رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

علامه حلی

داستان شیخ نحریر علامه جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلی (قدس سره)
قاضی نورالله شوشتری رحمه الله در کتاب مجالس المؤمنین نوشته که از جمله مراتب عالیه که جناب شیخ - یعنی علامه حلی - به آن امتیاز دارد، آن است که بر السنه اهل ایمان اشتهار یافته که؛
یکی از علمای اهل سنت که در بعض فنون علمیه استاد جناب شیخ بود، کتابی در رد مذهب شیعه امامیه نوشته بود. و در مجالس آن را بر مردم می خواند و باعث اضلال ایشان می گردید و از بیم آنکه، مبادا از علمای شیعه کسی بر آن رد نویسد، آن را به کسی نمی داد که بنویسد.
جناب شیخ همیشه چاره می اندیشید که آن را به دست آورد و بنویسد و رد نماید؛ لاجرم علاقه استادی و شاگردی را وسیله تحصیل آن کتاب نمود و در مقام التماس عاریه آن بر آمد.
چون آن شخص نخواست که به طور کلی، دست رد بر سینه التماس جناب شیخ گذارد. گفت: سوگند یاد کرده ام که این کتاب را زیاده بر یک شب نزد کسی نگذارم.
جناب شیخ آن قدر را هم غنیمت شمرده، کتاب را گرفته و با خود به خانه برد؛ که در آن شب به قدر امکان از آن نقل نماید. و چون به کتابت آن اشتغال نمود و نصف شب بگذشت خواب بر جناب شیخ غالب گردید. جناب صاحب الامر عجل الله فرجه پیدا شد و فرمود: کتاب را به من واگذار و بخواب. چون شیخ از خواب بیدار شد، آن کتاب را به کرامت صاحب الامر (علیه السلام) تمام دید(75).
مؤلف گوید: ظاهر این حکایت این است که علامه (قدس سره) آن بزرگوار را دیده و شناخته در وقت دیدن و این اگر چه در حق مثل این عالم ربانی که احیای شریعت و مذهب شیعه نمود، بعدی ندارد. چنانکه شرف یابی او به این طور در خدمت آن بزرگوار در جای دیگر هم یاد شده است؛ لکن فاضل معاصر میرزا محمد تنکابنی زید توقیفه در کتاب قصص العلماء این واقعه را به این نحو ذکر کرده که؛
علامه (قدس سره) آن کتاب را به توسط یکی از شاگردان خود، که در نزد آن عالم سنی درس می خواند، به عنوان عاریه - یک شب - به دست آورد و مشغول کتابت آن شد. و چون نصف شب گذشت علامه را بی اختیار خواب برد و قلم از دست او بیفتاد. چون صبح شد و واقعه را چنین دید، مهموم گردید. پس از آنکه ملاحظه نمود، دید که تمام آن کتاب را کسی استنساخ کرده، در آخر آن نسخه نوشته گشته م ح م د بن الحسن العسگری صاحب الزمان پس دانست که آن حضرت تشریف آورده و آن نسخه به خط سامی آن بزرگوار تمام شده. و الله العالم(76).

اسماعیل خان نوائی

در روز هفدهم ماه صفر سال هزار و سیصد که مقارن اشتغال حقیر به تألیف این کتاب است حقیر در تهران در منزل ثقه صالح جلیل اسماعیل خان نوائی بود او گفت که:
مرا مادری بوده که در کمالات و حالات از اکثر زنان این زمان ممتاز و در صرف اوقات خود در طاعات و عبادات بدنیه از ارتکاب معاصی و ملاهی بی نیاز بود و در عداد صالحات عصر خود کم نظیر و انباز بود.
و جده من که والده او بود زنی بود صالحه و با استطاعت مالیه و چون به موجب تکلیف عازم حج بیت الله شده بود والده را هم با آنکه در اوایل ایام تکلیف او یعنی ده ساله بود از مال خود مستطیع کرده و به ملاحظه عدم تحمل صدمه مفارقت و آنکه شاید بعد از آن والده مستطیع نشود و اسباب مسافرت و حج او را فراهم نیاید با خود برده و با سلامت مراجعت کرده بودند.
والده حکایت کرد که پس از ورود به میقات و احرام از برای عمره تمتع و دخول مکه معظمه وقت طواف تنگ گردید به طوری که اگر تاخیر میافتاد وقوف عرفه اختیاری فوت میگردید و بدل به اضطراری می شد لهذا حجاج را اضطراب در اتمام طواف و سعی میان صفا و مروه حاصل بود و کثرت ایشان را هم در آن سال زیاده از بسیاری از سالها می گفتند لهذا والده و من و جمعی از زنان سفر، معلمی از برای اعمال اختیار کرده با استعجال تمام به اراده طواف و سعی بیرون رفتیم با حالتی که از غایت اضطراب گویا قیامت بر پا شده بود و چنانکه خدا فرموده در بعض احوال آن روز که یوم تذهل کل مرضعه عما ارضعت مادر از بچه خود غفلت مینمود لهذا والده و دیگر همراهان چون به خود مشغول بودند گویا از من به طور کلی غفلت نمودند.
در اثنای راه ملتفت شدم که با والده و یاران همراه نیستم هر قدر دویدم و صیحه زدم کسی از ایشان را نیافتم و ندیدم و مردم هم چون به کار خود بودند به هیچ وجه به من اعتنائی ننمودند و ازدحام خلق هم مانع از حرکت و فحص، و اشتراک خلق در لباس احرام و عدم اختلاف آن هم مانع از شناختن یاران بود با آنکه راه را هم نمی دانستم و کیفیت عمل را هم بدون معلم نیاموخته بودم و به تصور آنکه ترک طواف در آن وقت باعث فوت حج در آن سال می شد و با همه آن زحمت یک ساله و طی مسافت و مسافرت باید تا سال دیگر بمانم یا آنکه برگردم و دوباره مراجعت نمایم نزدیک بود عقل از سرم برود یا آنکه نفس در گلویم گره کند و بمیرم.
بالاخره چون از تأثیر صیحه و گریه مأیوس شدم خود را از معبر خلق به کناری رسانیده که لااقل از صدمه عبور محفوظ مانم و در موضعی مأیوس آرمیدم و به انوار مقدسه و ارواح معصومین متوسل گردیدم می گفتم که ادرکنی یا صاحب الزمان و سر بر زانوی حسرت نهادم ناگاه آوازی شنیدم که کسی مرا به نام می خواند.
چون سر برداشتم جوانی نورانی را با لباس احرام در نزد خود دیدم فرمود برخیز بیا طواف کن گفتم از جانب والده آمده ای گفت نه گفتم پس چگونه بیایم که من اعمال طواف را نمی دانم و خود را هم به تنهائی بدون والده و یاران از ازدحام حاج حفظ نمی توانم کرد گفت غم مخور من تو را تعلیم میکنم و خداوند هم از ازدحام حفظ مینماید با من هر جا که میروم بیا و هر عمل که میکنم بکن مترس و دل قوی دار.
پس از مشاهده این حال و استماع این مقال همم زایل گردید و اندوه برفت و دل و اعضا قوت گرفت برخاسته با آن جوان روان و دوان گردیدم حالت غریبی از او مشاهده کردم گویا به هر طرف که رو می آورد خلق مقهور او بودند بی اختیار کوچه میدادند و به کناری میرفتند به طوری که با آن جمعیت من صدمه مزاحمت ندیدم تا آنکه داخل مسجد الحرام شده در موقف طواف رسید متوجه من شده فرمود نیت طواف کن پس روانه گردید. مردم قهراً کوچه میکردند تا آنکه به حجر الاسود رسید و حجر را بوسید و به من اشاره فرمود بوسیدم پس روانه گردید تا آنکه به جای اول رسید توقف کرد و اشاره به تجدید نیت نمود و دیگر بار تقبیل حجر کرد و همچنین تا آنکه هفت شوط طواف را تمام کرد و در هر شوط و دوره تقبیل حجر کرد و مرا هم به آن امر فرمود و این سعادت همه کس را حاصل نمی شود خصوصاً بدون مزاحمت پس از برای نماز طواف به مقام رفت و من هم با او رفتم و پس از نماز فرمود دیگر عمل طواف تمام گردید من در مقام تشکر نعمت و مرحمت او بر آمدم و چند دانه تومانی طلا با خود داشتم بیرون آورده با اعتذار تمام نزد او گذاردم.
اشاره فرمود که بردار، عذر قلت خواستم.
فرمود نه از برای دنیا این کار نکردم. پس اشاره به سمتی نمود که مادر و یاران تو در آنجایند برو و به آنها ملحق شو.
چون متوجه به آن سمت گشتم و دیگر بار نظر کردم او را ندیدم پس به زودی خود را به سمت یاران دوانیدم ایشان را دیدم که ایستاده و در امر من نگرانند چون مادر مرا دید مسرور گردید و از حالم پرسید واقعه را بیان کردم تعجب کردند خصوص در آنکه در هر دور تقبیل حجر نمودم و صدمه مزاحمت ندیدم و نام خود را از آن شخص شنیدم از آن شخص معلم که با ایشان بود پرسیدند که این شخص را در جمله معلمها می شناسی گفت این شخص که این گوید در جمله این معلمها و این آدمها نیست بلکه آن کسی است که پس از یأس دست امید به دامن او زده شده همگی تحسین کردند خود هم بعد از التفات به مشخصات واقعه قاطع و جازم گردیدم.

حاج ملا محمد جعفر

از مولای کامل و ثقه عادل فاضل علام فهام حاج ملا جعفر(77) تهرانی معروف به چاله میدانی است، نجل نبیل و فرزند اصیل او فاضل عادل [شیخ ] عیسی سلمه الله روایت کرد که:
در ایام صغارت که هنوز به مرتبه بلوغ نرسیده بودم به تبعیت والد ماجد خود در مدرسه دارالشفا که از مدارس معروفه طهران است مشغول تدرس و تعلم بودم اتفاقاً روزی والد مرحوم مرا از برای آوردن آتش از خارج مدرسه به بازار فرستاد چون از مدرسه بیرون رفتم ازدحامی عام در فضای خارج مدرسه مشاهده کردم و جمعی کثیر به شکل تدویر در آنجا ایستاده و نشسته و مجتمع دیدم و سبب پرسیدم دانسته شد که شخصی ببری را که حیوانی است با صولت و مهابت تر از شیر و پلنگ در سلسله و زنجیر کرده در آن مجمع آورده و آن ازدحام از برای تماشای آن حیوان است لکن از غایت مهابت گویا کسی را جرأت نظر کردن به آن حیوان نیست و اگر کسی اراده نزدیکی به آن مینماید این حیوان به طوری متوجه به سوی او میشد که اگر اطراف زنجیر به دست زنجیرداران نبودی فوراً او را به دارالامان می فرستاد از غایت مهابت او را به جانبی داشته بودند و حلقه خلق در جانب دیگر واقع بود و با این حال چنان غرش داشت که مردم از دهشت گاه بود که به سبب مهابت او بر بالای یکدیگر می ریختند.
ناگاه در این اثنا سواری ظاهر شد که مردم از مشاهده جلالت و مهابت او از مهابت آن حیوان غافل شدند و آن حیوان هم از مشاهده آن سوار ساکن و ساکت گردید تا آنکه آن سوار از مرکب خود پیاده شد و آن مرکب را به خود واگذارد و گویا چهار میخ آن را بر زمین کوبیده با آرام تن و استوار در میان آن کثرت و جمعیت بایستاد و خود آن شخص به جانب آن ببر روانه گردید.
چون به نزدیک آن رسید دست ملاطفت بر سر و روی و پشت آن مالید و آن حیوان زبان بسته در کمال خشوع سر به پای آن شخص نهاد و خود را مانند بچه گربه تعلیمی به آن شخص میمالید و آن شخص به آرامی و آهستگی گویا با آن حیوان مکالمه و سؤال و جوابی میفرمود و آن جماعت حاضرین گویا همگی مبهوت شده اند به طوری که نه کسی قدرت بر حرکت دارد و نه بر مخاطبه و مکالمه و جمله ببر داران سر زنجیر را به دست گرفته مبهوت ایستاده اند و احدی را با آن مرد و غیر او مخاطبه و مکالمه نشد و نزدیک به او نگردید تا آنکه آن شخص به مرکب خود عود کرده سوار شد و برفت پس گویا مردم از خود رفته بودند و به خود آمدند و همهمه در میان آن جمع بلند گردید که این سوار چه کس بود و از کجا آمد و به کجا رفت و چرا آمد و چرا رفت و از زنجیرداران پرسیدند.
جواب گفتند که ما هم مانند شما نشناختیم و مبهوت ماندیم گویا در وجود ما تصرفی نمود و مشاعر ما را بربود همین قدر دانستیم که از این نوع بشر نبود والا جرأت بر نزدیکی این حیوان در این حالت نمی نمود و این حیوان با او این طور رفتار نمی کرد پس مردم را بر این حالت گذاشته آتشی از بازار به دست آورده به زودی به مدرسه آمدم والد ماجد از سبب دیر شدن پرسید واقعه را عرض کردم و بعض شمایل آن حضرت را ذکر نمودم فرمود این شخص با این صفت و حالت و رفتار که تو گوئی بقیه آل اطهار و حجت پروردگار صاحب الزمان (علیه السلام) می باشد پس به زودی برخاسته به خارج آمده از آن جماعت استفسار واقعه نمود و چون جازم وقوع آن گردید آرزوی حضور آن محضر نمود و می فرمود که آن شخص قطعاً همان بزرگوار بوده در آن شک نباید نمود(78).