رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج میرزا ذبیح الله مشهدی

سید جلیل و فاضل نبیل حاج میرزا ذبیح الله طاب ثراه که از اعزه سادات ارض اقدس مشهد مقدس رضوی و از بنی اعمام یا برادر میرزا عسگری امام جمعه بود(109) در شبی از لیالی سال هزار و دویست و هشتاد و یک در خانه خود در ارض اقدس گفت:
سالی از سنوات در بلده کلات منازعه فیمابین بعضی از اعیان آن بلد واقع گردید و بزرگان ارض اقدس چنان صلاح دیدند که والد ماجد به جهت اصلاح ذات بین و التیام طرفین به کلات بروند و چون در اثنای راه قریه ای بود متعلق به بعض دوستان که اگر والد در آن مسافرت شب را در آن قریه منزل و اقامت نمی نمودند باعث کدورت خاطر آن دوست می گردید، تدبیر غذائی مناسب حال از برای شب ننمودند و زیاده بر مختصر سفره ای با خود برنداشتند. اتفاقاً وقت حرکت دیر گردید و به ملاحظه این که ورود بر آن شخص در اثنای شب می شود و بسیاری همراهان و تنگی وقت باعث زحمت او می شود عنان را به سمت کاروان سرائی که در اثنای راه بود کشیده و در آنجا نزول کردند و پس از اقامه نماز مغرب و عشا امر به احضار سفره غذا نموده، حاضر کردند و در وقت شروع درویشی را در لباس سیاحت در گوشه کاروان سرا مشاهده کردند که روی به دیوار و پشت به جماعت کرده. فرمودند آن درویش را هم بخوانید که بر سفره حاضر شود.
چون او را حاضر کردند و ایستاد و نظری بر سفره انداخت گفت: مرا از برای چه احضار کرده اید؟
گفتند: از برای غذا خوردن.
درویش گفت: نه والله غذای من در این سفره نیست.
گفتند: آن غذا چه چیز است؟
گفت: یک دوری پلو و یک جوجه.
گفتند: این غذا این زمان و مکان از برای تو چگونه شود؟
گفت: رزاق قادر است بر دادن و اگر ندهد چیزی دیگر نخورم، این بگفت و به مکان اول خود برگردید. و مانند سابق بنشست.
و ما هم غذا را به قدر اشتها خوردیم و سفره را برچیدند. پس زمانی نگذشت که باب کاروانسرا را کوبیدند و پس از گشودن، دانسته شد که آن شخص در آن قریه ملتفت شده که والد می آید و بر او وارد می شود و تهیه مناسب حال کرده و چون از ورود ایشان مایوس شده دانسته که نزول به کاروان سرا شده لهذا جمیع آنچه آماده بود از مرغ و بره و چلو و پلو و بریان و نحو آن، روانه کاروان سرا نموده و چون در را گشودند، آنها را حاضر کرده، حاضرین با نظر حسرت بر آنها نگریستند.
پس والد ماجد فرمود آن درویش را بخوانید تا آنکه بیاید و رزق خود را بخورد که گویا این را از برای او آورده اند.
چون او را بخواستند و بر آنها نگریست گفت: ای والله این رزق من است پس بنشست و به قدر اشتها بخورد و برخواست.
او را گفتند هر قدر خواسته باشی با خود بردار.
گفت: زحمت حمل مایحتاج خود را بر دیگری حمل کنم، خوشتر دارم. این سخن بگفت و برفت.

سید جعفر کشفی

از بعض مشایخ خود یعنی سید جلیل کشفی آقا سید جعفر دارابی(110) شنیدم که روزی در اثنای کلام خود در مدح ارباب توکل و قرح حریصان فرمود که وقتی به سفر خراسان می رفتم اتفاقاً در یکی از منازل خربزه فراوان و ارزان بود من به ملاحظه منازل دیگر پولی دادم که خربزه بیاورند و آنقدر آوردند که تا وقت حرکت زوار هر قدر بخواستیم بخوردیم و باز بسیاری از آن بماند ما هم سوار شدیم و آنها را در مکان خود گذاشتیم اتفاقاً شخصی از همراهان برخورد و آن خربزه ها را در آن مکان دید و از سبب بی اعتنائی به آنها پرسید گفتم آن قدر که نصیب امروز بود خوردیم فردا هم اگر نصیب و روزی باشد از این یا غیر آن خواهیم خورد ان شاء الله و الا زحمت حمل آنها باعثی ندارد چون این سخن بشنید سر خود را بجنبانید و بر ما بخندید و پیاده گردید و آن خربزه ها را با زحمت تمام در خورجین خود گنجانید پس جلو یابوی خود را گرفته پیاده روانه گردید و در تمام مسافت آن منزل یا اکثر آنرا یدک کشید.
و بالجمله پس از ورود بمنزل چند دانه از آن خربزه ها با خود آورد و بنزد ما گذاشت و گفت: این حصه شما است از آن خربزه ها گفتم: آری اگر نصیب ما نمی بود بدون زحمت با ما نمی آمد
رزق را روزی رسان پر میدهد - بی مگس هرگز نماند عنکبوت

هو الرزاق

گویند شخصی خواست که رزاقیت رازق را به رأی العین مشاهده نماید تدبیر چنان کرد که به صحرائی رفت که محل رفت و آمد بنی آدم نبود و در آنجا بخفت تا آنکه وقت غذا در رسید و آتش جوع شعله ور گردید اتفاقاً شخصی از کاروان باز مانده راه را گم کرده در آن بیابان بی پایان بطلب راه بهر سو میدوید.
ناگاه نظرش بر آن شخص افتاد که در آن بیابان آسوده خفته از برای تحقیق راه به سوی او شتافت چون آن شخص بر آمدن او اطلاع یافت خود را به هیئت میت در آورد که او را مرده انگارد و او را به غذا خوردن واندارد
چون آن دیگر او را بر آن هیئت دید نبض او را بگرفت و از حرکت نبض او را زنده و آن حالت بی هوشی را از گرسنگی فهمید و سفره نان را از بار بدر آورد که به او بخوراند آن مرد دانست و دندان خود را بر یکدیگر بفشرد به طوری که آن دیگر هر قدر قوت کرد بر گشودن آن خود را قادر ندید لاعلاج قاشقی بدر آورد که به وسیله آن غذائی رقیق بگلوی او داخل کند چون آنمرد چنان دید برخواست و بسجده در آمد و به رزاقیت رزاق اعتراف نمود و آن شخص را از اراده خود باخبر گردانید و او هم دانست که باعث گمراه شدن او ارشاد آن گمراه بوده و در عوض او را به راه مقصود دلالت نمود.