چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

فرقه سازی با انگیزه

بررسی تاریخ، نشان دهنده و بیان کننده ای این حقیقت است که در کنار اختلافات و نزاع های کلامی و فقهی که جمعیت هائی از مسلمانان را تا قرن سوم هجری به صورت های گروه هائی در آورد، در معنا موجب پراکندگی شد، با گذشت زمان، فلان فرقه کلامی، را که به وجود آورده بودند، بهانه ای برای تأمین جاه طلبی نخبگان قدرت طلب که می کوشیدند به نوعی زمام اموری از اسلام را به دست گیرند گردید. قلدوران جاه طلب که قصه ی لقمه های چرب درباریان ایران و روم آنها را دیوانه کرده بود، افراد سرشناس، لکن سست ایمان را که از آوازه و شهرتی بخوردار بودند و شرافت درک زمان رسول خدا را موقعیتی وانمود می کردند که کمتر کسی دارد استخدام کرده، مأموریت دادند دست به ساخت و ساز فرقه ای بزنند که مبنای اصولی و فروعی آن، براساس تائید عملکردهای دینی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی باشد که، تائید اسلام نمی رسد. یعنی در اسلام اهل بیت جایگاهی ندارد.
بنابرگزارش تاریخ، حسن بصری، نخستین فرقه سازی است که از سوی بنی امیه چنین مأموریتی را پذیرفت تا با تأسیس فرقه مرجئه کردار، گفتار و رفتار ضداسلامی امویان را با اسلام تطبیق دهد.
در همین دوره که ماجرای بین علی امیرالمومنین - (علیه السلام) - با معاویه - بنابر پیشنهاد مسلمان - به حکمیت کشید، عمرعاص، با فریب دادن ابوموسی اشعری، نتیجه حکمیت را به نفع معاویه بن ابوسفیان تمام کرد. خوارج خسته از اوضاع زمان، هر دو جانب را رها کرده، حکم الهی را جهت مسلمانی کفایت کننده دانسته، اگر به سوی معاویه نرفتند، جانب علی امیرالمومنین - (علیه السلام) - را نیز رها کرده، به صورت فرقه ای در آمدند که تا مدت ها در اسلام حضور داشته، مسلمانی را به سلیقه خویش تعریف می کردند.
در پی این حادثه که به شهادت علی امیرالمومنین ختم شد، معاویه با تردستی و تزویر، مانع وجود امام حسن مجتبی - (علیه السلام) - را با به شهادت رساندن آن حضرت از میان برداشت، زمینه را برای خلافت پست ترین و رذل ترین فرد عیاش و شهوتران اموی، فرزندش یزید آماده کرد. واقعه خونین کربلا، پیش آمد، در پی آن حادثه ی همیشه پرداغ و سوز، قیام هائی علیه یزیدبن معاوله انجام پذیرفت که هیچکدام به صورت فرقه ای باقی نماند؛ مگر قیام زیدبن علی بن الحسین، امام سجاد - (علیه السلام) - که پس از سرانجام دلخراش شهادت آن بزرگوار، به لحاظ اینکه زید در دوران قیام با عنوان امام مطرح بود، نفوذهای قدرت حاکم مأموریت یافتند. جنبش زیدیه ضد بنی امیه را به فرقه ای که در رأس آن، امامی به عنوان جانشین زید قرار دارد تبدیل کرده ، تا به این وسیله امامت ائمه اهل بیت را تعمیم داده، اعتبار نص پیروان امامت اسلام اهل بیت را زیر سوال ببرند. مهم تر معتقدان به امامت آل بیت را در مورد امام حقیقی واقعی دچار تردید نموده، به صورت دو گروه در مقابل هم قرار داده، تا از نفوذ و قدرت امام معصوم که خطری جدی و حکومت برانداز است بکاهند.
مروانیان که به گواهی تاریخ، عیناً امویان کثیف و عیاش بودند، و به روش آنها براساس و پایه ظلم و ستم حکومت می کردند، عرصه را برفرد و جامعه تنگ ساخته، موجب شدند بنی العباس - که در آرزوی حکمرانانی به سر می بردند - مصمم شوند به هر نوع ممکن، به بهانه ی دفع ظلم و ستم و حمایت از مظلومان زجرکشیده و ستمدیده در مقابل حکومت وقت ایستاده، شاید آنان نیز به حکومت رسیده، دلی از عزا درآورند. جهت همین منظور از علویان پیرو و معتقد به امام صداق - (علیه السلام) - طلب کمک و یاری در سرکوبی قدرت حاکم وقت نمودند، آنان نیز با شرط حضور نماینده ای از سوی امام در جنبش، پیشنهاد بنی العباس را پذیرفته، در یک جبهه با یک شعار، زیر نظر اسماعیل، فرزند ارشد حضرت صادق - (علیه السلام) - به عنوان امام جنبش، علیه امویان و مروانیان جنگیدند. پس از پیروزی، عباسیان مکار و مزور، به خدعه و نیرنگ، اختیار امور را بدون حضور علویان که در پیروزی قیام نقش بسزائی داشتند، در دست گرفتند.
سلحشور و جان برکف امام را کنار زده، بدون تردید یاران امام را مصمم خواهد کرد تا علیه اینان نیز مانند بنی امیه، جنبشی را بازسازی کرده، با سیاست زیرزمینی، آرام و آسایش را بر بنی العباس حرام کنند؛ عباسیان به لحاظ چنین ترس و واهمه ای بود که روش مقابله به یزید را الگو قرار داده، از وابستگان عباسی که در جنبش ضداموی به ظاهر نیابت اسماعیل را از سوی پدر بزرگوارش حضرت امام جعفر صادق - (علیه السلام) - به عنوان امام جنبش پذیرفته بودند، گروهی نفوذی به وجود آورده، با علویان مخالف همصدا کردند.
بعد از اندک زمانی، وظیفه کارشکنی در شکل گیری قیام و خبرچینی نفوذی های عباسی به برنامه طرح امامت اسماعیل ختم شد. با اینکه امامت اسماعیل به رسم آن روزگار مربوط به جنبش بود نه امامت ادامه دهنده راه رسالت که کفایت کننده از نبوت خاصه است، اسماعیل را که با عنوان امام جنبش - مانند امام جماعت - در حرکت انقلابی ضدامویان و مروانیان مطرح بود، همچون پدر بزرگوار دانسته، از این مقطع تاریخ جنبش حامی و مدافع حقوق امام غدیر و امامت وارث خلافت خاتمیت اسلام به فرقه ضد امام و امامت تبدیل شد، بلای امامان اسماعیلیه - که تا روزگار ما با تاریخ پیش آمده اند - تأمین کننده خواسته های مخالف امامت ائمه طاهرین - (علیه السلام) - بوده اند. در کتاب رهبران ضلالت تحقیقی جامع در این زمینه صورت گرفته است.

وسائل و شکل فرقه سازی

یکی از مسیرهای مبارزه با تفکر مکاتب مذهبی سیاسی یا اصالت های دینی آئینی آسمانی اضافه های سلیقه ای شخصی براصول و فروعی است که می باید اصیل بماند. مخالفان آئین جهانی اسلام که از همان روزهای نخست بعثت حضرت ختمی مرتبت براساس شواهد دینی به خوبی می دانستند، بل یقین داشتند دین مبین احمدی، آئین آسمانی جهانی است و حضرت محمد بن عبدالله همانطور که پیامبران ماقبل حضرتش بشارت داده اند، پیامبری برای امت تمامی انباء خواهد بود، جهت بقای آئین های مجوس، سهود و مسیحیت که مشروعیت خود را از دست داده بودند ، با برقراری اسلام محمدی، مسیرهای زیادی را برای مقابله با اسلام انتخاب کرده و هرکدام از آنها مستقیماً یا به واسطه نفوذی های خودفروخته - که ظاهراً اسلام اختیار کرده بودند - برنامه های ضداسلامی را دنبال می کردند. آنچه بیش از هرروشی در کنار توطئه های ضدامنیت اجتماعی، تمامیت ارضی کشور اسلامی، در هم ریختن استقلال و برقراری نظام اقتصادی اسلامی جلب توجه می کند، خطر دستکاری اصالت های اعتقادی و احکام فرائض مسلمانی بوده ، و لذا با بررسی تاریخ، متوجه این حقیقت غیر قابل انکار می شویم، آنجا که مسیر خلافت و پیشوائی اسلام را که در انصار خاندان عصمت است تغییر می دهند، طرح بی اعتنایی هرگونه پیشوانه خلافت آسمانی از قبل تعیین شده را می ریزند. به همین لحاظ چون قادر به جعل آیات قرآن نبودند، و از سوئی روایات، مفسر آیات و تعیین کننده کلی گوئی های قرآن بود که او امر و نواهی الهی را با شرح و بسط مشخص و معین می کرد - مانند دستور اقامه نماز و پرداخت زکات قرآن، که می بایست روایات حدود و نحوه انجام آن را معین و توضیح دهند - به همین لحاظ به جعل روایات که امکانش فراهم بود پرداختند. با اجرای این عمل حرام، تفاوت بین برگزیده های رسول خدا و افراد معمول جامعه برداشته می شد. عدم صلاحیت انتخاب شده های شورائی را که در اصل نبوت و امامت اعتباری ندارد به حکم اینکه برگزیده الهی نیستند و توسط پیامبر اکرم معرفی نشده اند، نخست از منصب خلافت و جانشینی ختمی مرتبت، سپس مناصب حساس جامعه اسلامی کنار گذاشته می شدند، برطرف می کرد. ولی جعل روایات توانست، سیاست از قبل طراحی شده ی نخبگان قدرت طلب عرب را در رسیدن به حکومت دلخواه نزد عوام مسلمانان که کم هم نبودند مشروعیت داده، وصی رسول خدا را از منصب خلافت که جانشینی پیامبر اکرم می بود کنار گذاشته، زمام امور جهان اسلام را به دست گیرند. مسلماً چنین تحولاتی نیاز به مقررات خاص خود داشت، به همین لحاظ می باید دستورات عبادی و مقررات اجتماعی سیاسی نیز که با حکومت خودساخته سازگار نیست دستکاری می شد، تا قابل اجرا شده ، براثر عدم سنخیت با نوع حکومت به وجود آمده که آسمانی و الهی نیست، تولی مشکل نکند؛ به جهت چنین ضرورتی، مقررات عبادی و وظائف مسلمانی را که در عصر پیامبر اکرم مشخص و معین شده بود، با سلیقه های شخصی خویش تغییر داده، با این اقدام، علاوه براینکه به میزان نفوذ خویش و آمادگی اطاعت بیش از پیش مسلمانان فریب خورده پی می بردند، زمینه را برای طرح افضلیت انتخاب شده ها، بر اوصیا و برگزیدگان الهی آماده می کردند.
موضوع مهم دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، این حقیقت تلخ می باشد که تلخی آن چهارده قرن است کام شیرین اسلام و مسلمین را تلخ نموده است: دست اندرکاران سیاسی که بعد از رحلت پیامبر اکرم به وجود آمدند، در کنار تعمیم ولایت، که هنگامی کردن موقعیت خاص ائمه اهل بیت - (علیه السلام) - بود، مسأله رهبر دینی و سیاسی جامه را از انحصار اوصیای دوازده نفری پیامبر اکرم که می بایست یکی بعد از دیگری به دست می گرفتند خارج کرد. از این تاریخ امامت جنبه مرجعیت دینی و خلافت به عنوان ریاست سیاسی جامعه اسلامی مورد توجه قرار داده شد.
ولی به حکم چراغی را که ایزد برفروزد هیچگاه خاموش نمی شود، در چنین موقعیت حساس و خطرناک که جرأت نفس کشیدن هم از خلق گرفته شده بود، وفاداران پیامبر اکرم، بدون ترس از رعب و وحشتی که به وجود آورده بودند، هراسی به خود راه نداده، به مقررات حکومتی وقعی نگذاشتند، به طور آشکارا تا سرحد شهادت به حمایت از اسلام محمدی و خاندان عصمت، و اصل غیر قابل تغییر امامت پرداختند و این روش که بدون وقفه باگزارشی از گوشه و کنار کشور اسلامی به دست اندرکاران می رسید، نه تنها موجب وحشت و اضطراب می شد، بلکه فکر چاره جوئی را لحظه به لحظه ضروری و حساس تر می نمود. شیطان های مجسمی مانند عمروعاص که همیشه در طول تاریخ حضور داشته اند، در جلسات سری به این نتیجه رسیدند، برای مقابله با ارادتمندان و دلباختگان جان برکف آل رسول، باید بدلی آنان را فراهم آورده، هرکدام را به آنچه خوشنامی خاندان یا اسلامیت ایشان را زیر سوال می برد به جان امامت افکنند. و لذا به همین منظور بنابرگزارش تاریخ، به شکل زیر بامشکل وفاداران رشید نبوت، یاران شجاع و جان برکف امامت، که امان را از حکومت برداشته بودند به تصور و خیال - مقابله کردند:
الف: عده ای را که به دینداری شهرت نداشتند، یا حتی آلوده به منکرات بودند، وادار کردند در بین مردم، دم از دوستداری خاندان بزنند.
ب: بعضی را مأموریت دادند در جمع و اجتماعات شایع سازند، محبت و دوستداری خاندان کفایت از انجام فرائض مسلمانی می کند.
ج: عده ای را استخدام کردند که امامت امثال زیدبن علی بن الحسین، امام زین العابدین و اسماعیل بن امام جعفر صادق و نظیر اینان را مسأله داغ روز جهان اسلام سازند.
د: روش غالیان مسیحی، که عیسی بن مریم را در مقامی فوق بنده و مخلوق بودن قرار می دهند، جلب توجه نخبگان قدرت را نموده، از دو طبقه، جمعیت غالی را به وجود آوردند: آنهائی که در کنار ائمه دیده شده بودند، لکن امکان خریداری آنان بود، آنها را به هروسیله ی ممکن خریداری کردند. و گروهی را نیز استخدام کردند تا با حمایت از امام، شهرتی فراهم آورده، تا به آن تأمین منظور حکومت کنند.
این گروه مأموریت داشتند، اعتقاد پیامبری امامان یا خدائی ایشان را رواج دهند تا از این راه نیز کاری برخلاف امام، تنها جانشین پیامبر، و امامت یگانه ادامه دهنده نبوت، در حقیقت حافظ اسلام ناب محمدی که خاتمیت اسلام است کرده باشند. روش های مقابله ای که هیچگاه قطع نشده، طرحی همیشه کارساز برای دشمنان اسلام و مسلمانی به شمار رفته می رود، و با موضوعات با اهمیت خاصی که در اصیل ماندن اسلام ناب محمدی نقش بسزائی دارد برخورد نموده است، عبارتند از:
1. وحدت کلمه پیروان قرآن و نبوت خاتم پیامبران را از میان برداشته، مانع برقراری اتحاد و اتفاق کارساز جامعه اسلامی شوند.
2. کم رنگ کردن شرعیات اسلامی و توجه به اهمیت وظائف مسلمانی که قرآن و رسول خدا مشخص و معین کرده، توسط پیامبر اکرم به صورت منشور جاوید قرآن و عترت بیان گردیده است.
3. جداسازی مرجعیت دینی و رهبری سیاسی اسلامی، که جدائی ناپذیر بوده و هست.
4. تعمیم دادن امامت، تنها منصب مخصوص امام، که بعد از رحلت پیامبر آسمانی اسلام، تا آخرین غروب دنیا کمبود نبوت را تأمین کرده، انسان را از رجوع به غیر معصوم بی نیاز می سازد. زیرا همانطور که محمدبن حنیفه، به برادر بزرگوارش امام مجتبی - (علیه السلام) - عرض می کند: تو امام هستی و وسیله ای به سوی پیامبر،(6) امام وسیله ای است به سوی پیامبر که این مقام امام در غیاب یا حضور پیامبر است. این چهار موضوع و مهماتی که در این راستا به نظر رسید، آثار شوم برخورد مخالفان اسلام اهل بیت می باشد که از صدر اسلام برای مقابله و از بین بردن تمامی آنچه مورد اشاره قرار دادیم به کارگرفته شده است. در مورد اصل قرآن و عترت که توسط رسول خدا مقرر گردید و به اعتبار ماینطق عن الهوی(7) حکم وحی الهی دارد، تا در قرآن در مقابل قرآن قرار داده نشود، سنت را جایگزین عترت ننماید، تا طرح شوم روایات نبوی، کفایت کننده ی امامت عترت است عملی نشود و رسمیت پیدا نکند. در صورتی که در جابه جای دوران بیست و پنج سال کنار گذاشتن امامت عترت، که علی وصی از حق مسلم و آسمانیش کنار گذاشته شده بود، تاریخ گواه است چطور و چگونه با در دست داشتن روایات نبوی، کمبود امام عترت احساس می شد. مهم تر چگونه با کنار گذاشتن امامت عترت، احکام اسلامی را با اعتراف به اینکه در عصر رسول خدا، انجام آن حلال، بل ضروری جامعه اسلامی بوده است نهی کردند؛ یا گفتند چون از شکل برگزاری نماز نافله خوششان نمی آید، که جمعی در رکوع، گروهی در سجود یا همان زمان تعدادی در قیام باشند، با اینکه پیامبر خدا دستور داده اند، نوافل فرادی خوانده شود، می گیوئیم با جماعت بخوانید.
یا درباره جداسازی دین از سیاست ، که جهان اسلام هنوز با این طرح شوم مواجه است، حکومت دینی و سلطنت سیاسی را دوشکل جداگانه وانمود کردند و مقابل یکدیگر قرار دادند . اسلام را با حکام خودکامه، که هرکدام به سلیقه، ولو مغایر اسلام، در گوشه ای از جهان برکشور و ملتی مسلمان حکومت می کنند مواجه کرده، وظائف مسلمانی را ناچار به لحاظ حفظ ظاهر همانگونه که رسم مسلمانی است انجام می دهند، لکن روش سیاسی حکومت داری اسلامی را به سلیقه خود معین و مشخص می نمایند. و اگر عالمان دینی اسلامی که فقهای آئین محمدی هستند، به آنچه انجام می گیرد اعتراض کنند، با ایشان چنان برخورد می شود که کمترین آن، زندان و شکنجه یا تبعید است در صورتی که اگر در پی آنچه بعد از رحلت رسول خدا گذشت، مرجعیت دینی و رهبری سیاسی جهان اسلام همانطور که ائمه خاصه امام زمان - ارواحنافداه - دستور داده اند در انحصار عالمان وارث امامت بود، راویان مجتهد - که فقهای آل محمداند - در رأس حکومت اسلامی قرار می گرفتند، نه مسلمانان به مسلمانانی سلطنتی خوی می گرفتند - که نتوانند مسلمان حقیقی واقعی باشند - و نه سلاطین جور، خویش را متولی رسمی اسلام می شناختند که هر روز زیر ورقه ذلت مسلمانان را برای بقای ریاست خود امضا کنند.

فتنه فرقه سازی در دو قرن اخیر

البته بعضی از سلاطین که با قدرت و نفوذ عالمان شیعی مواجه بودند، امثال فتحعلی شاه قاجار، جهت فریب مردم ساده لوح، شایع می ساختند که تقلید ما از عالمان دین، عیناً اجازه حکومت نمودن محسوب می شود. و یا حتی بعضاً از محتهدی اجازه سلطنت می گرفتند که آن هم بازی بیش نبود.
خلاصه در راه مبارزه با موضوع اسلام منهای امامت، برنامه خطرناک اسلام منهای روحانیت(8) را که تنها حافظ و نگهبان اسلام ناب محمدی، عامل و اجرای به تمام معنای دستورات آن در ایام غیبت است به جامعه اسلامی آوردند؛ اما خوشبختانه! نه تنها موثر واقع نشد، بلکه زمینه انقلاب اسلامی در ام القرای اسلام گردید - که به گواهی شبکه های اطلاع رسانی، برای تمامی مسلمانان دنیا الگو شده - حتماً روزی عرصه خودکامگی را برحکام و امر او سلاطین جور تنگ آورده، مجبور به حکومتی که متکی برقرآن و عترت است تن دهند.
لکن نمی توان انکار کرد اربابان و حکمرانانی که بر جهان اسلام حکومت می کنند، همان روش های ضدپیشوائی امام معصوم را که در دوران غیبت کبری در انحصار امام غیرمعصوم می باشد مزاحم خود شناخته، به همین لحاظ مورد تهاجم قرار داده و می دهند. و هر روز به نوعی مناسب همان روز، به تضعیف امامت، و امام غیر معصوم در ایام غیبت می پردازند. ناگزیر باید به نقش تخریبی این برخورد که به شکل های مختلف مطرح بوده و هست توجه داشت.
جهت تأمین این منظور می باید در کنار فرقه سازی های عقیده ای نظیر معتزله که صرفاً براساس سلیقه اعتقادی فردی در اسلام شکل گرفته است، یا فرقه هائی که برای اسلامی کردن اعمال، رفتار و گفتار حکومت کنندگان براسلام ساخته اند، یا فرقه هائی که برای تحریف اسلام، در حقیقت مقابله با تشیع و تسنن، مانند وهابیت به وجود آورده اند ، باید به فرقه هائی که به لحاظ و منظور مبارزه با امامت ساخته اند، تا با امام تراشی، مانند روش فرقه سازان زیدیه و اسماعیلیه(9) با امام، نفس نفیس پیامبر، و نیابت امام، یگانه مرجعیت مشروع دینی در غیاب امام، مقابله و مبارزه کنند توجه داشته باشیم.
به همین اعتبار ناگریز بایستی تحقیق و بررسی را از دوران تاریک و سیاه بنی امیه آغاز کنیم که حکومتشان براساس فریب مردم به لحاظ دور کردن آنان از امام، و مهم تر کنار گذاشتن به تمام معنای امام، از مسئولیت هائی که به امام مربوط می شد، استوار بود. و می دانیم امویان برای تأمین چنین منظوری تصوف را که روشی برای فرار عده ای از مسئولیت های مسلمانی بود، به صورت فرقه ای درآورده، آن را در مقابل اسلام اهل بیت قرار دادند. همان نوع از اسلامی که اجازه نمی دهد سلاطیان جور دست نشانده ی استکبار، یا حاکمان در استخدام استعمار جهانی، در مقامی قرار گیرند که مخصوص امام - (علیه السلام) - و در ایام غیبت امام، در انحصار ولایت امر مسلمین می باشد. و عجیب است وابستگان به تصوفی که به خواست و اراده بنی امیه به وجود آمده بود، روش زاهدانه صوف پوشان نبود بلکه تحریک همان سیاست هائی بود که لقب انحصاری امیرالمومنین را همگانی کرده بودند، چنان برخوردی در رابطه با حکومت داشتند که بعدها به صورت شعار صوفیان تابع اولی الامر هستند در آمده، به اعتبار چنین اعتقادی، برسر خوان نعمت شاهان روزگار، مانند همان روزهای سلاطین امویان، مروانیان و عباسیان، حضور داشته اند. و حال چرا در عصری که نظام حکومتی ایران، اسلامی است گربه رقصانی می کنند؟! باید پذیرفت، نتیجه ی همان لحاظهائی است که روش زاهدانه صوف پوشان عصر اموی را به تصوف خرقه ای مبدل کرده و به صورت های تصوف انسانی، تصوف عقیده ای، تصوف علمی و تصوف علمی و تصوف فرقه ای، در طول چهارده قرن، نقش فرقه آوری در اسلام را در تحریف و تحذیف اسلام، مهم تر تضعیف مسلمانی در خاطر دشمنان قسم خورده اسلام زنده نگاه داشته و در مواقع ضروری الگو قرار داده بهترین وسیله برای برخورد با اسلام دانسته فرقه سازی و مسلک آوری کنند.
به هر حال تصوف انسانی که با اسم صوفی به صورت صنفی در آمده بود، سازمان دهی شده، دارای مقاماتی گردید که با عناوینی مخصوص ائمه معصومین - (علیه السلام) - مانند قطب، ولی مطرح می شد، تا تأمین منظور مسلک سازان متظاهر به مسلمانی را نموده، یعنی با اصل امامت، آن هم به نام حمایت از رکن ولایت با امامت مقابله کنند. چنانکه مطالعه دقیق تاریخ تصوف و آثار بازمانده متصوفه دوره های نخستین، موید چنین استنباطی است.
به هر تقدیر با توجه به گزارش تاریخ نتیجه می گیریم، صوفیان دوره غیبت حضرت امام قائم غائب - ارواحنافداه - برخلاف اسلاف سده نخستین خود که مأمور حمایت از شاهان اموی و خلفای عباسی به شمار می رفتند، در ایام غیبت کبری، با ادعای نیابت واسطه ای، خود را کفایت کننده ی روایان مجتهد دانسته، در حقیقت در مقابل استمرار مرجعیت نواب عامه ی ایام غیبت، که به اراده حضرت حجه بن الحسن - عجل الله تعالی فرجه الشریف - حکمی لازم الاجرا می باشد، قطیب را مطرح کرده، جایگزین خلافت رسول خدا که همانند خلافت خدا است، در رتبه نخست از آن انسان کامل معصوم و در رتبه دوم از آن انسان متکامل غیر معصوم است نموده، تا همانطور که متصوفه در دوران امامت معصوم - (علیه السلام) - کفایت کننده از وجود امام معصوم معرفی می شوند، در ایام غیبت نیز که عالمان معلم و ناقلان مبین و روایان مجتهد، خلیفه رسول خدا در انجام کارهای آن حضرت در عصر غیبت می باشند، همان نقش ضدیت با امام را نسبت به ایشان داشته باشند. قابل تذکر و توجه است این احساس خطر استعمار مسلک ساز از حاکمیت نواب امامت در ایام غیبت، تکرار همان برخورد امویان، مروانیان و عباسیان با امامت است . در حقیقت استکبار جهانی به تأثیر وجودی نواب عامه در غیبت کبری پی برده، و یقین داشته که حاکمیت فقیه جامع الشرایط همانند حاکمیت پیامبر و امامان معصوم بوده، و این خطرناک ترین نیروی مقابله کننده با جهانخواری و استیلای خودکامان بر ملت های مظلوم و ستمدیده ی زجر کشیده است.
البته تصوف علمی که توسط ابونصر سراج و ابوبکر کلاباذی و ابوطالب مکی و محمد غزالی با اسلام تطبیق داده شد، با جعلیات عبدالرحمن سلمی، انتساب خبر ساختگی خرقه ها به مقام عظمای ولایت را از طریق سه امام معصوم - (علیه السلام) - رسمیت و مشروعیت داده پیوندی بین تصوف علمی، تصوف انسانی و تصوف عقیده ای فراهم آورد که توانست مسلک صوفیه، پدیده ی ضدولایت با امامت را به صورت فرقه همیشه با اسلام اهل بیت همراه سازد. که خوشبختانه بعد از پیروزی انقلاب به تمام معنا اسلامی، محققان برجسته، به بررسی اصالت ادعاهای صفویه، پیرامون موضوعات مختلف که قرن ها به عنوان حقایقی ناب و اصیل مطرح بود پرداختند. و در تمامی مواردی که مورد تحقیق قرار گرفته است، نتیجه با ادعای متصوفه فرقه ای مطابقت ندارد.
مخالفان همیشه در صحنه ی اسلام، تصوف را به همان لحاظها که امویان و عباسیان بهترین مقابله کننده با امامت ادامه دهنده ی نبوت بل یگانه حافظ خاتمیت اسلام تشخیص داده بودند، تا به امروز در تشیع و تسنن برقرار داشته، و توانستند به وسیله اقطاب فرقه های صوفیانه، از تأثیر بخشی اسلام، به رهبری نواب امام عصر در تشیع، و فقهای آزاداندیش اهل تسنن بکاهند . مهم تر، اسلام را به گونه ای که حافظ منافع اجنبی باشد معنا و تعریف کرده، و جوامع اسلامی را به آن سو که تأمین کننده ی مقاصد آنهاست هدایت نمایند.
لکن تقریباًاز قرن دوازدهم هجری که به بهانه های مختلف، کشورهای اسلامی محل رفت و آمد غریبه های دینی ملی قرار گرفت، سلیقه های زندگی فردی اجتماعی از ملتی غیر مسلمان به ملت های اسلامی انتقال داده شد، خرافات و سنت های سخیف فرقه ها ، بیش از هر چیزی بی اعتباری مذهبی ملی خود را به نمایش گذاشت، تصوف نیز در کنار اسماعیلیه نه تنها بی نصیب نبود، بلکه رفته رفته کارآئی مورد نظر غریبه های دینی و وطنی را از دست می داد. به همین لحاظ با به سلطنت رسیدن محمدشاه قاجار که دوره بازسازی فرقه های بی رمق شده ی متصوفه بود، قطبیت تصوف در فراماسونری ، صاحب کرسی شده، اقطاب صوفیه یکی بعد از دیگری، به تناسب هائی که دست نشانده های انگلیس، آلمان، فرانسه حتی روسیه برای آنها معین می کردند به عضویت لژها درمی آمدند تا در ارتباط تمدن ها و ملیت ها، به لحاظ عقب افتادگی، کارآئی خود را از دست نداده همچنان در خدمت خواسته های اجنبی باشند.
اما پیوند زدن تصوف به فراماسونری، چندان مقبول نظر واقع نشده، تأمین منظور صاحبان زر و زور را نکرده، آنان را وادار به چاره جوئی کرد تا مبادا تضعیف فرقه ها و مسلک ها زمینه را برای اقتدار عالمان دینی فراهم آورده، به صورت سخت ترین سیلی برگونه های مقاصد شوم آنان خورده شود.