رؤیای نور

رضا استادی‏

سید جعفر کشفی

از بعض مشایخ خود یعنی سید جلیل کشفی آقا سید جعفر دارابی(110) شنیدم که روزی در اثنای کلام خود در مدح ارباب توکل و قرح حریصان فرمود که وقتی به سفر خراسان می رفتم اتفاقاً در یکی از منازل خربزه فراوان و ارزان بود من به ملاحظه منازل دیگر پولی دادم که خربزه بیاورند و آنقدر آوردند که تا وقت حرکت زوار هر قدر بخواستیم بخوردیم و باز بسیاری از آن بماند ما هم سوار شدیم و آنها را در مکان خود گذاشتیم اتفاقاً شخصی از همراهان برخورد و آن خربزه ها را در آن مکان دید و از سبب بی اعتنائی به آنها پرسید گفتم آن قدر که نصیب امروز بود خوردیم فردا هم اگر نصیب و روزی باشد از این یا غیر آن خواهیم خورد ان شاء الله و الا زحمت حمل آنها باعثی ندارد چون این سخن بشنید سر خود را بجنبانید و بر ما بخندید و پیاده گردید و آن خربزه ها را با زحمت تمام در خورجین خود گنجانید پس جلو یابوی خود را گرفته پیاده روانه گردید و در تمام مسافت آن منزل یا اکثر آنرا یدک کشید.
و بالجمله پس از ورود بمنزل چند دانه از آن خربزه ها با خود آورد و بنزد ما گذاشت و گفت: این حصه شما است از آن خربزه ها گفتم: آری اگر نصیب ما نمی بود بدون زحمت با ما نمی آمد
رزق را روزی رسان پر میدهد - بی مگس هرگز نماند عنکبوت

هو الرزاق

گویند شخصی خواست که رزاقیت رازق را به رأی العین مشاهده نماید تدبیر چنان کرد که به صحرائی رفت که محل رفت و آمد بنی آدم نبود و در آنجا بخفت تا آنکه وقت غذا در رسید و آتش جوع شعله ور گردید اتفاقاً شخصی از کاروان باز مانده راه را گم کرده در آن بیابان بی پایان بطلب راه بهر سو میدوید.
ناگاه نظرش بر آن شخص افتاد که در آن بیابان آسوده خفته از برای تحقیق راه به سوی او شتافت چون آن شخص بر آمدن او اطلاع یافت خود را به هیئت میت در آورد که او را مرده انگارد و او را به غذا خوردن واندارد
چون آن دیگر او را بر آن هیئت دید نبض او را بگرفت و از حرکت نبض او را زنده و آن حالت بی هوشی را از گرسنگی فهمید و سفره نان را از بار بدر آورد که به او بخوراند آن مرد دانست و دندان خود را بر یکدیگر بفشرد به طوری که آن دیگر هر قدر قوت کرد بر گشودن آن خود را قادر ندید لاعلاج قاشقی بدر آورد که به وسیله آن غذائی رقیق بگلوی او داخل کند چون آنمرد چنان دید برخواست و بسجده در آمد و به رزاقیت رزاق اعتراف نمود و آن شخص را از اراده خود باخبر گردانید و او هم دانست که باعث گمراه شدن او ارشاد آن گمراه بوده و در عوض او را به راه مقصود دلالت نمود.

سیر کردن سگ

نقل کرد ثقه لبیب، آقا میرزا محمد علی طبیب محلاتی، که شخصی از خوانین دماوند ذکر کرد که مرا در زمان صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر به تهمتی از منصب خود عزل کرد و سواره ای که در جمع من بود، گرفت و مرا هم گرفتند و حسب الامر در انبار عقوبت انداختند؛ تا آنکه امیر را از منصب صدارت عزل کرده، میرزا آقا خان نوری را منصب صدارت دادند و جمله ای از محبوسین انبار را بیرون آورده، رها کردند. که از جمله ایشان من بودم.
لکن چون منصب و هر چیز که داشتم از دست رفته بود نتوانستم به دماوند بروم و در طهران هم چون پول و منزلی نداشتم، شبها در مسجد شاه بیتوته می کردم و روزها به جهت تحصیل معاش بیرون می آمدم و شخصی - در محله عربها که ملا محمد جعفر نام داشت و صنعت او دعا نویسی بود - به جهت آشنائی سابق قرار داده بود، که از فایده روز خود، روزی دو عباسی به عنوان قرض از برای مخارج من بدهد.
لهذا، روزها از مسجد شاه - از برای اخذ آن - به محله عربها می آمدم و مدتی توقف می کردم. گاهی بود و می داد و گاه نداشت و گاه نبود و انتظار آمدن او را می کشیدم تا آنکه می آمد و می داد یا آنکه نمی داد. و چون راه گذران منحصر بود در آن، هرگاه نبود قهراً امساک می کردم و چون چیزی نداشتم که خدام مسجد را رعایت بکنم، لهذا ناسلوکی می کردند و اذیت می نمودند.
اتفاقاً روزی به خانه ملا محمد جعفر رفتم و نبود، به حکم ضرورت تا وقت غروب منتظر شدم گرسنه، تا آنکه آمد و دو عباسی به من داد آن را گرفته به سمت مسجد روانه شدم. در اثنای راه، قدری نان گرفته و قدری آب یخنی و نان را در آن ترید کردم. هوا هم بسیار سرد بود. مشغول خوردن شدم؛ ناگاه صدای ضعیف با اثری شنیدم. برخاسته بر اثر آن رفتم.
سگ بچه ای را دیدم که در میان جوی آب افتاده و هر قدر اهتمام می کند که بیرون آید از غایت ضعف و گرسنگی و سرما می لرزد. بر آن رقت کردم و با خود گفتم که من اگر چیزی امروز نخورم نمی میرم و این زبان بسته می میرد پس آن را بر خود مقدم داشتم و آن کاسه ترید نرم و گرم را در نزد آن حیوان گذاشتم. چون بوی آن بشنید و آن کاسه بدید گویا مرده بود و زنده گردید و تمامی آن بخورد و کاسه را لیسید.
چون حالتی در خود دید نظری به من کرد پس به سمت بالا نگرید. من هم کاسه را برداشته روانه گردیدم. لکن ضعف و گرسنگی بر من غالب بود به طوری که چشمم درست نمی دید و چون به نزدیک دهنه بازار مدرسه خان مروی رسیدم - که به سمت مسجد شاه میرود - پایم به سنگی برخورد و از ضعف بر روی زمین افتادم.
خواستم برخیزم، دستم به چیزی برخورد و برداشتم دیدم کیسه ای است سربسته پر از پول. از شوق آن اعضایم قوت گرفت و برخاستم و خود را به دکان چلو پزی رسانیده دو قران از کیسه بیرون آورده دادم و داخل دکان شدم چلو و خورش و لوازم آن به قدر میل و اشتها حاضر کردند و خوردم. اعضا و جوارح قوت گرفت و به حالت آمد و شکر خداوند بجا آورده به سوی مسجد رفتم و سه قران دیگر هم از کیسه بیرون آورده به خادم مسجد دادم. او هم با من به سر مرحمت آمده در میان شبستان مسجد مکان مأمونی از برای من معین نمود - خلوت و خالی از اغیار - در آن مکان رفتم و کیسه را خالی کرده شمردم دوازده تومان پول در آن بود.
پس خوابیدم به آسودگی خاطر و بخار غذا و خوبی جا باعث بر آن شد که به راحت خوابیدم و چون به خود آمدم دیدم که نماز صبح قضا شده و روز بالا آمده و آفتاب پهن شده، پس از شبستان بیرون آمده بر لب حوض مسجد رفته تا آبی بر روی خود بزنم.
ناگاه یک نفر از فراشهای میرزا آقا خان صدر اعظم (به من) برخورد و گفت: فلان خان دماوندی توئی؟
گفتم: آری.
گفت: صدر اعظم تو را می خواهد.
گفتم: که امر و کار او چیست؟
گفت: گمان آن دارم که خیر است.
پس بزودی مرا به محضر صدر اعظم برد و چون مشاهده پریشانی حال و کهنه گی لباس من کرد، گفت: این چه حالتست که در تو می بینم؟
گفتم: کسی که مغضوب سلطان و مدت دو سال در انبار عقوبت بوده باشد چگونه است حالت او؟
پس فرمود که: سواره و منصبت در حق خودت برقرار است.
گفتم: با این حالت از عهده تدارک این کار چگونه برآیم؟
گفت: هر قدر پول در کار داری، قبض به ناظر من بده و از او بگیر. و به صندوقدار خود گفت: قبض فلان از دینار تا قنطار قبض من است او را معطل نگذار.
پس من به قدر ضرورت از لباس و ضروریات دیگر و اسب و نوکر پولی گرفته و حال و کار از روز اول به مراتب بهتر گردید و خداوند به برکت آن حیوان زبان بسته بر من منت گذاشت و از آن ذلت و پریشانی مستخلص فرمود.
مؤلف گوید: مستفاد از آیات و اخبار آن است که احسان به هر صاحب روح هر چند که حیوان بوده باشد آثار دنیویه و اخرویه دارد، چنانکه اسائه و بدی هم به هر نوع از حیوان باعث ندامت و خسران می شود در دنیا و آخرت چنانکه گفته اند کما تدین تدان یعنی چنانکه جزا می دهی جزا داده می شوی.