چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

خاتمه (جلد اول راه راست)

قبل از اینکه برائت خود را از مردم دروغین بهائیت اعلام کنم، با خود فکری کردم که اگر تبری نامه بنویسم، بهائیان و بالخصوص بهائیان منطقه فردوس اندیشه خواهند کرد که چرا مسیح الله مسلمان شد؟ و این کار من کمترین فائده اش این است که آنها را به تحقیق وا می دارد؛ ولیکن این فکر من صحیح نبود، زیرا نه تنها بهائیان از من سوال نکردند که چرا مسلمان شدی و در اسلام چه تحقیقی یافتی؟ بلکه بالعکس صحبت با مرا نیز جایز نشمردند. محفل مشهد برای اینکه اعلام تبری نامه من روی بهائیان تأثیر بد نگذارد، در همه جا انتشار داد که مسیح الله دیوانه شده است، به طوری که فامیل من از اطراف نامه نوشتند و از من توضیح خواستند که به راستی شما دیوانه شده اید یا خیر؟ و لذا برای اینکه جامعه بهائیت بداند دیوانه نیستم، این مختصر مطالب را نگاشتم تا بدانند که هنوز هوشیارم. و غرض ثانوی از نوشتن این کلمات این بود که به بهائیان اثابت کنم من با تحقیق و کنجکاوی پی به بطلان بهائیت برده ام، نه از روی هوای نفس و خود خواهی. دلیل این مطالب این است که من در بهائیت مقام داشتم. همه بهائیان آن منطقه برای من احترام قائل بودند . ولی از تمام آنها دست برداشته، از یار و اغیار کناره گرفته، در گوشه بشرویه در یک خانه ای تنها زندگی می کنم. باز هم خوشم که حقیقت را یافته ام. خدای متعال دستم را گرفت و از ضلالت و گمراهی نجاتم داد.
در پایان کتاب دوم خطاب دارم : یکی به بزرگان و به اصطلاح کارگردان بهائیت، که ای احبای امر الهی! (به اصطلاح بهائیان) و ای ناشرین نفحات رحمانی! از خدا بترسید و خلق خدا را در گمراهی نگاه ندارید. شما که خود می دانید خبری نیست و بهائیت به وجود آمده دست بیگانگان خارجی است، پس بیائید برخود و کشور عزیز خود رحم کنید و از دوئیت (دوگانیگی) و جنجال مذهبی دروغین، صرفنظر کنید و تنها قرآن را راهنمای خود قرار دهید.
خطاب دوم من به افراد ساده لوح بهائی است، به مضمون ذیل:
حضرت اغنام الله؛ تاکی (به قول میرزا حسینعلی بهاء) در خواب، و یا به عبارت شیوای عباس عبدالبهاء که می گوید: (بلکه این بیهوشان قدری به هوش آیند، زیرا به خواب کابوسی مبتلا هستند...(69) توجه کرده، و از خواب غفلت بیدار شوید.

آغاز جلد دوم چرا از بهائیت برگشتم؟

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنی با خواننده

پس از اینکه به راه راست بازگشتم، یعنی مسلمان شدم، مبلغان بهائی و روسای محافل، برای اینکه افراد بهایی دیگر، مخصوصاً افرادی که شخصیت مرا در بهائیت دیده و به عظمت مقام من در پیش امام اول خود (عباس افندی) و امام دومشان (شوقی افندی) پی برده بودند، به فکر نیفتند که چرا مسیح الله از آن همه عزت و افتخار که در بهائیت داشت بازگشت، در سراسر ایران در میان بهائیان منتشر نمودند که مسیح الله دیوانه شده است.
غافل از این که اگر بیداری و هوشیاری و دین حق را گرفتن در پیش بهائیان دیوانگی است، در نزد من و برای من مایه بسی سعادت و افتخار است.
در زمینه این تهمت ناروا دست به قلم برده، متخصری از سرگذشت زندگی و فداکاری هایم را در راه باطل بهائیت به نام (راه راست) برای راهیابی گمراهان بهایی نوشتم و منتشر نمودم. با خود فکر می کردم دیگر مبلغین بهایی دست از افترا برخواهند داشت؛ ولی بعد از انتشار کتاب بر من ثابت شد که این فکر، خوابی بیش نبوده و به دورنمای بی حقیقتی مانند بود. گرچه عده زیادی از افرادی که گول فریبکاری های بهائیان را خورده بودند، با خواندن کتابم، با من به سوی حقیقت همگام شدند، لیکن برشدت عداوت بهائیان افزوده شد. به عناوین مختلفی کمربه قتل و طرد(70) من بستند. یک بار هم مرا مسموم نمودند؛ ولی چون از عنایت خاص حضرت بقیه الله امام زمان (عج) برخوردار بودم، موثر واقع نشد. اما آنها از پای ننشستند و دست به فریبکاری زدند.
ابتدا پیکار با من را، از خانه خودم شروع نمودند؛ چون یقین داشتند که با مسلمان شدن من خانواده من هم مسلمان خواهند شد. همسر و بچه هایم را با مکر و حیله فراوان از محل زندگانی من دور کرده و به شهرستان های دیگر منتقل نمودند و سپس حکمی در این مورد از بیت العدل دروغین خود به این مضمون انتشار دادند:(71) به کلیه افراد بهایی اعم از قوم و خویش یا بیگانه از تاریخ صدور این حکم، رفت و آمد و گفت و شنید و به طور کلی معاشرت با مسیح الله رحمانی حرام است و هیچ یک از افراد بهایی حق نزدیک شدن به نامبرده را از فاصله پنج قدمی ندارند. و اگر احیاناً به طور عمد یا اشتباه با مسیح الله رحمانی طرف صحبت قرار گرفت، آن شخص هم که با نامبرده صحبت کرده، از دین بهائیت خارج است. و سخن گفتن با آن فرد دوم نیز حرام است. و همچنین...
خواننده عزیز! ملاحظه کن چه مطلب مسخره ای است! آخر این چه مرامی است؟ این دیگر چه نیرنگی است؟! حال فرض می کنیم که اگر صد نفر بهایی اشتباهاً با من صحبت کردند و با هریک نفر از آن صدنفر اشتباهاً صد نفر دیگر صحبت کردند و به همین طریق در فاصله یک ساله تمام افراد بهایی با هم صحبت خواهند کرد؛ در نتیجه بر همه افراد بهایی حرام است که با یکدیگر صحبت کنند. و ملاحظه بفرمائید که چه گنگ بازی راه خواهد افتاد؟! و یا اگر به فرض محال، رئیس یکی از شعبات دادگاه بهایی خواسته باشد یک بهایی مسلمان شده ای را که حرام است با او صحبت کردن، بازجوئی نکند به قانون رفتار نکرده، و اگر بازجویی بکند مجوز است صحبت کند و هرگاه صحبت کرد از بهائیت خارج می شود، تکلیف چیست؟! قانون شکنی کند؟
آری برای فردی که اعتقاد به اسلام ندارد، مهم نیست که برخلاف هرگونه مقرراتی رفتار نماید. بهایی دستورات اسلام و مقررات آن را مسخره می داند. بنابراین چرا عمل نماید. الان که به اصطلاح دست به عصا راه می روند، موقعیت گیرشان نمی آید؛ چنان که یکی از بهائیان منطقه بشرویه می گفت: (اگر دنیا به کام من شود، مسجد مسلمان ها را انبار غله می کنم!)
خواننده گرامی! صدور حکم حرام بودن سخن گفتن بهائیان با من و یا هربهایی که مسلمان شود، بدین منظور است که بهائیان دیگر، یا حداقل زن و بچه شخص تازه مسلمان در مورد اسلام تحقیق نکنند و همچنان در جهالت و گمراهی بهائیت بمانند. و باید عرض کنم که آخرین کاری که بهائیت در مورد فرد از بهائیت برگشته انجام می دهد، صادر کردن همین حکم است که به عرض رسید. ناگفته نگذارم که خیلی از افراد بهایی دلشان می خواهد که به راه راست برگردند ولی می ترسند که بهائیت همین حکم را صادر نماید. و این طور به افراد فهمانده اند که اگر مسلمان شوند، حرام می شود که کسی با آنها صحبت نکرد، دیگر آسمان بارانش را نازل نمی کند و حتماً آسمان به زمین خواهد افتاد. و یا خداوند برمخلوقات خود غضب خواهد فرمود. مبلغین هم برای اینکه بهائیان بی سواد را از مسلمان شدن بترسانند، همین مطلب را با آب و تاب فراوانی نقل می کنند که اگر کسی مسلمان شود ما او را طرد می کنیم. یعنی حکم صادر می کنیم که صحبت کردن بهائیان با آن فرد حرام است. درست این تهدید شبیه است به تهدید ملانصرالدین؛
گویند: روزی ملا نصرالدین کنار دهی از خرش پیاده شد که ساعتی استراحت کند، خواب او را درربود وقتی که از خواب برخاست، دید توبره خرش را برده اند، فریاد برآورد که اگر توبره خرم را نیاورید هرکاری از دستم ساخته باشد انجام خواهم داد، این سخن را چند بار تکرار کرد، مردم ترسیدند، بالاخره با کوشش فراوان توبره خرش را یافته و آوردند، و سپس پرسیدند که خوب اگر نمی آوردیم چه می کردی؟ ملانصرالدین گفت چه می کردم؟ هیچ، مجبور بودم خرجینم را از وسط نصف کنم و دو تا توبره خر درست کنم. حال روسای بهایی می گویند که اگر کسی برگردد، هرچه از دستمان برآید کوتاهی نخواهیم کرد. و اگر کسی بپرسد چه می کنید؟ می گویند طردش می کنیم. یعنی به بهائی ها اعلام می کنیم که با شخص تازه مسلمان صحبت نکنند. خوب! صحبت نکنند، چه می شود؟
درست است که این حکم از نظر بهائیت مجازاتی است برای شخص تازه مسلمان، ولی در حقیقت نظر به مجازات شخص تازه مسلمان نیست؛ بلکه هدفشان در گمراه نگه داشتن دیگر افراد بهایی است که به این صورت وانمود می نمایند.
در هر حال، حکم حرام بودن صحبت با من را صادر کردند؛ خانواده ام را پراکنده نمودند. از ترس اینکه مبادا آنها نیز از خواب اغنام... (گوسفندان خدا) خارج گردند، و در نتیجه جامعه بهائیت پشم کمی بچیند و شیر کمی بدوشد.
خواننده عزیز! تا کسی از بهائیت فاصله نگیرد و گوشش را بدهکار گزافگویی های مبلغین نداند، راستی باورش نمی آید که بهائیان به این شسته و رفتگی چگونه می توانند دروغ پردازی کنند، و یک عده بدبخت از همه جا بی خبر را در بی خبری نگه دارند. من که مدتی است از بهائیت برگشته ام می دانم چه خبر است . هم اکنون تنفری که از جامعه بهائیت دارم آنقدر است که حتی ننگ دارم که بگویم بهائی بوده ام. ولی این حقیقتی است که انکارپذیر نیست. به ناچار اقرار می کنم. با این وصف هنوز بهائیان امیدوارند که بتوانند مرا دوباره به لجن بکشند. نامه های زیادی برای من فرستاده اند؛ در آن نامه ها گاهی مرا ترسانده اند و گاهی باغ های سبز و سرخ نشان داده اند. بدون در نظر گرفتن به اینکه من خود باغبان بهائیت بوده و تمام میوه ها را در اختیار داشته ام. و در عین حال با حقیقت یابی، تمام آنها را گذاشته و گذشته ام. و اینک قلم به دست گرفته ام که در جواب نامه های آنها جلد دوم راه راست را به رشته تحریر درآورم، تا همه بدانند که بهائیت در پیش من رنگی ندارد. حاصل گفتار آنکه:
برو این دام بر مرغ دگر نه - که عنقا را بلند است آشیانه
اینک این کتاب در پنج بخش ذیل در اختیار خواننده گرامی قرار می گیرد:
بخش اول - پاسخ پرسش هائی است که از یک نفر مبلغ زبردست بهائی به نام نبیل زاده (میرزامنیر) نموده ام.
بخش دوم - گفتگو با یکی از رهبران تبلیغی بهایی به نام سیدموسی اصفهانی.
بخش سوم - جریان تبلیغ میرزا یحیی زنجانی و خواب دیدن نامبرده عاقبت وخیم روسای بهائیت را.
بخش چهارم - خیانت یک نفر از مبلغین و به سرقت بردن انگشتر قیمتی ام.
بخش پنجم - خاتمه و ارائه الواح نازله در شأن و مقام من در بهائیت. استعانت از من، و یاری کردن از خدا
تاریخ 28/6/52 مسیح الله رحمانی