رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

پیر مرد خراسانی

حقیر در اوائل دهه آخر هزار و سیصد هجری از نجف اشرف به جهت زیارت رجبیه مشرف به کربلا شده به متابعت بعض همراهان در مدرسه معروفه بمدرسه هندیه منزل کردیم و به جهت حرارت هوا شبها را در پشت بام آن مدرسه می خوابیدیم اتفاقاً در نزدیکی ما در بام مدرسه مرد پیری بود که بیشتر یا تمام شب را بیدار بود و بذکر و عبادت میگذارنید حقیر را از حالت او با آنکه به کسوت طلاب نبود خوش آمد تا آنکه یک شب او را نزد خود خواندم و از حالات او پرسیدم که از اهل کجائی و چگونه بوده که با آن که از طلاب نیستی در مدرسه هستی و این قدر هم در طاعت اصرار داری.
گفت اهل خراسانم و میان ما و مشهد مقدس سه روز مسافت هست در ایام جوانی از محل خود به مشهد رفتم و در آنجا جمعی را دیده که قصد زیارت کربلا دارند مرا شور حسینی به سر افتاده عود به وطن کردم و زوجه ام را وکیل در طلاق خود نمودم و کسان خود را وداع آخرین کرده، به رفاقت آن جماعت بکربلا آمدم و در اینجا به خدمات شیخ صالح - که از ائمه جماعت صحن بود و روزها در اطاقی که مابین باب زینبیه و باب سلطانی واقع بود، می نشست - مشغول شدم و در همان اطاق منزل کردم.
تا آن که پس از زمانی مریض شده، و روز به روز مرض شدت کرد تا آنکه محتضر شدم و دو نفر از آشنایان که به زحمات و خدمات من مشغول بودند آن حالت را دیده از بقاء (عمر) من مأیوس شدند در مقام تهیه مقدمات دفن و کفن من برآمدند و لهذا برخاسته از برای تدبیر تهیه، بیرون رفتند و در حالت من انقلابی تمام نمایان شد، و چنان دیدم که ملک الموت از برای قبض روح من نازل شد و به آن شدائد و تفاصیلی که در اخبار و آثار وارد شده روح مرا قبض نمود.
پس جنازه مرا برداشتند و مرا غسل داده کفن کرده در محل حب خانه که واقع ما بین باب زینبیه و کفشداری شرقی میباشد و الحال هندیها در آن میضاتی (ظرف بزرگی که از آن وضو می گرفتند) مسی نصب کرده اند دفن نمودند و چون قبر را پوشانیده رفتند دو نفر شخص مهیب از سمت پای من نمایان شدند که از مشاهده آنها اعضا و جوارح من از کار رفت نگران و مبهوت ماندم و پیش از آنکه سخنی از ایشان بروز کند دیدم شخصی بزرگ از بالای سر قبر ظاهر گردید که از نور جمال او تاریکی قبر زایل شد و آن دو نفر با کمال تواضع تعظیم کردند پس آن شخص به آن دو نفر نگریست و فرمود شما را که با این شخص کاری نیست چرا آمده اید آن دو نفر چون این سخن شنیدند دیگر بار تعظیم کرده غایب گردیدند.
پس روح مرا بالا بردند و در جائی بداشتند ناگاه آوازی شنیدم که گوینده ای می گوید:
ای بنده من ترا آفریدم و تربیت کردم و به قدرت و استعدادات افاضات فرمودم الحال از برای ما چه آورده ای چون این سخن بشنیدم با الهام غیبی این جواب بر زبانم جاری شده عرض کردم.
بدرگاه لطف تو ای پادشاه - نیاورده ام تحفه ای جز گناه
چون این سخن گفتم آوازی آمد که راست گفتی ای بنده من. به موکلین روح من خطاب شد که برگردانید روح این بنده را بجسد او که بقدر آنکه زنده بود دیگر بار او را عمر دادیم لکن دیگر ما را معصیت نکند چون آن خطاب شنیدند روح مرا برگردانیدند.
گویا خواب دیدم بیدار شدم و خود را در بستر خود صحیح و سالم دیدم پس ملتفت آن دو نفر که به جهت تدبیر مقدمات تجهیز رفته بودند شده برخواستم و بطلب آنها رفتم دیدم که مشغول خرید ضروریاتند.
چون مرا دیدند مسرور و متعجب گردیدند و با من بمنزل آمدند و شرح واقعه را شنیدند و من هم پس از آن به این مدرسه آمده خادم بودم و بعد از صرف وقت در ادای حق خدمت باقی وقت را صرف طاعت و زیارت میکردم و بهمان مقرری مدرسه قناعت میکردم تا آنکه پیری و ضعف مانع از ادای وظایف خدمت شد متولی مدرسه خادم دیگر آورد لکن مرا هم در نزد آن خادم منزل داده و قدر قلیلی هم - و گمان دارم روزی یکقمری که صد دینار است گفت - بعنوان یومیه مقرر کرده که هر روز بمن میرسد صرف قوت کرده اوقات را بعبادت و زیارت گذرانیده انتظار اجل موعود دارم تا آنکه آخر کار چه شود این جمله بگفت و بمنزل خود عود کرده مشغول کار خود گردید و حقیر بحالت او غبطه بردم.

محمود کفشدار

مؤلف گوید: که نظیر واقعه ای که گذشت، واقعه ای است که از محمود نام کفشدار معروفست و آن این است که حاج میرزا مهدی آشتیانی(97) (رحمه الله) از محمود مذکور نقل کردند که من طفل غیر مکلف بودم و در کفشداری سمت زینبیه شاگرد کفشدار بودم و چون شب شد و درهای حرم را بستند و مردم برفتند من در کفشداری به رسم کشیک خوابیدم چون شب از نیمه گذشت و چشمها بخواب شد اتفاقاً من بیدار بودم دو نفر از سمت باب زینبیه داخل شدند و بر سر قبری که در روز سابق بر آن شب جنازه ای در آن دفن کرده بودند ایستادند و آن قبر را شکافته و آن جنازه را بیرون آوردند در حالتی که آواز استغاثه و التماس او را من می شنیدم پس آن را برداشته روانه شدند چون آن جنازه از اعانت آنها مأیوس شد آواز بر آورد و این کلمه بگفت که اهکذا یفعل بجارک یا ابا عبدالله؟ یعنی آیا با همسایه تو چنین می کنند یا ابا عبدالله؟
ناگاه دیدم آوازی در داخل حرم محترم پیچید به طوری که گویا قندیلها بلکه بنای حرم حرکت کرد و صدائی بلند شد که ردوه یعنی او را برگردانید ناگاه آن دو نفر را دیدم که بزودی آن جنازه را به محل خود گذاشته برفتند.

سید مهدی حلی

فاضل دربندی طاب ثراه در کتاب اسرار از سید جلیل و عالم نبیل سید مهدی غروی حلی معروف بقزوینی که از اشخاصی است که بشرف خدمت حضرت حجت عجل الله فرجه رسیده اند و او از محمد آقا از بزرگان حله که ادیب و لبیب و شاعر و عارف به کتب تواریخ و سیر بود که او گفت من در بغداد میهمان محمد بیک پسر ابراهیم بیک (که خود و پدر و اعمام او از اشراف و اعاظم اهل بغداد هستند و با پاشای بغداد زانو به زانو می نشستند) بودم.
او مردی بود با ثروت به طوری که منافع املاک و مستغلات او که در بغداد و حله و کربلا داشت روزی تقریبا یکصد تومان می شد و از قصاید و اشعار و تواریخ و سیر و اخبار و احادیثی که در کتب صحاح سته اهل سنت و غیر آنها از کتب شیعه میباشد بسیار حفظ بود و چون وقایع روز غدیر و روز سقیفه و غیر آنها را از اموری که در میان صحابه واقع گردیده بود تتبع کرده و مطلع شده بود در مذهب خود و طریقه اهل سنت متعصب نبود بلکه مضطرب و متفکر و حیران بود محمد آقا می گوید که میان من و او شبی از شبها که در خانه او بودم.
مباحثات و مناظرات در خصوص مذهب و در باب خلافت و وصایت واقع گردید لکن بطریق رفق و ملایمت و انصاف و مروت از طرفین تا آنکه نصف بیشتر شب گذشت و محمد بیک برخواست و به اندرون خانه نزد حرم برفت و در آن اوقات ناخوشی وبا در بغداد و توابع آن شدتی داشت و مردم خائف و هراسان بودند من هم برخواستم و در اطاق خود را بستم و بر فراش خود دراز کشیدم لکن واهمه وبا خواب از چشم ببرد و نزدیک به سه ساعت خود را فی الجمله منصرف کرده تا آنکه حالت نعاسی طاری گردید.
ناگاه صدای در اطاق بلند شد که کسی آنرا بشدت می کوبد به طوری که از دهشت بر خود لرزیده گفتم کیستی دیدم صدای محمد بیک بلند گردید که در را بگشا برخواستم و در را گشودم داخل گردید او را مضطرب و لرزان و هراسان دیدم به طوری که رنگش متغیر و رویش زرد و اعضایش متحرک و زبانش گرفته و بدنش عرق آلود بود چون این حالت را در او دیدم گمان آن کردم که بعض عیال و اطفال و اهل خانه او مبتلای به وبا شده است.
پس از او پرسیدم که تو را چه می شود مگر کسی از اهل خانه تو را وبا زده که به این زودی با این حالت مراجعت نمودی چون این سخن بشنید آه جانسوزی از جگر کشید و گفت کاش جمیع اهل خانه من مبتلای به وبا می شدند و نمیدیدم آنچه را که دیدم به او گفتم مگر چه چیز دیده ای؟ گفت: بدانکه چون از نزد تو برخواستم و بحرم خانه خود رفته بر فراش خود خوابیدم و مرا خوب در ربود ناگاه در خواب دیدم که قیامت قیام کرده و خلق اولین و آخرین محشور شده اند و شداید روز قیامت و وقایع آن به طوری که خدای عز و جل در کتاب کریم خود وصف کرده و فرموده: و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید ظاهر گردید و دیدم از اهل آتش و عذاب فوجهائی را که مختلف بود... جمع بسیاری را دیدم که از شدت تشنگی زبانهای آنها از دهانشان بیرون آمده و من هم از شدت تشنگی مانند ایشان بودم ناگاه از دور بیرق بزرگی را دیدم که در مکانی مرتفع نصب کرده اند و سایه آن بر زمین کشیده شده پس از کسی که نزدیک من ایستاده بود.
پرسیدم که این بیرق بزرگ از آن کیست
گفت: این بیرق از آن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است چون این شنیدم با تندی بسوی آن بیرق دویدم تا به آن رسیدم پس حوض بزرگی در زیر آن بیرق مشاهده کردم که آن حوض در پیش روی امیرالمؤمنین (علیه السلام) واقع بود و نور روی آن بزرگوار بر نور آفتاب درخشنده، زیادتی می نمود و آب حوض مانند سینه ماهیان درخشان بود و شیعیان آن حضرت گروه گروه به نزد او می آمدند و به دست مبارک او از آن حوض سیراب می گردیدند با قدحها و کاسه هائی که مانند ستارگان می درخشیدند.
پس من هم پیش رفتم و عرض کردم که یا امیرالمؤمنین مرا هم از این آب سیراب فرما زیرا که جگرم از تشنگی تفتیده است آن حضرت فرمود که من تو را آب نمی دهم، بر گرد به سوی موالی خود که آنها را دوست می داشتی، تا آن که تو را آب دهند چون این سخن بشنیدم از مهابت آن حضرت لرزیدم و با شدت خوف و فزع از خواب بیدار گردیدم چنانکه مشاهده می نمائی.
محمد آقا می گوید که چون این حالت را دیدم گفتم یا محمد بیک آیا بعد از این واقعه هم توقف می نمائی و از جبت و طاغوت بیزاری نمی جوئی و لعنت بر آنها نمی کنی تا خود را در زیر آن بیرق بزرگ جا داده و در عداد شیعیان آنحضرت داخل نمائی دیدم سر خود را زیر انداخته و متفکر گردید - فاضل دربندی می گوید که سید مهدی مذکور گفت که محمد بیک بعد از این خواب شیعه گردید لکن تقیه میکرد و امر خود را از قوم و اقارب خود پنهان مینمود.
مؤلف گوید: که وقوع مثل این واقعه بعینها در روز قیامت، موافق جمله ای از اخبار است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روز عطش اکبر بر حوض کوثر می ایستد و دوستان خود را آب می دهد و دشمنان خود را می راند و سید اسمعیل حمیری هم قصیده عینیه معروفه خود را در این باب گفته و مانند این خواب هم از برای جمعی از سابقین اتفاق افتاده و در کتب اصحاب ضبط شده و اختصاص ذکر این واقعه در اینجا، بسبب آنست که در این عصر وقوع یافته و اسناد خبر آن معتبر و کم واسطه است و در کتب اصحاب غیر از کتاب اسرار هم ضبط گردیده است.