اشراقات صفحه 18
78) اقتدارات صفحه 45
79) آثار قلم اعلی جلد 4، ص 329 تألیف میرزا حسینعلی بهاءالله.
80) بیان فارسی صفحه 324
81) صفحه 68 اشراقات
82) آیه 11 سوره حج
83) کتاب لغتی است عربی به فارسی، کوچک و منظوم.
84) کتاب صرف افعال عربی است که طلاب علوم دینی آن را می خوانند.
85) تسجیل عبارت است از اینکه هرکسی بهائی شود، سجل شخصی بهائی را گرفته، در دفتر آمار خود ثبت می کند و نام این کار را تسجیل می گویند!
86) به عنوان نمونه دو فقره از آنها را ملاحظه خواهید فرمود.
87) بیان فارسی صفحه 215