رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

لطف امام حسین (علیه السلام) به نصرانی

از شیخ جواد نجفی از والد ماجد خود شیخ حسین ابن نجف تبریزی نقل شده که او گفت در زمان ما مردی نصرانی در بصره بود که صاحب اموال بسیار و ثروت بدون اندازه و شمار بود به طوری که احدی از تجار و اهل ثروت عراقین بصره و بغداد را با او همسری نبود اتفاقاً از برای او عزم مهاجرت از بصره و وقوف ببغداد اتفاق افتاده جمیع ما یملک منقول و غیر منقول خود را نقد و نقل کرده در کشتی گذاشت و بر آن نشسته متوجه بسمت بغداد گردید.
پس چون کشتی بر روی آب شط روان شد از جانب بیابان جماعتی از اعراب برخوردند و کشتی را گرفته و جمیع آن چه در آن بود به یغما و تاراج بردند و کسانی را که در کشتی بودند کشتند و آن شخص نصرانی را هم آنقدر ضربت زدند که او را کشته گمان کردند و رفتند و چون شب داخل شد شخصی از اهل جماعتی که نزدیک به آن موضع بود بر او برخورد و چون او را زنده و مجروح دید بر او ترحم کرده او را به قبیله خود نقل نمود و در مضیف (مهمانخانه) شیخ آن قبیله او را جا داد و بگمان اینکه او از مسلمانان است و این صدمات و جراحات بر او وارد شده شیخ قبیله و اهل آن بر او ترحم کردند و توجه می نمودند و شیخ قبیله او را دلداری میداد و تسلی می نمود حتی آنکه چون بر حالت و نصرانیت او مطلع شدند باز غیرت و تعصب عربی مانع گردید از آنکه ترک رعایت او کنند با آنکه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده:
اکرموا الضیف و لو کان کافراً و آن نصرانی به انس و الفت اهل قبیله و شیخ آن طایفه خود را مشغول کرده بود تا آنکه از صدمات وارده بر خود و رفتن اموال و اعتبار اندکی آسوده شود و آن نصرانی در میان آن جماعت بر همین منوال بود تا آنکه وقت زیارت غدیریه امیرمؤمنان (علیه السلام) نزدیک گردید و شیخ قبیله و جماعتی از اهل قبیله عازم به زیارت و رفتن به نجف اشرف گردیدند و عادت اعراب در سفر زیارت آنست که پیاده و پا برهنه میروند و از برای زاد سفر، مخلوطی از آرد و برنج و خرما درست کرده به عدد ایام زیارت تا مراجعت - باستثناء منازلی که در آن بر مضیف جماعات وارد میشوند و مهمان می باشند - گلوله می کنند و در انبانی کرده بر پشت خود بار کرده میروند و اکثر بر این وجه میروند و سوار شدن بر مرکب و یا تهیه اسباب سفر در میان ایشان بسیار کم میباشد.
و بالجمله چون نصرانی بر اراده ایشان مطلع گردید افسرده خاطر و مهموم شد به جهت انس و الفتی که با شیخ و ایشان داشت شیخ قبیله به او گفت که دلتنگ مشو زیرا که منزل تو در مضیف است و غذای شام و روز تو موجود است و کسانیکه در قبیله میمانند بیشتر از زائرین هستند. نصرانی گفت من بتو مانوس بودم و به صحبت تو از هم و غم وارده سابقه غافل بودم و از خاطر محو کرده بودم و چون تو میروی میترسم که هم و غم صدمات گذشته مرا هلاک نماید اگر واقعاً تو بمن نظر و مرحمت داری مرا هم با خود ببر.
شیخ گفت بردن تو ممکن نیست زیرا که این جماعت پیاده میروند و ذخیره خود را با خود بر میدارند و سفر هم دور است و تو متمکن از آن نیستی و ما چون از این عمل (زیارت) نظر به أجر و ثواب خدائی داریم تحمل شداید آن بر ما آسان است و تو مردی هستی نصرانی و اعتقادی به این امور نداری.
نصرانی، در سؤال الحاح و اصرار نمود شیخ هم لاعلاج اجابت کرده به قصد نجف اشرف بیرون رفتند چون داخل بلده شریفه نجف شدند نصرانی را در خانه منزل داده منع از خروج از منزل و دخول در صحن شریف نمودند و خود ایشان از برای زیارت حرم مطهر بیرون رفتند و بر همین منوال زیارت غدیر را درک کرده بعد از غدیر هم چند روز دیگر در نجف ماندند بعد از آن شیخ همراهان را از مرد و زن دو قسمت نمود و مقرر داشت که یکی از دو قسمت بسوی قبیله برگردند و قسمت دیگر را با خود از برای زیارت عاشورا به کربلا ببرد.
مرد نصرانی بشیخ گفت که من از تو جدا نمی شوم و هر جا که بروی با تو می آیم شیخ هم چون الحاح او را دید اجابت نمود پس نصف همراهان را از رجال و نسوان بسوی قبیله فرستاد که خود و سایرین بکربلا بروند اتفاقاً بعض موانع، منع از تعجیل نمود تا آنکه ورود بکربلای ایشان مقارن غروب آفتاب شب عاشورا اتفاق افتاد و به جهت کثرت و ازدحام زوار خارج صحن مطهر منزل پیدا نشد و کفار را هم چون در صحن مطهر راه نمیدهند و اگر مطلع بر عبور یکی از ایشان شوند او را میکشند.
شیخ در باب نصرانی متفکر گردید و بحکم ضرورت علاج را در آن دید که مرد نصرانی عرب وار عبایی بر سر اندازد که کسی او را نشناسد و در میان صحن در پهلوی چهل چراغ بزرگ که در پائین ایوان مقدس نصب شده بنشیند و همراهان قبیله آلات و انبان خود در نزد او گذارند که نگهداری کند و خود ایشان بروند و شب را در روضه حسینیه و عباسیه صرف زیارت و عبادت نمایند.
پس نصرانی را گفتند که ما امشب را میخوابیم و به زیارت و عبادت میرویم تو باید در این مکان بنشینی و این اسباب و آلات و نیزه و شمشیر و انبان و سفره و عصا و سایر ادوات ما را نگهداری نمائی زیرا که ما باید امشب را به زیارت و گریه و عبادت و مرثیه و سینه زدن و صیحه کشیدن و سایر آداب امشب صرف نمائیم پس نصرانی قبول کرده در نزد چهل چراغ بزرگ نشست و آن جماعت آلات و اسباب خود را به او سپرده برفتند.
چون پاسی از شب گذشت و نصرانی مشاهده نمود که در جمیع بیوتات و خانات و مدارس و محافل و شوارع کربلا و صحن و رواق حرم و حجرات و غیر آن آوازها بگریه و ناله و صیحه و ضجه بلند گردیده به طوری که گویا در و دیوار و اخشاب و احجار و طیور و اشجار و غیر آنها با ایشان هم صدا هستند. گویا همه کربلا از ابنیه و خانه ها و قلعه و سور و جدران و حیطان و فضا و هوا گریه و ضجه مینمایند چه بسیار مشعلها که روشن شده و چه قدر دسته ها از جوانان و پیران و بچه های عجم که در جلو خود اسبی بخون آلوده میکشند که بر بدن آن اسب آن قدر تیر و پیکان وارد آمده که شبیه بقنفذ و خار پشت گشته و آن جماعت سرهای خود را برهنه کرده اند و بندها را گسیخته اند و پا را برهنه نموده خاک مصیبت بر سر می ریزند و دستها بر سر و سینه میزنند و فریاد و ناله میکنند و در نوحه وا اماماه و احسیناه و اقتیلاه میگویند و چه قدر گروه از اهل بلاد هندو بربر که به زبانهای مختلفه خود سرود میخوانند و چه بسیار از ترک و اهل آذربایجان که گریبان خود چاک زده و سرهای خود بضرب و خنجر و سنگ مجروح نموده و شکسته اند و چه مقدار از زنان عرب که حلقه حلقه بگرد یکدیگر بر آمده و به الحان جان سوز عربی دلها را پاره مینمایند و متصل دسته ها و خلایق را مشاهده نمود که از ابواب صحن مطهر داخل میشوند سینه زنان و ناله کنان طواف دور حرم مطهر کرده از در دیگر بیرون میروند از مشاهده این احوال خواب از چشم آن نصرانی برفت و تمام آن شب را در اندیشه و خیال بود که این چه اوضاع است که می بیند و چه آشوبست که بر پا شده تا آنکه دو ثلث از شب یا آنکه زیاده برفت و صداها کم شد و آوازها بیفتاد و همهمه مردم ساکن شد و رفته رفته تا نزدیک بطلوع صبح، صحن مقدس خلوت شد نصرانی از آنچه دیده بود در حیرت و تفکر بود.
ناگاه دید که مردی بزرگ با جلالت و مهابت از حرم مطهر بیرون آمد و نور وی عرصه صحن و ایوان را روشن گردانید پس آمد تا آنکه در آخر ایوان شریف برابر چهل چراغ بزرگ که نصرانی در نزد آن بود بایستاد. دو نفر دیگر در نزد او حاضر شده ایستادند در برابر او با نهایت ادب و خضوع و خشوع مانند عبد ذلیل در برابر مولای جلیل. پس آنشخص بزرگ به آن دو نفر توجه نمود و فرمود که بیاورید آن دفتری را که نامهای زائران ما را در آن ثبت و ضبط نموده اید پس آندو نفر با نهایت تعظیم دفتری را به آن شخص بزرگ تسلیم نمودند.
چون بر آن دفتر نظر نمود فرمود که چرا تمام زوار را استیفا ننموده اید و دفتر را به ایشان رد نمود عرض کردند که ای آقای ما بحق خود و بحق آن کسی که شما اهلبیت را بر دیگران ترجیح و تفضیل داده که ما کسی را واگذار نکرده ایم و جمیع زایرین را که در حرم و رواق و ایوان و صحن و حجرات و بامها و خانه ها و خانات و مدارس و محافل و کوچه ها و گذرها و مساجد و غیر آن بودند نوشته ایم و هکذا کسانی را که در حرم و رواق و ایوان و صحن عباسی و توابع آن بوده اند ضبط کرده ایم حتی نسوان و اطفال شیرخوار ایشانرا.
پس فرمود دفتر را بمن دهید چون دادند دیگر بار نظر نمود و فرمود همان است که گفتم استقصاء نکرده اید باز سوگند یاد کردند و از ایشان نپذیرفت تا آنکه یکی از ایشان ملتفت شد و گفت آری این شخص را ننوشته ایم و اشاره به آن مرد نصرانی نمود آن شخص بزرگ فرمود که چرا ننوشته اید عرض کرد از جهت آنکه نصرانی است و به اراده زیارت شما هم نیامده که مستحق اجر و ثواب و انعام و احسان خداوند منان گردد اگر به جهت جرأت و جسارت دخول در صحن شریف مستوجب سخط و عقوبت نگردد، چون این بشنید با تندی بسوی ایشان نگریست و فرمود:
سبحان الله الیس قد نزل ساحتنا یعنی آیا در خانه ما وارد نگشته و بر خوان احسان ما نزول ننموده؟ کریم را نشاید که دشمن را از سر خوان انعام و احسان خود براند چون نصرانی اینحالت را بدید و این سخن را بشنید صیحه ای بزد و بیهوش گردید و بحالت بیهوشی بماند تا آنکه شیخ قبیله با اعراب بسوی او برگردیدند چون او را مدهوش و بیخود دیدند آب بر روی آن پاشیدند تا آنکه بخود آمد پس سبب بیهوشی از او پرسیدند نصرانی گفت اول مرا کلمه شهادت و اسلام تلقین نمایید بعد از آن جواب می دهم پس او را شهادتین تلقین نمودند و مسلمان شد و بعد از آن واقعه را ذکر کرده بر حسن اعتقاد سایرین افزود(88).

حاج ملا علی کنی (رحمه الله)

مکاشفه عالم عادل جلیل و حبر فاضل نبیل رئیس عصره و ملاذ دهره زبده العلماء الاعلام نخبه الفقهاء الکرام مرجع الخواص و ملجأ العوام ابوالارامل و الایتام مولانا الحاج ملا علی الکنی الرازی الطهرانی(89) - ادام الله ضلاله علی رؤوس الانام -
از جمله از ثقات مسموع گردید که جناب ایشان فتحعلی شاه را در حرم مطهر جناب سید الشهداء - علیه التحیه و الثناء - بعد از وفات در حالت بیداری دیده و ملاقات کرده اند حقیر تفصیل این واقعه را از خود آن جناب استدعا کردم که به خط شریف مرقوم داشتند و صورت خط این است: احقر عباد در سالهایی که در کربلای معلی به تحصیل علم اشتغال داشتم گاهی که در مسأله ای تحیر و اشکالی واقع می شد در اوقات خلوت بودن حرم محترم مثلاً دو سه ساعتی به ظهر مانده مشرف می شدم و در قرب ضریح مطهر می نشستم پس از دعوات و استمداد از حضرت - سلام الله علیه و علی اولاده و اصحابه - تأمل و فکر زیادی در مساله مورد نظر می کردم خداوند متعال بباطن حضرت آل - (علیهم السلام) - افاضه فیض و دلالت بر رفع اشکال می فرمودند فحمداً ثم حمداً له وقتی که اتفاقاً آن ساعت خیلی حرم محترم خلوت بود و احقر در قرب بالای سر مقدس نشسته بودم دیدم فتحعلی شاه - چون در اوقاتی که در طهران در مدرسه خان مروی بودم و آن مرحوم بدیدن مرحوم مبرور عمده العلماء آخوند ملا عبدالله مدرس(90) به آن مدرسه تشریف می آوردند مکرر ایشان را دیده و شناخته داشتم لکن هر چه دیده بودم به لباس متعارفی بودند و این دفعه که در حرم محترم دیدم به لباسی ملبس بودند که در قطعات بزرگ تصویر ایشان را می کشیدند دیدم که در اطراف دامنهای قبای بلند همه مروارید دوز بود و در هر دو بازو بازوبندهای جواهر بر روی قبا بسته بودند و به این هیئت با همان ریش بلند - از در کوچکی که از کنار قبر حبیب بن مظاهر به حرم محترم باز می شود وارد حرم شدند و در بالای سر، خود را به ضریح مقدس چسبانیده با دستها زیارتی و دعائی خواندند نشنیدم چه خواندند بدون طول زمان آمدند به سمت پشت سر مطهر که زیارت حضرت علی بن الحسین و سایر شهدا (علیهم السلام) را بخوانند بقسمی از نزدیک احقر عبور کردند که گمانم این است که دامن قباشان به زانوی من که به همان طور نشسته بودم برخورد پس از آنکه از پیش حقیر گذشتند من ملتفت شدم و به حالت دیگر خود را دیده گفتم: یعنی چه این چه حکایت باشد پادشاه ایران به زیارت حضرت و بی خبر و بی صدا که هیچ قبل از این نشنیده بودیم می آید نه های هوئی نه استقبالی نه جمعیتی من در تعجب شدم برخاستم گفتم حالا می روم و با ایشان سؤال و جواب می کنم با اینکه به قدر زیارت حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) بیشتر نگذشته بود، اگر گذشته باشد رفتم در پائین پای شریف کسی را ندیدم در قرب پنجره مقام شهدا کسی را ندیدم رفتم بیرون در رواق، در درب رواق که از ایوان طلا داخل می شوند دو سه نفر خادم را دیدم که آنها مرا می شناختند ترسیدم از آنها خاقان مغفور را به اسم سؤال کنم که آمد مشرف شد دیدید چه شد؟ ترسیدم طورهای دیگر در حقم بگویند بوصف پرسیدم که شخصی ایرانی با ریش بلند و قباء بلند در همین ساعت از حرم بیرون آمد دیدید؟ گفتند: ندیدیم، آمدم پیش کفش دار سمت مشرقی بالجمله از همه کفش دارها حتی کفش دارهای رواق مقدس پرسیدم همه گفتند ما ندیدیم.
وقت این واقعه را در خاطر ندارم اما من همین قدر می دانم که واقعه در حال وفات ایشان بوده که هنوز خبر وفات ایشان بکربلای معلی نرسیده بود.
لکن بطهران که آمدم مرحوم حاجی ملا محمد نوری که خیلی مقدس و در اواخر به مرض فالج گرفتار بود او هم بهمین عالم ظاهر بیداری آن مرحوم را [در حرم ] دیده بود و تاریخ گذاشته بود و مطابق بود با تاریخ وفات آن مرحوم غفر الله له و لنا بالحسین و آبائه و ابنائه علیهم السلام.(91)

ملا ابوالحسن مازندرانی

مرحوم حاج یوسف خان بن سپهدار(92) از جناب مستطاب ورع کامل و ثقه عادل حاج ملا ابوالحسن مازندرانی الاصل، حایری مسکن، که از جمله معاریف مجاورین است نقل کرد که گفت: خواب دیدم که از سمت بغداد کهنه به بغداد نو می روم.
چون از برای عبور از شط وارد جسر شدم خاقان مبرور را دیدم که از سمت بغداد نو به بغداد کهنه می آید او هم سوار با لباس و تاج و جقه و سایر زینتهای سلطانی که او را با آنها در طهران دیده بودم از طرف مقابل... وارد جسر گردیدند.
چون در وسط جسر به او رسیدم جلو اسبش را محکم چسبیده از او پرسیدم که بر تو چه گذشت؟
فرمود: آخوند دست بردار،
گفتم: دست بر نمی دارم بگو، ثانیاً همان شنیدم ثالثاً با تندی تمام گفت: آخوند دست بردار،
گفتم: می دانم که مرده ای دیگر از تو نمی ترسم و تا نگوئی دست بر ندارم، چون این بشنید قدری سر به زیر انداخته ساکت گردید پس از آن سر برداشت و گفت:
بدانکه چون مرا قبض روح کردند و به محضر داور بردند امر شد که مرا به محضر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بردند چون بنزد آن سرور بردند دیدم آن جناب را که در صحرائی وسیع الفضاء ایستاده و بر دو طرف یمین و یسار او صفی مستطیل مشتمل بر جمعی کثیر بسته شده پس اهل ایران نزد پیغمبر آخر الزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) حقوق خود را بر من ثابت کرده آن بزرگوار غضبناک بر من نگریست و امر به کشیدن بسوی جهنم و نار فرمود ملائکه غلاظ و شداد مرا گرفته کشانیدند و هر قدر استغاثه و الحاح کردم از من نشنیدند ناگاه دیدم شخصی را که از صف طرف یمین خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله و سلم) بواسطه چند نفر بیرون آمده در برابر آن سرور ایستاده لسان به شفاعت گشود از او اصرار و از آن بزرگوار انکار تا آنکه بر آن جناب حجت گرفت و آن بزرگوار دیگر بار امر بر احضار من فرمود و مرا برگردانیده و در محضر شریف او بداشتند پس به آن ملائکه فرمود حالا او را رها کنید که تا روز قیامت در این میانه بگردد تا آنکه ببینم بعد از آن چه خواهد شد...
پس من آسوده و مسرور شدم و ملاحظه کردم که ببینم آن شخص شافع چه کس بود چون نظر کردم دیدم که جناب میرزا ابوالقاسم قمی بود یعنی صاحب کتاب قوانین.
مؤلف گوید: که سبب شفاعت جناب میرزا شاید آن باشد که خاقان مغفور بعلاوه تعظیمات و تشریفات و تکریمات و احترامات نسبت به آن جناب، عهدنامه از او داشت از برای شفاعت کردن و معنی کلام خاقان مغفور که آن شخص بر آن جناب حجت گرفت شاید آن باشد که او به من اکرام کرده و خود فرموده ای که من اکرم عالما فقد اکرمنی پس اکرام من، اکرام آن جناب بوده و جزاء الاحسان هو الاحسان یا آنکه من نایب تو بوده ام و او را امان داده ام و امان النائب امان المنوب.
و کم لله من لطف خفی - یدق خفاه عن فهم زکی