رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج سید عبدالرحیم کرهرودی

شخص بزرگ نبیل و سید ثقه جلیل حاج سید عبدالرحیم کرهرودی عراقی - حشره الله مع اجداده الطاهرین - نقل نمود که در اواسط دهه آخر هزار و دویست و پنجاه به اراده حج بیت الله از قریه کوهرود بیرون رفت و در مراجعت از کشتی و راه بوشهر آمد و وقوف او و همراهان در کشتی طول کشید، به طوری که کسان ایشان مأیوس شدند؛ بلکه خبر وفات او رسید تا آنکه پس از زمانی طویل، کشتی ایشان به ساحل رسید و آن زمان را حقیر طفل بودم - اگر چه مسافرت و مراجعت را در خاطر دارم - لکن قابل مخاطبه و نقل وقایع نبودم تا آنکه به حد رشد رسیدم و مراتبی از علوم تحصیل نمودم.
اتفاقاً شبی با سید مذکور در مجلسی بودم و پس از متفرق شدن اکثر اهل مجلس با او در مقام مکالمه و استفسار از غرایب امور بر آمدم؛ از جمله وقایع که خود او مشاهده کرده و ذکر نمود این بود که گفت: در آن سفر دریا، کشتی ما از اختلاف هوا از کار بماند تا آنکه ذخیره ما به آخر رسید و خوف گرسنگی و تلف نمودیم تا آنکه فضل خداوند شامل اهل کشتی گردیده خود را به ساحل - که شهری بود واقع در بعض جزایر - دریا رسانیدیم و اهل کشتی از برای تجدید ذخیره از کشتی بیرون آمده به شهر رفتند و توقف کشتی در آن مکان تا سه روز طول کشید و اهل کشتی در این باب به نزد ملاح شکایت کردند که ما مدتی است در دریا مانده ایم و سایر حجاج به خانه های خود رفته اند و خبر مرگ ما را برده اند با اینحال این توقف چه خوبی دارد؟
ملاح هم ایشان را اجابت کرده شخصی را روانه از برای اعلام حجاج کرد که امشب کشتی می رود. حجاج هم بعد از اطلاع از آن شهر جوقه جوقه به ساحل آمده بر کشتی کوچک سوار شده، خود را به مرکب بزرگ رسانیده سوار می گردیدند؛ تا آنکه از حجاج چند نفری باقی ماندند، که از جمله ایشان سیدی بود از اهل بعض بلاد خراسان که حاج سید حسین نام داشت و او مردی بود عالم و عابد و بزرگ و با او بود جمعی از بزرگ زادگان و ارحام و اهل بلد او. و آن سید به سبب بزرگی و حسن اخلاق، سایر همراهان و اهل کشتی را بر خود رؤف و مهربان کرده بود و بعد از سایر اهل کشتی آن جماعت آمده بر کشتی کوچک سوار شده بسوی مرکب بزرگ روانه گردیدند.
اتفاقاً پس از آنکه دست ایشان از ساحل برید، بادی و طوفانی شدید وزیدن گرفته و کشتی کوچک را آورده بر کشتی بزرگ بزد و آن را منقلب نمود و اهل آن جمیعاً به دریا ریختند و ضجه و ناله از کسان ایشان که در مرکب بزرگ بودند بر آمد. بلکه همه اهل مرکب بر حالت حاج سید حسین گریستند بعد از آن ملاح را شاگردان چند بود تیز چنگ - که روزی کاردی از دست بعض همراهان به دریا افتاد و بعض شاگردان در آب فرو شده آن را بر آورد - ملاح ایشان را، به طلب غریق ها در آب فرستاد و کسی از ایشان را نیافتند مگر غریقی را که مرده بوده بیرون آوردند و اهل کشتی چون این بدیدند از حیات کسان خود مأیوس گردیدند و به ملاحظه اینکه اگر کسی هم بیرون آوردند چون مرده است باید او را تثقیل(111) کرده دوباره در آب اندازند، دست از طلب و جستجو کشیده کشتی را راه انداختند. بعد از آنکه هوا تاریک و شب داخل گشته، روانه گردیدند.
اتفاقاً هوا هم موافقت کرده کشتی با کمال ملایمت روانه گردید. لکن کسان سید مذکور و سایر همراهان از غصه و اندوه مفارقت ایشان گریان و نالان و سر در گریبان بودند تا آنکه صبح از افق دریا طالع گردید و فریضه صبح را ادا نمودیم و هوا روشن گردید و ملاح بر عرشه کشتی بر آمد پس شادان و خندان و صلوات گویان فرود آمد و اهل کشتی را بشارت داد که اگر چه کسان شما غرق شدند لکن در عوض آن مصیبت، خداوند منت گذاشته هوا موافقت نمود و در این یکشب مسافت زیادی طی نمودیم و اینک ساحل دریا نزدیک و زمان خروج از کشتی قریب گشته است.
اهل کشتی از این بشارت مسرور شده اندکی آرمیدند تا آنکه آفتاب طلوع نمود و اندک بالا آمد. ناگاه در جلو راه، کشتی ای که در سواحل دریا کار می کند ظاهر و هویدا گردید و شخصی از آن کشتی پارچه ای در بالای نیزه ای زده بداشت که با اهل این کشتی کاری دارد پس ملاح لنگر را انداخت و کشتی را بداشت، تا آن کشتی برسد. چون ملاحظه کردیم دیدیم که سید جلیل حاج سید حسین مذکور است و اهل این کشتی از مشاهده او مبهوت شدند و از گریه شوق ایشان ضجه ای در کشتی افتاد.
پس شرح حال از آن مرد که او را آورده بود خواستیم.
گفت: که دیشب در اول شب در ساحل دریا با همراهان خود حلقه ای داشتیم و آتشی بر افروخته ماهی کباب می نمودیم ناگاه آوازی شنیدیم که هذا ودیعه الحسین یعنی این امانت حسین (علیه السلام) است و این مرد را در میان حلقه ما گذاشت و دیگر کسی را ندیدیم چون مشاهده حال و لباس کردیم او را غریق دیدیم و بی حال، پس به معالجات غریق، او را بخود آوردیم. پس اهل کشتی بعد از سکوت از گریه شوق و مصافحه و معانقه با سید مذکور از شرح حال پرسیدند و ذکر کرد که چون آن کشتی کوچک از اثر طوفان صدمه مرکب منقلب گردید و ما در آب فرو شدیم من به ملاحظه اینکه شناوری می دانستم و شاگردان ملاح را هم چست و چالاک دیده بودم مأیوس نشدم و شناوری کرده تا آنکه خود را از آب در آوردم.
دیدم که ملاحان جستجو می نمایند لکن در غیر محل و هوا را هم قدری تاریک دیدم پس دست بلند کرده آواز بر آوردم که مرا در اینجا دریابید. ناگاه موج دریا مرا فرو گرفت و دیگر بار غرق نمود باز هم ثانیاً با زحمت بسیار به شناوری، خود را از آب بیرون آورده، هوا تاریکتر و خود را دورتر دیدم باز نفس تازه کرده آواز برآوردم.
باز موج دریا مرا غرق کرد تا آنکه در دفعه سوم خارج شدم و از مشاهده تاریکی هوا و دوری یابندگان از ایشان مأیوس شده متوجه به سمت کربلا و عزیز زهرا شده عرض کردم یا جداه یا ابا عبدالله ادرکنی مرا دریاب و عیال و اطفال مرا چشم به راه مخواه این بگفتم و دیگر بار از صدمه موج غرق گشته و دیگر حال خود را ندانستم تا آنکه خود را در میان حلقه اعراب دیدم.
پس اهل کشتی از این معجزه قاهره و امر غریب در حیرت شدند. حاج سید عبدالرحیم مذکور گوید که با حاج سید حسین مزبور بودیم تا آنکه از کشتی بیرون آمدیم و در بوشهر تا شیراز و از شیراز تا اصفهان با او هم خرج و هم سفره بودیم و در اصفهان هم خواست که ما در مسافرت به خراسان از او دیدن نمائیم پس در اصفهان از ایشان جدا شدیم و توفیق مسافرت مشهد رضا و خراسان هم هنوز نشده است و بعد از ایشان خبری دانسته نشد.

ملا زین العابدین سلماسی

فاضل معاصر نوری - زید توفیقه - در کتاب منامات(112) از آخوند ملا زین العابدین سلماسی(113) طیب الله رمسه نقل کرده که او گفت:
در اوقاتی که سور سامره را بنا می نمودند. نماز پنجگانه را در حرم عسکریین (علیها السلام) می گذاردم و اوقات دیگر را صرف سرکاری کارگرها و بناها می نمودم.
اتفاقاً روزی نماز ظهرین را در حرم مطهر ادا کرده در بالای سر از برای اوراد و تعقیبات نشسته بودم. ناگاه جمعی از زوار ترک، از بلاد شیروانات وارد حرم شدند. و یک نفر ایشان بعد از ورود ضریح مطهر را گرفته به شدت حرکت می داد و به زبان ترکی همیان پول خرج خود را که در میان کربلا و مسیب از او رفته بود از صاحب حرم مطالبه می کرد و می خواست و ضریح مطهر را به طوری حرکت می داد که خوف آن بود که حلقه های شباک آن متفرق گردد و ستونهای آن از یکدیگر جدا شود و پاره ای کلمات جسورانه مانند کسی که با مثل خود مکالمه می کند می گفت، تا آنکه به زبان ترکی عبارتی گفت، که ترجمه آن این است، پنبه از گوش خود بردار که من تا همیان خود را نگیرم دست بر نمی داریم.
چون این سخن از او شنیدم او را به نزد خود خوانده با زبان ترکی به طریق ملایمت، موعظه و نصیحت کردم و به او گفتم که این نوع گفتار و کردار و رفتار شایسته حال ائمه اطهار (علیهم السلام) نیست، انسان باید با ادب حرکت نماید.
چون این سخن از من بشنید غضبناک گردید و به من گفت: آخوند به تو چه.
دیدم اگر زیادتر بگویم مرا می زند لاعلاج سکوت کردم و باز به سمت ضریح بر گردید و بر آن چسبید و آغاز مکالمه و مطالبه نمود و بعد از چند دوره طواف ضریح مطهر کردن روبروی ضریح و پشت به در حرم مطهر بنشست و زمزمه و گریه مانند ارباب توقع آغاز نمود و گردن خود را کج کرد و سر خود را بزیر انداخت - مانند کسی که از بزرگ طلب کرده و در محضر او نشسته انتظار احسان او را دارد.
و من با آن حالتی که داشتم خیره خیره به او نظر می کردم و با خود خیال می نمودم که با این قسمهای اکیده که خورد تا آنکه همیان مرا ندهی از اینجا بیرون نمی روم آیا کار او چگونه خواهد شد و امر او به کجا خواهد انجامید که ناگاه دیدم ارکان ضریح مطهر متحرک گردید به طوری که گویا کسی آن را حرکت می دهد. بلکه گویا در زمین حرم زلزله حادث گردید که اندامم بلرزید ناگاه از میان ضریح آوازی بر آمد و چیزی بلند گردید و در دامن آن شخص ترک افتاد به طوری که گویا کسی از میان ضریح آن را به دامن او انداخت چون نظر کردم دیدم که همیانی بود که آن شخص آن را می طلبید.
زیرا که بعد از آنکه در دامن او بیفتاد آن را برداشت و به زبان ترکی گفت: خانه تان آبادان باد رسید، بعد از آن متوجه به سمت من گردید و بخندید و گفت: آخوند دیدی که هنوز امام خود را درست و خوب نشناخته ای، چنین می دهند، این بگفت و متوجه عمل و زیارت گردید.

ملا عبدالحسین خوانساری

شخص ثقه عادل ملا عبدالحسین خوانساری - رحمه الله - که از مجاورین کربلای معلی و به تربت پنج معروف بود که تحصیل تربت از مواضع شریفه کرده به آداب ماثوره بر می داشت و به زوار عطا می نمود را در اوائل اوقات مجاورت در مجلسی ملاقات کردم و چون در او حالت صلاح و تقوی دیدم و دانستم که سالها است که موفق بمجاورت شده و ملازمت حرم مطهر نموده از او خواستم که از غرایب کرامات و معجزات آنچه خود مشاهده کرده ذکر نماید.
از جمله غرائبی که او ذکر نمود آن بود که گفت: مسقط راس من خوانسار و چندی در بعض قرای جابلق که از توابع شهر بروجرد است توقف کردم تا آنکه شوق مجاورت قبر مطهر حسینی (علیه السلام) در من حادث شد در وقتیکه هوا سرد و مقدمات سفر غیر موجود بود پس دو الاغ تحصیل کردم بر یکی از آنها چند نفر اطفال کوچک که یکی از آنها حسن نام دارد را گذاشتم و بر دیگر لحاف انداخته زوجه خود را بر آن سوار کرده بسمت بروجرد روانه شدم که از آنجا با زوار بسوی مقصود روانه گردم اتفاقاً مردی ملا محمد جعفر نام که ملای آن ده بود و به من مهربانی و اظهار ملاطفت می نمود بر این عزم و اراده مطلع گردیده بیامد و در مقام ممانعت بر آمد که هوا سرد است و زاد و راحله هم نداری و با وجود اینحال این کار از طریقه عقلاء دور است از او اصرار در منع، و از من انکار از امتناع تا آنکه مأیوس گردید و با دست خود بر زمین خطی کشیده گفت:
میروی لکن این بچه ها را خواهی کشت این خط و این روز را از خاطر مده این سخن گفت و بر گردید و ما هم روانه شدیم تا آنکه بفضل خدا و توجه عزیز زهرا همگی سالم و صحیح وارد کربلا گردیدیم و چندی بر این واقعه گذشت تا آنکه زوار آن ولایت به زیارت آمدند و چند نفر هم از اهل آن ده که یکی از آنها همیشره زاده ملا محمد جعفر مذکور بود با آنها بود من با خود گفتم که خوبست این چند نفر را که از اهل آن ده می باشند مهمان کنم که ببینند که بعلاوه آنکه همگی سالم هستیم زندگی و گذران هم داریم و خط ملا محمد جعفر بر ما راست نیامده لهذا رفتم و ایشان را از برای غذای صبح دعوت کردم و با خود به منزل برده سفره انداختیم و غذائیکه آماده نموده بودیم حاضر کردم مشغول صحبت و خوردن شدیم ناگاه حسن نام مذکور که اکبر اولاد من بود و در میان حیاط بازی می کرد از پله بام بالا رفته و از بالای بام آویزان شده بود که ما را تماشا کند که از بام طبقه سیم ساقط گردید و به محض سقوط روح از بدنش مفارقت نمود و بمرد و مقدمات کار بعکس مطلوب نتیجه داد و عیش و سرور به حزن و اندوه مبدل شد.
چون اینحالت را دیدم سر و پا برهنه بسوی حرم حسینی روانه گردیدم و در ورود عرض کردم السلام علیک یا وارث عیسی روح الله و خود را بباب ضریح مطهر چسبانیدم و شال از کمر خود گشوده یکسر آن را بقفل و سر دیگر را به گردن بسته و به آواز بلند صیحه زدم و گریستم و عرض کردم که نشد و بحق مادرت زهرا نخواهد شد که خود را راضی کنم بر آنکه خط ملا محمد جعفر بر من راست آید و سخن او بر کرسی نشیند نشد و نخواهد شد خدام و زوار و اهل حرم بر گرد من جمع آمدند و از حالت من متعجب گردیدند و از سبب عروض این حالت پرسیدند و جوابی نشنیدند که چه باعث شده و بعضی گمان جنون کردند و هر یک از دیگری سبب و باعث می پرسیدند و نمی دانستند تا آنکه بعضی از همسایگان که از اهل علم بود آمده که مرا از برای حمل جنازه ببرد و واقعه را از او استفسار نمودند و باعث را فهمیدند و آن شخص همسایه بنزد من آمد و در اول امر لسان موعظه و نصیحت گشود و گفت تو مرد دانائی هستی مرده عادتاً زنده نمی شود. بیا تا برویم و این طفل میت را برداریم مادرش خود را هلاک می کند هر قدر موعظه کرد مفید نیفتاد آخر لسان ملامت گشود و حضار هم موافقت کردند و من از غایت تحسر برایشان تغیر کردم و گفتم: مرا بخود واگذارید من که بشما کاری ندارم چرا عبث مرا می آزارید؟
چون این بشنیدند با خود گفتند که او را بحال خود وامیگذاریم و میرویم جنازه را برمیداریم این بگفتند و از حرم مطهر خارج شدند و از مشاهده این امر و استماع این سخن حالت من زیادتر از اول منقلب گردید و گریه و جزع من دیگر بار اشتداد یافت آواز بر آوردم و صیحه و ناله را بلند کردم و عرض نمودم که بحق مادرت زهرا دست از ضریحت برنمی دارم و از حرمت خارج نمی شوم تا آنکه خداوند جانم بستاند یا آنکه فرزندم حسن را به من رساند این بگفتم و گریبان چاک زدم و فریاد می کردم و بر سر می زدم تا آنکه روز قریب به نصف شد و ظهر نزدیک گردید ناگاه آواز ضجه و هلهله از میان صحن مطهر و ایوان بلند گردید و اهل حرم که در اطراف من و در مواضع دیگر بودند در اثر آن صداها بیرون دویدند و من ندانستم که چه واقع شده تا آنکه دیدم که مردم داخل حرم می شوند و ازدحامی عام و اجتماعی تام دارند.
چون خوب نظر کردم فرزندم حسن را دیدم که آن شخص همسایه ناصح یکدست او را گرفته و مادرش از دنبال می آید و با جمعی از زنان و همسایگان با حال صلوات فرستادن داخل حرم گردیدند چون او را مشاهده کرده خود را بر زمین انداخته سنگ ضریح را بوسیده سجده شکر بجا آوردم بعد از آن فرزند خود را در بغل کشیده چشم او را بوسیدم پس چگونگی حال را از همراهان پرسیدم آن شخص همسایه مذکور نمود که بعد از آنکه از تو مأیوس شدیم مصلحت در آن دیدیم که او را برداریم و پس از تغسیل و تکفین دفن نمائیم و بخاک سپاریم لهذا او را در خارج شهر به مغتسل برده برهنه کردیم و طاسی آب پر کرده بر سر او ریختیم ناگاه پرهای دماغ او را دیدیم که حرکت می کند گویا کسی آنرا می مالد پس سر خود را حرکت داده عطسه کرد و بنشست مانند خفته ای که بیدار شود چون این حالت را دیدیم از برای آسودگی تو و اظهار اعجاز این بزرگوار لباس بر بدن او استوار کرده او را به جهت زیارت حرم و مژده به تو اینجا آوردیم.
مؤلف می گوید: حسن مذکور را بعد از آن مکرر می دیدم و الان هم که روز جمعه بیست و ششم جمادی الاولی سال هزار و سیصد هجری می باشد مستصحب الحیاه می باشد اگر چه والد او ملا عبدالحسین مذکور مدتی است وفات کرده است.