رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حواله به امیرمؤمنان (علیه السلام)

فاضل معاصر نوری از شیخ جواد مذکور در داستان گذشته، کرامتی نقل کرده و آن این است که روزی با جمعی از تلامذه و اصحاب در میان رواق مطهر در نزد باب رواق که واقع در سمت قبله و معروف بباب الفرج است نشسته بود و افاده میفرمود در آن اثنا حالت افسردگی و انقباضی در سیمای یکنفر از اصحاب مشاهده کرد از سبب و باعث آن پرسید آن شخص امتناع از اظهار نمود لهذا شیخ اصرار فرمود آن شخص، مذکور داشت که الحال که می آمدم در اثنای راه ناتوانی که از من فلان مقدار طلب داشت برخورد و مطالبه کرد بحدی که به اهانت و خفت انجامید.
شیخ چون این سخن بشنید سر در جیب تفکر فرو برد پس از آن سر برآورد فرمود که برخیز تو را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) حواله کردم برو و بگیر آن شخص هم چون مزاح و بیهوده را به شیخ گمان نداشت برخاست و روانه شد و بزودی برگردید مسرور و خوشحال و چون شرح حال خواستند گفت بعد از حواله شیخ برخاسته داخل حرم شده پس از سلام مطالبه وجه الحواله را کرده بیرون آمدم در باب حرم شخصی برخورد و این پول را در مشت من گذاشت و برفت چون شمردم مقدار طلب نانوا بود حضار تعجب کردند(96).

پیر مرد خراسانی

حقیر در اوائل دهه آخر هزار و سیصد هجری از نجف اشرف به جهت زیارت رجبیه مشرف به کربلا شده به متابعت بعض همراهان در مدرسه معروفه بمدرسه هندیه منزل کردیم و به جهت حرارت هوا شبها را در پشت بام آن مدرسه می خوابیدیم اتفاقاً در نزدیکی ما در بام مدرسه مرد پیری بود که بیشتر یا تمام شب را بیدار بود و بذکر و عبادت میگذارنید حقیر را از حالت او با آنکه به کسوت طلاب نبود خوش آمد تا آنکه یک شب او را نزد خود خواندم و از حالات او پرسیدم که از اهل کجائی و چگونه بوده که با آن که از طلاب نیستی در مدرسه هستی و این قدر هم در طاعت اصرار داری.
گفت اهل خراسانم و میان ما و مشهد مقدس سه روز مسافت هست در ایام جوانی از محل خود به مشهد رفتم و در آنجا جمعی را دیده که قصد زیارت کربلا دارند مرا شور حسینی به سر افتاده عود به وطن کردم و زوجه ام را وکیل در طلاق خود نمودم و کسان خود را وداع آخرین کرده، به رفاقت آن جماعت بکربلا آمدم و در اینجا به خدمات شیخ صالح - که از ائمه جماعت صحن بود و روزها در اطاقی که مابین باب زینبیه و باب سلطانی واقع بود، می نشست - مشغول شدم و در همان اطاق منزل کردم.
تا آن که پس از زمانی مریض شده، و روز به روز مرض شدت کرد تا آنکه محتضر شدم و دو نفر از آشنایان که به زحمات و خدمات من مشغول بودند آن حالت را دیده از بقاء (عمر) من مأیوس شدند در مقام تهیه مقدمات دفن و کفن من برآمدند و لهذا برخاسته از برای تدبیر تهیه، بیرون رفتند و در حالت من انقلابی تمام نمایان شد، و چنان دیدم که ملک الموت از برای قبض روح من نازل شد و به آن شدائد و تفاصیلی که در اخبار و آثار وارد شده روح مرا قبض نمود.
پس جنازه مرا برداشتند و مرا غسل داده کفن کرده در محل حب خانه که واقع ما بین باب زینبیه و کفشداری شرقی میباشد و الحال هندیها در آن میضاتی (ظرف بزرگی که از آن وضو می گرفتند) مسی نصب کرده اند دفن نمودند و چون قبر را پوشانیده رفتند دو نفر شخص مهیب از سمت پای من نمایان شدند که از مشاهده آنها اعضا و جوارح من از کار رفت نگران و مبهوت ماندم و پیش از آنکه سخنی از ایشان بروز کند دیدم شخصی بزرگ از بالای سر قبر ظاهر گردید که از نور جمال او تاریکی قبر زایل شد و آن دو نفر با کمال تواضع تعظیم کردند پس آن شخص به آن دو نفر نگریست و فرمود شما را که با این شخص کاری نیست چرا آمده اید آن دو نفر چون این سخن شنیدند دیگر بار تعظیم کرده غایب گردیدند.
پس روح مرا بالا بردند و در جائی بداشتند ناگاه آوازی شنیدم که گوینده ای می گوید:
ای بنده من ترا آفریدم و تربیت کردم و به قدرت و استعدادات افاضات فرمودم الحال از برای ما چه آورده ای چون این سخن بشنیدم با الهام غیبی این جواب بر زبانم جاری شده عرض کردم.
بدرگاه لطف تو ای پادشاه - نیاورده ام تحفه ای جز گناه
چون این سخن گفتم آوازی آمد که راست گفتی ای بنده من. به موکلین روح من خطاب شد که برگردانید روح این بنده را بجسد او که بقدر آنکه زنده بود دیگر بار او را عمر دادیم لکن دیگر ما را معصیت نکند چون آن خطاب شنیدند روح مرا برگردانیدند.
گویا خواب دیدم بیدار شدم و خود را در بستر خود صحیح و سالم دیدم پس ملتفت آن دو نفر که به جهت تدبیر مقدمات تجهیز رفته بودند شده برخواستم و بطلب آنها رفتم دیدم که مشغول خرید ضروریاتند.
چون مرا دیدند مسرور و متعجب گردیدند و با من بمنزل آمدند و شرح واقعه را شنیدند و من هم پس از آن به این مدرسه آمده خادم بودم و بعد از صرف وقت در ادای حق خدمت باقی وقت را صرف طاعت و زیارت میکردم و بهمان مقرری مدرسه قناعت میکردم تا آنکه پیری و ضعف مانع از ادای وظایف خدمت شد متولی مدرسه خادم دیگر آورد لکن مرا هم در نزد آن خادم منزل داده و قدر قلیلی هم - و گمان دارم روزی یکقمری که صد دینار است گفت - بعنوان یومیه مقرر کرده که هر روز بمن میرسد صرف قوت کرده اوقات را بعبادت و زیارت گذرانیده انتظار اجل موعود دارم تا آنکه آخر کار چه شود این جمله بگفت و بمنزل خود عود کرده مشغول کار خود گردید و حقیر بحالت او غبطه بردم.

محمود کفشدار

مؤلف گوید: که نظیر واقعه ای که گذشت، واقعه ای است که از محمود نام کفشدار معروفست و آن این است که حاج میرزا مهدی آشتیانی(97) (رحمه الله) از محمود مذکور نقل کردند که من طفل غیر مکلف بودم و در کفشداری سمت زینبیه شاگرد کفشدار بودم و چون شب شد و درهای حرم را بستند و مردم برفتند من در کفشداری به رسم کشیک خوابیدم چون شب از نیمه گذشت و چشمها بخواب شد اتفاقاً من بیدار بودم دو نفر از سمت باب زینبیه داخل شدند و بر سر قبری که در روز سابق بر آن شب جنازه ای در آن دفن کرده بودند ایستادند و آن قبر را شکافته و آن جنازه را بیرون آوردند در حالتی که آواز استغاثه و التماس او را من می شنیدم پس آن را برداشته روانه شدند چون آن جنازه از اعانت آنها مأیوس شد آواز بر آورد و این کلمه بگفت که اهکذا یفعل بجارک یا ابا عبدالله؟ یعنی آیا با همسایه تو چنین می کنند یا ابا عبدالله؟
ناگاه دیدم آوازی در داخل حرم محترم پیچید به طوری که گویا قندیلها بلکه بنای حرم حرکت کرد و صدائی بلند شد که ردوه یعنی او را برگردانید ناگاه آن دو نفر را دیدم که بزودی آن جنازه را به محل خود گذاشته برفتند.