رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

شیخ عبدالرحیم دزفولی

شیخ نبیل و فاضل جلیل، الاوثق الاعدل الخمولی الشیخ عبدالرحیم دزفولی(116) که از تلامذه قدیم شیخ انصاری بود و تا زمان وفات شیخ وقت خود را در پای منبر او صرف نمود و تحقیقات اصولیه شیخ را بهتر از دیگران ضبط کرده بود گفت:
مرا دو حاجت بود که در قضا و کفایت آنها بسیار مایل بودم و آنها را به کسی نمی گفتم لکن مکرر در خصوص بر آمدن آنها امیرالمؤمنین و امام حسین و عباس بن امیرالمؤمنین (علیها السلام) را در هر یک از حرم محترم و روضه مطهره ایشان شفیع کردم و اثر اجابت ندیدم اتفاقاً در یکی از اوقات زیارت مخصوصه از نجف به کربلا رفتم و باز در حرمین شریفین عرض حاجت نمودم و اثری ندیدم تا آنکه یکروز در روضه عباسیه رفتم دیدم که جمعیت بسیاری در آن روضه اجتماع دارند و زنان عرب هلهله می کنند و مردان آمد و شد می نمایند و شخصی را در میان دارند.
چون از سبب و باعث پرسیدم دانسته شد که پسری از اعراب بیابان فلج بوده در مدتی مدید، و کسان او، او را به حرم حضرت عباس آورده و دخیل آن حضرت کرده اند و او مشمول نظر کیمیا اثر آن بزرگوار شده و صحیح و سالم گردیده و مردم لباس تن او را پاره کرده از برای تبرک می برند.
چون این واقعه را مشاهده نمودم حالت من منقلب گردید و دلم بدرد آمده و آه سرد برآوردم پس به ضریح مطهر نزدیک شدم و عرض کردم که یا اباالفضل مراد و حاجت من مشروع و سهل بود و مکرر آنها را به پدر و برادر و خودت عرض کردم و اعتنائی نفرمودید و این بچه عرب صحرائی را به محض اینکه دخیل آوردند اجابت نمودید و از این معامله دانسته می شود که بعد از چهل سال زیارت و مجاورت و اشتغال به علم مقدار یک بچه در نظر شماها قدر ندارم و این همه مشقت و زحمت اثری نکرده من هم دیگر بعد از این در این بلاد نمی مانم و به ایران می روم این سخن گفته و از روضه بیرون آمده سلام مختصری در روضه حسینیه مانند کسیکه از مولای خود قهر نموده کرده و مراجعت به منزل نمودم و مختصر اسبابی که با خود داشتم برداشتم و روانه بسوی نجف اشرف شدم به اراده آنکه پس از ورود عیال خود را با اسباب و اثاث نقل به کنار دریا کرده روانه بسوی شوشتر شوم.
چون وارد نجف گردیدم از راه صحن مطهر بسوی خانه روانه شدم و چون وارد صحن شدم با ملا رحمت الله که ملازم و نوکر شیخ بود ملاقات کردم و پس از رسم ورود بر مسافر که مصافحه و معانقه و تهنیت ورود باشد گفت که شیخ یعنی شیخ مرتضی انصاری تو را می خواهد گفتم: شیخ چه میدانست که من حالا وارد می شوم گفت: نمی دانم همینقدر می دانم که بمن فرمود که برو در میان صحن شیخ عبدالرحیم از کربلا می آید او را بنزد من بیاور چون این سخن شنیدم گفتم:
شاید باعث بر این کلام ملاحظه عادت مجاورین بوده که فردای روز زیارت مخصوصه از کربلا بیرون می آیند و فردای آن روز وارد نجف می شوند و غالباً هم از راه صحن وارد می شوند که اول ورود ایشان بر امیر مؤمنان صاحب صحن باشد پس روانه بسوی خانه شدیم چون وارد بیرون خانه شدیم کسی در آنجا نبود ملا رحمت الله حلقه بر در اندرون بزد شیخ آواز داد که کیستی؟ عرض کرد که شیخ عبدالرحیم را آوردم شیخ بیرون آمد و بملا رحمت الله فرمود تو برو چون برفت شیخ بمن فرمود که فلان حاجت و فلان حاجت داری؟ عرض کردم: آری، فرمود: اما فلان و اسم یکی از آنها را برد پس آنرا من بر آورم و اما فلان و اسم آن دیگر را برد پس فرمود برو استخاره کن اگر خوب آمد بیا آنرا هم تدبیر مقدمات و ضروریات می نمایم و بکن، راوی گوید رفتم و استخاره کردم و خوب آمد و بعد از عرض و اعلام تدبیر فرمود.

حاج میرزا حبیب الله رشتی

فاضل مدقق و عالم محقق جناب حاج میرزا حبیب الله رشتی(117) سلمه الله که از اکابر تلامذه مرحوم شیخ انصاری است و مصلی و منبر تدریس شیخ در نجف اشرف امروز واگذار به آن بزرگوار است از پسر مرحوم حاج سید علی شوشتری که از اولاد سید نعمه الله جزایری(118) و از مجاورین نجف اشرف است و در ورع و زهد و تقوی سلمان عصر و مقداد دهر خود می باشد و با مرحوم شیخ انصاری کمال معاشرت و دوستی داشت و بر جنازه شیخ مرحوم او اقامه نماز نمود و بعد از وفات شیخ تا یکسال تقریباً که زنده بود امور خلق به او راجع بود و اعتکاف مسجد سهله و کوفه را بسیار مواظبت می نمود و مردم را در حق او چنان گمان بود که شرفیاب خدمت امام عصر (علیه السلام) می شد و معروف به کرامات بود.
روایت کرد که گفت: دروبائی نجف که در دهه هفتم از سال هزار و سیصد هجری واقع گردید سید علی را در اواسط شب ناخوشی وبا عارض شد و چون حالت او را بسیار پریشان دیدم و ضعف پیری و عبادت هم در او زیاده بر آن بود از خوف آنکه مبادا تا صبح نماند و شیخ انصاری از او مواخذه عدم اعلام نماید فانوس را از برای اعلام شیخ روشن کردیم سید چون ملتفت شد فرمود چه خیال دارید؟
عرض کردیم: اراده آنکه شیخ را با خبر کنیم،
گفت: حاجت بآن نیست شیخ حالا تشریف می آورد چراغ را خاموش کنید و بنشینید چون فانوس را خاموش کرده نشستیم چیزی نگذشت که آواز حلقه در بلند شد پس سید فرمود که شیخ است در را بگشایید چون در را گشودیم شیخ انصاری را با ملا رحمت الله در پشت در دیدیم شیخ فرمود حاج سید علی چگونه است؟ عرض کردیم: حالا که مبتلا شده خدا رحم کند ان شاء الله.
فرمود باکی نیست ان شاء الله و داخل گردید چون سید را مشوش و مضطرب دید فرمود مضطرب مشو خوب می شوی ان شاء الله سید عرض کرد که از کجا می گوئی؟
فرمود: که خواسته ام که تو بعد از من بمانی و بر جنازه من نماز کنی عرض کرد که چرا این را خواستی؟
فرمود: حالا که شد پس نشست و قدری سؤال و جواب و مطایبه کردند و شیخ برخاست فردای آنروز را شیخ بعد از درس در منبر فرمود که حاجی سید علی را می گویند که ناخوش است هر کس به عیادت او می رود بیاید پس از منبر به زیر آمده با جمعی از طلاب به خانه سید رفت.
مؤلف گوید: که حقیر هم در آن مجلس بودم و این سخن را هم از شیخ شنیدم لکن کاری لازم مانع از همراهی با ایشان گردید.
و بالجمله راوی گوید که چون وارد گردید مانند کسیکه خبر ندارد پرسش حال فرمود من خواستم که عرض کنم شیخنا شما که دیشب را خود تشریف آوردید و دیدید، ناگاه سید را دیدم که انگشت به دندان گزید و اشاره کرد دانستم که بر اظهار آن رضا ندارند سکوت کردم و بعد هم سید عافیت یافت و بر جنازه شیخ نماز کرد اعلی الله مقامهما

شیخ محمد حسین کاظمی

شیخ جلیل و ثقه نبیل شیخ محمد حسین کاظمی نجفی که الان (یعنی سال 1300 ق) در نجف اشرف قدوه فقهای عرب و صاحب حوزه درس و امام جماعت است گفت در اوایل وفات شیخ محمد حسین صاحب کتاب جواهر و انتقال ریاست عامه بشیخ جلیل شیخ مرتضی انصاری من بعد از نماز عشا داخل حرم می شدم و پشت به در و رو به ضریح مطهر تکیه به دیوار از برای زیارت می ایستادم و وقوف را طول می دادم و غالباً دخول و خروج شب شیخ انصاری مقارن با وقوف من می گردید اتفاقاً در یکشب جناب شیخ در حال وقوف به من برخورد و آهسته کیسه پولی در دست من گذاشت و آهسته فرمود که نصف این را خود خرج کن و نصف دیگر را بر شاگردان خود تقسیم کن این سخن فرمود و برفت و من هم بعد از آن به خانه رفتم و مقدار آنرا معلوم کرده دیدم که تمام آن با دینی که در آن اوقات دادنی بودم مطابق بود با خود خیال کردم که تمام آن را به مصارف دین معجل خود رسانم و بعد از آن، بتدریج مقدار نصف آنرا از برای شاگردان کارسازی کنم این خیال را کردم لکن تا شب آینده کاری نکردم و این خیال را به کسی نگفتم تا آنکه بعد از نماز عشا باز داخل حرم شده در آن مکان سابق ایستاده بودم که شیخ بطریق عبور برخورد و سر خود را به نزدیک گوش من آورد و فرمود که شیخنا شما قسمت شاگردها را از این مال بدهید من باز بخود شما می دهم این بفرمود و برفت و من دانستم که از ضمیر من اطلاع یافته از آن اراده برگردیدم و مقام و جلالت شیخ بزرگوار را دانسته و فهمیدم.