رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

هو الرزاق

گویند شخصی خواست که رزاقیت رازق را به رأی العین مشاهده نماید تدبیر چنان کرد که به صحرائی رفت که محل رفت و آمد بنی آدم نبود و در آنجا بخفت تا آنکه وقت غذا در رسید و آتش جوع شعله ور گردید اتفاقاً شخصی از کاروان باز مانده راه را گم کرده در آن بیابان بی پایان بطلب راه بهر سو میدوید.
ناگاه نظرش بر آن شخص افتاد که در آن بیابان آسوده خفته از برای تحقیق راه به سوی او شتافت چون آن شخص بر آمدن او اطلاع یافت خود را به هیئت میت در آورد که او را مرده انگارد و او را به غذا خوردن واندارد
چون آن دیگر او را بر آن هیئت دید نبض او را بگرفت و از حرکت نبض او را زنده و آن حالت بی هوشی را از گرسنگی فهمید و سفره نان را از بار بدر آورد که به او بخوراند آن مرد دانست و دندان خود را بر یکدیگر بفشرد به طوری که آن دیگر هر قدر قوت کرد بر گشودن آن خود را قادر ندید لاعلاج قاشقی بدر آورد که به وسیله آن غذائی رقیق بگلوی او داخل کند چون آنمرد چنان دید برخواست و بسجده در آمد و به رزاقیت رزاق اعتراف نمود و آن شخص را از اراده خود باخبر گردانید و او هم دانست که باعث گمراه شدن او ارشاد آن گمراه بوده و در عوض او را به راه مقصود دلالت نمود.

سیر کردن سگ

نقل کرد ثقه لبیب، آقا میرزا محمد علی طبیب محلاتی، که شخصی از خوانین دماوند ذکر کرد که مرا در زمان صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر به تهمتی از منصب خود عزل کرد و سواره ای که در جمع من بود، گرفت و مرا هم گرفتند و حسب الامر در انبار عقوبت انداختند؛ تا آنکه امیر را از منصب صدارت عزل کرده، میرزا آقا خان نوری را منصب صدارت دادند و جمله ای از محبوسین انبار را بیرون آورده، رها کردند. که از جمله ایشان من بودم.
لکن چون منصب و هر چیز که داشتم از دست رفته بود نتوانستم به دماوند بروم و در طهران هم چون پول و منزلی نداشتم، شبها در مسجد شاه بیتوته می کردم و روزها به جهت تحصیل معاش بیرون می آمدم و شخصی - در محله عربها که ملا محمد جعفر نام داشت و صنعت او دعا نویسی بود - به جهت آشنائی سابق قرار داده بود، که از فایده روز خود، روزی دو عباسی به عنوان قرض از برای مخارج من بدهد.
لهذا، روزها از مسجد شاه - از برای اخذ آن - به محله عربها می آمدم و مدتی توقف می کردم. گاهی بود و می داد و گاه نداشت و گاه نبود و انتظار آمدن او را می کشیدم تا آنکه می آمد و می داد یا آنکه نمی داد. و چون راه گذران منحصر بود در آن، هرگاه نبود قهراً امساک می کردم و چون چیزی نداشتم که خدام مسجد را رعایت بکنم، لهذا ناسلوکی می کردند و اذیت می نمودند.
اتفاقاً روزی به خانه ملا محمد جعفر رفتم و نبود، به حکم ضرورت تا وقت غروب منتظر شدم گرسنه، تا آنکه آمد و دو عباسی به من داد آن را گرفته به سمت مسجد روانه شدم. در اثنای راه، قدری نان گرفته و قدری آب یخنی و نان را در آن ترید کردم. هوا هم بسیار سرد بود. مشغول خوردن شدم؛ ناگاه صدای ضعیف با اثری شنیدم. برخاسته بر اثر آن رفتم.
سگ بچه ای را دیدم که در میان جوی آب افتاده و هر قدر اهتمام می کند که بیرون آید از غایت ضعف و گرسنگی و سرما می لرزد. بر آن رقت کردم و با خود گفتم که من اگر چیزی امروز نخورم نمی میرم و این زبان بسته می میرد پس آن را بر خود مقدم داشتم و آن کاسه ترید نرم و گرم را در نزد آن حیوان گذاشتم. چون بوی آن بشنید و آن کاسه بدید گویا مرده بود و زنده گردید و تمامی آن بخورد و کاسه را لیسید.
چون حالتی در خود دید نظری به من کرد پس به سمت بالا نگرید. من هم کاسه را برداشته روانه گردیدم. لکن ضعف و گرسنگی بر من غالب بود به طوری که چشمم درست نمی دید و چون به نزدیک دهنه بازار مدرسه خان مروی رسیدم - که به سمت مسجد شاه میرود - پایم به سنگی برخورد و از ضعف بر روی زمین افتادم.
خواستم برخیزم، دستم به چیزی برخورد و برداشتم دیدم کیسه ای است سربسته پر از پول. از شوق آن اعضایم قوت گرفت و برخاستم و خود را به دکان چلو پزی رسانیده دو قران از کیسه بیرون آورده دادم و داخل دکان شدم چلو و خورش و لوازم آن به قدر میل و اشتها حاضر کردند و خوردم. اعضا و جوارح قوت گرفت و به حالت آمد و شکر خداوند بجا آورده به سوی مسجد رفتم و سه قران دیگر هم از کیسه بیرون آورده به خادم مسجد دادم. او هم با من به سر مرحمت آمده در میان شبستان مسجد مکان مأمونی از برای من معین نمود - خلوت و خالی از اغیار - در آن مکان رفتم و کیسه را خالی کرده شمردم دوازده تومان پول در آن بود.
پس خوابیدم به آسودگی خاطر و بخار غذا و خوبی جا باعث بر آن شد که به راحت خوابیدم و چون به خود آمدم دیدم که نماز صبح قضا شده و روز بالا آمده و آفتاب پهن شده، پس از شبستان بیرون آمده بر لب حوض مسجد رفته تا آبی بر روی خود بزنم.
ناگاه یک نفر از فراشهای میرزا آقا خان صدر اعظم (به من) برخورد و گفت: فلان خان دماوندی توئی؟
گفتم: آری.
گفت: صدر اعظم تو را می خواهد.
گفتم: که امر و کار او چیست؟
گفت: گمان آن دارم که خیر است.
پس بزودی مرا به محضر صدر اعظم برد و چون مشاهده پریشانی حال و کهنه گی لباس من کرد، گفت: این چه حالتست که در تو می بینم؟
گفتم: کسی که مغضوب سلطان و مدت دو سال در انبار عقوبت بوده باشد چگونه است حالت او؟
پس فرمود که: سواره و منصبت در حق خودت برقرار است.
گفتم: با این حالت از عهده تدارک این کار چگونه برآیم؟
گفت: هر قدر پول در کار داری، قبض به ناظر من بده و از او بگیر. و به صندوقدار خود گفت: قبض فلان از دینار تا قنطار قبض من است او را معطل نگذار.
پس من به قدر ضرورت از لباس و ضروریات دیگر و اسب و نوکر پولی گرفته و حال و کار از روز اول به مراتب بهتر گردید و خداوند به برکت آن حیوان زبان بسته بر من منت گذاشت و از آن ذلت و پریشانی مستخلص فرمود.
مؤلف گوید: مستفاد از آیات و اخبار آن است که احسان به هر صاحب روح هر چند که حیوان بوده باشد آثار دنیویه و اخرویه دارد، چنانکه اسائه و بدی هم به هر نوع از حیوان باعث ندامت و خسران می شود در دنیا و آخرت چنانکه گفته اند کما تدین تدان یعنی چنانکه جزا می دهی جزا داده می شوی.

حاج سید عبدالرحیم کرهرودی

شخص بزرگ نبیل و سید ثقه جلیل حاج سید عبدالرحیم کرهرودی عراقی - حشره الله مع اجداده الطاهرین - نقل نمود که در اواسط دهه آخر هزار و دویست و پنجاه به اراده حج بیت الله از قریه کوهرود بیرون رفت و در مراجعت از کشتی و راه بوشهر آمد و وقوف او و همراهان در کشتی طول کشید، به طوری که کسان ایشان مأیوس شدند؛ بلکه خبر وفات او رسید تا آنکه پس از زمانی طویل، کشتی ایشان به ساحل رسید و آن زمان را حقیر طفل بودم - اگر چه مسافرت و مراجعت را در خاطر دارم - لکن قابل مخاطبه و نقل وقایع نبودم تا آنکه به حد رشد رسیدم و مراتبی از علوم تحصیل نمودم.
اتفاقاً شبی با سید مذکور در مجلسی بودم و پس از متفرق شدن اکثر اهل مجلس با او در مقام مکالمه و استفسار از غرایب امور بر آمدم؛ از جمله وقایع که خود او مشاهده کرده و ذکر نمود این بود که گفت: در آن سفر دریا، کشتی ما از اختلاف هوا از کار بماند تا آنکه ذخیره ما به آخر رسید و خوف گرسنگی و تلف نمودیم تا آنکه فضل خداوند شامل اهل کشتی گردیده خود را به ساحل - که شهری بود واقع در بعض جزایر - دریا رسانیدیم و اهل کشتی از برای تجدید ذخیره از کشتی بیرون آمده به شهر رفتند و توقف کشتی در آن مکان تا سه روز طول کشید و اهل کشتی در این باب به نزد ملاح شکایت کردند که ما مدتی است در دریا مانده ایم و سایر حجاج به خانه های خود رفته اند و خبر مرگ ما را برده اند با اینحال این توقف چه خوبی دارد؟
ملاح هم ایشان را اجابت کرده شخصی را روانه از برای اعلام حجاج کرد که امشب کشتی می رود. حجاج هم بعد از اطلاع از آن شهر جوقه جوقه به ساحل آمده بر کشتی کوچک سوار شده، خود را به مرکب بزرگ رسانیده سوار می گردیدند؛ تا آنکه از حجاج چند نفری باقی ماندند، که از جمله ایشان سیدی بود از اهل بعض بلاد خراسان که حاج سید حسین نام داشت و او مردی بود عالم و عابد و بزرگ و با او بود جمعی از بزرگ زادگان و ارحام و اهل بلد او. و آن سید به سبب بزرگی و حسن اخلاق، سایر همراهان و اهل کشتی را بر خود رؤف و مهربان کرده بود و بعد از سایر اهل کشتی آن جماعت آمده بر کشتی کوچک سوار شده بسوی مرکب بزرگ روانه گردیدند.
اتفاقاً پس از آنکه دست ایشان از ساحل برید، بادی و طوفانی شدید وزیدن گرفته و کشتی کوچک را آورده بر کشتی بزرگ بزد و آن را منقلب نمود و اهل آن جمیعاً به دریا ریختند و ضجه و ناله از کسان ایشان که در مرکب بزرگ بودند بر آمد. بلکه همه اهل مرکب بر حالت حاج سید حسین گریستند بعد از آن ملاح را شاگردان چند بود تیز چنگ - که روزی کاردی از دست بعض همراهان به دریا افتاد و بعض شاگردان در آب فرو شده آن را بر آورد - ملاح ایشان را، به طلب غریق ها در آب فرستاد و کسی از ایشان را نیافتند مگر غریقی را که مرده بوده بیرون آوردند و اهل کشتی چون این بدیدند از حیات کسان خود مأیوس گردیدند و به ملاحظه اینکه اگر کسی هم بیرون آوردند چون مرده است باید او را تثقیل(111) کرده دوباره در آب اندازند، دست از طلب و جستجو کشیده کشتی را راه انداختند. بعد از آنکه هوا تاریک و شب داخل گشته، روانه گردیدند.
اتفاقاً هوا هم موافقت کرده کشتی با کمال ملایمت روانه گردید. لکن کسان سید مذکور و سایر همراهان از غصه و اندوه مفارقت ایشان گریان و نالان و سر در گریبان بودند تا آنکه صبح از افق دریا طالع گردید و فریضه صبح را ادا نمودیم و هوا روشن گردید و ملاح بر عرشه کشتی بر آمد پس شادان و خندان و صلوات گویان فرود آمد و اهل کشتی را بشارت داد که اگر چه کسان شما غرق شدند لکن در عوض آن مصیبت، خداوند منت گذاشته هوا موافقت نمود و در این یکشب مسافت زیادی طی نمودیم و اینک ساحل دریا نزدیک و زمان خروج از کشتی قریب گشته است.
اهل کشتی از این بشارت مسرور شده اندکی آرمیدند تا آنکه آفتاب طلوع نمود و اندک بالا آمد. ناگاه در جلو راه، کشتی ای که در سواحل دریا کار می کند ظاهر و هویدا گردید و شخصی از آن کشتی پارچه ای در بالای نیزه ای زده بداشت که با اهل این کشتی کاری دارد پس ملاح لنگر را انداخت و کشتی را بداشت، تا آن کشتی برسد. چون ملاحظه کردیم دیدیم که سید جلیل حاج سید حسین مذکور است و اهل این کشتی از مشاهده او مبهوت شدند و از گریه شوق ایشان ضجه ای در کشتی افتاد.
پس شرح حال از آن مرد که او را آورده بود خواستیم.
گفت: که دیشب در اول شب در ساحل دریا با همراهان خود حلقه ای داشتیم و آتشی بر افروخته ماهی کباب می نمودیم ناگاه آوازی شنیدیم که هذا ودیعه الحسین یعنی این امانت حسین (علیه السلام) است و این مرد را در میان حلقه ما گذاشت و دیگر کسی را ندیدیم چون مشاهده حال و لباس کردیم او را غریق دیدیم و بی حال، پس به معالجات غریق، او را بخود آوردیم. پس اهل کشتی بعد از سکوت از گریه شوق و مصافحه و معانقه با سید مذکور از شرح حال پرسیدند و ذکر کرد که چون آن کشتی کوچک از اثر طوفان صدمه مرکب منقلب گردید و ما در آب فرو شدیم من به ملاحظه اینکه شناوری می دانستم و شاگردان ملاح را هم چست و چالاک دیده بودم مأیوس نشدم و شناوری کرده تا آنکه خود را از آب در آوردم.
دیدم که ملاحان جستجو می نمایند لکن در غیر محل و هوا را هم قدری تاریک دیدم پس دست بلند کرده آواز بر آوردم که مرا در اینجا دریابید. ناگاه موج دریا مرا فرو گرفت و دیگر بار غرق نمود باز هم ثانیاً با زحمت بسیار به شناوری، خود را از آب بیرون آورده، هوا تاریکتر و خود را دورتر دیدم باز نفس تازه کرده آواز برآوردم.
باز موج دریا مرا غرق کرد تا آنکه در دفعه سوم خارج شدم و از مشاهده تاریکی هوا و دوری یابندگان از ایشان مأیوس شده متوجه به سمت کربلا و عزیز زهرا شده عرض کردم یا جداه یا ابا عبدالله ادرکنی مرا دریاب و عیال و اطفال مرا چشم به راه مخواه این بگفتم و دیگر بار از صدمه موج غرق گشته و دیگر حال خود را ندانستم تا آنکه خود را در میان حلقه اعراب دیدم.
پس اهل کشتی از این معجزه قاهره و امر غریب در حیرت شدند. حاج سید عبدالرحیم مذکور گوید که با حاج سید حسین مزبور بودیم تا آنکه از کشتی بیرون آمدیم و در بوشهر تا شیراز و از شیراز تا اصفهان با او هم خرج و هم سفره بودیم و در اصفهان هم خواست که ما در مسافرت به خراسان از او دیدن نمائیم پس در اصفهان از ایشان جدا شدیم و توفیق مسافرت مشهد رضا و خراسان هم هنوز نشده است و بعد از ایشان خبری دانسته نشد.