چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

دوران آشفتگی خاطر

در همین اوان بود که پدرم را از دست دادم مدتی پریشان خاطر و آشفته بودم. بهائیان از دور و نزدیک مرا تسلیت گفتند و به دنبال تسلیت از من خواستند که برای پیشرفت امر بهائیت کوشش بیشتری نمایم. به اصطلاح علم بهائیت را برداشته، جلودار گردم. به حکم اجبار و اصرار نه تنها در محل خودمان، بلکه در تمام آن منطقه پرچمدار بهائیت شدم . در نتیجه تماس مستقیم با مبلغین و تعصب مرامی، نه تنها یک فرد بهائی بودم، بلکه یک مبلغ خوب و مغلطه کار عجیبی از کار درآمدم به طوری سنگ بهائیت را به سینه زده و دفاع از بهائیت را شعار کرده بودم که کسی جرأت مخالفت و یا توهین به مقام حضرات را نداشت. باید عرض کنم که شیطان هم از طرفی به مدد ما برخاسته بود . در قضایای شورش بین مسلمین و بهائیان در سال های اخیر، تنها مدافع اغنام الله من بودم. تمام مخارج مرافعات و دوندگی به ادارات برعهده من بود. و حظیره القدس را از مال خوددر خیرالقری (زرک) بشرویه ساختم.
بد نیست که اصولاً بدانید خیرالقری یا (زرک) بشرویه کجاست و شأن نزول این نام (خیرالقری) چیست؟
اما خیرالقری یا (زرک) دهی است در دو فرسخی بشرویه که بخشی است از بخش های فردوس فعلی و تون سابق که در 107 کیلومتری جنوب باختری شهر فردوس واقع است. و از مناطق قدیمی ایران محسوب می شود، ناصر خسرو که در قرن چهار می زیسته، در سفرنامه خود از این محل نام می برد. از قدیم الایام در بشرویه مردمان مومن و پرهیزگار و حافظ قرآن بوده اند، و علت گمراهی عده معدودی از مردم و گرویدنشان به مرام پوشالی بهائیت، همان ایمان توأم باخلوص و انتظارشان برای ظهور حضرت حجه - صلواه الله علیه - بوده. دلیل این مطلب اینکه نیاکان بهائیان فعلی، مدرسه علمیه ساخته و مساجد و حسینیه برپا نموده اند. و در خانه های خود شمشیر آماده داشته اند که موقع ظهور حضرت معطل نمانند. که ناگاه در قرن سیزدهم شیادی از خانواده های پست بشرویه به پیروی از سید علی محمدباب شیرازی وارد بشرویه می شود و یک عده بی گناه ساده لوح را با خود همراه برمی دارد و پس از مدت کوتاهی خبر قتل همه را از قلعه طبرسی مازندران به ارمغان برای خانواده هایشان می فرستند. بازماندگان آنها به حکم پدر کشته را کی بود آشتی راه تحقیق را برخود بسته و کشته شدن بزرگان خود را دلیل قاطع بر حقیقت کار آنها گرفته، حاضر نشدند بگویند پدرانمان به ناحق کشته شده و به اشتباه دنبال ملاحسین بشرویه ای و سیدعلی محمدباب شیرازی راه افتادند.
اما نامگذاری (زرک) به خیرالقری این است که این نام را عباس افندی در ضمن لوحی که برای یکی از اهالی می فرستند انتخاب می کند. من عین عبارت عباس افندی را می نگارم: امیدوارم که بشرویه رشک برین گردد و خیرالقری اهمیت ام القری (مکه) را پیدا کند. چون در گفتار عبدالبهاء ذکر بشرویه هست، ناگزیرم که بگویم عباس افندی این سخن را به اعتبار اینکه ملاحسین از بشرویه بوده گفته است؛ نه اینکه خواننده فکر کند بشرویه مرکز بهائیت است. الان که این سطور را می نویسم بشرویه با اینکه بخش بسیار بزرگی است، چهار خانواده بیشتر بهائی ندارد و آن چهار خانواده هم قابل ذکر نیستند.
سرپرست آن چهار خانواده به سلامتی شما دو نفر شیره ای و یک نفر نابینا است. بعضی که آشنائی ندارد فکر می کنند بشرویه مرکز بهائیت است.(33)
خلاصه خیرالقری یا زرک بشرویه زیر نظر مستقیم و تحت سرپرستی من اداره می شد، مرتب مبلغین از مشهد و یا یزد برای تشویق اهالی زرک و یا تقویت روحی آنها مانند اجل معلق برما نازل می شدند.
از هر مبلغی کشف و کرامات فراوان و یا معجزه ای از سنخ همان معجزه قبلی که نوشته آمد ظهور می کرد. از جمله معجزات یکی از مبلغین اعزامی مشهد این فقره را به یاد دارم - قبل از نقل کرامت این بزرگوار، خواننده عزیز باید توجه داشته باشد که بنده قصد دروغ گوئی و یا دست انداختن کسی را ندارم. اصولاً چنین کسی نبوده ام اگر این طور شخصی بودم دیگران کلاه سرم نمی گذاشتند و از نظر دینی و مذهبی گولم نمی زدند، بلکه غرضم از نگارش این مطالب ضمن قدردانی از کرامات مبلغین و بیان مظلومیت و اشتباهات و خطا و کجروی ها خودم از نظر دینی، به مناسبت بدآموزی های اجتماعی و سانسور عقاید در بهائیت است - یکی از این بزرگواران به قریه ما وارد شد، پس از پذیرائی گرمی که از شخص بنده دید خواست مقداری در کارهای اجتماعی ما دخالت کرده و راجع به موضوعی که بین من و فرد دیگری اختلاف افتاده بود حسن تفاهمی به وجود آورد، به من گفت شما اگر رضایت بدهید من در عوض دعائی از حضرت عباس عبدالبهاء به شما تعلیم خواهم داد که در هرگرفتاری و هرحاجتی پانصد مرتبه بخوانید بدون گفتگو و برو برگرد حاجت برآورده شده و گرفتاری برطرف می شود، فقط شرطش از نظر تأثیر، خلوص قلب و توجه به جمال مبارک است(34) و در حقیقت شامل اسم اعظم جمال ابهی و آفریننده ارض و شما (میرزاحسینعلی) است.
خدا می داند از این موضوع که تعلیم گرفتن دعا بود چقدر خوشوقت شدم. آنقدر باورم آمده بود که اگر جناب مبلغ می گفت از خانه و زندگیت صرف نظرکن، حاضر بودم. الان هم آن دعا را شکسته بسته حفظم، ولی چون از کلماتش تنفر و انزجار دارم، و به علاوه اینکه خواننده نگوید چه دیوانه انسانی که این حرف ها را به عنوان اسم اعظم قبول کرده، از نوشتن آن خودداری می کنم. به هر صورت ما از حق خودمان در موضوع مرافعه گذشتیم و این ادعا را تعلیم گرفتیم. لابد خواننده عزیز می داند که نگارنده شغل شکسته بندی دارد، جای خودستائی نیست تمام مردم آن منطقه از نظر این هنر خدادادی با من سروکار دارند، تا آن زمان که جناب مبلغ این دعا را تعلیم نداده بود بدون کوچک ترین برخورد و پیش آمدی هزاران دست و پای شکسته را خوب کرده بودم، لیکن چند روزی از تعلیم گرفتن این دعا نگذشته بود که به منظور بستن پای شکسته زنی از فردوس دنبالم آمدند، از قضای اتفاق این زن با من کمی قرابت داشت و ناگزیر بایست می رفتم، بلافاصله از بشرویه به سمت فردوس راه افتادم، در تمام طول مسافت تقریباً بیست فرسخ از گفت و شنید با مسافرین زبان بربستم و به تلاوت دعای سابق الذکر پرداختم و چنین فکر می کردم که به طور معجزه به صرف رسیدن دستم به مریض آمدم و با اصول فنی پایش را بستم، طولی نکشید که دعا اثر خود را نمود و آن زن از برکت دعای عباس افندی برای همیشه از شکستن پا یا دست راحت شده و دار دنیا را بدرود گفت! اینجا بود که فهمیدم این دعا از طریق دیگر معجزه می کند یک باردیگر هم این دعا بلام به سرم آرود:
در مورد فرد دیگری که پایش شکسته بود صحبت بود، گفتم من سه روزه خوبش می کنم، برادر مریض گفت نخیر، من خیلی می ترسم؛ غرض مریض را پیش دکتر برد، دکتر که پای مریض را خیلی خراب تشخیص می دهد، می گوید: من برای دکتری به مشهد می نویسم ببرید و عکس بگیرید تا بعد پایش را ببندم.
برادر مریض احمقی کرده، گفته بود مسیح الله رحمانی گفته است: من سه روزه خوبش خواهم کرد. دکتر فوراً مرا خواست و گفت: این چه حرف چرندی است که می گوئی، مگر امکان دارد استخوان شکسته ظرف سه روز خوب شود؟ من هم بدون فکر عاقبت سخن، گفتم: کار من شبیه معجزه است. (این گفتار من با توجه به دعای عبدالهاء بود) دکتر از این ادعایم برآشفت فوراً به شهربانی تلفن کرد و پاسبانی را خواست، بنده را با سلام و صلوات به طرف زندان فرستاد.
نمی دانی با چه التماس و درخواستی، خود را از رفتن زندان خلاص کرده و از شر اثر دعای عبدالبهاء رهانیدم.
آری مبلغین و ناشرین در عوض آن همه پلوهای چرب و نرم و احترامات فوق العاده این طور مطالب سحرآمیز به ما می آموختند و این مقدار خسارت حیثیتی و معنوی برای ما به بار می آورند.
ای کاش! به همین خسارت های مالی اکتفا می کردند. هرگز خسارت چهار هزار تومانی که براثر چشم چرانی یک مبلغ یزدی بردم از یادم نمی رود:
مبلغی(35) از یزد به خانه من وارد شد، پس از مدتی که خواست برود از من تقاضا کرد که کلفتم زبیده خانم را با او فرستم که کارهای منزل جناب مبلغ را انجام دهد، من هم رو درواسی (رو دربایستی) گیر کردم و با اکراه حاضر شدم، ایشان زبیده را بردند؛ پس از مدتی یزد رفتم دیدم زبیده خانم باردار و حامله است و جناب مبلغ ایشان را مادر مصطفی خان کرده است! و چون زبیده براثر سنگینی بار انجام دادن کار عاجز بود جناب مبلغ از دادن خرج و نفقه خودداری می کرد، زبیده خانم دامن مرا چشسبیده الحاح و زاری کرد، ترحم کردم با خود به خیرالقری آرودمش.
بعد جامعه بهائیت مرا ملتزم کرد که هر ماه مقداری گندم و پول برای نفقه زبیده خانم بپردازم. غرض، بچه را دیگری کاشت و بردامن من بیچاره بخت برگشته گذاشتند تا بزرگش کردم. هر مبلغ که به محل ما می آمد فکر می کرد ما بیچارگان، بردگان یا به اصطلاح برده زر خرید او هستیم.
(اجازه دهید کار به اینجا که رسید، به مطلب آقای مسیح الله رحمانی اضافه کنم، این نوع رفتار و حرکات که اگر از بهائیت جمع آوری شود کتابی خواندنی می گردد، نشانه همان ادعای همنوع دوستی و به داد مردم رسیدن است که وسیله فریب عده ای برای گرویدن به بهائیت شده است.)
مثلاً آقا رضا صحاف مبلغ رسمی به قریه ما اجلال نزول فرمودند، مردم محل ما با اینکه سخت در فقر و پریشانی گرفتار بوده و هستند، در عین حال ورود مبلغین بهائی را مبارک می دانستند، دلشان می خواست که مبلغ هرشبی در خانه یک نفر باشد تا آنها نیز به سهم خود ثوابی برده باشند.
این آقارضای صحاف وارد و جلسه تبلیغی دائر گردید.
پیرزن درمانده ای از مدت ها قبل نخ ریسی کرده و مبلغی جزئی فراهم آورده بود، قصدش این بود که او هم کلاف خریداری یوسف را برداشته و از خریداران دعوت آقای صحاف باشد، پیش من زیاد الحال و زاری کرد که شما چون حرفتان موثر است آقای صحاف را برای ناهار و شام به کوخ من پیرزن بیاورید؛ بنده با اصرار زیادی جناب آقای مبلغ را راضی کردم. چون معمولاً در دهات گوشت فروشی وجود ندارد، این پیرزن مرغی خریده و آن را کشته و مقداری از گوشتش را برای ناهار مبلغ آبگوشت ساخته، و بقیه گوشت مرغ را شب زیر برنج می گذارد، شب موقعی که با جناب مبلغ برسر سفره پیرزن نشستم برنج حاضر شد، ابتدا آقای صحاف دست زیر پلو برده مرغ بریان را درآورد، و خیره به گوشت مرغ نگاه کرد، بلافاصله گوشت را برداشته به داخل حیات پرتاب کرد و گفت: بی عرضه ها مرغ را آب پز کرده و پیش من آورده اند؛ سپس به حالت قهر و عصبانیت از سر سفره برخاست. پیرزن بیچاره تا آخر عمر گریه می کرد که مسافر کوی مقصود از من ناراضی گردیده و رفت. سرانجام پیرزن از این غصه مرد.
مطالب راجع به مبلغین مذهبی بهائی زیاد دارم که اگر همه آنها گفته آید، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. در هر حال شرح زندگی خودمان را می نگاریم؛ چه کار به مردم داریم. شاید جناب بهاءالله آقایان را دستور به چنین کارهای خلافی داده باشد. به ما چه مربوط! ولی نباید از حق گذشت که آمدن مبلغین و کثرت برخوردشان با من، اسباب مغلطه بازی خوبی برای نگارنده حاصل گشته بود ؛ چه با داشتن شخصیت مالی و اجتماعی، شخصیت به اصطلاح علمی هم برایم حاصل شد. عربی و فارسی از ری و روم به هم می بستم و همگان را تحت الشعاع قرار می دادم. یادم نمی رود که در محفل جلسه تشکیل می دادم و اغنام الله را تبلیغ می کردم، دعا و زیارت خواندنش هم به عهده من بود. امر و نهی می کردم، صیغه عقد جاری می کردم، کنفرانس می دادم، دستم را بالا و پائین می بردم. گاهی به علامت غضب دست هایم را به میز سخنرانی می کوفتم.
از نظر اخلاقی هم محبوب خاص و عام بودم. در همین موقعیت اجتماعی و ریاستم بود که مهاجر(36)گناباد را مسلمین با افتضاح زیادی بیرون کردند.
محفل مشهد برای رفع این مشکل بلافاصله تشکیل جلسه داده و در این موضوع اندیشیده بود و قرعه این بلا به نام من اصابت کرده، بالاتفاق رأی داده بودند که در این موقعیت متشنج گناباد یک فرد کار دیده دوراندیش و مردم دار لازم است، و این چنین کسی در منطقه فردوس و بشرویه تنها مسیح الله رحمانی است.

دوران مهاجرت

از محفل مشهد دستور مهاجرت برای بنده صادر و اصرار و تأکید براینکه شخص شما لازم است برای فریادرسی احبای الهی گناباد، از بشرویه بدان صوب رهسپار شوید؛ از طرف من هرچه انکار زیادتر شد، اصرار محفل مشهد دوچندان گردید، تا سرانجام به حکم اجبار و ادای وظیفه بهائیگری از خانه و زندگی خود دست شسته و به گناباد مهاجرت کردم. لابد توجه دارید که در یک شهر، غریب بودن از طرفی و کیشی غیر از آئین و دین مردم آن سامان داشتن، از طرف دیگر از این مهمتر تبلیغ مذهب یا دینی در چنین محیطی که از مهاجر قبل خاطره بد داشته و به افتضاح بیرونش کرده اند کار آسانی نیست؛ باید هریک از افراد موثر آن منطقه را به نحوی از خود راضی نگه می داشتم. خدا می داند با چه مشکلاتی روبه رو می شدم اگر نبود شغل شکسته بندی من، روز دوم ورود به صرف اطلاع یافتن مردم بربهائی بودنم کافی بود که به سرنوشت مهاجر قبلی مبتلا شوم؛ چه برسد به اینکه بدانند تبلیغ می کنم.
در هر صورت مدت هشت سال تمام علم بهائیت را در منطقه گناباد به دوش داشتم و از هیچ فداکاری خودداری نمی کردم. مسافرت های متعدد به کاخک، باغستان، فردوس و دیگر نقاطی که احتمالاً بهائی داشت بیشتر وقتم را می گرفت و در نتیجه رفت و آمدهای فراوان و خرج مسافرت خدا می داند از زندگی ساقط شدم. یک گناباد و یک فرد مسیح الله!
هربهائی که از هرنقطه وارد گناباد می شد، پاتوقش منزل من بود. در اثر این خرج های زیاد و تحمل مخارج سفر و پذیرائی مسافرین اطراف یک شبانه روز ملک از املاک خیرالقری و هفتاد گوسفند پروار که به منظور فروش چاق کرده بودم فروختم و خرج کردم؛ به علاوه ی شانزده شانزده هزار تومان پولی که وقت مهاجرت به گناباد از بشرویه همراه خود آورده بودم.
لابد خواننده عزیز! فکر می کنید که چون بنده به دستور محفل مشهد به گناباد مخاجرت کرده بودم، خرج ها را از محفل مشهد می گرفتم؛ ولی به خدائی که تو خواننده معتقدی و به بهاءاللهی که من در آن موقع معتقد بودم، سوگند که خیر، در این مدت هشت سال فقط یک حواله پانصد تومان از محفل مشهد به من رسید و اکنون هم نامه اش را دارم.
ولیکن نباید از حق گذشت نامه های تشویق آمیز و تحریص و ترغیب کردن من به کار، زیاد می آمد که اکنون هم عین نامه ها موجود است. فرستادن آن نامه ها برای من نه آب می شد و نه نان. آری چاخان گرمی بود.
یک نمونه از نامه ها را ملاحظه کنید
محفل روحانی بهائیان مشهد مورخه 7 شهرالسطان 117
نمره 1762 مطابق 5/11/1339
خادم برازنده امرالهی جناب مسیح الله رحمانی علیه بهاءالله
رقیمه شریفه، وصولش سبب مسرت بی نهایت گشت. اخبار خوش موفقیت های آن حبیب روحانی سبب سرور و ابتهاج اعضاء این محفل شد. شکر و سپس آستان قدس الهی را سزاست که خادمان جان فشان امرش در جمیع اقطار به خدمات روحانیه قائمند و به وظائف مقدسه عامل.
... در مورد ارسال وجه فعلاً یک قطعه چک به مبلغ 5000 ریال ارسال گردید.
بارجای عنایت
منشی محفل روحانی بهائیان مشهد
ابراهیم رحمانی
آنچه بعد از هشت سال مرا وادار به مراجعت وطن کرد، آمدن دو نفر خانم به گناباد بود؛ این دو نفر خانم که مدعی بودند اهل شوروی هستند و از احبای آن سامان و به منظور تبلیغ مرام بهائیت به ایران آمده اند، محفل مشهد به گناباد فرستاده بود تا ضمن افزایش تعداد افراد بهائی در شهر مذکور، مرام بهائیت را تبلیغ کنند. نام یکی از آن دو خانم تحقیقاً یادم نیست، نام دیگری عبارت بود از (وت). خرج این دو خانم تازه وارد هم بدبختانه به گردن من افتاد. بر من وارد بودند. شغل خیاطی(37) هم می دانستند. پس از چند روزی که خود را به عنوان خیاط معرفی کردند، کم کم به خانه ها راه پیدا نموده و به منظور خیاطی به منازل می رفتند. آهسته آهسته معروفیت و شهرتی یافتند. تمام مردم مقید بودند که خیاطیشان را این دو خانم بدوزند.
صبح از خانه بیرون رفته و شب برمی گشتند. یک شب به انتظار این دو خانم تا ساعت یازده صرف شام را به تأخیر انداختیم، چون بالاخره خبری نشد، با عصبانیت به رختخواب رفتم، تقریباً پس از ساعت 12 شب دیدم در می زنند، اعتنا نکردم، ناگاه متوجه شدم که دارند از راه پله پشت بام پائین می آیند، وقتی که نزدیک من رسیدند، پرسیدم کجا بودید؟ چرا دیر آمدید؟ جواب دادند که منزل همین همسایه پهلومان آقای فلان بودیم. از قضا آن آقائی که این دو خانم ادعا داشتند که در خانه او بوده اند پشت بام نزدیک خانه ما خوابیده بود و از کثرت و شدید در کوبیدن این دو خانم بیدار شده بود و در ضمن به گفتگوی ما گوش فراداشته، ناگهان فریاد زد؛ آقای رحمانی دروغ می گویند، منزل ما نبودند. باور کنید از شنیدن این سخن و اینکه این دو خانم دارند به من دروغ می گویند، موهای تنم از خشم راست گردید؛ بدون سوال و پرسش چوبی که در زیر تختخواب داشتم برداشته و به جان آن دو خانم افتادم، حال نمی زنی، پس کی خواهی زد؟ به دنبال این واقعه درباره این دو خانم مظنون شدم و در صدد تحقیق برآمدم، بالنتیجه فهمیدم که این دو خانم از طرف دیگر مرام بهائیت را تبلیغ می کنند! تازه آن وقت فهمیدم که مردم چرا این قدر طالب خیاطی این خانم ها هستند!
قضیه را به طور سری به محفل مشهد گزارش کردم و مشروحاً اخبار را اطلاع دادم. وقتی که دانستم محفل به سخن من ترتیب اثر نمی دهد و گویا خود به چنین کاری راضی است، و از طرفی هم آبروی من در خطر است و مورد ملامت خاص و عام قرار می گیرم، با خود فکر کردم ماندن من در گناباد دیگر صلاح نیست؛ با اینکه محفل مشهد از برگشتن من سخت نگران بود، معذالک به خواست آنها توجهی نکرده و از گناباد به محل خود، خیرالقری بازگشتم. ولی باید بدانید که پس از این مهاجرت طولانی موقعی که برگشتم جز املاک و خانه هایم چیز دیگری در دست نداشتم. اگر نبود املاک فراوانم به ناچار باید گدائی می کردم.

دوران تحقیق و هدایت

در راه تبلیغ بهائیت نشیب و فراز زیادی را پیمودم و مشکلات گوناگونی را پشت سر گذاشتم. در کوران های متعددی واقع گردیدم. در زد و خوردهای مذهبی و اجتماعات و مباحثات دینی ناگهان به این اندیشه فرو رفتم و از خود پرسان شدم که آخر این چه مذهب یا دین یا حزبی است که انسان، آزادی فکری و آزادی عقیده ای در زندگی نداشته باشد ؟ محفلش اینطور، مبلغین آنطور، اصولاً ما در دنیای امروز چه می گوئیم و حرف حسابمان چیست؟ آخر دین دزدکی هم می شود؟ ما از قاچاق فروش ها هم بدتریم !
این افکار و اندیشه ها مرا بر آن داشت که در اصول و فروع دین بهائیت مطالعه عمیق نمایم تا با بصیرت کامل عهده دار ریاست محفل این سامان باشم. با خود گفتم حال که قرار است تحقیق کنم، بهتر اینکه از کتاب های خود بهائیت که در دسترس دارم مطالعه را شروع نمایم. ناگفته نگذارم که ما بهائیان به کتب ردیه به چشم عناد می نگریستیم و ابداً حاضر نبودیم که جلدش را هم ببینیم، تا چه رسد به مطالعه آنها . بهائیان به طور کلی به دستور محفل از خواندن کتب دیگران ممنوع هستند. و بدین طریق محفل، راه دریافت حقایق را بر تمام اغنام الله بسته است. (ولی ما جفت زدیم و به هزار زحمت در آمدیم).
باید توجه داشت که محفل چون دید حکم سیدعلی محمد باب در مورد کتاب سوزی(38) اجراء نشده، دستور صادر کرد که مطالعه کتب حرام است. اگر اجتماع گوش به حرف سید باب داده و تمام کتب را محو می کردند، دیگر کتابی نبود اعم از ردیه و غیرردیه که خواسته باشند مردم بخوانند. پس در حقیقت حکم به تحریم خواندن کتاب های غیر از کتب بابیه و بهائیه، دهن کجی است به کسانی که دستور باب را به کار نبستند و کتاب ها را از بین نبرده اند (خیلی خوب!)
من ابتدا تحقیقی در مورد رهبران بابیت و بهائیت و شناسائی کامل آنها انجام دادم، تناقضات فراوانی (که به بعضی از آنها اجمالاً اشاره می کنم) دیدم، سپس مطالعه خود را در مورد اصول مرام بابیت و بهائیت دنبال کردم و به این نتیجه رسیدم که بهائیت و بابیت برخلاف کلیه ادیان الهی، نه توحید دارد و نه معاد و نه نبوت؛ همین تحقیقات کافی بود که از بهائیت بیزار گردم . لکن خودداری کرده، مقداری هم راجع به احکامشان مطالعه نمودم. به کلی از بابیان و بهائیان کناره گرفتم. اینک مختصری از نتیجه مطالعات خود را می نگارم، شاید از این راه بتوانم غافلین را هشیار نمایم:
اما سخن در مورد رهبر اولیه بهائیان، سیدعلی محمد باب شیرازی: در مورد سیدباب عقاید گوناگونی در بین کتاب های بهائیان و عوام آنها وجود دارد که ذیلاً گفته می شود:
1. بهائیان معتقدند که سیدعلی محمد شیرازی همان امام زمان شیعیان است که ظهور فرموده است.(39) تحقیقاً دلیلی براین مطلب ندارند جز گفته مبلغین.
2. قول خود سیدباب که خود را نائب امام زمان معرفی کرده است.(40) (ادعای بهائیان و خود او را که امام زمان است رد می کند.)
3. قول عباس افندی که معتقد است سیدعلی محمدباب پیغمبر است.(41)
4. قول دوم عباس افندی که سیدباب قائم موعود شیعیان است.(42)
5. قول دوم باب براینکه او خداست.(43)
6. قول سوم عباس افندی که او را خدای دیدنی معرفی می کند.(44)
خواننده عزیز توجه فرمودید که درباره سیدعلی محمدباب شش قول است ، به عقیده شما کدام قول را بپذیرم و ایشان را دارای چه مقامی تصور کنیم؟ اگر بگوئیم امام است ، ممکن است به آقا برخورد کند بگوید من پیغمبر بودم، شما بیخود مرا امام گفتید.
اگر بگویم آقا پیغمبر است ، امکان دارد پرخاش کند که من خدا بودم، شما بیخود مقامم را پائین آوردید. اگر واقعاً هم خدا باشد، ما را به بهشتش راه نخواهد داد !
خوب است اول بگوئیم: سیدعلی محمدباب یا عباس افندی دعوایشان را صاف کنند، آنگاه که یک قول شدند به ما بگویند تا بپذیریم.
خواننده محترم! مگر معقول است که یک انسان گاهی امام، گاهی پیغمبر، گاهی خدا باشد ؟ و آیا کسی که گفتارش تا این مقدار پریشان باشد که پیروانش نتوانند بگویند آقا چه کاره است، انسان تحت چه عنوانی می تواند به ایشان دست ارادت بدهد؟ قول به حق نزدیک تر یا گفتار درست وراست این است که بگوئیم ایشان هیچکاره بودند و اختلال حواس داشتند ؛ والا دست بیگانه و اجنبی نمی توانست او را بوقلمون معرفی کند.
امام رهبر دوم بهائیان کیست و چه مقامی دارد ؟
درباره ایشان نیز اقوال گوناگون ذکر شده است و مقامات متعددی را یادآور گردیده اند که ذیلاً به اختصار ذکر می کنیم:
1. من یظهره الله بنا بر عقیده عوام بهائیان.
2. پیغمبری، همچون موسی و عیسی و حضرت محمد بنابه قول عباس افندی.(45)
3. الوهیت طبق عقیده بهاءالله.(46)
4. امانت دولت روس است بنابر عقیده شوقی افندی.(47)
5. الوهیت طبق نوشته عباس افندی.(48)
این عقاید مختلف در کتاب های متعدد بهائیان به تفصیل ذکر شده است. طالبین می توانند به آدرس های زیل صفحه مراجعه نموده و صحت گفتار مرا مشاهده نمایند. با توجه به عقاید گوناگون فوق آیا می توان از بین این نظرات به یک عقیده بالخصوص مومن شد؟ شخص منصف می داند که این عقاید هریک دیگری را باطل می داند.
نوبت قضاوت به ما نمی رسد تا اول عباس افندی به یک عقیده (خدائی یا پیامبری) نگراید، ما نمی توانیم از بین این همه عقیده شوقی که دانسته یا ندانسته اضهار کرده است، گرایش یابیم. خواننده عزیز ممکن است نویسنده را فرد مغرض بداند، ولی آیا می توان برای مغرض بودن نگارنده که پدر و مادرش برکیش بهائیت بوده و دارای الواح متعددی از امام اول بهائیان عباس افندی بوده اند، و خود نگارنده نیز تمام هستی و نیستی، دار و ندار خود را در راه بهائیت از دست داده، و هشتاد سال در طریق بهائیت قدم برداشته و هشت سال پی در پی از خانه و زندگی خود صرفنظر کرده و در شهرهای غربت تبلیغ بهائیت نموده، تا حدی که امام بهائیان درباره او یار مهربان گفته است، دلیلی داشته باشد؟ چه غرضی می توانم داشته باشم. در صورتی که خانه زاد بهائیت بوده ام. خدا را بربی غرضی خود شاهد می گیرم که هدفی جز روشن کردن افکار گم شدگان ندارم. هدفم این است آنان که نمی دانند بیدار شوند و آنان که می دانند دست از تعصب خشک و بی دلیل خود بردارند ، مگر نه این است که خداوند کسانی را که در ضلالت و گمراهی پدران خود باقی مانده اند و تنها دلیلشان این است که می گویند:
انا وجدنا آبائنا علی امه و انا علی آثار هم مقتدون(49)
مورد ملامت قرار داده می فرماید آیا نه این است که پدرانشان هیچ چیز نمی فهمند؟
ولی باید بدانیم که امروز اغلب بهائیان با اینکه می دانند بهائیت باطل است، معذالک می گویند ما پدرانمان را بر این طریق و مسلک یافته ایم و ما براثر آنها می رویم.
آری خیلی شهامت لازم است که انسان پا روی عقیده نیاکان خود بگذارد و خود را از قید یک مشت انسان فریبکار گول زننده وارهاند و فریاد بردارد که انسان خدا نمی شود ، کلیه عقاید بهائیت را کنار بریزد و در عین حال از جاده انصاف کنار نرفته و قبول کند که تعریف شوقی افندی، امام دوم بهائیان (که معتقد می باشد: بهائیت امانت دولت روس است(50)) تعریف بی نظیری است، خلاصه کلام اینکه دیدم رهبران بهائیت از مقام نیابت امام زمان گرفته، خود را آهسته آهسته به مقتضای روزگار و باوراندن به پیروانشان به مقام خدائی رسانده اند و برخدای عالم نیز رحم نکرده، از مقام معبودیت ساقطش کرده اند و خود را قلبه جهانیان دانسته اند.(51)
اینک عقیده بهائیان را راجع به اصول سه گانه ای که تمام انبیا از صدر بشریت تا خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جهانیان عرضه نموده اند توضیح می دهم:
تمام انبیاء بدون استثناء از ابتدای خلقت بدون اختلاف به جهانیان اعلان کرده اند که خدای جهان واحد است. و این را اصل اول دین خود به نام توحید نامگذاری کرده اند. و همچنین اعلان داشته اند که پس از این جهان دیگری است که انسان ها برای پاداش دیدن از اعمال خود برانگیخته می شوند و ثواب و عقاب خود را خواهند دید. و این را به نام اصل سوم یا معاد نامگذاری کرده اند.
همچنین عقیده به نبوت که لازم است از طرف خداوند سفرائی و پیغمبرانی برای راهنمائی بشر مبعوث گشته و انسان ها را در سعادت دنیا و آخرت رهنمون گردند. حال باید ببینم که در جهائیت رعایت این اصول یا بعضی از اینها شده است یا خیر؟ اگر رعایت شده، خوب ما می پذیریم که بالاخره دین است و از طرف خدا آمده و هیچ گونه اختلاف و اعتراضی نخواهم کرد؛ ولی...
با توجه به مطالب قبلی که بیان کردیم دیگر جائی برای این سه اصل در بهائیت نمی ماند، وقتی که بهاءالله خود را خدا معرفی می کند ، دیگر کاخ توحید از بنیان ویران می شود و به دنبال آن نبوت و معاد نیز سقوط می کنند. دینی که خدایش انسان باشد ، نبوت و پیغمبری در آن دین معنی ندارد. در مورد معاد و جنت و نار از میرزا حسینعلی سوال می شود، در جواب می گوید: بهشت عبارت است از دیدار من، و جهنم نفس تو است ای مشرک سرپیچ از فرمانم!(52)
مگر شما بگوئید اهمیت حضرت بهاءالله در همین جا ظاهر می شود، اگر ایشان مثل بقیه انبیاء راه توحید را رفته بود شخصیت خدائی ایشان برای بشر مجهول می ماند.
بدبخت ملانصرالدین که اگر زمان ایشان را درک می کرد، یک اشرفی دیگر هم از سلطان می گرفت؛ گویند ملا روزی خدمت سلطانی رسید و گفت 124 هزار پیغمبر برای راهنمائی بشر آمده اند، باید به تعداد هریک از انبیاء یک اشرفی به من بدهی، سلطان که نمی خواست ملا رنجیده خاطر شود و در عین حال هم به آسانی این پول کلان را ندهد، خطاب به ملا گفت من حرفی ندارم، شما یکی یکی نام انبیائی را که آمده اند بگوئید تا من به تعداد هر یک، یک اشرفی بدهم.
ملا بدون تأمل گفت: آدم، نوح... تقریباً 20 نفر را نام برد و چون دیگر نام پیغمبری را نمی دانست گفت: فرعون، نمرود، شداد...
سلطان خندیده گفت: خوب مرد حسابی! فرعون و نمرود پیغمبر نبودند که شما نام آنان را می آورید، ملا در جواب گفت: عجب، نامبردگان ادعای خدائی کردند، شما اگر به پیغمبری هم قبولشان نکنید ظلم است.
ولی اگر مطلب را کمی دقیق تر تحلیل کنیم، نفع و سود ملا نصرالدین در صورتی که خدمت بهاءالله می رسید، از این مقدار که گفته آمد بیشتر می شد، به دلیل اینکه نام خدایانی که عبدالبهاء معرفی کرده(53) اگر از بهاءالله می پرسید به تعداد آنها هم از سلطان اشرفی می گرفت.
ولی این حدس ما است که ملا نام خدایانی را که بهاءالله فرستاده می پرسید و در خدمت سلطان به عنوان پیغمبرجا می زد و به تعداد هر یک، یک اشرفی می گرفت. ولی تحقیقاً می توانیم بگوئیم که نمی گفت، چون خود بهاءالله به پول بیشتری احتیاج داشت! به علاوه از کجا معلوم که بهاءالله با گفتن نام آن خدایان پیش سلاطین بیگانه پول های کلانی نگرفته باشد و یقیناً این طور است چون او می گوید: (اول ضری که بر این غلام وارد شد این بود که قبول شهریه از دولت نمودم و اگر این نفوس همراه نبودند البته قبول نمی کردم.(54) حال دولت کدام دولت بوده و به چه منظور به حضرت خدای قرن اتم شهریه می داده ، تفصیلاً روشن نیست. ولی این مقدار مسلم است که طرد شده، تبعید گردیده ی ملت ایران در عکا، آب و ملک نداشته، شغل دولتی هم نداشته، پس چرا دولت بیگانه به ایشان شهریه می داده است، از دو حال خارج نیست:
1. نام همان خدایان را گفته و پول گرفته باشند. در صورتی که این احتمال خیلی ضعیفی است چون ایشان بر اثر دروغ گوئی زیاد (مثل معروفی است که می گویند آدم دروغگو کم حافظه است) حافظه خود را از دست داده بود. دلیل این مطلب گفتار خود ایشان است.
2. جاسوسی برای افراد بیگانه و اجنبی، چنانکه از گفتار شوقی(55) (اینکه بهائیت امانت دولت روس است) چنین ثابت می گردد. و هم چنین دعاهای ایشان برای دولت انگلستان(56) و لقب سر(57) گرفتن عبدالبهاء و دلائی دیگران که در این باب هست با دلائلی که قبلاً در نداشتن اصول دین برای بهائیت ذکر شده، دیگر جائی برای به دنبال احکام فروع رفتن باقی نمی ماند. لیکن احتمال در این مورد هست که قبل از بهاءالله (در صورتی که (ادعای پیغمبریش را پذیرفته او) را پیغمبر بدانیم) آمده اند، احکام خود را نوعاً از ملائکه وحی می گرفته اند؛ چون پیغمبر اسلام که می دانیم به واسطه جبرئیل به ایشان وحی می رسید. بنابراین امکان این هست که چون احکام در بین راه دست به دست می شد تا به پیغمبر می رسید، احتمالاً مقداری از حکم در بین راه از دست ملائکه به زمین می ریخته،(58) اما در مورد بهاءالله و سیدباب که خود خدا بوده (به دلائل مذکور قبل) و احکام برای بندگان آورده اند، این احتمال وجود ندارد؛ زیرا حکم را تا موقع رساندن به بندگان از جیب مبارکشان خارج نمی کردند تا مقداری از آن بریزد.
روی این اصل به بیان مقداری احکام با رعایت ترتیب ظهور این دو خدا می پردازم: اما احکامی که سید باب بر مردم صادر نموده است، به عنوان نمونه چند مورد ذیل نقل می شود:
1. شیر خر نخورید!(59)
2. سوار گاو نشوید!(60)
3. تخم مرغ را قبل از پخته شدن به دیوار نزنید که سفیده و زرده اش از بین می رود.(61)
4. حتماً با پاهاتان روی زمین راه بروید.(62)
5. بدون افسار بر حیوان چموش سوار نشوید.(63)
و هزاران مزخرف دیگر که انسان از گفتن یا نوشتنش خجالت می کشد.
سید علی محمد باب با این مطالب شیرین و احکام شریف خود قرآن را نسخ فرموده اند، آیا خنده آور نیست؟ آیا برای آن جناب شرم آور نیست؟ آیا برای بیداری بابیان و بهائیان عبرت آور نیست ؟
اینک احکام زبنده و مطالب و دستورالعمل های پخته خدای دوم را گوش دهید:
1. از زن ها فقط زن پدر بر شما حرام است و از حکم بچه پسرها... خجالت می گویم چیزی بگویم.(64)
2. هر مرد و زن زناکار کافی است که 9 مثقال طلا به بیت العدل اعظم جرم بپردازد.(65)
3. کسی که خانه ای را آتش زند لازم است که او را آتش زنند.(66)
4. دزد را اول مرتبه دزدی زندان کنید، بار دوم اگر دزدی کرد تبعیدش کنید بار سوم اگر دزدی کرد برپیشانیش علامتی بگذارید که مردم بدانند دزد است(67) و سایر مطالبی که گفتنش ملال آور است.
توضیحی در مورد احکام خدای دوم، اجمالاً می دهم تا خواننده عزیز به اهمیت این احکام پی ببرد:
راجع به حکم اول که تحریم زن پدر و حلیت بقیه زن ها و ذکر حیا نمودن راجع به پسربچه ها است، تا آنجا که ما اطلاع داریم در ادیانی که از طرف خداوند بودنشان یقین است ازدواج با محارم تجویز نشده است.
اما راجع به بخش دوم حکم (اول) که اضهار شرم نسبت به پسربچه ها کرده است، اگر در حقیقت این حکم از خدا باشد، چگونه خداوند نسبت به حکمی که می داند حرام است اظهار شرمندگی نماید؟ مگر اینکه بگوئیم خدا هم - نعوذبالله، نمی دانسته حرام است و تردید داشته است؛ اذا به این عبارت فرمود. این را هم نمی توان گفت. فقط می توان به یقین اظهار نظر کرد که این دستور از خود بهاءالله، (است) حال چرا خجالت کشیده؟ چه می دانم!
راجع به حکم دوم که جرم پردازی در مورد زنا بود به تحقیق می توان گفت بهاءالله با این دستور فرمان بی عفتی را امضاء کرده است؛ زیرا برای کسانی که پول فراوان داشته باشند، نه مثقال طلا ارزش ندارد. به علاوه چرا پول را به بیت العدل بدهند، 9 نفری که هیچ ارتباطی به زنا کننده زنا دهنده ندارند، بخورند؛ عادلانه تر این بود که این پول را به شوهر زنی دهند که با زنش زنا شده است
ولی از حق نباید گذشت شاید منظور بهاءالله گرفتن مالیات است، از هرگونه شغلی. این کار (زنا با زن شوهردار) هم در نظر مبارک ایشان شغلی است از شغل ها، و باید مالیات بپردازند.
اما راجع به آتش زدن خانه که فرمودند اگر کسی خانه ای را آتش زد، باید آن شخص را آتش زد، بهاءالله با این دستور خط بطلان کشیده است برکلیه قوانین حقوقی و جزائی، زیرا خانه سوختن از نظر قانون عقلای عالم، جرم است و آدم سوزی جنایت است؛ این دو کار اصولاً به هم مربوط نیست، اگر کسی خانه ای را بسوزاند، باید پول خانه را از سوزاننده گرفت، نه اینکه شخص مجرم را باید بکشیم. ولی واقعاً باید گفت که بهاءالله فرقی بین جرم و جنایت نگذاشته است، والاً طور دیگر حکم می کرد.
اما راجع به حکم دزدی ، ایشان دزدی را در سه مرحله دورش را تمام کرده و به دزد مدرک و جواز سرقت می دهند. می فرمایند: ابتدا باید دزد را زندان کرد، باید به محل دیگری تبعیدش نمایند، تا در محل ناشناسی بهتر بتواند دست به دزدی بزند. و اگر باز دزدی کرد و یقیناً خواهد کرد، این بار برجبینش داغی بگذارند که با آن داغ مردم دزد را بشناسند. دیگران این دزد مراحل خطر را پشت سرگذاشته، حال اگر باز هم دزدی کرد تکلیف چیست؟؟ ممکن است این دزد برای بار چهارم سرقت کلانی بکند و یک جواهر فروشی را تخلیه نماید، خوب اگر دزد را در این بار دستگیر نکنند، به سلامت جسته است؛ اما اگر دستگیرش کردند، نزدیک ترین راه نجات این است که تصدیق دزدی خود را در پیشانیش نشان دهد، ممکن است مال مسروقه را بگیرند، ولی شخص دزد از نظر قانون بهائیت مسئولیتی نخواهد داشت.
این مطالب که ذکر شد مختصری از دستوران خدای قرن اتم بهاءالله برگشتی ؟
آری، من این مطالب شرم آور را دیدم و تناقضات فراوان را در کتب بهائیه و بابیه مطالعه نمودم، قلبم مالا مال غم گردید و بر عمر گذشته متأسف گشتم. و به راستی پشیمان شدم. به همین امید دنبال راه نجات می گشتم و از خدای بزرگ می خواستم که دستم گیرد و از ضلالتم برهاند.
شبی حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) در خواب دیدم، به من سوره اذاوقعه و دعائی را تعلیم داده، فرمودند: این دعا و این سوره را بخوان تا از گرفتاری نجات یابی.
به دنبال این خواب با بعضی از مسلمین خیراندیش وارد مذاکره شدم، راهنمائی فرمودند. آغوش گرم و همت والای مسلمین، نگارنده را بر آن داشت که از مرام خود تبری نامه بنویسم و برائت خود را از بهائیت به مسلمین اعلام دارم. لذا در تاریخ 20/5/48 تبری نامه خود را نوشته به چاپ رساندم.(68)