رؤیای نور

نویسنده : رضا استادی

آخوند ملا قاسم روضه خوان رشتی تهرانی

روزی در خانه دوست یقینی شریف خان قزوینی زید عمره سخن در ذکر بعض اشخاصی که در مانند این اعصار شرف یاب محضر امام زمان (علیه السلام) شده اند در میان آمد او مذکور نمود که ملا قاسم روضه خوان را هم در این خصوص واقعه ایست و آن واقعه را ذکر نمود چون واقعه را قابل ضبط دیدم در مقام تحقیق سند بر آمده که این را خود از او شنیدی یا آنکه به واسطه نقل می کنی.
گفت: نه بلکه از واسطه ثقه با ضبط و ذکاوت و حفظ و فطانت جناب میرزا حسن شوکت شنیدم که از ملا قاسم مذکور بلا واسطه نقل و حکایت می نمود استدعا کردم که این واقعه را بخط خود میرزای مذکور در خواست کرده برساند بعد از چندی پاکتی مختوم رسانیدند که در پشت آن نوشته بود که مهر سر پاکت مهر خود آقا میرزا حسن و خط پاکت خط خودشان است در کمال اطمینان جناب مستطاب عالی بدانید که آن چه در این پاکت نوشته شده آقا میرزا حسن از دو لب مرحوم مغفور ملا قاسم شنیده و نوشته اند اگر بخواهید نقل کلام بفرمایید مطمئن باشید. التماس دعا از حضرت عالی در آخر شبها دارم پس پاکت را گشودم صورت خط این بود:
مرحوم ملا قاسم رشتی طاب ثراه میفرمودند؛ در زمان خاقان مرحوم مغفور مبرور فتحعلی شاه قاجار برای کاری مأمور اصفهان شدم منزلم خانه حاجی محمد ابراهیم کلباسی(67) بود در ایام هفته روزی که غیر از پنجشنبه بود تفرج کنان از شهر رو به قبرستان تخت فولاد که ارض متبرکی است بیرون رفتم چون غریب آن دیار بودم نمی دانستم که جز شب جمعه که مردم به زیارت اهل قبور آنجا می روند و ازدحام تمام است همه چیز یافت می شود و سایر ایام خلوت است و جز گاه گاه زارع یا مسافری، دیگری آنجا عبور نمی کند و دیگر کسی نیست و چیزی یافت نمی شود در میان خیابان که روان بودم آرزوی قلیان کردم یک نفر نوکر که همراه بود گفت:
اگر این خیال داشتید می بایست بگوئید تا همراه برداشته شود گفتم پس برای قلیان از زیارت مراقد بزرگان که در این قبرستان است صرف نظر نخواهم کرد و رفتم به آن تکیه که قبر مرحوم میر محمد باقر داماد(68) اعلی الله مقامه است از در داخل شدم. ایستادم و مشغول خواندن سوره فاتحه شدم یکی را در زاویه حیاط تکیه نشسته دیدم اگر چه تاج و بوق و پوستی نداشت لکن شبیه درویشها بود خطاب کرد و گفت:
ملا قاسم چرا وارد اینجا که شدی به سنت حضرت رسالت پناه ارواح العالمین فداه سلام نکردی از این حرف خجل شدم و عذر آوردم که چون دور بودم خواستم نزدیک شوم آنوقت سلام کنم... من از آن شخص هیبتی عظیم بر دلم نشسته پیش رفتم و سلام کردم جواب داده پدر و مادرم را اسم بردند که فلان و فلان بودند و چون ولد ذکور از آنها نمی ماند پدرت نذری کرده بود که خداوند به او ولد ذکوری عنایت فرماید که اهل حدیث و خبر شود خدا تو را به او کرامت فرمود او هم به نذر خود وفا نمود عرض کردم بلی این تفصیل را شنیدم بعد گفتند حالا خیلی میل به قلیان داری در این چنته(69) من قلیان است بیرون آر بساز من هم میکشم خواستم نوکرم را بخوانم و ساختن قلیان را به او رجوع کنم به محض خطور این خیال فرمودند نه خودت بساز.
عرض کردم: چشم دست در چنته فرو برده قلیانی بود آب تازه ریخته بدر آوردم و تنباکو و زغال و سنگ و چخماق [بود] به قدر همان یک دفعه ساختن ساختم خودم کشیدم و به ایشان هم دادم پس از یکی دو بار تعاطی، فرمودند آتش قلیان را بریز و در چنته بگذار اطاعت کردم فرمودند که در این قبرستان چند نبی مدفون هستند که کسی نمی داند بیا آنها را با من زیارت کن و برخواسته چنته را بدست گرفته روانه شدند رسیدیم به جائی فرمودند اینجاست قبور آن انبیا و زیارتی خواندند که به آن عبارات در کتب ندیده بودم من هم همراهی نمودم پس از آن قبور دور شدند و فرمودند عازم مازندران شده ام از من چیزی به یادگار بخواه زادالمسافرین خواستم فرمودند نمی آموزم اصرار کردم گفتند روزی مقدر است تا هستی روزی تو می رسد گفتم چه شود که از در بدری نرسد فرمودند دنیا اینقدر قابل نیست عرض کردم این استدعا نه از برای دنیا دوستی است فرمودند پس چرا از چیزهای منتخب دنیا خواستی باز استدعای خود را تکرار کردم فرمودند اگر مرا در مسجد سهله دیدی به تو می آموزم.
عرض کردم پس دعائی به من بیاموزید فرمودند دو دعا می آموزم یکی مخصوص خودت و یکی اینکه نفعش عام باشد که اگر مؤمنی در بلیه ای افتد بخواند مجرب است و هر دو دعا را قرائت فرمودند عرض کردم افسوس که قلمدان با خود ندارم و نمیتوانم حفظ کرد فرمودند من قلمدان دارم از چنته به در آور دست در چنته کردم نه قلیانی و نه لوازم ساختن قلیان فقط قلمدانی با یک قلم و یک دوات و قطعه کاغذی به قدر نوشتن آن دعاها بود متأمل و متعجب شدم به من به تندی فرمودند زود باش مرا معطل نکن که می خواهم بروم من هم به اضطراب سر به زیر افکنده مهیای نوشتن شدم اول دعای مخصوص را املا کردند و نوشتم و چون به دعای دیگر رسیدند و خواندند:
یا محمد یا علی (علیه السلام) یا فاطمه (علیه السلام) و یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی قدری صبر کردم فرمودند این عبارت را غلط میدانی؟ عرض کردم بلی چون خطاب به چهار نفر است فعل بعد از آنها می بایست جمع گفته شود فرمودند خطا اینجا گفتی همین که نوشتن تمام شد سر بلند کردم به هر طرف نگریستم ایشان را ندیدم از نوکرم پرسیدم او هیچ ندیده بود، با آن حال که مثل آن در من پیدا نشده بود به شهر و به خانه حاجی محمد ابراهیم آمدم در کتاب خانه بودند گفتند آخوند مگر تب کرده ای گفتم نه، واقعه ی بر من گذشته نشستم و به ایشان حکایت کردم گفتند این دعا را آقای آقا محمد بید آبادی(70) به من آموخته اند و در پشت کتاب دعا نوشته ام برخواستند کتاب مزبور را آورده ادر کونی و لا تهلکونی دیدند حک کرده هر دو را فعل مفرد نوشتند و دیگر با کسی این واقعه را به میان نیاوردم چند روز دیگر هم عازم تهران شدم و در رفتن چون در کاشان دیدن از مرحوم حاجی سید محمد تقی پشت مشهدی(71) نکرده بودم در برگشتن خواستم تلافی کنم عصر پنجشنبه بود رفتم به پشت مشهد و از ایشان دیدن کرده مجلس روضه خوانی داشتند به من هم تکلیف کردند که به منبر بالا رو و حدیثی بخوان.
اجابت نمودم چون نزدیک غروب آفتاب شد خواستم به منزل بروم نگاهم داشتند و بودیم تا وقت خواب شد معلوم شد که جناب سید هم در بیرونی میخوابند فرمود بستری برای آخوند بهمان اتاق خوابگاه من بیاورند. آوردند. و هر دو به جامه خواب رفتیم و دراز شدیم بعد از خوابیدن و لمحه ای آرمیدن جناب سید فرمود آخوند اگر اصرار کرده بودی از زاد المسافرین هم محروم نمی ماندی از شنیدن این سخن برخاستم و عرض کردم بلی فرمودند بخواب من با آن شخص دوستم و اگر تا من زنده ام این سخن از من بازگو نمایی معفو نخواهی شد از من.
مؤلف گوید: ظاهر این است که آن بزرگوار خود آن حضرت بوده نه آنکه از اوتاد یا آنکه از ابدال چنانچه بعضی گمان و خیال کرده اند و شاهد بر این، قول آن بزرگوار است که فرمود اگر مرا در مسجد سهله دیدی به تو می آموزم زیرا که آن بزرگوار غالباً در آن مسجد دیده شده و هر کس که اراده شرف یابی خدمت آن حضرت مینماید یک اربعین یعنی چهل شب چهارشنبه در آن مسجد بیتوته می نماید و می بیند یا به آن طور که در وقت دیدن هم می داند که خود آن جناب است و یا آنکه بعد از مفارقت عالم و قاطع میگردد چنانکه مکرر از برای اخیار اتفاق افتاده و در واقعه ملا عبدالحمید قزوینی رحمه الله گذشت و این طریقه در نزد ساکنین و مجاورین نجف اشرف معهود و معروفست و عادت جاریه اخیار بر این جاری و استقرار دارد.
و شاید مراد آن بزرگوار هم از این کلام این بود که این سر بزرگ را که ودیعه ارباب اسرار است به این سهولت و آسانی بدون تعب و زحمت آموختن نشاید زیرا که فایده ای که بدون زحمت بدست میاید به آسانی هم میرود به خلاف آنکه به زحمت تحصیل شده که مقدار آن در انظار مانع از آن است که به غیر اصحاب کار و ارباب اسرار عطا شود پس لابد ریاضت بیتوته مسجد سهله را اهلیت این سر می خواهد. و می شود که مراد آن حضرت از این عبارت افاده این باشد که من همان بزرگوارم که در مسجد سهله او را می جویند و می یابند تا آنکه مرا مشتبه نماند و نگویند که او از مرتاضین یا آنکه از ابدال بود و از بیان مرحوم حاج سید محمد تقی هم بوی این مطلب می آید زیرا که کتمان رؤیت ابدال را باعثی به نظر نمی آید بلکه ایضاح از آن هم مانعی نداشت.
و اما آخوند ملا قاسم مزبور پس او از معاریف و ثقات قوم است و حقیر هم او را در سال هزار و دویست و شصت و نه هجری در تهران ملاقات نمودم از ائمه جماعت دارالخلافه بود و در مسجد پای منار در محله عودلاجان و راسته باب شمیران که واقع در جنب مدرسه میرزا صالح می باشد نماز میکرد و گاه گاه هم بر منبر، موعظه و روضه و ذکر احادیث مینمود و جناب حاج سید محمد تقی پشت مشهدی را هم اگر چه حقیر ملاقات نکرده بودم لکن بعلاوه علم، به ورع و تقوی و طاعت و عبادت معروف و مشهور بود.

حاج شیخ محمود عراقی مؤلف این کتاب

حقیر در اوایل جوانی که شاید مقارن سال هزار و دویست و شصت و سه هجری بود در بلده بروجرد در مدرسه شاهزاده مشغول تحصیل علم بودم و هوای آن بلد چون اعتدالی دارد در ایام عید نوروز باغات و اراضی آن سبز و خرم می گردد و آثار زمستان از برف و سردی هوا زایل میشود لکن دو فرسخ مسافت بلکه کمتر از دروازه شهر گذشته به سمت عراق(72) آثار زمستان تا اول خرداد غالبا ثابت و برقرار است و حقیر پس از دخول حمل(73) چون هوا را معتدل دیدم و وقت هم به جهت تفرقه طلاب و رسومات عید نوروز وقت تعطیل بود با خود خیال کردم که قبر امام زاده لازم التعظیم سهل بن علی را که در قریه معروفه به آستانه که از دهات کزاز و از محلات عراق است واقع گردیده و در هشت فرسخی بروجرد واقع شده زیارت کنم و جمعی از طلاب هم بعد از اطلاع بر این اراده موافقت کرده با کفش و لباسی که مناسب هوای بروجرد بود پیاده بیرون آمدیم.
تا پایه گردنگاه که تا یک فرسخی شهر واقع است آمده و در میان گردنگاه برف دیده شد و نظر به آنکه برف در کوهستان تا ایام تابستان هم میماند اعتنائی نکردیم چون از گردنه بالا رفتیم صحرا را پر از برف دیدیم لکن چون جاده کوبیده بود و آفتاب هم تابیده بود و مسافت هم تا به مقصود زیاده بر شش فرسخ نمانده بود به ملاحظه اینکه دو فرسخ دیگر را هم در آن روز می رویم و شب را هم که شب چهارشنبه بود در بعض دهات واقع در اثنای راه می خوابیم باز هم اعتنائی نکرده به راه افتادیم مگر یک نفر از همراهان که از همانجا بر گردید.
پس ما رفتیم تا آنکه وقت عصر به قریه ای رسیده در آنجا توقف کرده شب را خوابیدیم چون صبح برخواستیم دیدیم که برفی تازه افتاده و راه را بسته و جاده را مستور کرده لکن با وجود آن چون نماز را ادا کردیم و آفتاب هم طلوع کرد آماده رفتن شدیم صاحب منزل مطلع شده ممانعت نموده و گفت:
جاده نیست و این برف تازه، همه راهها را پر کرده گفتیم باکی نیست زیرا که هوا خوبست و دهات هم به یکدیگر اتصال دارد و راه را میتوان یافت لهذا اعتنائی نکرده روانه شدیم آن روز هم با مشقت تمام رفته تا آنکه عصر وارد قریه ای شدیم که از آنجا تا به مقصود تقریبا کمتر از دو فرسخ مسافت بود و شب را آنجا در خانه شخصی از اخیار حاج مراد نام خوابیدیم چون صبح برخواستیم هوا را دیدیم به نهایت سردی. و برف دیگر هم زیاده بر برف شب گذشته باریده بود لکن هوا دیگر ابر نداشت چون نماز را ادا کردیم و هوا را هم صاف دیدیم و مقصود هم نزدیک بود و شب آینده هم شب جمعه بود و مناسب به زیارت و عبادت، و در وقت خروج هم مقصود درک زیارت این شب بود و بعلاوه میان این قریه و آن محل مقصود قریه ای دیگر فاصله بود که آن قریه تعلق به بعض ارحام حقیر داشت و با عدم تمکن از وصول به مقصود توقف در آن قریه از برای صله ارحام هم ممکن بود نظر به این همه باز حرکت کرده اراده جانب مقصود کردیم چون صاحب منزل بر این اراده مطلع گردید در مقام منع اکید بر آمد و گفت:
مظان هلاکت است و جایز نیست جواب گفتیم که از اینجا تا قریه ارحام که مسافت چندان نمی باشد و یک گردنگاه زیاده فاصله نیست و هوای آن طرف هم که مانند این طرف نیست و در یک فرسخ مسافت هم مظنه هلاکت نمیباشد بالجمله از او اصرار در منع و از ما اصرار در رفتن، آخر الامر چون اصرار را مفید ندید گفت:
پس اندک توقف نمائید تا آنکه مرا کاری است آن را دیده بزودی بیایم این بگفت و برفت و در اطاق را پیش نمود چون او برفت ما با یکدیگر گفتیم که مصلحت در این است که تا او نیامده برخیزیم و برویم زیرا که اگر بیاید باز ممانعت مینماید پس برخاسته اراده خروج کرده در را بسته دیدیم دانستیم که آن مرد مومن حیله در منع ما کرده بعد از یأس تأثیر در منع، لاعلاج دیگر باره نشستیم ناگاه دختری را در میان ایوان آن اطاق دیگر دیدیم که کاسه در دست دارد و آمده از کوزه که در ایوان بود آب ببرد آن دختر را گفتم که در را بگشا او هم غافل از حقیقت امر در را بگشود و ما بزودی بیرون آمده روانه شدیم بعد از آنکه از اطاق و حیاط که در بالای تلی واقع بود بیرون آمده در میان صحرا افتادیم ناگاه صاحب منزل را از بالای بام که از برای روفتن برف بر آن بر آمده بود چشم به ما افتاد فریاد بر آورد که آقایان عزیزان نروید تلف میشوید بیچاره هر قدر اصرار کرد فایده نداد و اعتنائی نکردیم.
چون اصرار را با فایده ندید دوید که راه بسته و ناپیدا می باشد شروع به ارائه طریق و دلالت راه نمود که حالا که میروید از فلان مکان و فلان طرف بروید و تا آن مکان که آواز میرسید بیچاره دلالت می نمود تا آنکه دیگر صدا نمیرسید پس سکوت کرد.
ما روانه شدیم تا آنکه مسافتی از آن قریه دور افتادیم و راه را هم چون بالمره مسدود بود نیافتیم و بیخود میرفتیم گاه بر گودالهایی که برف هموار کرده بود واقع میشدیم تا به کمر یا سینه فرو میرفتیم و گاه می افتادیم و بدتر از همه آن بود که رشته قنات آبی هم در آنجا بود که برف و بوران اثر چاههای آنرا مسدود کرده و خوف وقوع در آن چاهها هم بود و به علاوه آنکه راه ناپیدا و برف هم غالباً از زانو متجاوز و کفش و لباس هم مناسب حضر و هوای تابستان بود گاه بعض رفقا چنان فرو میرفتند که متمکن از خروج نمی گردیدند تا آنکه دیگران اجتماع نمایند و او را برف و گودال مستور زیر برف بیرون کشند و با وجود این حالت چون هوا آفتاب و روشن بود می رفتیم اگر چه در هر چند قدم می افتادیم یا آنکه در برف فرو می شدیم.
اتفاقاً ابرها به یکدیگر پیوسته هوا تاریک گردید و برف و بوران باریدن و وزیدن گرفت و سر تا را تر نمود و اعضای ما از وزیدن بادهای سرد و ریختن برف و بوران از کار بماند لهذا همگی از زندگانی خود مأیوس شده مظنه به تلف و هلاکت کردیم و انابه و استغفار کرده به یکدیگر شروع به وصیت نمودیم پس از فراغ از وصیت و آمادگی از برای مردن حقیر به ایشان گفتم که نباید از فضل و کرم خداوند ناامید شد و ما از بزرگ و ملجأ و ملاذی هست که در هر حال و وقت قدرت بر اعانت و اغاثه ما دارد بهتر آنست که به او استغاثه کنیم و دخیل شویم.
گفتند چه کس را گوئی.
گفتم امام عصر و صاحب امر حضرت قائم (علیه السلام) را گویم چون این شنیدند همگی به گریه در آمدند و ضجه کشیدند و صداها را به واغوثاه اغثنا و ادرکنا یا صاحب الزمان بلند نموده ناگاه باد ساکن و ابرها متفرق شدند و آفتاب ظاهر گردید.
چون این را دیدیم بسیار شاد و مسرور گردیدیم. لکن اطراف را به نظر در آورده از چهار طرف به غیر از تلال و جبال چیزی ندیدیم و طرف مقصود را ندانستیم و از ترس آنکه اگر برویم شاید جانب مقصود را خطا کرده به کوهسار مبتلا شویم و طعمه سباع گردیم متحیر ماندیم.
ناگاه دیدیم که از طرف مقابل بر بالای بلندی شخصی پیاده نمایان گردید و به جانب ما می آید مسرور شده با یکدیگر گفتیم که این بلندی بالای همان گردنگاهی است که واسطه میان منزل و مقصود است و این پیاده هم از آنجا می آید.
پس او به جانب ما و ما به سمت او روانه شدیم تا آنکه به یکدیگر رسیدیم شخصی بود با لباس عامه او را از اهالی آن دهات گمان کردیم و از او احوال راه را پرسیدیم.
گفت: راه همین است که من آمدم و بدست اشاره کرد به آن مکانی که در اول در آنجا دیده شد و گفت که آن هم ابتدای گردنه است این بگفت و از ما گذشت و برفت و ما هم از محل عبور و جای پای او رفتیم تا آنکه به اول گردنگاه که آن شخص را در آنجا دیدیم رسیدیم و آسوده شدیم اثر قدم او را از آن مکان به آن طرف ندیدیم با آنکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به آنجا هوا در غایت صافی و آفتاب طالع و نمایان بود و برف تازه غیر از آن برف سابق نبود و عبور از میان گردنگاه هم بدون آنکه قدم در برف جا کند ممکن نبود و از آن بلندی هم تمام آن هموار نمایان بود.
نظر کردیم آن شخص را هم در میان هموار ندیدیم همگی همراهان از این فقره متعجب شدند و هر قدر در اطراف راه نظر انداختند که شاید اثر قدمی بیابند دیده نشده بلکه از بالای گردنگاه تا ورود به قریه ارحام که قریب به نیم فرسخ بود همت خود را صرف آن کردیم که اثر قدمی بیابیم و ندیدیم.
پس از ورود به آن قریه هم پرسیدیم که امروز در این قریه و این طرف گردنگاه برف تازه بارید گفتند نه بلکه از اول روز تا حال همین طور هوا صاف و آفتاب نمایان بوده مگر آنکه در شب گذشته قلیل برفی باریده پس از ملاحظه این شواهد و آن اجابت و اغاثه بعد از استغاثه، حقیر بلکه همراهان را به هیچ وجه شکی نماند در اینکه آن شخص آقا و مولای ما یا آنکه مأمور خاصی از آن درگاه عرش اشتباه بود. و الله العالم بحقائق الامور.

ثقه جلیل حاجی میرزا محمد رازی(74)

که اصل او از مشهد عبدالعظیم و ساکن نجف اشرف می باشد. و خانه او متصل به صحن مقدس - از جانب جنوب - و مواظب طاعات و زیارت و حالت انزوا است.
حقیر روزی در خانه ایشان بودم. اتفاقاً کلام در احوال امام عصر (علیه السلام) و ذکر کسانی که به شرف ملاقات آن حضرت فائز شده اند در میان آمد. و هر یک در این باب سخنی گفتیم؛ تا آنکه در اثنای کلام، گفت:
که من بسیار شوقمند لقای آن بزرگوار بودم و با خود می گفتم که اگر من هم در عداد شیعیان آن حضرت معدود بودم، البته به شرف ملاقات او در خواب یا آنکه در بیداری فائز می گردیدم. پس باید شایسته آن نباشم و قصوری در من بوده باشد و از این جهت زیاد ترس و اضطراب داشتم؛ تا آنکه موفق به زیارت قبله هفتم و امام هشتم حضرت رضا علیه و علی آبائه و اولاده آلاف تحیه و ثناء گردیدم و پس از زیارت، مراجعت به نجف اشرف کردم و چند روزی از آن گذشت.
یک شب در خواب دیدم که شخصی به من گفت که: امام عصر (علیه السلام) به نجف تشریف آورده.
پرسیدم در کجا می باشد.
گفت: در مسجد هندی - که از مساجد معتبره آن بلده شریفه می باشد. چون این شنیدم، مسرور گردیدم و با سرعت و تعجیل تمام به اراده زیارت و دریافت شرف خدمت آن بزرگوار، به سوی آن مسجد روانه گردیدم. چون داخل آن مسجد شدم؛ آن بزرگوار را دیدم که در بیخ مسجد ایستاده و اجتماع خلق در مسجد به حدی می باشد که راه عبور به آن طرف را بسته اند و نزدیک شدن نمی شود. مأیوسانه ایستادم و با خود گفتم که مردم در همه امور پیشدستی می نمایند و دیگری را راه نمی دهند.
ناگاه دیدم که آن بزرگوار سر مبارک را برداشت و نظری به صفحه جماعت خلق انداخت. و چشم مبارکش به من افتاد و به اشاره دست، مرا به سوی خود خواند. چون آن جماعت آن نوع ملاطفت دیدند، کوچه دادند و راه دادند و من به نزد آن حضرت رفتم.
پس آن بزرگوار با من اظهار رأفت و مرحمت نمودند و فرمودند: که ما به دیدن تو آمدیم، آن وقت که از مشهد مراجعت کرده بودی در آن بالاخانه، لکن نشناختی، چون این شنیدم دانستم که آن بزرگوار در بعض ایام مراجعت من از مشهد که در بالاخانه بیرونی، از برای آمدن مردم نشسته بودم، تشریف آورده اند به لباس عامه شهر و کسانی که از برای دیدن زائرین - به اراده محض دریافت ثواب - بدون قصد اینکه شناخته شوند و چشم باز دید داشته باشند. و من او را در عداد ایشان دانسته و ملتفت آنکه مولای من و دیگران، بلکه آقای اهل زمین و آسمان است، نشده ام.
پس از این کلام، منفعل گشته و از خواب بیدار شده به دریافت خدمت آن سرور در بیداری و خواب مسرور گردیدم. و به شکرانه این نعمت عظمی و اینکه در عداد اهل آن درگاه معدودم، سجده شکر بجا آوردم. و الحمد لله.