رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

سید مرتضی خراسانی

فاضل معاصر نوری در کتاب دارالسلام(93) از سید جلیل سید مرتضی خراسانی الاصل مجاور نجف اشرف نقل می کند او گفت که در طاعون اول نجف اشرف که اکثر اهل آن بلد مردند من در خدمت و ملازمت مرحوم آقا سید باقر قزوینی - که از منفردین آن عصر و صاحب مقامات و منبع کرامات بود و در علم و عمل سر آمد دیگران و جلالت و بزرگی او بحدی بوده که الان هم اهل نجف خصومات کلیه خود را بحضور مقبره او و قسم خوردن بنام او فصل مینمایند و قبر شریف او در نجف اشرف معروف و مشهور و قبه سامیه او کالنور علی الطور مشاهد و مزور است - بودم و حتی المقدور از آن جناب مفارقت نمی نمودم و آن جناب به جهت بیماران طبیب و عطار و طباخ و خباز و غسال و بزاز و حمال و حفار مقرر کرده بود که هر گاه کسی مبتلا شود در امر معالجه و حمل و نقل و غسل و کفن او معطل نمانند و نماز اموات را خود متکفل بود و در وقت سحر داخل حرم شریف شده نماز صبح را با جماعت در حرم اقامه مینمود و بعد از خروج در ایوان مطهر قیام مینمود و بر جنازه نماز میکرد تا وقت ظهر پس از آن امر نماز جنازه با نایب او بود تا آنکه نماز ظهرین در حرم شریف با جماعت اقامه کند و مراجعت نماید باز خود مباشرت می نمود تا آنکه وقت نماز عشائین داخل می گردید و با این حال آنی فارغ نبود و روز بروز ناخوشی در تزاید و تشدد بود.
از جناب سید پرسیدم که این طاعون روز بروز افزونست زمان انقطاع آن چه وقت خواهد بود فرمود آنگاه که من بمیرم چون من مردم دیگر اثری از آن نخواهد ماند و چنان شد که فرمود و بالجمله کثرت اموات بحدی بود که جناب سید بر جمعی از اموات یک نماز میکرد و مجال آن نبود که بتوان بر یک جنازه یک نماز اقامه نمود اتفاقاً روزی در خدمت آن جناب در ایوان مطهر بودم پیر مردی را دیدم از مجاورین که میخواهد خود را به سید برساند و ازدحام او را مانع است واقعه را به آن جناب عرض کردم لهذا آن مرد را به نزد خود خواندند.
چون خود را رسانید عرض کرد که مرا توقع آنست که چون بمیرم بر جنازه من بتنهائی یک نماز اقامه نمائید و دیگران را در نماز با من شریک نفرمائید آن جناب عرض او را اجابت کرده و آن مرد برفت فردای آن روز جوانی به خدمت آن جناب آمده عرض کرد که آن مرد که دیروز به آقا عرض کرد که چون من بمیرم بر من نمازی جداگانه بخوانید بطاعون مبتلا شده و توقع عیادت از جناب آقا دارد سید هم چون این سخن بشنید بعیادت آن مرد روانه گردید و من هم با سایر اصحاب با آن جناب روانه شدیم اتفاقاً در اثنای راه شخصی از مشایخ و اهل علم نجف از خانه خود بیرون آمد و چون جناب سید را دید و اراده او را دانست از برای دریافت ثواب عیادت مرافقت نمود تا آنکه بر آن مرد مریض وارد گردیدیم و او را در بستر خود خوابانیده و محتضر دیدیم.
چون بر واقعه اطلاع یافت متوجه بجناب سید و حاضرین گردید و در خور هر یک جداگانه تحیات مشفقانه بجا آورد تا آنکه نوبت به آن شخص نجفی رسید چون او را دید بر آشفت و غضبناک بسوی او نگریست و به او بد گفت و امر بخروج او کرد که تو چرا بخانه من آمده ای برخیز و بزودی برو و الا تو را اخراج می کنم آن مرد منفعل گردید و بزودی برخواست و برفت و حاضرین از این معامله متعجب گردیدند و باعث آنرا ندانستند تا آنکه آن شخص بزودی برگردید و سلام کرد و بنشست آن مرد مریض چون او را دید تعظیم بجا آورد و تهنیت گفت و ملاطفت بسیار نمود این معامله دیگر بر خلاف اول بر تعجب آن جماعت افزود و باعث و سبب را ندانستند تا آنکه جناب سید برخواست و دیگران هم برخواستند پس در اثنای راه از آن شیخ در این باب سؤال کردیم.
گفت حقیقت امر اینست که من جنب بودم و از خانه باراده حمام بیرون آمدم و چون شما را دیدم و بر اراده شما مطلع گردیدم دریافت این ثواب را به صحابت آن جناب غنیمت شمردم و با خود گفتم که وقت غسل موسع و اینکار مضیق است و اگر این مریض مرد بزرگی نبود سید سند در این وقت به عیادت او نمی رفت لهذا همراه شدم و چون این واقعه غریبه را مشاهده کردم دانستم که این مریض به جهت بزرگی خود و آنکه محتضر است و حجاب از چشم او مرفوع است مرا به سب قذارت معنویه جنابت به طوری دیگر می بیند و بصورت دیگر مشاهده مینماید از این جهت بزودی برخواسته به حمام رفته غسل کرده و ثانیا برگردیدم که از این ثواب باز نمانم و حقیقت این امر را هم بدانم چنانکه دیدید و دانستید.
مؤلف گوید: که از اینجا سر منع شرع از حضور جنب و حایض و نفساء در نزد محتضر دانسته شد و آنکه امام جعفر صادق (علیه السلام) به زراره فرمود: در وقتیکه جنب بود و داخل بر آن حضرت شد که هکذا تزور امامک؟ یعنی آیا چنین امام خود را زیارت مینمائی؟ زراره دانست برگردید و غسل کرد و داخل شد بر آن بزرگوار.

شیخ جواد ملا کتاب

در کتاب دارالسلام(94) از جمعی از اخیار نجف اشرف نقل کرده که: شخصی از علمای نجف - و مظنون آنست که شیخ جواد پسر ملا کتاب(95) را می گویند و حقیر چون مدتی است که آن کتاب را ندیده ام نام را از خاطر محو کرده ام - با آنکه استطاعت نداشت اراده حج کرد و گفت که چون در اخبار وارد شده که مولای من صاحب الزمان در هر سال در موسم حج تشریف دارد میخواهم در جمعیتی که آن حضرت در ایشانست من هم داخل باشم و چون مردم نجف بر اراده او مطلع شدند هر یک که متمکن شدند با او به جهت دریافت فیض خدمت او روانه شدند و به این سبب حجاج نجف اشرف در آن سال زیاده از بسیاری از سالهای دیگر گردیدند و عبور هم چنانکه متعارفست از راه جبل و وادی نجد اتفاق افتاد و همگی ببرکات وجود آن شخص فایز به زیارت بیت الله گشته اعمال حج و وظایف موسم را بجا آورده در خدمت شیخ مراجعت نمودند.
اتفاقاً در اثنای راه جناب شیخ را مرضی عارض شده روز بروز در تزاید و اشتداد بود تا آنکه در بعض منازل بیابان بی پایان اجل موعود رسیده جناب شیخ بجوار رحمت خدائی واصل گردیده و به این سبب عامه اصحاب و همراهان اندوهگین و شکسته خاطر شدند از اثر مفارقت و ملاحظه آن حالت که همچو شخصی در همچو مکانی و همچو حالتی وفات کند و هم مصائب ایشان آن بود که چون امیر حاج در آن راه ناصبی مذهب هستند نقل اموات را از محل وفات هر چند بمشاهد مشرفه هم باشند حرام و بدعت میدانند و مانع از آن میشوند لهذا هر کس هر جا که بمیرد باید در آنجا دفن شود و اهل نجف و همراهان میخواستند که جنازه شیخ را در نجف دفن نمایند که از فیوضات زیارات و برکات دیگر او محروم نمانند و ممکن نبود بلکه به جهت تقیه جرأت بر اظهار این مطلب هم نداشتند لهذا بحکم ضرورت جنازه شیخ را بعد از تغسیل و تجهیز در مکانی از آن بیابان دفن کرده و خیمه ای بالای آن بر پا کرده و شخصی را از اخیار همراهان شیخ، محمد نام مقرر داشتند که شب را در بالای قبر شیخ بیتوته کند و بتلاوت قرآن مشغول باشد که اقلا این قدر که مقدر است از احترام مضایقه نشود و سایر حجاج نجفی در میان قافله حجاج در چادر دیگر بگرد یکدیگر نشسته و بر مفارقت شیخ تأسف میخوردند و ذکر محامد صفات و محاسن اخلاق و حالات او را مذاکره مینمودند تا آنکه شب قریب به آخر رسید ناگاه دیدند که شیخ محمد مذکور که از برای قرائت او را بر قبر شیخ گماشته بودند مضطرب و متعجب و سبحان الله گویان ترسان و لرزان بر ایشان وارد گردید چون حاضرین این حالت را در او دیدند، از سبب و باعث پرسیدند و پرسیدند شیخ را چکار کردی و قبر او را چرا تنها گذاشتی؟
گفت: شیخ راح المشهد ما هو هناک یعنی شیخ به نجف رفت آنجا که شما گمان کنید نیست حاضرین بر او خندیدند و گفتند چه میگوئی شاید مزاح می کنی.
گفت نه والله بلکه راست و حق می گویم و خود بهمین چشم او را دیدم و با همین زبان با او سخن گفتم و حال پرسیدند گفت بدانید که من بعد از آنکه شما از دفن شیخ فارغ شدید و مرا گذاشته آمدید من مشغول تلاوت قرآن شدم تا آنکه نصف شب رسید برخواسته تجدید وضو کرده نافله شب را بجا آورده بعد از آن باز بتلاوت کلام الله مشغول شدم تا آنکه مرا بر بیخوابی و اندوه بر مفارقت شیخ سستی و کسالتی عارض شد لهذا سر خود را بزانو گذاشته خواب عارض گردید.
در اثنای خواب همهمه و آواز پای اسبی احساس نمودم و چون چشم گشودم دیدم دو سه نفر با سه اسب زین و لجام کرده در خارج چادر ایستاده مثل اینکه انتظار کسی را دارند و شیخ هم در داخل چادر با وضعی خوب و لباسی تازه و مرغوب اراده آن دارد که بیرون رود چون شیخ مرا دید بزودی بیرون رفته آن دو نفر رکاب او را گرفته سوار کردند و خود هم مانند ملازمان در عقب شیخ سوار شده به زودی بسمت نجف روانه گردیدند من هم چون این حالت را مشاهده کردم دویدم و برکاب شیخ چسبیدم و عرض کردم که شیخنا کجا تشریف میبرید فرمود به نجف عرض کردم که من هم با شما می آیم فرمود حالا نمی شود عرض کردم دست از رکابت بر نمی دارم و می آیم فرمود تو هم سه روز بعد از من خواهی آمد این بفرمود و مرکب خود را با آن دو نفر براند و از نظر من غایب گردید حاضرین از استماع این مقال و تصور این حال متعجب شدند و بعضی انکار کردند.
شیخ محمد گفت شاهد صدق این گفتار آن است که گفتم اگر من تا سه روز بعد از وفات شیخ وفات کردم راست گفته ام والا انکار باید کرد حجاج گویند که شیخ محمد مذکور تا دو روز بعد از وفات شیخ سالم بود چون روز سوم در آمد تب کرده تا عصر آنروز زنده بود و پس از آن وفات کرد و در وادی غربت مدفون و بشیخ بزرگوار در وادی السلام ملحق گردید. رزقنا الله و سایر اخواننا لقاء هم ان شاء الله بجاه موالینا الاطهار علیهم سلام الله.

حواله به امیرمؤمنان (علیه السلام)

فاضل معاصر نوری از شیخ جواد مذکور در داستان گذشته، کرامتی نقل کرده و آن این است که روزی با جمعی از تلامذه و اصحاب در میان رواق مطهر در نزد باب رواق که واقع در سمت قبله و معروف بباب الفرج است نشسته بود و افاده میفرمود در آن اثنا حالت افسردگی و انقباضی در سیمای یکنفر از اصحاب مشاهده کرد از سبب و باعث آن پرسید آن شخص امتناع از اظهار نمود لهذا شیخ اصرار فرمود آن شخص، مذکور داشت که الحال که می آمدم در اثنای راه ناتوانی که از من فلان مقدار طلب داشت برخورد و مطالبه کرد بحدی که به اهانت و خفت انجامید.
شیخ چون این سخن بشنید سر در جیب تفکر فرو برد پس از آن سر برآورد فرمود که برخیز تو را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) حواله کردم برو و بگیر آن شخص هم چون مزاح و بیهوده را به شیخ گمان نداشت برخاست و روانه شد و بزودی برگردید مسرور و خوشحال و چون شرح حال خواستند گفت بعد از حواله شیخ برخاسته داخل حرم شده پس از سلام مطالبه وجه الحواله را کرده بیرون آمدم در باب حرم شخصی برخورد و این پول را در مشت من گذاشت و برفت چون شمردم مقدار طلب نانوا بود حضار تعجب کردند(96).