رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

سید مهدی حلی

فاضل دربندی طاب ثراه در کتاب اسرار از سید جلیل و عالم نبیل سید مهدی غروی حلی معروف بقزوینی که از اشخاصی است که بشرف خدمت حضرت حجت عجل الله فرجه رسیده اند و او از محمد آقا از بزرگان حله که ادیب و لبیب و شاعر و عارف به کتب تواریخ و سیر بود که او گفت من در بغداد میهمان محمد بیک پسر ابراهیم بیک (که خود و پدر و اعمام او از اشراف و اعاظم اهل بغداد هستند و با پاشای بغداد زانو به زانو می نشستند) بودم.
او مردی بود با ثروت به طوری که منافع املاک و مستغلات او که در بغداد و حله و کربلا داشت روزی تقریبا یکصد تومان می شد و از قصاید و اشعار و تواریخ و سیر و اخبار و احادیثی که در کتب صحاح سته اهل سنت و غیر آنها از کتب شیعه میباشد بسیار حفظ بود و چون وقایع روز غدیر و روز سقیفه و غیر آنها را از اموری که در میان صحابه واقع گردیده بود تتبع کرده و مطلع شده بود در مذهب خود و طریقه اهل سنت متعصب نبود بلکه مضطرب و متفکر و حیران بود محمد آقا می گوید که میان من و او شبی از شبها که در خانه او بودم.
مباحثات و مناظرات در خصوص مذهب و در باب خلافت و وصایت واقع گردید لکن بطریق رفق و ملایمت و انصاف و مروت از طرفین تا آنکه نصف بیشتر شب گذشت و محمد بیک برخواست و به اندرون خانه نزد حرم برفت و در آن اوقات ناخوشی وبا در بغداد و توابع آن شدتی داشت و مردم خائف و هراسان بودند من هم برخواستم و در اطاق خود را بستم و بر فراش خود دراز کشیدم لکن واهمه وبا خواب از چشم ببرد و نزدیک به سه ساعت خود را فی الجمله منصرف کرده تا آنکه حالت نعاسی طاری گردید.
ناگاه صدای در اطاق بلند شد که کسی آنرا بشدت می کوبد به طوری که از دهشت بر خود لرزیده گفتم کیستی دیدم صدای محمد بیک بلند گردید که در را بگشا برخواستم و در را گشودم داخل گردید او را مضطرب و لرزان و هراسان دیدم به طوری که رنگش متغیر و رویش زرد و اعضایش متحرک و زبانش گرفته و بدنش عرق آلود بود چون این حالت را در او دیدم گمان آن کردم که بعض عیال و اطفال و اهل خانه او مبتلای به وبا شده است.
پس از او پرسیدم که تو را چه می شود مگر کسی از اهل خانه تو را وبا زده که به این زودی با این حالت مراجعت نمودی چون این سخن بشنید آه جانسوزی از جگر کشید و گفت کاش جمیع اهل خانه من مبتلای به وبا می شدند و نمیدیدم آنچه را که دیدم به او گفتم مگر چه چیز دیده ای؟ گفت: بدانکه چون از نزد تو برخواستم و بحرم خانه خود رفته بر فراش خود خوابیدم و مرا خوب در ربود ناگاه در خواب دیدم که قیامت قیام کرده و خلق اولین و آخرین محشور شده اند و شداید روز قیامت و وقایع آن به طوری که خدای عز و جل در کتاب کریم خود وصف کرده و فرموده: و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید ظاهر گردید و دیدم از اهل آتش و عذاب فوجهائی را که مختلف بود... جمع بسیاری را دیدم که از شدت تشنگی زبانهای آنها از دهانشان بیرون آمده و من هم از شدت تشنگی مانند ایشان بودم ناگاه از دور بیرق بزرگی را دیدم که در مکانی مرتفع نصب کرده اند و سایه آن بر زمین کشیده شده پس از کسی که نزدیک من ایستاده بود.
پرسیدم که این بیرق بزرگ از آن کیست
گفت: این بیرق از آن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است چون این شنیدم با تندی بسوی آن بیرق دویدم تا به آن رسیدم پس حوض بزرگی در زیر آن بیرق مشاهده کردم که آن حوض در پیش روی امیرالمؤمنین (علیه السلام) واقع بود و نور روی آن بزرگوار بر نور آفتاب درخشنده، زیادتی می نمود و آب حوض مانند سینه ماهیان درخشان بود و شیعیان آن حضرت گروه گروه به نزد او می آمدند و به دست مبارک او از آن حوض سیراب می گردیدند با قدحها و کاسه هائی که مانند ستارگان می درخشیدند.
پس من هم پیش رفتم و عرض کردم که یا امیرالمؤمنین مرا هم از این آب سیراب فرما زیرا که جگرم از تشنگی تفتیده است آن حضرت فرمود که من تو را آب نمی دهم، بر گرد به سوی موالی خود که آنها را دوست می داشتی، تا آن که تو را آب دهند چون این سخن بشنیدم از مهابت آن حضرت لرزیدم و با شدت خوف و فزع از خواب بیدار گردیدم چنانکه مشاهده می نمائی.
محمد آقا می گوید که چون این حالت را دیدم گفتم یا محمد بیک آیا بعد از این واقعه هم توقف می نمائی و از جبت و طاغوت بیزاری نمی جوئی و لعنت بر آنها نمی کنی تا خود را در زیر آن بیرق بزرگ جا داده و در عداد شیعیان آنحضرت داخل نمائی دیدم سر خود را زیر انداخته و متفکر گردید - فاضل دربندی می گوید که سید مهدی مذکور گفت که محمد بیک بعد از این خواب شیعه گردید لکن تقیه میکرد و امر خود را از قوم و اقارب خود پنهان مینمود.
مؤلف گوید: که وقوع مثل این واقعه بعینها در روز قیامت، موافق جمله ای از اخبار است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روز عطش اکبر بر حوض کوثر می ایستد و دوستان خود را آب می دهد و دشمنان خود را می راند و سید اسمعیل حمیری هم قصیده عینیه معروفه خود را در این باب گفته و مانند این خواب هم از برای جمعی از سابقین اتفاق افتاده و در کتب اصحاب ضبط شده و اختصاص ذکر این واقعه در اینجا، بسبب آنست که در این عصر وقوع یافته و اسناد خبر آن معتبر و کم واسطه است و در کتب اصحاب غیر از کتاب اسرار هم ضبط گردیده است.

میرزای شیرازی

سالی از سالهای مجاورت نجف اشرف که شاید سال هزار و دویست و هشتاد و پنج هجری بود امر معاش بر حقیر بغایت تنگ و شدید گردید به حدی که در امر گذران خود متفکر و حیران شدم اتفاقا شخصی از فضلای احباب بر حقیر وارد شده و بر آن شدت مطلع گردیده گفت چرا حالت خود را مخفی می داری و بر کسانی که تمکن از رعایت دارند اظهار نمی کنی.
گفتم به که بگویم که فایده داشته باشد و خفیف و خوارم نکند جمعی را ذکر نمود گفتم در اظهار بآنها بغیر از خفت ثمری نمی بینم گفت اقل ثمره آنکه اداء تکلیف و حجت بوده باشد چون در این خصوص اصرار کرد به او گفتم که هر کس را که تو صلاح دانی تعیین کن تا آنکه به او بنویسم شخصی را از بزرگان قوم ذکر نمود که من می دانم که این ایام از مال فقراء وجوه بسیار نزد او است و صلاح آن است که نامه ای به او بنویسی بحکم ضرورت قبول کردم و نامه ای به او نوشتم با این مضمون:
که اما پایه علم و فضلم را که خود از دیگران بهتر می دانی و اگر هم شبهه ای در آن داری به این کتاب (یکی از تألیفاتم) رجوع کن و اما در اثبات فقرم همین قدر کافی است که با آنکه سالها می باشد که جناب شما محل توجه وجوه شده اید عرض حالی نکرده ام و امروز در این مقام آمده ام پس آن نامه را با یک جلد از بعض مصنفات خود به شخصی از خواص آن شخص دادم که در مکانی خلوت به آن شخص برساند.
پس از چند روز آن شخص با آن نامه و کتاب مراجعت کرده و گفت که سبب تأخیر آن بود که خواستم که زمان فراغت و مکان خلوتی بیابم تا آنکه امروز او را در جایی یافتم که غیر از من و او دیگری نبود پس نامه را به او دادم و کتاب را نزد او نهادم گفت نامه کیست و کتاب چیست گفتم نامه از فلان و کتاب از مصنفات ایشان است چون این بشنید و نامه را گشود و خواند نامه را بر زمین نهاد و گفت اما مقام فضل فلان پس آن واضح است و فقر و حاحت او هم مخفی نیست لکن خدا بدهد چون این سخن شنیدم نامه را با کتاب از زمین برداشته که به دست دیگری نیفتد.
مؤلف گوید: که چون این خبر شنیدم و این مذلت و خواری را دیدم بر خود پیچیدم و گویا آسمانها را بر فرق من زدند و دلم به درد آمد به حدی که نتوانستم خود را حفظ کنم پس با کمال دلتنگی برخواسته روانه بسوی حرم محترم امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدم و چون داخل حرم شدم با اندوه تمام عرض کردم یا امیرالمؤمنین... با او هر نوع معامله خواهی بکن این جسارت کردم و با دلسردی تمام از حرم خارج شده عود به منزل خود کردم با حالتی از دلتنگی که بیان آن نتوانم چون وارد منزل شدم در گوشه ای نشسته نفس خود را در قیام و اقدام به اظهار حال به آن شخص ملامت بی شمار کردم تا آنکه از غایت تحسر و اندوه خوابم ربود و در خواب دیدم که از دروازه نجف بیرون آمده به سمت کوفه می روم ناگاه از طرف مقابل جماعتی نمایان شدند که در جلو ایشان شخصی بزرگ می آمد چون خوب نظر کردم دیدم آن شخص امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که با آن گروه می آیند.
چون این دیدم از وسط راه به کنار جاده رفته سر بزیر انداخته و مانند کسی که از کسی قهر کرده و چون او را دیده می خواهد چنان نماید که من تو را ندیده ام روانه گردیدم لکن از زیر چشم به آن حضرت نظر می کردم دیدم که آن بزرگوار به سوی من میل نمود و خورده خورده راه به طرف کنار پیمود تا آنکه از طرف مقابل به حقیر رسید و دست برآورده دست حقیر را بگرفت و بر روی حقیر نگریست و با کمال مهربانی فرمود که به تو نمی دهند، من خود می دهم و دست به جیب مبارک خود کرده مشتی پول سفید بداد.
پس باز فرمود که به تو نمی دهند من خود می دهم و مشت دیگر داد و همچنین می داد و می فرمود که از این نوع هم بگیر و از این نوع هم بگیر تا آنکه مکرر از انواع مختلفه عطا فرمود و حقیر از شدت ملاطفت آن بزرگوار خجل و منفعل شده عرض کردم بس است یا امیرالمؤمنین فرمود باز هم می دهم باز هم می دهم و مکرر فرمودند و حقیر از کثرت انفعال از خواب بیدار شدم با اضطراب قلب با حالتی که عرق از جبینم تقاطر می کرد اتفاقاً طفلی مریض و بد حال در خانه داشتم ملاطفت آن حضرت بر آن حمل کردم که شاید آن طفل طوری شده لهذا باندرون رفته از حال طفل پرسیدم.
گفتند عرق صحت کرده مسرور شدم... و دو روز یا آنکه سه روز از این خواب بگذشت که شخصی از مجاورین که وکالت از جناب حاج میرزا محمد حسن شیرازی دام عزه(98) داشت آمد و اظهار کرد که جناب میرزا از سامره اظهار داشته که این وجه را تسلیم شما کنم.
پس مشتی پول سفید بداد و برفت و این عطا استمرار یافت و آن شخص وکیل از آن موکل مکرر مشت مشت پول بیاورد و بداد به طوری که یقین کردم که آن عطا همان عطای امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که در خواب داد و وعده فرمود و در بیداری حواله نمود و بر حسن ظن من به جناب میرزا افزود که مورد این حواله گردید لکن چون وقت دادن این عطا معلوم نبود و استمرار آن را هم نمی دانستم شبی در حرم مطهر عرض کردم یا امیرالمؤمنین حال که منت گذاشته توقع آن دارم که این عطا را مستمر داری و به عنوان شهریه مقرر فرمایی این بگفتم و بیرون آمدم.
چند روزی نگذشت که آن شخص وکیل آمد که جناب میرزا مقرر داشته اند که بعنوان شهریه در هر ماه سه تومان و نیم به شما خدمت کنم و این مقرری از آن زمان الی الان بر قرار است و با آنکه خود در آنجا نیستم آن وکیل ماه به ماه به عیال حقیر می رساند در حقیقت کرامتی است بزرگ از جناب میرزا اطال الله بقاءه و کثر الله امثاله ان شاء الله.

خانه ای که علی (علیه السلام) مرحمت کرد

در سال هزار و دویست و هفتاد و سه که سال سوم مجاورت حقیر در نجف اشرف بود خانه ای از زنی از اهل آن بلده شریفه اجازه کرده بودم که خود آن زن هم در آن خانه ساکن بود اتفاقاً عیال حقیر از برای زیارت امیرالمؤمنین به حرم رفته بودند.
حقیر هم بیرون رفتم به گمان اینکه صاحب خانه در خانه است و در مراجعت در را می گشاید آن را بستم غافل از آنکه او هم در خانه نیست چون بعد از نماز عشاء و زیارت حرم مراجعت کردم عیال خود را محزون دیدم و سبب پرسیدم دانسته شد که صاحب خانه چون برگردیده و در را بسته دیده بدون اینکه کسی در داخل خانه باشد که آن را بگشاید رفته در رواق حرم ایشان را یافته و تندی به ایشان کرده و ایشان از آن محزون گشته اند و می گویند ما که در ایران از جهت منزل آسوده بودیم گفتم می دانید علاج این درد چیست.
گفتند نه.
گفتم علاج آن است که اطفال را برداشته به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفته عرض مطلب کنیم و خانه بخواهیم قبول کردند پس فردای روز چهارشنبه رفته و عرض حاجت کردیم و در شب پنجشنبه در خواب دیدم که شخصی گفت خانه ای در معرض بیع است بیا بخر گفتم پول ندارم ناگاه شخص 4دیگر را دیدم که در نزد من ایستاده به من گفت برو بخر من پولش را می دهم و دانستم که خواسته ما به اجابت رسیده اتفاقاً صبح پنجشنبه چون در خانه حقیر در تمام سال روضه خوانی بود جمعی از برای حضور مجلس روضه آمدند و پس از انجام مجلس متفرق شدند مگر یک نفر از ایشان که سیدی است از اهل یزد و الان در طهران و معلم پسر مستوفی الممالک است که او توقف نمود و بعد از رفتن دیگران گفت که خانه ای در معرض بیع است و گنجایش ما و شما را دارد بیا بخریم بالشمارکه و تقسیم کنیم پول آن را چه وقت می خواهند گفت نصف آن را نقد و نصف دیگر تا مدت سه ماه باید داد.
گفتم تو قسط نقد خود را موجود داری.
گفت: آری،
گفتم برو و عمل را تمام کن و صیغه بیع را بخوان و حصه خود را رد کن و قباله ای بنویس و به مهر قاضی برسان و بعد بیا و سهم من را بگیر گفت موجود است گفتم کسی وعده کرده می دهد ان شاء الله. گفت شاید ندهد گفتم صادق الوعد است این بشنید با اطمینان خاطر برفت به خانه خریدن و حقیر هم به انتظار رسیدن پول تا آنکه ظهر در رسید پس وضو کرده از برای دریافت نماز جماعت شیخ انصاری به مسجد رفته اتفاقاً ایام زیارت مبعث بود و جمعیت زوار از خارج و داخل بسیار و عرصه مسجد پر شده بود در صفوف آخر مکانی یافته چون نماز ظهر تمام شد و از برای نماز عصر بر خواستم سیدی جلیل جهرمی اصل، سید رضا نام از مجاورین کربلا را که از آشنایان بود، میان صفوف از برای مکان می گردید چون به حقیر رسید مصافحه کرد و گفت می خواستم که به خدمت شما برسم منزل را ندانستم او را در جنب خود جای دادم گفتم نماز را به جا آور و بعد به منزل می رویم چون اقامه نماز کرد او را تکلیف به منزل کردم.
گفت خوابم می آید و به منزل خود می روم گفتم منزل ما هم نزدیک و مناسب خواب است سپس به منزل آمد و اراده خواب کرد که ناگاه آن که به طلب خانه رفته بود در آمد و گفت امر خانه را تمام کردم و پول می خواهم من می خواستم که سید میهمان نداند مبادا آنکه این عمل را حمل به سفاهت کند لهذا به آن سید اشاره کردم که سکوت کن ندانست و تکرار کرد.
مهمان گفت چه می گویی واقعه را بیان نمود به او گفت که تو سهم خود را داری و دادی گفت آری به من گفت شما سهم خود را دارید گفتم کسی وعده کرده بدهد و می دهد ان شاء الله سر خود را حرکت داد و گفت پول می خواهد پس کیسه ای از بغل در آورد و خالی کرد و تسلیم سید نمود و گفت باقی مانده آن را بعد از خواب می آورم و می دهم پس بخفت و آن دیگری برفت و پس از اندک زمانی بر خواست و برفت و به زودی برگردید و در زد چون بیرون آمدم آن دیگر هم برسید و باقی را تسلیم او کرد و قسط اول خانه رد شد و هر دو برفتند و چون وقت قسط دوم نزدیک شد آن سید یزدی مطالبه کرد گفتم خود می دانی که این وجه بر من نیست و ندارم و قادر بر تحصیل آن نبوده و نیستم و باید دیگری حسب الوعده بدهد و او هم در روز موعود خواهد آمد ان شاء الله گفت این سخن عاقل نیست و عالم عالم اسباب است.
گفتم پر مگو هنوز که موعد تو هم نرسیده و حق مطالبه نداری چون این بشنید و چاره ندید برفت تا آنکه یک روز به موعد مانده بیامد و مطالبه کرد باز همان جواب شنید چون جوابی نداشت گفت اگر فردا که موعد است ندادی چه باید شد گفتم آن چه در قسط اول گرفته از تو و خانه هم از تو اگر تا غروب فردا ندادم تا آنکه روز موعد در آمد و حقیر تا وقت ظهر را در خانه منتظر وصول آن وجه ماندم و نرسید.
پس وضو کرده از برای نماز به مسجد شیخ استاد انصاری رحمه الله رفتم در صفوف اخیره واقع شدم چون دیر شده بود هر دو نماز را ادا کرده مشغول تعقیب شدم و اهل مسجد هم برفتند مگر شیخ و چند نفری که در اطراف محراب با او بودند ناگاه دیدم که از طرف محراب سه نفر متوجه من شدند چون نزدیک شدند یکی از آنها آن سید مذکور بود و دو نفر دیگر را نشناختم پس سید به آن دو نفر گفت که فلان و اسم من را برد همین است و به من گفت که اینها تو را می خواهند پرسیدم که در اینجا کاری دارید یا آنکه در خانه.
گفتند بلکه در خانه کار داریم پس با ایشان به خانه رفتیم.
گفتند که قدری پول است می خواهیم به عنوان امانت قبول کنید.
گفتم امانت قبول نمی کنم اما اگر قرض باشد که عندالمطالبه بدهم قبول می کنم چون حاجت به صرف آن دارم قبول کردند.
گفتم تحویل این سید کنید.
تمام آن را تسلیم سید یزدی کردند چونکه سید پس از خریدن خانه، تعمیری از کیسه خود از آن کرده بود که به اعتقاد او حصه حقیر از مخارج تعمیر معادل حصه او از قسط دوم قیمت خانه بود و می توانست تمام قسط دوم را از حقیر بگیرد آن پول هم که ایشان داشتند و تسلیم کردند معادل هر دو حصه بود لهذا سید را از حسن این اتفاقات تعجب بر تعجب افزود و پس از قبض تمام آن به او گفتم تمام پول رسید و آسوده شدی و دانسته شد که وعده کننده صادق الوعد است و قادر بر وفا.
گفت آری والله.
گفتم اگر خودت ایشان را نیاورده بودی و از اول تا آخر کار مشاهده نکرده بودی شاید باور نمی کردی پس بحاملان پول گفتم که اگر می خواهید نوشته ای از برای شما بنویسم و به مهر هر کس که بخواهید رسانیده بدهم گفتند حاجت نیست.
گفتم پس خود مهر کنم و بدهم گفتند که آنهم حاجت نیست گفتم که شما مرا نمی شناسید گفتند می شناسیم گفتم من شما را نمی شناسم اگر رفتید و نیامدید پول را به که بدهم گفتند اگر نیامدیم مال خودت باشد بهر مصرف که خواسته باشی برسان این سخن بگفتند و برفتند و چون وقت خروج حجاج بود حقیر ایشان را از حجاج گمان کردم انتظار مراجعت حجاج را داشتم تا آنکه حجاج آمدند و ایشان را ندیدم در تکلیف خود حیران ماندم که این کلام وصیت بود یا نه و در آن خصوص چه باید کرد تا آنکه روزی در خانه بودم شخصی دق الباب کرد چون داخل شد او را نشناختم.
گفتم چه می گویی گفت آن دو نفر که فلان وقت فلان مقدار پول به تو دادند و گفتند که اگر نیامدیم مال خودت باشد و هر مصرف که خواسته باشی برسان به من گفتند به تو بگویم که همان است که گفتم آن مال از آن تو است این سخن بگفت و برفت. پس این کرامت از آن بزرگوار و این خانه از عطایای آن سرور است و الی الان هم باقی و بر ملک حقیر برقرار است و الحمد لله.