چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

فتنه فرقه سازی در دو قرن اخیر

البته بعضی از سلاطین که با قدرت و نفوذ عالمان شیعی مواجه بودند، امثال فتحعلی شاه قاجار، جهت فریب مردم ساده لوح، شایع می ساختند که تقلید ما از عالمان دین، عیناً اجازه حکومت نمودن محسوب می شود. و یا حتی بعضاً از محتهدی اجازه سلطنت می گرفتند که آن هم بازی بیش نبود.
خلاصه در راه مبارزه با موضوع اسلام منهای امامت، برنامه خطرناک اسلام منهای روحانیت(8) را که تنها حافظ و نگهبان اسلام ناب محمدی، عامل و اجرای به تمام معنای دستورات آن در ایام غیبت است به جامعه اسلامی آوردند؛ اما خوشبختانه! نه تنها موثر واقع نشد، بلکه زمینه انقلاب اسلامی در ام القرای اسلام گردید - که به گواهی شبکه های اطلاع رسانی، برای تمامی مسلمانان دنیا الگو شده - حتماً روزی عرصه خودکامگی را برحکام و امر او سلاطین جور تنگ آورده، مجبور به حکومتی که متکی برقرآن و عترت است تن دهند.
لکن نمی توان انکار کرد اربابان و حکمرانانی که بر جهان اسلام حکومت می کنند، همان روش های ضدپیشوائی امام معصوم را که در دوران غیبت کبری در انحصار امام غیرمعصوم می باشد مزاحم خود شناخته، به همین لحاظ مورد تهاجم قرار داده و می دهند. و هر روز به نوعی مناسب همان روز، به تضعیف امامت، و امام غیر معصوم در ایام غیبت می پردازند. ناگزیر باید به نقش تخریبی این برخورد که به شکل های مختلف مطرح بوده و هست توجه داشت.
جهت تأمین این منظور می باید در کنار فرقه سازی های عقیده ای نظیر معتزله که صرفاً براساس سلیقه اعتقادی فردی در اسلام شکل گرفته است، یا فرقه هائی که برای اسلامی کردن اعمال، رفتار و گفتار حکومت کنندگان براسلام ساخته اند، یا فرقه هائی که برای تحریف اسلام، در حقیقت مقابله با تشیع و تسنن، مانند وهابیت به وجود آورده اند ، باید به فرقه هائی که به لحاظ و منظور مبارزه با امامت ساخته اند، تا با امام تراشی، مانند روش فرقه سازان زیدیه و اسماعیلیه(9) با امام، نفس نفیس پیامبر، و نیابت امام، یگانه مرجعیت مشروع دینی در غیاب امام، مقابله و مبارزه کنند توجه داشته باشیم.
به همین اعتبار ناگریز بایستی تحقیق و بررسی را از دوران تاریک و سیاه بنی امیه آغاز کنیم که حکومتشان براساس فریب مردم به لحاظ دور کردن آنان از امام، و مهم تر کنار گذاشتن به تمام معنای امام، از مسئولیت هائی که به امام مربوط می شد، استوار بود. و می دانیم امویان برای تأمین چنین منظوری تصوف را که روشی برای فرار عده ای از مسئولیت های مسلمانی بود، به صورت فرقه ای درآورده، آن را در مقابل اسلام اهل بیت قرار دادند. همان نوع از اسلامی که اجازه نمی دهد سلاطیان جور دست نشانده ی استکبار، یا حاکمان در استخدام استعمار جهانی، در مقامی قرار گیرند که مخصوص امام - (علیه السلام) - و در ایام غیبت امام، در انحصار ولایت امر مسلمین می باشد. و عجیب است وابستگان به تصوفی که به خواست و اراده بنی امیه به وجود آمده بود، روش زاهدانه صوف پوشان نبود بلکه تحریک همان سیاست هائی بود که لقب انحصاری امیرالمومنین را همگانی کرده بودند، چنان برخوردی در رابطه با حکومت داشتند که بعدها به صورت شعار صوفیان تابع اولی الامر هستند در آمده، به اعتبار چنین اعتقادی، برسر خوان نعمت شاهان روزگار، مانند همان روزهای سلاطین امویان، مروانیان و عباسیان، حضور داشته اند. و حال چرا در عصری که نظام حکومتی ایران، اسلامی است گربه رقصانی می کنند؟! باید پذیرفت، نتیجه ی همان لحاظهائی است که روش زاهدانه صوف پوشان عصر اموی را به تصوف خرقه ای مبدل کرده و به صورت های تصوف انسانی، تصوف عقیده ای، تصوف علمی و تصوف علمی و تصوف فرقه ای، در طول چهارده قرن، نقش فرقه آوری در اسلام را در تحریف و تحذیف اسلام، مهم تر تضعیف مسلمانی در خاطر دشمنان قسم خورده اسلام زنده نگاه داشته و در مواقع ضروری الگو قرار داده بهترین وسیله برای برخورد با اسلام دانسته فرقه سازی و مسلک آوری کنند.
به هر حال تصوف انسانی که با اسم صوفی به صورت صنفی در آمده بود، سازمان دهی شده، دارای مقاماتی گردید که با عناوینی مخصوص ائمه معصومین - (علیه السلام) - مانند قطب، ولی مطرح می شد، تا تأمین منظور مسلک سازان متظاهر به مسلمانی را نموده، یعنی با اصل امامت، آن هم به نام حمایت از رکن ولایت با امامت مقابله کنند. چنانکه مطالعه دقیق تاریخ تصوف و آثار بازمانده متصوفه دوره های نخستین، موید چنین استنباطی است.
به هر تقدیر با توجه به گزارش تاریخ نتیجه می گیریم، صوفیان دوره غیبت حضرت امام قائم غائب - ارواحنافداه - برخلاف اسلاف سده نخستین خود که مأمور حمایت از شاهان اموی و خلفای عباسی به شمار می رفتند، در ایام غیبت کبری، با ادعای نیابت واسطه ای، خود را کفایت کننده ی روایان مجتهد دانسته، در حقیقت در مقابل استمرار مرجعیت نواب عامه ی ایام غیبت، که به اراده حضرت حجه بن الحسن - عجل الله تعالی فرجه الشریف - حکمی لازم الاجرا می باشد، قطیب را مطرح کرده، جایگزین خلافت رسول خدا که همانند خلافت خدا است، در رتبه نخست از آن انسان کامل معصوم و در رتبه دوم از آن انسان متکامل غیر معصوم است نموده، تا همانطور که متصوفه در دوران امامت معصوم - (علیه السلام) - کفایت کننده از وجود امام معصوم معرفی می شوند، در ایام غیبت نیز که عالمان معلم و ناقلان مبین و روایان مجتهد، خلیفه رسول خدا در انجام کارهای آن حضرت در عصر غیبت می باشند، همان نقش ضدیت با امام را نسبت به ایشان داشته باشند. قابل تذکر و توجه است این احساس خطر استعمار مسلک ساز از حاکمیت نواب امامت در ایام غیبت، تکرار همان برخورد امویان، مروانیان و عباسیان با امامت است . در حقیقت استکبار جهانی به تأثیر وجودی نواب عامه در غیبت کبری پی برده، و یقین داشته که حاکمیت فقیه جامع الشرایط همانند حاکمیت پیامبر و امامان معصوم بوده، و این خطرناک ترین نیروی مقابله کننده با جهانخواری و استیلای خودکامان بر ملت های مظلوم و ستمدیده ی زجر کشیده است.
البته تصوف علمی که توسط ابونصر سراج و ابوبکر کلاباذی و ابوطالب مکی و محمد غزالی با اسلام تطبیق داده شد، با جعلیات عبدالرحمن سلمی، انتساب خبر ساختگی خرقه ها به مقام عظمای ولایت را از طریق سه امام معصوم - (علیه السلام) - رسمیت و مشروعیت داده پیوندی بین تصوف علمی، تصوف انسانی و تصوف عقیده ای فراهم آورد که توانست مسلک صوفیه، پدیده ی ضدولایت با امامت را به صورت فرقه همیشه با اسلام اهل بیت همراه سازد. که خوشبختانه بعد از پیروزی انقلاب به تمام معنا اسلامی، محققان برجسته، به بررسی اصالت ادعاهای صفویه، پیرامون موضوعات مختلف که قرن ها به عنوان حقایقی ناب و اصیل مطرح بود پرداختند. و در تمامی مواردی که مورد تحقیق قرار گرفته است، نتیجه با ادعای متصوفه فرقه ای مطابقت ندارد.
مخالفان همیشه در صحنه ی اسلام، تصوف را به همان لحاظها که امویان و عباسیان بهترین مقابله کننده با امامت ادامه دهنده ی نبوت بل یگانه حافظ خاتمیت اسلام تشخیص داده بودند، تا به امروز در تشیع و تسنن برقرار داشته، و توانستند به وسیله اقطاب فرقه های صوفیانه، از تأثیر بخشی اسلام، به رهبری نواب امام عصر در تشیع، و فقهای آزاداندیش اهل تسنن بکاهند . مهم تر، اسلام را به گونه ای که حافظ منافع اجنبی باشد معنا و تعریف کرده، و جوامع اسلامی را به آن سو که تأمین کننده ی مقاصد آنهاست هدایت نمایند.
لکن تقریباًاز قرن دوازدهم هجری که به بهانه های مختلف، کشورهای اسلامی محل رفت و آمد غریبه های دینی ملی قرار گرفت، سلیقه های زندگی فردی اجتماعی از ملتی غیر مسلمان به ملت های اسلامی انتقال داده شد، خرافات و سنت های سخیف فرقه ها ، بیش از هر چیزی بی اعتباری مذهبی ملی خود را به نمایش گذاشت، تصوف نیز در کنار اسماعیلیه نه تنها بی نصیب نبود، بلکه رفته رفته کارآئی مورد نظر غریبه های دینی و وطنی را از دست می داد. به همین لحاظ با به سلطنت رسیدن محمدشاه قاجار که دوره بازسازی فرقه های بی رمق شده ی متصوفه بود، قطبیت تصوف در فراماسونری ، صاحب کرسی شده، اقطاب صوفیه یکی بعد از دیگری، به تناسب هائی که دست نشانده های انگلیس، آلمان، فرانسه حتی روسیه برای آنها معین می کردند به عضویت لژها درمی آمدند تا در ارتباط تمدن ها و ملیت ها، به لحاظ عقب افتادگی، کارآئی خود را از دست نداده همچنان در خدمت خواسته های اجنبی باشند.
اما پیوند زدن تصوف به فراماسونری، چندان مقبول نظر واقع نشده، تأمین منظور صاحبان زر و زور را نکرده، آنان را وادار به چاره جوئی کرد تا مبادا تضعیف فرقه ها و مسلک ها زمینه را برای اقتدار عالمان دینی فراهم آورده، به صورت سخت ترین سیلی برگونه های مقاصد شوم آنان خورده شود.

اندیشه سرکوبی بیداری ملت های مسلمان

با بالاگرفتن سطح فکری جامعه اسلامی و خستگی های روحی که به لحاظ فئودال مآبی وابستگان زرخرید قدرت های حکومتی، مسلمانان را در گوشه و کنار جهان اسلام به ستوده آورده بود، و از طرفی خانقاه ها نیز که بعد از حمله مغول وحشی، بهترین پناهگاه ستمدیدگان رنج کشیده و مظلومان زجردیده به شمار می رفت، محل رفت و آمد امرای لشکری و کشوری شده، جائی برای رفع فشارهای روحی تهی دستان بی کس و زجرکشیدگان بی سرپرست نبود، در حقیقت دست نشاندگی شیوخ خانقاه نشین متصوفه، و ارتباطات تنگاتنگ اهل خانقاه که دکانداری صوفیه را نیز با متاع اشراف و رجال وابسته به دربارهای خوش گذران بی پروا، محل رفت و آمد دیگرانی کرده بود که سنخیت داشتند، استعمارگران راحت طلب خوش گذران را متوجه این حقیقت نموده بود که قشر مظلوم دردمند و بی پناه مستمند، همان طبقه ای که در طول تاریخ، انگیزه ی قیام های ضدحکومتی بوده اند، جائی برای عقده گشائی نداشته، مسلماً با گذشت زمانی کوتاه در مقابل حکومت های دست نشانده ی حکمران برجهان اسلام خواهند ایستاد؛ نظام سیاسی جامعه ای از جوامع اسلامی را از چنگ آنها بیرون کشیده، مهم تر الگوئی برای رهائی خواهند شد.
ترس از چنین آینده ای وحشتناک، زمینه و جهت جلسات فوق العاده ی وزارت مستعمرات بریتانیای کبیر گردیده، برنامه های گوناگون، روش های مقابله با خطر ضدانگیلیسی، در حقیقت ضد جهانخواری حکومت های قلدر را مورد بحث و بررسی قرار داده، تا راه چاره ای را برای رهائی از خطر برخاسته از خستگی مسلمانان که زمینه ساز بیداری ملت ها می شد یافته، بیش از وقوع و شکل گیری خطر پیش بینی شده، علاج قیام ملت های زیربار ستم را بنمایند.
بررسی مجموعه هائی که تحت عنوان سفرنامه یا خطررات، تدوین شده و خوشبختانه زمان پنهان داری آنها سرآمده، در دسترس قرار گرفته، نشان دهنده این حقیقت است که وزارت مستعمرات گلستان به نتیجه رسیده بود جامعه اسلامی اهل تسنن با تفکر اولی الامری حاکم جور نیز مانند محیطهای شیعه نشین، در آستانه چاره جوئی برای فقری که آنها را از داشتن وسائل اولیه ی زندگی محروم نموده، و در آستانه مرگ قرار داده، انداخته است. که اگر نطفه ی این اندیشه شکل یابد، به ارباب زدگی حاکمان دست نشانده ی حکومت های قلدری، نظیر: روس، انگلیس، فرانسه و آلمان می انجامد. به لحاظ دفع چنین خطری جدی، بل ریشه ی اربابی استعماربرانداز بود که تصمیمی کارساز و مفید، بل خواب آور اتخاذ نموده، تا شاید ابرقدرت های جهانخوار را از خطر حتمی قیام ملت های زیر یوغ اسارت رهائی دهد، در پی این توجه و دقت نظر بود که برای محیطهای سنی نشین که زیر نظر حاکم یا پادشاهی وابسته به مذاهب چهارگانه اهل سنت اداره می شد، و جوامع شیعه نشین، دوفکر جداگانه، در حقیقت دو تصمیم مستقل اتخاذ نمودند.
محمدبن عبدالوهاب راتوسط مستر همفر شناسائی کرده، نخست تقیدات او را از میان برداشته، و به سلیقه ی خویش تربیت نمودند. در حقیقت از محمدبن عبدالوهاب، مسلمانی ساختند که نه شیعه شناخته می شد و نه سنی، به او مأموریت دادند مسلکی را که هیچگونه شباهت به مذاهب اهل سنت و شیعه نداشته باشد تأسیس نماید،(10) تا در مرکز جهان اسلام ، کنار دو حرم مورد احترام و تعظیم و تکریم، مکه و مدینه به تفرقه افکنی که بهترین وسیله مقابله کننده با یکپارچگی قیام آفرین است بپردازد. و او چنان کرد که خواسته بودند. و امروز شاهدیم که چگونه مسلک وهابیت در حجاز - مرکز مکانی نه فرهنگی جهان اسلام - با بهترین امکانات در عالی ترین فرصت ها - مراسم حج - به بهانه ترویج اسلام، همان اسلام وهابی حاصل تدبیر ضداسلامی انگلیس، برخلاف مسیر اتحاد و اتفاق اسلامی که مورد سفارش خدا و پیامبر اسلام است کوشا هستند. مهم تر هرکجای از دنیای اسلام به نامی و شکلی که سنخیت با روحیه فرد و شکل اداره آن جامعه دارد فعالیت نموده، مشغول تضعیف اسلام و سرکوبی جنبش های رهائی بخش مسلمانان تحت سرپرستی اربابان غیر مسلمان هستند.
و در تشیع که به گفته وزارت مستعمرات بریتانیا، همین انگلیس هزار چهره ی همیشه در صحنه از روحانیت شیعه بیش از تسنن می ترسند(11) دو موضوع را مورد توجه قرار دادند: نخست تجدید غالیگری، که همانند تعمیم ولایت و امام تراشی می تواند مهلک ترین، بل خطرناک ترین لطمات را به امامت وارد آورد . یعنی اگر در همگانی کردن ولایت، با امام تراشی، امام و امامت را هدف دشمنی قرار دادند، در غالیگری که امام را در حد پیامبر و خدا معرفی می کنند، طرح موضوعاتی ریخته می شود که بر خلاف نظر پیامبر و امام، آن دو مقام را در عرض الوهیت قرار می دهد. در معنا همان منظور تعمیم امامت را تأمین می کند.
در این موضع تاریخ شیخ احمد احسائی را با تفکری که خود خلاق آن بود و با فرهنگ غالیگری دوره های پیشین همسوئی داشت، در حوزه نجف شناسائی نموده، تقویت کردند. او طرح جدید وزارت مستعمرات را به صورتی که از ابداعات و اختراعات شخصی اش بود شکل داده، در محیطهای شیعه نشین مطرح کرد. و شاگردش کاظم رشتی ، فردی مجهول الهویه، شاگردانی تربیت نمود که هرکدام با بیان افکار و عقائد خویش، مسلکی را ساختند و پرداختند، و چون بازگشت این آموزه ها به شیخ احمد احسائی بود، و شخص او را با عنوان شیخ تعریف می کردند، وابستگان عقیده ای او را شیخی می خواندند و می شناختند. که بعدها به شیخیه مشهور شدند. مسلک شیخیه، نه ولایت را تعمیم داد، و نه صریحاً با اصل امامت مخالفت کرد، بلکه امام را به سبک غالیان مطرح کرده ، چون دوره خداتراشی و خداسازی از پیامبر و امام سرآمده بود، پیامبر و امام را دارای قدرت و اختیاراتی ذاتی معرفی کرد که در مسیر اهداف غالیگری تعریف می شدند.
این درست همان راه استیلا بر محیطهای شیعه نشین بود. و درست تشخیص داده بودند. زیرا شیعیان را که در راه امام و امامت سر از پا نمی شناسند، واله و بیقرار، شیفته و دلباخته می باشند، به سوی خود جلب و جذب کرده، آنها را به ابداع و اختراعی سرگرم کردند که می تواند همان خطر وهابیت را برای اسلام و مسلمانان داشته باشد. زیرا شیخیه در کنار سه اصل توحید، نبوت و امامت، اصلی را به نام رکن رابع اختراع کرده ، با نام دهان پرکن و جلب توجه کننده نوکر مقرب امام زمان - ارواحنافداه - در اذهان مطرح کردند که در ایام غیبت حضرت صاحب الامر و العصر و الزمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - واسطه بین امت و امام می باشد. و عجیب است که طراحان این تفکر، خود را همان رکن رابع معرفی کردند. در حقیقت با چنین ابداع و جعلی، به جنگ و مقابله یگانه ربط دهنده امت و امام با مرجعیت روایان مجتهد می باشد رفتند .
این اندیشه که در تشیع جایگاهی ندارد، و فقهای روات احادیث به بی اعتباری آن نظر داده اند،(12) دوران غیبت کبری، که سران شیخی با عنوان نوکر مقرب همان رکن رابع این مقام را به خود اختصاص می دادند و شایع کرده بودند اگر مورد توجه قرار داده نشود، امامت ادامه دهنده ی نبوت، فایده رسان نبوده و نخواهد بود. به تعبیری دیگر اعتقاد به آن را بی معنا خواندند.
این اندیشه شیخیه درست همان طرحی بود که صوفیه برای قطبیت ریخته و به آن توجه می دادند. نورعلی تابنده رئیس کنونی فرقه نعمه اللهی گنابادی، درباره جنید بغدادی که فرقه های نعمه اللهیه، ذهبیه اغتشاشیه، شاذلیه، قادریه که به استناد حدیث خرقه(13) کرسی نامه های ساختگی خویش را به او می رسانند، مدعی می شود: حضرت به او ( جنید بغدادی) اجازه دادند که برای خود جانشین تعیین کند و او نیز جانشین تعیین کرد. لذا بیعت ایمانی نسخ نشد و جانشینان جنید (همان هائی که فرقه شان به او می رسد) درواقع نماینده غیر مستقیم امام می باشند که اخذ بیعت می کنند.(14)
یا ملاعلی گنابادی ، معروف به نورعلی شاه می نویسد: و الان در اصفهان هرکس خواهد به حضرت قائم عریضه نویسد و حاجتی خواهد می نویسد و از عقب دیواری در آبی مخصوص اندازد که جنید برساند.(15)
این تفکر صوفی و شیخی، با ادعای بابیت علی محمد شیرازی، دست پرورده کاظم رشتی، یگانه شاگرد مرموز و اشاعه دهنده تفکر و آرای شیخ احمد احسائی، کوچک ترین فرقی نداشته، بل تحقیق و بررسی تائید کننده این حقیقت غیرقابل انکار است: هر سه مسلک همان را می گویند که امویان، مروانیان و عباسیان در رهائی از خطر وجود نازنین امام - (علیه السلام) - انجام دادند و امروز خواست سیاست انحصار طلبانه قلدرمنشانه ابرقدرت ها را مانند بنی امیه و بنی العباس تأمین می کنند.
در این صورت امامت در دوره قاجاریه با سه تفکر هماهنگ به ظاهر متفاوت تهدید می شد:
یکم: تصوف با قدرت و سابقه ای بیش از هزار سال که در طول تاریخ اسلام، قطب آن با عنوان ولی بودن، مدعی نیابت واسطه ای امام زمان - ارواحنافداه - است است.(16)
دوم: شیخیه که همان سبک تصوف را بدون ادعای نیابت واسطه ای امام زمان - ارواحنافداه با اسم - رکن رابع - داشته، در معنا شیخیه که رکن رابع را واسطه بین امامت دانسته، نوعی نیابت را قائل می شود. و تفهیم می کند بدون اعتقاد به چهارمین رکن، اعتقاد به سه رکن توحید، نبوت، امامت بی فایده است.
سوم: بابیه که در روزهای اول مانند آنچه در تصوف و شیخیه اصل شناخته شده و هنوز نیز بر آن اصرار دارند، امام زمان را قبول داشته، و علی محمد شیرازی موسس آن با اعتقاد به غیبت کبری مدعی نیابت گردید.
چهارم: مدعیان رویت ، که این اواخر آنچه ملاسلطان گنابادی صوفی به شیخ عباسعلی کیوان قزوینی درباره ارتباط خود با امام زمان - ارواحنافداه - گفته بود و براثر تیزهوشی کیوان، حیله اش برملا گردید(17) عده ای شیاد مردمانی دلباخته لکن ساده یا خسته از مشکلات زندگی را فریب داده مانند نوکر مقرب در تصوف فرقه ای، ادعای روئیت و ارتباط با امام زمان - روحی فداه - را داشته به اخاذی و فرقه سازی پرداخته بودند که خوشبختانه با آنها مقابله شد.
دقت به آنچه صوفیه بدون تظاهر به قبول داشتن اصل امامت از دوره امامت امام صادق - (علیه السلام) - تا اول قاجاریه قبول داشته اند و از این تاریخ با تظاهر به اعتقاد به اصل امامت به آن حساسیت نشان می دهند، و آنچه اتباع شیخ احمد احسائی - شیخیه و بابیه - ابداع و اختراع کرده اند، همان هدف ضداصل امامت است که از صدر اسلام مطرح بوده و در ایام غیبت که آخرین امام حضور عینی در جامعه اسلامی ندارند، و برحسب فرمان لازم الاجرا، امام مقرض الطاعه می باید در چنین زمانی تمامی امور مربوط به وظائف مسلمانی و جامعه اسلامی را انجام دهد، صوفی و شیخی مردم را وادار به اطاعت یا دعوت به قطب یا رکن رابع می کنند.
هرچند این سه گروه در مخالفت با یکدیگر تظاهر می کردند و می کنند، و حتی شیخیه و صوفیه معاصر با اینکه همان روش علی محمد شیرازی مدعی بابیت رادر ترویج خود دارند، لکن علیه بابیه اوراق پاره هائی پخش کرده و می کنند و از این ناراحت و نگران می باشند که چرا راه وابستگی صوفیه معاصر و شیخیه به ادعای علی محمد شیرازی موسس فرقه ضاله بابیه شناسائی شده، بدتر عده ای با تألیف آثاری تحقیقی، شرح ننگ و رسوائی هماهنگ بودن تفکر صوفی معاصر و شیخی و بابی را در اختیار فرد و جامعه قرار داده اند. ولی نمی توان انکار کرد که این سه گروه همان کاری را کردند که امویان، مروانیان و عباسیان با اسلام اهل بیت نمودند. و همان را انجام می دهند که دشمنان پیشرفت و جهانی شدن اسلام خواهان آن می باشند.

سیر ادعائی بابیه

خوشبختانه نسبت به جزئیات این فرقه گمراه کننده ساخته و پرداخته ی سیاست روس و انگلیس، تحقیقات بسیار عالی و روشن کننده حقایق پنهانی آن انجام گرفته، که هرکدام در جایگاه خود بهترین دلیل راه کسی است که گرفتار تزویر و خدعه این شیادان مزور شده، مهم تر تمایل دارد به هر نوع ممکن، از آنچه به آن مبتلاست رهائی یابد.
گمان نکنم آثاری که در دسترس عموم می باشد جائی برای تاریخ گوئی یا حتی بازنویسی تاریخ بابیه و ازلیه و بهائیه باقی گذاشته، تا به آن پرداخته شود، به همین منظور از تکرار آنچه ضروری نیست صرف نظر کرده، به این مهم می پردازیم که فریب خوردگان را باید به آن نکات توجه داد، و می تواند وسیله ای برای درست اندیشان و شجاعانه تصمیم گرفتن باشد:
الف: بابیه، ازلیه و بهائیه که سه شعبه از مسلک شیخیه می باشند، یک فرقه اسلامی محسوب نمی شوند. حتی در دوره علی محمد شیرازی که جز ادعای بابیت حضرت امام غائب حرف تازه ی ضد مبانی اسلامی نمی زد، منکر خدا و پیامبر و امام نشده بود، فقط عنوان نیابت امام زمان - اروحنافداه - را داشت، جز به همان ادعا، مطرود و مردود نبود. ولی بعدها بابیت برگرفته از رکنیت مسلک شیخیه را که در مجالس تدریس کاظم رشتی و تحریک کیناز دالگوری مدعی شد، پله های نبردبان ترقی ساخته روس و انگلیس کرده تا ادعای خدائی بالا رفت. با چنین دیوانگی - که حتی مسیحیان غالی به لحاظ خرافه بودن آن نسبت به مسیح بن مریم ترک کرده اند - بابیه، ازلیه و بهائیه، وابستگی اعتقادی اسلامی نداشته اند، بلکه مطرود و مردود ادیان صاحب شریعت آسمانی شده، دیگر حتی فرقه ای وابسته به دینی محسوب نمی شوند. بلکه یک مسلک سیاسی به شمار می روند که به نوعی در خدمت استکبار جهانی می باشند. و از هر دین و مذهب، بل لادین و لامذهبی هم پیر دارند. یهودی بهائی، مسیحی بهائی سکولاریسم بهائی، کمونیست بهائی، و... کلام نابه جای خودساخته ی نورعلی گنابادی ، رئیس تصوف نعمه اللهیه گنابادیه به خاطرم آمد که صوفی را لامذهب می داند.(18)
مهم تر، فریب خورده یا او که سوژه ای تازه جهت تبلیغ شناخته شده، باید بداند موضوع دین به هرنام و نشان و عنوانی، در گروهک ضاله بهائیان مطرح نیست که بپذیریم گرویدن به آنها نیز نوعی دینداری است. زیرا هر دینی، خدا، پیامبر و امامی در مقام وصی آن پیامبر دارد که انتخاب و معرفی آن انحصار مقام الهی است. ولی بهائیت به خدائی اعتقاد دارد که با خدای ادیان آسمانی تفاوت دارد. خدائی است که مرده، و کاری از او ساخته نبوده و نیست و نخواهد بود. و چون این خدای مدعی خدائی، دوران پیامبری و امامت را گذرانده تا خدا شده است، باید بپذیریم که بهائیت فاقد پیامبر و امام نیز می باشد. پس مقصودیابی و منظورشناسی بهائیت، بهترین وسیله اولیه شناخت مسلک دست نشانده ی کثیف ترین سیاست های رائج دنیا می باشد. و چون دست اندرکاران این گروهک استعماری، دانسته اند اگر بهائیت با سبک فرقه شناسی دینی مورد شناسادی قرار گیرد، تمام ادعاهائی که دارد بی اعتبار می شود، لذا در تبلیغ بیشتر به مسائل تأمین کمبودهای افراد و نیازهای زندگی فرد پرداخته، چنان وانمود می کند که پیروان اسلام، سرگرم تأمین مایحتاج شخص خویش بوده، به همنوعان گرفتار توجهی نداشته و ندارند. لکن بهائیان برخلاف آنها، خویش را خرج سعادت همنوع خود می نمایند. استدعای من از خواننده ی این سطور این است، کتاب مسلخ عشق تألیف شجاعانه خانم مهناز توکلی، بهائی نجات یافته را مطالعه نموده، که بدن آدمی را به لرزه درمی آورد. و توجه می دهد برخلاف آنچه شهرت داده اند و متأسفانه دهان به دهان می گذارد، نه تنها دوستدار سعادت همکیش خود نیستند، و به طور یکنواخت زندگی نمی کنند، گره های مشکل دیگران را با سرانگشت های محبت های بی آلایش خویش باز نمی نمایند، بلکه شخص جوینده ی حقیقت را متوجه حقایقی می سازد که دیده را اشکبار و سینه را اندوهگین می سازد.
به هر حال یکی از آن آثاری که حقایق پنهانی درون بهائیت را برملا می سازد، نوشته آقای مسیح الله رحمانی، رئیس سابق محفل بهائیان زرگ بشرویه است که عباس افندی - عبدالبها - او را یار مهربان خطاب کرده به او می نویسد: در دامنه کوه کرمل در حیفا به یاد تو هستم و شوقی معلوم الحال نیز در نامه ای به او می نویسد: یا لیت (ای کاش) کل احباب نائل به این موهبت بودند که تو هستی. تا جائی که مورد خطابش قرار می دهد: توئی مسیح مسیحانفسی که از دم پاکت احبای الهی محبوراند.
به لحاظ چنین موقعیتی که آقای مسیح الله رحمانی در بهائیت داشته است، آنچه را به قید تحریر درمی آرود حائز اهمیت بوده، می باید دقیقاً مورد توجه قرار داد، که بی تردید مطالعه آن برای سه طبقه مفید، بل ضروری است:
آنهائی که ارشاد و هدایت را به هر عنوانی از وظائف مسلمانی دانسته، می کوشند با چنین سعادتی طی طریق عمر نمایند.
آن عده که واقعاً بهائیت را نشناخته، گرفتارش شده، و نمی دانند در درون این فرقه استعماری چه می گذرد. و اگر برآنچه که واقعیتی انکارناپذیر است دست یابند، مانند صیدی که از صیاد بی رحم می گریزد، فرار را به جای قرار انتخاب کرده، به رحمت واسعه آئین آسمانی اسلام پناه می برند.
و گروهی که به دنبال نان و نوائی گرفتار شیادان بهائیت شده اند و جهت اغفال ساده دلان ناآگاه، حق دلالی هم به اصطلاح از بیت العدل گرفته اند و می گیرند، شاید از خواب خرگوشی بیدار شده، به نهیب وجدال ناآرام، بل سرکوب کننده اعتنا نموده، از آنچه در حق مردمانی بیچاره انجام داده اند و آنها را به نام دین به بیراهه کشانده اند، پشیمان شده، راه راست را بهترین راه زندگی پذیرفته، مانند آیتی که لقب آواره برای او شرف و افتخار است، و فضل الله مهتدی، مشهور بی صحبی قصه گوی ایران و مولف رساله حاضر، بیش از آنچه انجام داده اند، خویش را خرج دشمنان سعادت بشر ننمایند، خود آنهائی را که به لحاظ ناآگاهی فریب خورده اند از دست گرگان درنده خوی بهائیت رها سازند. تا عبرتی برای آنهائی شود که جهت تبلیغ بهائیت انتخاب شده اند، ولی هنوز کاملاً به بیراهه کشیده نشده، دل و دین، بل تعیین سرنوشت خویش را به اغواگران بیرحم بهائیت نسپرده اند.