چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

تشریف به دین مبین اسلام

این جانب مسح الله رحمانی (دارای) شناسنامه شماره 20 صادره از بشرویه بهائی زاده و رئیس محفل بهائیان قربه زرگ بشرویه (خیرالقری) که تاکنون در راه تبلیغ بهائیت از هیچ گونه فعالیتی روگردان نبوده ام، لطف پروردگار متعال شامل حالم گردید که با مراجعه به کتب اسلامی و بهائی، و تماس با مبلغین اسلامی، بر من ثابت و مسلم شد که بهائیت دین نیست، و آخرین شریعت الهی، دیانت مقدسه اسلام است. لذا ضمن تبری از آن مرام، اعتراف قلبی خود را نسبت به خاتمیت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت ائمه دوازده گانه و قائمیت و حیات حضرت حجه بن الحسین العسکری (عج) اعلام داشته از خدای بزرگ خواستارم از فعالیت های گمراه کننده گذشته ام درگذرد، و مرا موفق دارد تا آنهائی را که گمراه کرده ام به حقیقت اسلام و قرآن رهنمون باشم.
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما
کنالنهتدی لولا ان هدانا الله و
صلی الله علی محمد و آله
الطیبین الطاهرین
به نام
خدای بخشنده
مهربان، سپاس مر خدائی
را سزاست که ما را هدایت فرمود.
اگر نبود که خداوند ما را هدایت فرمود، ما
خود لیاقت راهیابی نداشتیم. و درود و تحیت
خداوند بر پیامبرش حضرت محمد و عترت و جانشینانش باد!

پیشگفتار مولف

پس از حمد خدا و تحیت و درود برروان آخرین فرستاده او حضرت محمدبن عبدالله - (صلی الله علیه و آله و سلم) - که نجات بخش عالم بشریت بود، توجه خاطر خواننده عزیز را به سرگذشت آشفته زندگی خود که به نظرم عبرت انگیزترین واقعه است، و در حقیقت هشداری برای کسانی که مانند نگارنده درگیر غفلت و گول خوردگی هستند محسوب می شود، جلب می کنم؛ امید آنکه از کتاب راه راستم ، پند راست و صحیح گیرند. و مانند نگارنده پس از یک عمر اشتباه، حقیقت را دریافته و به حقیقت رهنمون گردند. شاید از این رهگذر مرا از خدا نصیب خیری رسد و مشمول عنایات حق قرار گیرم.
قبل از ورود به مطلب، فهرست مختصری را متذکر می شوم تا خواننده به موضوعات اجمالی مطالب آشنا گردد.
بدین منظور گفته می شود که کتاب حاضر به پنج دوران و یک خاتمه تقسیم می گردد:
1. دوران کودکی
2. دوران جوانی
3. دوران آشفتگی
4. دوران هجرت از وطن
5. دوران هدایت
6. خاتمه

دوران کودکی

کودکی بودم دلباخته به مظاهر طبیعت. گاهی تماشای یک چیز ساده و یا گذشتن گله های گوسفند از فراز کوه، ساعت ها نظرم را به خود جلب می کرد. هنگام بهار در پشت سنگ ها و بوته های گل بیشتر اوقاتم را برای گرفتن گنجشک ها و بلبل ها می گذراندم.
وه، عجب دنیای زیبائی و چه وقت خوشی!
ولی افسوس که همه چیز دنیا زودگذر است.
تازه سالم تمام شده بود، داشتم وارد هفت سالگی می شدم و موفقیتم در کبوتر و گنجشک گرفتن چندبرابر شده بود که پدر و مادرم برای رفتن به مکتبم اتفاق رای حاصل نموده، مرا با چشم غرق در اشک، در زندان موقت و یا مکتب خانه بازداشت نمودند. تمام هفته انتظار جمعه را می کشیدم تا بتوانم با فراغت خاطر به یادبود عهد گذشته جست و خیزی نموده، در کنار جویبار نفسی تازه کنم؛ لیکن بدبختانه براثر خستگی که از شب جمعه به خاطر پذیرائی مهمان ها داشتم تمام روز جمعه را می خوابیدم.
خواننده عزیز، لابد فکر می کنی که پدر من شب های جمعه حلیم و یا پلو به مردم ده می داد؟
خیر، خیر، پدرم بزرگتر قریه و به اصطلاح ملای ده بود همین که غروب روز پنجشنبه فرا می رسید، خانه ما پر از جمعیت می شد، ما بچه ها ناگزیر مهمان ها را با چای و شیرینی پذیرائی گرمی می کردیم. پدرم نیز کتابی داشت، از روی آن کتاب برای مردم مطالبی می گفت، از آسمان و ریسمان، مربوط و یانامربوط تحویل اجتماع می داد. من هم با اینکه خیلی دقت می کردم چیزی بفهمم، عقلم قد نمی داد. تنها آرزویم این بود که بدانم پدرم چه چیز برای مردم بیان می کند که جمعیت سراپا گوشند.
گاهی از پدرم سوال می کردم این چه مجلسی است و شما برای مردم چه صحبت می کنید؟ در جواب می گفت: این کلاس اخلاق است و من برای جمعیت درس اخلاق می گویم!
باز هم باور کنید چیزی نفهمیدم.
به تدریج دو سال دیگر به عمرم اضافه شد، اجباراً خوب و بد دنیا را درک می کردم. یک شب که هوای تابستان خیلی گرم بود، پشت بام خوابیده بودم، تقریباً دو ساعت به صبح ناگهان صدائی به گوشم رسید، وحشت زده از خواب پریدم، دیدم فریادی از ده مجاور به آسمان بلند است، با خود خیال کردم سارقین به قریه پهلوی ما ریخته مشغول تاراج هستند؛ با عجله پدرم را صدا زدم و از ایشان توضیح این سر و صدا را خواستم، پدرم جواب گفت: بچه بخواب! به توچه مربوط است؟ آنها مناجات می کنند، گفتم، مناجات یعنی چه؟ یعنی چه کار می کنند؟ پدرم با شنیدن این سخن فریاد رعدآسائس کشیده، گفت: بچه خفه شو، بتمرگ، بخواب! بگذار ما هم بخوابیم.
خداگواه است، از تمام گفتار پدرم تنها به تو چه مربوط است، و یا خفه شوش را فهمیدم. هرگز از اینکه مناجات می کنند و یا شب خوانی و یا برای سحری می خوانند چیزی درک نکرده و نفهمیدم.
فردای آن شب با پدرم صحرا رفتم، موقع ناهار کنار قنات آب آمدیم که هم استراحت نمائیم و هم صرف ناهار داشته باشیم، من فرصت را مناسب دیدم که موضوع مناجات دیشب را از پدرم تحقیقاً سوال کنم. به دنبال این خیال، آهسته جلو آمدم گفتم: بابا راستی دیشب سر و صدای ده مجاورمان چه بود؟
پدرم با خونسردی گفت: آنها سحر ماه مبارک مناجات می کنند که مردم از خواب بیدار شده روزه بگیرند.
گفتم: پس چرا شما سحر مناجات نمی کنید که مردم ده ما نیز روزه بگیرند؟ گفت: پسرم هنوز ماه مبارک نرسیده ! گفتم: مگر ماه مبارک ما از ماه مبارک آنها جداست ، و هردهی برای خود ماه مبارک مخصوص دارد؟
گفت: خیر پسرم، هیچ وارد وارد نیستی ماه مبارک مانوزده روز به عید نوروز است و مانوزده روز روزه می گیریم. مسلمان ها ماه رمضان را روزه می گیرند و سی روز، ما نوزده روز را یک ماه می دانیم. هنوز داشت برای من توضیح می داد، من با عادت بچه گانه - که خیلی کم حوصله اند - گفتم: اولاگفتی: مسلمان ها یک ماه روزه می گیرند،مگرمامسلمان نیستیم؟ ثانیاً ماه مگر نوزده روز می شود؟ هنوز داشت حرفم در ذهنم می غلطید، پدرم با صدای خشن و تندی فریاد زد: تو نمی فهمی،
چرا ماه نوزده روز نشود ، بر من اشکال می کنی؟ به دنبال این پرخاش، همان چوبی که با آن گوسفندان را به صحرا می برد برداشت و به طرف من پرتاب کرد، من که هوا را سخت ابری و جاده راگلی دیدم، چاره ای جز فرار ندیده و به سرعت خود را از چنگال پدرم و شر چوب نجات دادم. و آن روز را تا شب فکر می کردم (این چوب کشی) یعنی چه؟ مگر جواب بعضی از حرف های حساب چوب است؟
ولی چاره ای نبود جز آنکه بگویم به اصطلاح معروف کره خر مااز اصل دم نداشت!
دیگر در مقوله دین و مذهب، و اصولا اینطور موضوعات چیزی نمی گفتم. آری گاهی با خود فکر می کردم دوازده ماه دیگر چه عیب داشت که باید ماه ها را نوزده ماه دانست ؟ بیشتر اینگونه فکرها وقتی در من پیدا می شد که یکی از اهل آبادی از پدرم سوال می کرد، امشب شب چندم ماه است؟
ایشان می گفتند: مثلاً اول ماه است، در صورتی که ماه شب چهارده جهان را روشن می داشت. و به این حکم های بی مورد و عقل های کوتاه و افکار ظلمانی خنده می کردم.
این مطالب برای من معمائی شده بود و هنوز هم برای حضرات اغنام الله معمای لاینحلی است. مگر حرکات کرات آسمانی به قرارداد انسان های ناچیز فرق می کند ؟ مثلاً مسیری را که ماه در، سی روز طی می کند می تواند در نوزده روز طی کند، این درست به داستان آن مرد ساده لوح می ماند که در مسابقات بیست سوالی رادیو شرکت کرد، وقتی که وارد شد گفت: جان داره؟ گفتند بله؛ گفت: پرنده است، گفتند: بله، گفت: رنگش سبزه، گفتند: تقریباً، گفت ماهیه؟
مسئول برنامه خندید، گفت مگر ماهی پرنده است ؟ مرد گفت: با دستمان روی درخت می گذاریم! گفت خوب مگر ماهی سبز هم داریم؟ جواب داد: سبزش می کنیم کاری ندارد .
مدیر مسئول گفت: به این حساب همه چیز را می توانیم به فرض همه چیز حساب کنیم، ولی آیا واقعاً هم چنان می شود و آیا فرض ما، در حقیقت آن چیز تأثیری دارد؟
خواننده عزیز! به عقیده من، بی خود به آن مرد اشکال کردند، جائی که فرض انسان در کرات آسمانی تأثیر داشته باشد و ماه را که سی روز است نوزده روز کند، نمی توان ماهی را پرنده فرض کرد؟
یک روز در مجلسی که افراد ده حضور داشتند و پدرم برای آنها درس اخلاق و مذهب می گفت، کسی که از همه خود را باسوادتر می دانست از پدرم پرسید: بالاخره ما نفهمیدیم فرق ما با مسلمان ها چیست ؟
از شنیدن این سخن قلبم تکان خورد، ضمن اینکه با خود می گفتم مگر ما مسلمان نیستیم !؟ که این احمق چنین سوالی می کند، (دانگ حواسم را به طرف پدرم جلب کردم که چه جواب می گوید؟ پدرم بعد از تأمل مختصری گفت ما با مسلمان ها فرقی نداریم، جز اینکه ما می گوئیم امام زمان ظهور کرده ورجعت حسینی شده است، مسلمان ها قبول ندارند.
من که هنوز خاطره فرار چند روز قبل در نظرم بود، ترسیدم چیزی بگویم والا برقلبم می گذشت که بپرسم اگر فرقی نداریم چرا روزه ما از مسلمان ها جداست ؟ از کنار مجلس، دیگری فریاد زد من رجعت حسینی را نفهمیدم، پدرم در جواب گفت: رجعت حسینی یعنی شخصی به نام امام حسین - (علیه السلام) - ظهور فرموده اند. مگر شما نمی دانید که در اخبار آمده هرگاه امام زمان ظهور کند، امام حسین هم رجعت می نماید؟ حال که امام زمان از شیراز ظهور فرموده اند، رجعت حسینی هم شده است.
بگو مگو در آن مجلس زیاد شد از جزئیات مجلس چیزی به خاطرم نیست؛ آنقدر یادم هست که پس از چندی از ده نزدیک ما سر و صدائی بلند شد، دیدم علم و عماری(19) و بیرقی جلو مسجدشان برافراشتند در این هنگام پدرم از صحرا، رسید دستور داد مردم قریه ما نیز حسینیه محل را فرش کنند. و سماور و چراغ حاضر کردند. علم تکیه را بیرون آورده، پارچه های سیاهی برآن بستند. از آن روز به بعد در حسینیه ما - که یادش بخیر - عزاداری و سینه زنی شروع شد، روز دهم (عاشورا) مردم سروپای برهنه، حسین حسین گویان به طرف مزار ده مجاورمان راه افتادند و در تمام مسیر و طول راه، مردم خاک و خاشاک برسر می ریختند. خلاصه محشری بود.
خواننده عزیز! لابد تعجب کردید که چطور مردم آبادی ما، روزه ماه مبارک رمضان را نمی گرفتند، اما در محرم امام حسین، عزاداری کرده روضه و نوحه می خواندند و این باور کردنی نیست!(20) ولی باید بدانید که نه تنها شما ربط این دو موضوع را نمی دانید، ما هم که خود عامل این کارها بودیم نمی دانستیم. کوسه ریش پهن که مردم به عنوان مثال محال ذکر می کنند، در ده ما واقعیت خارجی داشت.
الغرض، بعد از سپری شدن عاشورا، یک روز از پدرم سوال کردم، بابا شما گفتید: امام زمان ظهور کرده و رجعت حسینی شده(21) و آن حضرت تشریف آورده اند، شما می دانید که مردم برای مرده علم و عماری برمی دارند، شما برای حسین که رجعت فرموده، چرا علم و عماری برداشتید ، و در عاشورا آن همه برسر و سینه زدید؟ اگر گفتار اول شما صحیح است، پس عزاداری شما در محرم صحیح نیست، والا گفتار اول شما مورد اشکال است.
پدرم که از پاسخ گوئی سوالم سخت درمانده شده بود، دید چاره ای ندارد، به دلیل چند ماه قبل متوسل شده و با دو سه سیلی آبدار، پاسخ دندان شکنم داد. باید حق را انصاف داد که پدرم جواب مذکور را بهترین جواب دیده بود و در هرجا که کمیت پاسخ گوئیش لنگ می شد فوراً دست به دامن دلیل کتک می گردید.
ما که هنوز بچه بودیم و برفطرت خدادادی - طبق حدیث شریف پیامبر، هرمولودی برفطرت خداشناسی است، مگر اینکه پدر و ماردش یهودی و نصرانی یا مجوسیش گردانند. - سوالاتی داشتیم که منهای جوال سابق الذکر نوعاً بی جواب می ماند.
یک روز موقع غروب آفتاب دیدم دفت و آمدی شروع شد، مردم قریه ما غرق در شادی و سرورند، لباس های نو پوشیده، گویا روز عید است. پدر من هم جلو کوچه ایستاده، داد و فریاد براشته بود، مردم زود باشید گوسفندی هم با خود ببرید، عجله کنید، دیر شد. از کسی پرسیدم چه خبره؟ این افراد کجا می روند؟
گفت: مبلغ می آید. گفتم: مبلغ کیست؟ جواب داد: گوینده مذهبی. هنوز داشتم توضیح می خواستم که بدون اعتنای به حرف من راه افتاده شروع به دویدن کرد. من نیز همراه جمعیت راه افتادم. عده ای هم به دستور پدرم گوسفندی را با خود همراه برداشته، می رفتند که جلو راه مبلغ قربانی کنند.
همانطور که داشتیم می رفتیم ناگهان از دور در بین های و هوی اجتماع، سر و کله مبلغ آشکار گردید. مردم ریختند دست و پابوسان، شادی کنان، جناب مبلغ را خیر مقدم گفتند. جناب مبلغ نیز نسبت به همه افراد اظهار محبت فرمودند و دست همگان را با صمیمیت تقریباً فشردند. پس از تشریفات لازم و قربان کردن گوسفند، آقا را با شور و نشاط وارد ده نمودیم. آن شب برای جناب مبلغ مجلس تبلیغی برگزار کردیم.
گفتنی ها گفته شد، شب برای شام آقای مبلغ در منزل ما دعوت بودند. از مجلس تبلیغ به منزل مراجعت کرده، پس از صرف شام، جناب مبلغ از خدمات پدرم اظهار تشکر کرد و سپس نام بچه های پدرم را پرسید، وقتی که پدرم با یک دنیا افتخار گفت نام این پسرم - اشاره به من - که خیلی هم دوستش دارم عبدالبهاء است، هنوز حرف پدرم در دهانش می غلطید که جناب مبلغ برآشفت و گفت: با اینکه من از احساسات پاک شما تقدیر می کنم، در عین حال از اشتباهتان نمی توانم صرفنظر کنم. شما نسبت به حضرت عبدالبهاء توهین کرده اید. جایز نیست کسی نام حضرت را برای فرزندش انتخاب کند. بنابراین لازم است همین امشب اسم آقازاده را عوض کنید.
پدرم با اینکه مخالف تبدیل نامم بود - چون هرگاه مرا به نام عبدالبها صدا می زد غرق در لذت می شد - گفت حضرت آقا هرچه صلاح بداند صحیح، و هرنامی که بپسندد قبول است.
خلاصه پس از گفت و شنید زیادی نامم از عبدالبها به مسیح الله برگشت. بعد از مدتی آقای مبلغ رفتند. ولی از آن تاریخ به بعد، رفت و آمد مبلغین به ده خراب شده ی ما زیاد شد. گاهی مبلغین در محل ما ده روز و گاهی بیست روز تا شش ماه توقف می کردند. و تمام زحمت کشی دوره سال ها را حیف و میل می کردند. و در عوض یک مشت حرف مفت به ما تحویل می دادند و می رفتند. ولی باور کنید به طوری ماهرانه دروغ های خود را جا می زدند که هرگز کسی نمی توانست بگوید این گفتار بی اساس است . علت بی چون و چرا پذیرفتن سخنان مبلغین از طرف ما این بود و هست که دنیای خارج را براغنام الله بسته اند. و تجویز نمی کنند که کسی با غیر حضرات مبلغین وارد مذاکره دینی شود. آری مبلغین دستورات عجیب و غریبی صادر می کردند.
از جمله دستورات لازم و سودمندی که اولین مبلغ برما صادر کرد، ترک عزاداری در ماه محرم بود .(22) و شاید سبب چنین فرمانی اشکال بچه گانه من برپدرم بود. چنانکه قبلاً ذکر گردید.
از آن پس کار حسینیه و علم و منبر محل ما به بدجائی کشید. نویسنده از اظهار جزئیات مطلب شرمش می آید. اجمال مطلب اینکه حسینیه جزو منازل شخصی، و منبر و علم در مغازه نجازی به درب و پنجره و چهارچوب تبدیل شد. و املاک وقف ضمیمه املاک شخصی گردید.
پیروان حسینعلی بهاء - که به حساب آنان رجعت حسنی بود - علیه حسین بن علی - (علیه السلام) - قیام کرده و برای بار دوم پس از واقعه کربلا اموال حضرت را به تاراج بردند! و هنوز هم می برند.
خواننده عزیز! از اینکه گریز به خیمه های حسینی زدم برای این بود که بدانی امام حسین (علیه السلام) هنوز هم مظلوم است و اموالش به تاراج می رود. و فریاد عمر سعد همچنان به خیل الله و ارکبوا(23) بلند است.