رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

مال حرام

ثقه عادل ملا عبدالحسین خوانساری رحمه الله گفت شخصی از معتبرین عطارهای کربلا مریض شد بمرضی که جمیع اطباء از معالجه آن عاجز شدند و هر چه داشت در راه معالجه گذاشت و مفید نیفتاد تا آنکه یکروز به عیادت او رفتم و حالت او را پریشان دیدم و او را دیدم که به بعض اولاد خود گفت که فلان چیز را هم ببرید بفروشید و بیاورید و خرج من کنید تا آنکه کار من از مردن و خوب شدن یکسره گردد چون این سخن از او شنیدم به او گفتم که معنی اینکلام را نفهمیدم چگونه بفروختن آن مال، حال تو معلوم می شود؟
چون این بشنید آه سردی کشید و گفت: آخوند بدانکه من بضاعت درستی نداشتم و سبب این مایه و اعتبار و اندوخته آن شد که در فلان سال در این ولایت تب غش یا مرض دیگر بسیار شد و معالجه آن را اطباء به آب لیمو می کردند لهذا آبلیمو کم و گران شد و من آب ماست را می گرفتم و با آب لیمو داخل می کردم آنقدری که عطر لیمو در آن ظاهر شود و بقیمت آبلیمو می فروختم تا آنکه آب لیمو در ولایت کربلا منحصر گردید به دکان من و هر که آب لیمو می خواست او را به دکان من دلالت می نمودند پس طولی نکشید که از آب لیموی مصنوعی که در حقیقت آب ماست بی قیمت بود دکان و سرمایه من معتبر گردید و در نزد امثال و اقران ابوالوف(107) گشتم تا آنکه عاقبت کار به اینجا کشید که ناخوش شده و هر چیز که از آن اندوخته بودم خرج کردم تا آنکه چیز دیگری باقی نماند مگر فلان چیز که امروز ملتفت شدم که آن هم از فواید آن می باشد گفتم آن هم برود شاید من راحت شوم.
راوی گوید که پس از آن طولی نکشید که دار دنیا را وداع کرد.

زائر هندی

چه بسیار فرق و تفاوت می باشد میان مجاورین بی معرفت و اخلاص، و آن کسی که فاضل دربندی طاب ثراه در کتاب اسرار ذکر می کند و می گوید که:
شنیدم حکایت غریبه و واقعه عجیبه که پنجاه سال قبل از این، وقوع یافته و آن این است که؛
شخصی از بزرگان هند به اراده مجاورت کربلای معلی آمد و مدت شش ماه در آنجا بود و داخل حرم مطهر نگردید. و هر وقت اراده زیارت عزیز زهرا را می نمود، بر بام منزل خود بالا می رفت و بر آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت می نمود؛ تا آنکه خبر او به سید مرتضی که از بزرگان آن عصر و موسوم به نقیب بود، رسید.
پس جناب سید به منزل او آمد و در این خصوص ملامت و سرزنش فرمود و گفت: از آداب زیارت در مذهب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) این است که داخل حرم شوی و عتبه و ضریح را ببوسی و این طریقه که تو داری از برای کسانی می باشد که در بلاد بعیده هستند و متمکن از دخول حرم نیستند.
چون آن مرد این سخن بشنید، گفت: یا نقیب الاشراف از تو توقع دارم که هر قدر از مال دنیا اختیار کنی از من بگیری و مرا مأمور به دخول حرم شریف نفرمائی و معاف داری.
سید مذکور از این سخن متغیر گردید و گفت: که من از برای مال دنیا این سخن بگفتم و این امر نکردم؛ بلکه این طریقه را بدعت و منکر می دانم و نهی از منکر واجب است.
چون آن مرد این سخن بشنید، آه سردی از جگر پر درد کشید. پس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباس خود را پوشید و از خانه پا برهنه با سکینه و وقار بیرون آمد و با خشوع و خضوع تمام نالان و گریان متوجه به سوی حرم گردید.
تا آنکه به باب صحن مطهر رسید، به سجده افتاد و سجده کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. پس برخاست - لرزان مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند - با رنگ و روی زرد و مانند کسی که ثلث روح او خارج گشته باشد؛ تا آنکه وارد کفش کن مطهر گردید باز مانند باب صحن به سجده افتاد و زمین را بوسید و برخاست - مانند کسی که در حالت نزع و احتضار باشد.
پس بر ایوان مقدس بر آمد و خود را با مشقت تمام به باب رواق رسانید. چون چشمش به قبر مطهر افتاد نفسی اندوهناک بر آورد و ناله جانسوز - مانند زن بچه مرده بکشید.
پس به صدایی دل گداز گفت: اهذا مصرع سید الشهداء؟ اهذا مقتل سید الشهداء یعنی آیا اینجا جای افتادن حسین است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حسین است؟ پس صیحه ای زد و بیفتاد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهدای آن زمین ملحق گردید رحمه الله علیه(108).

حاج میرزا ذبیح الله مشهدی

سید جلیل و فاضل نبیل حاج میرزا ذبیح الله طاب ثراه که از اعزه سادات ارض اقدس مشهد مقدس رضوی و از بنی اعمام یا برادر میرزا عسگری امام جمعه بود(109) در شبی از لیالی سال هزار و دویست و هشتاد و یک در خانه خود در ارض اقدس گفت:
سالی از سنوات در بلده کلات منازعه فیمابین بعضی از اعیان آن بلد واقع گردید و بزرگان ارض اقدس چنان صلاح دیدند که والد ماجد به جهت اصلاح ذات بین و التیام طرفین به کلات بروند و چون در اثنای راه قریه ای بود متعلق به بعض دوستان که اگر والد در آن مسافرت شب را در آن قریه منزل و اقامت نمی نمودند باعث کدورت خاطر آن دوست می گردید، تدبیر غذائی مناسب حال از برای شب ننمودند و زیاده بر مختصر سفره ای با خود برنداشتند. اتفاقاً وقت حرکت دیر گردید و به ملاحظه این که ورود بر آن شخص در اثنای شب می شود و بسیاری همراهان و تنگی وقت باعث زحمت او می شود عنان را به سمت کاروان سرائی که در اثنای راه بود کشیده و در آنجا نزول کردند و پس از اقامه نماز مغرب و عشا امر به احضار سفره غذا نموده، حاضر کردند و در وقت شروع درویشی را در لباس سیاحت در گوشه کاروان سرا مشاهده کردند که روی به دیوار و پشت به جماعت کرده. فرمودند آن درویش را هم بخوانید که بر سفره حاضر شود.
چون او را حاضر کردند و ایستاد و نظری بر سفره انداخت گفت: مرا از برای چه احضار کرده اید؟
گفتند: از برای غذا خوردن.
درویش گفت: نه والله غذای من در این سفره نیست.
گفتند: آن غذا چه چیز است؟
گفت: یک دوری پلو و یک جوجه.
گفتند: این غذا این زمان و مکان از برای تو چگونه شود؟
گفت: رزاق قادر است بر دادن و اگر ندهد چیزی دیگر نخورم، این بگفت و به مکان اول خود برگردید. و مانند سابق بنشست.
و ما هم غذا را به قدر اشتها خوردیم و سفره را برچیدند. پس زمانی نگذشت که باب کاروانسرا را کوبیدند و پس از گشودن، دانسته شد که آن شخص در آن قریه ملتفت شده که والد می آید و بر او وارد می شود و تهیه مناسب حال کرده و چون از ورود ایشان مایوس شده دانسته که نزول به کاروان سرا شده لهذا جمیع آنچه آماده بود از مرغ و بره و چلو و پلو و بریان و نحو آن، روانه کاروان سرا نموده و چون در را گشودند، آنها را حاضر کرده، حاضرین با نظر حسرت بر آنها نگریستند.
پس والد ماجد فرمود آن درویش را بخوانید تا آنکه بیاید و رزق خود را بخورد که گویا این را از برای او آورده اند.
چون او را بخواستند و بر آنها نگریست گفت: ای والله این رزق من است پس بنشست و به قدر اشتها بخورد و برخواست.
او را گفتند هر قدر خواسته باشی با خود بردار.
گفت: زحمت حمل مایحتاج خود را بر دیگری حمل کنم، خوشتر دارم. این سخن بگفت و برفت.