رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج ملا محمد حسن قزوینی

مولانا حاج ملا حسن قزوینی(82) مولد، شیرازی موطن، حائری موقف، مؤلف کتاب ریاض الشهاده بعد از ذکر چند معجزه از معجزات واقعه در سرداب آن بزرگوار در سامراء در همان کتاب می گوید:
معجزاتی که در این عصر در سرداب مقدس ظاهر شده بسیار زیاد است و آنچه از برای خود من اتفاق افتاده این است که بعد از دعا و تضرع در سرداب مقدس حضرت را در خواب دیدم که نوازش فرمود وعده اجابت نمود و در همان زودی مجموع آنچه خواهش کرده بودم و آن جناب وعده داده بود متحقق گردید.

آقا شیخ محمود میثمی

و از طرایف وقایع آنکه حقیر در بعض سالهای اشتغال و شاید آنکه در سال هزار و دویست و پنجاه و هشت هجری بود در بلده بروجرد در مدرسه ای که معروف به مدرسه شاهزاده است منزل داشتم.
اتفاقاً شبی در خواب دیدم که از میان در و دالان مدرسه صدائی مهیب که بنای مدرسه از آن بلرزید بلند گردیده و جمعی از طلاب مدرسه از اثر این صدا از حجرات بیرون دویدند.
پس از آن صدائی بلندتر از صدای اول و صدائی دیگر از آن مهیب تر بر آمد به طوری که اکثر طلاب از حجرات خارج و مترقب صاحب آن صدا شدند ناگاه شخص مهیبی بر خر غریبی داخل صحن مدرسه شد و به صدای بلند متوجه بسوی طلاب گردیده گفت:
ایها الطلاب انا ربکم الاعلی فاعبدونی یعنی ای گروه طلاب من خدای بزرگ شما هستم پس مرا عبادت کنید... شخصی از طلاب که او را می شناختم گویا در عداد ملازمان او بود و دیگران را به اطاعت او تحریص و ترغیب و اجبار می کرد تا آنکه آن سوار پرسید دیگر در این مدرسه کسی مانده...
گفتند نه مگر فلان فلان جائی و مرا نام بردند اتفاقاً منزل من در اطاقی بود که کردار و گفتار همه را می دیدم و می شنیدم و به اثر آن صداها هم بیرون ندویدم چون سوار این بشنید عنان بسوی اطاق حقیر گردانید لهذا از خوف در را بستم و جمله ای از آلات و اسباب که در اطاق بود در پشت درچیدم تا آنکه آن شخص آمد سواره در نزد ایوان اطاق ایستاد و آن ملازم با جمعی خود را بگشودن در واداشتند حقیر چون دیدم که لابد در را شکسته و داخل می شوند گفتم بکنار روید من خود در را می گشایم و بیرون آمدم.
پس آن سوار به من گفت: آیا اقرار به خدائی من می نمائی گفتم مرا با تو سخن خلوتی است چون این بشنید بدست اشاره به آن جماعتی که در اطراف او بودند نموده دور گردیدند پس من به نزدیک او رفته گفتم که من بتو ایمان نیاورم اگر چه کشته شوم زیرا که در اخبار از فتنه های آخر الزمان خروج دجال باشد و از علامات و قراین حال همانا تو دجالی و دانسته ایم که اگر کسی بدست تو کشته شود به بهشت ابدی داخل گردد و اگر به تو ایمان آورد به دست صاحب الامر کشته شود و به جهنم داخل گردد چون این بشنید انگشت خود را به دندان گزید یعنی این سخن را کسی نداند و با تابعان از مدرسه برفت.
حقیر از خواب بیدار شده فردای آن شب این واقعه را در مجمع طلاب نقل کردم شخصی مذکور داشت که دیگری شخصی از طلاب این مدرسه را در خواب دیده که اوضاع عاشورا بر پا شده و آن شخص جناب سید الشهداء (علیه السلام) را شهید کرد نام آن شخص ملازم دجال را بگو تا ببینم با آن شخص قاتل یکی است یا نه حقیر از ذکر نام امتناع نمودم بالاخره بنا شد بر آنکه من و او به شخصی که از غایت اشتهار به تقوی به مقدس معروف بود بگوئیم و از تصدیق او تغایر و اتحاد را معلوم کنیم.
بعد از اظهار، او گفت که یکنفر است و حالات آن شخص هم به این مطلب مساعدت داشت بعد هم بعض اعمال شنیعه از او ظاهر گردید اعاذنا الله و اخواننا المؤمنین بمحمد و آله الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین.

حاج ملا مهدی نراقی (رحمه الله)

حکایت کرد عادل فاضل آخوند ملا علی کزازی سنجانی(83) رحمه الله از شیخ و استاد خود عالم نحریر ربانی حاج ملا محمد کزازی سنجانی طاب ثراه از شیخ و استاد خود علامه عصره حاج ملا احمد نراقی (قدس سره) از والد ماجد خود عمده المتبحرین و قدوه الحکماء و المتالهین و زبده الفقهاء و المجتهدین آخوند ملا مهدی نراقی رفع مقامه که او گفت:
در ایام مجاورت و وقوف در نجف اشرف از برای تحصیل علوم شرعیه سالی قحط و غلا در آنجا واقع گردید به طوری که بعلاوه فقرا و ضعفا، اغنیا و اقویا هم در مشقت افتادند و من بسبب چند نفر عیال و اطفال که داشتم در تعب شدید واقع شدم به طوری که گرسنگی و پریشانی حال و هم اندیشه در امر عیال مانع از آن گردید که از برای درس و تعلم حاضر محضر شیخ و استاد خود گردم و سه روز از حضور محضر استاد باز ماندم.
اتفاقاً روز سوم بملاحظه بعض اخباریکه دلالت دارد بر آنکه زیارت قبور مومنین باعث زوال هموم و غموم است از برای زیارت قبور از نجف اشرف بیرون رفته بسمت وادی السلام توجه نمودم و بر آن بلندی واقع در اول وادی بر آمده رو به قبور مشغول فاتحه خواندن و بعض سوره های دیگر، پس از آداب زیارت و سلام بر اهل قبور برگردیدم ناگاه چشمم به سواری افتاد که از سمت کربلا و شارع عام که معبر زوار است و از وسط وادی السلام عبور می کند و به نجف منتهی می گردد می آید چون اندک تأمل کردم و آن سوار نزدیک شد جنازه ای را دیدم بر حیوانی بار شده و شخصی افسار آن حیوان را دارد و دو نفر دیگر بر یمین و یسار آن جنازه میآیند.
چون نزدیک تر شدند دیدم آن شخص قائد و آنکه بر یسار است دو نفر از رفقای من و حاضرین درس استادند و آن شخص که یمین است خود استاد است چون این واقعه را دیدم گمان آن کردم که جنازه را از ولایت عجم آورده اند و در خصوص آن به استاد سفارشی نوشته شده یا آنکه با او آشنائی داشته لهذا از برای احترام با آن دو نفر استقبال کرده اند پس من بمراعات احترام استاد پیش رفتم و بر استاد سلام کردم جواب گفت لیکن زیاده بر آن، ملاطفت و مهربانی و پرسش حال چنانکه رسم سابق او بود ننمود بسیار دلتنگ شدم و چنان گمان کردم که چون سه روز به مجلس درس او نرفته ام گمان اعراض کرده و از من رنجیده است پس بنزد آن قائد و جلودار رفتم و به او گفتم که استاد چرا بمن التفات نفرمود اگر به جهت ترک درس است آن بر وجه اعراض نبوده بلکه گرسنگی و پریشانی عیال باعث بر آن شده.
چون آن شخص این سخن بشنید تبسم نمود و گفت آن شخص استاد تو نیست و من هم آن نیستم که تو گمان داری این افسار را بگیر تا آنکه حقیقت این امر بر تو واضح و آشکار شود پس افسار آن حیوان را بدست من داد.
چون آن را گرفتم گویا مرا انقلاب حالی عارض شد و آن عرصه و وادی بنظر من تاریک و ظلمانی گردید مشوش گردیدم و آن افسار را در دست خود ندیدم بلکه از آن حیوان و همراهان هم اثری دیده نشد گمان خواب و بیخودی(84) را هم به امتحانات منافیه از خود رفع کردم و خود را بیدار و جمیع مشاعر و حواس خود را در کار دیدم و چون اطراف خود را نظر و تأمل کردم خود را در محوطه ای مدور و برج مانند، ایستاده دیدم در مقام تدبیر چاره و مناص بر آمدم روزنه ای که روشنی آن از خارج بداخل نمایان بود بچشم آورده از آن محوطه داخل روزنه شدم ملکی وسیع و عرصه ای منیع مشاهده نمودم که لسان بیان از وصف الحال آن ملک عاجز و قاصر، و طایر خیال از عروج به کنگره های پست بناهای عالیه و قصور رفیعه آن فاتر، هوائی مفرح در غایت اعتدال، و در نضارت و نظافت بدون عدیل و مثال، اتفاقا باغی وسیع و قصری رفیع بنظر آورده متوجه بسوی آن شده کریاسی(85) مشاهده کردم که بغیر از معمار ازل تا ابد کسی را نشاید که از عهده معماری یا بنائی آن برآید.
چون داخل باغ شدم از اشجار مثمره و غیر مثمره و گلهای گوناگون و ریاحین و خضر اویات خارج از اندازه و فزون، و آبهای جاری و خیابانهای وسیع و غیر آنرا بطوری دیدم که در بیان نیاید گویا اول روز بهاریست که مرغان بر اشجار آن در نغمات و الحان، و قطرات شبنم از اوراق ریاحین و اشجار روان و چکان. خیابانی را داخل شده و بسمت داخل آن باغ روان گردیدم و قصری را بنظر آورده بسوی آن شتافته.
چون از ایوان قصر بالا رفته نظر بداخل قصر انداخته جوانی را در زی سلاطین بر کرسی مرصع و زرین نشسته دیدم.
چون چشمش بر من افتاد بر من سبقت به سلام کرده از جای خود به تعظیم من برخواست و با کمال ادب آواز داد که جناب آخوند ملا مهدی بفرمائید چون این دیدم مسرور گردیده داخل شدم دست مرا بگرفت و بر پهلوی خود بنشاند هر قدر در شمایل او نظر کردم او را نشناختم با آنکه با من آشنا وار سلوک نمود و گویا آن جوان از ضمیر من خبردار شد و به من گفت میدانم مرا نمی شناسی منم صاحب آن جنازه ای که بر آن حیوان بار بود که افسار آنرا به تو دادند فلان نام دارم و اهل فلان شهرم و آن سه نفر هم آن کسان که تو گمان کردی نبودند بلکه از ملایکه نقاله بودند که بنقل جنازه من مأمور شدند که از بلد خود به اینجا که وادی السلام و بهشت برزخی می باشد نقل نمودند.
چون این شنیدم حقیقت امر بر من آشکار شد خود را مایل به تفریح و تماشا دیدم و هیچ حزن و غصه در خود ندیدم پس برخاسته از نزد آن جوان بیرون آمدم و در میان آن باغ گردش می کردم ناگاه باغ دیگری به نظرم آمد و بسمت آن باغ رفتم و داخل شده متعجبانه سیر می نمودم و بر اوضاع بدیعه و قصور رفیعه آن نظر میکردم ناگاه جمعی را به نظر آورده چون نزدیک شده و مرا دیدند با سرور مرا استقبال کردند پدرم و مادرم و بعض ارحام دیگر بودند با شادی مرا در میان گرفتند و از جمله ارحام احوال پرسیدند تا آنکه سخن به اطفال و عیال خودم رسید ملتفت پریشانی و گرسنگی آنها شدم مهموم گردیدم.
چون پدر یا مادرم آن حالت دید و از سبب پرسید و مطلع گردید به من گفت میخواهی از برای آنها قوتی ببری گفتم آری گفت در آن موضع برو و اشاره به قبه ای نمود در آنجا برنج هست هر قدر خواسته باشی با خود ببر.
چون این شنیدم شاد شدم و داخل آن قبه شده عبای خود را پر کرده مانند حمالهای نجف بر پشت گذاشته بیرون آمدم لکن ندانستم که از کجا بروم اشاره به روزنه ای نمود چون داخل آن روزنه شدم خود را در همان مکان نخستین که محوطه ای بود تاریک و ظلمانی دیدم پس روزنه دیگر به نظر آمد که روشنی آن از خارج بداخل مینمود.
چون از آن عبور نمودم خود را در آن اول مکانی دیدم که آن جماعت و جنازه را در آن ملاقات کردم و آن افسار را بمن دادند پس خود را در آن مکان از وادی السلام ایستاده دیدم و آن عبای پر از برنج را بر پشت خود گرفته با آنحالت روانه منزل خود گردیدم.
چون وارد شدم اطفال و عیال از مشاهده آن حال مسرور شدند و گفتند از کجا این را بدست آوردی.
گفتم خداوند رزاق است و بندگان خاص هم دارد پس از آن طبخ کرده و صرف مینمودند و مدت زمانی بسبب آمادگی رزق آسوده بودیم تا آنکه روزی زوجه به من گفت که من از حالت این برنج تعجب دارم زیرا آنروز که آنرا آوردی در فلان ظرف کردم و از آن زمان الی الان از آن طبخ می کنیم و نقصانی در آن ندیده ام و سبب آنرا نفهمیده ام.
چون من این شنیدم تبسم نمودم از تبسم من آن زن دانست که در آن سری می باشد اصرار در کشف و ابراز آن راز نمود، لابد شرح واقعه با او باز گفتم دیگر بار که برفت از آن بردارد اثری از آن ندید و مأیوس برگردید.
مؤلف گوید: که آخوند ملا علی مذکور راوی این خبر اگر چه مردی فاضل و عادل و معروف و معتبر بود و در قصبه سنجان کزاز امام جماعت و واعظ ناصح اهل آن ولایت بود و حقیر هم کتاب حاشیه ملا عبدالله و کتاب مختصر تلخیص را نزد او درس خوانده بودم و وثوق تام به او داشتم لکن بسبب بعد و غرابت این واقعه بعد از آنکه آن را در اواخر دهه ششم بعد از هزار و دویست از تاریخ هجری گذشته در عراق (اراک) از او شنیدم اراده آن کردم که این واقعه را از حاج ملا محمد مذکور که استاد آخوند ملا علی و از اساتید حقیر در علم اصول فقه بود بلاواسطه بشنوم و حاج محمد مذکور در آنوقت در طهران بود حقیر را مسافرت به آذربایجان اتفاق افتاد و در سال هزار و دویست و هفتاد هجری از برای زیارت حضرت رضا (علیه السلام) به خراسان رفتم.
در وقت مراجعت در منزل لاسجرد که از توابع(86) سمنان است مسموع گردید که حاجی مذکور به مشهد رضا (علیه السلام) میرود و در باغی از باغات آن قریه منزل دارد که از آنجا تا کاروانسرا که منزل ما بود مسافتی واقع بود با این حال اراده ملاقات او از برای نقل این حکایت کردم لکن مانعی از آن اتفاق افتاد که نرفتم بعد هم چون حقیر با عیال به اراده مجاورت به نجف اشرف هجرت کردم و ایشان بعد از مراجعت از مشهد به عراق (اراک) اقامت نمودند توفیق ملاقات اتفاق نیفتاد لکن در صحت این روایت و وجود عدالت در راویان سند آن بلکه وجود مرتبه فوق آن در اکثر آنها، اشکالی نیست.