رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

آقا شیخ محمود کرهرودی

در سال هزار و دویست و هفتاد و سه هجری که اوائل مجاورت و وقوف حقیر در نجف اشرف و سال سوم ورود به آن ارض اقدس بود شبی از شبها در خواب دیدم که از باب قبله صحن مطهر داخل دالان شدم و دیدم که در صحن ازدحام است، از شخصی باعث و سبب پرسیدم جواب گفت:
مگر نمی دانی که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) ظهور فرموده و اینک در میان صحن ایستاده و مردم با او بیعت می کنند چون این بشنیدم متحیر گردیدم که اگر بروم بیعت کنم شاید آن حضرت نباشد و بیعت باطل واقع شود و اگر بیعت نکنم شاید آن حضرت بوده باشد و بیعت با حق، ترک شود پس با خود گفتم که می روم و به او اظهار بیعت کرده دست خود را بسوی دست او دراز می کنم اگر امام است می داند که من در امامت او شک دارم پس دست خود را کشیده بیعت مرا قبول نکند پس می فهمم که او امام است و با او بیعت می کنم و اگر نباشد و ضمیر را من نداند و دست دهد و معلوم می شود که امام نباشد و من با او بیعت نکنم و دست خود را بکشم.
چون داخل صحن شده مشاهده جمال عدیم المثال آن حضرت شد جازم به آنکه آن حضرت می باشد شدم و از ضمیر خود غفلت کرده دست خود را از برای بیعت دراز کردم چون آن بزرگوار آن بدید دست مبارک خود را کشید.
حقیر از ملاحظه این حال خجل و پریشان حال گردیدم چون آن حضرت این حالت را دید تبسم نموده فرمود دانسته شد که من امامم پس دست مبارک دراز کرده اشاره به بیعت نموده، مسرور شده بیعت نمودم و از غایت شوق مشغول طواف بدن انور اطهرش شدم.
ناگاه شخصی از آشنایان اخیار از دور نمودار گشته او را آواز دادم که اینک حضرت ظهور فرموده چون این بشنید آمده بدون تأمل با آن بزرگوار بیعت کرده و در دور او می گردید در این اثنا از خواب بیدار شدم.

حسن خاتمه

بعد از این واقعه به فاصله چند سال دیگر در همان نجف بعد از آنکه مدتی در عاقبت امر و آخر کار اندیشه بسیار می کردم، زیرا از سابقین و لاحقین و معاصرین کسانی را دیده بودم که در اوائل امر در زی اخیار بودند بعد از آن منقلب گردیدند و با فساد عقیده مردند و این اندیشه و خیال به طوری قوت گرفت که باعث تشویش و اضطراب من گردید.
تا آنکه شبی از شبها در خواب دیدم که آن بزرگوار در مسجد هندی که از مساجد معتبره نجف می باشد تشریف دارند و در اواخر مسجد ایستاده اند جمعیت اطراف آن حضرت را احاطه کرده اند و حقیر در اوائل مسجد بین البابین ایستاده ام به انتظار آنکه در وقت خروج شرفیاب شوم ناگاه آن بزرگوار به اراده خروج تشریف آورده چون نزدیک گردید حقیر خود را بر پای مبارک آن بزرگوار انداخته گریان عرض کردم که فدایت شوم عاقبت امر من چگونه خواهد بود چون آن حضرت این بدید دست مبارک خود را دراز کرده با عطوفت و مرحمت دست مرا گرفته از خاک برداشته با تبسم و ملایمت فرمودند:
بی تو نمی روم و چنان فهمیدم که مراد آن است که تا آنکه تو با من نباشی داخل بهشت نشوم چون این بشارت شنیدم از غایت سرور بیدار گردیدم و بعد از آن از آن اندیشه آسوده خاطر شدم.

حاج ملا محمد حسن قزوینی

مولانا حاج ملا حسن قزوینی(82) مولد، شیرازی موطن، حائری موقف، مؤلف کتاب ریاض الشهاده بعد از ذکر چند معجزه از معجزات واقعه در سرداب آن بزرگوار در سامراء در همان کتاب می گوید:
معجزاتی که در این عصر در سرداب مقدس ظاهر شده بسیار زیاد است و آنچه از برای خود من اتفاق افتاده این است که بعد از دعا و تضرع در سرداب مقدس حضرت را در خواب دیدم که نوازش فرمود وعده اجابت نمود و در همان زودی مجموع آنچه خواهش کرده بودم و آن جناب وعده داده بود متحقق گردید.