چرا از بهائیت برگشتیم؟ «خاطرات مسیح الله رحمانی»

علی امیر مستوفیان‏

اختلافات فرقه ساز

آنچه می تواند پیروان هم دل، هم زبان و همراه را پراکنده نموده، به صورت فرقه های عقیده ای، گروه های سیاسی و دستجات اجتماعی، دینی در مقابل هم قرار دهد، اختلافاتی است که لحاظهای آن در لابه لای سطور تاریخ دیده می شود. که اگر مورد عبرت فرد و جامعه ای قرار نگیرد، و به علت های فرقه فرقه شدن پیروان یکدل و یکزبان دین و آئینی توجه نشود، همان پراکندیگی های فتنه آور تکرار شده، بلاخیزی نموده، مهم تر راه سلطه دشمن را هموار می نماید. نتیجه همان است که امروز در اثر اختلافات افکنی بین مسلمانان جهان با آن مواجه ایم. سران کشورهای اسلامی با سلیقه های سیاسی ناهماهنگ که بعضاً مغایر با ضوابط سیاسی اسلامی است، به دلخواه خود - که البته خواست ابرقدرت های حاکم برجهان است - حکومت می نمایند، موجب شده اند مسلمانان یکپارچگی مورد نیاز در مقابل دشمنی چون صهیونیزم را نداشته، مشتی به نام یهود که حتی خاخام های جامعه یهودیان، آنها را مرتد می شناسند، برنوامیس، جان، مال و تمامیت ارضی کشورهای اسلامی تجاوز نموده، فلسطین مظلوم، و لبنان خستگی ناپذیر را به خاک و خون کشیده، به قوانین بین المللی وقعی نگذارده تا در عراق و افغانستان با کشتارهای بیرحمانه در پی منافع غیر حقوقی باشند.
جناح بندی ها، به هر نام و علت و انگیزه، مانع تحقق یافتن آرمان های حیات بخش مصلحان دینی خیرخواه جان برکف بوده، بعضاً فریاد بیدارگرانه آن ها را در حلقومشان خفه کرده، راه بازگشت اسارت و بردگی ملتی را که می رفتند به تمام معنا لذت آزادی را چشیده، نعت زنده آزاد بودن را لمس کنند، مسدود ساخته؛ نتیجتاً ایستادگی و مقاومت ملتی در حال قیام علیه استکبار جهانی را سرکوب کرده، آنها را با درگیری های بی پایه و اساس برسر مسائل فرقه ای که متأسفانه از قرن اول اسلام همواره در مقابل پیشرفت مسلمانان و مبارزه با یهود و مسیحیت وجود داشته، سرگرم نموده، راه رسیدن به مقاصد شوم دشمنان را به دلخواه آنها همواره و بی معارض ساخته اند.
هرچند بنای نقل شواهدی تاریخی را برای مطالبی که به قید تحریر در می آید نداریم، ولی ناچار به اختلافی که جناح بندی را در اسلام شکل داد، آن را سر و سامان بخشید، جاهلیت را به جهان اسلام بازگرداند، اشاره نموده، تا شروع اختلافی فرقه ساز را در جامعه اسلامی شناخته، با سیاسیت تفرقه انداز و حکومت کن آشنا شده، شاید راه را برای به اقتدار رسیدن اینگونه سیاست های خائنانه مسدود کرده، یکصدا در یک جبهه واحد علیه استعمار جهانخوار خون آشام بی رحم، تا پیروزی نهائی حضور داشته باشیم.
اختلاف دو گروه قریش و بنی هاشم، که مهم ترین و سرشناس ترین بل بانفوذترین و قدرتمندترین طوائف جامعه ی عربی حجاز به شمار می رفتند، به صورت دو جناح در صدر اسلام آن هم با حضور پیامبر اکرم در آمد.
قریش که بنی هاشم را پیش از ظهور اسلام، دشمن می داشت، در حقیقت از خود رانده بود، با علویان که متشکل از هاشمیان و هواداران آنها از مهاجر و انصار بودند، در مقابل یکدیگر قرار گرفتند، رفته رفته به صورت دو جناح قدرتمند مطرح شدند. قریشیان که تقوای عبادی و سیاسی در برخورد با فرد و جامعه نداشتند، بدون کوچک ترین پروائی، هرچه آنها را به مقصد و منظور می رساند، ولو در اسلام نهی شده بود، مرتکب می شدند. و علویان هاشمی که شدیداً به مقررات آئین محمدی پایبند بودند ، از هربی تقوائی عبادی سیاسی گریزان بوده، به همین خصوصیت، قریشیان بی فضیلت، با خدعه و نیرنگ به قدرت رسیده، قرن ها زمام امور جامعه اسلامی را به دست گرفته، برای تأمین هر منظور ضداسلامی، فرقه ای فراهم می آوردند تا با قواعد آن فرقه که رنگ و لعاب اسلامی داشت، منظور و مقصود تأمین کننده ضداسلامی را اسلامی نمایند.
در کنار فرقه سازی ، عده ای را که تقریباً اسم و رسمی داشتند، لکن از خوشنامی برخوردار نبودند، مانند ابوهریره چون زمان رسول خدا را درک کرده بودند و می توانستند از قول پیامبر اکرم حدیث سازی کنند، به نام محدث و فقیه فتوادهنده، خریداری کردند تا نیازمندی های دینی را که مشروعیت اسلامی نداشت با فتاوی آنان تأمین کنند.
این جهات و صدها نظیر آن که در تاریخ پژوهشی به دست می آید، و نه تنها با اسلام ناب محمدی سنخیت نداشت، بل مغایر با آن بود، موجب شد اسلام تاریخ که ماجرای بعد از رحلت پیامبر اکرم آن را تدوین کرد اسلام اموی و اسلام عباسی را براساس تأمین خواسته های امویان و عباسیان به وجود آورد.
ولی آنچه حائز اهمیت است و باید دقیقاً مورد توجه قرار گیرد، مسأله برخورد پیامبر اکرم در جابه جای دوران بعثت و هجرت، با سلیقه های جناحی می باشد. که می توانست به صورت فرقه ای اسلامی در کنار اسلام مطرح شود و به تحریف و تحذیب اسلام بپردازد. و می بینیم بعد از رحلت رسول خدا، هرروز به بهانه ای ظاهراً اسلامی، فرقه ای به وجود آوردند، تا به آن، خواسته های ضداسلامی و نامشروع را با اسلام مطابق سازند. و بهترین روش برخورد پیامبر عزیز و رنج کشیده ی اسلام، با این نوع جریانات فکری، که یکپارچگی جامعه اسلامی را به بلای جناح بندی گرفتار می کرد، زمینه ساز فرقه ای شدن اسلام ناب محمدی به وسیله بدعت، تحریف و تحذیب در اسلام بود. و در کنار این دقت نظر رسواکننده، مسلمانان را از رجوع به غیر قرآن، یا آنچه به تائید قرآن نمی رسد، حتی روایاتی که به نام شخص پیامبر خدا گفته می شود بر حذر داشته - برای اینکه آنچه در فرداهای اسلام، به نام اسلام و مسلمانی مطرح می شود، در صورتی که شباهتی به اسلام ندارد، رسمیتی اسلامی پیدا نکند، معیاری برای برخورد دینی در چنین مواقع در دست باشد - قرآن و عترت را کنار هم قرار داده، به صورت میراثی جدائی ناپذیر همیشه با هم، به جامعه اسلامی معرفی کردند؛ تا جریان های فکری که مطرح می شود، با این دو اصل اصیل آسمانی شناسائی شود.
پس هرجناح سیاسی یاگروه عقیده ای در اسلام، خود را با یکی از قرآن و عترت تأمین کند برخلاف دستور پیامبر اکرم عمل نموده، خطرناک ترین جریانی است که فرد و جامعه اسلامی را به ضلالت می کشاند. البته قابل تذکر است اگر در کنار فرقه های ضاله ای مانند بابیه ، ازلیه، بهائیه یا وهابیه که متأسفانه اسلامی معرفی می شوند - و به دلیل اینکه قرآن و عترت را کنار گذاشته اند مسلمان نیستند - گروهک شیخیه یا صفویه با ادعای قبولی قانون قرآن و عترت خویش را پیرو راستین پیامبر اکرم می شناسانند، باید توجه داشت چون فرقه هائی امثال شیخیه و صفویه با شعار شیعه بودن، قرآن و عترت را اصل اعتقادی خود معرفی می کند، می باید بدانند اصل عترت که امانت شیعه در کنار اصل قرآن به شمار می رود، در دوران غیبت کبری که زمان زعامت دینی، سیاسی آخرین فرد از امامت است، و امام قائم - ارواحنافداه - در پس پرده ی اراده الهی قرار دارند، می باید به حسب فرمان لازم الاجرای حضرت حجه بن الحسن - عجل الله تعالی فرجه الشریف - مرجعیت دینی روایان مجتهد را که فقیه اسلام اهل بیت می باشند قبول داشته، امر و نهی آنان را که او امر و نواهی امام - (علیه السلام) - است در انجام فرائض مسلمانی شرط بدانند. در غیر این صورت با آنان که اصل هم شأنی قرآن و عترت را نپذیرفته اند، فرقی ندارند.

فرقه سازی با انگیزه

بررسی تاریخ، نشان دهنده و بیان کننده ای این حقیقت است که در کنار اختلافات و نزاع های کلامی و فقهی که جمعیت هائی از مسلمانان را تا قرن سوم هجری به صورت های گروه هائی در آورد، در معنا موجب پراکندگی شد، با گذشت زمان، فلان فرقه کلامی، را که به وجود آورده بودند، بهانه ای برای تأمین جاه طلبی نخبگان قدرت طلب که می کوشیدند به نوعی زمام اموری از اسلام را به دست گیرند گردید. قلدوران جاه طلب که قصه ی لقمه های چرب درباریان ایران و روم آنها را دیوانه کرده بود، افراد سرشناس، لکن سست ایمان را که از آوازه و شهرتی بخوردار بودند و شرافت درک زمان رسول خدا را موقعیتی وانمود می کردند که کمتر کسی دارد استخدام کرده، مأموریت دادند دست به ساخت و ساز فرقه ای بزنند که مبنای اصولی و فروعی آن، براساس تائید عملکردهای دینی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی باشد که، تائید اسلام نمی رسد. یعنی در اسلام اهل بیت جایگاهی ندارد.
بنابرگزارش تاریخ، حسن بصری، نخستین فرقه سازی است که از سوی بنی امیه چنین مأموریتی را پذیرفت تا با تأسیس فرقه مرجئه کردار، گفتار و رفتار ضداسلامی امویان را با اسلام تطبیق دهد.
در همین دوره که ماجرای بین علی امیرالمومنین - (علیه السلام) - با معاویه - بنابر پیشنهاد مسلمان - به حکمیت کشید، عمرعاص، با فریب دادن ابوموسی اشعری، نتیجه حکمیت را به نفع معاویه بن ابوسفیان تمام کرد. خوارج خسته از اوضاع زمان، هر دو جانب را رها کرده، حکم الهی را جهت مسلمانی کفایت کننده دانسته، اگر به سوی معاویه نرفتند، جانب علی امیرالمومنین - (علیه السلام) - را نیز رها کرده، به صورت فرقه ای در آمدند که تا مدت ها در اسلام حضور داشته، مسلمانی را به سلیقه خویش تعریف می کردند.
در پی این حادثه که به شهادت علی امیرالمومنین ختم شد، معاویه با تردستی و تزویر، مانع وجود امام حسن مجتبی - (علیه السلام) - را با به شهادت رساندن آن حضرت از میان برداشت، زمینه را برای خلافت پست ترین و رذل ترین فرد عیاش و شهوتران اموی، فرزندش یزید آماده کرد. واقعه خونین کربلا، پیش آمد، در پی آن حادثه ی همیشه پرداغ و سوز، قیام هائی علیه یزیدبن معاوله انجام پذیرفت که هیچکدام به صورت فرقه ای باقی نماند؛ مگر قیام زیدبن علی بن الحسین، امام سجاد - (علیه السلام) - که پس از سرانجام دلخراش شهادت آن بزرگوار، به لحاظ اینکه زید در دوران قیام با عنوان امام مطرح بود، نفوذهای قدرت حاکم مأموریت یافتند. جنبش زیدیه ضد بنی امیه را به فرقه ای که در رأس آن، امامی به عنوان جانشین زید قرار دارد تبدیل کرده ، تا به این وسیله امامت ائمه اهل بیت را تعمیم داده، اعتبار نص پیروان امامت اسلام اهل بیت را زیر سوال ببرند. مهم تر معتقدان به امامت آل بیت را در مورد امام حقیقی واقعی دچار تردید نموده، به صورت دو گروه در مقابل هم قرار داده، تا از نفوذ و قدرت امام معصوم که خطری جدی و حکومت برانداز است بکاهند.
مروانیان که به گواهی تاریخ، عیناً امویان کثیف و عیاش بودند، و به روش آنها براساس و پایه ظلم و ستم حکومت می کردند، عرصه را برفرد و جامعه تنگ ساخته، موجب شدند بنی العباس - که در آرزوی حکمرانانی به سر می بردند - مصمم شوند به هر نوع ممکن، به بهانه ی دفع ظلم و ستم و حمایت از مظلومان زجرکشیده و ستمدیده در مقابل حکومت وقت ایستاده، شاید آنان نیز به حکومت رسیده، دلی از عزا درآورند. جهت همین منظور از علویان پیرو و معتقد به امام صداق - (علیه السلام) - طلب کمک و یاری در سرکوبی قدرت حاکم وقت نمودند، آنان نیز با شرط حضور نماینده ای از سوی امام در جنبش، پیشنهاد بنی العباس را پذیرفته، در یک جبهه با یک شعار، زیر نظر اسماعیل، فرزند ارشد حضرت صادق - (علیه السلام) - به عنوان امام جنبش، علیه امویان و مروانیان جنگیدند. پس از پیروزی، عباسیان مکار و مزور، به خدعه و نیرنگ، اختیار امور را بدون حضور علویان که در پیروزی قیام نقش بسزائی داشتند، در دست گرفتند.
سلحشور و جان برکف امام را کنار زده، بدون تردید یاران امام را مصمم خواهد کرد تا علیه اینان نیز مانند بنی امیه، جنبشی را بازسازی کرده، با سیاست زیرزمینی، آرام و آسایش را بر بنی العباس حرام کنند؛ عباسیان به لحاظ چنین ترس و واهمه ای بود که روش مقابله به یزید را الگو قرار داده، از وابستگان عباسی که در جنبش ضداموی به ظاهر نیابت اسماعیل را از سوی پدر بزرگوارش حضرت امام جعفر صادق - (علیه السلام) - به عنوان امام جنبش پذیرفته بودند، گروهی نفوذی به وجود آورده، با علویان مخالف همصدا کردند.
بعد از اندک زمانی، وظیفه کارشکنی در شکل گیری قیام و خبرچینی نفوذی های عباسی به برنامه طرح امامت اسماعیل ختم شد. با اینکه امامت اسماعیل به رسم آن روزگار مربوط به جنبش بود نه امامت ادامه دهنده راه رسالت که کفایت کننده از نبوت خاصه است، اسماعیل را که با عنوان امام جنبش - مانند امام جماعت - در حرکت انقلابی ضدامویان و مروانیان مطرح بود، همچون پدر بزرگوار دانسته، از این مقطع تاریخ جنبش حامی و مدافع حقوق امام غدیر و امامت وارث خلافت خاتمیت اسلام به فرقه ضد امام و امامت تبدیل شد، بلای امامان اسماعیلیه - که تا روزگار ما با تاریخ پیش آمده اند - تأمین کننده خواسته های مخالف امامت ائمه طاهرین - (علیه السلام) - بوده اند. در کتاب رهبران ضلالت تحقیقی جامع در این زمینه صورت گرفته است.

وسائل و شکل فرقه سازی

یکی از مسیرهای مبارزه با تفکر مکاتب مذهبی سیاسی یا اصالت های دینی آئینی آسمانی اضافه های سلیقه ای شخصی براصول و فروعی است که می باید اصیل بماند. مخالفان آئین جهانی اسلام که از همان روزهای نخست بعثت حضرت ختمی مرتبت براساس شواهد دینی به خوبی می دانستند، بل یقین داشتند دین مبین احمدی، آئین آسمانی جهانی است و حضرت محمد بن عبدالله همانطور که پیامبران ماقبل حضرتش بشارت داده اند، پیامبری برای امت تمامی انباء خواهد بود، جهت بقای آئین های مجوس، سهود و مسیحیت که مشروعیت خود را از دست داده بودند ، با برقراری اسلام محمدی، مسیرهای زیادی را برای مقابله با اسلام انتخاب کرده و هرکدام از آنها مستقیماً یا به واسطه نفوذی های خودفروخته - که ظاهراً اسلام اختیار کرده بودند - برنامه های ضداسلامی را دنبال می کردند. آنچه بیش از هرروشی در کنار توطئه های ضدامنیت اجتماعی، تمامیت ارضی کشور اسلامی، در هم ریختن استقلال و برقراری نظام اقتصادی اسلامی جلب توجه می کند، خطر دستکاری اصالت های اعتقادی و احکام فرائض مسلمانی بوده ، و لذا با بررسی تاریخ، متوجه این حقیقت غیر قابل انکار می شویم، آنجا که مسیر خلافت و پیشوائی اسلام را که در انصار خاندان عصمت است تغییر می دهند، طرح بی اعتنایی هرگونه پیشوانه خلافت آسمانی از قبل تعیین شده را می ریزند. به همین لحاظ چون قادر به جعل آیات قرآن نبودند، و از سوئی روایات، مفسر آیات و تعیین کننده کلی گوئی های قرآن بود که او امر و نواهی الهی را با شرح و بسط مشخص و معین می کرد - مانند دستور اقامه نماز و پرداخت زکات قرآن، که می بایست روایات حدود و نحوه انجام آن را معین و توضیح دهند - به همین لحاظ به جعل روایات که امکانش فراهم بود پرداختند. با اجرای این عمل حرام، تفاوت بین برگزیده های رسول خدا و افراد معمول جامعه برداشته می شد. عدم صلاحیت انتخاب شده های شورائی را که در اصل نبوت و امامت اعتباری ندارد به حکم اینکه برگزیده الهی نیستند و توسط پیامبر اکرم معرفی نشده اند، نخست از منصب خلافت و جانشینی ختمی مرتبت، سپس مناصب حساس جامعه اسلامی کنار گذاشته می شدند، برطرف می کرد. ولی جعل روایات توانست، سیاست از قبل طراحی شده ی نخبگان قدرت طلب عرب را در رسیدن به حکومت دلخواه نزد عوام مسلمانان که کم هم نبودند مشروعیت داده، وصی رسول خدا را از منصب خلافت که جانشینی پیامبر اکرم می بود کنار گذاشته، زمام امور جهان اسلام را به دست گیرند. مسلماً چنین تحولاتی نیاز به مقررات خاص خود داشت، به همین لحاظ می باید دستورات عبادی و مقررات اجتماعی سیاسی نیز که با حکومت خودساخته سازگار نیست دستکاری می شد، تا قابل اجرا شده ، براثر عدم سنخیت با نوع حکومت به وجود آمده که آسمانی و الهی نیست، تولی مشکل نکند؛ به جهت چنین ضرورتی، مقررات عبادی و وظائف مسلمانی را که در عصر پیامبر اکرم مشخص و معین شده بود، با سلیقه های شخصی خویش تغییر داده، با این اقدام، علاوه براینکه به میزان نفوذ خویش و آمادگی اطاعت بیش از پیش مسلمانان فریب خورده پی می بردند، زمینه را برای طرح افضلیت انتخاب شده ها، بر اوصیا و برگزیدگان الهی آماده می کردند.
موضوع مهم دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، این حقیقت تلخ می باشد که تلخی آن چهارده قرن است کام شیرین اسلام و مسلمین را تلخ نموده است: دست اندرکاران سیاسی که بعد از رحلت پیامبر اکرم به وجود آمدند، در کنار تعمیم ولایت، که هنگامی کردن موقعیت خاص ائمه اهل بیت - (علیه السلام) - بود، مسأله رهبر دینی و سیاسی جامه را از انحصار اوصیای دوازده نفری پیامبر اکرم که می بایست یکی بعد از دیگری به دست می گرفتند خارج کرد. از این تاریخ امامت جنبه مرجعیت دینی و خلافت به عنوان ریاست سیاسی جامعه اسلامی مورد توجه قرار داده شد.
ولی به حکم چراغی را که ایزد برفروزد هیچگاه خاموش نمی شود، در چنین موقعیت حساس و خطرناک که جرأت نفس کشیدن هم از خلق گرفته شده بود، وفاداران پیامبر اکرم، بدون ترس از رعب و وحشتی که به وجود آورده بودند، هراسی به خود راه نداده، به مقررات حکومتی وقعی نگذاشتند، به طور آشکارا تا سرحد شهادت به حمایت از اسلام محمدی و خاندان عصمت، و اصل غیر قابل تغییر امامت پرداختند و این روش که بدون وقفه باگزارشی از گوشه و کنار کشور اسلامی به دست اندرکاران می رسید، نه تنها موجب وحشت و اضطراب می شد، بلکه فکر چاره جوئی را لحظه به لحظه ضروری و حساس تر می نمود. شیطان های مجسمی مانند عمروعاص که همیشه در طول تاریخ حضور داشته اند، در جلسات سری به این نتیجه رسیدند، برای مقابله با ارادتمندان و دلباختگان جان برکف آل رسول، باید بدلی آنان را فراهم آورده، هرکدام را به آنچه خوشنامی خاندان یا اسلامیت ایشان را زیر سوال می برد به جان امامت افکنند. و لذا به همین منظور بنابرگزارش تاریخ، به شکل زیر بامشکل وفاداران رشید نبوت، یاران شجاع و جان برکف امامت، که امان را از حکومت برداشته بودند به تصور و خیال - مقابله کردند:
الف: عده ای را که به دینداری شهرت نداشتند، یا حتی آلوده به منکرات بودند، وادار کردند در بین مردم، دم از دوستداری خاندان بزنند.
ب: بعضی را مأموریت دادند در جمع و اجتماعات شایع سازند، محبت و دوستداری خاندان کفایت از انجام فرائض مسلمانی می کند.
ج: عده ای را استخدام کردند که امامت امثال زیدبن علی بن الحسین، امام زین العابدین و اسماعیل بن امام جعفر صادق و نظیر اینان را مسأله داغ روز جهان اسلام سازند.
د: روش غالیان مسیحی، که عیسی بن مریم را در مقامی فوق بنده و مخلوق بودن قرار می دهند، جلب توجه نخبگان قدرت را نموده، از دو طبقه، جمعیت غالی را به وجود آوردند: آنهائی که در کنار ائمه دیده شده بودند، لکن امکان خریداری آنان بود، آنها را به هروسیله ی ممکن خریداری کردند. و گروهی را نیز استخدام کردند تا با حمایت از امام، شهرتی فراهم آورده، تا به آن تأمین منظور حکومت کنند.
این گروه مأموریت داشتند، اعتقاد پیامبری امامان یا خدائی ایشان را رواج دهند تا از این راه نیز کاری برخلاف امام، تنها جانشین پیامبر، و امامت یگانه ادامه دهنده نبوت، در حقیقت حافظ اسلام ناب محمدی که خاتمیت اسلام است کرده باشند. روش های مقابله ای که هیچگاه قطع نشده، طرحی همیشه کارساز برای دشمنان اسلام و مسلمانی به شمار رفته می رود، و با موضوعات با اهمیت خاصی که در اصیل ماندن اسلام ناب محمدی نقش بسزائی دارد برخورد نموده است، عبارتند از:
1. وحدت کلمه پیروان قرآن و نبوت خاتم پیامبران را از میان برداشته، مانع برقراری اتحاد و اتفاق کارساز جامعه اسلامی شوند.
2. کم رنگ کردن شرعیات اسلامی و توجه به اهمیت وظائف مسلمانی که قرآن و رسول خدا مشخص و معین کرده، توسط پیامبر اکرم به صورت منشور جاوید قرآن و عترت بیان گردیده است.
3. جداسازی مرجعیت دینی و رهبری سیاسی اسلامی، که جدائی ناپذیر بوده و هست.
4. تعمیم دادن امامت، تنها منصب مخصوص امام، که بعد از رحلت پیامبر آسمانی اسلام، تا آخرین غروب دنیا کمبود نبوت را تأمین کرده، انسان را از رجوع به غیر معصوم بی نیاز می سازد. زیرا همانطور که محمدبن حنیفه، به برادر بزرگوارش امام مجتبی - (علیه السلام) - عرض می کند: تو امام هستی و وسیله ای به سوی پیامبر،(6) امام وسیله ای است به سوی پیامبر که این مقام امام در غیاب یا حضور پیامبر است. این چهار موضوع و مهماتی که در این راستا به نظر رسید، آثار شوم برخورد مخالفان اسلام اهل بیت می باشد که از صدر اسلام برای مقابله و از بین بردن تمامی آنچه مورد اشاره قرار دادیم به کارگرفته شده است. در مورد اصل قرآن و عترت که توسط رسول خدا مقرر گردید و به اعتبار ماینطق عن الهوی(7) حکم وحی الهی دارد، تا در قرآن در مقابل قرآن قرار داده نشود، سنت را جایگزین عترت ننماید، تا طرح شوم روایات نبوی، کفایت کننده ی امامت عترت است عملی نشود و رسمیت پیدا نکند. در صورتی که در جابه جای دوران بیست و پنج سال کنار گذاشتن امامت عترت، که علی وصی از حق مسلم و آسمانیش کنار گذاشته شده بود، تاریخ گواه است چطور و چگونه با در دست داشتن روایات نبوی، کمبود امام عترت احساس می شد. مهم تر چگونه با کنار گذاشتن امامت عترت، احکام اسلامی را با اعتراف به اینکه در عصر رسول خدا، انجام آن حلال، بل ضروری جامعه اسلامی بوده است نهی کردند؛ یا گفتند چون از شکل برگزاری نماز نافله خوششان نمی آید، که جمعی در رکوع، گروهی در سجود یا همان زمان تعدادی در قیام باشند، با اینکه پیامبر خدا دستور داده اند، نوافل فرادی خوانده شود، می گیوئیم با جماعت بخوانید.
یا درباره جداسازی دین از سیاست ، که جهان اسلام هنوز با این طرح شوم مواجه است، حکومت دینی و سلطنت سیاسی را دوشکل جداگانه وانمود کردند و مقابل یکدیگر قرار دادند . اسلام را با حکام خودکامه، که هرکدام به سلیقه، ولو مغایر اسلام، در گوشه ای از جهان برکشور و ملتی مسلمان حکومت می کنند مواجه کرده، وظائف مسلمانی را ناچار به لحاظ حفظ ظاهر همانگونه که رسم مسلمانی است انجام می دهند، لکن روش سیاسی حکومت داری اسلامی را به سلیقه خود معین و مشخص می نمایند. و اگر عالمان دینی اسلامی که فقهای آئین محمدی هستند، به آنچه انجام می گیرد اعتراض کنند، با ایشان چنان برخورد می شود که کمترین آن، زندان و شکنجه یا تبعید است در صورتی که اگر در پی آنچه بعد از رحلت رسول خدا گذشت، مرجعیت دینی و رهبری سیاسی جهان اسلام همانطور که ائمه خاصه امام زمان - ارواحنافداه - دستور داده اند در انحصار عالمان وارث امامت بود، راویان مجتهد - که فقهای آل محمداند - در رأس حکومت اسلامی قرار می گرفتند، نه مسلمانان به مسلمانانی سلطنتی خوی می گرفتند - که نتوانند مسلمان حقیقی واقعی باشند - و نه سلاطین جور، خویش را متولی رسمی اسلام می شناختند که هر روز زیر ورقه ذلت مسلمانان را برای بقای ریاست خود امضا کنند.