رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

زائر هندی

چه بسیار فرق و تفاوت می باشد میان مجاورین بی معرفت و اخلاص، و آن کسی که فاضل دربندی طاب ثراه در کتاب اسرار ذکر می کند و می گوید که:
شنیدم حکایت غریبه و واقعه عجیبه که پنجاه سال قبل از این، وقوع یافته و آن این است که؛
شخصی از بزرگان هند به اراده مجاورت کربلای معلی آمد و مدت شش ماه در آنجا بود و داخل حرم مطهر نگردید. و هر وقت اراده زیارت عزیز زهرا را می نمود، بر بام منزل خود بالا می رفت و بر آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت می نمود؛ تا آنکه خبر او به سید مرتضی که از بزرگان آن عصر و موسوم به نقیب بود، رسید.
پس جناب سید به منزل او آمد و در این خصوص ملامت و سرزنش فرمود و گفت: از آداب زیارت در مذهب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) این است که داخل حرم شوی و عتبه و ضریح را ببوسی و این طریقه که تو داری از برای کسانی می باشد که در بلاد بعیده هستند و متمکن از دخول حرم نیستند.
چون آن مرد این سخن بشنید، گفت: یا نقیب الاشراف از تو توقع دارم که هر قدر از مال دنیا اختیار کنی از من بگیری و مرا مأمور به دخول حرم شریف نفرمائی و معاف داری.
سید مذکور از این سخن متغیر گردید و گفت: که من از برای مال دنیا این سخن بگفتم و این امر نکردم؛ بلکه این طریقه را بدعت و منکر می دانم و نهی از منکر واجب است.
چون آن مرد این سخن بشنید، آه سردی از جگر پر درد کشید. پس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباس خود را پوشید و از خانه پا برهنه با سکینه و وقار بیرون آمد و با خشوع و خضوع تمام نالان و گریان متوجه به سوی حرم گردید.
تا آنکه به باب صحن مطهر رسید، به سجده افتاد و سجده کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. پس برخاست - لرزان مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند - با رنگ و روی زرد و مانند کسی که ثلث روح او خارج گشته باشد؛ تا آنکه وارد کفش کن مطهر گردید باز مانند باب صحن به سجده افتاد و زمین را بوسید و برخاست - مانند کسی که در حالت نزع و احتضار باشد.
پس بر ایوان مقدس بر آمد و خود را با مشقت تمام به باب رواق رسانید. چون چشمش به قبر مطهر افتاد نفسی اندوهناک بر آورد و ناله جانسوز - مانند زن بچه مرده بکشید.
پس به صدایی دل گداز گفت: اهذا مصرع سید الشهداء؟ اهذا مقتل سید الشهداء یعنی آیا اینجا جای افتادن حسین است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حسین است؟ پس صیحه ای زد و بیفتاد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهدای آن زمین ملحق گردید رحمه الله علیه(108).

حاج میرزا ذبیح الله مشهدی

سید جلیل و فاضل نبیل حاج میرزا ذبیح الله طاب ثراه که از اعزه سادات ارض اقدس مشهد مقدس رضوی و از بنی اعمام یا برادر میرزا عسگری امام جمعه بود(109) در شبی از لیالی سال هزار و دویست و هشتاد و یک در خانه خود در ارض اقدس گفت:
سالی از سنوات در بلده کلات منازعه فیمابین بعضی از اعیان آن بلد واقع گردید و بزرگان ارض اقدس چنان صلاح دیدند که والد ماجد به جهت اصلاح ذات بین و التیام طرفین به کلات بروند و چون در اثنای راه قریه ای بود متعلق به بعض دوستان که اگر والد در آن مسافرت شب را در آن قریه منزل و اقامت نمی نمودند باعث کدورت خاطر آن دوست می گردید، تدبیر غذائی مناسب حال از برای شب ننمودند و زیاده بر مختصر سفره ای با خود برنداشتند. اتفاقاً وقت حرکت دیر گردید و به ملاحظه این که ورود بر آن شخص در اثنای شب می شود و بسیاری همراهان و تنگی وقت باعث زحمت او می شود عنان را به سمت کاروان سرائی که در اثنای راه بود کشیده و در آنجا نزول کردند و پس از اقامه نماز مغرب و عشا امر به احضار سفره غذا نموده، حاضر کردند و در وقت شروع درویشی را در لباس سیاحت در گوشه کاروان سرا مشاهده کردند که روی به دیوار و پشت به جماعت کرده. فرمودند آن درویش را هم بخوانید که بر سفره حاضر شود.
چون او را حاضر کردند و ایستاد و نظری بر سفره انداخت گفت: مرا از برای چه احضار کرده اید؟
گفتند: از برای غذا خوردن.
درویش گفت: نه والله غذای من در این سفره نیست.
گفتند: آن غذا چه چیز است؟
گفت: یک دوری پلو و یک جوجه.
گفتند: این غذا این زمان و مکان از برای تو چگونه شود؟
گفت: رزاق قادر است بر دادن و اگر ندهد چیزی دیگر نخورم، این بگفت و به مکان اول خود برگردید. و مانند سابق بنشست.
و ما هم غذا را به قدر اشتها خوردیم و سفره را برچیدند. پس زمانی نگذشت که باب کاروانسرا را کوبیدند و پس از گشودن، دانسته شد که آن شخص در آن قریه ملتفت شده که والد می آید و بر او وارد می شود و تهیه مناسب حال کرده و چون از ورود ایشان مایوس شده دانسته که نزول به کاروان سرا شده لهذا جمیع آنچه آماده بود از مرغ و بره و چلو و پلو و بریان و نحو آن، روانه کاروان سرا نموده و چون در را گشودند، آنها را حاضر کرده، حاضرین با نظر حسرت بر آنها نگریستند.
پس والد ماجد فرمود آن درویش را بخوانید تا آنکه بیاید و رزق خود را بخورد که گویا این را از برای او آورده اند.
چون او را بخواستند و بر آنها نگریست گفت: ای والله این رزق من است پس بنشست و به قدر اشتها بخورد و برخواست.
او را گفتند هر قدر خواسته باشی با خود بردار.
گفت: زحمت حمل مایحتاج خود را بر دیگری حمل کنم، خوشتر دارم. این سخن بگفت و برفت.

سید جعفر کشفی

از بعض مشایخ خود یعنی سید جلیل کشفی آقا سید جعفر دارابی(110) شنیدم که روزی در اثنای کلام خود در مدح ارباب توکل و قرح حریصان فرمود که وقتی به سفر خراسان می رفتم اتفاقاً در یکی از منازل خربزه فراوان و ارزان بود من به ملاحظه منازل دیگر پولی دادم که خربزه بیاورند و آنقدر آوردند که تا وقت حرکت زوار هر قدر بخواستیم بخوردیم و باز بسیاری از آن بماند ما هم سوار شدیم و آنها را در مکان خود گذاشتیم اتفاقاً شخصی از همراهان برخورد و آن خربزه ها را در آن مکان دید و از سبب بی اعتنائی به آنها پرسید گفتم آن قدر که نصیب امروز بود خوردیم فردا هم اگر نصیب و روزی باشد از این یا غیر آن خواهیم خورد ان شاء الله و الا زحمت حمل آنها باعثی ندارد چون این سخن بشنید سر خود را بجنبانید و بر ما بخندید و پیاده گردید و آن خربزه ها را با زحمت تمام در خورجین خود گنجانید پس جلو یابوی خود را گرفته پیاده روانه گردید و در تمام مسافت آن منزل یا اکثر آنرا یدک کشید.
و بالجمله پس از ورود بمنزل چند دانه از آن خربزه ها با خود آورد و بنزد ما گذاشت و گفت: این حصه شما است از آن خربزه ها گفتم: آری اگر نصیب ما نمی بود بدون زحمت با ما نمی آمد
رزق را روزی رسان پر میدهد - بی مگس هرگز نماند عنکبوت