رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

خانه ای که علی (علیه السلام) مرحمت کرد

در سال هزار و دویست و هفتاد و سه که سال سوم مجاورت حقیر در نجف اشرف بود خانه ای از زنی از اهل آن بلده شریفه اجازه کرده بودم که خود آن زن هم در آن خانه ساکن بود اتفاقاً عیال حقیر از برای زیارت امیرالمؤمنین به حرم رفته بودند.
حقیر هم بیرون رفتم به گمان اینکه صاحب خانه در خانه است و در مراجعت در را می گشاید آن را بستم غافل از آنکه او هم در خانه نیست چون بعد از نماز عشاء و زیارت حرم مراجعت کردم عیال خود را محزون دیدم و سبب پرسیدم دانسته شد که صاحب خانه چون برگردیده و در را بسته دیده بدون اینکه کسی در داخل خانه باشد که آن را بگشاید رفته در رواق حرم ایشان را یافته و تندی به ایشان کرده و ایشان از آن محزون گشته اند و می گویند ما که در ایران از جهت منزل آسوده بودیم گفتم می دانید علاج این درد چیست.
گفتند نه.
گفتم علاج آن است که اطفال را برداشته به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفته عرض مطلب کنیم و خانه بخواهیم قبول کردند پس فردای روز چهارشنبه رفته و عرض حاجت کردیم و در شب پنجشنبه در خواب دیدم که شخصی گفت خانه ای در معرض بیع است بیا بخر گفتم پول ندارم ناگاه شخص 4دیگر را دیدم که در نزد من ایستاده به من گفت برو بخر من پولش را می دهم و دانستم که خواسته ما به اجابت رسیده اتفاقاً صبح پنجشنبه چون در خانه حقیر در تمام سال روضه خوانی بود جمعی از برای حضور مجلس روضه آمدند و پس از انجام مجلس متفرق شدند مگر یک نفر از ایشان که سیدی است از اهل یزد و الان در طهران و معلم پسر مستوفی الممالک است که او توقف نمود و بعد از رفتن دیگران گفت که خانه ای در معرض بیع است و گنجایش ما و شما را دارد بیا بخریم بالشمارکه و تقسیم کنیم پول آن را چه وقت می خواهند گفت نصف آن را نقد و نصف دیگر تا مدت سه ماه باید داد.
گفتم تو قسط نقد خود را موجود داری.
گفت: آری،
گفتم برو و عمل را تمام کن و صیغه بیع را بخوان و حصه خود را رد کن و قباله ای بنویس و به مهر قاضی برسان و بعد بیا و سهم من را بگیر گفت موجود است گفتم کسی وعده کرده می دهد ان شاء الله. گفت شاید ندهد گفتم صادق الوعد است این بشنید با اطمینان خاطر برفت به خانه خریدن و حقیر هم به انتظار رسیدن پول تا آنکه ظهر در رسید پس وضو کرده از برای دریافت نماز جماعت شیخ انصاری به مسجد رفته اتفاقاً ایام زیارت مبعث بود و جمعیت زوار از خارج و داخل بسیار و عرصه مسجد پر شده بود در صفوف آخر مکانی یافته چون نماز ظهر تمام شد و از برای نماز عصر بر خواستم سیدی جلیل جهرمی اصل، سید رضا نام از مجاورین کربلا را که از آشنایان بود، میان صفوف از برای مکان می گردید چون به حقیر رسید مصافحه کرد و گفت می خواستم که به خدمت شما برسم منزل را ندانستم او را در جنب خود جای دادم گفتم نماز را به جا آور و بعد به منزل می رویم چون اقامه نماز کرد او را تکلیف به منزل کردم.
گفت خوابم می آید و به منزل خود می روم گفتم منزل ما هم نزدیک و مناسب خواب است سپس به منزل آمد و اراده خواب کرد که ناگاه آن که به طلب خانه رفته بود در آمد و گفت امر خانه را تمام کردم و پول می خواهم من می خواستم که سید میهمان نداند مبادا آنکه این عمل را حمل به سفاهت کند لهذا به آن سید اشاره کردم که سکوت کن ندانست و تکرار کرد.
مهمان گفت چه می گویی واقعه را بیان نمود به او گفت که تو سهم خود را داری و دادی گفت آری به من گفت شما سهم خود را دارید گفتم کسی وعده کرده بدهد و می دهد ان شاء الله سر خود را حرکت داد و گفت پول می خواهد پس کیسه ای از بغل در آورد و خالی کرد و تسلیم سید نمود و گفت باقی مانده آن را بعد از خواب می آورم و می دهم پس بخفت و آن دیگری برفت و پس از اندک زمانی بر خواست و برفت و به زودی برگردید و در زد چون بیرون آمدم آن دیگر هم برسید و باقی را تسلیم او کرد و قسط اول خانه رد شد و هر دو برفتند و چون وقت قسط دوم نزدیک شد آن سید یزدی مطالبه کرد گفتم خود می دانی که این وجه بر من نیست و ندارم و قادر بر تحصیل آن نبوده و نیستم و باید دیگری حسب الوعده بدهد و او هم در روز موعود خواهد آمد ان شاء الله گفت این سخن عاقل نیست و عالم عالم اسباب است.
گفتم پر مگو هنوز که موعد تو هم نرسیده و حق مطالبه نداری چون این بشنید و چاره ندید برفت تا آنکه یک روز به موعد مانده بیامد و مطالبه کرد باز همان جواب شنید چون جوابی نداشت گفت اگر فردا که موعد است ندادی چه باید شد گفتم آن چه در قسط اول گرفته از تو و خانه هم از تو اگر تا غروب فردا ندادم تا آنکه روز موعد در آمد و حقیر تا وقت ظهر را در خانه منتظر وصول آن وجه ماندم و نرسید.
پس وضو کرده از برای نماز به مسجد شیخ استاد انصاری رحمه الله رفتم در صفوف اخیره واقع شدم چون دیر شده بود هر دو نماز را ادا کرده مشغول تعقیب شدم و اهل مسجد هم برفتند مگر شیخ و چند نفری که در اطراف محراب با او بودند ناگاه دیدم که از طرف محراب سه نفر متوجه من شدند چون نزدیک شدند یکی از آنها آن سید مذکور بود و دو نفر دیگر را نشناختم پس سید به آن دو نفر گفت که فلان و اسم من را برد همین است و به من گفت که اینها تو را می خواهند پرسیدم که در اینجا کاری دارید یا آنکه در خانه.
گفتند بلکه در خانه کار داریم پس با ایشان به خانه رفتیم.
گفتند که قدری پول است می خواهیم به عنوان امانت قبول کنید.
گفتم امانت قبول نمی کنم اما اگر قرض باشد که عندالمطالبه بدهم قبول می کنم چون حاجت به صرف آن دارم قبول کردند.
گفتم تحویل این سید کنید.
تمام آن را تسلیم سید یزدی کردند چونکه سید پس از خریدن خانه، تعمیری از کیسه خود از آن کرده بود که به اعتقاد او حصه حقیر از مخارج تعمیر معادل حصه او از قسط دوم قیمت خانه بود و می توانست تمام قسط دوم را از حقیر بگیرد آن پول هم که ایشان داشتند و تسلیم کردند معادل هر دو حصه بود لهذا سید را از حسن این اتفاقات تعجب بر تعجب افزود و پس از قبض تمام آن به او گفتم تمام پول رسید و آسوده شدی و دانسته شد که وعده کننده صادق الوعد است و قادر بر وفا.
گفت آری والله.
گفتم اگر خودت ایشان را نیاورده بودی و از اول تا آخر کار مشاهده نکرده بودی شاید باور نمی کردی پس بحاملان پول گفتم که اگر می خواهید نوشته ای از برای شما بنویسم و به مهر هر کس که بخواهید رسانیده بدهم گفتند حاجت نیست.
گفتم پس خود مهر کنم و بدهم گفتند که آنهم حاجت نیست گفتم که شما مرا نمی شناسید گفتند می شناسیم گفتم من شما را نمی شناسم اگر رفتید و نیامدید پول را به که بدهم گفتند اگر نیامدیم مال خودت باشد بهر مصرف که خواسته باشی برسان این سخن بگفتند و برفتند و چون وقت خروج حجاج بود حقیر ایشان را از حجاج گمان کردم انتظار مراجعت حجاج را داشتم تا آنکه حجاج آمدند و ایشان را ندیدم در تکلیف خود حیران ماندم که این کلام وصیت بود یا نه و در آن خصوص چه باید کرد تا آنکه روزی در خانه بودم شخصی دق الباب کرد چون داخل شد او را نشناختم.
گفتم چه می گویی گفت آن دو نفر که فلان وقت فلان مقدار پول به تو دادند و گفتند که اگر نیامدیم مال خودت باشد و هر مصرف که خواسته باشی برسان به من گفتند به تو بگویم که همان است که گفتم آن مال از آن تو است این سخن بگفت و برفت. پس این کرامت از آن بزرگوار و این خانه از عطایای آن سرور است و الی الان هم باقی و بر ملک حقیر برقرار است و الحمد لله.

طیران و پرواز

شبی از شبها در ایام مجاورت در اواخر شب بعد از اداء وظیفه (عبادت) آن در بالای بام خانه به پشت خود خوابیده و روی به آسمان انتظار وقت وظیفه (عبادت) صبح را داشتم.
ناگاه به خواب رفته دیدم که مانند کبوتران چرخی حالت طیرانی دارم و از بام خانه به سوی آسمان پرواز کرده بالا می روم تا آنکه در میان آسمان و زمین وارد شهری شدم که از غایت لطافت مانند هوا می نمود چنانکه اگر جسمی بلوری را در میان هوا معلق داری که از غایت لطافت چشم ضعیف آن را هوا می بیند و تمیز میان آن و هوا ندهد مگر چشم قوی پس ایستاده به سمت پایین نظر کردم و دیدم که جماعتی از صلحا و اخیار که زنده اند و ایشان را می شناختم می آیند بعضی مانند من طیران می کنند و بعضی سواره می آیند.
چون ورود من را دیدند با یکدیگر می گویند آیا ما هم به آنجا که فلان رسیده می رسیم تا آنکه ایشان هم وارد شدند.
پس همگی داخل آن شهر شدیم اوضاعی از باغات و عمارات و قصور و اشجار مثمره و انهار جاریه و میوه جات و غیر آن مشاهده کردیم که چشمی ندیده و گوشی نشنیده و گویا وقت بین الطلوعین اوقات تابستان است که هوا در عین اعتدال و اشجار و ریاحین و الوان گلها در تازگی و طراوت و قطرات شبنم از آنها متقاطر و مرغان در ترنمات و الحان بود پس وارد باغی شده تفریح می نمودیم و از غرایب آن ملک تعجب می کردیم و امور غریبه آن را به یکدیگر می نمودیم مثل آنکه می گفتیم این انار را ببین که چقدر درشت و بزرگ است و این میوه را ببین که چگونه رنگین است... لکن آن ملک را از نوع انسان دیدیم و چنان دانسته شد که اهل آن به تفریح و سیاحت بیرون رفته اند.
پس در میان خیابانها گردش می کردیم قصری عالی به نظر آمد به سوی آن رفتیم و از ایوان قصر بالا رفتیم از فرش و اثاث لازمه ملوکانه دیدیم آنچه را که به وصف نیاید پس داخل آن قصر شده نشستیم و انواع گلها و ریاحین و اشجار و انهاری را که در دامنه آن قصر واقع بود تماشا می کردیم که ناگاه همهمه و آواز و اصوات بسیار استماع شد و چنان دانسته شد که اهل آن ملک از تفریح و سیاحت بر گردیده اند و دانسته اند که ما به آن ملک رفته ایم.
پس جمعی از ایشان به دیدن ما آمده و داخل آن قصر شدند و ما را تحیت و تهنیت گفتند و احترام کردند و رسوم ضیافت و آداب وارد را به جا آوردند و در آن قصر اجتماع کرده نشستند و با ما در مقام مکالمه و حال جویی بر آمدند و در جمله مکالمات از من می پرسیدند این شخص را می شناسی و اشاره به بعض جالسین اهل آن ملک می کردند و چون نظر می کردم می گفتم شبیه به فلان است اگر چه تفاوت کلی دارد می خندیدند و دانسته می شد که همان است و نعمت او را تغییر داده و این سئوال از جماعتی از ایشان شد و جواب همان گفته شد و از هر نوع حلوا از برای خوردن آوردند و خوردیم.
چون حقیر می دانستم که ما در آن ملک به رسم عبور و مسافرت رفته ایم و خواهیم مراجعت نمود لهذا قدری از آن حلوا برداشتم از برای نمونه به عنوان هدیه با خود بیاورم ناگاه بعضی از اهل آن مجلس اطلاع یافته مانع گردید و گفت نعمتهای این ملک را بجایی دیگر نباید برد و نمی برند پس آن حلوا را بجای آن گذاشتند و برداشتند و متذکر آن شدم که باید از آن ملک خارج شویم از تصور مفارقت آن ملک گریه بر من مستولی گردید می گریستم و می گفتم من زن نمی خواهم خانه و اولاد نمی خواهم از همه چیز می گذرم من را بگذارید در اینجا بمانم.
شخصی از همراهان که او را می شناختم گفت اگر من را نگه دارند نمی مانم چرا که انسان باید برود و طاعت و عبادت کند که او را با استحقاق و شایستگی بیاورند نه آنکه الحاح و التماس کند که او را بیرون نبرند پس از شدت جزع در تصور مفارقت آن ملک از خواب بیدار شدم و چون ملاحظه وقت کردم دیدم وقت نماز صبح تازه داخل شده و دانسته شد که اخباری که دلالت دارد بر آنکه ارواح مؤمنین در وقت صبح در بهشت برزخی که در وادی السلام است می روند صادق است.
اللهم اجعلنا من اهل مغفرتک و غفرانک و جنانک بمحمد و آله الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین.

شیخ انصاری

حقیر بعد از آنکه اراده آن کردم در مقام تصنیف و تألیف برآیم و افادات و تحقیقاتی که از مشایخ خود التقاط کرده و استفاده نموده باضافه افکار بدیعه که بخاطر رسیده از برای تذکر خود و انتفاع برادران به قید تحریر در آورم چنانکه بزرگان گفتند العلم صید و الکتابه قید چنان دیدم که باید در اول امر تحفه ای لایق هدیه موالی خود که بزرگان دینند نمایم تا آنکه به توجه و نظر و شفاعت ایشان موفق به این امر شوم لهذا کتاب مشکاه النیرین را که در مناقب و مصائب معصومین (علیه السلام) و تقریباً بیست هزار بیت است تألیف کردم.
پس از فراغ از آن در شب خوابیده در خواب دیدم که امیرمؤمنان و مولای متقیان (علیه السلام) در صحرایی وسیع الفضاء نشسته و افاده می نمایند و جمع کثیری هم از برای استماع در خدمت آن جناب حاضرند لکن آن حضرت در آن عرصه متکایی ندارد که بر آن تکیه زند حقیر با خود گفتم خوب است بروم و متکای آن حضرت واقع شوم پس برخواسته و در پشت سر آن حضرت نشسته و عرض کردم فدایت شوم تکیه کنید... تکیه فرمود... و مستمع افادات آن حضرت شدم با آنکه پاره ای حاجات داشتم استماع افادات را بر عرض آنها مقدم داشتم تا آنکه فارغ شدند و بدون مهلت برخواسته روانه گردیدند حقیر هم از برای عرض حاجات خود به سرعت روانه شدم وقتی به آن بزرگوار رسیدم آن حضرت به درب منزل مقصود خود رسیده اراده دخول داشتند.
چون مجالی نبود اقتصار بر عرض اهم حاجات کرده عرض کردم آخر کار من یعنی امر آخرت چگونه خواهد بود جوابی نفرمود بزودی داخل شدند و قوطی که گویا چیزی از عطریات در آن بود در طاقچه آن اتاق بود انگشت مبارک را در آن داخل کرده بزودی بر گردیدند و بر شارب حقیر کشیدند و از خواب بیدار شدم و از تکیه آن بزرگوار واقع شدن و مورد مرحمت او گشتن دانستم که آن هدیه قبول شده و آن حاجات باجابت رسیده توفیق تألیف و تصنیف خواهد رسید.
تا آنکه پس از زمانی استاد اعظم شیخ مرتضی طاب ثراه را در خواب دیدم که بر لب نهری جاری ایستاده و ظرفی بدست حقیر داد و فرمود که از این نهر آب بیاور چون بر لب نهر شدم و آن ظرف را پر کردم کرمهای خورد در آن دیدم از طرف دیگر پر کردم همان دیدم از وسط آنکه آب تند بود پر کردم چنان دیدم پس ملتفت شدم چه کنم شیخ ملتفت گردید و فرمود تدبیری بکن و بیاور دانستم مقصود صاف کردن آن است پس از خواب بیدار شدم و چنان دانستم که آب علم است و آن خواب امر و اشاره به تحریر و تنقیح مسائل علمیه است پس توفیق یافته کتاب جوامع را در اصول نوشته، پنجاه هزار بیت، و در فقه کتاب لوامع را نوشتم، صد هزار بیت. و باز در اصول کتاب قوامع را نوشته، پنجاه و پنج هزار بیت. و دیگر در فقه کتاب خزاین را شروع کردم که طهارت آن بیرون آمده، هشتاد هزار بیت.
و بعد از آن مبتلای به خروج از نجف شده تاکنون تقریباً شش سال می شود که اسباب متفرق شده که دیگر به سبب بی کتابی و بی اسبابی چیزی نتوانستم از آن بنویسم و به ملاحظه آنکه به طور کلی از کار نمانم تألیف این کتاب (دارالسلام) را اختیار کردم. و الحمدلله علی کل حال.