رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

آقا سید باقر

سید ثقه جلیل و فاضل عادل نبیل آقا سید باقر اصفهانی(81) رحمه الله که از افاضل حوزه درس شیخ [انصاری ] طاب ثراه بود در نجف اشرف روزی در مجلسی از حالات حضرت حجت عجل الله فرجه و ذکر اشخاصی که فایز حضور شده اند سخن رفت در اثناء کلام سید مذکور ذکر نمود که در وقتی شب چهارشنبه را چنانکه عادت مجاورین است به مسجد سهله رفته بیتوته بجا آوردم و روز را هم در مسجد ماندم به اراده اینکه عصر را به مسجد کوفه بروم و شب پنجشنبه را در آنجا بیتوته کرده و روز آن را به نجف برگردم اتفاقاً ذخیره ای که برداشته بودم تمام شد و بسیار گرسنه شده بودم و چون مردم بدون ذخیره در آنجا نمی رفتند و توقف ایام در آنجا نمی کردند نان فروش هم در آنجا نمی آمد باری با وجود گرسنگی توقف کردم و در صفه وسط مسجد مشغول نماز شدم.
در اثنای نماز مردی را دیدم در لباس اهل سیاحت که بر آن صفه بر آمد و در نزدیک من بنشست و سفره نانی در دست داشت پهن نمود چون چشم من بر آن نان افتاد با خود گفتم کاش این مرد پولی از من قبول می کرد و مرا هم بر این سفره می خواند ناگاه دیدم که آن مرد بسوی من نگریست و تعارف خوردن کرد من هم حیا کرده ابا نمودم پس از اصرار او و انکار من اجابت کرده به نزد او رفتم و بقدر اشتها خوردم پس سفره را برداشت و بسوی حجره ای از حجرات مسجد که در برابر روی من بود متوجه شده داخل آن حجره گردید و من چشم بعقب او دوختم و آن حجره را از نظر نینداختم تا آنکه زمانی گذشت و بیرون نیامد.
من از مشاهده آن واقعه متفکر بودم که آیا آن از باب حسن اتفاق بود یا آنکه آن مرد بر ضمیر من اطلاع یافت بالاخره با خود گفتم که می روم و تحقیق حال از او می نمایم چون برخاسته داخل آن حجره شدم اثری از آن مرد ندیدم با آنکه آن حجره را درب دیگر نبود پس ملتفت شدم که آن شخص بر ضمیر من مطلع بود که آن کار نمود و گمان آن کردم آن بزرگوار بود و کسی دیگر نبود. و الله العالم.

آقا شیخ محمود کرهرودی

در سال هزار و دویست و هفتاد و سه هجری که اوائل مجاورت و وقوف حقیر در نجف اشرف و سال سوم ورود به آن ارض اقدس بود شبی از شبها در خواب دیدم که از باب قبله صحن مطهر داخل دالان شدم و دیدم که در صحن ازدحام است، از شخصی باعث و سبب پرسیدم جواب گفت:
مگر نمی دانی که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) ظهور فرموده و اینک در میان صحن ایستاده و مردم با او بیعت می کنند چون این بشنیدم متحیر گردیدم که اگر بروم بیعت کنم شاید آن حضرت نباشد و بیعت باطل واقع شود و اگر بیعت نکنم شاید آن حضرت بوده باشد و بیعت با حق، ترک شود پس با خود گفتم که می روم و به او اظهار بیعت کرده دست خود را بسوی دست او دراز می کنم اگر امام است می داند که من در امامت او شک دارم پس دست خود را کشیده بیعت مرا قبول نکند پس می فهمم که او امام است و با او بیعت می کنم و اگر نباشد و ضمیر را من نداند و دست دهد و معلوم می شود که امام نباشد و من با او بیعت نکنم و دست خود را بکشم.
چون داخل صحن شده مشاهده جمال عدیم المثال آن حضرت شد جازم به آنکه آن حضرت می باشد شدم و از ضمیر خود غفلت کرده دست خود را از برای بیعت دراز کردم چون آن بزرگوار آن بدید دست مبارک خود را کشید.
حقیر از ملاحظه این حال خجل و پریشان حال گردیدم چون آن حضرت این حالت را دید تبسم نموده فرمود دانسته شد که من امامم پس دست مبارک دراز کرده اشاره به بیعت نموده، مسرور شده بیعت نمودم و از غایت شوق مشغول طواف بدن انور اطهرش شدم.
ناگاه شخصی از آشنایان اخیار از دور نمودار گشته او را آواز دادم که اینک حضرت ظهور فرموده چون این بشنید آمده بدون تأمل با آن بزرگوار بیعت کرده و در دور او می گردید در این اثنا از خواب بیدار شدم.

حسن خاتمه

بعد از این واقعه به فاصله چند سال دیگر در همان نجف بعد از آنکه مدتی در عاقبت امر و آخر کار اندیشه بسیار می کردم، زیرا از سابقین و لاحقین و معاصرین کسانی را دیده بودم که در اوائل امر در زی اخیار بودند بعد از آن منقلب گردیدند و با فساد عقیده مردند و این اندیشه و خیال به طوری قوت گرفت که باعث تشویش و اضطراب من گردید.
تا آنکه شبی از شبها در خواب دیدم که آن بزرگوار در مسجد هندی که از مساجد معتبره نجف می باشد تشریف دارند و در اواخر مسجد ایستاده اند جمعیت اطراف آن حضرت را احاطه کرده اند و حقیر در اوائل مسجد بین البابین ایستاده ام به انتظار آنکه در وقت خروج شرفیاب شوم ناگاه آن بزرگوار به اراده خروج تشریف آورده چون نزدیک گردید حقیر خود را بر پای مبارک آن بزرگوار انداخته گریان عرض کردم که فدایت شوم عاقبت امر من چگونه خواهد بود چون آن حضرت این بدید دست مبارک خود را دراز کرده با عطوفت و مرحمت دست مرا گرفته از خاک برداشته با تبسم و ملایمت فرمودند:
بی تو نمی روم و چنان فهمیدم که مراد آن است که تا آنکه تو با من نباشی داخل بهشت نشوم چون این بشارت شنیدم از غایت سرور بیدار گردیدم و بعد از آن از آن اندیشه آسوده خاطر شدم.