رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج ملا مهدی نراقی (رحمه الله)

حکایت کرد عادل فاضل آخوند ملا علی کزازی سنجانی(83) رحمه الله از شیخ و استاد خود عالم نحریر ربانی حاج ملا محمد کزازی سنجانی طاب ثراه از شیخ و استاد خود علامه عصره حاج ملا احمد نراقی (قدس سره) از والد ماجد خود عمده المتبحرین و قدوه الحکماء و المتالهین و زبده الفقهاء و المجتهدین آخوند ملا مهدی نراقی رفع مقامه که او گفت:
در ایام مجاورت و وقوف در نجف اشرف از برای تحصیل علوم شرعیه سالی قحط و غلا در آنجا واقع گردید به طوری که بعلاوه فقرا و ضعفا، اغنیا و اقویا هم در مشقت افتادند و من بسبب چند نفر عیال و اطفال که داشتم در تعب شدید واقع شدم به طوری که گرسنگی و پریشانی حال و هم اندیشه در امر عیال مانع از آن گردید که از برای درس و تعلم حاضر محضر شیخ و استاد خود گردم و سه روز از حضور محضر استاد باز ماندم.
اتفاقاً روز سوم بملاحظه بعض اخباریکه دلالت دارد بر آنکه زیارت قبور مومنین باعث زوال هموم و غموم است از برای زیارت قبور از نجف اشرف بیرون رفته بسمت وادی السلام توجه نمودم و بر آن بلندی واقع در اول وادی بر آمده رو به قبور مشغول فاتحه خواندن و بعض سوره های دیگر، پس از آداب زیارت و سلام بر اهل قبور برگردیدم ناگاه چشمم به سواری افتاد که از سمت کربلا و شارع عام که معبر زوار است و از وسط وادی السلام عبور می کند و به نجف منتهی می گردد می آید چون اندک تأمل کردم و آن سوار نزدیک شد جنازه ای را دیدم بر حیوانی بار شده و شخصی افسار آن حیوان را دارد و دو نفر دیگر بر یمین و یسار آن جنازه میآیند.
چون نزدیک تر شدند دیدم آن شخص قائد و آنکه بر یسار است دو نفر از رفقای من و حاضرین درس استادند و آن شخص که یمین است خود استاد است چون این واقعه را دیدم گمان آن کردم که جنازه را از ولایت عجم آورده اند و در خصوص آن به استاد سفارشی نوشته شده یا آنکه با او آشنائی داشته لهذا از برای احترام با آن دو نفر استقبال کرده اند پس من بمراعات احترام استاد پیش رفتم و بر استاد سلام کردم جواب گفت لیکن زیاده بر آن، ملاطفت و مهربانی و پرسش حال چنانکه رسم سابق او بود ننمود بسیار دلتنگ شدم و چنان گمان کردم که چون سه روز به مجلس درس او نرفته ام گمان اعراض کرده و از من رنجیده است پس بنزد آن قائد و جلودار رفتم و به او گفتم که استاد چرا بمن التفات نفرمود اگر به جهت ترک درس است آن بر وجه اعراض نبوده بلکه گرسنگی و پریشانی عیال باعث بر آن شده.
چون آن شخص این سخن بشنید تبسم نمود و گفت آن شخص استاد تو نیست و من هم آن نیستم که تو گمان داری این افسار را بگیر تا آنکه حقیقت این امر بر تو واضح و آشکار شود پس افسار آن حیوان را بدست من داد.
چون آن را گرفتم گویا مرا انقلاب حالی عارض شد و آن عرصه و وادی بنظر من تاریک و ظلمانی گردید مشوش گردیدم و آن افسار را در دست خود ندیدم بلکه از آن حیوان و همراهان هم اثری دیده نشد گمان خواب و بیخودی(84) را هم به امتحانات منافیه از خود رفع کردم و خود را بیدار و جمیع مشاعر و حواس خود را در کار دیدم و چون اطراف خود را نظر و تأمل کردم خود را در محوطه ای مدور و برج مانند، ایستاده دیدم در مقام تدبیر چاره و مناص بر آمدم روزنه ای که روشنی آن از خارج بداخل نمایان بود بچشم آورده از آن محوطه داخل روزنه شدم ملکی وسیع و عرصه ای منیع مشاهده نمودم که لسان بیان از وصف الحال آن ملک عاجز و قاصر، و طایر خیال از عروج به کنگره های پست بناهای عالیه و قصور رفیعه آن فاتر، هوائی مفرح در غایت اعتدال، و در نضارت و نظافت بدون عدیل و مثال، اتفاقا باغی وسیع و قصری رفیع بنظر آورده متوجه بسوی آن شده کریاسی(85) مشاهده کردم که بغیر از معمار ازل تا ابد کسی را نشاید که از عهده معماری یا بنائی آن برآید.
چون داخل باغ شدم از اشجار مثمره و غیر مثمره و گلهای گوناگون و ریاحین و خضر اویات خارج از اندازه و فزون، و آبهای جاری و خیابانهای وسیع و غیر آنرا بطوری دیدم که در بیان نیاید گویا اول روز بهاریست که مرغان بر اشجار آن در نغمات و الحان، و قطرات شبنم از اوراق ریاحین و اشجار روان و چکان. خیابانی را داخل شده و بسمت داخل آن باغ روان گردیدم و قصری را بنظر آورده بسوی آن شتافته.
چون از ایوان قصر بالا رفته نظر بداخل قصر انداخته جوانی را در زی سلاطین بر کرسی مرصع و زرین نشسته دیدم.
چون چشمش بر من افتاد بر من سبقت به سلام کرده از جای خود به تعظیم من برخواست و با کمال ادب آواز داد که جناب آخوند ملا مهدی بفرمائید چون این دیدم مسرور گردیده داخل شدم دست مرا بگرفت و بر پهلوی خود بنشاند هر قدر در شمایل او نظر کردم او را نشناختم با آنکه با من آشنا وار سلوک نمود و گویا آن جوان از ضمیر من خبردار شد و به من گفت میدانم مرا نمی شناسی منم صاحب آن جنازه ای که بر آن حیوان بار بود که افسار آنرا به تو دادند فلان نام دارم و اهل فلان شهرم و آن سه نفر هم آن کسان که تو گمان کردی نبودند بلکه از ملایکه نقاله بودند که بنقل جنازه من مأمور شدند که از بلد خود به اینجا که وادی السلام و بهشت برزخی می باشد نقل نمودند.
چون این شنیدم حقیقت امر بر من آشکار شد خود را مایل به تفریح و تماشا دیدم و هیچ حزن و غصه در خود ندیدم پس برخاسته از نزد آن جوان بیرون آمدم و در میان آن باغ گردش می کردم ناگاه باغ دیگری به نظرم آمد و بسمت آن باغ رفتم و داخل شده متعجبانه سیر می نمودم و بر اوضاع بدیعه و قصور رفیعه آن نظر میکردم ناگاه جمعی را به نظر آورده چون نزدیک شده و مرا دیدند با سرور مرا استقبال کردند پدرم و مادرم و بعض ارحام دیگر بودند با شادی مرا در میان گرفتند و از جمله ارحام احوال پرسیدند تا آنکه سخن به اطفال و عیال خودم رسید ملتفت پریشانی و گرسنگی آنها شدم مهموم گردیدم.
چون پدر یا مادرم آن حالت دید و از سبب پرسید و مطلع گردید به من گفت میخواهی از برای آنها قوتی ببری گفتم آری گفت در آن موضع برو و اشاره به قبه ای نمود در آنجا برنج هست هر قدر خواسته باشی با خود ببر.
چون این شنیدم شاد شدم و داخل آن قبه شده عبای خود را پر کرده مانند حمالهای نجف بر پشت گذاشته بیرون آمدم لکن ندانستم که از کجا بروم اشاره به روزنه ای نمود چون داخل آن روزنه شدم خود را در همان مکان نخستین که محوطه ای بود تاریک و ظلمانی دیدم پس روزنه دیگر به نظر آمد که روشنی آن از خارج بداخل مینمود.
چون از آن عبور نمودم خود را در آن اول مکانی دیدم که آن جماعت و جنازه را در آن ملاقات کردم و آن افسار را بمن دادند پس خود را در آن مکان از وادی السلام ایستاده دیدم و آن عبای پر از برنج را بر پشت خود گرفته با آنحالت روانه منزل خود گردیدم.
چون وارد شدم اطفال و عیال از مشاهده آن حال مسرور شدند و گفتند از کجا این را بدست آوردی.
گفتم خداوند رزاق است و بندگان خاص هم دارد پس از آن طبخ کرده و صرف مینمودند و مدت زمانی بسبب آمادگی رزق آسوده بودیم تا آنکه روزی زوجه به من گفت که من از حالت این برنج تعجب دارم زیرا آنروز که آنرا آوردی در فلان ظرف کردم و از آن زمان الی الان از آن طبخ می کنیم و نقصانی در آن ندیده ام و سبب آنرا نفهمیده ام.
چون من این شنیدم تبسم نمودم از تبسم من آن زن دانست که در آن سری می باشد اصرار در کشف و ابراز آن راز نمود، لابد شرح واقعه با او باز گفتم دیگر بار که برفت از آن بردارد اثری از آن ندید و مأیوس برگردید.
مؤلف گوید: که آخوند ملا علی مذکور راوی این خبر اگر چه مردی فاضل و عادل و معروف و معتبر بود و در قصبه سنجان کزاز امام جماعت و واعظ ناصح اهل آن ولایت بود و حقیر هم کتاب حاشیه ملا عبدالله و کتاب مختصر تلخیص را نزد او درس خوانده بودم و وثوق تام به او داشتم لکن بسبب بعد و غرابت این واقعه بعد از آنکه آن را در اواخر دهه ششم بعد از هزار و دویست از تاریخ هجری گذشته در عراق (اراک) از او شنیدم اراده آن کردم که این واقعه را از حاج ملا محمد مذکور که استاد آخوند ملا علی و از اساتید حقیر در علم اصول فقه بود بلاواسطه بشنوم و حاج محمد مذکور در آنوقت در طهران بود حقیر را مسافرت به آذربایجان اتفاق افتاد و در سال هزار و دویست و هفتاد هجری از برای زیارت حضرت رضا (علیه السلام) به خراسان رفتم.
در وقت مراجعت در منزل لاسجرد که از توابع(86) سمنان است مسموع گردید که حاجی مذکور به مشهد رضا (علیه السلام) میرود و در باغی از باغات آن قریه منزل دارد که از آنجا تا کاروانسرا که منزل ما بود مسافتی واقع بود با این حال اراده ملاقات او از برای نقل این حکایت کردم لکن مانعی از آن اتفاق افتاد که نرفتم بعد هم چون حقیر با عیال به اراده مجاورت به نجف اشرف هجرت کردم و ایشان بعد از مراجعت از مشهد به عراق (اراک) اقامت نمودند توفیق ملاقات اتفاق نیفتاد لکن در صحت این روایت و وجود عدالت در راویان سند آن بلکه وجود مرتبه فوق آن در اکثر آنها، اشکالی نیست.

کسب حلال

روایت کرده فاضل دربندی در کتاب اسرار الشهاده از شیخ اجل تقی صالح شیخ جواد نجفی رحمه الله از والد ماجد فاضل کامل عالم عادل خود شیخ حسین معروف به ابن نجف تبریزی(87) که از اجله اصحاب سید بحرالعلوم، و معروف به مقامات و کرامات بود از شخصی از صلحای نجف اشرف که او گفت:
من در وقتی - که قریب به مغرب بود - در وادی السلام بودم و اراده آن داشتم که داخل نجف شوم. ناگاه دیدم که جماعتی بر اسبهای خوب سواره می آیند و در پیش روی ایشان، سواری بود در نهایت حسن جمال و جلال؛ که بر اسبی عربی نجیب سوار بود.
چون به من رسیدند و نظر کردم، یکی از ایشان را سید صادق فهام که از اکابر علمای آن زمان بود، دانستم و دیگری را شیخ محسن برادر شیخ جعفر معروف گمان کردم. پس نزدیک رفته، به آن دو سلام کردم و نام ایشان را ذکر نمودم.
ایشان جواب سلام مرا دادند و گفتند: که یا فلان ما آن دو نفری که نام آنها را ذکر نمودی نیستیم؛ بلکه ما و این جماعت از ملائکه هستیم مگر آن یک نفر سوار که در جلو ما می رود زیرا که او روح مردی است صالح از اهل اهواز یا حویزه که مأموریم به استقبال او و همراهی او تا این مکان، تو هم با ما بیا.
پس چون من با ایشان روانه شدم و قدری راه با ایشان رفتم، ناگاه خود را در مکانی فسیح و وسیع دیدم که از آن خوش هواتر و وسیع فضاتر ندیدم.
پس آن ملائکه از اسبهای خود پیاده شدند و یکی از ایشان جلو آن شخص اهوازی یا حویزاوی را گرفته پیاده کرد. او در مکانی که آن را به فرشهای ملوکانه نفیسه مفروش کرده بودند و بالای آن، فرشهایی از حریر و سندس و استبرق گوناگون بهشتی انداخته بودند. و بالای آنها توشکهای مختلفه و نمارق مصفوفه و زرابی مبثوثه و پشتیها و مخده های متعدده گذاشته بودند و آن مجلس را به انواع طیب و اقسام عطریات از مشک و کافور و عبیر و عنبر و نحو آنها خوشبو و معطر نموده بودند. و مجمرهای عود و غیر آن در آن چیده بوده و در اطراف آن مجلس مشعلها بر پا شده و قندیلها و چهل چراغها در سقف آن آویخته شده و اقسام مزینات و انواع مفرحات که مجالس و محافل را شاید و باید، در آنجا بکار برده بودند.
پس روح آن مرد اهوازی یا حویزاوی را با نهایت اعزاز و اکرام در صدر آن مجلس نشانیده مرحبا گفتند و به انواع تحیات و تهنیات او را سر افراز نمودند.
پس سفره ای ملوکانه مشتمل بر انواع میوه جات لطیفه حاضر کرده و سفره شاهانه پهن کردند. پس آن شخص شروع در اکل نمود. و مرا هم بر آن امر فرمود و اکل نمودم.
پس به سوی من نظر افکنده و گفت که: ای مرد صالح چه می بینی؟
گفتم: درجه بلند و عطائی عظیم از خداوند کریم در حق تو مشاهده می نمایم.
گفت: آیا می دانی که باعث انکشاف این امر از برای تو چه بود که امور غریبه و اوضاع عجیبه را مشاهده کردی با آنکه عادت بر ابراز این راز جاری نگردیده؟
گفتم: نمی دانم باعث چه بود.
گفت: باعث بر این آن است که پدر تو از من دومن گندم طلبکار بود و چون خدا می خواست که درجه مرا بلند کند و نعمت خود را بر من تمام نماید به طوری که از آن چیزی باقی نماند. روح مرا در این نشاء به تو نمود تا آنکه برائت ذمه از حق تو حاصل کنم؛ به آنکه مرا بری ء الذمه نمائی یا آنکه حق خود را از من اخذ و قبض نمائی هر یک از این دو امر را که بخواهی اختیار کنی.
چون این کلام را از او شنیدم. گفتم: بلکه من حق خود را می خواهم.
چون این بگفتم، یکی از آن ملائکه گفت: عبای خود را پهن کن.
من عبا را پهن کردم و چنان گمان کردم که او از طرف دیگر گندم در عبای من می ریزد، تا آنکه گفت:
عبای خود را جمع کن، که حقت به تو رسید.
چون آن را جمع کردم و دیگر بار نظر نمودم، از آن جماعت و آن نشاء و اوضاع غریبه دیگر چیزی ندیدم، مگر آنکه عبای خود را پر از گندم دیدم. پس آن را بر پشت خود گرفته روانه به خانه و منزل خود در شهر نجف شدم و آن گندم را در محلی ضبط نموده، مدتها از آن آرد کرده و طبخ می نمودم و کماکان بر مقدار خود باقی بود؛ تا آنکه سر آن شایع و امر آن فاش گردید، دیگر از آن چیزی ندیدم.
بعد از آن فاضل دربندی می گوید که: شیخ جواد مزبور از والد ماجد خود نقل کرده که آن شخص اهوازی یا حویزاوی از جمله علمای اعلام یا سادات عظام نبود بلکه مردی بود از عوام شیعه که محبت شدید و موالات اکیدی با اهل بیت نبوت (علیهم السلام) داشت و مردی بود کاسب، که در کسب خود از وجه حلال اهتمامی می نمود و زاید از معشیت سال خود را صرف خیرات و مبرات و تعزیه جناب خامس آل عبا سید الشهداء (علیه السلام) می نمود و در ایام عاشورا به اطعام حاضرین مجلس مصیبت و باکین و انفاق بر قراء تعزیه و احسان به ایشان می نمود و خدمات اهل آن مجلس را از آب دادن و قهوه و قلیان و کفش برداشتن و شربت دادن و نحو آن را خود مباشرت می کرد هنیئاله ثم هنیئاله.

لطف امام حسین (علیه السلام) به نصرانی

از شیخ جواد نجفی از والد ماجد خود شیخ حسین ابن نجف تبریزی نقل شده که او گفت در زمان ما مردی نصرانی در بصره بود که صاحب اموال بسیار و ثروت بدون اندازه و شمار بود به طوری که احدی از تجار و اهل ثروت عراقین بصره و بغداد را با او همسری نبود اتفاقاً از برای او عزم مهاجرت از بصره و وقوف ببغداد اتفاق افتاده جمیع ما یملک منقول و غیر منقول خود را نقد و نقل کرده در کشتی گذاشت و بر آن نشسته متوجه بسمت بغداد گردید.
پس چون کشتی بر روی آب شط روان شد از جانب بیابان جماعتی از اعراب برخوردند و کشتی را گرفته و جمیع آن چه در آن بود به یغما و تاراج بردند و کسانی را که در کشتی بودند کشتند و آن شخص نصرانی را هم آنقدر ضربت زدند که او را کشته گمان کردند و رفتند و چون شب داخل شد شخصی از اهل جماعتی که نزدیک به آن موضع بود بر او برخورد و چون او را زنده و مجروح دید بر او ترحم کرده او را به قبیله خود نقل نمود و در مضیف (مهمانخانه) شیخ آن قبیله او را جا داد و بگمان اینکه او از مسلمانان است و این صدمات و جراحات بر او وارد شده شیخ قبیله و اهل آن بر او ترحم کردند و توجه می نمودند و شیخ قبیله او را دلداری میداد و تسلی می نمود حتی آنکه چون بر حالت و نصرانیت او مطلع شدند باز غیرت و تعصب عربی مانع گردید از آنکه ترک رعایت او کنند با آنکه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده:
اکرموا الضیف و لو کان کافراً و آن نصرانی به انس و الفت اهل قبیله و شیخ آن طایفه خود را مشغول کرده بود تا آنکه از صدمات وارده بر خود و رفتن اموال و اعتبار اندکی آسوده شود و آن نصرانی در میان آن جماعت بر همین منوال بود تا آنکه وقت زیارت غدیریه امیرمؤمنان (علیه السلام) نزدیک گردید و شیخ قبیله و جماعتی از اهل قبیله عازم به زیارت و رفتن به نجف اشرف گردیدند و عادت اعراب در سفر زیارت آنست که پیاده و پا برهنه میروند و از برای زاد سفر، مخلوطی از آرد و برنج و خرما درست کرده به عدد ایام زیارت تا مراجعت - باستثناء منازلی که در آن بر مضیف جماعات وارد میشوند و مهمان می باشند - گلوله می کنند و در انبانی کرده بر پشت خود بار کرده میروند و اکثر بر این وجه میروند و سوار شدن بر مرکب و یا تهیه اسباب سفر در میان ایشان بسیار کم میباشد.
و بالجمله چون نصرانی بر اراده ایشان مطلع گردید افسرده خاطر و مهموم شد به جهت انس و الفتی که با شیخ و ایشان داشت شیخ قبیله به او گفت که دلتنگ مشو زیرا که منزل تو در مضیف است و غذای شام و روز تو موجود است و کسانیکه در قبیله میمانند بیشتر از زائرین هستند. نصرانی گفت من بتو مانوس بودم و به صحبت تو از هم و غم وارده سابقه غافل بودم و از خاطر محو کرده بودم و چون تو میروی میترسم که هم و غم صدمات گذشته مرا هلاک نماید اگر واقعاً تو بمن نظر و مرحمت داری مرا هم با خود ببر.
شیخ گفت بردن تو ممکن نیست زیرا که این جماعت پیاده میروند و ذخیره خود را با خود بر میدارند و سفر هم دور است و تو متمکن از آن نیستی و ما چون از این عمل (زیارت) نظر به أجر و ثواب خدائی داریم تحمل شداید آن بر ما آسان است و تو مردی هستی نصرانی و اعتقادی به این امور نداری.
نصرانی، در سؤال الحاح و اصرار نمود شیخ هم لاعلاج اجابت کرده به قصد نجف اشرف بیرون رفتند چون داخل بلده شریفه نجف شدند نصرانی را در خانه منزل داده منع از خروج از منزل و دخول در صحن شریف نمودند و خود ایشان از برای زیارت حرم مطهر بیرون رفتند و بر همین منوال زیارت غدیر را درک کرده بعد از غدیر هم چند روز دیگر در نجف ماندند بعد از آن شیخ همراهان را از مرد و زن دو قسمت نمود و مقرر داشت که یکی از دو قسمت بسوی قبیله برگردند و قسمت دیگر را با خود از برای زیارت عاشورا به کربلا ببرد.
مرد نصرانی بشیخ گفت که من از تو جدا نمی شوم و هر جا که بروی با تو می آیم شیخ هم چون الحاح او را دید اجابت نمود پس نصف همراهان را از رجال و نسوان بسوی قبیله فرستاد که خود و سایرین بکربلا بروند اتفاقاً بعض موانع، منع از تعجیل نمود تا آنکه ورود بکربلای ایشان مقارن غروب آفتاب شب عاشورا اتفاق افتاد و به جهت کثرت و ازدحام زوار خارج صحن مطهر منزل پیدا نشد و کفار را هم چون در صحن مطهر راه نمیدهند و اگر مطلع بر عبور یکی از ایشان شوند او را میکشند.
شیخ در باب نصرانی متفکر گردید و بحکم ضرورت علاج را در آن دید که مرد نصرانی عرب وار عبایی بر سر اندازد که کسی او را نشناسد و در میان صحن در پهلوی چهل چراغ بزرگ که در پائین ایوان مقدس نصب شده بنشیند و همراهان قبیله آلات و انبان خود در نزد او گذارند که نگهداری کند و خود ایشان بروند و شب را در روضه حسینیه و عباسیه صرف زیارت و عبادت نمایند.
پس نصرانی را گفتند که ما امشب را میخوابیم و به زیارت و عبادت میرویم تو باید در این مکان بنشینی و این اسباب و آلات و نیزه و شمشیر و انبان و سفره و عصا و سایر ادوات ما را نگهداری نمائی زیرا که ما باید امشب را به زیارت و گریه و عبادت و مرثیه و سینه زدن و صیحه کشیدن و سایر آداب امشب صرف نمائیم پس نصرانی قبول کرده در نزد چهل چراغ بزرگ نشست و آن جماعت آلات و اسباب خود را به او سپرده برفتند.
چون پاسی از شب گذشت و نصرانی مشاهده نمود که در جمیع بیوتات و خانات و مدارس و محافل و شوارع کربلا و صحن و رواق حرم و حجرات و غیر آن آوازها بگریه و ناله و صیحه و ضجه بلند گردیده به طوری که گویا در و دیوار و اخشاب و احجار و طیور و اشجار و غیر آنها با ایشان هم صدا هستند. گویا همه کربلا از ابنیه و خانه ها و قلعه و سور و جدران و حیطان و فضا و هوا گریه و ضجه مینمایند چه بسیار مشعلها که روشن شده و چه قدر دسته ها از جوانان و پیران و بچه های عجم که در جلو خود اسبی بخون آلوده میکشند که بر بدن آن اسب آن قدر تیر و پیکان وارد آمده که شبیه بقنفذ و خار پشت گشته و آن جماعت سرهای خود را برهنه کرده اند و بندها را گسیخته اند و پا را برهنه نموده خاک مصیبت بر سر می ریزند و دستها بر سر و سینه میزنند و فریاد و ناله میکنند و در نوحه وا اماماه و احسیناه و اقتیلاه میگویند و چه قدر گروه از اهل بلاد هندو بربر که به زبانهای مختلفه خود سرود میخوانند و چه بسیار از ترک و اهل آذربایجان که گریبان خود چاک زده و سرهای خود بضرب و خنجر و سنگ مجروح نموده و شکسته اند و چه مقدار از زنان عرب که حلقه حلقه بگرد یکدیگر بر آمده و به الحان جان سوز عربی دلها را پاره مینمایند و متصل دسته ها و خلایق را مشاهده نمود که از ابواب صحن مطهر داخل میشوند سینه زنان و ناله کنان طواف دور حرم مطهر کرده از در دیگر بیرون میروند از مشاهده این احوال خواب از چشم آن نصرانی برفت و تمام آن شب را در اندیشه و خیال بود که این چه اوضاع است که می بیند و چه آشوبست که بر پا شده تا آنکه دو ثلث از شب یا آنکه زیاده برفت و صداها کم شد و آوازها بیفتاد و همهمه مردم ساکن شد و رفته رفته تا نزدیک بطلوع صبح، صحن مقدس خلوت شد نصرانی از آنچه دیده بود در حیرت و تفکر بود.
ناگاه دید که مردی بزرگ با جلالت و مهابت از حرم مطهر بیرون آمد و نور وی عرصه صحن و ایوان را روشن گردانید پس آمد تا آنکه در آخر ایوان شریف برابر چهل چراغ بزرگ که نصرانی در نزد آن بود بایستاد. دو نفر دیگر در نزد او حاضر شده ایستادند در برابر او با نهایت ادب و خضوع و خشوع مانند عبد ذلیل در برابر مولای جلیل. پس آنشخص بزرگ به آن دو نفر توجه نمود و فرمود که بیاورید آن دفتری را که نامهای زائران ما را در آن ثبت و ضبط نموده اید پس آندو نفر با نهایت تعظیم دفتری را به آن شخص بزرگ تسلیم نمودند.
چون بر آن دفتر نظر نمود فرمود که چرا تمام زوار را استیفا ننموده اید و دفتر را به ایشان رد نمود عرض کردند که ای آقای ما بحق خود و بحق آن کسی که شما اهلبیت را بر دیگران ترجیح و تفضیل داده که ما کسی را واگذار نکرده ایم و جمیع زایرین را که در حرم و رواق و ایوان و صحن و حجرات و بامها و خانه ها و خانات و مدارس و محافل و کوچه ها و گذرها و مساجد و غیر آن بودند نوشته ایم و هکذا کسانی را که در حرم و رواق و ایوان و صحن عباسی و توابع آن بوده اند ضبط کرده ایم حتی نسوان و اطفال شیرخوار ایشانرا.
پس فرمود دفتر را بمن دهید چون دادند دیگر بار نظر نمود و فرمود همان است که گفتم استقصاء نکرده اید باز سوگند یاد کردند و از ایشان نپذیرفت تا آنکه یکی از ایشان ملتفت شد و گفت آری این شخص را ننوشته ایم و اشاره به آن مرد نصرانی نمود آن شخص بزرگ فرمود که چرا ننوشته اید عرض کرد از جهت آنکه نصرانی است و به اراده زیارت شما هم نیامده که مستحق اجر و ثواب و انعام و احسان خداوند منان گردد اگر به جهت جرأت و جسارت دخول در صحن شریف مستوجب سخط و عقوبت نگردد، چون این بشنید با تندی بسوی ایشان نگریست و فرمود:
سبحان الله الیس قد نزل ساحتنا یعنی آیا در خانه ما وارد نگشته و بر خوان احسان ما نزول ننموده؟ کریم را نشاید که دشمن را از سر خوان انعام و احسان خود براند چون نصرانی اینحالت را بدید و این سخن را بشنید صیحه ای بزد و بیهوش گردید و بحالت بیهوشی بماند تا آنکه شیخ قبیله با اعراب بسوی او برگردیدند چون او را مدهوش و بیخود دیدند آب بر روی آن پاشیدند تا آنکه بخود آمد پس سبب بیهوشی از او پرسیدند نصرانی گفت اول مرا کلمه شهادت و اسلام تلقین نمایید بعد از آن جواب می دهم پس او را شهادتین تلقین نمودند و مسلمان شد و بعد از آن واقعه را ذکر کرده بر حسن اعتقاد سایرین افزود(88).