رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حکیم هندی

فاضل نوری در کتاب دارالسلام نقل می کند از شخصی از معاریف علمای حایر حسینی (علیه السلام) که از جمله مجاورین کربلا شخصی بود به نام حکیم صاحب که او را مجاورین از اهل هندوستان میدانستند ولکن باطن امر او را کسی نمی دانست که اهل کجاست؟ و باعث بر مجاورت او چه چیز بوده؟
اتفاقاً در آن ایام شخصی از علمای کردستان به کربلا آمده بود و نظر به تعصبی که در مذهب خود داشت در مجامع و محافل علمای کربلا در خصوص مذهب مناظره مینمود تا آنکه روزی من در منزل حکیم صاحب بودیم که ناگاه آن عالم کردستانی وارد گردید و چون مرا در آن مجلس دید فتح باب مناظره با من در خصوص مذهب نمود و در انکار مذهب نمود و در انکار مذهب شیعه اصرار کرد چون آن حکیم هندی آن انکار بلیغ از آن کردستانی می دید برخورد می پیچید و بر وجه غضب بر او نگرید و گفت که من هندو بودم و از ملت آبا و اجدادی، گذشته، اختیار مذهب شیعه کردم و تو با آن که خود را مسلم می خوانی آنرا انکار می نمائی و بر تخریب اساس آن اصرار می کنی.
راوی گوید: چون این نوع تعصب از آن دیدم و این سخن از او شنیدم به او گفتم که حکیم باشی دلم می خواهد که سبب اسلام و تشیع خود را مذکور داری تا آنکه باعث روشنائی چشم و قوت قلب شیعیان گردد، گفت: آری تاکنون بکسی نگفته بودم لکن حالا رغماً لأنف این مرد متعصب می گویم بدانکه من از اهل بعض بلاد بعیده هندوستان که آنرا شهر ملتان(104) می گویند و نزدیک به مملکت کشمیر است می باشم و بر مذهب هندوها که بدتر از فرقه نصاری و یهودند بودم و در دولت فرنگی صاحب مواجب و منصب بودم و در آن محله که من ساکن بودم چند خانه شیعه بود که در ایام محرم بر اهل آن محله تقسیمی می نمودند و آن را جمع کرده به مصارف تعزیه امام حسین (علیه السلام) می رسانیدند.
در جمله آن تقسیم به نام من هم چون در آن محله ساکن بودم چیزی می نوشتند و من هم می دادم نه از برای آنکه اعتقادی در این خصوص داشتم بلکه از برای آنکه در انظار ایشان بخیل نباشم تا آنکه از خدمت دولت فرنگی استعفا کردم و دست از مواجب فرنگی کشیدم و کار خود را تجارت قرار داده در زی تجار بر آمده از مال کشمیر مناسب ولایت بمبئی خرید کرده نقل به بمبئی می کردم و از آنجا متاع مناسب کشمیر، خرید کرده بر می گردیدم و از عادتم آن بود که چون وارد بمبئی می گردیدم در بیرون خانه عجوزه ای منزل می کردم تا آنکه متاع خود را فروخته و متاع مناسب کشمیر خریده نقل به کشتی می کردم پس کرایه خانه عجوزه را داده و به کشتی در آمده متوجه بسوی شهر ملتان می شدم اتفاقاً سالی بعد از ورود به بمبئی و فروش مال کشمیر خریدی مناسب کشمیر کرده و نقل به کشتی نموده و خودم هم کرایه عجوز را پرداخته به کشتی رفتم و همراهان کشتی چون کار خود را نپرداخته بودند سبب تعطیل کشتی شده دو سه روزی کشتی را حرکت ندادند و من چون متاع خود را نقل به کشتی کرده بودم شب و روز در کشتی بودم تا آنکه شبی از شبها در کشتی خوابیده بودم در خواب دیدم شخصی به نزد من آمد و گفت: سید انبیاء تو را می خواهد،
گفتم: سید انبیاء کیست؟
گفت: محمد بن عبدالله که پیغمبر آخر الزمان و نبی مسلمانان است،
گفتم: مرا با او کاری نیست زیرا که او پیغمبر مسلمانان و من بر مذهب هنودم،
گفت: زود باش و او را اجابت کن دیدم که اگر مسامحه کنم مرا خواهد برد لابد اجابت کرده با او رفتم چون وارد شدم دیدم شخصی بزرگی که مانند بدر طالع نور رویش آن عرصه را روشن کرده بر کرسی رفیع نشسته و یک نفر در طرف راست او و دو جوان در طرف چپ او نشسته اند که روهای ایشان مانند ستاره های درخشنده می درخشید چون نظرم بر جمال نورانی ایشان افتاد نور ایمان به ایشان دل تاریکم را روشن نمود پس مرا در برابر آنجناب بداشتند پس به من فرمود که می دانی تو را از برای چه احضار کردیم، عرض کردم نمی دانم،
فرمود: از برای آنکه تو را بر ما حقی بود آنرا ادا کنیم، عرض کردم کدام حق؟
فرمود: آنکه در ایام عاشورا از برای تعزیه فرزندم حسین چیزی می دادی که به مصرف آن می رسانیدند، عرض کردم که فدایت شوم من آن مال را که از برای خاطر شما نمی دادم که بر شما حق باشد بلکه به جهت دفع شماتت و ملامت مردم می دادم،
فرمود: باشد لکن چون به مصرف ما رسیده جزای آن با ما باشد لکن تلافی آن شرطی دارد و آن اینست که اسلام قبول کنی تا آنکه قابل آن شوی،
عرض کردم: قبول کردم،
فرمود: مسلمانان چند فرقه اند باید قبول طریقه آن فرقه کنی که بر طریقه حسین من هستند عرض کردم چنان کنم پس کلمه شهادتین را بر من تلقین نموده اقرار کردم پس به آن شخص که مرا به خدمت آن جناب آورد فرمود که این شخص را ببر و آنجاهایی که باید برد به او بنما.
پس آن شخص دست مرا گرفته بیرون آورد و گفت: چشم بر هم نه و بگشا. چون گشودم خود را در محوطه کوچکی دیدم گفتم: اینجا کجا است؟
گفت: در اینجا دو نفر از اولاد حسین (علیه السلام) مدفونست موسی بن جعفر و محمد بن علی (علیها السلام) برو و قبر ایشان را زیارت کن چند قدم رفتم صحن بزرگی مشتمل بر یک بقعه و دو قبه طلا و چهار مناره طلا دیدم داخل شده زیارت کرده بیرون آمدم پس دست مرا گرفته مانند اول چشم پوشیده و گشودم خود را در صحن وسیع مشتمل بر قبه و ایوانی عالی دیدم پرسیدم: اینجا کجا است؟
گفت: اینجا هم دو نفر از اولاد حسین مدفونست علی بن محمد و حسن بن علی (علیها السلام) برو و ایشان را هم زیارت کن و بیا، پس داخل بقعه شده زیارت کرده بیرون آمدم پس مثل سابق چشم بسته و گشودم خود را در صحن وسیع مشتمل بر قبه و ایوان و مناره و سقاخانه طلا و نهر آبی جاری دیدم و پرسیدم: اینجا چه مکانست؟
گفت: اینجا هم یک نفر از اولاد حسین (علیه السلام) مدفونست علی بن موسی الرضا (علیها السلام) برو و او را هم زیارت کن پس داخل شده زیارت کرده بیرون آمدم پس باز چشم بسته و گشودم خود را در باب شهری دیدم پرسیدم از آن شخص این چه شهر است؟ گفت: این شهر حسین (علیه السلام) است آنرا کربلا گویند داخل شو چون داخل شده چند قدم رفتم، بابی بزرگ و صحنی وسیع دیدم گفتم: اینجا کجا است؟
گفت: اینجا برادر حسین عباس مدفونست داخل شو، چون داخل شدیم باب خانه ای در میان آن صحن مفتوح بود بنزد آن باب رفته در را بزد شخصی بیرون آمده منزل خواست آن شخص ما را داخل آن خانه برد اطاقی را به ما تسلیم نموده منزل کردیم پس برخاسته بیرون آمده از برای زیارت داخل روضه عباس شدیم پس خارج شده از میان بازار طویل رفتیم تا آنکه به بابی بزرگ رسیدیم آن شخص گفت که قبر خود حسین (علیه السلام) در اینجا است داخل شو و او را زیارت کن پس داخل صحن مقدس و روضه مطهره شده و بیرون آمدیم پس دست مرا باز آن شخص گرفته چشم خود را بسته و گشودم خود را در صحن عالی مشتمل بر ایوان و قبه رفیع و مناره های عالی جمیع آنها را از طلا دیدم و پرسیدم: اینجا کجا است؟
گفت: در اینجا پدر حسین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) مدفونست آن کسی که در طرف راست سید انبیا نشسته بود پدر آن دو فرزند حسن و حسین (علیه السلام) که در طرف چپ آن حضرت نشسته بودند برو و او را زیارت کن پس داخل شده او را هم زیارت کرده بیرون آمده از خواب بیدار شدم با انقلاب حال و روشنی قلب چنان حب ایمان و اهل ایمان در دلم ثابت گشته که بر مفارقت ایشان نالان و گریان شده از جای خود برخاسته در میان کشتی گردش می کردم و بیخود ناله و گریه می کردم و بر همین حالت بودم تا آنکه طالع گشته از کشتی بر آمده خود را به بیرون خانه عجوزه رسانیده در را کوبیدم عجوز آمده در را گشود و با آنکه هنود از مطبوخ مسلمانان نمی خورند بلکه در مطبخی هم که در آن طبخ می نمایند طبخ نمی نمایند مگر آنکه آنرا خراب کرده تازه بنا نمایند از آن عجوز طبخ و غذا خواستم تعجب کرد واقعه را از برای او نقل کردم چون آن را بشنید بگریست و گفت:
من هم از اولاد آن حسین هستم و علویه می باشم، بسیار مسرور شدم پس غذا خورده ظهر داخل گردید با خود گفتم که به مسجد بروم و به دست امام مسجد مسلمان شوم و احکام و عقاید اسلام را از او فرا گیرم پس به سوی مسجد بزرگ که روزها ازدحام خلق را در آن می دیدم متوجه شدم اتفاقاً از راه، غفلت کرده چون ملتفت شدم دیدم از آن مسجد گذشته ام پس با خود گفتم که مسجد کوچکی در این گذر بود بنزد امام آن می روم چون رفتم امام بیرون آمده به خانه خود می رفت با او رفتم تا آنکه داخل خانه گردید به او گفتم که مرا با تو حاجتی است مرا با خود داخل کرد واقعه را به گفتم تا آنجا که اراده آن داشتم که بنزد امام آن مسجد بزرگ بروم راه را غافل شده بعد به اینجا آمدم چون این سخن بشنید بخندید و گفت:
آن شخص بر طریقه حسین (علیه السلام) نیست بلکه بر طریقه عمر و مذهب سنیان است، از حسن اتفاق تعجب کردم مرا شهادتین تلقین کرد و اسماء معصومین (علیها السلام) را تعلیم نمود و اعتقادات شیعه و جمله ای از احکام دینیه را ذکر کرد پس به کشتی رفتم و متاع خود را به تجار سپرده که در شهر ملتان به اولادم برسانند و کاغذی به ایشان در باب تفصیل متاع نوشتم و نوشتم که جمیع این متاع و خانه و هر چه در آنست و در آنجا دارم از آن شما باشد و مرا مرده انگار کنید زیرا که من باقی مانده عمر را اراده سیاحت دارم و نمی دانم که کار من به کجا می انجامد چون این مکتوب رفت پس از چندی جواب آمد که مکتوب و متاع رسید شنیدیم که از نحله پدران خارج گشته ای اگر بر تو ظفر یابیم جزای تو را خواهیم داد تا آنکه عبرت دیگران شود، چون این مکتوب دیدم از خوف در کشتی نشسته متوجه به سوی بغداد گردیدم و چون از دجله خارج شدم به زیارت کاظمین (علیه السلام) رفتم اتفاقاً عبورم از همان صحن کوچک به صحن بزرگ واقع گردید چنانکه در خواب دیده بودم به عینه در بیداری مشاهده نمودم پس از آنجا به سامره به زیارت عسکریین (علیها السلام) رفتم به همانطور که در خواب مشرف شده بودم پس مراجعت کرده به بغداد و جمله ای از مجاورین کربلا و نجف و کاظمین و اعراب را دیدم که به مشهد حضرت رضا (علیه السلام) می روند من هم با ایشان روانه گردیدم و اوضاع آنجا را هم بطریق معهود در خواب دیدم.
پس بر گردیده بکربلا رفتیم و از دروازه بغداد وارد شهر شده به صحن عباسی و باب همان خانه معهود را که در میان صحن بود از برای تحقیق منزل کوبیدم و همان مرد بیرون آمده ما را در همان اطاق داخل خانه خود منزل داد پس از قدری استراحت کرده اسباب و آلات خود را در منزل گذشته بیرون آمدیم و به دخول حرم عباس (علیه السلام) فایز شده پس از خروج از راه بازار و باب قاضی الحاجات چنانکه در خواب دیده بودم به زیارت قبر مطهر و زیارت حسینیه (علیه السلام) مشرف شدم و پس از زمانی به نجف اشرف رفتم و اوضاع آن مکان را هم کما کان مشاهده کردم پس مراجعت بکربلا کرده مجاورت آن مکان را الی الان موفق هستم.
اگر کسی از روی انصاف در هر یک از اطراف این واقعه نظر و تفکری نماید او را در حق بودن مذهب شیعه شک و شبهه نمی ماند هر چند که از اهل کفر و زندقه باشد چه جای آنکه بر فطرت اسلام متولد گشته باشد.
راوی گوید: چون حکیم صاحب این واقعه را به این بسط و تفصیل بیان کرد آن عالم کردستانی مبهوت گردیده از مجلس برخاست و برفت و مرا زیاده بر سابق شیفته خود نمود و پس از آن بر انس و الفت و مراوده و معاشرت خود با او افزودم و مکرر نزد او می رفتم.
تا آنکه یکروز از باب دوستی و خیر خواهی به او گفتم: حکیم صاحب، مرا گمان آنست که تو را استطاعت شرعیه باشد و حج بیت الله بر تو واجب باشد و ترک حج از گناهان کبیره است و از برای تو دوست نمی دارم که راضی به آن شوی و این اوقات حجاج در نجف اشرف اجتماع دارند و صلاح آنست که تو هم تهیه لوازم حج کرده به ایشان ملحق شوی و این تکلیف را از خود برداری و در ضمن هم زیارت قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان بقیع را هم کرده باشی چون این سخن بشنید جواب گفت که مرا در خواب به این اماکن نبردند،
گفتم: اینکه تو گوئی تکلیف حج را ساقط نمی کند و واجب است بر شخص مستطیع که مهما امکن مسامحه در رفتن نکند بالاخره اصرار من بر انکار او غالب گشته مقدمات را فراهم کرده به نجف رفت که با حجاج برود اتفاقاً تاجری هندی در بغداد ور شکسته و به قصد فرار از طلبکاران خود به اراده حج به نجف رفته و طلبکاران به پاشای بغداد شکایت کرده ماموری از برای گرفتن او به نجف آمده حکیم صاحب مذکور را به اشتباه او گرفته به بغداد برد و پس از اثبات اینکه اشتباه شده، حجاج از نجف خارج شدند و او از ایشان باز ماند سال آینده باز مقدمات را فراهم کرده به نجف رفت اتفاقاً در وقت خروج حجاج او را تب عارض شد و اطباء او را ممنوع از حرکت کردند و چون حجاج برفتند تب شدید گشته لبیک گویان دعوت ملک الموت را اجابت کرده وفات نمود حشره الله مع موالیه الابرار ان شاء الله.

کبوتر حرم حسینی

روایت کرده فاضل نبیل و ثقه جلیل آخوند ملا علی محمد طالقانی اطال الله بقاءه از شخصی از طلاب ساکن صحن حایر حسینی (علیه السلام) که چندی امر معاش بر من صعب گردید به حدی که متمکن از آنکه قدری گوشت بدست آورده یکشب پخته صرف نمایم نبودم با خود خیال کردم این کبوترها را که در حرم و صحن و تابع آن می باشند کبوتر صحرائی هستند و مالکی ندارند و حیوان صحرائی را صید کردن جایز است پس ریسمانی بر در حجره بستم و کبوتری به عادت سابق خود داخل حجره گردید و من ریسمان را کشیده در را پوشیدم و کبوتر را گرفته سر آن را بریده و پرهای آن را کنده در زیر ظرفی که داشتم گذاشتم که بعد از آن پخته بخورم و ظهر آن روز را خواب قیلوله کرده در خواب مولای خود جناب سید الشهداء (علیه السلام) را دیدم که خشم آلود و غضبناک بر من نگریست و فرمود: کبوتر را چرا گرفتی و کشتی؟ من از انفعال سر به زیر انداختم و جواب نگفتم،
فرمود: تو را می گویم چرا کبوتر را گرفتی و کشتی؟
باز سکوت کردم.
فرمود: دلت گوشت می خواست که اینکار را کردی دیگر اینکار مکن من روزی یک وقیه(105) گوشت به تو می دهم این بفرمود و من از خواب بیدار شدم به طوری که از غایت خجالت و انفعال لرزان و هراسان و از عمل خود نادم و پریشان بودم پس برخاسته وضو کردم و به حرم حسینی (علیه السلام) رفته و فریضه ظهرین را بعد از زیارت ادا کردم و از عمل خود توبه نمودم بعد از آن به اراده روضه عباسیه از حرم خارج شده از بازار می رفتم، عبورم بر در دکان قصابی افتاد و گذشتم ناگاه قصاب مرا صدا کرد اعتنائی نکردم دیگر بار صدا کرد.
گفتم: چه می گوئی؟
گفت: بیا گوشت بگیر،
گفتم: نمی خواهم،
گفت: چرا؟
گفتم: پول ندارم
گفت: از تو پول نمی خواهم بیا روزی یک وقیه گوشت ببر و مال امروز را هم حالا بگیر پس گوشت در ترازو گذاشته یک وقیه کشید و تسلیم نمود و تأکید کرد در رفتن همه روزه، پس من آن گوشت را اخذ کرده با خود به منزل برده پختم و چون بر یکنفر زیاد بود همسایه حجره را دعوت کردم و با یکدیگر خوردیم و به او گفتم:
شخصی روزی یک وقیه گوشت قرار داده که به من بدهد و آن زاید بر قدر کفایت من است، گفت: ما که همسایه هستیم تو گوشت را بیاور و من نان و سایر مخارج پختن آنرا متحمل می شوم و با یکدیگر می خوریم،
گفتم: چنان باشد، پس مدتی مدید بر این واقعه گذشت که آن شخص قصاب گوشت را می داد و با همسایه بطریق مذکور می خوردیم و این واقعه و مقرری یک وقیه گوشت گوشزد بسیاری از دوستان و آشنایان گردید تا آنکه در وقتی هوای مسافرت به ایران بر سرم افتاد و با خود خیال کردم که یکسال مقرری گوشت را سلف می فروشم و پولش را خرج راه می کنم و میروم پس در این مقام در آمده شخصی را از طلاب مشتری یافتم و سیصد و شصت وقیه گوشت که نود حقه کربلا می شود و هر حقه پنج چارک من تبریزی می شود که مجموع آن یکصد و دوازده من تبریزی و نصف من می شود فروختم به او به قیمت معین معلوم پس آن شخص را نزد آن قصاب بردم و به او گفتم که آن یک وقیه گوشت مقرری را تا مدت یکسال به این مرد بده، چون قصاب این سخن شنید بخندید، گفت:
آن کسی که امر به دادن این مقدار گوشت به تو کرده بود قطع نمود و منع از دادن فرمود، چون این کلام شنیدم آه سرد از دل پر درد کشیده برگردیدم چون شب در آمد مهموم و متفکر خوابیدم مولای خود جناب سید الشهداء (علیه السلام) را در خواب دیدم به من نگریست و فرمود که خیال عجم (ایران) رفتن کرده ای؟
جواب نگفتم و سر خود را به زیر انداختم پس فرمود خوب خود دانی اگر می مانی اینجا نان و ماستی پیدا می شود این بفرمود و برفت از خواب بیدار شدم و از عمل خود نادم گردیدم که چرا دست خود را از خوان عطای آن بزرگوار بریدم.

ساعت ساز تبریزی

نتیجه العلماء الاعلام حاج میرزا اسماعیل بن الحاج میرزا لطفعلی(106) بن میرزا احمد مجتهد تبریزی - ادام الله نتاجهم الی یوم القیامه - گفت شخصی از اهل تبریز که برادر مشهدی حسین ساعت ساز تبریزی بود و در صحن حایر حسینی (علیه السلام) در حجره ای از حجرات آن ساعت سازی می کرد و اعتبار خوبی هم در این باب از برای او بود اتفاقاً مبتلای به ناخوشی فلج شده فالج گردید و مدتی معالجه کرد و مفید نشد پس از آن، اطباء را جواب داد و از عافیت مأیوس گردید.
مردم او را ملامت کردند که چرا معالجه نمی کنی با اینکه این مرض قابل معالجه و امید عافیت در آنست، گفت: من از عافیت مأیوسم، سبب یأس را پرسیدند مذکور نمود که من در این حجره ساعت سازی می کردم این کبوترها بسیار می آمدند و اسباب مرا می شکستند و مرا اذیت می کردند.
یکروز با خود خیال کردم که این کبوترها بلا مالک و صحرائی می باشند و صید کردن آنها جایز است روزی یک جفت از آنها می گیرم و می برم با عیال خود می خورم و این دو فایده دارد اول آنکه گوشت مفتی خورده ایم دوم آنکه اذیت آنها کمتر می شود [پس با گذاشتن دام ] روزی دو تا کبوتر گرفته عصر با خود برده ذبح کرده می خوردم تا آنکه مدتی بر این منوال گذشت شبی مظلوم کربلا جناب سید الشهداء (علیه السلام) را در خواب دیدم که به نظر غضب به من رو آورده و فرمود:
این کبوترها از تو شکایت دارند آنها را اذیت مکن، چون این سخن شنیدم خائف و هراسان از خواب برخواستم و از کرده خود نادم و تائب گردیدم و مدتی هم بر آن بگذشت تا آنکه دیگر بار نفس مرا اغواء کرد که خواب را چه اعتبار است خصوص در باب احکام شرعیه و این عمل که شرعاً جائز است باز عود به عادت اول کرده مدتی دیگر صید کبوتر کرده به عادت می خوردم تا آنکه باز شبی از شبها عزیز زهرا را در خواب دیدم که تندتر از دفعه اول به من نظر کرد و فرمود:
این کبوترها به ما پناه آورده اند آنها را اذیت نکن... باز هراسان از خواب بیدار شدم نادم و تائب گردیدم تا آنکه مدتی بر آن بگذشت باز نفس در مقام تسویل بر آمد که این چه خواب بود، معلوم است ما مجاورین هم به در خانه آن حضرت آمده ایم و پناه به او آورده ایم و چگونه می شود که کبوتر صحرائی را از ما منع نمایند و ما را به سبب آنها اذیت کنند باز به عمل سابق برگردیده دام را گذاشتم و عیش را تازه کردم چون مدتی بر این گذشت این ناخوشی عارض شد و می دانم که جزای آن کار است.