چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

دوران جوانی

به تدریج جوان شده بودم. روزها به صحرا رفته مشغول کشاورزی و یا دام داری می شدم. شب هنگام به خانه می آمدم. چنانکه معمول است کشاورزان روزها زحمت می کشند و شب را به استراحت می پردازند؛ ما هم به همین امید به خانه می آمدیم.
ولی بدبختانه شب ها معمولاً تا ساعت دوازده بالا جبار بیدار بودم. فکر نکنید نماز شب می خواندم. خیر بلکه علت این بیدار خوابی زحمت کشی های شبانه روزی مادرم بود. توضیح این مطالب نیاز به مقدمه ای دارد:
مادر من زن بسیار مومنه ای به شمار می رفت. گرچه ایمانش از نظر واقع صحیح نبود، لیکن (در) ایمانش به مرام خود راسخ بود.
هرسال از موقعی که پشم و موی گوسفندها چیده می شد اول زحمت کشی و بیدارخوابی مادرم شروع گردیده و سالی یک رنگ مخصوص کرک انتخاب می کرد، روزها یکی یکی تارهای مو را از داخل کرک ها بیرون می کشید و به کسی اجازه نمی داد در این کار او را کمک کند. هدفش این بود که کار اختصاصی انجام گیرد تا شش دانگ بهشت را خداوند به او عنایت فرماید.
شب ها تا ساعت 12 چراغ نفت سوز ما روشن بود، مادرم کرک ها را می رشت (می ریسید). به همین منظور چراغ بایستی روشن می بود. طبیعت و عادت بد من هم براین است که تا چراغ روشن باشد خوابم نمی برد. باور کنید مصیبتی بود، نه مادرم به حرف من اعتنائی داشت و نه من شب ها خواب می رفتم. در این بیدار خوابی ها دعایم این بود که مادرم زودتر کرک ها را رشته و کارش تمام شود تا راحت گردم. ولی غافل از اینکه بعد از رشتن کرک ها زحمت دو تا می شود: یکی روشن بودن چراغ، دوم صدای تق تق برک(24) بافی.
به راستی این همه زحمت را فکر می کنید به چه خاطر مادرم تحمل می کرد و مقصودش از این برک بافی و بیدار خوابی چه بود؟
اگر از من پرسا شوید خواهم گفت: این همه مشقت را به خاطر جلب رضای عباس افندی می کشید. و هدفش این بود که عبدالبهاء(25) چون قسیم دوزخ است، مادرم را به جهنم راه ندهد. لذا مادرم تمام زحمات طاقت فرسا را برجان خریداری کرده و سالی یک برک بسیار جالب برای تن پوش مبارک عباس عبدالبهاء بافته و به ارض مقصود (عکا) می فرستاد. آری بیخود نبود که عبدالبها در لوحی که برای پدرم فرستاده می گوید:
ضجیعه مکرمه را ابلاغ سلام دارید.
عجیب این بود که مادرم خیلی مقید بود که طول برک از نه متر و عرضش از نوزده گره (بیشتر نباشد. دو عدد مورد توجه بهائیان)
برک ها را هرسال مادرم به توسط محفل روحانی مشهد (به اعتقاد بهائیان) از افراد باایمان و شایسته ای! ترتیب یافته است. و درانیکه ارتباط آنها با مرکز میثاق زیادتر است، جای بحث و گفتگو نبود. و دیگر اینکه سرنوشت تمام محافل هراستان به دست محفل مرکزی آن استان تعیین می شود. ولیکن با تمام این جهات هرگز فراموش نمی کنم یک سال پس از مدتی که مادرم برک را فرستاده بود مشهد آمدم، به مناسبتی منزل آقا میرزامحمدنقاش (عضو موثر محفل روحانی مشهد) رفتم، لدی الورود دیدم مرد سفیدپوشی کنار باغچه ایستاده است، یقین کردم عبدالبهاء عباس افندی است؛ دیگر رفتم به عالم تخیلات، آه عجب نعمتی خداوند نصیبم کرد، مردم هزارها تومان پول خرج می کنند و به ارض مقصود (عکا) می روند، بالاخره هم ممکن است به زیارت عبدالبهاء نائل نگردند، من به این آسانی زیارت ایشان را درک کردم. خوشا به سعادتم!
وقتی به ده برگردم، برهم کیشانم مباهات خواهم کرد و خواهم گفت من تنها کسی هستم که از منطقه فردوس در مشهد، عباس عبدالبهاء را زیارت کرده ام.
در همین خیال جلوتر رفته و تصمیم گرفتم خودم را ابتدا روی پاهای مبارکش! اندازم و سپس دستش را ببوسم؛ ولی آنچه که مرا ناراحت داشت این بود که اگر از من بپرسد از کجا هستی و حسب و نسب چیست؟ در جواب چه گویم، باز با خود فکر می کردم جواب خواهم داد: فرزند همان شخصی که شما درنامه خود او را یار مهربان خطاب کرده اید و در کوه کرمل به یاد آن یار عزیز خراسانی بوده اید!
بدین خیال داشتم جلو می رفتم تا نزدیک عباس عبدالبهای خیالی رسیدم، خم شدم که خود را برپای مبارکش افکنم، ناگهان فریاد زد مسیح الله چه می کنی؟ چشمانم را بالا گرفتم، سلسله خیالم از هم گسسته شد، امیدم به ناامیدی تبدیل گشت، دیدم این جناب میرزا محمدنقاش صاحب منزل است. از خیالات واهی قبل درآمده، در خیال دیگری فرورفتم و آن اینکه اگر این آقا صاحب منزل است، برک دست باف مادر بیچاره من در تن او چه می کند؟! و اگر این آقا عباس افندی است، پس کو میرزا محمد نقاش صاحب منزل؟
میرزا محمد نقاش که دید من توی فکر و غرق در تحیرم، شاید اول خیال می کرد که من شیفته جمالش گشته ام، ولی به زودی مطلب را درک کرده و بعد از چند مرتبه من و من، توانست بگوید آقای مسیح الله راجع به برک ارسالی شما به ارض مقصود عریضه ای ارسال و از حضرت عبدالبهاء تقاضا کردم که برک ارسالی شما را بپذیرند در جواب مرقوم داشتند که نیازی به آن برک نیست، برای خود تن پوش بسازید.
گرچه با حرکت سروکله به ظاهر گفته ایشان را حمل برصحت نموده و تصدیق می کردم، ولی باور بفرمائید در قلبم داشتم می سوختم که یعنی چه؟ این چه حرف مسخره و مزخرفی است چرا تا کنون حضرت عبدالبهاء با کمال افتخار بپذیرند ولی حالا قبول نکنند!؟
بر فرض که نپذیرفتند، لازمه اش این بود که برای خود ما بفرستند.
مگر این آقا وکیل رسمی ما است که در اموال ما به دلخواه تصرف کند. در این گیرودار فکری، باز به خود پاسخ می دادم که خیر از کجا معلوم که برک های قبلی را مانند این برک، اعضای محفل برای خود تن پوش نکرده باشند که فکر می کنم قبلی ها را عبدالبهاء می پذیرفته است ما که از جائی اطلاع نداریم. به علاوه اینها خود را بر هستی ما حکم می دانند. در این صورت ما حق سخنی نداریم. از این گذشته این آقا آنقدر ما را از عقل ساقط می دانند که در حضور ما این همه دروغ سرهم کرده و تحویل می دهد! به هر حال به ایشان به ظاهر جوابی بدین عبارت که: هر چه صلاح بوده انجام داده اید، دادم، ولی در باطن باور کنید آنقدر ناراحت بودم که نتوانم وصف کنم. افرادی را که در پیش خود معصوم می دانستم و با خود می اندیشیدم که اینها رهبران ما و اعضای موثر و هیئت مربتط با مرکز میثاقند، این گونه رفتار را به چه صورت می توان توجیه کرد؟
از این موضوع خیلی ناراحت شدم. به محل برگشتم به ماردم گفتم بعد از این برک بافیت را تعطیل کن، برکی را که به خون جیگر تهیه کنی و نتوانی به عباس افندی برسانی فایده اش چیست؟ آیا این جز دنبه به گربه سپردن است و یا گرگ را شبان رمه کردن چیز دیگری می تواند باشد؟ قضیه را برای مادرم نقل کردم غرق در تعجب شد و از این موضوع خیلی ناراحت گردیدم ولی بنابر مثل معروف: بعد از کشته شدن سهراب نوشدارو چه فایده؟
پس از این واقعه مادرم دیگر برک بافی را موقوف ساخت. ولیکن شغل تازه ای اختیار کرد. از روزی که شکوفه درخت های انجیر و بادام ظاهر می گردید، باغ را مادرم قرق کرده تحت مراقبت قرار می داد. احدی را اجازه ورود نمی داد. اگر کسی احیاناً بدون توجه وارد می شد، حق دست زدن به میوه ها را نداشت. موقعی که میوه ها کاملاً می رسیدند، انجیرها را با دست خود از درخت باز می کرد، بادام و پسته ها را مغز می کرد، روی بام منزل صبح تا شب پیش آفتاب سوزان می نشست و دهن انجیرها را باز کرده و مغز پسته و بادام را در داخل انجیرها قرار می داد و به این کیفیت خشک می کرد، موقعی که مبلغین و به اصطلاح نا شرین نفحات رحمانی می آمدند، سرراهی به آنان تقدیم می نمود.
آه سوزان بچه ها به دنبال انجیرها مانند دودی بدرقه آقای مبلغ می رفت.
در این اوان به فکر اقتادم برای خود همسری انتخاب کنم، سعی و کوشش در این جهت داشتم که این همسر اولاً هم کیش خودم باشد و ثانیاً به اصطلاح از جای و جایگاهی، تا بالاخره خواهر زن حاج شاه خلیل فردوسی را نامزد کردم.
ناگفته نگذاریم که جناب حاج شاه خلیل در نزد بهائیان فرد بسیار محترمی بود؛ اگر به مقام و پایه عباس افندی نبود، چیزی هم کمتر نداشت. افرادی که ایشان را در زندگی دیده اند خوب این مطلب را درک می کنند که نامبرده قیافه و ریش و کلاهی شبیه عباس افندی برای خود ساخته بود.
این شاه خلیل مراتب زیادی به دیدن بهاءالله رفته و مرکز میثاق را زیارت کرده بود. به همین مناسبت ایشان حاجی واقعی محسوب بودند، چون هم خانه و هم صاحب خانه را دیده و زیارت کرده بود! - حاجیان اسلامی نهایت کوششان این است که خانه را زیارت کنند - یادم نمی رود که یک سال پس از بازگشت نامبرده از مرکز میثاق (عکا) بنده به ملاقات ایشان رفته بودم، جمعیت زیادی هم از دور و نزدیک آمده بودند که از نامبرده دیدن کنند، حاج شاه خلیل هم در صدر مجلس نشسته و متکلم وحده شد بود ت از دور و نزدیک، رطب و یابس،(26) معقول مربوط و نامربوط از کنگه ورل(27) و کربلا از ادرنه(28) و عکا ردیف کرده تحویل اجتماع می داد، افراد هم محو کلام و گفتار آقای شاه خلیل شده، چشم ها را به دهان ایشان دوخته تا چه می فرمایند.
در پایان مجلس یکی بعد از دیگری رفتند. من به حکم قرابت و خوشایندی ماندم تا مجلس کاملاً خلوت شد. آهسته به ایشان گفتم: شما که در این مدت مشرف بودید آیا معجزه ای به چشم خود مشاهده فرمودید؟ در جواب گفت: تنها کسی که دائم مشرف و در حضور بود من بودم. افراد زیادی برای زیارت می آمدند، ولی فیض حضور را درک نمی کردند، معجزه بسیاری از حضرت ظاهر می شد. از جمله اینکه شبی در حضور مشرف بودم، از اطاق مخصوص خارج و در سالن به قدم زدن پرداختند، با اینکه در داخل سالن نسیم و شمالی وجود نداشت، دیدم موهای مبارک از این طرف بدان طرف سر می ریزد و از آن طرف بدین طرف حرکت می کند. آیا کرامتی از این مهم تر و معجزه ای از این بالاتر امکان دارد؟ به دنبال این گفتار گفت اه اه اه... شاه خلیل رفت به عالم هپروت.
مرا وحشت گرفت هرچه حاجی چه شدی، حاجی چه شدی؟ کردم، دیدم خبری نیست؛ بیشتر ترسیدم، نبضش را گرفتم دیدم به آهستگی حرکت می کند، گویا لحظات آخر عمرش بود. در این حال به فکر افتادم که نکند حاجی بمیرد، آن وقت ادعا کنند که من حاجی را کشته ام، لذا به سرعت دویدم بیرون داد و فریادم بلند شد، الکی به سرو صورت زدم، گریه های دروغی و اشک های قلابی از چشم سرازیر کردم: بدوید، شاه خلیل مرد، بدوید شاه خلیل مرد را در انداختم، عده زیادی به داخل اطاق ریختند، گلاب و کاه و گل آورند به دماغ آقای شاه مالانده و شانه هایش را مالیدند. بعد از نیم ساعت شاه خلیل به هوش آمد.
پرسیدم شاه خلیل چه کارت شد که اینطور شدی؟ گفت هیچ یادم از زمان تشریف آمد و روزگار وصال. باور کنید من هم در این گیرودار از هوش رفتن شاه خلیل دست پاچه شدم، به کلی عقلم را فراموش کردم؛ من در آن حال در اندیشه کفن و تابوت بودم، دیگر فرصت نبود بپرسم آقای شاه خلیل این چه معجزه ای بود که تو برای من نقل کردی، مگر جنبیدن موی سرهم برای کسی معجزه می شود ؟
نمی دانم و نمی توان گناه کسی را به گردن گرفت، آن هم گناه آن شاه خلیل را شاید خلیل هم دیگر برای آنکه توضیح نخواهم، خود را به این شکل درآورد و این ادابازی را راه انداخت. ولی اگر سوال می کردم شاه خلیل جواب داشت، یقیناً می گفت معجزه پیغمبر قرن اتم ، ببخشید توهین شد خدای قرن اتم(29) از این مهم تر نمی شود. آری جنبیدن موی سر برای بشر معجزه نیست، اما برای خدا معجزه بزرگ است.
من در آن زمان به کتب بهائیت زیاد وارد نبودم، بعدها در کتاب ادعیه محبوب تألیف بهاءالله به سر معجزه منقوله حاجی رسیدم، آنجا که به پیروان خود دعا کردن را می آموزد، می گوید بخوانید، بار خدایا تو را به حق موهای جنبان برصورتت می خوانیم و قسم می دهیم.(30) این شاه خلیل که ذکرش در میان است چون بارها به زیارت ارض مقصود رفته بود و به قول خودش همیشه در حضور بوده، از ایشان بوی بهاءالله استشمام می شد، بهائیان منطقه فردوس چیزی نمانده بود که برایشان سجده کنند. (چون در بهائیت آدم پرستی قدم اول است) تا آن حد می توان مقام ایشان را بالابرد که اگر آقای شاه خلیل دست به مال یا ناموس فردی از افراد بهائی دراز می کرد افتخار محسوب می شد . آنچه که من خبر دارم یک مورد یکی از بنات احبای الهی را ایشان متبرک! کرده بودند، مدت ها آن بیچاره بلاتکلیف به سر می برد، تا این اواخر محفل مشهد برایش فکری برداشت. (از گفتن نام و توضیح خصوصیاتش به خاطر ادب و اخلاق معذورم.(31) (زیرا) من که حاجی شاه خلیل نیستم که برجان و عرض مردم رحم نیارم.
یکی دیگر از خصوصیات حاجی شاه خلیل این بود که به ظاهر خیلی دارای ابهت بود. بهائیان در حضور ایشان جرأت خلاف ادب کردن و لوس بازی از خود درآوردن را نداشتند. در یکی از عیدهای رضوان (عید رضوان به عقیده بهائیان روزی است که بهاءالله در آن روز به نبوت مبعوث شده) در فردوس خدمت ایشان بودیم، بچه ها مترصد بودند ایشان از مجلس بیرون رود، همین که شاه خلیل رفت، بطری های شراب را جلو کشیده، و پس از صرف شراب به پای کوبی، رقص و خوانندگی پرداختند، ناگهان سروکله او پیدا شد، همه برجای خود آرام و ساکت نشستند، من آهسته پهلوی گوش ایشان گفتم بچه ها خیلی شلوغ بازی از خود در می آورند، وی خندید گفت چه دلی دارید، جوانند، عیب ندارد، هرکار بکنند اشکال ندارد، در این روزها گناه آمیرزده است. دیدم خیر، شاه خلیل اهل حال است!
خواننده عزیز! خواهید بخشید از اینکه به مختصر مناسبتی بعضی از شرح حال و برخورد خود را با حاجی شاه خلیل توضیح دادم، برگردیم به موضوع سخن، غرض این بود که در این جریانات، ما با حاجی شاه خلیل هم زلف(32) شدیم.

دوران آشفتگی خاطر

در همین اوان بود که پدرم را از دست دادم مدتی پریشان خاطر و آشفته بودم. بهائیان از دور و نزدیک مرا تسلیت گفتند و به دنبال تسلیت از من خواستند که برای پیشرفت امر بهائیت کوشش بیشتری نمایم. به اصطلاح علم بهائیت را برداشته، جلودار گردم. به حکم اجبار و اصرار نه تنها در محل خودمان، بلکه در تمام آن منطقه پرچمدار بهائیت شدم . در نتیجه تماس مستقیم با مبلغین و تعصب مرامی، نه تنها یک فرد بهائی بودم، بلکه یک مبلغ خوب و مغلطه کار عجیبی از کار درآمدم به طوری سنگ بهائیت را به سینه زده و دفاع از بهائیت را شعار کرده بودم که کسی جرأت مخالفت و یا توهین به مقام حضرات را نداشت. باید عرض کنم که شیطان هم از طرفی به مدد ما برخاسته بود . در قضایای شورش بین مسلمین و بهائیان در سال های اخیر، تنها مدافع اغنام الله من بودم. تمام مخارج مرافعات و دوندگی به ادارات برعهده من بود. و حظیره القدس را از مال خوددر خیرالقری (زرک) بشرویه ساختم.
بد نیست که اصولاً بدانید خیرالقری یا (زرک) بشرویه کجاست و شأن نزول این نام (خیرالقری) چیست؟
اما خیرالقری یا (زرک) دهی است در دو فرسخی بشرویه که بخشی است از بخش های فردوس فعلی و تون سابق که در 107 کیلومتری جنوب باختری شهر فردوس واقع است. و از مناطق قدیمی ایران محسوب می شود، ناصر خسرو که در قرن چهار می زیسته، در سفرنامه خود از این محل نام می برد. از قدیم الایام در بشرویه مردمان مومن و پرهیزگار و حافظ قرآن بوده اند، و علت گمراهی عده معدودی از مردم و گرویدنشان به مرام پوشالی بهائیت، همان ایمان توأم باخلوص و انتظارشان برای ظهور حضرت حجه - صلواه الله علیه - بوده. دلیل این مطلب اینکه نیاکان بهائیان فعلی، مدرسه علمیه ساخته و مساجد و حسینیه برپا نموده اند. و در خانه های خود شمشیر آماده داشته اند که موقع ظهور حضرت معطل نمانند. که ناگاه در قرن سیزدهم شیادی از خانواده های پست بشرویه به پیروی از سید علی محمدباب شیرازی وارد بشرویه می شود و یک عده بی گناه ساده لوح را با خود همراه برمی دارد و پس از مدت کوتاهی خبر قتل همه را از قلعه طبرسی مازندران به ارمغان برای خانواده هایشان می فرستند. بازماندگان آنها به حکم پدر کشته را کی بود آشتی راه تحقیق را برخود بسته و کشته شدن بزرگان خود را دلیل قاطع بر حقیقت کار آنها گرفته، حاضر نشدند بگویند پدرانمان به ناحق کشته شده و به اشتباه دنبال ملاحسین بشرویه ای و سیدعلی محمدباب شیرازی راه افتادند.
اما نامگذاری (زرک) به خیرالقری این است که این نام را عباس افندی در ضمن لوحی که برای یکی از اهالی می فرستند انتخاب می کند. من عین عبارت عباس افندی را می نگارم: امیدوارم که بشرویه رشک برین گردد و خیرالقری اهمیت ام القری (مکه) را پیدا کند. چون در گفتار عبدالبهاء ذکر بشرویه هست، ناگزیرم که بگویم عباس افندی این سخن را به اعتبار اینکه ملاحسین از بشرویه بوده گفته است؛ نه اینکه خواننده فکر کند بشرویه مرکز بهائیت است. الان که این سطور را می نویسم بشرویه با اینکه بخش بسیار بزرگی است، چهار خانواده بیشتر بهائی ندارد و آن چهار خانواده هم قابل ذکر نیستند.
سرپرست آن چهار خانواده به سلامتی شما دو نفر شیره ای و یک نفر نابینا است. بعضی که آشنائی ندارد فکر می کنند بشرویه مرکز بهائیت است.(33)
خلاصه خیرالقری یا زرک بشرویه زیر نظر مستقیم و تحت سرپرستی من اداره می شد، مرتب مبلغین از مشهد و یا یزد برای تشویق اهالی زرک و یا تقویت روحی آنها مانند اجل معلق برما نازل می شدند.
از هر مبلغی کشف و کرامات فراوان و یا معجزه ای از سنخ همان معجزه قبلی که نوشته آمد ظهور می کرد. از جمله معجزات یکی از مبلغین اعزامی مشهد این فقره را به یاد دارم - قبل از نقل کرامت این بزرگوار، خواننده عزیز باید توجه داشته باشد که بنده قصد دروغ گوئی و یا دست انداختن کسی را ندارم. اصولاً چنین کسی نبوده ام اگر این طور شخصی بودم دیگران کلاه سرم نمی گذاشتند و از نظر دینی و مذهبی گولم نمی زدند، بلکه غرضم از نگارش این مطالب ضمن قدردانی از کرامات مبلغین و بیان مظلومیت و اشتباهات و خطا و کجروی ها خودم از نظر دینی، به مناسبت بدآموزی های اجتماعی و سانسور عقاید در بهائیت است - یکی از این بزرگواران به قریه ما وارد شد، پس از پذیرائی گرمی که از شخص بنده دید خواست مقداری در کارهای اجتماعی ما دخالت کرده و راجع به موضوعی که بین من و فرد دیگری اختلاف افتاده بود حسن تفاهمی به وجود آورد، به من گفت شما اگر رضایت بدهید من در عوض دعائی از حضرت عباس عبدالبهاء به شما تعلیم خواهم داد که در هرگرفتاری و هرحاجتی پانصد مرتبه بخوانید بدون گفتگو و برو برگرد حاجت برآورده شده و گرفتاری برطرف می شود، فقط شرطش از نظر تأثیر، خلوص قلب و توجه به جمال مبارک است(34) و در حقیقت شامل اسم اعظم جمال ابهی و آفریننده ارض و شما (میرزاحسینعلی) است.
خدا می داند از این موضوع که تعلیم گرفتن دعا بود چقدر خوشوقت شدم. آنقدر باورم آمده بود که اگر جناب مبلغ می گفت از خانه و زندگیت صرف نظرکن، حاضر بودم. الان هم آن دعا را شکسته بسته حفظم، ولی چون از کلماتش تنفر و انزجار دارم، و به علاوه اینکه خواننده نگوید چه دیوانه انسانی که این حرف ها را به عنوان اسم اعظم قبول کرده، از نوشتن آن خودداری می کنم. به هر صورت ما از حق خودمان در موضوع مرافعه گذشتیم و این ادعا را تعلیم گرفتیم. لابد خواننده عزیز می داند که نگارنده شغل شکسته بندی دارد، جای خودستائی نیست تمام مردم آن منطقه از نظر این هنر خدادادی با من سروکار دارند، تا آن زمان که جناب مبلغ این دعا را تعلیم نداده بود بدون کوچک ترین برخورد و پیش آمدی هزاران دست و پای شکسته را خوب کرده بودم، لیکن چند روزی از تعلیم گرفتن این دعا نگذشته بود که به منظور بستن پای شکسته زنی از فردوس دنبالم آمدند، از قضای اتفاق این زن با من کمی قرابت داشت و ناگزیر بایست می رفتم، بلافاصله از بشرویه به سمت فردوس راه افتادم، در تمام طول مسافت تقریباً بیست فرسخ از گفت و شنید با مسافرین زبان بربستم و به تلاوت دعای سابق الذکر پرداختم و چنین فکر می کردم که به طور معجزه به صرف رسیدن دستم به مریض آمدم و با اصول فنی پایش را بستم، طولی نکشید که دعا اثر خود را نمود و آن زن از برکت دعای عباس افندی برای همیشه از شکستن پا یا دست راحت شده و دار دنیا را بدرود گفت! اینجا بود که فهمیدم این دعا از طریق دیگر معجزه می کند یک باردیگر هم این دعا بلام به سرم آرود:
در مورد فرد دیگری که پایش شکسته بود صحبت بود، گفتم من سه روزه خوبش می کنم، برادر مریض گفت نخیر، من خیلی می ترسم؛ غرض مریض را پیش دکتر برد، دکتر که پای مریض را خیلی خراب تشخیص می دهد، می گوید: من برای دکتری به مشهد می نویسم ببرید و عکس بگیرید تا بعد پایش را ببندم.
برادر مریض احمقی کرده، گفته بود مسیح الله رحمانی گفته است: من سه روزه خوبش خواهم کرد. دکتر فوراً مرا خواست و گفت: این چه حرف چرندی است که می گوئی، مگر امکان دارد استخوان شکسته ظرف سه روز خوب شود؟ من هم بدون فکر عاقبت سخن، گفتم: کار من شبیه معجزه است. (این گفتار من با توجه به دعای عبدالهاء بود) دکتر از این ادعایم برآشفت فوراً به شهربانی تلفن کرد و پاسبانی را خواست، بنده را با سلام و صلوات به طرف زندان فرستاد.
نمی دانی با چه التماس و درخواستی، خود را از رفتن زندان خلاص کرده و از شر اثر دعای عبدالبهاء رهانیدم.
آری مبلغین و ناشرین در عوض آن همه پلوهای چرب و نرم و احترامات فوق العاده این طور مطالب سحرآمیز به ما می آموختند و این مقدار خسارت حیثیتی و معنوی برای ما به بار می آورند.
ای کاش! به همین خسارت های مالی اکتفا می کردند. هرگز خسارت چهار هزار تومانی که براثر چشم چرانی یک مبلغ یزدی بردم از یادم نمی رود:
مبلغی(35) از یزد به خانه من وارد شد، پس از مدتی که خواست برود از من تقاضا کرد که کلفتم زبیده خانم را با او فرستم که کارهای منزل جناب مبلغ را انجام دهد، من هم رو درواسی (رو دربایستی) گیر کردم و با اکراه حاضر شدم، ایشان زبیده را بردند؛ پس از مدتی یزد رفتم دیدم زبیده خانم باردار و حامله است و جناب مبلغ ایشان را مادر مصطفی خان کرده است! و چون زبیده براثر سنگینی بار انجام دادن کار عاجز بود جناب مبلغ از دادن خرج و نفقه خودداری می کرد، زبیده خانم دامن مرا چشسبیده الحاح و زاری کرد، ترحم کردم با خود به خیرالقری آرودمش.
بعد جامعه بهائیت مرا ملتزم کرد که هر ماه مقداری گندم و پول برای نفقه زبیده خانم بپردازم. غرض، بچه را دیگری کاشت و بردامن من بیچاره بخت برگشته گذاشتند تا بزرگش کردم. هر مبلغ که به محل ما می آمد فکر می کرد ما بیچارگان، بردگان یا به اصطلاح برده زر خرید او هستیم.
(اجازه دهید کار به اینجا که رسید، به مطلب آقای مسیح الله رحمانی اضافه کنم، این نوع رفتار و حرکات که اگر از بهائیت جمع آوری شود کتابی خواندنی می گردد، نشانه همان ادعای همنوع دوستی و به داد مردم رسیدن است که وسیله فریب عده ای برای گرویدن به بهائیت شده است.)
مثلاً آقا رضا صحاف مبلغ رسمی به قریه ما اجلال نزول فرمودند، مردم محل ما با اینکه سخت در فقر و پریشانی گرفتار بوده و هستند، در عین حال ورود مبلغین بهائی را مبارک می دانستند، دلشان می خواست که مبلغ هرشبی در خانه یک نفر باشد تا آنها نیز به سهم خود ثوابی برده باشند.
این آقارضای صحاف وارد و جلسه تبلیغی دائر گردید.
پیرزن درمانده ای از مدت ها قبل نخ ریسی کرده و مبلغی جزئی فراهم آورده بود، قصدش این بود که او هم کلاف خریداری یوسف را برداشته و از خریداران دعوت آقای صحاف باشد، پیش من زیاد الحال و زاری کرد که شما چون حرفتان موثر است آقای صحاف را برای ناهار و شام به کوخ من پیرزن بیاورید؛ بنده با اصرار زیادی جناب آقای مبلغ را راضی کردم. چون معمولاً در دهات گوشت فروشی وجود ندارد، این پیرزن مرغی خریده و آن را کشته و مقداری از گوشتش را برای ناهار مبلغ آبگوشت ساخته، و بقیه گوشت مرغ را شب زیر برنج می گذارد، شب موقعی که با جناب مبلغ برسر سفره پیرزن نشستم برنج حاضر شد، ابتدا آقای صحاف دست زیر پلو برده مرغ بریان را درآورد، و خیره به گوشت مرغ نگاه کرد، بلافاصله گوشت را برداشته به داخل حیات پرتاب کرد و گفت: بی عرضه ها مرغ را آب پز کرده و پیش من آورده اند؛ سپس به حالت قهر و عصبانیت از سر سفره برخاست. پیرزن بیچاره تا آخر عمر گریه می کرد که مسافر کوی مقصود از من ناراضی گردیده و رفت. سرانجام پیرزن از این غصه مرد.
مطالب راجع به مبلغین مذهبی بهائی زیاد دارم که اگر همه آنها گفته آید، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. در هر حال شرح زندگی خودمان را می نگاریم؛ چه کار به مردم داریم. شاید جناب بهاءالله آقایان را دستور به چنین کارهای خلافی داده باشد. به ما چه مربوط! ولی نباید از حق گذشت که آمدن مبلغین و کثرت برخوردشان با من، اسباب مغلطه بازی خوبی برای نگارنده حاصل گشته بود ؛ چه با داشتن شخصیت مالی و اجتماعی، شخصیت به اصطلاح علمی هم برایم حاصل شد. عربی و فارسی از ری و روم به هم می بستم و همگان را تحت الشعاع قرار می دادم. یادم نمی رود که در محفل جلسه تشکیل می دادم و اغنام الله را تبلیغ می کردم، دعا و زیارت خواندنش هم به عهده من بود. امر و نهی می کردم، صیغه عقد جاری می کردم، کنفرانس می دادم، دستم را بالا و پائین می بردم. گاهی به علامت غضب دست هایم را به میز سخنرانی می کوفتم.
از نظر اخلاقی هم محبوب خاص و عام بودم. در همین موقعیت اجتماعی و ریاستم بود که مهاجر(36)گناباد را مسلمین با افتضاح زیادی بیرون کردند.
محفل مشهد برای رفع این مشکل بلافاصله تشکیل جلسه داده و در این موضوع اندیشیده بود و قرعه این بلا به نام من اصابت کرده، بالاتفاق رأی داده بودند که در این موقعیت متشنج گناباد یک فرد کار دیده دوراندیش و مردم دار لازم است، و این چنین کسی در منطقه فردوس و بشرویه تنها مسیح الله رحمانی است.

دوران مهاجرت

از محفل مشهد دستور مهاجرت برای بنده صادر و اصرار و تأکید براینکه شخص شما لازم است برای فریادرسی احبای الهی گناباد، از بشرویه بدان صوب رهسپار شوید؛ از طرف من هرچه انکار زیادتر شد، اصرار محفل مشهد دوچندان گردید، تا سرانجام به حکم اجبار و ادای وظیفه بهائیگری از خانه و زندگی خود دست شسته و به گناباد مهاجرت کردم. لابد توجه دارید که در یک شهر، غریب بودن از طرفی و کیشی غیر از آئین و دین مردم آن سامان داشتن، از طرف دیگر از این مهمتر تبلیغ مذهب یا دینی در چنین محیطی که از مهاجر قبل خاطره بد داشته و به افتضاح بیرونش کرده اند کار آسانی نیست؛ باید هریک از افراد موثر آن منطقه را به نحوی از خود راضی نگه می داشتم. خدا می داند با چه مشکلاتی روبه رو می شدم اگر نبود شغل شکسته بندی من، روز دوم ورود به صرف اطلاع یافتن مردم بربهائی بودنم کافی بود که به سرنوشت مهاجر قبلی مبتلا شوم؛ چه برسد به اینکه بدانند تبلیغ می کنم.
در هر صورت مدت هشت سال تمام علم بهائیت را در منطقه گناباد به دوش داشتم و از هیچ فداکاری خودداری نمی کردم. مسافرت های متعدد به کاخک، باغستان، فردوس و دیگر نقاطی که احتمالاً بهائی داشت بیشتر وقتم را می گرفت و در نتیجه رفت و آمدهای فراوان و خرج مسافرت خدا می داند از زندگی ساقط شدم. یک گناباد و یک فرد مسیح الله!
هربهائی که از هرنقطه وارد گناباد می شد، پاتوقش منزل من بود. در اثر این خرج های زیاد و تحمل مخارج سفر و پذیرائی مسافرین اطراف یک شبانه روز ملک از املاک خیرالقری و هفتاد گوسفند پروار که به منظور فروش چاق کرده بودم فروختم و خرج کردم؛ به علاوه ی شانزده شانزده هزار تومان پولی که وقت مهاجرت به گناباد از بشرویه همراه خود آورده بودم.
لابد خواننده عزیز! فکر می کنید که چون بنده به دستور محفل مشهد به گناباد مخاجرت کرده بودم، خرج ها را از محفل مشهد می گرفتم؛ ولی به خدائی که تو خواننده معتقدی و به بهاءاللهی که من در آن موقع معتقد بودم، سوگند که خیر، در این مدت هشت سال فقط یک حواله پانصد تومان از محفل مشهد به من رسید و اکنون هم نامه اش را دارم.
ولیکن نباید از حق گذشت نامه های تشویق آمیز و تحریص و ترغیب کردن من به کار، زیاد می آمد که اکنون هم عین نامه ها موجود است. فرستادن آن نامه ها برای من نه آب می شد و نه نان. آری چاخان گرمی بود.
یک نمونه از نامه ها را ملاحظه کنید
محفل روحانی بهائیان مشهد مورخه 7 شهرالسطان 117
نمره 1762 مطابق 5/11/1339
خادم برازنده امرالهی جناب مسیح الله رحمانی علیه بهاءالله
رقیمه شریفه، وصولش سبب مسرت بی نهایت گشت. اخبار خوش موفقیت های آن حبیب روحانی سبب سرور و ابتهاج اعضاء این محفل شد. شکر و سپس آستان قدس الهی را سزاست که خادمان جان فشان امرش در جمیع اقطار به خدمات روحانیه قائمند و به وظائف مقدسه عامل.
... در مورد ارسال وجه فعلاً یک قطعه چک به مبلغ 5000 ریال ارسال گردید.
بارجای عنایت
منشی محفل روحانی بهائیان مشهد
ابراهیم رحمانی
آنچه بعد از هشت سال مرا وادار به مراجعت وطن کرد، آمدن دو نفر خانم به گناباد بود؛ این دو نفر خانم که مدعی بودند اهل شوروی هستند و از احبای آن سامان و به منظور تبلیغ مرام بهائیت به ایران آمده اند، محفل مشهد به گناباد فرستاده بود تا ضمن افزایش تعداد افراد بهائی در شهر مذکور، مرام بهائیت را تبلیغ کنند. نام یکی از آن دو خانم تحقیقاً یادم نیست، نام دیگری عبارت بود از (وت). خرج این دو خانم تازه وارد هم بدبختانه به گردن من افتاد. بر من وارد بودند. شغل خیاطی(37) هم می دانستند. پس از چند روزی که خود را به عنوان خیاط معرفی کردند، کم کم به خانه ها راه پیدا نموده و به منظور خیاطی به منازل می رفتند. آهسته آهسته معروفیت و شهرتی یافتند. تمام مردم مقید بودند که خیاطیشان را این دو خانم بدوزند.
صبح از خانه بیرون رفته و شب برمی گشتند. یک شب به انتظار این دو خانم تا ساعت یازده صرف شام را به تأخیر انداختیم، چون بالاخره خبری نشد، با عصبانیت به رختخواب رفتم، تقریباً پس از ساعت 12 شب دیدم در می زنند، اعتنا نکردم، ناگاه متوجه شدم که دارند از راه پله پشت بام پائین می آیند، وقتی که نزدیک من رسیدند، پرسیدم کجا بودید؟ چرا دیر آمدید؟ جواب دادند که منزل همین همسایه پهلومان آقای فلان بودیم. از قضا آن آقائی که این دو خانم ادعا داشتند که در خانه او بوده اند پشت بام نزدیک خانه ما خوابیده بود و از کثرت و شدید در کوبیدن این دو خانم بیدار شده بود و در ضمن به گفتگوی ما گوش فراداشته، ناگهان فریاد زد؛ آقای رحمانی دروغ می گویند، منزل ما نبودند. باور کنید از شنیدن این سخن و اینکه این دو خانم دارند به من دروغ می گویند، موهای تنم از خشم راست گردید؛ بدون سوال و پرسش چوبی که در زیر تختخواب داشتم برداشته و به جان آن دو خانم افتادم، حال نمی زنی، پس کی خواهی زد؟ به دنبال این واقعه درباره این دو خانم مظنون شدم و در صدد تحقیق برآمدم، بالنتیجه فهمیدم که این دو خانم از طرف دیگر مرام بهائیت را تبلیغ می کنند! تازه آن وقت فهمیدم که مردم چرا این قدر طالب خیاطی این خانم ها هستند!
قضیه را به طور سری به محفل مشهد گزارش کردم و مشروحاً اخبار را اطلاع دادم. وقتی که دانستم محفل به سخن من ترتیب اثر نمی دهد و گویا خود به چنین کاری راضی است، و از طرفی هم آبروی من در خطر است و مورد ملامت خاص و عام قرار می گیرم، با خود فکر کردم ماندن من در گناباد دیگر صلاح نیست؛ با اینکه محفل مشهد از برگشتن من سخت نگران بود، معذالک به خواست آنها توجهی نکرده و از گناباد به محل خود، خیرالقری بازگشتم. ولی باید بدانید که پس از این مهاجرت طولانی موقعی که برگشتم جز املاک و خانه هایم چیز دیگری در دست نداشتم. اگر نبود املاک فراوانم به ناچار باید گدائی می کردم.