رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

شهاب الملک

ثقه با اقتدار حاج رضا قلیخان ابن مرحوم یوسف خان ملقب به سپهدار(99) گفت در شبی از شبها خوابیده بودم در عالم خواب خود را در بیابانی خالی از همه چیز که مانند آن ندیده بودم، دیدم.
چون نظر کردم مرحوم حسینخان شاهسون معروف به شهاب الملک را که از اخیار رجال دولت ناصریه و ساعی در امور خیریه از احسان به فقراء و اکرام علماء و تعزیه داری خامس آل عبا بود مشاهده کردم که در موضعی از آن بیابان متفکر و نگران نشسته چون او را دیدم بسوی او رفته از چگونگی حال او پرسیدم دستها و پاهای خود را به من نمود که در آنها آثار جراحات و داغ کردن و شکنجه بود او را گفتم که تو در دنیا منشأ خیرات و مبرات بودی و در اطعام فقراء و مساکین و اکرام علمای دین و سایر امور خیریه مانند دیگران مضایقه و مسامحه ننمودی و با این وصف این چه حالت است که در تو دیده می شود؟
چون این سخن از من شنید آه سرد از دل پر درد بر آورد و بدست خود اشاره به جائی کرد و گفت که اگر اینها که می گوئی نبود جای من در آنجا بود چون نظر سوی آن مکان کردم اوضاعی غریب و اطواری عجیب از دود و آتش و مواضع هولناک و عذابهای دردناک و غیر آن مشاهده کردم که از غایت وحشت و شدت دهشت زبانم بسته شد و بی اختیار به فریاد و جزع و اضطراب افتاده صیحه می زدم و فریاد می کردم به حدی که عیال من از خوابگاه خود از اثر آن صدا و غلق و اضطراب بیدار شده مرا حرکت داده از خواب بیدار نمود و گفت تو را چه می شود؟
پریشانی حال مانع از مقال شد تا آنکه بعد از زمانی بخود آمده واقعه را ذکر کردم و بمذاکره ایشان آن واقعه در زبان ها اشتهار یافت.
تا آنکه روزی از ایام به دیدن سپهدار رفتم از من پرسید که شنیده ام خوابی در خصوص شهاب الملک دیده ای گفتم آری لکن خواب را چه اعتبار باشد و نخواستم که ذکر آن کنم و او هم اصراری نکرد تا آنکه برخاسته بیرون آمدم اتفاقاً شخص خوش فطرت جناب میرزا حسن شوکت در مجلس بود که این سؤال و جواب واقع گردید و با من از مجلس برخاست و نزد درب خواهش تفصیل جواب در خصوص آن خواب نموده او را اجابت کرده تفصیل را ذکر نمودم.
پس از زمانی معروف شد که او هم شهاب الملک را در خواب دیده و در زمان ملاقات تفصیل آن خواب را از او پرسیدم گفت: آری من هم بعد از مفارقت از تو در خیال آن خواب بودم تا آنکه خوابیده شهاب الملک را در خواب دیدم و به او گفتم که فلانی ذکر کرده که تو را در خواب دیده و چنین و چنان گفته، گفت شرح واقعه همان است که گفته است پس دست و پای خود را با همان آثار و علامات که به تو نموده بود به من هم نمود گفتم پس تدبیر چه چیز می باشد که تو آسوده شوی گفت اگر خانه فلان را - و شخصی را نام برد - که من بدون رضای او آن را جزء خانه خود کرده ام اولاد من به او رد نمایند یا آنکه او را راضی کنند شاید باعث استخلاص من شود چون بیدار شدم واقعه را ذکر کردم.
مؤلف گوید: که شنیده شد از شخصی از ثقات که این واقعه را چون اولاد شهاب الملک شنیدند تفحص از آن شخص صاحب خانه نمودند و در مقام تحقیق آن برآمدند که اشخاصی که زمین خانه شهاب الملک از آنها خریداری شده چه نام داشته اند تا آنکه دانسته شود صاحب آن نام در ایشان بوده یا آنکه نبوده پس از فحص و بحث جمعی از پیران محله ذکر کردند که شخصی به نام عطار در این محله بود و خانه ای در فلان موضع داشت که الان محل حوض خانه شهاب الملک است و مرحوم شهاب الملک آنرا در کار داشت و در خریداری آن اصرار و آن شخص انکار داشت تا آنکه شهاب الملک نوشته انتقالی ابراز کرد و آن مرد را اخراج نمود از آن خانه با آه و ناله و اظهار آنکه این نوشته مجعول و موضوع بوده است.
راوی گوید که چنین معروف شد که اولاد شهاب الملک وارث آن شخص را یافتند و راضی کردند و العهده علی الراوی.

در آتش نمی سوزد

شنیدم از بعض ثقات، بعض دیگر از طلاب، مرحوم شهاب الملک را در خواب دید که در میان آتش است؛ لکن بدن او نمی سوزد و آتش به بدن او ضرری نمی رساند.
به او گفته بود که تو در صرف اموال خود در انفاق به فقراء و تعزیه داری جناب سید الشهداء علیه التحیه و الثناء مضایقه نکردی با این حال چه حالت است که داری؟
جواب داد که آری حالت من همین بود که گوئی لکن ثواب صرف اموال، عاید صاحبان اموال گردید و چیزی که از برای من باقیمانده ثواب حرکات بدنیه من بود که در خدمت واردین مجلس تعزیه و غیر ایشان صرف کردم و آن ثواب این است که بدن و اعضایم در آتش نمی سوزد.
مؤلف گوید: شنیدم که بعض رجال دولت چون این واقعه را شنید از روی استهزاء گفته بود که ملاها این خواب ها را از برای ما بسیار می بینند اتفاقاً خود خوابیده بود و همین واقعه را در خواب دیده بود پس فرستاده آن شخص را احضار کرده عذر خواه گردید.
و انصاف این است که این روایت مصحح به متن است و حاجت به تصحیح سند ندارد زیرا که با قواعد شرعیه موافق است چرا که عوض هر چیز باید به مالک آن برگردد، به قواعد عدل، عوض اموال کسانی که بغیر وجه شرعی املاک آنها را گرفته اند باید به مالک برگردد و عوض اعمال بدنیه به خود ایشان و این منافات ندارد با آنکه ذمه ظالم باز مشغول به آن باشد و در قیامت نیز از او مؤاخذه شود و از اعمال حسنه او بردارند و به مالک دهند و یا آنکه سیئات مالک را بر او بار نمایند زیرا می شود.
گفت که با وجود صرف مال مجهول المالک در مصارف خیر قهراً ذمه غاصب بری ء می شود هرگاه آنرا رد مظالم کند و یا آنکه گفت که در اینصورت مالک در قیامت مخیر است بین قبول این ثواب از خداوند وهاب و بین مطالبه حسنات ظالم نظیر ترتب ایادی برعین مغصوبه که از هر یک که خواهد مطالبه نماید پس در اینجا هم اگر مالک خواهد به ثواب خدا راضی شود و الا رجوع به غاصب کند در اخذ حسنات او و یا بار کردن سیئات خود بر او، پس غاصب، ثواب خدا را در یابد.

لطف امام رضا (علیه السلام به خاطر مادرش فاطمه زهرا (علیها السلام)

فاضل معاصر نوری در کتاب منافات(100) خود نقل کرده که مردی بود از اهل یزد که از اهل صلاح و سداد بود و به خلاف خود برداری داشت که فاسق و فاجر و بد نهاد بود و از سوء اعمال و بدی رفتار آن برادر، آن شخص صالح همواره در شکنجه و آزار بود.
گاه اهل شهر می آمدند که برادر تو فلان کس را آزار کرده و گاه می گفتند که فلان نزاع و جدال نموده و در هر روز رفتار بدی از او بروز می کرد که به آن سبب این بیچاره را مواخذه و ملامت می کردند تا آنکه آن برادر صالح را اراده زیارت مشهد مقدس حضر رضا (علیه السلام) رخ نمود و بعد از تهیه لوازم راه روانه گردید و آن برادر فاسق هم یابوئی سوار شده به ارداه مشایعت برادر خود و زوار مرافقت نمود تا آنکه اهل مشایعت برگردیدند و آن برادر امتناع از مراجعت کرد و گفت من بسیار معصیت کرده ام و می خواهم که بلکه به شفاعت آن حضرت خداوند از من عفو فرماید و آن برادر صالح به جهت خوف اذیت و آزار خود در بر گرداندن او ابرام و اصرار کرد و فائده ای نداد تا آنکه گفت من با تو کاری ندارم یابوی خود را سوار و با زوار می روم لاعلاج آن برادر سکوت کرده تن به قضا در داد.
تا آنکه روزی نگذشته که باز به اقتضای طبیعت آن برادر بنای شرارت و بدرفتاری با برادر خود و سایر زوار را آغاز نمود و هر روز با یکی مجادله می کرد و دیگری را آزار می نمود و مردم پشت سر یکدیگر بر آن برادر صالح شکایت می کردند و آن بیچاره را آسوده نمی گذاشتند.
آن برادر فاجر در یکی از منازل ناخوش و رفته رفته مرض او شدید گردید تا آنکه وارد نیشابور یا غیر آن از بلاد نزدیک به مشهد شده وفات کرد و آن برادر صالح را رقت و حمیت برادری باعث بر آن شد که آن جنازه را غسل داده و کفن کرده، نماز بر آن کرده پس آنرا به نمد خود او پیچیده و بر یابوی خود او بار کرده با خود برداشت و داخل مشهد کرده و طواف قبر مطهر داده دفن کرد لکن بسیار در امر او متفکر بود که آیا بر او چگونه گذشت و با آن اعمال چگونه با او رفتار شد و بسیار خواهان بود که او را در خواب بیند و از او در این باب استکشاف نماید.
تا آنکه دو سه روزی از دفن او گذشته او را در خواب دید با حالتی خوب پس از او چگونگی امر سؤال کرد گفت: ای برادر بدانکه امر مرگ و عقبات آن بسیار سخت است و اگر شفاعت این امام غریب مرا نصیب نشده بود من هلاک شده بودم بدان ای برادر که چون مرا قبض روح کردند من خود را یکپارچه آتش مشاهده کردم که گویا یکباره در آتش شدم بسترم آتش، فراشم آتش، فضای منزل هم پر از آتش شده و من مکرر صیحه می زنم و می گویم سوختم سوختم و شما حاضرین اعتنا نمی نمائید تا آنکه تابوت آورده.
چون مرا در آن گذاشتند آن تابوت منقلب به آتش شد و من فریاد کردم که سوختم سوختم و کسی ملتفت من نگردید تا آنکه مرا بردند و برهنه کردند و بالای تخته از برای غسل گذاشتند ناگاه دیدم که تخته منقلب به آتش شد هر قدر فریاد کردم کسی به من ننگریست با خود گفتم که چون آب بر من ریزند یا آنکه در آب در آورند آسوده شوم.
پس چون لباس از بدنم بر آوردند و طاس آب را پر کرده بر بدنم ریختند دیدم که آب هم آتش شد آواز بر آوردم که بر من رحم کنید و این آتش سوزان بر من نریزید کسی نشنید تا آنکه مرا شستند و برداشته بالای کفن گذاشته کرباس کفن آتش گردید پس مرا در نمد پیچیدند آن هم آتش شد تابوت هم آتش گردید تا آنکه مرا بر یابوی خود بار کردند همینطور در آتش بودم و می سوختم و در اثنای راه هر یک از زوار به من بر می خوردند به ایشان استغاثه می نمودم و اعتنائی از هیچیک نمی دیدم.
تا آنکه داخل مشهد شدیم و تابوت مرا برداشتند و از برای طواف وارد حرم کردند چون درب حرم رسیدم ناگاه خود را آسوده و بر حال اول دیدم و تابوت و کفن و سایر منضمات را بر حال اول دیدم و چون مرا داخل حرم مطهر کردند دیدم که صاحب حرم حضرت رضا علیه و علی آباده و آوالاده الاف التحیه و الثناء بر بالای قبر مطهر خود ایستاده و سر مبارک خود را بزیر انداخته و ابداً اعتنائی به من ندارد پس مرا یک دوره طواف دادند.
چون به بالای سر ضریح مقدس رسیدم پیر مردی را ایستاده دیدم که متوجه بسوی من گردید و گفت که به امام (علیه السلام) استغاثه کن شاید شفاعت کند تو را از این عقوبت برهاند.
چون این سخن شنیدم متوجه به آن حضرت گردیدم و عرض کردم فدایت شوم مرا در یاب آن جناب اعتنائی به من نفرمود پس دیگر بار مرا بر بالای سر عبور دادند و آن مرد اول گفت استغاثه کن به امام (علیه السلام) باز عرض کردم فدایت شوم مرا در یاب جوابی نفرمود تا آن که در دفعه سوم چنان که متعارف است مرا به بالای سر آوردند.
باز آن مرد گفت، استغاثه کن،
گفتم چه کنم جواب نمی فرمایند.
گفت چون خارج شوی باز همان عذاب و آتش است و دیگر علاج نباشد.
گفتم چه باید کرد که آن حضرت توجه نماید و شفاعت کند.
گفت به جده اش فاطمه آن حضرت را قسم ده و آن معصومه را شفیع کن.
چون این سخن شنیدم آغاز گریه کردم و عرض نمودم فدایت شوم به من رحم کن و منت بگذار تو را به حق جده ات فاطمه زهراء صدیقه مظلومه (علیها السلام) قسم می دهم که مرا مأیوس نفرما و از باب خود مران و بر من احسان کن.
چون آن حضرت این سخن بشنید به سوی من نگریست و مانند کسی که گریه راه گلویش را بسته فرمود: چه کنم روی شفاعت که از برای ما نگذاشته اید پس دستهای مبارک خود را به سوی آسمان برداشت و لبهای خود را جنبانید و گویا زبان به شفاعت گشود.
چون مرا بیرون آوردند دیگر آن آتش را ندیدم و آسوده گردیدم.