رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

زائرین اربعین

اول: در ماه صفر هزار و دویست و نود و نه جمعی از اعراب بیابان از زن و مرد وارد نجف اشرف شدند با پای برهنه که رسم ایشان است و توشه این جماعت منحصر در قدری آرد و خرما است در انبانی که با خود دارند و منزل ایشان در میان صحن و ایوان حرم محترم است در شب هفدهم به جهت درک زیارت اربعین مقارن طلوع فجر به دم دروازه آمدند.
چون رسم آنجا است که پیش از طلوع آفتاب در را باز نکنند از مستحفظین دروازه استدعا کردند که در را باز کنند در جواب تندی نمودند و بد گفتند پس ایشان روی به گنبد مطهر کرده به زبان عربی شکایت نمودند که یا ابا الحسن میدانی که زوار توئیم و می بینی که اینها با ما چه می کنند و قریب به این مضامین گفتند که ناگاه صدائی ظاهر شده در دروازه باز گردید و هر لنگه آن بسمت دیوار خود شده بر آن چسبیده و قفل آهنی فرنگی باز نشده بر زمین افتاد و میخ آهن کج گردید و پشت بند چوبی به همان حالتی که در کلون دیگر بود باقیماند و پس نرفت، اعراب چون این امر عجیب بدیدند خوشحال و هوصه کنان از دروازه بیرون رفتند و بسوی مقصود خود روانه گردیدند و خبر منتشر شد و از شیعه و سنی جمع کثیری حاضر شده آنرا دیدند و امر چنان ظاهر و هویدا شد که به اذن حکومت شب چراغان نمودند و جماعتی نقل کردند که مقارن آن صدا، نوری از طرف قبر مطهر ظاهر گردید که اطراف را روشن نمود.

توسل و شفاء

دوم: در همان ماه صفر بعد از وقوع این واقعه شخصی از اهل سنت با عیال خود که از جمله ایشان طفلی بود تقریباً ده ساله که در دهم محرم نود و نه مریض شده و در همان مرض نصف بدن او مرتعش و زبان او لال گشته بود و مدتی بطریق استشفا بگور ابی حنیفه پناه برده بودند و اثری ندیده به مرقد شیخ عبدالقادر دخیل شده و ثمری نچیده لهذا بعد از یأس از این دو نفر در روز یکشنبه بیست و چهارم صفر وارد نجف اشرف شده متوسل به حضرت حیدر و قالع باب خیبر شدند و در روز بیست و پنجم به عزم استشفا وارد حرم محترم شدند و طفل را بقفل مبارک بستند با تعهد آنکه اگر شفا یافت شیعه شوند و تا عصر پنجشنبه بیست و هشتم روزی سه مرتبه او را به همین دستور داخل روضه مطهره کردند تا آنکه در ساعت یازده و نیم (یعنی نزدیک غروب آفتاب) از روز مذکور که وقت آوردن شمع ها و چراغ ها بحرم محترم، و وقت اجتماع زوار، در آن مکان شریف و زمان ازدحام حجاج بود آن طفل نقل کرد که بمحض ورود خدام و صف کشیدن ایشان در برابر ضریح از داخل ضریح سیدی جلیل نورانی با لباس سفید ظاهر گردید و انگشت مبارک را از شباک ضریح بیرون آورد و در دهانم گذاشت و فرمود یا ولد هذا الماء اشرب یعنی ای پسر این آبست بنوش بمحض آنکه انگشت مبارک بدهانم رسید تمام آلات و اسقام رفع شد و قفل خموشی از دهانم برداشته شد پس مردم ازدحام کرده دورش را گرفته لباسش را قطعه قطعه کردند و بردند و از شدت ازدحام خوف تلف طفل شده او را از ایشان پنهان نمودند و پدر و مادر طفل بعهد خود وفا کرده مذهب شیعه را اختیار کردند.

دروازه نجف

سوم: اینکه در شب جمعه بیست و نهم که در عصر پنجشنبه آن طفل مذکور عافیت یافت باز دروازه نجف اشرف از برای زوار باز گردید اوضح و اعجب از دفعه اولی و کیفیت آن بنحوی که یکی از مستحفظین نقل کرد و شواهد قطعیه بر صدق داشت چنین است که گفت:
در اول شب با کاظم آقا که مأمور بستن و گشودن دروازه است و کلیدها بدست او است بودم و در را محکم بستیم و کلیدها را با خود برد و دروازه مذکوره یک قفل فرنگی بزرگ مستحکم دارد و یک قفل آهنی بزرگ و یک پشت بند چوبی که با کلید خود به صعوبت گشوده می شود و یک میخ آهنی بسیار محکم و کشیک دروازه نوبت من بود لهذا بر بالای در شدم و در طارمه ای که محاذی قبه منوره است ایستادم بعد از دو ساعت و چیزی از شب رفته در را کوبیدند و من بر سر دالان شده از کوبنده در پرسیدم که کیستید؟
گفتند: چند نفر زوار هستیم که پیاده پا از مسجد کوفه آمده ایم و استعدادی نداریم هوا بسیار سرد است از برای خدا در را بگشایید جواب ایشان را به زبان خوش گفتم که کلید نزد کاظم آقا است و در قلعه خوابیده شما هم بروید در قهوه خانه شب را بخوابید آسوده تا آنکه بعد از آفتاب که در باز می شود داخل شوید سؤال را مکرر کردند و الحاح نمودند مرا کج خلق کردند تا آنکه فحش دادم و گفتم اگر دیگر دفعه اصرار کنید با تفنگ جواب گویم.
چون این را بشنیدند مأیوس گشته به قهوه خانه رفتند و من هم بجای خود برگردیدم که ناگاه پیش چشمم روشن شد متحیرانه به اطراف خود نظر کردم که اصل آن روشنی را که آن به آن در تزاید بود معلوم کنم چون ببالای سر نظر کردم پارچه آتشی دیدم که از بالا بزیر می آید و هر قدر نزدیک تر می شود روشنائی افزونتر می گردد تا آنکه مقابل طارمه گردید.
پس زمین متزلزل شد بنحوی که من بر رو در افتادم پس آن آتش چنان بر در خورد که گویا چند توپ به یکدفعه خالی گردید و از دروازه صدائی مهیب بر آمد و هر لنگه اش بدیوار سمت خود ملحق گردید و سقف اطاق کوچکی که متصل بدالان دروازه بود خراب گردید و دیوارش شکافت چون سر برداشتم هوا تاریک بود پس با جماعت نظام که خوابیده بودند و از مهابت این صدا از جا جستند بزیر آمدیم دیدم در باز شده و مثل دفعه اولی قفل آهنی و فرنگی گشوده گشته و بر زمین افتاده و میخ آهنی کج شده و پشت بند چوبی به همان حالیکه در کلون دیگری بود باقیمانده و پس نرفته، کاظم آقا خبردار شده با کلیدها آمده این حالت را مشاهده کرد پس سه شب دیگر از برای این واقعه چراغان کردند.