رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

ملا ابوالحسن مازندرانی

مرحوم حاج یوسف خان بن سپهدار(92) از جناب مستطاب ورع کامل و ثقه عادل حاج ملا ابوالحسن مازندرانی الاصل، حایری مسکن، که از جمله معاریف مجاورین است نقل کرد که گفت: خواب دیدم که از سمت بغداد کهنه به بغداد نو می روم.
چون از برای عبور از شط وارد جسر شدم خاقان مبرور را دیدم که از سمت بغداد نو به بغداد کهنه می آید او هم سوار با لباس و تاج و جقه و سایر زینتهای سلطانی که او را با آنها در طهران دیده بودم از طرف مقابل... وارد جسر گردیدند.
چون در وسط جسر به او رسیدم جلو اسبش را محکم چسبیده از او پرسیدم که بر تو چه گذشت؟
فرمود: آخوند دست بردار،
گفتم: دست بر نمی دارم بگو، ثانیاً همان شنیدم ثالثاً با تندی تمام گفت: آخوند دست بردار،
گفتم: می دانم که مرده ای دیگر از تو نمی ترسم و تا نگوئی دست بر ندارم، چون این بشنید قدری سر به زیر انداخته ساکت گردید پس از آن سر برداشت و گفت:
بدانکه چون مرا قبض روح کردند و به محضر داور بردند امر شد که مرا به محضر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بردند چون بنزد آن سرور بردند دیدم آن جناب را که در صحرائی وسیع الفضاء ایستاده و بر دو طرف یمین و یسار او صفی مستطیل مشتمل بر جمعی کثیر بسته شده پس اهل ایران نزد پیغمبر آخر الزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) حقوق خود را بر من ثابت کرده آن بزرگوار غضبناک بر من نگریست و امر به کشیدن بسوی جهنم و نار فرمود ملائکه غلاظ و شداد مرا گرفته کشانیدند و هر قدر استغاثه و الحاح کردم از من نشنیدند ناگاه دیدم شخصی را که از صف طرف یمین خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله و سلم) بواسطه چند نفر بیرون آمده در برابر آن سرور ایستاده لسان به شفاعت گشود از او اصرار و از آن بزرگوار انکار تا آنکه بر آن جناب حجت گرفت و آن بزرگوار دیگر بار امر بر احضار من فرمود و مرا برگردانیده و در محضر شریف او بداشتند پس به آن ملائکه فرمود حالا او را رها کنید که تا روز قیامت در این میانه بگردد تا آنکه ببینم بعد از آن چه خواهد شد...
پس من آسوده و مسرور شدم و ملاحظه کردم که ببینم آن شخص شافع چه کس بود چون نظر کردم دیدم که جناب میرزا ابوالقاسم قمی بود یعنی صاحب کتاب قوانین.
مؤلف گوید: که سبب شفاعت جناب میرزا شاید آن باشد که خاقان مغفور بعلاوه تعظیمات و تشریفات و تکریمات و احترامات نسبت به آن جناب، عهدنامه از او داشت از برای شفاعت کردن و معنی کلام خاقان مغفور که آن شخص بر آن جناب حجت گرفت شاید آن باشد که او به من اکرام کرده و خود فرموده ای که من اکرم عالما فقد اکرمنی پس اکرام من، اکرام آن جناب بوده و جزاء الاحسان هو الاحسان یا آنکه من نایب تو بوده ام و او را امان داده ام و امان النائب امان المنوب.
و کم لله من لطف خفی - یدق خفاه عن فهم زکی

سید محمد علی اراکی

سید جلیل و عارف نبیل سید محمد علی عراقی گفت در ایام طفولیت که در عراق (اراک) در وطن اصلی خود که قریه کرهرود که از قرای معروفه عراق است بودم و شخصی که او را بنام و نسب میشناختم وفات کرد و او را آوردند در مقبره ای که در محاذی خانه ما بود دفن کردند و تا مدت چهل روز.
چون وقت مغرب داخل می گردید اثر آتشی از قبر او نمایان و آواز ناله جانسوزی از آن قبر مسموع میگردید بلکه در اوایل یکشب چنان ناله و جزع آن شخص شدت کرد که من خائف و هراسان شده بر خود ترسیدم و از غایت دهشت بر خود لرزیدم بطوری که خود را نتوانستم ضبط نمود نزدیک گردید که غشی عارض شود و بعض کسان من اطلاع یافته مرا برداشته به خانه بردند پس از زمان بخود آمدم و از اینحالت که از آن شخص دیده شد در تعجب بودم زیرا که حالت زندگی او بر آن مساعدت نداشت تا آن که معلوم شد که آن شخص در زمان حیات خود چندی مباشر عمل دیوانی محله خود بوده و از شخصی از سادات وجه تحمیلی دیوانی می خواسته و آن سید بر دادن آن قادر نبوده و این شخص او را حبس کرده و از برای دریافت آن او را مدتی بسقف خانه خود آویخته بود.
مؤلف گوید: که آن شخص را من دیده بودم و می شناختم لکن از خوف رسوائی ذکر نام و نسب ننمودم.

امامزاده حسن

و نیز سید محمد علی عراقی نقل کرد که:
از دارالخلافه طهران به زیارت امامزاده واجب التعظیم امامزاده حسن که در بعض قرای طهران مدفونست مشرف شدم اتفاقاً شخصی از همراهان در میان صحن بقعه در بالای قبری ایستاده یا نشسته مشغول ذکری یا زیارتی بود تا آفتاب غروب کرد.
ناگاه اثر حرارتی در بنای آن قبر ظاهر گردید که گویا در باطن آن کوره حدادی بر افروخته شد به طوری که زیست در حوالی آن قبر ممکن نشد و جماعت حضار هم اینحالت را مشاهده کردند چون لوح آن قبر را خواندیم نام زنی بر آن نقش بود.