رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

حاج شیخ محمود عراقی مؤلف این کتاب

حقیر در اوایل جوانی که شاید مقارن سال هزار و دویست و شصت و سه هجری بود در بلده بروجرد در مدرسه شاهزاده مشغول تحصیل علم بودم و هوای آن بلد چون اعتدالی دارد در ایام عید نوروز باغات و اراضی آن سبز و خرم می گردد و آثار زمستان از برف و سردی هوا زایل میشود لکن دو فرسخ مسافت بلکه کمتر از دروازه شهر گذشته به سمت عراق(72) آثار زمستان تا اول خرداد غالبا ثابت و برقرار است و حقیر پس از دخول حمل(73) چون هوا را معتدل دیدم و وقت هم به جهت تفرقه طلاب و رسومات عید نوروز وقت تعطیل بود با خود خیال کردم که قبر امام زاده لازم التعظیم سهل بن علی را که در قریه معروفه به آستانه که از دهات کزاز و از محلات عراق است واقع گردیده و در هشت فرسخی بروجرد واقع شده زیارت کنم و جمعی از طلاب هم بعد از اطلاع بر این اراده موافقت کرده با کفش و لباسی که مناسب هوای بروجرد بود پیاده بیرون آمدیم.
تا پایه گردنگاه که تا یک فرسخی شهر واقع است آمده و در میان گردنگاه برف دیده شد و نظر به آنکه برف در کوهستان تا ایام تابستان هم میماند اعتنائی نکردیم چون از گردنه بالا رفتیم صحرا را پر از برف دیدیم لکن چون جاده کوبیده بود و آفتاب هم تابیده بود و مسافت هم تا به مقصود زیاده بر شش فرسخ نمانده بود به ملاحظه اینکه دو فرسخ دیگر را هم در آن روز می رویم و شب را هم که شب چهارشنبه بود در بعض دهات واقع در اثنای راه می خوابیم باز هم اعتنائی نکرده به راه افتادیم مگر یک نفر از همراهان که از همانجا بر گردید.
پس ما رفتیم تا آنکه وقت عصر به قریه ای رسیده در آنجا توقف کرده شب را خوابیدیم چون صبح برخواستیم دیدیم که برفی تازه افتاده و راه را بسته و جاده را مستور کرده لکن با وجود آن چون نماز را ادا کردیم و آفتاب هم طلوع کرد آماده رفتن شدیم صاحب منزل مطلع شده ممانعت نموده و گفت:
جاده نیست و این برف تازه، همه راهها را پر کرده گفتیم باکی نیست زیرا که هوا خوبست و دهات هم به یکدیگر اتصال دارد و راه را میتوان یافت لهذا اعتنائی نکرده روانه شدیم آن روز هم با مشقت تمام رفته تا آنکه عصر وارد قریه ای شدیم که از آنجا تا به مقصود تقریبا کمتر از دو فرسخ مسافت بود و شب را آنجا در خانه شخصی از اخیار حاج مراد نام خوابیدیم چون صبح برخواستیم هوا را دیدیم به نهایت سردی. و برف دیگر هم زیاده بر برف شب گذشته باریده بود لکن هوا دیگر ابر نداشت چون نماز را ادا کردیم و هوا را هم صاف دیدیم و مقصود هم نزدیک بود و شب آینده هم شب جمعه بود و مناسب به زیارت و عبادت، و در وقت خروج هم مقصود درک زیارت این شب بود و بعلاوه میان این قریه و آن محل مقصود قریه ای دیگر فاصله بود که آن قریه تعلق به بعض ارحام حقیر داشت و با عدم تمکن از وصول به مقصود توقف در آن قریه از برای صله ارحام هم ممکن بود نظر به این همه باز حرکت کرده اراده جانب مقصود کردیم چون صاحب منزل بر این اراده مطلع گردید در مقام منع اکید بر آمد و گفت:
مظان هلاکت است و جایز نیست جواب گفتیم که از اینجا تا قریه ارحام که مسافت چندان نمی باشد و یک گردنگاه زیاده فاصله نیست و هوای آن طرف هم که مانند این طرف نیست و در یک فرسخ مسافت هم مظنه هلاکت نمیباشد بالجمله از او اصرار در منع و از ما اصرار در رفتن، آخر الامر چون اصرار را مفید ندید گفت:
پس اندک توقف نمائید تا آنکه مرا کاری است آن را دیده بزودی بیایم این بگفت و برفت و در اطاق را پیش نمود چون او برفت ما با یکدیگر گفتیم که مصلحت در این است که تا او نیامده برخیزیم و برویم زیرا که اگر بیاید باز ممانعت مینماید پس برخاسته اراده خروج کرده در را بسته دیدیم دانستیم که آن مرد مومن حیله در منع ما کرده بعد از یأس تأثیر در منع، لاعلاج دیگر باره نشستیم ناگاه دختری را در میان ایوان آن اطاق دیگر دیدیم که کاسه در دست دارد و آمده از کوزه که در ایوان بود آب ببرد آن دختر را گفتم که در را بگشا او هم غافل از حقیقت امر در را بگشود و ما بزودی بیرون آمده روانه شدیم بعد از آنکه از اطاق و حیاط که در بالای تلی واقع بود بیرون آمده در میان صحرا افتادیم ناگاه صاحب منزل را از بالای بام که از برای روفتن برف بر آن بر آمده بود چشم به ما افتاد فریاد بر آورد که آقایان عزیزان نروید تلف میشوید بیچاره هر قدر اصرار کرد فایده نداد و اعتنائی نکردیم.
چون اصرار را با فایده ندید دوید که راه بسته و ناپیدا می باشد شروع به ارائه طریق و دلالت راه نمود که حالا که میروید از فلان مکان و فلان طرف بروید و تا آن مکان که آواز میرسید بیچاره دلالت می نمود تا آنکه دیگر صدا نمیرسید پس سکوت کرد.
ما روانه شدیم تا آنکه مسافتی از آن قریه دور افتادیم و راه را هم چون بالمره مسدود بود نیافتیم و بیخود میرفتیم گاه بر گودالهایی که برف هموار کرده بود واقع میشدیم تا به کمر یا سینه فرو میرفتیم و گاه می افتادیم و بدتر از همه آن بود که رشته قنات آبی هم در آنجا بود که برف و بوران اثر چاههای آنرا مسدود کرده و خوف وقوع در آن چاهها هم بود و به علاوه آنکه راه ناپیدا و برف هم غالباً از زانو متجاوز و کفش و لباس هم مناسب حضر و هوای تابستان بود گاه بعض رفقا چنان فرو میرفتند که متمکن از خروج نمی گردیدند تا آنکه دیگران اجتماع نمایند و او را برف و گودال مستور زیر برف بیرون کشند و با وجود این حالت چون هوا آفتاب و روشن بود می رفتیم اگر چه در هر چند قدم می افتادیم یا آنکه در برف فرو می شدیم.
اتفاقاً ابرها به یکدیگر پیوسته هوا تاریک گردید و برف و بوران باریدن و وزیدن گرفت و سر تا را تر نمود و اعضای ما از وزیدن بادهای سرد و ریختن برف و بوران از کار بماند لهذا همگی از زندگانی خود مأیوس شده مظنه به تلف و هلاکت کردیم و انابه و استغفار کرده به یکدیگر شروع به وصیت نمودیم پس از فراغ از وصیت و آمادگی از برای مردن حقیر به ایشان گفتم که نباید از فضل و کرم خداوند ناامید شد و ما از بزرگ و ملجأ و ملاذی هست که در هر حال و وقت قدرت بر اعانت و اغاثه ما دارد بهتر آنست که به او استغاثه کنیم و دخیل شویم.
گفتند چه کس را گوئی.
گفتم امام عصر و صاحب امر حضرت قائم (علیه السلام) را گویم چون این شنیدند همگی به گریه در آمدند و ضجه کشیدند و صداها را به واغوثاه اغثنا و ادرکنا یا صاحب الزمان بلند نموده ناگاه باد ساکن و ابرها متفرق شدند و آفتاب ظاهر گردید.
چون این را دیدیم بسیار شاد و مسرور گردیدیم. لکن اطراف را به نظر در آورده از چهار طرف به غیر از تلال و جبال چیزی ندیدیم و طرف مقصود را ندانستیم و از ترس آنکه اگر برویم شاید جانب مقصود را خطا کرده به کوهسار مبتلا شویم و طعمه سباع گردیم متحیر ماندیم.
ناگاه دیدیم که از طرف مقابل بر بالای بلندی شخصی پیاده نمایان گردید و به جانب ما می آید مسرور شده با یکدیگر گفتیم که این بلندی بالای همان گردنگاهی است که واسطه میان منزل و مقصود است و این پیاده هم از آنجا می آید.
پس او به جانب ما و ما به سمت او روانه شدیم تا آنکه به یکدیگر رسیدیم شخصی بود با لباس عامه او را از اهالی آن دهات گمان کردیم و از او احوال راه را پرسیدیم.
گفت: راه همین است که من آمدم و بدست اشاره کرد به آن مکانی که در اول در آنجا دیده شد و گفت که آن هم ابتدای گردنه است این بگفت و از ما گذشت و برفت و ما هم از محل عبور و جای پای او رفتیم تا آنکه به اول گردنگاه که آن شخص را در آنجا دیدیم رسیدیم و آسوده شدیم اثر قدم او را از آن مکان به آن طرف ندیدیم با آنکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به آنجا هوا در غایت صافی و آفتاب طالع و نمایان بود و برف تازه غیر از آن برف سابق نبود و عبور از میان گردنگاه هم بدون آنکه قدم در برف جا کند ممکن نبود و از آن بلندی هم تمام آن هموار نمایان بود.
نظر کردیم آن شخص را هم در میان هموار ندیدیم همگی همراهان از این فقره متعجب شدند و هر قدر در اطراف راه نظر انداختند که شاید اثر قدمی بیابند دیده نشده بلکه از بالای گردنگاه تا ورود به قریه ارحام که قریب به نیم فرسخ بود همت خود را صرف آن کردیم که اثر قدمی بیابیم و ندیدیم.
پس از ورود به آن قریه هم پرسیدیم که امروز در این قریه و این طرف گردنگاه برف تازه بارید گفتند نه بلکه از اول روز تا حال همین طور هوا صاف و آفتاب نمایان بوده مگر آنکه در شب گذشته قلیل برفی باریده پس از ملاحظه این شواهد و آن اجابت و اغاثه بعد از استغاثه، حقیر بلکه همراهان را به هیچ وجه شکی نماند در اینکه آن شخص آقا و مولای ما یا آنکه مأمور خاصی از آن درگاه عرش اشتباه بود. و الله العالم بحقائق الامور.

ثقه جلیل حاجی میرزا محمد رازی(74)

که اصل او از مشهد عبدالعظیم و ساکن نجف اشرف می باشد. و خانه او متصل به صحن مقدس - از جانب جنوب - و مواظب طاعات و زیارت و حالت انزوا است.
حقیر روزی در خانه ایشان بودم. اتفاقاً کلام در احوال امام عصر (علیه السلام) و ذکر کسانی که به شرف ملاقات آن حضرت فائز شده اند در میان آمد. و هر یک در این باب سخنی گفتیم؛ تا آنکه در اثنای کلام، گفت:
که من بسیار شوقمند لقای آن بزرگوار بودم و با خود می گفتم که اگر من هم در عداد شیعیان آن حضرت معدود بودم، البته به شرف ملاقات او در خواب یا آنکه در بیداری فائز می گردیدم. پس باید شایسته آن نباشم و قصوری در من بوده باشد و از این جهت زیاد ترس و اضطراب داشتم؛ تا آنکه موفق به زیارت قبله هفتم و امام هشتم حضرت رضا علیه و علی آبائه و اولاده آلاف تحیه و ثناء گردیدم و پس از زیارت، مراجعت به نجف اشرف کردم و چند روزی از آن گذشت.
یک شب در خواب دیدم که شخصی به من گفت که: امام عصر (علیه السلام) به نجف تشریف آورده.
پرسیدم در کجا می باشد.
گفت: در مسجد هندی - که از مساجد معتبره آن بلده شریفه می باشد. چون این شنیدم، مسرور گردیدم و با سرعت و تعجیل تمام به اراده زیارت و دریافت شرف خدمت آن بزرگوار، به سوی آن مسجد روانه گردیدم. چون داخل آن مسجد شدم؛ آن بزرگوار را دیدم که در بیخ مسجد ایستاده و اجتماع خلق در مسجد به حدی می باشد که راه عبور به آن طرف را بسته اند و نزدیک شدن نمی شود. مأیوسانه ایستادم و با خود گفتم که مردم در همه امور پیشدستی می نمایند و دیگری را راه نمی دهند.
ناگاه دیدم که آن بزرگوار سر مبارک را برداشت و نظری به صفحه جماعت خلق انداخت. و چشم مبارکش به من افتاد و به اشاره دست، مرا به سوی خود خواند. چون آن جماعت آن نوع ملاطفت دیدند، کوچه دادند و راه دادند و من به نزد آن حضرت رفتم.
پس آن بزرگوار با من اظهار رأفت و مرحمت نمودند و فرمودند: که ما به دیدن تو آمدیم، آن وقت که از مشهد مراجعت کرده بودی در آن بالاخانه، لکن نشناختی، چون این شنیدم دانستم که آن بزرگوار در بعض ایام مراجعت من از مشهد که در بالاخانه بیرونی، از برای آمدن مردم نشسته بودم، تشریف آورده اند به لباس عامه شهر و کسانی که از برای دیدن زائرین - به اراده محض دریافت ثواب - بدون قصد اینکه شناخته شوند و چشم باز دید داشته باشند. و من او را در عداد ایشان دانسته و ملتفت آنکه مولای من و دیگران، بلکه آقای اهل زمین و آسمان است، نشده ام.
پس از این کلام، منفعل گشته و از خواب بیدار شده به دریافت خدمت آن سرور در بیداری و خواب مسرور گردیدم. و به شکرانه این نعمت عظمی و اینکه در عداد اهل آن درگاه معدودم، سجده شکر بجا آوردم. و الحمد لله.

علامه حلی

داستان شیخ نحریر علامه جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلی (قدس سره)
قاضی نورالله شوشتری رحمه الله در کتاب مجالس المؤمنین نوشته که از جمله مراتب عالیه که جناب شیخ - یعنی علامه حلی - به آن امتیاز دارد، آن است که بر السنه اهل ایمان اشتهار یافته که؛
یکی از علمای اهل سنت که در بعض فنون علمیه استاد جناب شیخ بود، کتابی در رد مذهب شیعه امامیه نوشته بود. و در مجالس آن را بر مردم می خواند و باعث اضلال ایشان می گردید و از بیم آنکه، مبادا از علمای شیعه کسی بر آن رد نویسد، آن را به کسی نمی داد که بنویسد.
جناب شیخ همیشه چاره می اندیشید که آن را به دست آورد و بنویسد و رد نماید؛ لاجرم علاقه استادی و شاگردی را وسیله تحصیل آن کتاب نمود و در مقام التماس عاریه آن بر آمد.
چون آن شخص نخواست که به طور کلی، دست رد بر سینه التماس جناب شیخ گذارد. گفت: سوگند یاد کرده ام که این کتاب را زیاده بر یک شب نزد کسی نگذارم.
جناب شیخ آن قدر را هم غنیمت شمرده، کتاب را گرفته و با خود به خانه برد؛ که در آن شب به قدر امکان از آن نقل نماید. و چون به کتابت آن اشتغال نمود و نصف شب بگذشت خواب بر جناب شیخ غالب گردید. جناب صاحب الامر عجل الله فرجه پیدا شد و فرمود: کتاب را به من واگذار و بخواب. چون شیخ از خواب بیدار شد، آن کتاب را به کرامت صاحب الامر (علیه السلام) تمام دید(75).
مؤلف گوید: ظاهر این حکایت این است که علامه (قدس سره) آن بزرگوار را دیده و شناخته در وقت دیدن و این اگر چه در حق مثل این عالم ربانی که احیای شریعت و مذهب شیعه نمود، بعدی ندارد. چنانکه شرف یابی او به این طور در خدمت آن بزرگوار در جای دیگر هم یاد شده است؛ لکن فاضل معاصر میرزا محمد تنکابنی زید توقیفه در کتاب قصص العلماء این واقعه را به این نحو ذکر کرده که؛
علامه (قدس سره) آن کتاب را به توسط یکی از شاگردان خود، که در نزد آن عالم سنی درس می خواند، به عنوان عاریه - یک شب - به دست آورد و مشغول کتابت آن شد. و چون نصف شب گذشت علامه را بی اختیار خواب برد و قلم از دست او بیفتاد. چون صبح شد و واقعه را چنین دید، مهموم گردید. پس از آنکه ملاحظه نمود، دید که تمام آن کتاب را کسی استنساخ کرده، در آخر آن نسخه نوشته گشته م ح م د بن الحسن العسگری صاحب الزمان پس دانست که آن حضرت تشریف آورده و آن نسخه به خط سامی آن بزرگوار تمام شده. و الله العالم(76).