چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

بخش اول

ما طبق معمول دهمان، هرروز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر کوچه ها با یکدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یک روز هنگامی که خورشید اشعه کمرنگ طلایی خود را به زحمت می خواست در پشت کوه های واقع در غرب آبادیمان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم که با شتاب به سمت ده در حرکت است.
ده ما نسبتاً در بلندی قرار گرفته و مشرف برمرکز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حرکت باشد به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابک تاز را به دیگران اعلام کردم همه افراد به دقت نگاه کردند و سخن مرا یکصدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه کاره است، چون احتمال زیادی بود که برای برای ما مبلغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتفاقاً حدس ما درست از کار در آمد؛ مسافر تازه وارد، مبلغ زبردستی بود به نام میرزا منیرنبیل زاده که محفل مشهد وی را برای تبلیغ فرستاده بود.
ما همینطور که دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه کسی از پائین ده فریاد برداشت آقا مسیح الله مبلغ... این فریاد که از صدای اذان در ماه مبارک هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری که مبلغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هرکس سعی می کرد زودتر جمال دلارای مبلغ را ببیند. و یا زودتر با مبلغ احوالپرسی نماید و بعدها افتخار کند که من اول کسی بودم که دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به حال احترام پشت سر من می آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می کردند.
گرچه هوا با رفتن خورشید تاریک می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریکی شب را نهیب می داد که کناری برود، گویا آن شب استثنایی بود. با اینکه آخر ماه نوزده روزه بهائیان و در حقیقت باید تاریک می بود، اما به خاطر ورود مبلغ و خوب انجام گرفتن تشریفات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه ای به وجود آمده بود.
همین طوری که قدم برمی داشتم، فکر می کردم که جناب مبلغ که باشند. باز با خود می اندیشیدم هرکه باشند از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشکلات را می دهد و ما را راهنمایی خواهد کرد. در همین افکار بودم که ناگاه رشته خیالات و افکارم پاره شد، سرپیچ جاده ناگهان مبلغ در برابر ما سبز شد.
فریاد الله ابهی، الله ابهی، الله ابهی(72) سکوت دامن صحرا را در هم شکست. ابتدا مبلغ با من دست داد و پس از احوالپرسی مختصری جمعیت فرصت ندادند، من خودم را کنار کشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلغ قرار گرفتند، صدای بوسه زدن مبلغ به سر و صورت افراد، تنها صدایی بود که به گوش می رسید. من مادر مرده هم درکناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلغ را در قلب خود می کشیدم، خدایا این دل شب از کجا برنج بیاورم؟ از کجا جوحه تهیه کنم؟ چه وقت بپزد! آخر ده که چلوکبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی هم حق هم داشتم که بترسم، چون سفرهای قبل، مبلغین در مورد غذای ناباب، بس که به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم.
یکی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود که تمام مبلغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینکه جا نداشت دست آقای مبلغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلغ هم متقابلاً نامردی نمی کرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض کنم!
چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه که احوالپرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلغ تعارف کردم که بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلغ برکنار نموده، گفتم اجازه بفرمائید آقای مبلغ از راه دور آمده اند، فعلاً استراحت نمایند، هنوز مدتی تشریف خواهند داشت، بعداً به زیارتشان خواهید آمد.
با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل کردم، چون خانه من پاتوق مبلغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرایی تازه وارد دین بهایی بود. ناگفته نگذارم که چون جای مبلغین در خانه من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می کرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقفشان طولانی گردید و من به حکم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری که در پذیرایی مبلغین داشتم، برای اینکه دل آقای مبلغ گرفته نشود، گاه گاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت کنان ساعت ها گردش می کردیم. من سعی می کردم که وقت بیهوده تلف نشود، نوعاً سوالاتی راجع به دستور العمل آقای بهاءالله و احکام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.
یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعاً برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود:
پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید که ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها برما اشکالاتی وارد می نمایند که از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم که هم اکنون من در نقش یک فرد مسلمان آن سوال ها را از شما بنمایم و جواب هایی که مرحمت بفرمائید یادداشت می کنم، یقیناً در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمان ها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: هرچه می خواهد دل تنگت بگو و اضافه فرمودند که مگر امکان دارد که کسی بتواند به بهائیت اشکال بگیرد؟ ...
من که با تمام مغلطه بازی هایی که بلد بودم گاهی در جواب اشکلات مسلمان ها می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در کتاب اقدسش دستور داده اند که اگر کسی زنا نماید، باید فقط 9 مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهائیان جریمه بدهند، در صورتی که در قرآن مجید کیفر مرد و زن زناکار صد ضربه شلاق و یا سنگسار کردن است،(73) و می گویند این حکم کتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست، زیرا:
اولاً: تعیین نکرده که این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند، به علاوه همان طوری که مرد باید 9 مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حکم نداده که آیا هر دو براین کار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یکی از دو طرف مجبور باشد، و اشکالات دیگری که بعداً توضیح می دهم.
آقای نبیل زاده که هرگز حساب این حکم بهاءالله را تا کنون به این دقت نکرده بود، کمی در فکر فرورفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حکم شلاق و یا سنگسار کردن است؛ اما در بهائیت، تنبیه، روحی است، برای همین حکم پرداخت جریمه نقدی نمودند.
گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاءالله می خورم! خودت هم می دانی که غرضی در کار نیست، می خواهم بفهمم، گرچه یک مسلمان اگر این اشکال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منظور درک حقایق است... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده گفت: خواهش می کنم آقای مسیح الله تمام سوالات را بفرمائید بدون هیچ گونه ناراحتی جواب خواهم داد.
گفتم: آقای نبیل زاده در این حکم کتاب بهاءالله چندین اشکال است:
اولاً : فرمودید دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار کردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر کسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه براینکه جسمش را آزرده اند، روحاً هم او را تنبیه کرده اند. و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای تنبیه جسمی یا روحی باقی نمی ماند.
ثانیاً : اگر در این حکم کتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس کسی صورت گرفت، باز هم آن زن باید همین نه مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی که این کار به اصطلاح قوز بالای قوز است.
ثالثاً : تمام زن ها که کارمند و کارگر نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می کند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از کجا تهیه کند؟ مگر اینکه برای تهیه کردن این پول، با عرض معذرت یک کار خلاف دیگری انجام دهد، مثلاً دست به سرقت بزند و... بالاخره هم موفق نخواهد شد که این پول راحتی برای همان مرتبه اول فراهم نماید. و یا با کمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.
رابعاً : عمل خلاف بین یک زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل(74) بپردازند؟ ضمناً در آمد زندگی افرادی که بر ما ریاست روحانی دارند نامشروع می شود.
خامساً : اشکال بزرگتر اینکه اگر یک زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تکرار کردند، دیگر قدرت مالی ندارند که جریمه پرداخت نمایند؛ در این صورت تکلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده خود به یاد دارید که بهاءالله در اقدس می گویند: اگر کسی یک بار زنا نماید باید 9 مثقال طلا بدهد، اگر دوبار باشد 18 مثقال، اگر سه بار باشد 36 مثقال، به همین ترتیب اگر کسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد
در این لحظه ما به سایه درختان سبز کنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح الله! چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت کنیم. شاید می خواست از این پرسش های پیچیده من خلاصی یابد. یا به اصطلاح شانه خالی کند؛ ولی غافل از اینکه من کسی نبودم که از سوالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستم؛ بلافاصله من کاغذی از جیب درآوره، قلم را به دست گرفته، و شرع به حساب کردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب کنم و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی آقای نبیل زاده گذاشتم:
اگر کسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلک بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:
مرتبه اول 9 مثقال طلا
مرتبه دوم 18 مثقال طلا
مرتبه سوم 36 مثقال طلا
مرتبه چهارم چهار و نیم سیر طلا
مرتبه پنجم 9 سیر طلا
مرتبه ششم 18 سیر طلا
مرتبه هفتم 36 سیر طلا
مرتبه هشتم یک من و 32 سیر طلا
مرتبه نهم سه من و 24 سیر طلا
مرتبه دهم هفت من و هشت سیر طلا
مرتبه بیستم 32 سیر و 72 من و 73 خروار
مرتبه سی ام (1510 ماشین 15 تنی) 22 و 8 و - 22649
مرتبه چهلم 1546240 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاهم 1583349760 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و یکم 3166699520 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و دوم 6333399040 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و سوم 12666798080 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و چهارم 25333596160 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و پنجم 50667192320 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و ششم 101334384640 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و هفتم 202668769280 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و هشتم 405337538560 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و نهم 810675077120 ماشین 15 تنی
مرتبه شصتم 1621350154240 ماشین 15 تنی
و بالاخره برای بار شصتم و سوم آنقدر ماشین 15 تنی طلا خواهیم داشت که اگر این ماشین ها را در روی تمام خشکی های کره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشکی های کره زمین روی هم بالغ بر 000و000و600و148 می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای 800و508و018و962و45 ماشین 15 تنی را به کشتی های بارکش خالی کرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم ببریم و این هم حسابش:
مرتبه شصت و یکم 3242700308480 ماشین 15 تنی
مرتبه شصت و دوم 6485400616960 ماشین 15 تنی
مرتبه شصت و سوم 12970801233920 ماشین 15 تنی
البته در این محاسبه، سطح هرماشین پانزده متر مربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته باشید که اگر تمام روی کره زمین را از کوه و خانه و شهر، و همه را با خاک یکسان کرده و آنها را پر از ماشین نمایند: دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل اعظم نخواهد بود. و حتی خود بیت العدل اعظم نیز باید با خاک همسان شود.
و خلاصه در مرتبه صدم اگر زنا کند، باید هم وزن تمام دنیا که بالغ بر 000و000و000و000و000و000و955و5 تن می باشد بپردازد. که اگر کسی برای صد و یکمین بار زنا نماید، باید از کرات دیگر طلا بیاورد. البته که در همان صدمین بار هم، در صورتی امکان دادن جریمه هست که تمام حجم کره زمین تبدیل به طلا بشود. (و اینک چون ما قدرت آوردن طلا از کرات دیگر را برای بهاء نداریم در همین بار صدم مهر اختتام می کوبیم).
حساب دقیقی را که نوشته شده بود، آقای نبیل زاده با تعجب نگاهی کرد و بدون اینکه دیگر مذبور حانه خواسته باشد جواب بدهد، گفت: اگر باور داشته باشی، بهاء هنگام صدور این حکم، دقیقاً حساب را بررسی نکرده است، هنوز داشت جواب عذر بدتر از گناه را توضیح می داد، گفتم: آقای نبیل زاده! مگر شما نمی گوئید کتاب اقدس از طرف خداست ؟ آیا خدا هم فکر این مشکل را نکرده بود؟ اگر ناراحت نشوید، من می گویم بودن چنین حکمی در اقدس، دلیل است که این کتاب از طرف خدانیست . ایشان جواب فرمودند که آقای مسح الله! ما را به این حرف ها چه کار؟ ما باید ایمان داشته باشیم. عبدالبهاء در کتاب مکاتب جلد 2 صفحه 247 می گوید: فقط ایمان داشته باشید و حق چون و چرا ندارید در جواب ایشان گفتم: اتفاقاً سوالات پیچیده ای بعد از این هست، مثل بهاءالله در همین کتاب اقدس، در مورد زن هایی که برانسان حرام است می گویند فقط زن پدر (به اصطلاح نامادری) برپسر حرام است و دیگر حکم مادر اصلی، عمه، خاله و خواهر را مسکوت گذاشته و چیزی در مورد حلال بودن یا حرام بودن آنها نگفته اند؛ به نظر شما ازدواج با خواهر، عمه، خاله، که در شریعت اسلام حرام است، در دیانت بهائیت هم حرام است؟
آقای نبیل زاده با کمی تأمل و من من کردن گفتند:
دستور این گونه احکام که توضیحی ندارد، مربوط به بیت العدل است.
گفتم: مگر اعضای بیت العدل، همان نه نفر می توانند حکم صادر نمایند؟ مگر بر آنها از طرف خداوند، وحی و جبرئیل نازل می شود؟
گفت: خیر.
گفتم: پس از کجا آنها می توانند حکم چیزهایی را که بهاءالله آنها را نگفته است، بیان کنند؟ از این گذشته، اگر به دستورات سید باب، در کتاب الجزاء نگاه کنیم، ایشان صریحاً می گویند: ازدواج با خواهران جائز است . با توجه به گفته سید باب که ازدواج خواهر و برادر را جائز می داند، آیا نمی توان گفت که بهاءالله هم نظرش به حلال بودن ازدواج با خواهر و خاله و عمه است؟
اینجا بود که آقای نبیل زاده مانند دانه اسپندی که از روی آتش بپزد، به پا خاست و با عصبانیت گفت: خوب جایز باشد، اشکالش چیست ؟
و دیگر به طرف ده راه افتاد، گفتم: آقای نبیل زاده! چرا ناراحت شدید، من که حرف بدی نگفتم، من که از روی کتاب مطالب را خواندم، چرا عصبانی شدید؟ مگر تحقیق گناه دارد؟ مگر ما خودمان نمی گوئیم در بهائیت باید تحقیق باشد و تقلید صحیح نیست؟
خوب اگر می خواهید که کور کورانه بهایی باشیم دیگر سوالی نخواهم کرد. و دیگر سکوت کردم.
نبیل زاده که دید من ناراحت شدم و احتمال هم می داد که شب به خانه راهش ندهم و از طرفی ممکن است به محفل شکایت کنم با کمی تبسم گفت:
آقای رحمانی، آقای مسیح الله! خواهش می کنم سوالات خود را ادامه بدهید، (برخلاف اینکه گفته بود سوال های شما را جواب می دهم گفت:) ولی توقع نداشته باشید که من تمام سوالات شما را بتوانم پاسخ دهم. و اگر عهد می کنی که در جایی نگویی، آبروی ما را نریزی، می گویم که بهاءالله خودش هم برای این سوالات پاسخی ندارد . اما خوب شما معلوم است که اهل دقت، و فردی نکته سنج هستید، من از تحقیقات شما استفاده می کنم.
گفتم: آقای نبیل زاده! مگر من اول روز به شما نگفتم که منظورم دست انداختن نیست، من خودم بهایی و بهایی زاده و دارای لوح صادره از خود شوقی هستم، بنابراین با خودمان می خواهیم جوابی برای اشکالات مسلمانان پیدا کنیم.
گفت: خوب بفرمائید.
گفتم: جناب نبیل زاده! آیا ما قبول نداریم که کتاب اقدس از طرف خداوند بر بهاءالله نازل شده است؟
گفت: چرا.
گفتم: حال در این حکم دقت کنید و ببینید آیا این حکم می تواند از طرف خدا باشد، و سپس چنین خواندم: برای قسمت اول این دستور العمل که ازدواج با خواهر و خاله و عمه باشد، جواب جز حلال بودن نیافتم. قسمت دوم حکم که می گوید:
من خجالت می کشم که حکم پسربچه ها را بگویم معنایش چیست؟ با فرض اینکه این حکم را خداوند فرموده باشد، چند سوال پیش می آید:
خداوند در موقع صدور این حکم، گفته: من خجالت می کشم، حال باید دید که خداوند از جایز بودن خجالت می کشید یا از جایز نبودنش. در صورتی که جایز نباشد، خجالتی ندارد. می گوید حرام است. هزاران حکم صادر فرموده، به همین یک حکم که رسیده، خدا خجالتش گرفته، گفته خجالت می کشم، این سخن از ذات مقدس خدا به دور است. و اگر بگوئیم از جایز بودنش خدا خجالت کشیده است، این امر محال است. زیرا خداوند در تمام کتب انبیاء قبل، این عمل خلاف انسانی را حرام نموده، چنان که در قرآن مجید، علت خراب شدن شهر لوط و از بین بردن قوم لوط را همین عمل خلاف انسانی می داند. در زمان بهاءالله چه مصلحتی ایجاب کرد که این عمل جایز باشد؟ آری، ممکن است بگوئیم این حکم خداوند نیست و این دستور از مغز بهاءالله صادر شده، اما چرا ایشان از بیانش خجالت کشیده اند. این مطلبی است که علتش را در تاریخ زندگی بهاءالله باید جستجو کرد.
من دیگر ساکت شدم، زیرا از گفتن چنین حرف ها پیش نبیل زاده داشتم آدم مغرضی جلوه می کردم...
آقای نبیل زاده با خنده ای که حکایت از یک خشم درونی می کرد، گفت: آقای رحمانی! خواهش می کنم جسارت به حضرت بهاءالله نفرمائید؛ این حکم را ایشان فرموده اند حکم را ایشان فرموده اند و ما باید همین طور بپذیریم اگر ایرادی بود به بیت العدل بنویسیم تا جواب دهند. مگر نمی دانی که جناب عباس عبدالبهاء درکتاب مکاتیبشان فرموده اند: امروز تکلیف یاران الهی در بساط رحمانی این است که آنچه دیده و شنیده و فهمیده اند از عقیده بنهند، و آنچه صریح و ضوح بیان این عبد است بپذیرند و هیچ چون و چرا نداشته باشند(75)... هنوز داشت حرف می زد که جلو حرفش پریدم گفتم: یعنی ما عقل نداریم، یعنی فرمان های خلاف عقل را نادیده بگیریم، همانطور که بهاءالله ما را اسم گذاری کرده اند اغنام الله(76)باشیم ، و به هر طرف که راندند برویم، در این صورت ما بهائیان نباید بگوئیم تحری حقیقت (جستجوی حق) که یکی از اصول بهائیت است، و به این طریق که شما می فرمائید تقلید کورکورانه است.
خواننده عزیز! ملاحظه فرمودید که جناب نبیل زاده چگونه مغلطه وار جواب فرمودند و چگونه خود را از صحنه بحث کنار کشیدند. البته، باید انصاف داد که این اشکالات پاسخی ندارد. شاید هم از خود بهاءالله یادگرفته است که وقتی از بهاءالله پرسیدند که چرا سیدعلی محمد باب دوران داود پیغمبر را قبل از حضرت موسی می داند، در حالی که همه می دانند داود بعد از حضرت موسی بود، در جواب فرمودند:
خجالت بکشید اعتراض منمائید؟(77)
دیگر هنگام غروب فرا رسید، آقای نبیل زاده به من گفت آقای رحمانی، آهسته آهسته به سمت ده راه بیفتیم تا زودتر برسیم که مجلس تشکیل می شود و مردم معطل می شوند. با خود گفتم عجب احمقی است! تمام اشکالات مرا بدون جواب گذاشته، می خواهد برود یک مشت زن و مرد عوام و بیسوار را به بهائیت تبلیغ کند . ولی به ظاهر از خشم محفل ترسیدم که نکند نبیل زاده برایم پاپوشی درست نماید و ما را از چشم محفل بیندازد. در آن زمان که من به آغوش گرم اسلام و مسلمین برنگشته بودم، خودم را بدون افراد بهائی غریب تصور می کردم و وحشت داشتم که مبادا به غربت گرفتار شوم. حق هم داشتم، ما را ترسانده بودند که طردتان می کنیم (از بهائیت بیرونتان می کنیم) ما فکر می کردیم که ما را یقیناً از زمین خداوند خارج خواهند کرد.
به هر حال عصر با صفایی بود، از کنار صخره های قسمت بالای ده، گوسفندان در حرکت بودند. صدای زنگوله گوسپندان و جست و خیزشان برفراز قلوه سنگ ها منظره بسیار جالبی داشت. ولی من تمام حواسم به این بود که شاید آقای نبیل زاده از گفته های من ناراحت شده باشد. پس از پیمودن راه به منزل رسیدیم. در کنار سماور نشستیم و پس از چاس خوردن به تدریج افراد ده ما الله ابهی گویان، یکی بعد از دیگری وارد شدند. آقای نبیل زاده برمتکای قهوه ای رنگی تکیه داده و منتظر بود که همه افراد برسند، آنگاه سخنرانی خود را آغاز نماید. تقریباً همه افراد رسیده بودند که یکی از حضار مودبانه با صدای لرزان که حاکی از ترس بود گفت آقای نبیل زاده از وضع بهائیت در دنیا صحبت کنید.
آقای نیل زاده که دنبال چنین سوال و فرصتی می گشت، بلافاصله شروع کرد و خطاب به شخص سوال کننده گفت: آقای محترم! باید شما افتخار کنید که چنین دینی دارید که شرق و غرب عالم را فراگرفته، ایالات متحده آمریکا عن قریب همه بهایی خواهند شد. شوروی تصمیم دارد دست از کمونیستی بردارد و قوانین و مقررات بهائیت را بپذیرد. و امروز کتابی در دنیا به خوبی کتاب اقدس یافت نمی شود (خواننده محترم! فراموش نشود که اشکلات من همه از کتاب اقدس بود).
آقای نبیل زاده داد سخن می داد، حضار از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. در حقیقت چاخان های مبلغ باورشان شده بود. ولی من در قلبم می گفتم اگر راست می گویی، جواب اشکالات مرا بده که این حرف های پوچ یک شاهی ارزش ندارد. همینطور که سخن می گفت دست ها را به میز می کوبید. یکی از شنوندگان از مبلغ خواست که به او اجازه بدهد، نبیل زاده ساکت شد و آن مرد برخاست و گفت:
آقای نبیل زاده آیا ما بهائیان کتاب های سیدعلی محمد نقطه اولی را قبول نداریم؟
نبیل زاده بدون اینکه بداند مقصود سوال کننده چیست، گفت:
آری، چرا قبول نداشته باشیم، حضرت بهاءالله قبول دارند و در کتاب اقتدارات(78) می فرمایند: مخصوصاً بیان فارسی در این ظهور امضاء شده است... هنوز حرف می زد، یارو داخل حرفش دوید گفت:
پس اینکه مسلمان ها بر ما اشکال می کنند که سید باب در کتاب بیان فارسی فرموده اند: باید تمام کتاب ها را نابود کرد و از بین برد، جوابش چیست؟
آقای نبیل زاده با لحنی که خالی از تمسخر نبود گفت: در ظهور حضرت نقطه اولی و بهاء نیازی به کتب دیگر نیست... هنوز داشت حرف می زد که سوال کننده گفت:
آقای مبلغ ایشان فرموده اند: تمام کتب را باید محو کرد، امروز اگر کتاب های کتاب خانه های دنیا را از بین ببریم، پس تکلیف دانشگاه ها چه می شود؟ آیا دیگر می توانیم دکتر، مهندس، معمار، استاد، معلم، دبیر و... داشته باشیم؟ مگر در کتاب های نقطه اولی و بهاءالله چیزی در مورد این علوم هست که استفاده کنیم؟ مگر در کتاب های نقطه اولی و بهاءالله چیزی در مورد این علوم هست که استفاده کنیم؟ فرضاً اگر روزی بهائیت موفق شود و به این حکم کتاب سوزی عمل کند، آیا بشر به قرن حجر برنمی گردد؟...
و همچنان این ضررها را توضیح می داد. در حالیکه نبیل زاه تمام حواسش متوجه او بود و از نگاه های غضبناک آقای نبیل زاده محکومیت و بلاتکلیفی می بارید، و در زوایای فکرش دنبال فلسفه تراشی و مغلطه بازی می گردید که چگونه از عهده بر آید و چگونه به اصطلاح معروف ماست مالی کند، ولی شانس آورد قبل از اینکه به جواب های بی سروته خود بپردازد و جهالت خود را بر همگان ثابت نماید، مردم عوام از گوشه و کنار محفل فریاد برداشتند: خفه شو، خفه شو، خفه شو، بنشین به پیغمبران خدا اشکال می گیری، مگر تو ایمان نداری، که اینها پیغمبرند و از طرف خدا آمده اند و...
آقای نبیل زاده قال و قیل عوام را برای خود دلیل محکم تشخیص داد و فریاد کشید که گفته انبیاء سراسر حکمت است، به آسانی نمی شود فهمید، تأمل و دقت لازم دارد، اشکال نمودن برنصوص مقدس از بی ایمانی است. شما فرد مومنی هستید، این حرف ها چیست که می گوئید. اگر می دانستم اینگونه حرف های مفت می زنید ابداً به ده نمی آمدم و... من که ناظر تضییع حق شخص سوال کننده بودم و می خواستم از طرف او دفاع کنم، اما از سویی وحشت داشتم که به سرنوشت او گرفتار شوم، بالحن صلح دهنده بلند شدم و گفتم:
آقای نبیل زاده! ایشان قصد اعتراض برنصوص مقدسه نداشتند، می خواستند جواب این مطلب را بدانند که در مقابل اشکال مسلمان ها درمانده نشوند، هدف اشکال و انتقاد نبود. ناراحت نباشید. از این قبیل سوال ها برای من هم هست، مثلاً حضرت نقطه اولی در باب هفتم از واحد هفتم از واحد هفتم بیان فارسی صفحه 246 مطلبی را می گویند که برای من واقعاً مشکلی شده است و معنای آن را نمی فهمم، اگر جواب می فرمائید بگویم، به شرط اینکه حاضرین هیچ کدام در جواب دخالت نکنند.
نبیل زاده فرمود بپرسید.
گفتم: ابتدا سوال دیگری می کنم که مربوط به همان مطلب است، جواب مرحمت کنید، آنگاه مطلب کتاب بیان را می خوانم، بفرمائید: من یظهرالله یعنی چه و مقصود چه کسی است؟
آقای نبیل زاده مودبانه فرمودند: معنایش این است کسی که او را خدا ظاهر می گرداند و مقصود حضرت بهاءالله است. گفتم: خیلی متشکرم حال عبارت کتاب بیان را می خوانم:
اگر کسی به حضور من یظهرالله (همان بهاءالله) برسد باید که از او درخواست فضل نماید. اگر بخواهد تا من یظهرالله دست بر آن شخص بگذارد، باید آن شخص خودش را مشرف نماید. و نحوه مشرف شدن این است که مقعدش را به خاک کفش و نعلین من یظهرالله بساید... هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای شلیک خنده حضار بلند شد.
مسخره آن وقتی شد که گفتم:
آقای نبیل زاده شما خودتان اگر بهاء را درک می کردید باید چه کار می کردید؟ باید شلوارت... و باید... را به خاک نعلین بهاءالله می گذاشتی؟
خنده عجیبی همراه به خشم درهم آمیخت. اعتراض از هر سو درگرفت. ولی آقای نبیل زاده شهامت کرده، گفت: تقاضا دارم آقایان ساکت باشند و آرامش را رعایت فرمایند. غوغا که فرونشست دوباره شروع کردم:
ما شنیده بودیم که به خاطر احترام پادشاهان و بزرگان، پیشانی ادب برزمین می گذاشتند، اما نشنیده بودیم که مقعدشان را بر خاک بمالند.
مجلس دوباره متشنج شد و در هم ریخت، در این لحظه بود که آقای نبیل زاده میز سخنرانی را ترک کرد و افراد هم تقریباً ناراحت شدند و آخرین حرف آقای نبیل زاده این بود که: آقای رحمانی مطلب دیگری در کتاب بیان نبود که شما فقط این مطلب را مطرح کردید.
شب، ساعت ده و نیم شده بود و آقای نبیل زاده اجازه مرخصی داد و همگان رفتند. موقعی که تنها ماندیم گفت:
آقای رحمانی! سر و گوش افراد را باز نکنید و به زنگی افرادی مثل ما لطمه نزنید، بگذارید چند صباحی زندگی کنیم و ...
از این گفتار فهمیدم که این آقا هم حقیقت مطلب را درک کرده، ولی مصلحت زندگیش اجازه نمی دهد که از بهائیت دست بردارد. و چون آقای نبیل زاده را اهل حال یافتم، گفتم:
آقای نبیل زاده! یکی از افراد معتقد به بهائیت، داستانی برایم نقل کرده است، اگر اجازه می دهید برایتان نقل نمایم، آقای نبیل زاده خیال کردند داستان راجع به فضیلت بهاءالله می خواهم چیزی نقل کنم، فوراً گفتند:
بسیار خوب! بفرمائید، استفاده می کنم و من چنین شروع کردم: آقای ضیاء المعرفه نقطه پرور محولاتی روزی بیان می داشت که: آقای محمد جعفر نقدی که از مومنین به بهائیت است و شیفته ملاقات عباس عبدالبهاء بوده، برایم نقل کرد که مدت ها بود آرزوی ملاقات عبدالبهاء (عباس افندی) را در سرمی پرورانم، و چه شب ها که به خاطر ملاقات حضرتش نمی خوابیدم و گاهی در خانه خلوت کرده و به آرزوی دیدارش اشک می ریختم و نذر و نیازها می کردم و با خود می گفتم اگر سوم به قدم حضرت عبدالبهاء می رسید سر به آسمان می سائیدم. شب و روز در این افکار و به آرزوی ملاقات عبدالبهاء وقت می گذرانیدم تا سرانجام توانست مبا فروختن گاو و گوسفندهایم پولی برای رفتن به حیفا تهیه کنم البته تنها خرج مسافرت و کرایه ماشین نبود، بلکه مهم تهیه مقدار زیادی سوغات و تعارف، و هدیه و با اصطلاح کادوهایی بود که می بایست فراهم آورم. بدیهی است که بعد از مدتی می خواستم به پابوسی امام اول بروم؛ دست خالی نمی شد راه افتاد. به اصطلاح از جایی به جایی می رفتم و به ارض اقدس حیفا مسافرت می کردم. آنچه که برای سفر و پابوسی فراهم کردم به قرار ذیل بود:
1 - سه من زعفران
2 - 9 طاقه پارچه عبای نائینی اعلا
3 - 19 انگشتری عقیق که برروی نگین آنها این جمله حکاکی شده بود (قل الله حق و ان مادون الله خلق و کل اله عابدون) قیمت هرانگشتر 70 تومان پول نقره بود.
4 - 5 من مغز پسته رفسنجان
5 - 3 توپ مخمل کاشان
6 - 60 شیشه عطر قمصر کاشان
شاید هیچ کس هدایایی (این چنین) تا آن تاریخ فراهم نیاورده بود. خداگواه است زندگانیم را فروختم و راه افتادم. با خود فکر می کردم هنگامی که چشمم به جمال عباس عبدالبهاء روشن شود بلافاصله مرا در خانه مخصوص جای خواهد داد و می توانم صبح و شب در خدمت عباس عبدالبهاء حضور یافته و از احکام بهائیت استفاده نمایم. در طول راه در این خیالات واهی و باغ های زرد و سرخ و خیالی راه می پیمودم تا اینکه به حیفا رسیدم، ابتدا در مسافرخانه ای اطاقی گرفتم. با خود گفتم عجالتاً اطاقی می گیرم، ولی بعد از تقدیم تعارفات مرا به سلام و صلوات به منزل شخصی عبدالبهاء خواهند برد تا هر وقت که خواسته باشم در حیفا بمانم راحتم... و با خود می اندیشیدم که تمام حیفا بهایی هستند و از هرکسی آدرس امام اول را بپرسم، با افتخار مرا راهنمایی خواهد کرد. بنابراین فردای آن روز از مسافرخانه خارج شدم، کنار خیابان ایستاده و ماشین کرایه ای سوار شدم، راننده پرسید کجا می روی؟ گفتم:
به بیت اشرف، محضر امام اول، حضرت عبدالبهاء غصن اعظم، و بالاخره آنچه از القاب که مبلغین در محصولات به من آموخته بودند تحویل راننده دادم؛ با خود می گفتم راننده افتخار هم خواهد کرد که مرا برساند. ولی برخلاف انتظار، راننده گفت من این آقا را نمی شناسم، تعجب کردم، یعنی چه؟ چطور می شود آوازه بهائیت شرق و غرب را گرفته باشد و این آقا خانه عباس عبدالبهاء را نداند، گفتم: آقای راننده مگر شما اهل حیفا نیستید؟ گفت: چرا. گفتم: پس چگونه آدرس عبدالبهاء را نمی دانید؟ راننده ناراحت شد و گفت: آقا پرحرفی نکن، برو پائین من کار دارم، مگر من آدرس هر بی سروپایی را می دانم!؟
باناراحتی از ماشین پیاده شدم، بارها را به گاری دستی گذاشتم، از خیابانی به خیابانی و از کوچه ای به کوچه ای، جویان و پرستان می رفتم تا بالاخره به یک بهایی برخورد کردم، گفت: من می دانم کجاست؛ مرا راهنمایی کرد تا به در منزل رسیدیم. سر و وضع منزل درهم ریخته بود. هرگز باور نمی کردم خانه عبدالبهاء باشد. ولی چون از خستگی می خواستم به زمین بیفتم به ناچار درزدم، بعد از چند دقیقه یک فرد نخراشیده جلو در سبز شد، به صدائی خشن و لحنی تند گفت: به کجا کار داری؟ گفتم می خواستم دست عبدالبهاء را ببوسم و به حضورشان شرفیاب شوم، دیدم ناراحت شد.
می خواست چیزی بگوید، عجله کردم گفتم: مقداری هدیه هم خدمت ایشان آورده ام، کمی از خشم پائین آمد دستش را دراز کرد و گفت: لطفاً مرحمت کنید و تعارفات را از دستم گرفت، دیگر بدون اینکه به من توجهی کرده باشد در را بست و گفت بفرمائید: قبول است. من جلو در منزل یخم زد، متحیر ماندم یعنی چه، مگر نوکر پدر این آقا بودم، اصلاً چرا این آقا نپرسید من کی هستم؟ چرا تعارف به خانه نکرد؟ چرا نگفت از کجا آمده ای؟ و... و... و صد تا چرای دیگر از خودم می پرسیدم، ولی سرانجام همه این حرف ها این بود که برو احمقت نموده اند، مسخره ات کرده اند، خلاصه خرت گرفته اند. مگر نشنیده ایم که بهاءالله ما را گوسفندان خدا لقب داده است بعد از نیم ساعت چه کنم، چه کنم، برگشتم. با خود گفتم مگر عباس از حال من اطلاع ندارد؟ مگر او امام نیست؟ باز به خود جواب می دادم، از کجا معلوم که امام باشد؟ خشم و بغضی راه گلویم را گرفته بود، مثل آدم های دیوانه داخل خیابان با خودم حرف می زدم. مردم همه به من متوجه شده بودند و به قیافه ام می خندیدند
به مسافر خانه برگشتم. آن شب را با رنج فراوان پشت سر گذاشتم. فردا تصمیم گرفتم که اگر یک ماه هم در حیفا بمانم باید عباس افندی را ببینم و از این مرد شکایت کنم. از آن پس هرروز از صبح تا شام دور و برخانه عباس پرسه می زدم. هر که خارج می شد می پرسیدم حضرت عبدالبهاء تشریف دارند؟ می گفتند: خیر! گاهی به خودم بد و بیراه می گفتم. گاهی خودم را ملامت می کردم و می گفتم: ای کاش! تعارفات را رد نمی کردم و با شرط ملاقات تقدیم می داشتم. خلاصه کلاف سر درگم شده بودم. حق هم داشتم، آخر انتظار چنین کاری را نداشتم. یک هفته تمام در پریشانی حواس گذاراندم. همین جا بود که گفته بهاءالله به یادم آمد که می گوید: تألله قد ضلت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً(79) روز جمعه فرا رسید، هنگام نماز ظهر دیدم پاشو و بروئی به راه افتاد، کس و کار عباس عبدالبهاء این ور آن ور می دوند؛ از یکی آهسته پرسیدم چه خبره؟ گفت حضرت می خواهند نماز تشریف ببرند. خوشحال شده با خود گفتم همین جا می ایستم، هرگاه حضرت خارج شدند دستش را می بوسم و با او به راه می افتم. در ضمن راه هدایا را گوشزد می کنم. بعد هم در جماعت بزرگی که از اهل بهاء تشکیل می شود در صف اول شرکت می کنم. دیگر ولش نخواهم کرد. ولی به زودی به خود آمدم که در بهائیت نماز جماعت خواندن وجود ندارد، چنانکه سید علی محمد باب می گوید:(80) فی حرمه صلوه الجماعه صلوه المیت فانکم تجتمعون و لکن فرادی تقصدون.
ترجمه: نماز جماعت حرام است، مگر نماز میت؛ پس همانا شما گردهم آیید ولکن قصد فرادی کنید.
در هر صورت در همین افکار تقریباً مالیخولیائی بودم که در منزل باز شد، عده ای دور شخصی که لباس سفید پوشیده و نعلین عربی تمیز و پاکیزه ای به پا کرده و عمامه کوچک ساده و ریشی سیاه و انبوده برای خود ساخته بود محاصره نموده اند، یقین کردم عباس عبدالبهاء خودش است، جلو آمدم الله و ابهی گفتم، دور و بری ها یک نگاه تند و غضبناکی نمودند و بر سرم فریاد کشیدند که چرا سلام نکردی؟ خجالت بکش، برو گم شو گویی صد خروار آب سرد بر سرم ریختند یعنی چه؟! به ما می آموختند که شما به جای سلام که در اسلام مرسوم است الله ابهی بگوئید، حالا چطور شده که به من پرخاش کردند که چرا سلام ندادم! همه این مطالب در آن حال برای من باورنکردنی بود، ولی بعداً به سر همه مطالب در آن حال برای من باورنکردنی بود، ولی بعداً به سر همه مطالب پی بردم. در افکار خود دست و پا می زدم که جمعیت از من دور شدند. من هم با عجله پشت سرشان راه افتادم. دوان، دوان رفتم تا به مسجد جامع مسلمانان رسیدیم. تعجبم بیشتر شد، یعنی چه! عباس عبدالبهاء در مسجد جامع مسلمان ها چه می کند؟! شاید پیش نماز مسلمان هاست؟ باورم نمی آمد. در هر حال وارد مسجد شدم. عباس افندی رفت و صف اول، من هم به سرعت از صف جماعت گذشتم و خود را به هرزحمتی بود در کنار عباس عبدالبهاء جا زدم. دور و بری ها می خواستند مرا دور کنند، ولی نزدیک بود فریاد بکشم آبروشان را ببرم. آنقدر ناراحت بود که اگر دست به سرم می زدند فریاد می زدم آنها هم که هوا را ابری دیدند چیزی نگفتند.
پیش نماز مسلمان ها آمد، همه اقتدا کردند، عبدالبهاء هم مانند همگان اقتدا کرد، در بین دو نماز، من آهسته به عباس عبدالبهاء گفتم: قربان هدیه های بنده رسید؟ عباس غضبناک برگشت و نگاه تندی کرد و انگشت بردماغ بینی گذاشت و فرمان سکوت داد و آهسته گفت: در اینجا چیزی نگوئید، بیائید منزل. هنوز می خواستم بگویم آقا آمدم راهم ندادند که بلند شد دوباره به نماز ایستاد. صبر کردم نمازش را تمام کرد، گفتم: آقا چیزی مرقوم بفرمائید، راهم نمی دهند. اعتنایی نکرد. باور کن چیزی نمانده بود که دشنام بدهم، بد و بیراه بگویم. یکی از دور و بری ها دستم را گرفت، گفت: آقا را ناراحت نکنید؛ حتماً تشریف بیاورید من آنجا هستم، به شما اجازه خواهم داد. خلاصه ما را خاموش کردند. دیگر چیزی نگفتم. اما از تمام این صحنه ها رنج می بردم. بعد از نماز عباس بلند شد راه افتاد، من همه راه افتادم؛ در بین راه کمی عقب ایستادم و از چند نفر پرسیدم این آقا کیست که تشریف می برد؟ گفتند ما نمی شناسیم. اما آنقدر می دانیم مرد مسلمان خوبی است، هرروز نماز جماعت شرکت می کند. اینجا بود که فهمیدم مردم حیفا، عباس عبدالبهاء را نمی شناسند، و عباس افندی هم سعی کرده است که مردم او را یک فرد مسلمان بشناسند. علت شرکت در نماز جماعت هم همین بوده است. و اصلاً بهائیان در اختفا به سر می برند. و تمام با حقه بازی و دوز و کلک خودشان را نگه داشته اند. مبلغان به ما می گفتند شخصیت عبدالبهاء شرق و غرب را گرفته، برعکس تمام تبلیغ ها و پروپاکاندها چیزی بود که من دیدم.
به هر حال رفتم تا درب منزل عباس، برگشت نگاهی به من کرد و گفت حال برگردید، شب تشریف بیاورید. باز هم مأیوس برگشتم شب، هنگام غروب آفتاب با هزار یأس و ناامیدی رفتم در زدم، در را باز کردند، وارد شدم، تشکیلاتی دیدم که نمی توان وصف کرد وضع فلاکت بار خودم را دیده بودم، حالا خود را در این کاخ مجلل می دیدم. هوش از سرم رفت آیا این خانه عباس افندی است؟ با آن وضع زاهدانه ای که امروز دیدم! این همه تجملات را از کجا آورده است؟ آخر عباس با این وضع کی از حال فقرائی مثل من خبر دارد؟ ای کاش! ابداً راهم نمی دادند. در همین افکار مرا به اطاق پذیرایی وارد کردند، هنگام شام خوردن رسید، عباس با وضع بسیار مرتبی آمد و نشست، حال من و بهائیان منطقه محولات را پرسید؛ خوش آمدی گفت و با کمی عذر خواهی به بهانه اینکه گرفتارم، مهمان دارم، پا شد و رفت. یخم زد.
عباس افندی با آن همه ظاهر مقدس مابانه ای که داشت، بیش از این از من پذیرایی نکرد و رفت. با خود گفتم شاید مهمان های خیلی عزیز از جای دیگر آمده اند. آخر شخصیت عباس ایجاب می کند که از آمریکا، انگلستان به ملاقاتشان بیایند مرد کوچکی نیست! شخصیتی جهانی است! باز هم یک شخصیت موهومی پیش خودم برای عباس ساخته بودم و به حکم دوستی که با عباس داشتم کارهایش راپیش خودم به طور معقولانه ای توجیه می کردم. تا یادم نرفته بگویم که از اطاق پهلویی صدای شلیک خنده بلند بود.
شام را صرف کردم. کم کم ساعت ده و یازده شد، به من تعارف خوابیدن کردند. آماده خوابیدن شدم، ولی هنوز هم از اطاق پهلو صدای حرف زدن و خندیدن می آمد، رفتم که بخوابم و به قصد مستراح رفتن از اطاق خارج شدم، از پنجره یواش نگاه کردم ببینم آخر چه خبر است که این همه می خندند و قهقهه می زنند، مگر مهمان ها از کجا هستند، ولی افسوس به زودی چیزی دیدم که دیگر از بهائیت چشم پوشیدم و آن شب را تمام به خودم بد و بیراه می گفتم : زحمت ها و رنج های سفر و تهیه آن همه هدایا را برای خودم کار بیهوده و عبث تشخیص دادم. حال خواهید گفت: چه چیزی دیدی؟ عباس را با بدن لخت و... و چند دخترو... و... و بعد (نقل کننده برایم) گفت جناب ضیاءالمعرفه (ناظر این صحنه ها) از آن تاریخ هرکسی راجع به بهائیت صحبت کرده، جز فحش چیز دیگری تحویل نگرفته است.
خواننده عزیز! وقتی که این داستان را از قول ضیاءالمعرفه، از قول... برای نبیل زاده نقل کردم، نبیل زاده گفت:
جناب رحمانی! خواهشی که من از شما دارم این است که این داستان را برای دیگری نقل نکنید؛ آبروی بهائیت در خطر است. یعنی در حقیقت آبروی من و تو که بهائی هستیم در خطر است.
همین طور که داشتیم صحبت می کردیم، یک بار متوجه شدم که داستان ضیاءالمعرفه، شب را بر ما صبح کرده است؛ دیگر مهر سکوت برلب زده خوابیدیم. وقتی که همه مسلمان ها برای نماز صبح از خواب بلند شدیم، چایی صرف کردیم. آقای نبیل زاده که با اشکالات روز قبل روبه رو شده بود، مثل اینکه دیگر هوا را ابری دیده بود، پیشنهاد کرد: آقای رحمانی! شما به دوستان بهایی اطلاع دهید که با آنها خدا حافظی کنم، می خواهم بروم. در جواب گفتم: آقای نبیل زاده! ما هنوز سوال زیاد داریم، اظهار محبت بفرمائید تشریف داشته باشید سوالات ما را پاسخ بدهید، استفاده کنیم. آقای نبیل زاده گفت: تا من شما را ندیده بودم، مغرور بودم؛ اما حال دیگر من باید از شما سوالات خود را بپرسم.
گفتم: اختیار دارید آقای نبیل زاده! شما مبلغ سیار هستید، هرچه نباشد جهان دیده اید، باید اظهار محبت بفرمائید که برای من از کتاب جناب نقطه اولی (جناب باب) مطلب نامفهومی باقی مانده است، مثلاً حضرت نقطه اولی در کتاب بیان فارسی صفحه 298 می فرماید:
اگر کسی همسرش اولاد نیاورد، می تواند با اجازه شوهرش با دیگری همبستر شود، شاید بچه ای بیاورد، آیا غیرت و مردانگی، اجازه چنین امری را می دهد؟ و در مورد دیگر، حضرت نقطه اولی در کتاب بیان عربی باب دهم از واحد هشتم می گویند: اگر در خواب شیطانی شدید اشکالی ندارد، و همچنین عملی متفق هستند. و نیز حضرت باب در کتاب بیان فارسی صفحه 30 معتقد است که قیامت هر پیغمبری ظهور پیغمبر بعد از آن پیغمبر می باشد، یعنی ظهور حضرت عیسی قیامت حضرت موسی، و ظهور حضرت محمد قیامت حضرت عیسی، و همچنین و...، بنابراین قیامت و روز بازپسین وجود ندارد، پس معاد که یکی از اصول دین اسلام است چیست؟ و در صورتی که روز رستاخیز وجود نداشته باشد، تکلیف مردمان جنایتکار چیست؟ پس دیگر عدالت خدا چه معنی دارد؟ اشکال دیگر، و یا اگر می خواهی بگویم سوال دیگر من، موضوع نوزده ماه است؛ تمام دنیا می دانند و قبول دارند که دور سال قمری 12 ماه است، اما ایشان نوزده ماه قرار داده اند. و... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده جلو حرفم را گرفت، گفت: آقای مسیح الله! اگر شما بپذیرید که این حرف ها را پیغمبری گفته است، دیگر نباید اشکال بکنید. گفتم:
اصلاً به چه دلیل این آقایان پیغمبر بوده اند؟ آیا بهاء معجزه ای، بینه ای، دلیل و برهانی برنبوتش دارد؟ آقای نبیل زاده همانطور که داشت با افراد ده ما خداحافظی می کرد و دیگر خودش را از شر اشکالات من خلاصی می بخشید، گفت: آقای رحمانی! ایشان بهاء چقدر رنج کشیدند، چقدر زحمت دیدند، و در راه ابلاغ رسالت خود چه اندازه خون جگر خوردند، آیا دلیلی محکم تر از این دلیل که گفتم هست؟
چون دیگر آقای نبیل زاده داشت می رفت، نخواستم این جواب بی ریخت و قواره اش را مورد اشکال قرار دهم، ولی در دل گفتم واقعاً چه معجزه ای نقل کرد! نظیر معجزه ای که در کتاب راه راست جلد اول از قول حاجی خلیل نقل کردم که حرکت مو را برسر و صورت بهاء معجزه ای قرار داد. برای آخرین لحظه آقای نبیل زاده خاطره چهار روز قبل را که سر و روی خرد و بزرگ و بچه های ده ما را در بوسه غرق کرده بود تکرار کرد و راه افتاد. و ما توانستیم از زحمت میهمان داری جناب آقای مبلغ خلاص شویم.
دیگر آقای نبیل زاده رفت اما چشمان مردم عوام ده ما تا چند کیلومتر آقای نبیل زاده را بدرقه می کردند. و سرانجام مأیوسانه به خانه های خود برگشتند.

بخش دوم

چند روز از رفتن آقای نبیل زاده گذشت و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. یک روز وقت نهار از مزرعه برای استراحت به خانه برگشتم، بچه ها را در سر کوچه شادان یافتم، جلو در همسرم مرا متوقف کرد و آهسته به گوشم گفت: که مهمان عزیزی داریم؛ گفتم کیست؟ گفت: آقا سید موسی اصفهانی ، از نخبه ترین مبلغ های تهران و مشهد. همین طور که داشتم حرف می زدم دیدم مردی از داخل خانه بیرون پرید، دست به گردنم انداخت و شروع کرد سر و صورت مرا بوسه دادن، پس از احوال پرسی گفت: آقای رحمانی! چند روز قبل، ذکر حضرت عالی در محفل مشهد به میان آمد، آقای نبیل زاده از شخصیت فوق العاده شما تمام سردمداران بهائیت را در مشهد به تعجب وادار کرد، سرانجام در محفل تصمیم گرفتند که من خدمت برسم و سلام احبای الهی را به عرضتان برسانم و از زحمات فراوان شما در راه بهائیت و ارشاد همگان به نیابت روسای محفل، تقدیس و تشکر به عمل آورم. و... همین طور که داشت لوخ به پالونم می زد و یا به عبارت دیگر هندوانه زیر بغلم می گذاشت، داخل حرفش دویدم و گفتم، جناب مبلغ اختیار دارید، آن ذره که در حساب ناید مائیم. و یا آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد! شما سروران محترم هستید که امر بهائیت را در شرق و غرب رواج داده و فرمان بهاءالله را به جهانیان ابلاغ نموده اید، ما می توانیم فقط مهمان دار خوبی باشیم و جلسه بگذاریم تا شما تبلیغ کنید و... خلاصه از این تعارفات شاه عبدالعظیمی، فراوان رد و بدل شد. در حالی که می توانیم قسم یاد کنم که گفته های هیچ یک از دو طرف حقیقت نداشت. در هر صورت پس از پایان یافتن تعارفات و صرف چائی، من بعد از ظهر از کار و کسبم ماندم و وقف خدمت مبلغ شدم. ضمناً در این فکر فرورفتم که چرا آقاموسی این قدر از ما تجلیل و بزرگداشت نمود؟ ولی به زودی سر مطلب را دریافتم؛ علت آن این بود که آقای نبیل زاده به مشهد رفته، قسمتی از اشکالات رد و بدل شده بین من و خود را بازگو کرده است، محفل به هراس افتاده که نکند از بهائیت برگردم، بلافاصله آقاموسی را فرستاده اند تا از من تشویق به عمل آورد. در حالی که من بهایی مومنی بودم و غرضم تحقیق بود. اما از جائی که بهائیت نمی خواهد تحقیق کنیم ترسان است.
خلاصه آن شب را جلسه تبلیغی گذاشتیم و آقاموسی داد سخن داد و جلسه تمام شد و جمعیت رفتند. آن وقت گفتم: جناب آقای سید موسی! اجازه می فرمائید مطلبی را سوال کنم؟ فرمودند: خواهش می کنم بفرمائید. گفتم: بهاءالله در جواب یک فرد که از ایشان راجع به بهشت و جهنم سوال کرده اند می گویند:
جنت لقاء من است ، و جهنم نفس شوم تو، ای مشرک!(81) اگر واقعاً مطلب چنین است، پس اگر کسی ایشان را ملاقات نکند بهشتی نخواهد دید ؛ آیا واقع مطلب همان است؟ و موضوع دیگر اینکه آیا بهاءالله امام است؟ اگر امام است امام که کتاب نمی آورد ، و آیا پیغمبرند؟ که باز خودشان می گویند: خدایم؟؟ من نمی فهمم.
ایشان فرمودند در خلوت به شما می گویم. شب که خلوت شد، دو نفری در اطاق خواب قرار گرفتیم، درب اطاق را محکم بستند که دیگری وارد نشود، سپس آهسته فرمودند: آقای رحمانی! شما خیال می کنید من عقیده به بهاءالله دارم، بهاء کیست که من او را امام یا پیغمبر بدانم ، برادر عزیز! روزگار است، استیصال است، بیچارگی است، مگر من تاریخ بهائیت را نخوانده ام که بهائیت و بابیت پدیده دست بیگانه و اجانب است ، و مطالب نامربوطه این مسلک های باطل نیم خورده شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی است، که جز عرفان بافی بی مغز چیز دیگری در بساط آنها نیست ؛ حقیقت این است که من و امثال من از مبلغین، از خود بهاءالله با سوادتر هستیم. آری، عباس افندی مقداری مطبوعات مصری را ظبط کرد که بهتر از پدرش توانست مکاتبی بنویسد. شوقی افندی که تشکیلات بهائی را به سازمان اداری تبدیل کرد، مقداری دوام پیدا کرد؛ والا تا به حال بهائیت از بین رفته بود. آقای رحمانی! من مگر دیوانه شده ام که دست از حقایق قرآنی و آیات رحمانی که ضامن سعادت بشریت است و تمام فلاسفه دنیا اذعان و اعتراف به حقایق آن کرده اند بردارم. مگر نمی بینید که هر ماه و هروز عده ای از فلاسفه و پرفسورهای خارجی و اساتید دانشگاه ها با تحقیقات عمیقانه که کرده اند وارد دیانت مقدس اسلام می شوند. همچون: آقای سولاک ملیکیان مسیحی، استاد دانشگاه تهران که فعلاً نامشان دکتر محمد علی ملیکیان است. و مانند لای لردهدلی انگلیسی که روزنامه دایلی میل، حال او را نقل کرده، و مانند استاد نشکنتار بارهیابا رئیس سابق دانشکده حیدرآباد که فعلاً نامش محمد عزالدین است. و مانند پرفسور عبدالکریم جرمانوس مستشرق مجارستانی، و آقای پریستلی و محمد گورنا راریکسون سوئدی و غیرهم...
اما من چرا مسلمان نمی شوم، استیصال وادارم کرده آخر برادر! من در این سن و سال، قدرت برزحمت کشی ندارم. زن و بچه ام خرجی می خواهند. بارم سنگین است. خودم هم 7 فرزند دارم، دو تا از بچه هایم تحصیل می کنند؛ مخارج دارند. چندی قبل یکی از پسرانم برای تحصیل به اروپا مسافرت کرد. متأسفانه خرج و هزینه زندگی زن و بچه پسرم ایرج که چندی قبل در مسافرتش از نی ریز به شیراز در یک حادثه اتومبیل کشته شد به عهده من است. با همه اینها اگر می توانستم زندگی خود را از راه کشاورزی یا بازرگانی تأمین کنم، دست از تبلیغ مرام باطل برمی داشتم؛ زیرا فعلاً هم پیش وجدان خودم خجل و شرمنده هستم و هم خود را در نزد خدا مسئول می دانم. اگر چه فعلاً مبلغ بهائیان هستم، اما از دین مقدس اسلام هم در باطن نمی توانم منصرف شوم. یعنی فطرت و وجدانم مرا به سمت اسلام سوق داده، و ندای حقیقت و واقعیت اسلام در سراسر اعضای وجودم طنین انداز است. و اگر فرصتی به دستم برسد و مکان خلوتی پیدا کنم، راز و نیازی با خدای خودم دارم. و تا بتوانم فرائض یومیه اسلام را ترک نمی کنم. اما خواهشمندم این حقایق پیش خودتان بماند. بهترین ارمغان من همین است که نصایح و اندرزهایی است که بس نیکو باشد روزی که من مردم، شاید سخنان مرا درک نمائید.
از این تاریخ به بعد گاهی می دیدم آقای سید موسی اصفهانی دو رکعت نماز صبحی و نماز ظهر و عصری می خواندند و پس از فرضیه الهی، اشکی جاری و انقلاب احوالی در ایشان می دیدم. ضمناً نامبرده را می دیدم که هرزمان کلفت من سفره غذا را پهن می کرد سر را به زیر می انداخت و با قیافه ای آلوده به غم و اندوه، با انگشتان خود زمین را کاوش می دادند. به خلافت سایر مبلغین که آن بی شرم ها از گوشه و کنار به دست و پای کلفت نگاه می کردند. یک روز قبل از حرکت از زرک (خیرالقراء) دست مراگرفته، به جانب صحرا بردند. بعد مقداری گریه کردند که بنده هم بر حال رقت بار ایشان گریه زیادی نموده، سپس فرمودند: مسیح الله! من چند روز است نان و نمک شما را خورده ام، اگر این مطلب را به شما نگویم خیانت کرده ام، و خداوند مرا به اشد مجازات کیفر کند؛ برادر عزیز! اگر می خواهی دینی برای خود اتخاذ کنی و دیندار باشی اسلام، اسلام، وگرنه برو بی دین باش. و در هر صورت آزاد باش. بهائیت دین نیست، ساخته دست خارجی است ، و بطلان آن بر همه هویداست. گفتم: آقای محترم! پس این که همه مبلغین دانشمند چه شده که پی به بطلان آن نبرده اند؟ فرمودند: آقای رحمانی! شما از کجا دانستید که مبلغین بطلان آن را نفهمیده اند؟ و سپس شروع کردند به شرح حال مبلغین و تقسیم کردن آنها را بر چهار دسته و فرمودند: آقای رحمانی! مبلغین بهایی از نظر اعتقاد و عقیده داشتن از این 4 دسته خارج نیستند:
(دسته اول:) تعداد زیادی از مبلغین حقیقت را فهمیده و برگشته اند، و بلادرنگ ردیه نوشته، بطلان بهائیت را با ادله و منطق صحیح آشکار ساخته اند؛ مانند: مرحوم حسن نیکو ، نویسنده کتاب بهترین کتاب است. و نیز مرحوم عبدالحسین آیتی مشهور به آواره، نویسنده کتاب کشف الحیل در سه جلد. و همچنین مرحوم فضل الله صبحی ، نویسنده ردیه مشهور خاطرات صبحی یا پیام پدر و... افراد دیگری به پیروی از همین دسته اول از کسانی که بعد از برگشتن شان از مرام بهائیت خواستند ردیه بنویسند، بهائیان فوراً متوجه شده، یا آنان را به انواع دسیسه ها مسموم کردند یا خفه نمودند یا اگر صلاح خود را کشتن آنها ندانستند، آنان را تحت شرایطی قرار دادند که نتوانند ردیه بنویسند. یکی از دوستانم نقل کرد در سفری که به مصر به ملاقات آقای ابوالفضل گلپایگانی ، نویسنده فرائد که با قلم طرارانه و مسموم، آن کتاب را به نفع بهائیت نوشت رفته بودم، دیدم ایشان در حجره ای با مختصر زندگانی فقیرانه ای روزگار می گذرانند؛ ضمناً اضافه کرد یادم نمیرود که ایشان منقلی جلوی خود گذاشته و قوری ای بش (بند) زده هم کنار منقل و یک دانه فنجان کثیف که معلوم بود مدت ها است شسته نشده روی نعلبکی کثیف تر از آن گذاشته بودند، خود او هم زانو بغل زده در حیرت بود، پس از سلام و خوش و بش کردن گفتم: رفیق عزیز این چه وضع است؟! چه می کنی؟ بلافاصله این آیه را خواند: خسر الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین(82) و این آیه ای است که عمربن سعد ابی وقاص وقتی از کربلا برگشت و ابن زیاد از دادن حکومت ری به وی امتناع ورزید قرائت کرد؛ سپس شروع کرد به گریه کردن و گفت: ان الافندی رجل سیاسی خدعنا بشیطنته، عباس افندی مردی سیاسی بود، به تقلبش ما را گول زد. حال فهمیده ام که گول خورده ام. اما آنها قبل از آنکه دست و پایی کنم و به ایران برگردم و ردیه ای بنویسم ، فوراً احساس کردند و چنان شهرت دادند که من به صورت ظاهر آزادم، ولی در حقیقت زندانی ام. خلاصه تمام زحمات مرا فراموش کرده، با پرداخت ماهی یک و نیم لیره انگلیسی که به زحمت زندگانی مراکفایت می کند، مرا در اینجا متوقف ساخته اند. و باز هم شروع کرد به گریه کردن. مدتی که اشک ریخت دیدم دست بردست می زند و می گوید آه! آه! دیوانه وار مدتی آه کشید، سپس ساکت شد و دست ها را که با آنها زانوها را بغل کرده بود روی سینه گذاشت. به طوری که دست راست او روی بازوی چپ و دست چپ روی بازوی راست واقع شده بود، با نهایت ناراحتی سرو بدن را به راست و چپ حرکت می داد و حرف نمی زد. به طوری که من خسته شدم. حرکت کردم و خارج شدم. از زیادی حیرانی توجهی به من ننمود. و شاید متوجه نشد که من از اطاق خارج شدم.
دسته دوم : مبلغینی چون من فلک زده که به بطلان بهائیت پی برده، هوی و هوسی هم ندارم؛ اما وضع اقتصادی و فشار زندگی مرا وادار کرده که حقوق اندکی بگیرم و زندگی خود را تأمین، و ضمناً به اسم مبلغ مسافرت هایی هم بنمایم.
دسته سوم : یک عده از جوان های عیاش هستند که فقط به منظور فرونشاندن شهوت و اعمال غریزه جنسی، خود را در سلک مبلغین قرار می دهند. بعد که آنها هم پیر شدند، غالبشان می فهمند؛ برگردند یا برنگردند کاری نداریم.
دسته چهارم : عده ای هستند که قومیت و جاهلیت آنها را وادار کرده که به نفع بهاءالله تبلیغ کنند. و این دسته افرادی هستند که از کوچکی از پستان بهائیت شیر خورده و در بهائیت نشو و نما و پرورش یافته اند. و تحصیلاتی نموده، پس از دوران مقدماتی وارد رشته تبلیغی شده، همان تقلید کورکورانه و تعصب و جهل و حمق نمی گذارد که سخن حقی را گوش کنند یا استدلالات صحیح را بشنوند. یعنی مثل مشرکین صدر اول اسلام، که به مردی که روی به اسلام می آوردند می گفتند گوش خود را پنبه بگذارید که سخنان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشنوید، این دسته که پنبه تعصب و جهل و غفلت را در گوش قرار داده، حاضر نیستند گفتار حق را بشنوند. بعد فکر کنند ببینند صحیح است یا نه. و نوعاً چون مطلب حقی را گوش نداده، یا استدلالات صحیح را مطالعه نکرده اند، نمی توانند مطالب حق را از باطل تشخیص دهند. در نتیجه در هر حالی سنگ تبلیغ بهائیت را به سینه زده، و برای همیشه در جهل و نادانی باقی می مانند. مگر خدای متعال اسباب هدایت آنان را به گونه ای فراهم فرماید!
به دنبال این تقسیم بندی، اشک حسرت از چشمانش جاری شد و دیگر با من خدا حافظی کرد و راه افتاد. من چون این شخص را در زرنگی از طرفی، و راستگوئی از دیگر سوی دیدم، احترام زیادی نمودم. هنگام حرکت مقداری تعارفات، هدیه، و سرراهی برایش آوردم. مردم آبادی ما تمام احترامات من را به حساب بهائیت می گذاشتند. آنها نیز سرراهی و کادوی زیادی برایش آوردند. آقا موسی اصفهانی از ما خدا حافظی کرد و رفت.
خواننده عزیز! اگر ملاحظه فرمائید، نگارنده موقعی هم که در سلک بهائیان بودم براثر دیدن و شنیدن این مطالب و حقایق، رغبتی به این مسلک و مرام نداشتم. اما عوامل و اسبابی در سر راهم موجود بود که نمی توانستم این سد را بشکنم و خود را خلاص سازم. که شاید بعضی از آن عوامل، جوانی، غفلت، جهالت، نادانی، فراهم بودن اسباب معیشت، عشرت و عدم توجه به حقایق اسلام بود.

بخش سوم

مدت ها از رفتن آقاموسی می گذشت، دیگر مبلغی به ده ما نیامده، و کم کم داشت سر و صدای مردم در می آمد که چرا محفل مشهد ما را ترک کرده است؟ چرا مبلغ نمی فرستد؟ در این گیرودارها بود که مبلغی به نام آقامیرزا یحیی زنجانی به قریه ما (خیرالقراء) وارد و در خانه من پاتوق انداخت. پس از مذاکرات معلوم شد قصد دارد سه روز در زرگ بماند و سپس بازگردد. لکن چون او را مردی خوش حالت و شیرین زبان و خوش بیان یافتم، تقاضاکردم بیشتر بمانند و ایشان نیز پذیرفتند.
و البته چون سری هم از تریاک و وافور گرم می کرد و چاکر هم مهیا می کردم برگرمی مجلس ما می افزود. (در آن تاریخ تریاک باندرول دار لوله ای اعلا که از زردی با طلا برابری می کرد، از طرف دولت در اختیار معتادین با قیمتی نازل گذاشته می شد، یک سیر شانزده ریال).
یکی از شب های سرد زمستان، دونفری در اطاق گرم، پهلوی منقل آتش قرار گرفته، مشغول وافور کشیدن بودیم، قوری هم کنار منقل آتش، گاهی بستی می زدیم و دهانمان خشک می شد، یک دانه چای پررنگ اعلا با قندهای کلوخی روسی صرف می کردیم. ضمناً دونفری هرچه اسرار و درد دلی که از اوضاع روزگار داشتیم به عنوان نقل مجلس، برای یکدیگر نقل می کردیم. ضمن صحبت گفتم: جناب میرزایحیی! از چه تاریخ جنابعالی به سمت مبلغ در بهائیت مأموریت پیدا کرده اید؟ دوست دارم برایم نقل کنید، و خلاصه شرح حال خود را که در چه تاریخ ازدواج کرده اید؟ چند اولاد دارید؟ از محفل چقدر حقوق می گیرید؟ نقل نمائید. گفت: جناب میرزامسیح الله! داستان زندگی و شرح حال من مفصل است، پدرم میرزا مجید در کوچکی مرا به مکتب فرستاد، قرآن و کتاب گلستان و بوستان سعدی و کتاب حمله حیدری را خواندم؛ بعد هم چنانچه رسم مکتب های قدیم بود، کسانی که می خواستند بچه هایشان بیشتر باسواد شوند، به خواندن مراحل بعدی درس ها تشویقاتی می کردند؛ پیش استاد دگری رفتم. کتاب نصاب الصبیان(83) و مختصری از کتاب امثله(84) و ترسل (خط شکسته) و خط رقومی و هندسه و خط نسخ و نستعلیق یاد گرفتم. و به حدکامل آشنایی پیدا کردم. و تا سن چهارده سالگی مشغول تحصیل بودم. ضمناً چون پدرم میرزامجید مردی تهیدست بود و عائله خود را از مختصر دکانی که در کنار بازار زنجان داشت - توتون و تنباکو فروشی - اداره می کرد، نتوانست بیشتر از این مصارف زندگی مرا متحمل شود، برای کمک خرج زندگیم شاگرد قهوه چی شدم، سه سال شاگرد قهوه چی بودم. البته بر اثر رفت و آمد اشخاص ولگرد و همه جائی - مخصوصاً یک عده گاری چی به قهوه خانه ما، که در زاویه یکی از محلات زنجان واقع شده بود - و تماس با آنها اخلاق من فاسد شد، به حدی که شرح و بسط آن مناسب نیست؛ در همین اوقات بود که پدرم از دنیا رفت. تمام ثروت و اسباب دکان بین من و دو خواهرم تقسیم شد. کلیه سهم ارث من سی و پنج تومان به پول آن زمان بود. که تمامی این مبلغ را به فاصله سه ماه با رفقای نااهلم خرج کردم. و ضمناً از قهوه خانه خارج شدم و با همان باند فساد شروع کردیم به جیب بری و دزدی، مدتی شغل ماکلاهبرداری و جیب بری خلق خدا بود. اما از آنجائی که دزد و خیانت کار به کیفر کردارش مبتلا می شود، آخر الامر دستگیر شدیم؛ بدین شرح:
شبی از شب ها رفقایم پیشنهاد کردند که یکی از مغازه های خرازی فروشی معتبر شهر زنجان را که برای دستبرد ما مناسب تر از مغازه های دیگر بود خالی کنیم، البته دسته کلیدهای متعدد به این منظور با خود داشتیم که هر نوع قفلی را بتوانیم باز کنیم؛ وقتی در را باز کردیم، سه نفری داخل دکان شدیم، در را بستیم و کیسه گونی ها را پر از اجناس قیمتی کرده، به دوش کشیدیم که از دکان خارج شویم، یک دفعه متوجه شدیم درب دکان از آن طرف قفل شده، مات و مبهوت کیسه گونی ها را به دوش گرفته، از فرط حیرت و ترس، نه قدرت سرپا ایستادن و نه نشستن و نه راه رفتن و نه فرار کردن، پس از ساعتی در باز شد، پنج نفر پاسبان وارد شدند،، دست های ما را بستند و صورت مجلسی تنظیم نموده، و ما را به کلانتری زنجان جلب نموده و پس از تکمیل پرونده به دادسرا، به سلامتی شما مدت شش ماه زندانی شدیم. بعد از شش ماه از زندان خارج شده و در یکی از کاروانسراهای شهر زنجان به کمک عمویم میرزاعبدالرحمان، دالان دار و قپانچی شدم. آنجا هم به واسطه اینکه سه کیسه ترنجبین، شبانه از یک نفر تاجر سرقت رفته بود، آخر الامر مال گم شده سر از گریبان خودم درآورد، و حاج محمدرضا صاحب کاروانسرا بعد از پانزده روز دالان داری مرا بیرون کرد. وقتی مرا از کاروانسرا بیرون کردند، دیگر نتوانستم در شهر زنجان بمانم. رفتم اطراف همدان و در یکی از معادن استخراج سنگ آهن استخدام و سرعمله شدم. چون نسبتاً فعالیتی داشتم، کار من نظر یک نفر از اربابان معدن را به نام بمان اله یزدانی جلب نمود، گفن: پسر! اهل کجائی؟ گفتم زنجان. گفت احسنت! احسنت! تا چه میزان سواد داری؟ گفتم: مقدار کمی سواد دارم. پرسید: ازدواج کرده ای؟ گفتم: خیر. گفت: پس امشب خانه ما باش. گفتم: بچشم.
سرشب وقتی کشیک من تمام شد، همراه ارباب روانه خانه او شدیم. شب مرا به مجلسی که افراد زیادی زن و مرد در آنجا شرکت داشتند برد. یک نفر پیرمرد برخاست به عنوان گوینده و مقدار زیادی مطالب را که بعدها فهمیدم مطالب مربوط به بهائیت بوده، برای آنان بیان نمود. خلاصه پس از چند جلسه مرا فریب داده تسجیل(85) کردند و به مسلک بهائیت وارد نمودند. آهسته آهسته راه تبلیغ مطالب امری به من می آموختند تا ورزیده شدم. به طوری که بعضی از شب ها که مبلغ دیرتر می آمد، من خودم بهائیان را تبلیغ می کردم. خلاصه پس از یازده ماه، آقای بمان اله یزدانی، دوشیزه خود را به نام روح انگیز به ازدواج من درآورد و عقد بهائی بسته شد. طولی نکشید که با حمایت جناب بمان اله، جزء مبلغین امری قرار گرفتم. فرمان تبلیغی مرا صادر کردند. مدت 23 سال است مشغول تبلیغم. سفرهائی به اردکان - تفت - یزد - شیراز - اصفهان - نجف آباد - نیشابور - کاشمر - تربت حیدریه - فردوس و زرگ بشرویه کرده ام. و در این حال بود پرسیدم که جناب آقامیرزا یحیی آیا در قسمت تبلیغات واقعاً از روی اعتقاد و صمیمیت تبلیغ می کنید، یا برای حفظ مقام و اداره امر معاش است؟
میرزایحیی قاه قاه خندید، گفت: برادر، آقای رحمانی! خیلی عجیب است از جنابعالی! بنده که اول شرح زندگیم را برای شما گفتم که گاهی قهوه چی، گاهی هم جیب بر و کلاه بردار، گاهی هم قپانچی و گاهی هم سرعمله معدن آهن بودم، دیگر این سوال چه معنی دارد؟ گفتم جناب آقامیرزایحیی! از جواب خودداری نکنید.
گفت: آقای رحمانی، بنده این تبلیغ را هم مثل همان قپانچی گری یا کلاهبرداری بیشتر حساب نمی کنم. البته این تبلیغ آسان تر است و زحمتی هم ندارد. ضمناً به هر شهری و دیاری هم وارد شدم، احترام زیادی دارم. شام و ناهارم هم مرتب و بهترین غذا مال من است. حتی در آن ایام که مردم خوراکشان نان جو و ارزن و ذرت بود، برای من بهترین غذاها و طعام ها را تهیه می کردند. با این حساب اعتقاد به مرام بابیت و بهائیت یعنی چه؟ همسرم هم فهمیده که من به بهائیت عقیده ندارم و عباس افندی را یک آدم معمولی بیشتر حساب نمی کنم ، ولکن چون خیلی مرا دوست دارد، افشار نمی کند. گاهی هم چند فحش به عباس افندی نثار می کنم . اما پدر عیالم، آقای بمان اله خبر ندارد که من عقیده ندارم. ضمناً وافور زیاد می کشیدیم، یک وقت به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 5 بعد از 12 شب است، و این ساعت درست مطابق بود با اذان صبح مسلمان ها در فصل زمستان. گفتم: عزیزم! خسته شدم، بخوابیم. چراغ را خاموش کرده خوابیدیم. عجب خواب خوش با کیف و نشاطی، هوا سرد اما اطاق گرم بود. از سرشب تا به حال سه منقل آتش عوض کرده ایم. دود وافور در فضای اطاق جابه جابه حال باقی است. خود باقی است. و این کیفیت بیشتر به خواب خوش ما کمک می کرد.
مدتی نگذشت، دیدم کسی بازوی مرا فشار می دهد و صدائی به گوشم می رسد: آقای رحمانی! آقای رحمانی! من هم که در آن ساعت مست خواب بودم، در عالم نشئه و خواب حرکتی کرده، گفتم: بلی. و از این شانه به آن شانه غلطی زده، احساس کردم دانه های باران می ریزد، سر از زیر پتو خارج کردم، دیدم آقامیرزایحیی است که اشک می ریزد و گریه می کند. گفتم: آقامیرزایحیی، چه خبر است؟ با شتاب بلند شدم، چون این منظره خواب را به کلی از چشم من ربود. گفتم: چه شد؟ گفت: آقای رحمانی! خوابیدم، در عالم خواب دیدم در یک صحرای وسیعی واقع شده ام، مردم زیادی در آن صحرا جمع شده اند و به قدری به هم فشرده اند که راه نفس بر من تنگ شده است، زمین آنچنان داغ بود که از کوه حداد داغ تر، التهاب و تشنگی سختی هم مرا فرا گرفته که زبانم از دهانم خارج شده بود، و به قدری هوا تاریک بود که در دنیا آن تاریکی را نمی توا وصف کرد، به هرجانب می خواهم فرار کنم و خود را خلاص نمایم و به جای سردی برسانم، یا آبی تهیه کنم امکان ندارد، و راه فرار از چهار طرف بررویم بسته شده بود، یواش یواش برشدت عطش و التهابم افزوده می شد، سایه ای نظرم را جلب کرد، عرق ریزان، نفس زنان با زحمت زیادی خود را به سوی آن سایه رسانیدم، دیدم سایه ای است از دود سیاه که حرارتی سوزنده از او خارج می شود، نعره های خلق بلند است، همه می گویند: وانفسا! والنفسا! به آتشی رسیدم، سیاه مردانی را دیدم، گفتم: وای بر حال من! این چه عالم است، این چه جائی است؟ گفتند: صحرای محشر. گفتم: وای بر حال من! آیا پناهی هست که به آنجا پنانده شوم؟ آیا کسی هست که بتواند مرا نجات دهد؟ آیا امکان دارد شربتی از آب بنوشم؟ گفتند: پیشوای تو کیست؟ گفتم: در راه بهاءالله و سیدباب تبلیغاتی داشتم، اما به آنها عقیده ندارم. به من گفتند: مردم را گمراه می کنی و به آنها عقیده نداری، برو پیش آن دو نفر که تو را نجات دهند.
ناگاه دیدم از دامنه محشر، عده ای را به زنجیرهای آتش مقید کرده، ملائکه غلاظ و شداد بر آنها موکلند، و عمودهائی از آتش برفرق آنها می زنند و به سوی دوزخ می کشانند؛ پرسیدم که این افراد کیستند؟ جواب دادند که آنها سیدباب، میرزاحسینعلی، یحیی سبح ازل، عباس افندی و شوقی، گلپایگانی را پشت سر عباس افندی نگاه داشته اند. تا چشمم بر آنها افتاد شروع کردم به دشنام دادن و لعنت کردن آنها، عجب این است که آنها هم به من دشنام دادند! من گفتم: سروکار مرا به این روز انداختید. آنها گفتند: شما مبلغان اگر نمی بودید برای ما تبلیغ کنید و مردم را گمراه نمائید که اطراف ما را بگیرند، ما دست از ادعاهای خویش برمی داشتیم؛ اما شماها ما را نگذاشتید. باری آنها شعله های آتش را به سمت من پرتاب کردند و گذشتند. ناگاه دیدم مردم به سمتی هجوم می آورند و می شتابند، گفتم: کجا می روند؟ گفتند: می روند: نزد ساقی کوثر، حلال مشکلات، حضرت علی بن ابیطالب - (علیه السلام) - و اولاد طاهرینش که آنها را از آب کوثر سیراب کند. گفتم: من هم می روم، منادی نداکرد: خیر، تو منکر وجود فرزندش مهدی هستی، و فریادی مهیب باند شد که از وحشت آن فریاد از خواب پریدم. دیدم بدنم مرتعش و قلبم مضطرب است. آقای رحمانی! حقیقت بر من مکشوف شد، برادر عزیز! خدا مرا هدایت کرده، دانستم که بهاءالله و سیدباب نمی توانند کسی را از عذاب خدا نجات دهند. گرچه این دو نفر که به قیامت علاقه و عقیده هم ندارند، پس از آن شب جناب مبلغ دیگر حاضر به تشکیل جلسه در ده مانشد.
یکی دو روز دیگر هم توقف کرد و سپس با خاطره اندوهناکی ده ما را ترک گفت. و دیگر نفهمیدم تکلیف آقامیرزایحیی چه شد.
خواننده عزیز! لابد تعجب می کنید که چرا من با دیدن تمام این افراد، و داشتن این همه اشکالات، چرا زودتر از بهائیت برنگشتم و شاید تصورش را نکنید که دست برداشتن از یک مردم هرچند باطل، چقدر مشکل است. مخصوصاً برای کسی که دارای لوح صادره از عبدالبهاء و شوقی باشد. الان یک از بهائیان لوح فدایت شوم از شوقی و عبدالبهاء ندارند. ولی من دارم.(86) اینها را که نقل کردم افراد خوب از مبلغین بودند.
یا بهی الابهی
خراسان خیرالقری جناب مستطاب آقامیرزا مسیح الله علیه
بهاءالله الابهی
قربانت شوم رقیمه مشمون به نور و محفوف به سرور جنابت شرف وصول، محن و بلایاکه در سبیل تعالی امر برجنابت وارد فوزی است عظیم، شاکر در سبیل حق باش. یالیت کل احباب نائل به این موهبت، نه چنان که این کسوت افتخار شایسته قامت هر محروم و این ماء طهور روی هر حقوم (حلقوم)، توئی مسیح مسیحانفس که از دم پاکت احبای الهی محبور علیک بهاءالله الابهی.
بنده آستان حضرت جمال قدم شوقی
یا بهی الابهی
تهران توسط آقاغلامعلی دواچی خراسان جناب آقای میرزامسیح علیه بهاءالله الابهی فائز باد
روحی لک الفداء ای بنده صادق جمال ابهی در این دم به یاد تو همدمم و به ذکر تو مانند گلشن از رشحات شبنمم، زیرا از فیض حضرت مقصود، چون ماء زلالی که سبب لطافت و طراوت قلوب می شوی. ملاحظه فرما که الطاف سلطان وجود، چه تأثیری در اهل سجود فرموده، که من در دامنه کوه کرمل در حیفا به یاد آن یار مهربان در خراسان مشغولم. و هذا من فضل الله البدیع عبدالبها عباس هوالله ورقه موقنه ضجیعه محترمه طوبی را با بدع اذکار روحیه مکبر شوید.