چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

دوران تحقیق و هدایت

در راه تبلیغ بهائیت نشیب و فراز زیادی را پیمودم و مشکلات گوناگونی را پشت سر گذاشتم. در کوران های متعددی واقع گردیدم. در زد و خوردهای مذهبی و اجتماعات و مباحثات دینی ناگهان به این اندیشه فرو رفتم و از خود پرسان شدم که آخر این چه مذهب یا دین یا حزبی است که انسان، آزادی فکری و آزادی عقیده ای در زندگی نداشته باشد ؟ محفلش اینطور، مبلغین آنطور، اصولاً ما در دنیای امروز چه می گوئیم و حرف حسابمان چیست؟ آخر دین دزدکی هم می شود؟ ما از قاچاق فروش ها هم بدتریم !
این افکار و اندیشه ها مرا بر آن داشت که در اصول و فروع دین بهائیت مطالعه عمیق نمایم تا با بصیرت کامل عهده دار ریاست محفل این سامان باشم. با خود گفتم حال که قرار است تحقیق کنم، بهتر اینکه از کتاب های خود بهائیت که در دسترس دارم مطالعه را شروع نمایم. ناگفته نگذارم که ما بهائیان به کتب ردیه به چشم عناد می نگریستیم و ابداً حاضر نبودیم که جلدش را هم ببینیم، تا چه رسد به مطالعه آنها . بهائیان به طور کلی به دستور محفل از خواندن کتب دیگران ممنوع هستند. و بدین طریق محفل، راه دریافت حقایق را بر تمام اغنام الله بسته است. (ولی ما جفت زدیم و به هزار زحمت در آمدیم).
باید توجه داشت که محفل چون دید حکم سیدعلی محمد باب در مورد کتاب سوزی(38) اجراء نشده، دستور صادر کرد که مطالعه کتب حرام است. اگر اجتماع گوش به حرف سید باب داده و تمام کتب را محو می کردند، دیگر کتابی نبود اعم از ردیه و غیرردیه که خواسته باشند مردم بخوانند. پس در حقیقت حکم به تحریم خواندن کتاب های غیر از کتب بابیه و بهائیه، دهن کجی است به کسانی که دستور باب را به کار نبستند و کتاب ها را از بین نبرده اند (خیلی خوب!)
من ابتدا تحقیقی در مورد رهبران بابیت و بهائیت و شناسائی کامل آنها انجام دادم، تناقضات فراوانی (که به بعضی از آنها اجمالاً اشاره می کنم) دیدم، سپس مطالعه خود را در مورد اصول مرام بابیت و بهائیت دنبال کردم و به این نتیجه رسیدم که بهائیت و بابیت برخلاف کلیه ادیان الهی، نه توحید دارد و نه معاد و نه نبوت؛ همین تحقیقات کافی بود که از بهائیت بیزار گردم . لکن خودداری کرده، مقداری هم راجع به احکامشان مطالعه نمودم. به کلی از بابیان و بهائیان کناره گرفتم. اینک مختصری از نتیجه مطالعات خود را می نگارم، شاید از این راه بتوانم غافلین را هشیار نمایم:
اما سخن در مورد رهبر اولیه بهائیان، سیدعلی محمد باب شیرازی: در مورد سیدباب عقاید گوناگونی در بین کتاب های بهائیان و عوام آنها وجود دارد که ذیلاً گفته می شود:
1. بهائیان معتقدند که سیدعلی محمد شیرازی همان امام زمان شیعیان است که ظهور فرموده است.(39) تحقیقاً دلیلی براین مطلب ندارند جز گفته مبلغین.
2. قول خود سیدباب که خود را نائب امام زمان معرفی کرده است.(40) (ادعای بهائیان و خود او را که امام زمان است رد می کند.)
3. قول عباس افندی که معتقد است سیدعلی محمدباب پیغمبر است.(41)
4. قول دوم عباس افندی که سیدباب قائم موعود شیعیان است.(42)
5. قول دوم باب براینکه او خداست.(43)
6. قول سوم عباس افندی که او را خدای دیدنی معرفی می کند.(44)
خواننده عزیز توجه فرمودید که درباره سیدعلی محمدباب شش قول است ، به عقیده شما کدام قول را بپذیرم و ایشان را دارای چه مقامی تصور کنیم؟ اگر بگوئیم امام است ، ممکن است به آقا برخورد کند بگوید من پیغمبر بودم، شما بیخود مرا امام گفتید.
اگر بگویم آقا پیغمبر است ، امکان دارد پرخاش کند که من خدا بودم، شما بیخود مقامم را پائین آوردید. اگر واقعاً هم خدا باشد، ما را به بهشتش راه نخواهد داد !
خوب است اول بگوئیم: سیدعلی محمدباب یا عباس افندی دعوایشان را صاف کنند، آنگاه که یک قول شدند به ما بگویند تا بپذیریم.
خواننده محترم! مگر معقول است که یک انسان گاهی امام، گاهی پیغمبر، گاهی خدا باشد ؟ و آیا کسی که گفتارش تا این مقدار پریشان باشد که پیروانش نتوانند بگویند آقا چه کاره است، انسان تحت چه عنوانی می تواند به ایشان دست ارادت بدهد؟ قول به حق نزدیک تر یا گفتار درست وراست این است که بگوئیم ایشان هیچکاره بودند و اختلال حواس داشتند ؛ والا دست بیگانه و اجنبی نمی توانست او را بوقلمون معرفی کند.
امام رهبر دوم بهائیان کیست و چه مقامی دارد ؟
درباره ایشان نیز اقوال گوناگون ذکر شده است و مقامات متعددی را یادآور گردیده اند که ذیلاً به اختصار ذکر می کنیم:
1. من یظهره الله بنا بر عقیده عوام بهائیان.
2. پیغمبری، همچون موسی و عیسی و حضرت محمد بنابه قول عباس افندی.(45)
3. الوهیت طبق عقیده بهاءالله.(46)
4. امانت دولت روس است بنابر عقیده شوقی افندی.(47)
5. الوهیت طبق نوشته عباس افندی.(48)
این عقاید مختلف در کتاب های متعدد بهائیان به تفصیل ذکر شده است. طالبین می توانند به آدرس های زیل صفحه مراجعه نموده و صحت گفتار مرا مشاهده نمایند. با توجه به عقاید گوناگون فوق آیا می توان از بین این نظرات به یک عقیده بالخصوص مومن شد؟ شخص منصف می داند که این عقاید هریک دیگری را باطل می داند.
نوبت قضاوت به ما نمی رسد تا اول عباس افندی به یک عقیده (خدائی یا پیامبری) نگراید، ما نمی توانیم از بین این همه عقیده شوقی که دانسته یا ندانسته اضهار کرده است، گرایش یابیم. خواننده عزیز ممکن است نویسنده را فرد مغرض بداند، ولی آیا می توان برای مغرض بودن نگارنده که پدر و مادرش برکیش بهائیت بوده و دارای الواح متعددی از امام اول بهائیان عباس افندی بوده اند، و خود نگارنده نیز تمام هستی و نیستی، دار و ندار خود را در راه بهائیت از دست داده، و هشتاد سال در طریق بهائیت قدم برداشته و هشت سال پی در پی از خانه و زندگی خود صرفنظر کرده و در شهرهای غربت تبلیغ بهائیت نموده، تا حدی که امام بهائیان درباره او یار مهربان گفته است، دلیلی داشته باشد؟ چه غرضی می توانم داشته باشم. در صورتی که خانه زاد بهائیت بوده ام. خدا را بربی غرضی خود شاهد می گیرم که هدفی جز روشن کردن افکار گم شدگان ندارم. هدفم این است آنان که نمی دانند بیدار شوند و آنان که می دانند دست از تعصب خشک و بی دلیل خود بردارند ، مگر نه این است که خداوند کسانی را که در ضلالت و گمراهی پدران خود باقی مانده اند و تنها دلیلشان این است که می گویند:
انا وجدنا آبائنا علی امه و انا علی آثار هم مقتدون(49)
مورد ملامت قرار داده می فرماید آیا نه این است که پدرانشان هیچ چیز نمی فهمند؟
ولی باید بدانیم که امروز اغلب بهائیان با اینکه می دانند بهائیت باطل است، معذالک می گویند ما پدرانمان را بر این طریق و مسلک یافته ایم و ما براثر آنها می رویم.
آری خیلی شهامت لازم است که انسان پا روی عقیده نیاکان خود بگذارد و خود را از قید یک مشت انسان فریبکار گول زننده وارهاند و فریاد بردارد که انسان خدا نمی شود ، کلیه عقاید بهائیت را کنار بریزد و در عین حال از جاده انصاف کنار نرفته و قبول کند که تعریف شوقی افندی، امام دوم بهائیان (که معتقد می باشد: بهائیت امانت دولت روس است(50)) تعریف بی نظیری است، خلاصه کلام اینکه دیدم رهبران بهائیت از مقام نیابت امام زمان گرفته، خود را آهسته آهسته به مقتضای روزگار و باوراندن به پیروانشان به مقام خدائی رسانده اند و برخدای عالم نیز رحم نکرده، از مقام معبودیت ساقطش کرده اند و خود را قلبه جهانیان دانسته اند.(51)
اینک عقیده بهائیان را راجع به اصول سه گانه ای که تمام انبیا از صدر بشریت تا خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جهانیان عرضه نموده اند توضیح می دهم:
تمام انبیاء بدون استثناء از ابتدای خلقت بدون اختلاف به جهانیان اعلان کرده اند که خدای جهان واحد است. و این را اصل اول دین خود به نام توحید نامگذاری کرده اند. و همچنین اعلان داشته اند که پس از این جهان دیگری است که انسان ها برای پاداش دیدن از اعمال خود برانگیخته می شوند و ثواب و عقاب خود را خواهند دید. و این را به نام اصل سوم یا معاد نامگذاری کرده اند.
همچنین عقیده به نبوت که لازم است از طرف خداوند سفرائی و پیغمبرانی برای راهنمائی بشر مبعوث گشته و انسان ها را در سعادت دنیا و آخرت رهنمون گردند. حال باید ببینم که در جهائیت رعایت این اصول یا بعضی از اینها شده است یا خیر؟ اگر رعایت شده، خوب ما می پذیریم که بالاخره دین است و از طرف خدا آمده و هیچ گونه اختلاف و اعتراضی نخواهم کرد؛ ولی...
با توجه به مطالب قبلی که بیان کردیم دیگر جائی برای این سه اصل در بهائیت نمی ماند، وقتی که بهاءالله خود را خدا معرفی می کند ، دیگر کاخ توحید از بنیان ویران می شود و به دنبال آن نبوت و معاد نیز سقوط می کنند. دینی که خدایش انسان باشد ، نبوت و پیغمبری در آن دین معنی ندارد. در مورد معاد و جنت و نار از میرزا حسینعلی سوال می شود، در جواب می گوید: بهشت عبارت است از دیدار من، و جهنم نفس تو است ای مشرک سرپیچ از فرمانم!(52)
مگر شما بگوئید اهمیت حضرت بهاءالله در همین جا ظاهر می شود، اگر ایشان مثل بقیه انبیاء راه توحید را رفته بود شخصیت خدائی ایشان برای بشر مجهول می ماند.
بدبخت ملانصرالدین که اگر زمان ایشان را درک می کرد، یک اشرفی دیگر هم از سلطان می گرفت؛ گویند ملا روزی خدمت سلطانی رسید و گفت 124 هزار پیغمبر برای راهنمائی بشر آمده اند، باید به تعداد هریک از انبیاء یک اشرفی به من بدهی، سلطان که نمی خواست ملا رنجیده خاطر شود و در عین حال هم به آسانی این پول کلان را ندهد، خطاب به ملا گفت من حرفی ندارم، شما یکی یکی نام انبیائی را که آمده اند بگوئید تا من به تعداد هر یک، یک اشرفی بدهم.
ملا بدون تأمل گفت: آدم، نوح... تقریباً 20 نفر را نام برد و چون دیگر نام پیغمبری را نمی دانست گفت: فرعون، نمرود، شداد...
سلطان خندیده گفت: خوب مرد حسابی! فرعون و نمرود پیغمبر نبودند که شما نام آنان را می آورید، ملا در جواب گفت: عجب، نامبردگان ادعای خدائی کردند، شما اگر به پیغمبری هم قبولشان نکنید ظلم است.
ولی اگر مطلب را کمی دقیق تر تحلیل کنیم، نفع و سود ملا نصرالدین در صورتی که خدمت بهاءالله می رسید، از این مقدار که گفته آمد بیشتر می شد، به دلیل اینکه نام خدایانی که عبدالبهاء معرفی کرده(53) اگر از بهاءالله می پرسید به تعداد آنها هم از سلطان اشرفی می گرفت.
ولی این حدس ما است که ملا نام خدایانی را که بهاءالله فرستاده می پرسید و در خدمت سلطان به عنوان پیغمبرجا می زد و به تعداد هر یک، یک اشرفی می گرفت. ولی تحقیقاً می توانیم بگوئیم که نمی گفت، چون خود بهاءالله به پول بیشتری احتیاج داشت! به علاوه از کجا معلوم که بهاءالله با گفتن نام آن خدایان پیش سلاطین بیگانه پول های کلانی نگرفته باشد و یقیناً این طور است چون او می گوید: (اول ضری که بر این غلام وارد شد این بود که قبول شهریه از دولت نمودم و اگر این نفوس همراه نبودند البته قبول نمی کردم.(54) حال دولت کدام دولت بوده و به چه منظور به حضرت خدای قرن اتم شهریه می داده ، تفصیلاً روشن نیست. ولی این مقدار مسلم است که طرد شده، تبعید گردیده ی ملت ایران در عکا، آب و ملک نداشته، شغل دولتی هم نداشته، پس چرا دولت بیگانه به ایشان شهریه می داده است، از دو حال خارج نیست:
1. نام همان خدایان را گفته و پول گرفته باشند. در صورتی که این احتمال خیلی ضعیفی است چون ایشان بر اثر دروغ گوئی زیاد (مثل معروفی است که می گویند آدم دروغگو کم حافظه است) حافظه خود را از دست داده بود. دلیل این مطلب گفتار خود ایشان است.
2. جاسوسی برای افراد بیگانه و اجنبی، چنانکه از گفتار شوقی(55) (اینکه بهائیت امانت دولت روس است) چنین ثابت می گردد. و هم چنین دعاهای ایشان برای دولت انگلستان(56) و لقب سر(57) گرفتن عبدالبهاء و دلائی دیگران که در این باب هست با دلائلی که قبلاً در نداشتن اصول دین برای بهائیت ذکر شده، دیگر جائی برای به دنبال احکام فروع رفتن باقی نمی ماند. لیکن احتمال در این مورد هست که قبل از بهاءالله (در صورتی که (ادعای پیغمبریش را پذیرفته او) را پیغمبر بدانیم) آمده اند، احکام خود را نوعاً از ملائکه وحی می گرفته اند؛ چون پیغمبر اسلام که می دانیم به واسطه جبرئیل به ایشان وحی می رسید. بنابراین امکان این هست که چون احکام در بین راه دست به دست می شد تا به پیغمبر می رسید، احتمالاً مقداری از حکم در بین راه از دست ملائکه به زمین می ریخته،(58) اما در مورد بهاءالله و سیدباب که خود خدا بوده (به دلائل مذکور قبل) و احکام برای بندگان آورده اند، این احتمال وجود ندارد؛ زیرا حکم را تا موقع رساندن به بندگان از جیب مبارکشان خارج نمی کردند تا مقداری از آن بریزد.
روی این اصل به بیان مقداری احکام با رعایت ترتیب ظهور این دو خدا می پردازم: اما احکامی که سید باب بر مردم صادر نموده است، به عنوان نمونه چند مورد ذیل نقل می شود:
1. شیر خر نخورید!(59)
2. سوار گاو نشوید!(60)
3. تخم مرغ را قبل از پخته شدن به دیوار نزنید که سفیده و زرده اش از بین می رود.(61)
4. حتماً با پاهاتان روی زمین راه بروید.(62)
5. بدون افسار بر حیوان چموش سوار نشوید.(63)
و هزاران مزخرف دیگر که انسان از گفتن یا نوشتنش خجالت می کشد.
سید علی محمد باب با این مطالب شیرین و احکام شریف خود قرآن را نسخ فرموده اند، آیا خنده آور نیست؟ آیا برای آن جناب شرم آور نیست؟ آیا برای بیداری بابیان و بهائیان عبرت آور نیست ؟
اینک احکام زبنده و مطالب و دستورالعمل های پخته خدای دوم را گوش دهید:
1. از زن ها فقط زن پدر بر شما حرام است و از حکم بچه پسرها... خجالت می گویم چیزی بگویم.(64)
2. هر مرد و زن زناکار کافی است که 9 مثقال طلا به بیت العدل اعظم جرم بپردازد.(65)
3. کسی که خانه ای را آتش زند لازم است که او را آتش زنند.(66)
4. دزد را اول مرتبه دزدی زندان کنید، بار دوم اگر دزدی کرد تبعیدش کنید بار سوم اگر دزدی کرد برپیشانیش علامتی بگذارید که مردم بدانند دزد است(67) و سایر مطالبی که گفتنش ملال آور است.
توضیحی در مورد احکام خدای دوم، اجمالاً می دهم تا خواننده عزیز به اهمیت این احکام پی ببرد:
راجع به حکم اول که تحریم زن پدر و حلیت بقیه زن ها و ذکر حیا نمودن راجع به پسربچه ها است، تا آنجا که ما اطلاع داریم در ادیانی که از طرف خداوند بودنشان یقین است ازدواج با محارم تجویز نشده است.
اما راجع به بخش دوم حکم (اول) که اضهار شرم نسبت به پسربچه ها کرده است، اگر در حقیقت این حکم از خدا باشد، چگونه خداوند نسبت به حکمی که می داند حرام است اظهار شرمندگی نماید؟ مگر اینکه بگوئیم خدا هم - نعوذبالله، نمی دانسته حرام است و تردید داشته است؛ اذا به این عبارت فرمود. این را هم نمی توان گفت. فقط می توان به یقین اظهار نظر کرد که این دستور از خود بهاءالله، (است) حال چرا خجالت کشیده؟ چه می دانم!
راجع به حکم دوم که جرم پردازی در مورد زنا بود به تحقیق می توان گفت بهاءالله با این دستور فرمان بی عفتی را امضاء کرده است؛ زیرا برای کسانی که پول فراوان داشته باشند، نه مثقال طلا ارزش ندارد. به علاوه چرا پول را به بیت العدل بدهند، 9 نفری که هیچ ارتباطی به زنا کننده زنا دهنده ندارند، بخورند؛ عادلانه تر این بود که این پول را به شوهر زنی دهند که با زنش زنا شده است
ولی از حق نباید گذشت شاید منظور بهاءالله گرفتن مالیات است، از هرگونه شغلی. این کار (زنا با زن شوهردار) هم در نظر مبارک ایشان شغلی است از شغل ها، و باید مالیات بپردازند.
اما راجع به آتش زدن خانه که فرمودند اگر کسی خانه ای را آتش زد، باید آن شخص را آتش زد، بهاءالله با این دستور خط بطلان کشیده است برکلیه قوانین حقوقی و جزائی، زیرا خانه سوختن از نظر قانون عقلای عالم، جرم است و آدم سوزی جنایت است؛ این دو کار اصولاً به هم مربوط نیست، اگر کسی خانه ای را بسوزاند، باید پول خانه را از سوزاننده گرفت، نه اینکه شخص مجرم را باید بکشیم. ولی واقعاً باید گفت که بهاءالله فرقی بین جرم و جنایت نگذاشته است، والاً طور دیگر حکم می کرد.
اما راجع به حکم دزدی ، ایشان دزدی را در سه مرحله دورش را تمام کرده و به دزد مدرک و جواز سرقت می دهند. می فرمایند: ابتدا باید دزد را زندان کرد، باید به محل دیگری تبعیدش نمایند، تا در محل ناشناسی بهتر بتواند دست به دزدی بزند. و اگر باز دزدی کرد و یقیناً خواهد کرد، این بار برجبینش داغی بگذارند که با آن داغ مردم دزد را بشناسند. دیگران این دزد مراحل خطر را پشت سرگذاشته، حال اگر باز هم دزدی کرد تکلیف چیست؟؟ ممکن است این دزد برای بار چهارم سرقت کلانی بکند و یک جواهر فروشی را تخلیه نماید، خوب اگر دزد را در این بار دستگیر نکنند، به سلامت جسته است؛ اما اگر دستگیرش کردند، نزدیک ترین راه نجات این است که تصدیق دزدی خود را در پیشانیش نشان دهد، ممکن است مال مسروقه را بگیرند، ولی شخص دزد از نظر قانون بهائیت مسئولیتی نخواهد داشت.
این مطالب که ذکر شد مختصری از دستوران خدای قرن اتم بهاءالله برگشتی ؟
آری، من این مطالب شرم آور را دیدم و تناقضات فراوان را در کتب بهائیه و بابیه مطالعه نمودم، قلبم مالا مال غم گردید و بر عمر گذشته متأسف گشتم. و به راستی پشیمان شدم. به همین امید دنبال راه نجات می گشتم و از خدای بزرگ می خواستم که دستم گیرد و از ضلالتم برهاند.
شبی حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) در خواب دیدم، به من سوره اذاوقعه و دعائی را تعلیم داده، فرمودند: این دعا و این سوره را بخوان تا از گرفتاری نجات یابی.
به دنبال این خواب با بعضی از مسلمین خیراندیش وارد مذاکره شدم، راهنمائی فرمودند. آغوش گرم و همت والای مسلمین، نگارنده را بر آن داشت که از مرام خود تبری نامه بنویسم و برائت خود را از بهائیت به مسلمین اعلام دارم. لذا در تاریخ 20/5/48 تبری نامه خود را نوشته به چاپ رساندم.(68)

خاتمه (جلد اول راه راست)

قبل از اینکه برائت خود را از مردم دروغین بهائیت اعلام کنم، با خود فکری کردم که اگر تبری نامه بنویسم، بهائیان و بالخصوص بهائیان منطقه فردوس اندیشه خواهند کرد که چرا مسیح الله مسلمان شد؟ و این کار من کمترین فائده اش این است که آنها را به تحقیق وا می دارد؛ ولیکن این فکر من صحیح نبود، زیرا نه تنها بهائیان از من سوال نکردند که چرا مسلمان شدی و در اسلام چه تحقیقی یافتی؟ بلکه بالعکس صحبت با مرا نیز جایز نشمردند. محفل مشهد برای اینکه اعلام تبری نامه من روی بهائیان تأثیر بد نگذارد، در همه جا انتشار داد که مسیح الله دیوانه شده است، به طوری که فامیل من از اطراف نامه نوشتند و از من توضیح خواستند که به راستی شما دیوانه شده اید یا خیر؟ و لذا برای اینکه جامعه بهائیت بداند دیوانه نیستم، این مختصر مطالب را نگاشتم تا بدانند که هنوز هوشیارم. و غرض ثانوی از نوشتن این کلمات این بود که به بهائیان اثابت کنم من با تحقیق و کنجکاوی پی به بطلان بهائیت برده ام، نه از روی هوای نفس و خود خواهی. دلیل این مطالب این است که من در بهائیت مقام داشتم. همه بهائیان آن منطقه برای من احترام قائل بودند . ولی از تمام آنها دست برداشته، از یار و اغیار کناره گرفته، در گوشه بشرویه در یک خانه ای تنها زندگی می کنم. باز هم خوشم که حقیقت را یافته ام. خدای متعال دستم را گرفت و از ضلالت و گمراهی نجاتم داد.
در پایان کتاب دوم خطاب دارم : یکی به بزرگان و به اصطلاح کارگردان بهائیت، که ای احبای امر الهی! (به اصطلاح بهائیان) و ای ناشرین نفحات رحمانی! از خدا بترسید و خلق خدا را در گمراهی نگاه ندارید. شما که خود می دانید خبری نیست و بهائیت به وجود آمده دست بیگانگان خارجی است، پس بیائید برخود و کشور عزیز خود رحم کنید و از دوئیت (دوگانیگی) و جنجال مذهبی دروغین، صرفنظر کنید و تنها قرآن را راهنمای خود قرار دهید.
خطاب دوم من به افراد ساده لوح بهائی است، به مضمون ذیل:
حضرت اغنام الله؛ تاکی (به قول میرزا حسینعلی بهاء) در خواب، و یا به عبارت شیوای عباس عبدالبهاء که می گوید: (بلکه این بیهوشان قدری به هوش آیند، زیرا به خواب کابوسی مبتلا هستند...(69) توجه کرده، و از خواب غفلت بیدار شوید.

آغاز جلد دوم چرا از بهائیت برگشتم؟

بسم الله الرحمن الرحیم