رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

امام هادی (علیه السلام)

شخصی ثقه عادل و مرد فاضل آقا

پسر آقا محمد نائینی اصل، نجفی مسکن، که در ضمن کسانی که امام عصر (علیه السلام) را دیده اند یاد شده گفت: در اوایل مجاورت، وقتی به زیارت ائمه سامره مشرف شدم و چون چندی توقف در آن مشهد شریف شد شبی از شبهای جمعه اراده آن کردم که در حرم عسکریین (علیها السلام) بیتوته کنم.
چون معمول در آن مشهد شریف آن نیست که مثل سایر مشاهد در شبهای جمعه حرم مطهر تا صبح مفتوح بوده باشد لهذا کلید دار را دیده به او وعده احسانی کردم که در بستن باب متعرض من نشود و مرا در حرم بگذارد.
قبول کرد و آن شب را در حرم مطهر تا صبح به عبادت احیا کردم به آنکه در سمت پایین پا مکانی انتخاب کرده در آن مکان شب را تا نصف نشسته مشغول دعا و مناجات بودم و بعد از آن مشغول نماز شب شدم و پس از فراغ از آن نشسته به انتظار صبح و مشغول ذکر و تسبیح بودم اتفاقاً در همان حالت نشسته مرا خوابی عارض شد ناگاه دیدم قبر مطهر امام (علیه السلام) شکافته گردید و حضرت هادی (علیه السلام) از قبر بیرون آمد و بسوی من متوجه گردید.
چون به من رسید از روی ملامت و شماتت و تندی به من فرمود که:
آن هشت تومان را در اصفهان از فلان (نام شخصی را برد که من چهل تومان به او قرض داده و هشت تومان از او به عنوان منفعت ده دو از او گرفته بودم) به چه عنوان گرفتی؟
چون این سخن و سرزنش را از آن جناب شنیدم از غایت خجالت و خوف بر خود لرزیدم به طوری که عمامه از سرم بیفتاد و از خواب بیدار شدم و مقارن آن حال کلید دار و خدام آن حضرت از برای گشودن باب حرم آمده مشغول گشودن بودند.
من هم بزودی عمامه خود را برداشته بر سر گذاشته از عمل خود نادم گشته توبه و استغفار کرده به زودی زود به کسان خود در اصفهان نوشتم که آن هشت تومان را رد کردند و از صاحب آن عذر خواستند و دیگر مرتکب آن عمل قبیح شرعی نما - که در میان مسلمانان شایع شده که ربا را که به نص اخبار درهم آن مساوی با هفتاد زنا با محارم می باشد به اسم بیع می خورند چنان که در صریح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جمله بدعتهای آخر الزمان مذکور شده - نگردم.
مؤلف گوید: که این رؤیای صادقانه از این مرد بزرگ در مثل آن مکان و آن زمان و آن حالت واضحه دارد بر منع این عمل چنانکه صریح کلام معجز نظام امیر (علیه السلام) است در کتاب نهج البلاغه که می فرماید:
در آخر الزمان ربا را به اسم بیع و رشوه را به اسم هدیه می خورند(102)
بر آن دلالت دارد نمی گوییم که اگر معامله بر وجه صحیح واقع شد مثل آن که کسی خانه یا ملک یا مستغل خود را مانند حمام و دکان به غیر بفروشد به شرط خیار فسخ، بعد از آن، آنرا از آن شخص اجاره بگیرد در آن مدت فلان مبلغ باطل است بلکه صحیح است لکن به شرط آنکه آن معامله به این طور واقع شود و آن اجاره به رضای طرفین بشود و مقصود بوده باشد لکن غالباً چنین نیست و بیع و شراء و اجازه هم در میان نیست بلکه اصل غرض ده تومان به دوازده تومان دادن است اعاذنا الله عن ذلک ان شاء الله.

علامه حلی

بعض افاضل عصر از خط علامه طاب ثراه در پشت بعض مؤلفات خود نقل کرده است که روزی در شهر حله خود را مهموم دیدم به جهت رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه ای افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر بر من ظاهر می گردید و می دانستم که کیست و حالت او چون بوده و الان چیست.
تا آنکه در آن مکان و زمان یا آنکه غیر آن خوابیده در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوش رو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد پس گفت: بدانکه این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمده بودم و فقیر و بیکس بودم اتفاقاً مریض شدم چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مرض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در اصل طغیان مرض شخصی خوش رو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من بنشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم.
مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟
گفتم: منت دارم، بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو بزودی برگردید و گفت: این طبیب است، می خواهد تو را معالجه کند،
گفتم: روا باشد، پس آن طبیب به نزد پاهای من بنشست و دست برده انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا که دست او می رسید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش میآمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او بحلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام ترسان و آن شخص دوم هم برفت و آن شخص اول بنزد من آمد بایستاد و باعث تسلی خاطر من شد و دیدم در بستر من جنازه ای دراز کشیده ناگاه شخصی از در، در آمد و گفت:
آه این بیچاره مرده پس بزودی برفت و تخته و حمال با خود بیاورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند و آنشخص اول هم با ایشان روانه شد و به من گفت: تو هم به جهت مشایعت این غریب بیا من هم کرهاً روانه شدم تا آنکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن بآن وحشت من افزون می گردید تا آنکه دیگران برگردیدند من هم اراده رجوع کردم آن شخص مانع گردید و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم پس ببالای قبر رفتیم ناگاه دیدم که قبر شکافته شد و آن شخص مرا بدخول قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا با خود به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم متحیر ماندم
پس آن شخص به من گفت: تو آن بودی که مردی؟
گفتم: تو کیستی؟
گفت: عمل صالح تو،
گفتم: آن شخص دیگر؟
گفت: عزرائیل بود،
گفتم: پس چه می شود؟
گفت: خیر است پس اشاره کرد، بابی در قبر گشوده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری در آمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم این بگفت و دیگر بار داخل قبر خود گردید و من از خواب بیدار شدم.
مؤلف گوید: اینست حالت اخیار از قرار مستفاد از آیات و اخبار و اسفار و اما ان کان من المقربین فروح و ریحان و جنه نعیم.

ملا زین العابدین سلماسی

فاضل معاصر نوری - زید توفیقه - در کتاب منافات خود از بعض اولاد عالم عادل و ثقه فاضل صاحب مقامات اویسی مولانا آخوند ملا زین العابدین سلماسی که از معتبرین تلامذه سید بحرالعلوم و مواظب اوراد و اذکار و آداب و رسوم بود از والد ماجد(103) خود نقل کرد است که:
در سالی که از مشاهد عراق عرب متوجه بسوی خراسان به اراده زیارت امام هشتم و قبله هفتم حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) گردیدم.
چون این مسافرت مقارن فصل بهار اتفاق افتاد و کاروان و مکاریان را در این فصل عادت بر این است که غالباً در صحرا و بیابان و مراتع و معالف از برای چرانیدن حیوانات خود منزل می نمایند لهذا همراهانم به عادت ایشان در بیابان منزل می کرده اند تا آنکه وارد اسد آباد همدان شده از گردنگاه کوه الوند عبور کرده در دهنه الوند که مکانی بود خوش آب و علف بار فرود آوردند.
اتفاقاً در آن حوالی هم بعضی ایلات گوسفند دار چادر نشین بود و قدری شیر از آنها خریدار شدیم ندادند و بعد از آنکه مطلع شدند شخصی در قافله هست که از اهل دعا و علم است بنزد من آمده از بدی حال گوسفندان خود شکایت کردند به طوری که از طایفه جن به آنها ضرری می رسد من هم دعائی از برای ایشان به جهت دفع آن ضرر نوشته دادم و در آن مکان بودیم تا آنکه شب از نیمه گذشت و من از بستر خواب برخاسته، وضو کرده در موضعی مشغول نافله شب شده و پس از ادای نافله نشسته مشغول ذکر بودم ناگاه شخصی را دیدم که با تندی می آید و چون به ما رسید اعتنائی نکرد و بگذشت. من او را صدا کرده پرسیدم: به کجا می روی؟
گفت: کاری دارم آن را می بینم و می آیم، این سخن بگفت و برفت و پس از اندک زمانی برگردید و بر ما سلام کرده بنشست از او پرسیدم که تو کیستی؟ و به کجا رفتی و برگردیدی؟
گفت: من شخصی از اهل همدانم شب در بستر خود خوابیده بودم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دیدم و به من فرمود که برخیز و به فلان خانه برو و در را بزن آنکس که بیرون آمد بگو: امیرالمؤمنین (علیه السلام) می گوید که آن دو من جو که نزد تو داریم بده آنرا گرفته بزودی برو به آن پیر مردی که در فلان موضع می باشد تسلیم کن، من هم حسب الامر آن جناب برخاسته در آن خانه را کوبیدم و پیغام آن حضرت را به آن شخص که بیرون آمد رسانیدم و آن مقدار جو را از او دریافت کرده آورده تسلیم آن پیر مرد نمودم.
راوی می گوید: پرسیدم آن پیر مرد کیست و کجاست؟ و در این کوه چه کار می کند؟ گفت: نمی دانم و نمی شناسم او را، اینقدر می دانم مردیست که در این کوه خزیده است و از مردم عزلت گزیده اگر می خواهی خود برو و از حالش بپرس اینک در آن موضع - و اشاره به مکانی نمود - می باشد این بگفت و برفت.
راوی گوید که چون این واقعه را دیدم با خود گفتم که این امریست غریب باید برخیزم و آنرا تحقیق کنم پس برخاسته و به آن مکان روانه شدم پیر مردی را دیدم در محراب عبادت مشغول به طاعت بر او سلام کردم و جواب شنیدم.
پس از حالات او پرسیدم
گفت: شخصی از اهل همدانم چون عمری بر من بگذشت و پرده غفلت از پیش چشمم برخواست و آخر کار را سخت دیدم علاج را در آن دیدم که خود را مرده انگاشته مال خود را در میان ورثه تقسیم کرده از شهر بیرون آمده در این مغازه عزلت گزیده مشغول کار خود گردیدم گفتم: بنای اعمال خود را بر چه گذاشته ای؟ دست برد و رساله ای بیرون آورده به من تسلیم کرد دانستم که این رهبانیت و عزلت از روی تکلیف و بصیرت واقع گردیده پس به من گفت که آن کاغذ که در خصوص گوسفندها نوشته بودی نزد من آوردند و امضا نمودم چون این سخن دانستم که او را راه دیگر هم هست پس از او پرسیدم که رزق تو از کجا می رسد؟
گفت: گاهی این گوسفند دارها اعانتی می نمایند و گاهی از جای دیگر می رسد دیروز آمده اظهار کردند که اگر حاجتی باشد بر آوریم گفتم نان امشب را که دارم فردا اگر نرسید خبر می دهم و امشب دو من جو رسید بعد هم خداوند رزاق است و...
مؤلف گوید: که آخوند ملا زین العابدین مذکور در این مسافرت بعض وقایع دیگر از رفتن به سلماس بعد از مراجعت از زیارت حضرت رضا (علیه السلام) و غیر آن را دگر می نماید و معلوم می شود که وقوع این مسافرت زمانی بوده که جنگ نایب السلطنه عباس میرزا با لشکر رومی سرداری چوپان اقلی در آن واقع شده که آخوند مذکور بعضی از وقایع آن غزوه را هم مشاهده کرده است پس تاریخ این سفر سال هزار و دویست و چهل و اندکی بوده است.