رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج ملا علی محمد بهبهانی

داستان ثقه عادل حاج ملا علی محمد کتابفروش بهبهانی الاصل، نجفی مسکن، که داماد حاج ملا باقر بهبهانی(79) بود و سال گذشته در راه مکه وفات کرد.
فاضل عادل امجد زبده السادات آقا سید محمد بن سید احمد بن سید نصرالله بروجردی این ایام از زیارت امام هشتم (علیه السلام) مراجعت کرده روانه نجف بود و در ایام وقوف در دارالخلافه در (طهران) منزل حقیر بود اتفاقاً در اثنای صحبت ذکر صاحب الزمان (علیه السلام) در میان آمد او این واقعه را ذکر نمود حقیر از او خواستم که آن را نوشته تا آن که اصل عبارت او نقل شود و اصل عبارت این است که:
روزی از روزها در حجره ای از حجرات صحن مقدس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کرد حاج ملا علی محمد بزرگ که مرتبه تقوی و تقدس او بر اهل نجف اشرف مخفی نیست و احتیاج بتذکیه و توثیق ندارد از برای حقیر سید محمد که در وقتی از اوقات مبتلا شدم به مرض تب لازم بعد بطول انجامید آخر کار بجائی رسید که قوای من ضعیف شد و طبیب من که سید الفقهاء و المجتهدین آقای حاج سید علی شوشتری(80) که شغل و عمل ایشان طبابت نبود و غیر از شیخ انصاری مرحوم، دیگری را معالجه نمی نمود از من مأیوس شد لکن به جهت تسلی خاطر من بعضی دواهای جزئی به من می داد تاکی از من تمام شود اتفاقاً روزی یکی از رفقا نزد من آمد و گفت برخیز برویم به وادی السلام او را گفتم که خود می بینی که من قدرت بر حرکت ندارم چگونه می توانم به وادی السلام بیایم اصرار کرد تا آنکه مرا روانه نموده رفتیم تا آنکه به وادی السلام رسیدیم ناگاه در طرف مقابل خود مردی را با لباس عرب با مهابت و جلالت مشاهده کردم که ظاهر گردید و رو به من آورد و چون به من رسید دستهای خود را دراز نموده فرمود بگیر.
من با ادب تمام دست بر آورده گرفتم دیدم به قدر پشت ناخن قدری ورق روی نان بود که از حرارت آتش از پشت خود جدا شده آنرا به من داد و از نظر من برفت پس من قدری راه رفته آن را بوسیده بر دهان خود گذارده بخوردم چون آن نان به درون من رسید دل مرده من زنده گردید و خفگی و دلتنگی و شکستگی از من زایل شد و زندگی تازه به من بخشید و حزن و اندوه از من زایل گردید و فرح بی اندازه به من عارض شد و هیچ شک نکردم در اینکه آن شخص قبله مقصود و ولی معبود بود پس مسرور و شادمان به منزل خود برگردیدم و آن روز و آن شب دیگر در خود اثری از آن مرض ندیدم.
چون صبح آن شب بر آمد به عادت نزد سید جلیل جناب سید علی شوشتری رفته و دست خود را به او دادم چون دستم را بگرفت و نبضم را دید تبسم کرد و بر رویم خندید و فرمود چه کار کردی عرض کردم که کاری نکردم فرمود راست بگو و از من پنهان نکن چون واقعه را عرض کردم فرمود دانستم که نفس عیسای آل محمد (علیهم السلام) بتو رسیده جانم را خلاص کن برخیز دیگر حاجت به طبیب نداری زیرا که مرض از تن تو برفت و سالم شدی الحمد لله.
راوی گوید که دیگر آن شخص را که در وادی السلام دیدم و آن نان را به من داد ندیدم مگر یک روز در حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) که چشمم به جمال نورانی او منور شد بی تابانه بنزد او رفتم که شرفیاب خدمت حضرتش شوم از نظرم غایب شد و او را ندیدم.
مؤلف گوید: که بعضی از مقامات سید جلیل القدر حاج سید علی شوشتری خواهد آمد ان شاء الله.

آقا سید باقر

سید ثقه جلیل و فاضل عادل نبیل آقا سید باقر اصفهانی(81) رحمه الله که از افاضل حوزه درس شیخ [انصاری ] طاب ثراه بود در نجف اشرف روزی در مجلسی از حالات حضرت حجت عجل الله فرجه و ذکر اشخاصی که فایز حضور شده اند سخن رفت در اثناء کلام سید مذکور ذکر نمود که در وقتی شب چهارشنبه را چنانکه عادت مجاورین است به مسجد سهله رفته بیتوته بجا آوردم و روز را هم در مسجد ماندم به اراده اینکه عصر را به مسجد کوفه بروم و شب پنجشنبه را در آنجا بیتوته کرده و روز آن را به نجف برگردم اتفاقاً ذخیره ای که برداشته بودم تمام شد و بسیار گرسنه شده بودم و چون مردم بدون ذخیره در آنجا نمی رفتند و توقف ایام در آنجا نمی کردند نان فروش هم در آنجا نمی آمد باری با وجود گرسنگی توقف کردم و در صفه وسط مسجد مشغول نماز شدم.
در اثنای نماز مردی را دیدم در لباس اهل سیاحت که بر آن صفه بر آمد و در نزدیک من بنشست و سفره نانی در دست داشت پهن نمود چون چشم من بر آن نان افتاد با خود گفتم کاش این مرد پولی از من قبول می کرد و مرا هم بر این سفره می خواند ناگاه دیدم که آن مرد بسوی من نگریست و تعارف خوردن کرد من هم حیا کرده ابا نمودم پس از اصرار او و انکار من اجابت کرده به نزد او رفتم و بقدر اشتها خوردم پس سفره را برداشت و بسوی حجره ای از حجرات مسجد که در برابر روی من بود متوجه شده داخل آن حجره گردید و من چشم بعقب او دوختم و آن حجره را از نظر نینداختم تا آنکه زمانی گذشت و بیرون نیامد.
من از مشاهده آن واقعه متفکر بودم که آیا آن از باب حسن اتفاق بود یا آنکه آن مرد بر ضمیر من اطلاع یافت بالاخره با خود گفتم که می روم و تحقیق حال از او می نمایم چون برخاسته داخل آن حجره شدم اثری از آن مرد ندیدم با آنکه آن حجره را درب دیگر نبود پس ملتفت شدم که آن شخص بر ضمیر من مطلع بود که آن کار نمود و گمان آن کردم آن بزرگوار بود و کسی دیگر نبود. و الله العالم.

آقا شیخ محمود کرهرودی

در سال هزار و دویست و هفتاد و سه هجری که اوائل مجاورت و وقوف حقیر در نجف اشرف و سال سوم ورود به آن ارض اقدس بود شبی از شبها در خواب دیدم که از باب قبله صحن مطهر داخل دالان شدم و دیدم که در صحن ازدحام است، از شخصی باعث و سبب پرسیدم جواب گفت:
مگر نمی دانی که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) ظهور فرموده و اینک در میان صحن ایستاده و مردم با او بیعت می کنند چون این بشنیدم متحیر گردیدم که اگر بروم بیعت کنم شاید آن حضرت نباشد و بیعت باطل واقع شود و اگر بیعت نکنم شاید آن حضرت بوده باشد و بیعت با حق، ترک شود پس با خود گفتم که می روم و به او اظهار بیعت کرده دست خود را بسوی دست او دراز می کنم اگر امام است می داند که من در امامت او شک دارم پس دست خود را کشیده بیعت مرا قبول نکند پس می فهمم که او امام است و با او بیعت می کنم و اگر نباشد و ضمیر را من نداند و دست دهد و معلوم می شود که امام نباشد و من با او بیعت نکنم و دست خود را بکشم.
چون داخل صحن شده مشاهده جمال عدیم المثال آن حضرت شد جازم به آنکه آن حضرت می باشد شدم و از ضمیر خود غفلت کرده دست خود را از برای بیعت دراز کردم چون آن بزرگوار آن بدید دست مبارک خود را کشید.
حقیر از ملاحظه این حال خجل و پریشان حال گردیدم چون آن حضرت این حالت را دید تبسم نموده فرمود دانسته شد که من امامم پس دست مبارک دراز کرده اشاره به بیعت نموده، مسرور شده بیعت نمودم و از غایت شوق مشغول طواف بدن انور اطهرش شدم.
ناگاه شخصی از آشنایان اخیار از دور نمودار گشته او را آواز دادم که اینک حضرت ظهور فرموده چون این بشنید آمده بدون تأمل با آن بزرگوار بیعت کرده و در دور او می گردید در این اثنا از خواب بیدار شدم.