چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

دوران کودکی

کودکی بودم دلباخته به مظاهر طبیعت. گاهی تماشای یک چیز ساده و یا گذشتن گله های گوسفند از فراز کوه، ساعت ها نظرم را به خود جلب می کرد. هنگام بهار در پشت سنگ ها و بوته های گل بیشتر اوقاتم را برای گرفتن گنجشک ها و بلبل ها می گذراندم.
وه، عجب دنیای زیبائی و چه وقت خوشی!
ولی افسوس که همه چیز دنیا زودگذر است.
تازه سالم تمام شده بود، داشتم وارد هفت سالگی می شدم و موفقیتم در کبوتر و گنجشک گرفتن چندبرابر شده بود که پدر و مادرم برای رفتن به مکتبم اتفاق رای حاصل نموده، مرا با چشم غرق در اشک، در زندان موقت و یا مکتب خانه بازداشت نمودند. تمام هفته انتظار جمعه را می کشیدم تا بتوانم با فراغت خاطر به یادبود عهد گذشته جست و خیزی نموده، در کنار جویبار نفسی تازه کنم؛ لیکن بدبختانه براثر خستگی که از شب جمعه به خاطر پذیرائی مهمان ها داشتم تمام روز جمعه را می خوابیدم.
خواننده عزیز، لابد فکر می کنی که پدر من شب های جمعه حلیم و یا پلو به مردم ده می داد؟
خیر، خیر، پدرم بزرگتر قریه و به اصطلاح ملای ده بود همین که غروب روز پنجشنبه فرا می رسید، خانه ما پر از جمعیت می شد، ما بچه ها ناگزیر مهمان ها را با چای و شیرینی پذیرائی گرمی می کردیم. پدرم نیز کتابی داشت، از روی آن کتاب برای مردم مطالبی می گفت، از آسمان و ریسمان، مربوط و یانامربوط تحویل اجتماع می داد. من هم با اینکه خیلی دقت می کردم چیزی بفهمم، عقلم قد نمی داد. تنها آرزویم این بود که بدانم پدرم چه چیز برای مردم بیان می کند که جمعیت سراپا گوشند.
گاهی از پدرم سوال می کردم این چه مجلسی است و شما برای مردم چه صحبت می کنید؟ در جواب می گفت: این کلاس اخلاق است و من برای جمعیت درس اخلاق می گویم!
باز هم باور کنید چیزی نفهمیدم.
به تدریج دو سال دیگر به عمرم اضافه شد، اجباراً خوب و بد دنیا را درک می کردم. یک شب که هوای تابستان خیلی گرم بود، پشت بام خوابیده بودم، تقریباً دو ساعت به صبح ناگهان صدائی به گوشم رسید، وحشت زده از خواب پریدم، دیدم فریادی از ده مجاور به آسمان بلند است، با خود خیال کردم سارقین به قریه پهلوی ما ریخته مشغول تاراج هستند؛ با عجله پدرم را صدا زدم و از ایشان توضیح این سر و صدا را خواستم، پدرم جواب گفت: بچه بخواب! به توچه مربوط است؟ آنها مناجات می کنند، گفتم، مناجات یعنی چه؟ یعنی چه کار می کنند؟ پدرم با شنیدن این سخن فریاد رعدآسائس کشیده، گفت: بچه خفه شو، بتمرگ، بخواب! بگذار ما هم بخوابیم.
خداگواه است، از تمام گفتار پدرم تنها به تو چه مربوط است، و یا خفه شوش را فهمیدم. هرگز از اینکه مناجات می کنند و یا شب خوانی و یا برای سحری می خوانند چیزی درک نکرده و نفهمیدم.
فردای آن شب با پدرم صحرا رفتم، موقع ناهار کنار قنات آب آمدیم که هم استراحت نمائیم و هم صرف ناهار داشته باشیم، من فرصت را مناسب دیدم که موضوع مناجات دیشب را از پدرم تحقیقاً سوال کنم. به دنبال این خیال، آهسته جلو آمدم گفتم: بابا راستی دیشب سر و صدای ده مجاورمان چه بود؟
پدرم با خونسردی گفت: آنها سحر ماه مبارک مناجات می کنند که مردم از خواب بیدار شده روزه بگیرند.
گفتم: پس چرا شما سحر مناجات نمی کنید که مردم ده ما نیز روزه بگیرند؟ گفت: پسرم هنوز ماه مبارک نرسیده ! گفتم: مگر ماه مبارک ما از ماه مبارک آنها جداست ، و هردهی برای خود ماه مبارک مخصوص دارد؟
گفت: خیر پسرم، هیچ وارد وارد نیستی ماه مبارک مانوزده روز به عید نوروز است و مانوزده روز روزه می گیریم. مسلمان ها ماه رمضان را روزه می گیرند و سی روز، ما نوزده روز را یک ماه می دانیم. هنوز داشت برای من توضیح می داد، من با عادت بچه گانه - که خیلی کم حوصله اند - گفتم: اولاگفتی: مسلمان ها یک ماه روزه می گیرند،مگرمامسلمان نیستیم؟ ثانیاً ماه مگر نوزده روز می شود؟ هنوز داشت حرفم در ذهنم می غلطید، پدرم با صدای خشن و تندی فریاد زد: تو نمی فهمی،
چرا ماه نوزده روز نشود ، بر من اشکال می کنی؟ به دنبال این پرخاش، همان چوبی که با آن گوسفندان را به صحرا می برد برداشت و به طرف من پرتاب کرد، من که هوا را سخت ابری و جاده راگلی دیدم، چاره ای جز فرار ندیده و به سرعت خود را از چنگال پدرم و شر چوب نجات دادم. و آن روز را تا شب فکر می کردم (این چوب کشی) یعنی چه؟ مگر جواب بعضی از حرف های حساب چوب است؟
ولی چاره ای نبود جز آنکه بگویم به اصطلاح معروف کره خر مااز اصل دم نداشت!
دیگر در مقوله دین و مذهب، و اصولا اینطور موضوعات چیزی نمی گفتم. آری گاهی با خود فکر می کردم دوازده ماه دیگر چه عیب داشت که باید ماه ها را نوزده ماه دانست ؟ بیشتر اینگونه فکرها وقتی در من پیدا می شد که یکی از اهل آبادی از پدرم سوال می کرد، امشب شب چندم ماه است؟
ایشان می گفتند: مثلاً اول ماه است، در صورتی که ماه شب چهارده جهان را روشن می داشت. و به این حکم های بی مورد و عقل های کوتاه و افکار ظلمانی خنده می کردم.
این مطالب برای من معمائی شده بود و هنوز هم برای حضرات اغنام الله معمای لاینحلی است. مگر حرکات کرات آسمانی به قرارداد انسان های ناچیز فرق می کند ؟ مثلاً مسیری را که ماه در، سی روز طی می کند می تواند در نوزده روز طی کند، این درست به داستان آن مرد ساده لوح می ماند که در مسابقات بیست سوالی رادیو شرکت کرد، وقتی که وارد شد گفت: جان داره؟ گفتند بله؛ گفت: پرنده است، گفتند: بله، گفت: رنگش سبزه، گفتند: تقریباً، گفت ماهیه؟
مسئول برنامه خندید، گفت مگر ماهی پرنده است ؟ مرد گفت: با دستمان روی درخت می گذاریم! گفت خوب مگر ماهی سبز هم داریم؟ جواب داد: سبزش می کنیم کاری ندارد .
مدیر مسئول گفت: به این حساب همه چیز را می توانیم به فرض همه چیز حساب کنیم، ولی آیا واقعاً هم چنان می شود و آیا فرض ما، در حقیقت آن چیز تأثیری دارد؟
خواننده عزیز! به عقیده من، بی خود به آن مرد اشکال کردند، جائی که فرض انسان در کرات آسمانی تأثیر داشته باشد و ماه را که سی روز است نوزده روز کند، نمی توان ماهی را پرنده فرض کرد؟
یک روز در مجلسی که افراد ده حضور داشتند و پدرم برای آنها درس اخلاق و مذهب می گفت، کسی که از همه خود را باسوادتر می دانست از پدرم پرسید: بالاخره ما نفهمیدیم فرق ما با مسلمان ها چیست ؟
از شنیدن این سخن قلبم تکان خورد، ضمن اینکه با خود می گفتم مگر ما مسلمان نیستیم !؟ که این احمق چنین سوالی می کند، (دانگ حواسم را به طرف پدرم جلب کردم که چه جواب می گوید؟ پدرم بعد از تأمل مختصری گفت ما با مسلمان ها فرقی نداریم، جز اینکه ما می گوئیم امام زمان ظهور کرده ورجعت حسینی شده است، مسلمان ها قبول ندارند.
من که هنوز خاطره فرار چند روز قبل در نظرم بود، ترسیدم چیزی بگویم والا برقلبم می گذشت که بپرسم اگر فرقی نداریم چرا روزه ما از مسلمان ها جداست ؟ از کنار مجلس، دیگری فریاد زد من رجعت حسینی را نفهمیدم، پدرم در جواب گفت: رجعت حسینی یعنی شخصی به نام امام حسین - (علیه السلام) - ظهور فرموده اند. مگر شما نمی دانید که در اخبار آمده هرگاه امام زمان ظهور کند، امام حسین هم رجعت می نماید؟ حال که امام زمان از شیراز ظهور فرموده اند، رجعت حسینی هم شده است.
بگو مگو در آن مجلس زیاد شد از جزئیات مجلس چیزی به خاطرم نیست؛ آنقدر یادم هست که پس از چندی از ده نزدیک ما سر و صدائی بلند شد، دیدم علم و عماری(19) و بیرقی جلو مسجدشان برافراشتند در این هنگام پدرم از صحرا، رسید دستور داد مردم قریه ما نیز حسینیه محل را فرش کنند. و سماور و چراغ حاضر کردند. علم تکیه را بیرون آورده، پارچه های سیاهی برآن بستند. از آن روز به بعد در حسینیه ما - که یادش بخیر - عزاداری و سینه زنی شروع شد، روز دهم (عاشورا) مردم سروپای برهنه، حسین حسین گویان به طرف مزار ده مجاورمان راه افتادند و در تمام مسیر و طول راه، مردم خاک و خاشاک برسر می ریختند. خلاصه محشری بود.
خواننده عزیز! لابد تعجب کردید که چطور مردم آبادی ما، روزه ماه مبارک رمضان را نمی گرفتند، اما در محرم امام حسین، عزاداری کرده روضه و نوحه می خواندند و این باور کردنی نیست!(20) ولی باید بدانید که نه تنها شما ربط این دو موضوع را نمی دانید، ما هم که خود عامل این کارها بودیم نمی دانستیم. کوسه ریش پهن که مردم به عنوان مثال محال ذکر می کنند، در ده ما واقعیت خارجی داشت.
الغرض، بعد از سپری شدن عاشورا، یک روز از پدرم سوال کردم، بابا شما گفتید: امام زمان ظهور کرده و رجعت حسینی شده(21) و آن حضرت تشریف آورده اند، شما می دانید که مردم برای مرده علم و عماری برمی دارند، شما برای حسین که رجعت فرموده، چرا علم و عماری برداشتید ، و در عاشورا آن همه برسر و سینه زدید؟ اگر گفتار اول شما صحیح است، پس عزاداری شما در محرم صحیح نیست، والا گفتار اول شما مورد اشکال است.
پدرم که از پاسخ گوئی سوالم سخت درمانده شده بود، دید چاره ای ندارد، به دلیل چند ماه قبل متوسل شده و با دو سه سیلی آبدار، پاسخ دندان شکنم داد. باید حق را انصاف داد که پدرم جواب مذکور را بهترین جواب دیده بود و در هرجا که کمیت پاسخ گوئیش لنگ می شد فوراً دست به دامن دلیل کتک می گردید.
ما که هنوز بچه بودیم و برفطرت خدادادی - طبق حدیث شریف پیامبر، هرمولودی برفطرت خداشناسی است، مگر اینکه پدر و ماردش یهودی و نصرانی یا مجوسیش گردانند. - سوالاتی داشتیم که منهای جوال سابق الذکر نوعاً بی جواب می ماند.
یک روز موقع غروب آفتاب دیدم دفت و آمدی شروع شد، مردم قریه ما غرق در شادی و سرورند، لباس های نو پوشیده، گویا روز عید است. پدر من هم جلو کوچه ایستاده، داد و فریاد براشته بود، مردم زود باشید گوسفندی هم با خود ببرید، عجله کنید، دیر شد. از کسی پرسیدم چه خبره؟ این افراد کجا می روند؟
گفت: مبلغ می آید. گفتم: مبلغ کیست؟ جواب داد: گوینده مذهبی. هنوز داشتم توضیح می خواستم که بدون اعتنای به حرف من راه افتاده شروع به دویدن کرد. من نیز همراه جمعیت راه افتادم. عده ای هم به دستور پدرم گوسفندی را با خود همراه برداشته، می رفتند که جلو راه مبلغ قربانی کنند.
همانطور که داشتیم می رفتیم ناگهان از دور در بین های و هوی اجتماع، سر و کله مبلغ آشکار گردید. مردم ریختند دست و پابوسان، شادی کنان، جناب مبلغ را خیر مقدم گفتند. جناب مبلغ نیز نسبت به همه افراد اظهار محبت فرمودند و دست همگان را با صمیمیت تقریباً فشردند. پس از تشریفات لازم و قربان کردن گوسفند، آقا را با شور و نشاط وارد ده نمودیم. آن شب برای جناب مبلغ مجلس تبلیغی برگزار کردیم.
گفتنی ها گفته شد، شب برای شام آقای مبلغ در منزل ما دعوت بودند. از مجلس تبلیغ به منزل مراجعت کرده، پس از صرف شام، جناب مبلغ از خدمات پدرم اظهار تشکر کرد و سپس نام بچه های پدرم را پرسید، وقتی که پدرم با یک دنیا افتخار گفت نام این پسرم - اشاره به من - که خیلی هم دوستش دارم عبدالبهاء است، هنوز حرف پدرم در دهانش می غلطید که جناب مبلغ برآشفت و گفت: با اینکه من از احساسات پاک شما تقدیر می کنم، در عین حال از اشتباهتان نمی توانم صرفنظر کنم. شما نسبت به حضرت عبدالبهاء توهین کرده اید. جایز نیست کسی نام حضرت را برای فرزندش انتخاب کند. بنابراین لازم است همین امشب اسم آقازاده را عوض کنید.
پدرم با اینکه مخالف تبدیل نامم بود - چون هرگاه مرا به نام عبدالبها صدا می زد غرق در لذت می شد - گفت حضرت آقا هرچه صلاح بداند صحیح، و هرنامی که بپسندد قبول است.
خلاصه پس از گفت و شنید زیادی نامم از عبدالبها به مسیح الله برگشت. بعد از مدتی آقای مبلغ رفتند. ولی از آن تاریخ به بعد، رفت و آمد مبلغین به ده خراب شده ی ما زیاد شد. گاهی مبلغین در محل ما ده روز و گاهی بیست روز تا شش ماه توقف می کردند. و تمام زحمت کشی دوره سال ها را حیف و میل می کردند. و در عوض یک مشت حرف مفت به ما تحویل می دادند و می رفتند. ولی باور کنید به طوری ماهرانه دروغ های خود را جا می زدند که هرگز کسی نمی توانست بگوید این گفتار بی اساس است . علت بی چون و چرا پذیرفتن سخنان مبلغین از طرف ما این بود و هست که دنیای خارج را براغنام الله بسته اند. و تجویز نمی کنند که کسی با غیر حضرات مبلغین وارد مذاکره دینی شود. آری مبلغین دستورات عجیب و غریبی صادر می کردند.
از جمله دستورات لازم و سودمندی که اولین مبلغ برما صادر کرد، ترک عزاداری در ماه محرم بود .(22) و شاید سبب چنین فرمانی اشکال بچه گانه من برپدرم بود. چنانکه قبلاً ذکر گردید.
از آن پس کار حسینیه و علم و منبر محل ما به بدجائی کشید. نویسنده از اظهار جزئیات مطلب شرمش می آید. اجمال مطلب اینکه حسینیه جزو منازل شخصی، و منبر و علم در مغازه نجازی به درب و پنجره و چهارچوب تبدیل شد. و املاک وقف ضمیمه املاک شخصی گردید.
پیروان حسینعلی بهاء - که به حساب آنان رجعت حسنی بود - علیه حسین بن علی - (علیه السلام) - قیام کرده و برای بار دوم پس از واقعه کربلا اموال حضرت را به تاراج بردند! و هنوز هم می برند.
خواننده عزیز! از اینکه گریز به خیمه های حسینی زدم برای این بود که بدانی امام حسین (علیه السلام) هنوز هم مظلوم است و اموالش به تاراج می رود. و فریاد عمر سعد همچنان به خیل الله و ارکبوا(23) بلند است.

دوران جوانی

به تدریج جوان شده بودم. روزها به صحرا رفته مشغول کشاورزی و یا دام داری می شدم. شب هنگام به خانه می آمدم. چنانکه معمول است کشاورزان روزها زحمت می کشند و شب را به استراحت می پردازند؛ ما هم به همین امید به خانه می آمدیم.
ولی بدبختانه شب ها معمولاً تا ساعت دوازده بالا جبار بیدار بودم. فکر نکنید نماز شب می خواندم. خیر بلکه علت این بیدار خوابی زحمت کشی های شبانه روزی مادرم بود. توضیح این مطالب نیاز به مقدمه ای دارد:
مادر من زن بسیار مومنه ای به شمار می رفت. گرچه ایمانش از نظر واقع صحیح نبود، لیکن (در) ایمانش به مرام خود راسخ بود.
هرسال از موقعی که پشم و موی گوسفندها چیده می شد اول زحمت کشی و بیدارخوابی مادرم شروع گردیده و سالی یک رنگ مخصوص کرک انتخاب می کرد، روزها یکی یکی تارهای مو را از داخل کرک ها بیرون می کشید و به کسی اجازه نمی داد در این کار او را کمک کند. هدفش این بود که کار اختصاصی انجام گیرد تا شش دانگ بهشت را خداوند به او عنایت فرماید.
شب ها تا ساعت 12 چراغ نفت سوز ما روشن بود، مادرم کرک ها را می رشت (می ریسید). به همین منظور چراغ بایستی روشن می بود. طبیعت و عادت بد من هم براین است که تا چراغ روشن باشد خوابم نمی برد. باور کنید مصیبتی بود، نه مادرم به حرف من اعتنائی داشت و نه من شب ها خواب می رفتم. در این بیدار خوابی ها دعایم این بود که مادرم زودتر کرک ها را رشته و کارش تمام شود تا راحت گردم. ولی غافل از اینکه بعد از رشتن کرک ها زحمت دو تا می شود: یکی روشن بودن چراغ، دوم صدای تق تق برک(24) بافی.
به راستی این همه زحمت را فکر می کنید به چه خاطر مادرم تحمل می کرد و مقصودش از این برک بافی و بیدار خوابی چه بود؟
اگر از من پرسا شوید خواهم گفت: این همه مشقت را به خاطر جلب رضای عباس افندی می کشید. و هدفش این بود که عبدالبهاء(25) چون قسیم دوزخ است، مادرم را به جهنم راه ندهد. لذا مادرم تمام زحمات طاقت فرسا را برجان خریداری کرده و سالی یک برک بسیار جالب برای تن پوش مبارک عباس عبدالبهاء بافته و به ارض مقصود (عکا) می فرستاد. آری بیخود نبود که عبدالبها در لوحی که برای پدرم فرستاده می گوید:
ضجیعه مکرمه را ابلاغ سلام دارید.
عجیب این بود که مادرم خیلی مقید بود که طول برک از نه متر و عرضش از نوزده گره (بیشتر نباشد. دو عدد مورد توجه بهائیان)
برک ها را هرسال مادرم به توسط محفل روحانی مشهد (به اعتقاد بهائیان) از افراد باایمان و شایسته ای! ترتیب یافته است. و درانیکه ارتباط آنها با مرکز میثاق زیادتر است، جای بحث و گفتگو نبود. و دیگر اینکه سرنوشت تمام محافل هراستان به دست محفل مرکزی آن استان تعیین می شود. ولیکن با تمام این جهات هرگز فراموش نمی کنم یک سال پس از مدتی که مادرم برک را فرستاده بود مشهد آمدم، به مناسبتی منزل آقا میرزامحمدنقاش (عضو موثر محفل روحانی مشهد) رفتم، لدی الورود دیدم مرد سفیدپوشی کنار باغچه ایستاده است، یقین کردم عبدالبهاء عباس افندی است؛ دیگر رفتم به عالم تخیلات، آه عجب نعمتی خداوند نصیبم کرد، مردم هزارها تومان پول خرج می کنند و به ارض مقصود (عکا) می روند، بالاخره هم ممکن است به زیارت عبدالبهاء نائل نگردند، من به این آسانی زیارت ایشان را درک کردم. خوشا به سعادتم!
وقتی به ده برگردم، برهم کیشانم مباهات خواهم کرد و خواهم گفت من تنها کسی هستم که از منطقه فردوس در مشهد، عباس عبدالبهاء را زیارت کرده ام.
در همین خیال جلوتر رفته و تصمیم گرفتم خودم را ابتدا روی پاهای مبارکش! اندازم و سپس دستش را ببوسم؛ ولی آنچه که مرا ناراحت داشت این بود که اگر از من بپرسد از کجا هستی و حسب و نسب چیست؟ در جواب چه گویم، باز با خود فکر می کردم جواب خواهم داد: فرزند همان شخصی که شما درنامه خود او را یار مهربان خطاب کرده اید و در کوه کرمل به یاد آن یار عزیز خراسانی بوده اید!
بدین خیال داشتم جلو می رفتم تا نزدیک عباس عبدالبهای خیالی رسیدم، خم شدم که خود را برپای مبارکش افکنم، ناگهان فریاد زد مسیح الله چه می کنی؟ چشمانم را بالا گرفتم، سلسله خیالم از هم گسسته شد، امیدم به ناامیدی تبدیل گشت، دیدم این جناب میرزا محمدنقاش صاحب منزل است. از خیالات واهی قبل درآمده، در خیال دیگری فرورفتم و آن اینکه اگر این آقا صاحب منزل است، برک دست باف مادر بیچاره من در تن او چه می کند؟! و اگر این آقا عباس افندی است، پس کو میرزا محمد نقاش صاحب منزل؟
میرزا محمد نقاش که دید من توی فکر و غرق در تحیرم، شاید اول خیال می کرد که من شیفته جمالش گشته ام، ولی به زودی مطلب را درک کرده و بعد از چند مرتبه من و من، توانست بگوید آقای مسیح الله راجع به برک ارسالی شما به ارض مقصود عریضه ای ارسال و از حضرت عبدالبهاء تقاضا کردم که برک ارسالی شما را بپذیرند در جواب مرقوم داشتند که نیازی به آن برک نیست، برای خود تن پوش بسازید.
گرچه با حرکت سروکله به ظاهر گفته ایشان را حمل برصحت نموده و تصدیق می کردم، ولی باور بفرمائید در قلبم داشتم می سوختم که یعنی چه؟ این چه حرف مسخره و مزخرفی است چرا تا کنون حضرت عبدالبهاء با کمال افتخار بپذیرند ولی حالا قبول نکنند!؟
بر فرض که نپذیرفتند، لازمه اش این بود که برای خود ما بفرستند.
مگر این آقا وکیل رسمی ما است که در اموال ما به دلخواه تصرف کند. در این گیرودار فکری، باز به خود پاسخ می دادم که خیر از کجا معلوم که برک های قبلی را مانند این برک، اعضای محفل برای خود تن پوش نکرده باشند که فکر می کنم قبلی ها را عبدالبهاء می پذیرفته است ما که از جائی اطلاع نداریم. به علاوه اینها خود را بر هستی ما حکم می دانند. در این صورت ما حق سخنی نداریم. از این گذشته این آقا آنقدر ما را از عقل ساقط می دانند که در حضور ما این همه دروغ سرهم کرده و تحویل می دهد! به هر حال به ایشان به ظاهر جوابی بدین عبارت که: هر چه صلاح بوده انجام داده اید، دادم، ولی در باطن باور کنید آنقدر ناراحت بودم که نتوانم وصف کنم. افرادی را که در پیش خود معصوم می دانستم و با خود می اندیشیدم که اینها رهبران ما و اعضای موثر و هیئت مربتط با مرکز میثاقند، این گونه رفتار را به چه صورت می توان توجیه کرد؟
از این موضوع خیلی ناراحت شدم. به محل برگشتم به ماردم گفتم بعد از این برک بافیت را تعطیل کن، برکی را که به خون جیگر تهیه کنی و نتوانی به عباس افندی برسانی فایده اش چیست؟ آیا این جز دنبه به گربه سپردن است و یا گرگ را شبان رمه کردن چیز دیگری می تواند باشد؟ قضیه را برای مادرم نقل کردم غرق در تعجب شد و از این موضوع خیلی ناراحت گردیدم ولی بنابر مثل معروف: بعد از کشته شدن سهراب نوشدارو چه فایده؟
پس از این واقعه مادرم دیگر برک بافی را موقوف ساخت. ولیکن شغل تازه ای اختیار کرد. از روزی که شکوفه درخت های انجیر و بادام ظاهر می گردید، باغ را مادرم قرق کرده تحت مراقبت قرار می داد. احدی را اجازه ورود نمی داد. اگر کسی احیاناً بدون توجه وارد می شد، حق دست زدن به میوه ها را نداشت. موقعی که میوه ها کاملاً می رسیدند، انجیرها را با دست خود از درخت باز می کرد، بادام و پسته ها را مغز می کرد، روی بام منزل صبح تا شب پیش آفتاب سوزان می نشست و دهن انجیرها را باز کرده و مغز پسته و بادام را در داخل انجیرها قرار می داد و به این کیفیت خشک می کرد، موقعی که مبلغین و به اصطلاح نا شرین نفحات رحمانی می آمدند، سرراهی به آنان تقدیم می نمود.
آه سوزان بچه ها به دنبال انجیرها مانند دودی بدرقه آقای مبلغ می رفت.
در این اوان به فکر اقتادم برای خود همسری انتخاب کنم، سعی و کوشش در این جهت داشتم که این همسر اولاً هم کیش خودم باشد و ثانیاً به اصطلاح از جای و جایگاهی، تا بالاخره خواهر زن حاج شاه خلیل فردوسی را نامزد کردم.
ناگفته نگذاریم که جناب حاج شاه خلیل در نزد بهائیان فرد بسیار محترمی بود؛ اگر به مقام و پایه عباس افندی نبود، چیزی هم کمتر نداشت. افرادی که ایشان را در زندگی دیده اند خوب این مطلب را درک می کنند که نامبرده قیافه و ریش و کلاهی شبیه عباس افندی برای خود ساخته بود.
این شاه خلیل مراتب زیادی به دیدن بهاءالله رفته و مرکز میثاق را زیارت کرده بود. به همین مناسبت ایشان حاجی واقعی محسوب بودند، چون هم خانه و هم صاحب خانه را دیده و زیارت کرده بود! - حاجیان اسلامی نهایت کوششان این است که خانه را زیارت کنند - یادم نمی رود که یک سال پس از بازگشت نامبرده از مرکز میثاق (عکا) بنده به ملاقات ایشان رفته بودم، جمعیت زیادی هم از دور و نزدیک آمده بودند که از نامبرده دیدن کنند، حاج شاه خلیل هم در صدر مجلس نشسته و متکلم وحده شد بود ت از دور و نزدیک، رطب و یابس،(26) معقول مربوط و نامربوط از کنگه ورل(27) و کربلا از ادرنه(28) و عکا ردیف کرده تحویل اجتماع می داد، افراد هم محو کلام و گفتار آقای شاه خلیل شده، چشم ها را به دهان ایشان دوخته تا چه می فرمایند.
در پایان مجلس یکی بعد از دیگری رفتند. من به حکم قرابت و خوشایندی ماندم تا مجلس کاملاً خلوت شد. آهسته به ایشان گفتم: شما که در این مدت مشرف بودید آیا معجزه ای به چشم خود مشاهده فرمودید؟ در جواب گفت: تنها کسی که دائم مشرف و در حضور بود من بودم. افراد زیادی برای زیارت می آمدند، ولی فیض حضور را درک نمی کردند، معجزه بسیاری از حضرت ظاهر می شد. از جمله اینکه شبی در حضور مشرف بودم، از اطاق مخصوص خارج و در سالن به قدم زدن پرداختند، با اینکه در داخل سالن نسیم و شمالی وجود نداشت، دیدم موهای مبارک از این طرف بدان طرف سر می ریزد و از آن طرف بدین طرف حرکت می کند. آیا کرامتی از این مهم تر و معجزه ای از این بالاتر امکان دارد؟ به دنبال این گفتار گفت اه اه اه... شاه خلیل رفت به عالم هپروت.
مرا وحشت گرفت هرچه حاجی چه شدی، حاجی چه شدی؟ کردم، دیدم خبری نیست؛ بیشتر ترسیدم، نبضش را گرفتم دیدم به آهستگی حرکت می کند، گویا لحظات آخر عمرش بود. در این حال به فکر افتادم که نکند حاجی بمیرد، آن وقت ادعا کنند که من حاجی را کشته ام، لذا به سرعت دویدم بیرون داد و فریادم بلند شد، الکی به سرو صورت زدم، گریه های دروغی و اشک های قلابی از چشم سرازیر کردم: بدوید، شاه خلیل مرد، بدوید شاه خلیل مرد را در انداختم، عده زیادی به داخل اطاق ریختند، گلاب و کاه و گل آورند به دماغ آقای شاه مالانده و شانه هایش را مالیدند. بعد از نیم ساعت شاه خلیل به هوش آمد.
پرسیدم شاه خلیل چه کارت شد که اینطور شدی؟ گفت هیچ یادم از زمان تشریف آمد و روزگار وصال. باور کنید من هم در این گیرودار از هوش رفتن شاه خلیل دست پاچه شدم، به کلی عقلم را فراموش کردم؛ من در آن حال در اندیشه کفن و تابوت بودم، دیگر فرصت نبود بپرسم آقای شاه خلیل این چه معجزه ای بود که تو برای من نقل کردی، مگر جنبیدن موی سرهم برای کسی معجزه می شود ؟
نمی دانم و نمی توان گناه کسی را به گردن گرفت، آن هم گناه آن شاه خلیل را شاید خلیل هم دیگر برای آنکه توضیح نخواهم، خود را به این شکل درآورد و این ادابازی را راه انداخت. ولی اگر سوال می کردم شاه خلیل جواب داشت، یقیناً می گفت معجزه پیغمبر قرن اتم ، ببخشید توهین شد خدای قرن اتم(29) از این مهم تر نمی شود. آری جنبیدن موی سر برای بشر معجزه نیست، اما برای خدا معجزه بزرگ است.
من در آن زمان به کتب بهائیت زیاد وارد نبودم، بعدها در کتاب ادعیه محبوب تألیف بهاءالله به سر معجزه منقوله حاجی رسیدم، آنجا که به پیروان خود دعا کردن را می آموزد، می گوید بخوانید، بار خدایا تو را به حق موهای جنبان برصورتت می خوانیم و قسم می دهیم.(30) این شاه خلیل که ذکرش در میان است چون بارها به زیارت ارض مقصود رفته بود و به قول خودش همیشه در حضور بوده، از ایشان بوی بهاءالله استشمام می شد، بهائیان منطقه فردوس چیزی نمانده بود که برایشان سجده کنند. (چون در بهائیت آدم پرستی قدم اول است) تا آن حد می توان مقام ایشان را بالابرد که اگر آقای شاه خلیل دست به مال یا ناموس فردی از افراد بهائی دراز می کرد افتخار محسوب می شد . آنچه که من خبر دارم یک مورد یکی از بنات احبای الهی را ایشان متبرک! کرده بودند، مدت ها آن بیچاره بلاتکلیف به سر می برد، تا این اواخر محفل مشهد برایش فکری برداشت. (از گفتن نام و توضیح خصوصیاتش به خاطر ادب و اخلاق معذورم.(31) (زیرا) من که حاجی شاه خلیل نیستم که برجان و عرض مردم رحم نیارم.
یکی دیگر از خصوصیات حاجی شاه خلیل این بود که به ظاهر خیلی دارای ابهت بود. بهائیان در حضور ایشان جرأت خلاف ادب کردن و لوس بازی از خود درآوردن را نداشتند. در یکی از عیدهای رضوان (عید رضوان به عقیده بهائیان روزی است که بهاءالله در آن روز به نبوت مبعوث شده) در فردوس خدمت ایشان بودیم، بچه ها مترصد بودند ایشان از مجلس بیرون رود، همین که شاه خلیل رفت، بطری های شراب را جلو کشیده، و پس از صرف شراب به پای کوبی، رقص و خوانندگی پرداختند، ناگهان سروکله او پیدا شد، همه برجای خود آرام و ساکت نشستند، من آهسته پهلوی گوش ایشان گفتم بچه ها خیلی شلوغ بازی از خود در می آورند، وی خندید گفت چه دلی دارید، جوانند، عیب ندارد، هرکار بکنند اشکال ندارد، در این روزها گناه آمیرزده است. دیدم خیر، شاه خلیل اهل حال است!
خواننده عزیز! خواهید بخشید از اینکه به مختصر مناسبتی بعضی از شرح حال و برخورد خود را با حاجی شاه خلیل توضیح دادم، برگردیم به موضوع سخن، غرض این بود که در این جریانات، ما با حاجی شاه خلیل هم زلف(32) شدیم.

دوران آشفتگی خاطر

در همین اوان بود که پدرم را از دست دادم مدتی پریشان خاطر و آشفته بودم. بهائیان از دور و نزدیک مرا تسلیت گفتند و به دنبال تسلیت از من خواستند که برای پیشرفت امر بهائیت کوشش بیشتری نمایم. به اصطلاح علم بهائیت را برداشته، جلودار گردم. به حکم اجبار و اصرار نه تنها در محل خودمان، بلکه در تمام آن منطقه پرچمدار بهائیت شدم . در نتیجه تماس مستقیم با مبلغین و تعصب مرامی، نه تنها یک فرد بهائی بودم، بلکه یک مبلغ خوب و مغلطه کار عجیبی از کار درآمدم به طوری سنگ بهائیت را به سینه زده و دفاع از بهائیت را شعار کرده بودم که کسی جرأت مخالفت و یا توهین به مقام حضرات را نداشت. باید عرض کنم که شیطان هم از طرفی به مدد ما برخاسته بود . در قضایای شورش بین مسلمین و بهائیان در سال های اخیر، تنها مدافع اغنام الله من بودم. تمام مخارج مرافعات و دوندگی به ادارات برعهده من بود. و حظیره القدس را از مال خوددر خیرالقری (زرک) بشرویه ساختم.
بد نیست که اصولاً بدانید خیرالقری یا (زرک) بشرویه کجاست و شأن نزول این نام (خیرالقری) چیست؟
اما خیرالقری یا (زرک) دهی است در دو فرسخی بشرویه که بخشی است از بخش های فردوس فعلی و تون سابق که در 107 کیلومتری جنوب باختری شهر فردوس واقع است. و از مناطق قدیمی ایران محسوب می شود، ناصر خسرو که در قرن چهار می زیسته، در سفرنامه خود از این محل نام می برد. از قدیم الایام در بشرویه مردمان مومن و پرهیزگار و حافظ قرآن بوده اند، و علت گمراهی عده معدودی از مردم و گرویدنشان به مرام پوشالی بهائیت، همان ایمان توأم باخلوص و انتظارشان برای ظهور حضرت حجه - صلواه الله علیه - بوده. دلیل این مطلب اینکه نیاکان بهائیان فعلی، مدرسه علمیه ساخته و مساجد و حسینیه برپا نموده اند. و در خانه های خود شمشیر آماده داشته اند که موقع ظهور حضرت معطل نمانند. که ناگاه در قرن سیزدهم شیادی از خانواده های پست بشرویه به پیروی از سید علی محمدباب شیرازی وارد بشرویه می شود و یک عده بی گناه ساده لوح را با خود همراه برمی دارد و پس از مدت کوتاهی خبر قتل همه را از قلعه طبرسی مازندران به ارمغان برای خانواده هایشان می فرستند. بازماندگان آنها به حکم پدر کشته را کی بود آشتی راه تحقیق را برخود بسته و کشته شدن بزرگان خود را دلیل قاطع بر حقیقت کار آنها گرفته، حاضر نشدند بگویند پدرانمان به ناحق کشته شده و به اشتباه دنبال ملاحسین بشرویه ای و سیدعلی محمدباب شیرازی راه افتادند.
اما نامگذاری (زرک) به خیرالقری این است که این نام را عباس افندی در ضمن لوحی که برای یکی از اهالی می فرستند انتخاب می کند. من عین عبارت عباس افندی را می نگارم: امیدوارم که بشرویه رشک برین گردد و خیرالقری اهمیت ام القری (مکه) را پیدا کند. چون در گفتار عبدالبهاء ذکر بشرویه هست، ناگزیرم که بگویم عباس افندی این سخن را به اعتبار اینکه ملاحسین از بشرویه بوده گفته است؛ نه اینکه خواننده فکر کند بشرویه مرکز بهائیت است. الان که این سطور را می نویسم بشرویه با اینکه بخش بسیار بزرگی است، چهار خانواده بیشتر بهائی ندارد و آن چهار خانواده هم قابل ذکر نیستند.
سرپرست آن چهار خانواده به سلامتی شما دو نفر شیره ای و یک نفر نابینا است. بعضی که آشنائی ندارد فکر می کنند بشرویه مرکز بهائیت است.(33)
خلاصه خیرالقری یا زرک بشرویه زیر نظر مستقیم و تحت سرپرستی من اداره می شد، مرتب مبلغین از مشهد و یا یزد برای تشویق اهالی زرک و یا تقویت روحی آنها مانند اجل معلق برما نازل می شدند.
از هر مبلغی کشف و کرامات فراوان و یا معجزه ای از سنخ همان معجزه قبلی که نوشته آمد ظهور می کرد. از جمله معجزات یکی از مبلغین اعزامی مشهد این فقره را به یاد دارم - قبل از نقل کرامت این بزرگوار، خواننده عزیز باید توجه داشته باشد که بنده قصد دروغ گوئی و یا دست انداختن کسی را ندارم. اصولاً چنین کسی نبوده ام اگر این طور شخصی بودم دیگران کلاه سرم نمی گذاشتند و از نظر دینی و مذهبی گولم نمی زدند، بلکه غرضم از نگارش این مطالب ضمن قدردانی از کرامات مبلغین و بیان مظلومیت و اشتباهات و خطا و کجروی ها خودم از نظر دینی، به مناسبت بدآموزی های اجتماعی و سانسور عقاید در بهائیت است - یکی از این بزرگواران به قریه ما وارد شد، پس از پذیرائی گرمی که از شخص بنده دید خواست مقداری در کارهای اجتماعی ما دخالت کرده و راجع به موضوعی که بین من و فرد دیگری اختلاف افتاده بود حسن تفاهمی به وجود آورد، به من گفت شما اگر رضایت بدهید من در عوض دعائی از حضرت عباس عبدالبهاء به شما تعلیم خواهم داد که در هرگرفتاری و هرحاجتی پانصد مرتبه بخوانید بدون گفتگو و برو برگرد حاجت برآورده شده و گرفتاری برطرف می شود، فقط شرطش از نظر تأثیر، خلوص قلب و توجه به جمال مبارک است(34) و در حقیقت شامل اسم اعظم جمال ابهی و آفریننده ارض و شما (میرزاحسینعلی) است.
خدا می داند از این موضوع که تعلیم گرفتن دعا بود چقدر خوشوقت شدم. آنقدر باورم آمده بود که اگر جناب مبلغ می گفت از خانه و زندگیت صرف نظرکن، حاضر بودم. الان هم آن دعا را شکسته بسته حفظم، ولی چون از کلماتش تنفر و انزجار دارم، و به علاوه اینکه خواننده نگوید چه دیوانه انسانی که این حرف ها را به عنوان اسم اعظم قبول کرده، از نوشتن آن خودداری می کنم. به هر صورت ما از حق خودمان در موضوع مرافعه گذشتیم و این ادعا را تعلیم گرفتیم. لابد خواننده عزیز می داند که نگارنده شغل شکسته بندی دارد، جای خودستائی نیست تمام مردم آن منطقه از نظر این هنر خدادادی با من سروکار دارند، تا آن زمان که جناب مبلغ این دعا را تعلیم نداده بود بدون کوچک ترین برخورد و پیش آمدی هزاران دست و پای شکسته را خوب کرده بودم، لیکن چند روزی از تعلیم گرفتن این دعا نگذشته بود که به منظور بستن پای شکسته زنی از فردوس دنبالم آمدند، از قضای اتفاق این زن با من کمی قرابت داشت و ناگزیر بایست می رفتم، بلافاصله از بشرویه به سمت فردوس راه افتادم، در تمام طول مسافت تقریباً بیست فرسخ از گفت و شنید با مسافرین زبان بربستم و به تلاوت دعای سابق الذکر پرداختم و چنین فکر می کردم که به طور معجزه به صرف رسیدن دستم به مریض آمدم و با اصول فنی پایش را بستم، طولی نکشید که دعا اثر خود را نمود و آن زن از برکت دعای عباس افندی برای همیشه از شکستن پا یا دست راحت شده و دار دنیا را بدرود گفت! اینجا بود که فهمیدم این دعا از طریق دیگر معجزه می کند یک باردیگر هم این دعا بلام به سرم آرود:
در مورد فرد دیگری که پایش شکسته بود صحبت بود، گفتم من سه روزه خوبش می کنم، برادر مریض گفت نخیر، من خیلی می ترسم؛ غرض مریض را پیش دکتر برد، دکتر که پای مریض را خیلی خراب تشخیص می دهد، می گوید: من برای دکتری به مشهد می نویسم ببرید و عکس بگیرید تا بعد پایش را ببندم.
برادر مریض احمقی کرده، گفته بود مسیح الله رحمانی گفته است: من سه روزه خوبش خواهم کرد. دکتر فوراً مرا خواست و گفت: این چه حرف چرندی است که می گوئی، مگر امکان دارد استخوان شکسته ظرف سه روز خوب شود؟ من هم بدون فکر عاقبت سخن، گفتم: کار من شبیه معجزه است. (این گفتار من با توجه به دعای عبدالهاء بود) دکتر از این ادعایم برآشفت فوراً به شهربانی تلفن کرد و پاسبانی را خواست، بنده را با سلام و صلوات به طرف زندان فرستاد.
نمی دانی با چه التماس و درخواستی، خود را از رفتن زندان خلاص کرده و از شر اثر دعای عبدالبهاء رهانیدم.
آری مبلغین و ناشرین در عوض آن همه پلوهای چرب و نرم و احترامات فوق العاده این طور مطالب سحرآمیز به ما می آموختند و این مقدار خسارت حیثیتی و معنوی برای ما به بار می آورند.
ای کاش! به همین خسارت های مالی اکتفا می کردند. هرگز خسارت چهار هزار تومانی که براثر چشم چرانی یک مبلغ یزدی بردم از یادم نمی رود:
مبلغی(35) از یزد به خانه من وارد شد، پس از مدتی که خواست برود از من تقاضا کرد که کلفتم زبیده خانم را با او فرستم که کارهای منزل جناب مبلغ را انجام دهد، من هم رو درواسی (رو دربایستی) گیر کردم و با اکراه حاضر شدم، ایشان زبیده را بردند؛ پس از مدتی یزد رفتم دیدم زبیده خانم باردار و حامله است و جناب مبلغ ایشان را مادر مصطفی خان کرده است! و چون زبیده براثر سنگینی بار انجام دادن کار عاجز بود جناب مبلغ از دادن خرج و نفقه خودداری می کرد، زبیده خانم دامن مرا چشسبیده الحاح و زاری کرد، ترحم کردم با خود به خیرالقری آرودمش.
بعد جامعه بهائیت مرا ملتزم کرد که هر ماه مقداری گندم و پول برای نفقه زبیده خانم بپردازم. غرض، بچه را دیگری کاشت و بردامن من بیچاره بخت برگشته گذاشتند تا بزرگش کردم. هر مبلغ که به محل ما می آمد فکر می کرد ما بیچارگان، بردگان یا به اصطلاح برده زر خرید او هستیم.
(اجازه دهید کار به اینجا که رسید، به مطلب آقای مسیح الله رحمانی اضافه کنم، این نوع رفتار و حرکات که اگر از بهائیت جمع آوری شود کتابی خواندنی می گردد، نشانه همان ادعای همنوع دوستی و به داد مردم رسیدن است که وسیله فریب عده ای برای گرویدن به بهائیت شده است.)
مثلاً آقا رضا صحاف مبلغ رسمی به قریه ما اجلال نزول فرمودند، مردم محل ما با اینکه سخت در فقر و پریشانی گرفتار بوده و هستند، در عین حال ورود مبلغین بهائی را مبارک می دانستند، دلشان می خواست که مبلغ هرشبی در خانه یک نفر باشد تا آنها نیز به سهم خود ثوابی برده باشند.
این آقارضای صحاف وارد و جلسه تبلیغی دائر گردید.
پیرزن درمانده ای از مدت ها قبل نخ ریسی کرده و مبلغی جزئی فراهم آورده بود، قصدش این بود که او هم کلاف خریداری یوسف را برداشته و از خریداران دعوت آقای صحاف باشد، پیش من زیاد الحال و زاری کرد که شما چون حرفتان موثر است آقای صحاف را برای ناهار و شام به کوخ من پیرزن بیاورید؛ بنده با اصرار زیادی جناب آقای مبلغ را راضی کردم. چون معمولاً در دهات گوشت فروشی وجود ندارد، این پیرزن مرغی خریده و آن را کشته و مقداری از گوشتش را برای ناهار مبلغ آبگوشت ساخته، و بقیه گوشت مرغ را شب زیر برنج می گذارد، شب موقعی که با جناب مبلغ برسر سفره پیرزن نشستم برنج حاضر شد، ابتدا آقای صحاف دست زیر پلو برده مرغ بریان را درآورد، و خیره به گوشت مرغ نگاه کرد، بلافاصله گوشت را برداشته به داخل حیات پرتاب کرد و گفت: بی عرضه ها مرغ را آب پز کرده و پیش من آورده اند؛ سپس به حالت قهر و عصبانیت از سر سفره برخاست. پیرزن بیچاره تا آخر عمر گریه می کرد که مسافر کوی مقصود از من ناراضی گردیده و رفت. سرانجام پیرزن از این غصه مرد.
مطالب راجع به مبلغین مذهبی بهائی زیاد دارم که اگر همه آنها گفته آید، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. در هر حال شرح زندگی خودمان را می نگاریم؛ چه کار به مردم داریم. شاید جناب بهاءالله آقایان را دستور به چنین کارهای خلافی داده باشد. به ما چه مربوط! ولی نباید از حق گذشت که آمدن مبلغین و کثرت برخوردشان با من، اسباب مغلطه بازی خوبی برای نگارنده حاصل گشته بود ؛ چه با داشتن شخصیت مالی و اجتماعی، شخصیت به اصطلاح علمی هم برایم حاصل شد. عربی و فارسی از ری و روم به هم می بستم و همگان را تحت الشعاع قرار می دادم. یادم نمی رود که در محفل جلسه تشکیل می دادم و اغنام الله را تبلیغ می کردم، دعا و زیارت خواندنش هم به عهده من بود. امر و نهی می کردم، صیغه عقد جاری می کردم، کنفرانس می دادم، دستم را بالا و پائین می بردم. گاهی به علامت غضب دست هایم را به میز سخنرانی می کوفتم.
از نظر اخلاقی هم محبوب خاص و عام بودم. در همین موقعیت اجتماعی و ریاستم بود که مهاجر(36)گناباد را مسلمین با افتضاح زیادی بیرون کردند.
محفل مشهد برای رفع این مشکل بلافاصله تشکیل جلسه داده و در این موضوع اندیشیده بود و قرعه این بلا به نام من اصابت کرده، بالاتفاق رأی داده بودند که در این موقعیت متشنج گناباد یک فرد کار دیده دوراندیش و مردم دار لازم است، و این چنین کسی در منطقه فردوس و بشرویه تنها مسیح الله رحمانی است.