رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

زیارت عاشورا

و نیز فاضل نوری در کتاب دارالسلام(101) نقل کرده از شخص دیگر از اهل یزد که او را برادری بود که تعلق بسیار به او داشت و او را بسیار می خواست اتفاقاً آن برادر مریض شده و تدبیر کسان و معالجه طبیبان درباره او فایده ای نداد و بموجب حدیث شریف اذا جاء القدر عمی البصر و آیه شریفه اذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون کسی اطلاع بر حقیقت مرض او نیافت و داعی حق را اجابت نمود و برادر خود را به درد مفارقت مبتلا کرد و بازماندگان را افسرده خاطر نمود.
برادر را به جهت تسلی خاطر، تمنای آن بود که شبی برادر خود را در خواب بیند که به این واسطه تجدید عهد و ملاقاتی بشود و بعلاوه از چگونگی حالات او هم اطلاع حاصل شده باشد و این تمنا بر نمی آمد تا آنکه پس از اشتداد اشتیاق شبی برادر خود را در خواب دید و از او چگونگی حال او پرسید جواب گفت که تا شب گذشته بد حال بودم لکن لطف خداوند در شب گذشته شامل حال من و مدفونین این مقبره گردید و خداوند همگی را به فضل و کرم خود آمرزید.
پرسید باعث و سبب چه شد.
گفت زن فلان قصاب وفات کرده بود و او را در آن مقبره دفن کردند و جناب سید الشهداء (علیه السلام) به زیارت آن زن آمد و خداوند ببرکت قدم آن حضرت همگی مدفونین این مقبره را بخشید چون از خواب برخاست دانسته شد که زن آن قصاب در روز آن شب مرده از قصاب سبب آن مقام پرسیدند دانسته شد که آن زن مواظب زیارت عاشورا بوده و مهما امکن ترک نمی نموده.

امام هادی (علیه السلام)

شخصی ثقه عادل و مرد فاضل آقا

پسر آقا محمد نائینی اصل، نجفی مسکن، که در ضمن کسانی که امام عصر (علیه السلام) را دیده اند یاد شده گفت: در اوایل مجاورت، وقتی به زیارت ائمه سامره مشرف شدم و چون چندی توقف در آن مشهد شریف شد شبی از شبهای جمعه اراده آن کردم که در حرم عسکریین (علیها السلام) بیتوته کنم.
چون معمول در آن مشهد شریف آن نیست که مثل سایر مشاهد در شبهای جمعه حرم مطهر تا صبح مفتوح بوده باشد لهذا کلید دار را دیده به او وعده احسانی کردم که در بستن باب متعرض من نشود و مرا در حرم بگذارد.
قبول کرد و آن شب را در حرم مطهر تا صبح به عبادت احیا کردم به آنکه در سمت پایین پا مکانی انتخاب کرده در آن مکان شب را تا نصف نشسته مشغول دعا و مناجات بودم و بعد از آن مشغول نماز شب شدم و پس از فراغ از آن نشسته به انتظار صبح و مشغول ذکر و تسبیح بودم اتفاقاً در همان حالت نشسته مرا خوابی عارض شد ناگاه دیدم قبر مطهر امام (علیه السلام) شکافته گردید و حضرت هادی (علیه السلام) از قبر بیرون آمد و بسوی من متوجه گردید.
چون به من رسید از روی ملامت و شماتت و تندی به من فرمود که:
آن هشت تومان را در اصفهان از فلان (نام شخصی را برد که من چهل تومان به او قرض داده و هشت تومان از او به عنوان منفعت ده دو از او گرفته بودم) به چه عنوان گرفتی؟
چون این سخن و سرزنش را از آن جناب شنیدم از غایت خجالت و خوف بر خود لرزیدم به طوری که عمامه از سرم بیفتاد و از خواب بیدار شدم و مقارن آن حال کلید دار و خدام آن حضرت از برای گشودن باب حرم آمده مشغول گشودن بودند.
من هم بزودی عمامه خود را برداشته بر سر گذاشته از عمل خود نادم گشته توبه و استغفار کرده به زودی زود به کسان خود در اصفهان نوشتم که آن هشت تومان را رد کردند و از صاحب آن عذر خواستند و دیگر مرتکب آن عمل قبیح شرعی نما - که در میان مسلمانان شایع شده که ربا را که به نص اخبار درهم آن مساوی با هفتاد زنا با محارم می باشد به اسم بیع می خورند چنان که در صریح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جمله بدعتهای آخر الزمان مذکور شده - نگردم.
مؤلف گوید: که این رؤیای صادقانه از این مرد بزرگ در مثل آن مکان و آن زمان و آن حالت واضحه دارد بر منع این عمل چنانکه صریح کلام معجز نظام امیر (علیه السلام) است در کتاب نهج البلاغه که می فرماید:
در آخر الزمان ربا را به اسم بیع و رشوه را به اسم هدیه می خورند(102)
بر آن دلالت دارد نمی گوییم که اگر معامله بر وجه صحیح واقع شد مثل آن که کسی خانه یا ملک یا مستغل خود را مانند حمام و دکان به غیر بفروشد به شرط خیار فسخ، بعد از آن، آنرا از آن شخص اجاره بگیرد در آن مدت فلان مبلغ باطل است بلکه صحیح است لکن به شرط آنکه آن معامله به این طور واقع شود و آن اجاره به رضای طرفین بشود و مقصود بوده باشد لکن غالباً چنین نیست و بیع و شراء و اجازه هم در میان نیست بلکه اصل غرض ده تومان به دوازده تومان دادن است اعاذنا الله عن ذلک ان شاء الله.

علامه حلی

بعض افاضل عصر از خط علامه طاب ثراه در پشت بعض مؤلفات خود نقل کرده است که روزی در شهر حله خود را مهموم دیدم به جهت رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه ای افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر بر من ظاهر می گردید و می دانستم که کیست و حالت او چون بوده و الان چیست.
تا آنکه در آن مکان و زمان یا آنکه غیر آن خوابیده در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوش رو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد پس گفت: بدانکه این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمده بودم و فقیر و بیکس بودم اتفاقاً مریض شدم چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مرض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در اصل طغیان مرض شخصی خوش رو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من بنشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم.
مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟
گفتم: منت دارم، بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو بزودی برگردید و گفت: این طبیب است، می خواهد تو را معالجه کند،
گفتم: روا باشد، پس آن طبیب به نزد پاهای من بنشست و دست برده انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا که دست او می رسید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش میآمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او بحلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام ترسان و آن شخص دوم هم برفت و آن شخص اول بنزد من آمد بایستاد و باعث تسلی خاطر من شد و دیدم در بستر من جنازه ای دراز کشیده ناگاه شخصی از در، در آمد و گفت:
آه این بیچاره مرده پس بزودی برفت و تخته و حمال با خود بیاورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند و آنشخص اول هم با ایشان روانه شد و به من گفت: تو هم به جهت مشایعت این غریب بیا من هم کرهاً روانه شدم تا آنکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن بآن وحشت من افزون می گردید تا آنکه دیگران برگردیدند من هم اراده رجوع کردم آن شخص مانع گردید و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم پس ببالای قبر رفتیم ناگاه دیدم که قبر شکافته شد و آن شخص مرا بدخول قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا با خود به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم متحیر ماندم
پس آن شخص به من گفت: تو آن بودی که مردی؟
گفتم: تو کیستی؟
گفت: عمل صالح تو،
گفتم: آن شخص دیگر؟
گفت: عزرائیل بود،
گفتم: پس چه می شود؟
گفت: خیر است پس اشاره کرد، بابی در قبر گشوده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری در آمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم این بگفت و دیگر بار داخل قبر خود گردید و من از خواب بیدار شدم.
مؤلف گوید: اینست حالت اخیار از قرار مستفاد از آیات و اخبار و اسفار و اما ان کان من المقربین فروح و ریحان و جنه نعیم.