رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

علامه حلی

بعض افاضل عصر از خط علامه طاب ثراه در پشت بعض مؤلفات خود نقل کرده است که روزی در شهر حله خود را مهموم دیدم به جهت رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه ای افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر بر من ظاهر می گردید و می دانستم که کیست و حالت او چون بوده و الان چیست.
تا آنکه در آن مکان و زمان یا آنکه غیر آن خوابیده در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوش رو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد پس گفت: بدانکه این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمده بودم و فقیر و بیکس بودم اتفاقاً مریض شدم چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مرض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در اصل طغیان مرض شخصی خوش رو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من بنشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم.
مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟
گفتم: منت دارم، بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو بزودی برگردید و گفت: این طبیب است، می خواهد تو را معالجه کند،
گفتم: روا باشد، پس آن طبیب به نزد پاهای من بنشست و دست برده انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا که دست او می رسید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش میآمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او بحلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام ترسان و آن شخص دوم هم برفت و آن شخص اول بنزد من آمد بایستاد و باعث تسلی خاطر من شد و دیدم در بستر من جنازه ای دراز کشیده ناگاه شخصی از در، در آمد و گفت:
آه این بیچاره مرده پس بزودی برفت و تخته و حمال با خود بیاورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند و آنشخص اول هم با ایشان روانه شد و به من گفت: تو هم به جهت مشایعت این غریب بیا من هم کرهاً روانه شدم تا آنکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن بآن وحشت من افزون می گردید تا آنکه دیگران برگردیدند من هم اراده رجوع کردم آن شخص مانع گردید و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم پس ببالای قبر رفتیم ناگاه دیدم که قبر شکافته شد و آن شخص مرا بدخول قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا با خود به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم متحیر ماندم
پس آن شخص به من گفت: تو آن بودی که مردی؟
گفتم: تو کیستی؟
گفت: عمل صالح تو،
گفتم: آن شخص دیگر؟
گفت: عزرائیل بود،
گفتم: پس چه می شود؟
گفت: خیر است پس اشاره کرد، بابی در قبر گشوده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری در آمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم این بگفت و دیگر بار داخل قبر خود گردید و من از خواب بیدار شدم.
مؤلف گوید: اینست حالت اخیار از قرار مستفاد از آیات و اخبار و اسفار و اما ان کان من المقربین فروح و ریحان و جنه نعیم.

ملا زین العابدین سلماسی

فاضل معاصر نوری - زید توفیقه - در کتاب منافات خود از بعض اولاد عالم عادل و ثقه فاضل صاحب مقامات اویسی مولانا آخوند ملا زین العابدین سلماسی که از معتبرین تلامذه سید بحرالعلوم و مواظب اوراد و اذکار و آداب و رسوم بود از والد ماجد(103) خود نقل کرد است که:
در سالی که از مشاهد عراق عرب متوجه بسوی خراسان به اراده زیارت امام هشتم و قبله هفتم حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) گردیدم.
چون این مسافرت مقارن فصل بهار اتفاق افتاد و کاروان و مکاریان را در این فصل عادت بر این است که غالباً در صحرا و بیابان و مراتع و معالف از برای چرانیدن حیوانات خود منزل می نمایند لهذا همراهانم به عادت ایشان در بیابان منزل می کرده اند تا آنکه وارد اسد آباد همدان شده از گردنگاه کوه الوند عبور کرده در دهنه الوند که مکانی بود خوش آب و علف بار فرود آوردند.
اتفاقاً در آن حوالی هم بعضی ایلات گوسفند دار چادر نشین بود و قدری شیر از آنها خریدار شدیم ندادند و بعد از آنکه مطلع شدند شخصی در قافله هست که از اهل دعا و علم است بنزد من آمده از بدی حال گوسفندان خود شکایت کردند به طوری که از طایفه جن به آنها ضرری می رسد من هم دعائی از برای ایشان به جهت دفع آن ضرر نوشته دادم و در آن مکان بودیم تا آنکه شب از نیمه گذشت و من از بستر خواب برخاسته، وضو کرده در موضعی مشغول نافله شب شده و پس از ادای نافله نشسته مشغول ذکر بودم ناگاه شخصی را دیدم که با تندی می آید و چون به ما رسید اعتنائی نکرد و بگذشت. من او را صدا کرده پرسیدم: به کجا می روی؟
گفت: کاری دارم آن را می بینم و می آیم، این سخن بگفت و برفت و پس از اندک زمانی برگردید و بر ما سلام کرده بنشست از او پرسیدم که تو کیستی؟ و به کجا رفتی و برگردیدی؟
گفت: من شخصی از اهل همدانم شب در بستر خود خوابیده بودم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دیدم و به من فرمود که برخیز و به فلان خانه برو و در را بزن آنکس که بیرون آمد بگو: امیرالمؤمنین (علیه السلام) می گوید که آن دو من جو که نزد تو داریم بده آنرا گرفته بزودی برو به آن پیر مردی که در فلان موضع می باشد تسلیم کن، من هم حسب الامر آن جناب برخاسته در آن خانه را کوبیدم و پیغام آن حضرت را به آن شخص که بیرون آمد رسانیدم و آن مقدار جو را از او دریافت کرده آورده تسلیم آن پیر مرد نمودم.
راوی می گوید: پرسیدم آن پیر مرد کیست و کجاست؟ و در این کوه چه کار می کند؟ گفت: نمی دانم و نمی شناسم او را، اینقدر می دانم مردیست که در این کوه خزیده است و از مردم عزلت گزیده اگر می خواهی خود برو و از حالش بپرس اینک در آن موضع - و اشاره به مکانی نمود - می باشد این بگفت و برفت.
راوی گوید که چون این واقعه را دیدم با خود گفتم که این امریست غریب باید برخیزم و آنرا تحقیق کنم پس برخاسته و به آن مکان روانه شدم پیر مردی را دیدم در محراب عبادت مشغول به طاعت بر او سلام کردم و جواب شنیدم.
پس از حالات او پرسیدم
گفت: شخصی از اهل همدانم چون عمری بر من بگذشت و پرده غفلت از پیش چشمم برخواست و آخر کار را سخت دیدم علاج را در آن دیدم که خود را مرده انگاشته مال خود را در میان ورثه تقسیم کرده از شهر بیرون آمده در این مغازه عزلت گزیده مشغول کار خود گردیدم گفتم: بنای اعمال خود را بر چه گذاشته ای؟ دست برد و رساله ای بیرون آورده به من تسلیم کرد دانستم که این رهبانیت و عزلت از روی تکلیف و بصیرت واقع گردیده پس به من گفت که آن کاغذ که در خصوص گوسفندها نوشته بودی نزد من آوردند و امضا نمودم چون این سخن دانستم که او را راه دیگر هم هست پس از او پرسیدم که رزق تو از کجا می رسد؟
گفت: گاهی این گوسفند دارها اعانتی می نمایند و گاهی از جای دیگر می رسد دیروز آمده اظهار کردند که اگر حاجتی باشد بر آوریم گفتم نان امشب را که دارم فردا اگر نرسید خبر می دهم و امشب دو من جو رسید بعد هم خداوند رزاق است و...
مؤلف گوید: که آخوند ملا زین العابدین مذکور در این مسافرت بعض وقایع دیگر از رفتن به سلماس بعد از مراجعت از زیارت حضرت رضا (علیه السلام) و غیر آن را دگر می نماید و معلوم می شود که وقوع این مسافرت زمانی بوده که جنگ نایب السلطنه عباس میرزا با لشکر رومی سرداری چوپان اقلی در آن واقع شده که آخوند مذکور بعضی از وقایع آن غزوه را هم مشاهده کرده است پس تاریخ این سفر سال هزار و دویست و چهل و اندکی بوده است.

حکیم هندی

فاضل نوری در کتاب دارالسلام نقل می کند از شخصی از معاریف علمای حایر حسینی (علیه السلام) که از جمله مجاورین کربلا شخصی بود به نام حکیم صاحب که او را مجاورین از اهل هندوستان میدانستند ولکن باطن امر او را کسی نمی دانست که اهل کجاست؟ و باعث بر مجاورت او چه چیز بوده؟
اتفاقاً در آن ایام شخصی از علمای کردستان به کربلا آمده بود و نظر به تعصبی که در مذهب خود داشت در مجامع و محافل علمای کربلا در خصوص مذهب مناظره مینمود تا آنکه روزی من در منزل حکیم صاحب بودیم که ناگاه آن عالم کردستانی وارد گردید و چون مرا در آن مجلس دید فتح باب مناظره با من در خصوص مذهب نمود و در انکار مذهب نمود و در انکار مذهب شیعه اصرار کرد چون آن حکیم هندی آن انکار بلیغ از آن کردستانی می دید برخورد می پیچید و بر وجه غضب بر او نگرید و گفت که من هندو بودم و از ملت آبا و اجدادی، گذشته، اختیار مذهب شیعه کردم و تو با آن که خود را مسلم می خوانی آنرا انکار می نمائی و بر تخریب اساس آن اصرار می کنی.
راوی گوید: چون این نوع تعصب از آن دیدم و این سخن از او شنیدم به او گفتم که حکیم باشی دلم می خواهد که سبب اسلام و تشیع خود را مذکور داری تا آنکه باعث روشنائی چشم و قوت قلب شیعیان گردد، گفت: آری تاکنون بکسی نگفته بودم لکن حالا رغماً لأنف این مرد متعصب می گویم بدانکه من از اهل بعض بلاد بعیده هندوستان که آنرا شهر ملتان(104) می گویند و نزدیک به مملکت کشمیر است می باشم و بر مذهب هندوها که بدتر از فرقه نصاری و یهودند بودم و در دولت فرنگی صاحب مواجب و منصب بودم و در آن محله که من ساکن بودم چند خانه شیعه بود که در ایام محرم بر اهل آن محله تقسیمی می نمودند و آن را جمع کرده به مصارف تعزیه امام حسین (علیه السلام) می رسانیدند.
در جمله آن تقسیم به نام من هم چون در آن محله ساکن بودم چیزی می نوشتند و من هم می دادم نه از برای آنکه اعتقادی در این خصوص داشتم بلکه از برای آنکه در انظار ایشان بخیل نباشم تا آنکه از خدمت دولت فرنگی استعفا کردم و دست از مواجب فرنگی کشیدم و کار خود را تجارت قرار داده در زی تجار بر آمده از مال کشمیر مناسب ولایت بمبئی خرید کرده نقل به بمبئی می کردم و از آنجا متاع مناسب کشمیر، خرید کرده بر می گردیدم و از عادتم آن بود که چون وارد بمبئی می گردیدم در بیرون خانه عجوزه ای منزل می کردم تا آنکه متاع خود را فروخته و متاع مناسب کشمیر خریده نقل به کشتی می کردم پس کرایه خانه عجوزه را داده و به کشتی در آمده متوجه بسوی شهر ملتان می شدم اتفاقاً سالی بعد از ورود به بمبئی و فروش مال کشمیر خریدی مناسب کشمیر کرده و نقل به کشتی نموده و خودم هم کرایه عجوز را پرداخته به کشتی رفتم و همراهان کشتی چون کار خود را نپرداخته بودند سبب تعطیل کشتی شده دو سه روزی کشتی را حرکت ندادند و من چون متاع خود را نقل به کشتی کرده بودم شب و روز در کشتی بودم تا آنکه شبی از شبها در کشتی خوابیده بودم در خواب دیدم شخصی به نزد من آمد و گفت: سید انبیاء تو را می خواهد،
گفتم: سید انبیاء کیست؟
گفت: محمد بن عبدالله که پیغمبر آخر الزمان و نبی مسلمانان است،
گفتم: مرا با او کاری نیست زیرا که او پیغمبر مسلمانان و من بر مذهب هنودم،
گفت: زود باش و او را اجابت کن دیدم که اگر مسامحه کنم مرا خواهد برد لابد اجابت کرده با او رفتم چون وارد شدم دیدم شخصی بزرگی که مانند بدر طالع نور رویش آن عرصه را روشن کرده بر کرسی رفیع نشسته و یک نفر در طرف راست او و دو جوان در طرف چپ او نشسته اند که روهای ایشان مانند ستاره های درخشنده می درخشید چون نظرم بر جمال نورانی ایشان افتاد نور ایمان به ایشان دل تاریکم را روشن نمود پس مرا در برابر آنجناب بداشتند پس به من فرمود که می دانی تو را از برای چه احضار کردیم، عرض کردم نمی دانم،
فرمود: از برای آنکه تو را بر ما حقی بود آنرا ادا کنیم، عرض کردم کدام حق؟
فرمود: آنکه در ایام عاشورا از برای تعزیه فرزندم حسین چیزی می دادی که به مصرف آن می رسانیدند، عرض کردم که فدایت شوم من آن مال را که از برای خاطر شما نمی دادم که بر شما حق باشد بلکه به جهت دفع شماتت و ملامت مردم می دادم،
فرمود: باشد لکن چون به مصرف ما رسیده جزای آن با ما باشد لکن تلافی آن شرطی دارد و آن اینست که اسلام قبول کنی تا آنکه قابل آن شوی،
عرض کردم: قبول کردم،
فرمود: مسلمانان چند فرقه اند باید قبول طریقه آن فرقه کنی که بر طریقه حسین من هستند عرض کردم چنان کنم پس کلمه شهادتین را بر من تلقین نموده اقرار کردم پس به آن شخص که مرا به خدمت آن جناب آورد فرمود که این شخص را ببر و آنجاهایی که باید برد به او بنما.
پس آن شخص دست مرا گرفته بیرون آورد و گفت: چشم بر هم نه و بگشا. چون گشودم خود را در محوطه کوچکی دیدم گفتم: اینجا کجا است؟
گفت: در اینجا دو نفر از اولاد حسین (علیه السلام) مدفونست موسی بن جعفر و محمد بن علی (علیها السلام) برو و قبر ایشان را زیارت کن چند قدم رفتم صحن بزرگی مشتمل بر یک بقعه و دو قبه طلا و چهار مناره طلا دیدم داخل شده زیارت کرده بیرون آمدم پس دست مرا گرفته مانند اول چشم پوشیده و گشودم خود را در صحن وسیع مشتمل بر قبه و ایوانی عالی دیدم پرسیدم: اینجا کجا است؟
گفت: اینجا هم دو نفر از اولاد حسین مدفونست علی بن محمد و حسن بن علی (علیها السلام) برو و ایشان را هم زیارت کن و بیا، پس داخل بقعه شده زیارت کرده بیرون آمدم پس مثل سابق چشم بسته و گشودم خود را در صحن وسیع مشتمل بر قبه و ایوان و مناره و سقاخانه طلا و نهر آبی جاری دیدم و پرسیدم: اینجا چه مکانست؟
گفت: اینجا هم یک نفر از اولاد حسین (علیه السلام) مدفونست علی بن موسی الرضا (علیها السلام) برو و او را هم زیارت کن پس داخل شده زیارت کرده بیرون آمدم پس باز چشم بسته و گشودم خود را در باب شهری دیدم پرسیدم از آن شخص این چه شهر است؟ گفت: این شهر حسین (علیه السلام) است آنرا کربلا گویند داخل شو چون داخل شده چند قدم رفتم، بابی بزرگ و صحنی وسیع دیدم گفتم: اینجا کجا است؟
گفت: اینجا برادر حسین عباس مدفونست داخل شو، چون داخل شدیم باب خانه ای در میان آن صحن مفتوح بود بنزد آن باب رفته در را بزد شخصی بیرون آمده منزل خواست آن شخص ما را داخل آن خانه برد اطاقی را به ما تسلیم نموده منزل کردیم پس برخاسته بیرون آمده از برای زیارت داخل روضه عباس شدیم پس خارج شده از میان بازار طویل رفتیم تا آنکه به بابی بزرگ رسیدیم آن شخص گفت که قبر خود حسین (علیه السلام) در اینجا است داخل شو و او را زیارت کن پس داخل صحن مقدس و روضه مطهره شده و بیرون آمدیم پس دست مرا باز آن شخص گرفته چشم خود را بسته و گشودم خود را در صحن عالی مشتمل بر ایوان و قبه رفیع و مناره های عالی جمیع آنها را از طلا دیدم و پرسیدم: اینجا کجا است؟
گفت: در اینجا پدر حسین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) مدفونست آن کسی که در طرف راست سید انبیا نشسته بود پدر آن دو فرزند حسن و حسین (علیه السلام) که در طرف چپ آن حضرت نشسته بودند برو و او را زیارت کن پس داخل شده او را هم زیارت کرده بیرون آمده از خواب بیدار شدم با انقلاب حال و روشنی قلب چنان حب ایمان و اهل ایمان در دلم ثابت گشته که بر مفارقت ایشان نالان و گریان شده از جای خود برخاسته در میان کشتی گردش می کردم و بیخود ناله و گریه می کردم و بر همین حالت بودم تا آنکه طالع گشته از کشتی بر آمده خود را به بیرون خانه عجوزه رسانیده در را کوبیدم عجوز آمده در را گشود و با آنکه هنود از مطبوخ مسلمانان نمی خورند بلکه در مطبخی هم که در آن طبخ می نمایند طبخ نمی نمایند مگر آنکه آنرا خراب کرده تازه بنا نمایند از آن عجوز طبخ و غذا خواستم تعجب کرد واقعه را از برای او نقل کردم چون آن را بشنید بگریست و گفت:
من هم از اولاد آن حسین هستم و علویه می باشم، بسیار مسرور شدم پس غذا خورده ظهر داخل گردید با خود گفتم که به مسجد بروم و به دست امام مسجد مسلمان شوم و احکام و عقاید اسلام را از او فرا گیرم پس به سوی مسجد بزرگ که روزها ازدحام خلق را در آن می دیدم متوجه شدم اتفاقاً از راه، غفلت کرده چون ملتفت شدم دیدم از آن مسجد گذشته ام پس با خود گفتم که مسجد کوچکی در این گذر بود بنزد امام آن می روم چون رفتم امام بیرون آمده به خانه خود می رفت با او رفتم تا آنکه داخل خانه گردید به او گفتم که مرا با تو حاجتی است مرا با خود داخل کرد واقعه را به گفتم تا آنجا که اراده آن داشتم که بنزد امام آن مسجد بزرگ بروم راه را غافل شده بعد به اینجا آمدم چون این سخن بشنید بخندید و گفت:
آن شخص بر طریقه حسین (علیه السلام) نیست بلکه بر طریقه عمر و مذهب سنیان است، از حسن اتفاق تعجب کردم مرا شهادتین تلقین کرد و اسماء معصومین (علیها السلام) را تعلیم نمود و اعتقادات شیعه و جمله ای از احکام دینیه را ذکر کرد پس به کشتی رفتم و متاع خود را به تجار سپرده که در شهر ملتان به اولادم برسانند و کاغذی به ایشان در باب تفصیل متاع نوشتم و نوشتم که جمیع این متاع و خانه و هر چه در آنست و در آنجا دارم از آن شما باشد و مرا مرده انگار کنید زیرا که من باقی مانده عمر را اراده سیاحت دارم و نمی دانم که کار من به کجا می انجامد چون این مکتوب رفت پس از چندی جواب آمد که مکتوب و متاع رسید شنیدیم که از نحله پدران خارج گشته ای اگر بر تو ظفر یابیم جزای تو را خواهیم داد تا آنکه عبرت دیگران شود، چون این مکتوب دیدم از خوف در کشتی نشسته متوجه به سوی بغداد گردیدم و چون از دجله خارج شدم به زیارت کاظمین (علیه السلام) رفتم اتفاقاً عبورم از همان صحن کوچک به صحن بزرگ واقع گردید چنانکه در خواب دیده بودم به عینه در بیداری مشاهده نمودم پس از آنجا به سامره به زیارت عسکریین (علیها السلام) رفتم به همانطور که در خواب مشرف شده بودم پس مراجعت کرده به بغداد و جمله ای از مجاورین کربلا و نجف و کاظمین و اعراب را دیدم که به مشهد حضرت رضا (علیه السلام) می روند من هم با ایشان روانه گردیدم و اوضاع آنجا را هم بطریق معهود در خواب دیدم.
پس بر گردیده بکربلا رفتیم و از دروازه بغداد وارد شهر شده به صحن عباسی و باب همان خانه معهود را که در میان صحن بود از برای تحقیق منزل کوبیدم و همان مرد بیرون آمده ما را در همان اطاق داخل خانه خود منزل داد پس از قدری استراحت کرده اسباب و آلات خود را در منزل گذشته بیرون آمدیم و به دخول حرم عباس (علیه السلام) فایز شده پس از خروج از راه بازار و باب قاضی الحاجات چنانکه در خواب دیده بودم به زیارت قبر مطهر و زیارت حسینیه (علیه السلام) مشرف شدم و پس از زمانی به نجف اشرف رفتم و اوضاع آن مکان را هم کما کان مشاهده کردم پس مراجعت بکربلا کرده مجاورت آن مکان را الی الان موفق هستم.
اگر کسی از روی انصاف در هر یک از اطراف این واقعه نظر و تفکری نماید او را در حق بودن مذهب شیعه شک و شبهه نمی ماند هر چند که از اهل کفر و زندقه باشد چه جای آنکه بر فطرت اسلام متولد گشته باشد.
راوی گوید: چون حکیم صاحب این واقعه را به این بسط و تفصیل بیان کرد آن عالم کردستانی مبهوت گردیده از مجلس برخاست و برفت و مرا زیاده بر سابق شیفته خود نمود و پس از آن بر انس و الفت و مراوده و معاشرت خود با او افزودم و مکرر نزد او می رفتم.
تا آنکه یکروز از باب دوستی و خیر خواهی به او گفتم: حکیم صاحب، مرا گمان آنست که تو را استطاعت شرعیه باشد و حج بیت الله بر تو واجب باشد و ترک حج از گناهان کبیره است و از برای تو دوست نمی دارم که راضی به آن شوی و این اوقات حجاج در نجف اشرف اجتماع دارند و صلاح آنست که تو هم تهیه لوازم حج کرده به ایشان ملحق شوی و این تکلیف را از خود برداری و در ضمن هم زیارت قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان بقیع را هم کرده باشی چون این سخن بشنید جواب گفت که مرا در خواب به این اماکن نبردند،
گفتم: اینکه تو گوئی تکلیف حج را ساقط نمی کند و واجب است بر شخص مستطیع که مهما امکن مسامحه در رفتن نکند بالاخره اصرار من بر انکار او غالب گشته مقدمات را فراهم کرده به نجف رفت که با حجاج برود اتفاقاً تاجری هندی در بغداد ور شکسته و به قصد فرار از طلبکاران خود به اراده حج به نجف رفته و طلبکاران به پاشای بغداد شکایت کرده ماموری از برای گرفتن او به نجف آمده حکیم صاحب مذکور را به اشتباه او گرفته به بغداد برد و پس از اثبات اینکه اشتباه شده، حجاج از نجف خارج شدند و او از ایشان باز ماند سال آینده باز مقدمات را فراهم کرده به نجف رفت اتفاقاً در وقت خروج حجاج او را تب عارض شد و اطباء او را ممنوع از حرکت کردند و چون حجاج برفتند تب شدید گشته لبیک گویان دعوت ملک الموت را اجابت کرده وفات نمود حشره الله مع موالیه الابرار ان شاء الله.