رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

در آتش نمی سوزد

شنیدم از بعض ثقات، بعض دیگر از طلاب، مرحوم شهاب الملک را در خواب دید که در میان آتش است؛ لکن بدن او نمی سوزد و آتش به بدن او ضرری نمی رساند.
به او گفته بود که تو در صرف اموال خود در انفاق به فقراء و تعزیه داری جناب سید الشهداء علیه التحیه و الثناء مضایقه نکردی با این حال چه حالت است که داری؟
جواب داد که آری حالت من همین بود که گوئی لکن ثواب صرف اموال، عاید صاحبان اموال گردید و چیزی که از برای من باقیمانده ثواب حرکات بدنیه من بود که در خدمت واردین مجلس تعزیه و غیر ایشان صرف کردم و آن ثواب این است که بدن و اعضایم در آتش نمی سوزد.
مؤلف گوید: شنیدم که بعض رجال دولت چون این واقعه را شنید از روی استهزاء گفته بود که ملاها این خواب ها را از برای ما بسیار می بینند اتفاقاً خود خوابیده بود و همین واقعه را در خواب دیده بود پس فرستاده آن شخص را احضار کرده عذر خواه گردید.
و انصاف این است که این روایت مصحح به متن است و حاجت به تصحیح سند ندارد زیرا که با قواعد شرعیه موافق است چرا که عوض هر چیز باید به مالک آن برگردد، به قواعد عدل، عوض اموال کسانی که بغیر وجه شرعی املاک آنها را گرفته اند باید به مالک برگردد و عوض اعمال بدنیه به خود ایشان و این منافات ندارد با آنکه ذمه ظالم باز مشغول به آن باشد و در قیامت نیز از او مؤاخذه شود و از اعمال حسنه او بردارند و به مالک دهند و یا آنکه سیئات مالک را بر او بار نمایند زیرا می شود.
گفت که با وجود صرف مال مجهول المالک در مصارف خیر قهراً ذمه غاصب بری ء می شود هرگاه آنرا رد مظالم کند و یا آنکه گفت که در اینصورت مالک در قیامت مخیر است بین قبول این ثواب از خداوند وهاب و بین مطالبه حسنات ظالم نظیر ترتب ایادی برعین مغصوبه که از هر یک که خواهد مطالبه نماید پس در اینجا هم اگر مالک خواهد به ثواب خدا راضی شود و الا رجوع به غاصب کند در اخذ حسنات او و یا بار کردن سیئات خود بر او، پس غاصب، ثواب خدا را در یابد.

لطف امام رضا (علیه السلام به خاطر مادرش فاطمه زهرا (علیها السلام)

فاضل معاصر نوری در کتاب منافات(100) خود نقل کرده که مردی بود از اهل یزد که از اهل صلاح و سداد بود و به خلاف خود برداری داشت که فاسق و فاجر و بد نهاد بود و از سوء اعمال و بدی رفتار آن برادر، آن شخص صالح همواره در شکنجه و آزار بود.
گاه اهل شهر می آمدند که برادر تو فلان کس را آزار کرده و گاه می گفتند که فلان نزاع و جدال نموده و در هر روز رفتار بدی از او بروز می کرد که به آن سبب این بیچاره را مواخذه و ملامت می کردند تا آنکه آن برادر صالح را اراده زیارت مشهد مقدس حضر رضا (علیه السلام) رخ نمود و بعد از تهیه لوازم راه روانه گردید و آن برادر فاسق هم یابوئی سوار شده به ارداه مشایعت برادر خود و زوار مرافقت نمود تا آنکه اهل مشایعت برگردیدند و آن برادر امتناع از مراجعت کرد و گفت من بسیار معصیت کرده ام و می خواهم که بلکه به شفاعت آن حضرت خداوند از من عفو فرماید و آن برادر صالح به جهت خوف اذیت و آزار خود در بر گرداندن او ابرام و اصرار کرد و فائده ای نداد تا آنکه گفت من با تو کاری ندارم یابوی خود را سوار و با زوار می روم لاعلاج آن برادر سکوت کرده تن به قضا در داد.
تا آنکه روزی نگذشته که باز به اقتضای طبیعت آن برادر بنای شرارت و بدرفتاری با برادر خود و سایر زوار را آغاز نمود و هر روز با یکی مجادله می کرد و دیگری را آزار می نمود و مردم پشت سر یکدیگر بر آن برادر صالح شکایت می کردند و آن بیچاره را آسوده نمی گذاشتند.
آن برادر فاجر در یکی از منازل ناخوش و رفته رفته مرض او شدید گردید تا آنکه وارد نیشابور یا غیر آن از بلاد نزدیک به مشهد شده وفات کرد و آن برادر صالح را رقت و حمیت برادری باعث بر آن شد که آن جنازه را غسل داده و کفن کرده، نماز بر آن کرده پس آنرا به نمد خود او پیچیده و بر یابوی خود او بار کرده با خود برداشت و داخل مشهد کرده و طواف قبر مطهر داده دفن کرد لکن بسیار در امر او متفکر بود که آیا بر او چگونه گذشت و با آن اعمال چگونه با او رفتار شد و بسیار خواهان بود که او را در خواب بیند و از او در این باب استکشاف نماید.
تا آنکه دو سه روزی از دفن او گذشته او را در خواب دید با حالتی خوب پس از او چگونگی امر سؤال کرد گفت: ای برادر بدانکه امر مرگ و عقبات آن بسیار سخت است و اگر شفاعت این امام غریب مرا نصیب نشده بود من هلاک شده بودم بدان ای برادر که چون مرا قبض روح کردند من خود را یکپارچه آتش مشاهده کردم که گویا یکباره در آتش شدم بسترم آتش، فراشم آتش، فضای منزل هم پر از آتش شده و من مکرر صیحه می زنم و می گویم سوختم سوختم و شما حاضرین اعتنا نمی نمائید تا آنکه تابوت آورده.
چون مرا در آن گذاشتند آن تابوت منقلب به آتش شد و من فریاد کردم که سوختم سوختم و کسی ملتفت من نگردید تا آنکه مرا بردند و برهنه کردند و بالای تخته از برای غسل گذاشتند ناگاه دیدم که تخته منقلب به آتش شد هر قدر فریاد کردم کسی به من ننگریست با خود گفتم که چون آب بر من ریزند یا آنکه در آب در آورند آسوده شوم.
پس چون لباس از بدنم بر آوردند و طاس آب را پر کرده بر بدنم ریختند دیدم که آب هم آتش شد آواز بر آوردم که بر من رحم کنید و این آتش سوزان بر من نریزید کسی نشنید تا آنکه مرا شستند و برداشته بالای کفن گذاشته کرباس کفن آتش گردید پس مرا در نمد پیچیدند آن هم آتش شد تابوت هم آتش گردید تا آنکه مرا بر یابوی خود بار کردند همینطور در آتش بودم و می سوختم و در اثنای راه هر یک از زوار به من بر می خوردند به ایشان استغاثه می نمودم و اعتنائی از هیچیک نمی دیدم.
تا آنکه داخل مشهد شدیم و تابوت مرا برداشتند و از برای طواف وارد حرم کردند چون درب حرم رسیدم ناگاه خود را آسوده و بر حال اول دیدم و تابوت و کفن و سایر منضمات را بر حال اول دیدم و چون مرا داخل حرم مطهر کردند دیدم که صاحب حرم حضرت رضا علیه و علی آباده و آوالاده الاف التحیه و الثناء بر بالای قبر مطهر خود ایستاده و سر مبارک خود را بزیر انداخته و ابداً اعتنائی به من ندارد پس مرا یک دوره طواف دادند.
چون به بالای سر ضریح مقدس رسیدم پیر مردی را ایستاده دیدم که متوجه بسوی من گردید و گفت که به امام (علیه السلام) استغاثه کن شاید شفاعت کند تو را از این عقوبت برهاند.
چون این سخن شنیدم متوجه به آن حضرت گردیدم و عرض کردم فدایت شوم مرا در یاب آن جناب اعتنائی به من نفرمود پس دیگر بار مرا بر بالای سر عبور دادند و آن مرد اول گفت استغاثه کن به امام (علیه السلام) باز عرض کردم فدایت شوم مرا در یاب جوابی نفرمود تا آن که در دفعه سوم چنان که متعارف است مرا به بالای سر آوردند.
باز آن مرد گفت، استغاثه کن،
گفتم چه کنم جواب نمی فرمایند.
گفت چون خارج شوی باز همان عذاب و آتش است و دیگر علاج نباشد.
گفتم چه باید کرد که آن حضرت توجه نماید و شفاعت کند.
گفت به جده اش فاطمه آن حضرت را قسم ده و آن معصومه را شفیع کن.
چون این سخن شنیدم آغاز گریه کردم و عرض نمودم فدایت شوم به من رحم کن و منت بگذار تو را به حق جده ات فاطمه زهراء صدیقه مظلومه (علیها السلام) قسم می دهم که مرا مأیوس نفرما و از باب خود مران و بر من احسان کن.
چون آن حضرت این سخن بشنید به سوی من نگریست و مانند کسی که گریه راه گلویش را بسته فرمود: چه کنم روی شفاعت که از برای ما نگذاشته اید پس دستهای مبارک خود را به سوی آسمان برداشت و لبهای خود را جنبانید و گویا زبان به شفاعت گشود.
چون مرا بیرون آوردند دیگر آن آتش را ندیدم و آسوده گردیدم.

زیارت عاشورا

و نیز فاضل نوری در کتاب دارالسلام(101) نقل کرده از شخص دیگر از اهل یزد که او را برادری بود که تعلق بسیار به او داشت و او را بسیار می خواست اتفاقاً آن برادر مریض شده و تدبیر کسان و معالجه طبیبان درباره او فایده ای نداد و بموجب حدیث شریف اذا جاء القدر عمی البصر و آیه شریفه اذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون کسی اطلاع بر حقیقت مرض او نیافت و داعی حق را اجابت نمود و برادر خود را به درد مفارقت مبتلا کرد و بازماندگان را افسرده خاطر نمود.
برادر را به جهت تسلی خاطر، تمنای آن بود که شبی برادر خود را در خواب بیند که به این واسطه تجدید عهد و ملاقاتی بشود و بعلاوه از چگونگی حالات او هم اطلاع حاصل شده باشد و این تمنا بر نمی آمد تا آنکه پس از اشتداد اشتیاق شبی برادر خود را در خواب دید و از او چگونگی حال او پرسید جواب گفت که تا شب گذشته بد حال بودم لکن لطف خداوند در شب گذشته شامل حال من و مدفونین این مقبره گردید و خداوند همگی را به فضل و کرم خود آمرزید.
پرسید باعث و سبب چه شد.
گفت زن فلان قصاب وفات کرده بود و او را در آن مقبره دفن کردند و جناب سید الشهداء (علیه السلام) به زیارت آن زن آمد و خداوند ببرکت قدم آن حضرت همگی مدفونین این مقبره را بخشید چون از خواب برخاست دانسته شد که زن آن قصاب در روز آن شب مرده از قصاب سبب آن مقام پرسیدند دانسته شد که آن زن مواظب زیارت عاشورا بوده و مهما امکن ترک نمی نموده.