رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

محمود کفشدار

مؤلف گوید: که نظیر واقعه ای که گذشت، واقعه ای است که از محمود نام کفشدار معروفست و آن این است که حاج میرزا مهدی آشتیانی(97) (رحمه الله) از محمود مذکور نقل کردند که من طفل غیر مکلف بودم و در کفشداری سمت زینبیه شاگرد کفشدار بودم و چون شب شد و درهای حرم را بستند و مردم برفتند من در کفشداری به رسم کشیک خوابیدم چون شب از نیمه گذشت و چشمها بخواب شد اتفاقاً من بیدار بودم دو نفر از سمت باب زینبیه داخل شدند و بر سر قبری که در روز سابق بر آن شب جنازه ای در آن دفن کرده بودند ایستادند و آن قبر را شکافته و آن جنازه را بیرون آوردند در حالتی که آواز استغاثه و التماس او را من می شنیدم پس آن را برداشته روانه شدند چون آن جنازه از اعانت آنها مأیوس شد آواز بر آورد و این کلمه بگفت که اهکذا یفعل بجارک یا ابا عبدالله؟ یعنی آیا با همسایه تو چنین می کنند یا ابا عبدالله؟
ناگاه دیدم آوازی در داخل حرم محترم پیچید به طوری که گویا قندیلها بلکه بنای حرم حرکت کرد و صدائی بلند شد که ردوه یعنی او را برگردانید ناگاه آن دو نفر را دیدم که بزودی آن جنازه را به محل خود گذاشته برفتند.

سید مهدی حلی

فاضل دربندی طاب ثراه در کتاب اسرار از سید جلیل و عالم نبیل سید مهدی غروی حلی معروف بقزوینی که از اشخاصی است که بشرف خدمت حضرت حجت عجل الله فرجه رسیده اند و او از محمد آقا از بزرگان حله که ادیب و لبیب و شاعر و عارف به کتب تواریخ و سیر بود که او گفت من در بغداد میهمان محمد بیک پسر ابراهیم بیک (که خود و پدر و اعمام او از اشراف و اعاظم اهل بغداد هستند و با پاشای بغداد زانو به زانو می نشستند) بودم.
او مردی بود با ثروت به طوری که منافع املاک و مستغلات او که در بغداد و حله و کربلا داشت روزی تقریبا یکصد تومان می شد و از قصاید و اشعار و تواریخ و سیر و اخبار و احادیثی که در کتب صحاح سته اهل سنت و غیر آنها از کتب شیعه میباشد بسیار حفظ بود و چون وقایع روز غدیر و روز سقیفه و غیر آنها را از اموری که در میان صحابه واقع گردیده بود تتبع کرده و مطلع شده بود در مذهب خود و طریقه اهل سنت متعصب نبود بلکه مضطرب و متفکر و حیران بود محمد آقا می گوید که میان من و او شبی از شبها که در خانه او بودم.
مباحثات و مناظرات در خصوص مذهب و در باب خلافت و وصایت واقع گردید لکن بطریق رفق و ملایمت و انصاف و مروت از طرفین تا آنکه نصف بیشتر شب گذشت و محمد بیک برخواست و به اندرون خانه نزد حرم برفت و در آن اوقات ناخوشی وبا در بغداد و توابع آن شدتی داشت و مردم خائف و هراسان بودند من هم برخواستم و در اطاق خود را بستم و بر فراش خود دراز کشیدم لکن واهمه وبا خواب از چشم ببرد و نزدیک به سه ساعت خود را فی الجمله منصرف کرده تا آنکه حالت نعاسی طاری گردید.
ناگاه صدای در اطاق بلند شد که کسی آنرا بشدت می کوبد به طوری که از دهشت بر خود لرزیده گفتم کیستی دیدم صدای محمد بیک بلند گردید که در را بگشا برخواستم و در را گشودم داخل گردید او را مضطرب و لرزان و هراسان دیدم به طوری که رنگش متغیر و رویش زرد و اعضایش متحرک و زبانش گرفته و بدنش عرق آلود بود چون این حالت را در او دیدم گمان آن کردم که بعض عیال و اطفال و اهل خانه او مبتلای به وبا شده است.
پس از او پرسیدم که تو را چه می شود مگر کسی از اهل خانه تو را وبا زده که به این زودی با این حالت مراجعت نمودی چون این سخن بشنید آه جانسوزی از جگر کشید و گفت کاش جمیع اهل خانه من مبتلای به وبا می شدند و نمیدیدم آنچه را که دیدم به او گفتم مگر چه چیز دیده ای؟ گفت: بدانکه چون از نزد تو برخواستم و بحرم خانه خود رفته بر فراش خود خوابیدم و مرا خوب در ربود ناگاه در خواب دیدم که قیامت قیام کرده و خلق اولین و آخرین محشور شده اند و شداید روز قیامت و وقایع آن به طوری که خدای عز و جل در کتاب کریم خود وصف کرده و فرموده: و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید ظاهر گردید و دیدم از اهل آتش و عذاب فوجهائی را که مختلف بود... جمع بسیاری را دیدم که از شدت تشنگی زبانهای آنها از دهانشان بیرون آمده و من هم از شدت تشنگی مانند ایشان بودم ناگاه از دور بیرق بزرگی را دیدم که در مکانی مرتفع نصب کرده اند و سایه آن بر زمین کشیده شده پس از کسی که نزدیک من ایستاده بود.
پرسیدم که این بیرق بزرگ از آن کیست
گفت: این بیرق از آن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است چون این شنیدم با تندی بسوی آن بیرق دویدم تا به آن رسیدم پس حوض بزرگی در زیر آن بیرق مشاهده کردم که آن حوض در پیش روی امیرالمؤمنین (علیه السلام) واقع بود و نور روی آن بزرگوار بر نور آفتاب درخشنده، زیادتی می نمود و آب حوض مانند سینه ماهیان درخشان بود و شیعیان آن حضرت گروه گروه به نزد او می آمدند و به دست مبارک او از آن حوض سیراب می گردیدند با قدحها و کاسه هائی که مانند ستارگان می درخشیدند.
پس من هم پیش رفتم و عرض کردم که یا امیرالمؤمنین مرا هم از این آب سیراب فرما زیرا که جگرم از تشنگی تفتیده است آن حضرت فرمود که من تو را آب نمی دهم، بر گرد به سوی موالی خود که آنها را دوست می داشتی، تا آن که تو را آب دهند چون این سخن بشنیدم از مهابت آن حضرت لرزیدم و با شدت خوف و فزع از خواب بیدار گردیدم چنانکه مشاهده می نمائی.
محمد آقا می گوید که چون این حالت را دیدم گفتم یا محمد بیک آیا بعد از این واقعه هم توقف می نمائی و از جبت و طاغوت بیزاری نمی جوئی و لعنت بر آنها نمی کنی تا خود را در زیر آن بیرق بزرگ جا داده و در عداد شیعیان آنحضرت داخل نمائی دیدم سر خود را زیر انداخته و متفکر گردید - فاضل دربندی می گوید که سید مهدی مذکور گفت که محمد بیک بعد از این خواب شیعه گردید لکن تقیه میکرد و امر خود را از قوم و اقارب خود پنهان مینمود.
مؤلف گوید: که وقوع مثل این واقعه بعینها در روز قیامت، موافق جمله ای از اخبار است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روز عطش اکبر بر حوض کوثر می ایستد و دوستان خود را آب می دهد و دشمنان خود را می راند و سید اسمعیل حمیری هم قصیده عینیه معروفه خود را در این باب گفته و مانند این خواب هم از برای جمعی از سابقین اتفاق افتاده و در کتب اصحاب ضبط شده و اختصاص ذکر این واقعه در اینجا، بسبب آنست که در این عصر وقوع یافته و اسناد خبر آن معتبر و کم واسطه است و در کتب اصحاب غیر از کتاب اسرار هم ضبط گردیده است.

میرزای شیرازی

سالی از سالهای مجاورت نجف اشرف که شاید سال هزار و دویست و هشتاد و پنج هجری بود امر معاش بر حقیر بغایت تنگ و شدید گردید به حدی که در امر گذران خود متفکر و حیران شدم اتفاقا شخصی از فضلای احباب بر حقیر وارد شده و بر آن شدت مطلع گردیده گفت چرا حالت خود را مخفی می داری و بر کسانی که تمکن از رعایت دارند اظهار نمی کنی.
گفتم به که بگویم که فایده داشته باشد و خفیف و خوارم نکند جمعی را ذکر نمود گفتم در اظهار بآنها بغیر از خفت ثمری نمی بینم گفت اقل ثمره آنکه اداء تکلیف و حجت بوده باشد چون در این خصوص اصرار کرد به او گفتم که هر کس را که تو صلاح دانی تعیین کن تا آنکه به او بنویسم شخصی را از بزرگان قوم ذکر نمود که من می دانم که این ایام از مال فقراء وجوه بسیار نزد او است و صلاح آن است که نامه ای به او بنویسی بحکم ضرورت قبول کردم و نامه ای به او نوشتم با این مضمون:
که اما پایه علم و فضلم را که خود از دیگران بهتر می دانی و اگر هم شبهه ای در آن داری به این کتاب (یکی از تألیفاتم) رجوع کن و اما در اثبات فقرم همین قدر کافی است که با آنکه سالها می باشد که جناب شما محل توجه وجوه شده اید عرض حالی نکرده ام و امروز در این مقام آمده ام پس آن نامه را با یک جلد از بعض مصنفات خود به شخصی از خواص آن شخص دادم که در مکانی خلوت به آن شخص برساند.
پس از چند روز آن شخص با آن نامه و کتاب مراجعت کرده و گفت که سبب تأخیر آن بود که خواستم که زمان فراغت و مکان خلوتی بیابم تا آنکه امروز او را در جایی یافتم که غیر از من و او دیگری نبود پس نامه را به او دادم و کتاب را نزد او نهادم گفت نامه کیست و کتاب چیست گفتم نامه از فلان و کتاب از مصنفات ایشان است چون این بشنید و نامه را گشود و خواند نامه را بر زمین نهاد و گفت اما مقام فضل فلان پس آن واضح است و فقر و حاحت او هم مخفی نیست لکن خدا بدهد چون این سخن شنیدم نامه را با کتاب از زمین برداشته که به دست دیگری نیفتد.
مؤلف گوید: که چون این خبر شنیدم و این مذلت و خواری را دیدم بر خود پیچیدم و گویا آسمانها را بر فرق من زدند و دلم به درد آمد به حدی که نتوانستم خود را حفظ کنم پس با کمال دلتنگی برخواسته روانه بسوی حرم محترم امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدم و چون داخل حرم شدم با اندوه تمام عرض کردم یا امیرالمؤمنین... با او هر نوع معامله خواهی بکن این جسارت کردم و با دلسردی تمام از حرم خارج شده عود به منزل خود کردم با حالتی از دلتنگی که بیان آن نتوانم چون وارد منزل شدم در گوشه ای نشسته نفس خود را در قیام و اقدام به اظهار حال به آن شخص ملامت بی شمار کردم تا آنکه از غایت تحسر و اندوه خوابم ربود و در خواب دیدم که از دروازه نجف بیرون آمده به سمت کوفه می روم ناگاه از طرف مقابل جماعتی نمایان شدند که در جلو ایشان شخصی بزرگ می آمد چون خوب نظر کردم دیدم آن شخص امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که با آن گروه می آیند.
چون این دیدم از وسط راه به کنار جاده رفته سر بزیر انداخته و مانند کسی که از کسی قهر کرده و چون او را دیده می خواهد چنان نماید که من تو را ندیده ام روانه گردیدم لکن از زیر چشم به آن حضرت نظر می کردم دیدم که آن بزرگوار به سوی من میل نمود و خورده خورده راه به طرف کنار پیمود تا آنکه از طرف مقابل به حقیر رسید و دست برآورده دست حقیر را بگرفت و بر روی حقیر نگریست و با کمال مهربانی فرمود که به تو نمی دهند، من خود می دهم و دست به جیب مبارک خود کرده مشتی پول سفید بداد.
پس باز فرمود که به تو نمی دهند من خود می دهم و مشت دیگر داد و همچنین می داد و می فرمود که از این نوع هم بگیر و از این نوع هم بگیر تا آنکه مکرر از انواع مختلفه عطا فرمود و حقیر از شدت ملاطفت آن بزرگوار خجل و منفعل شده عرض کردم بس است یا امیرالمؤمنین فرمود باز هم می دهم باز هم می دهم و مکرر فرمودند و حقیر از کثرت انفعال از خواب بیدار شدم با اضطراب قلب با حالتی که عرق از جبینم تقاطر می کرد اتفاقاً طفلی مریض و بد حال در خانه داشتم ملاطفت آن حضرت بر آن حمل کردم که شاید آن طفل طوری شده لهذا باندرون رفته از حال طفل پرسیدم.
گفتند عرق صحت کرده مسرور شدم... و دو روز یا آنکه سه روز از این خواب بگذشت که شخصی از مجاورین که وکالت از جناب حاج میرزا محمد حسن شیرازی دام عزه(98) داشت آمد و اظهار کرد که جناب میرزا از سامره اظهار داشته که این وجه را تسلیم شما کنم.
پس مشتی پول سفید بداد و برفت و این عطا استمرار یافت و آن شخص وکیل از آن موکل مکرر مشت مشت پول بیاورد و بداد به طوری که یقین کردم که آن عطا همان عطای امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که در خواب داد و وعده فرمود و در بیداری حواله نمود و بر حسن ظن من به جناب میرزا افزود که مورد این حواله گردید لکن چون وقت دادن این عطا معلوم نبود و استمرار آن را هم نمی دانستم شبی در حرم مطهر عرض کردم یا امیرالمؤمنین حال که منت گذاشته توقع آن دارم که این عطا را مستمر داری و به عنوان شهریه مقرر فرمایی این بگفتم و بیرون آمدم.
چند روزی نگذشت که آن شخص وکیل آمد که جناب میرزا مقرر داشته اند که بعنوان شهریه در هر ماه سه تومان و نیم به شما خدمت کنم و این مقرری از آن زمان الی الان بر قرار است و با آنکه خود در آنجا نیستم آن وکیل ماه به ماه به عیال حقیر می رساند در حقیقت کرامتی است بزرگ از جناب میرزا اطال الله بقاءه و کثر الله امثاله ان شاء الله.